عماد افروغ، علی مطهری، احمدی توکلی، الیاس نادران، علی لاریجانی، زاکانی تنها بخشی از نمایندگان اصولگرای مجالس هفتم، هشتم و نهم هستند که دولت و نزدیکان احمدینژاد را رسما به فساد سنگین متهم کرده و بارها و بارها وزاری دولت وی را برای پاسخگویی و استیضاح به مجلس کشاندند و برای نخستینبار بعد از انقلاب رئیسجمهور برای پاسخ به سؤال نمایندگان به مجلس احضار شد.
بهرغم حساسیت بالای مجموعه حاکمیت مبنی بر مخفیماندن تخلفات دولتی و رسدگی در پرده به آنها، اخباری از تخلفات و فساد مالی در زیرمجموعههای دولت احمدینژاد و تعقیب قضایی و بازداشت آنها در رسانههای رسمی منتشرشد که در طول سی سال گذشته بینظیر بودهاست.
همه اینها دقیقا زمانی اتفاق میافتاد که بالاترین مقام مملکتی با تحکم اصرار بر «کشندادن» موضوع داشت، اما عمق فاجعه بهحدی بود که کشندادن آن اساسا غیرممکن مینمود.
برای نخستینبار در طول تاریخ جمهوری اسلامی یک مجموعه قضایی مرکب از دادستان سابق تهران، و دو قاضی زیرمجموعه وی که دولت احمدینژاد از بیشترین همراهی آنها برخوردار بود، سلب مصونیت قضایی شده، و پس از طرح شکایت علیه آنها به انفصال دائم از مشاغل قضایی محکوم شدند.
البته این احکام فعلا در مرحله بدوی است.
علاوه بر اطلاع دولت از تخلفات قضایی این قضات «سعید مرتضوی» به سماجت شخص رئیسجمهور در چندین مرحله بهرغم حکم صریح دیوان عدالت اداری، ریاست یکی از پولسازترین ادارات دولتی را در اختیار داشته و دارد.
بر این سیاها میتوان حالاحالاها افزود و این موارد آنقدر فراوان است که نمیتوان تمام آنها را در چنین فرصت و سیاههها احسا کرد. اما از همه اینها گذشته، بهتعبیر شیخ شجاع: «تورم را نباید از آمار بهدست آورد، باید از ننجون من پرسید».
یک تحقیق میدانی ساده از وضعیت فقر فراگیر عمومی که لحظه به لحظه بر عمق و شدت آن افزوده میشود و حالاها حالاها جبران شدنی نیست، بهآسانی خبر از حال درون دولتی میدهد که بهنظر میرسد در طول تاریخ نمونه بوده و خواهد بود.
اینها همه جدای از وضعیت بینالمللی و انزوا و تحریمهایی است که بیگانگان در این آشفتهبازار فرصت کردند بر سر کشور و ملت و فرهنگ ما بگذارند.
جدای از همه بیمارانی که بدون دارو بر اثر تحریم ماندند و مردند و جدا از همه کودکانی که بهوعده پاداش یکمیلیونی احمدینژاد به دنیا آمدند و خبری از هدیه و پول برایشان نشد، جدای از فرزندانی است که بر اثر شعار خام توانای گنجایش ۱۵۰میلیونی جمعیت در کشور ایران که احمدینژاد مطرح کرد و رهبری پشت آنرا گرفت و عدهای را به صرافت انداخت و بچهدار شدند و فردا با سرنوشت آنها چه خواهد شد و ... .
با اینهمه اینها همه در مقابل از بینرفتن حساسیت جامعه چه در سطح خرد و چه در سطح کلان، نسبت به رذیله اخلاقی «دروغ» و شکستهشدن قبح آن در تمامی سطوح هیچ است.
دقت کنیم که تمام مسائل پیشگفته از نظر قلیلی از اصولگرایان، کذب محض است. یعنی آقای « ضرغامی» رئیس رسانه اصولگرایان در روزهای پایانی دوره دوم دولت آقای «احمدینژاد» مجلس و برنامهای ترتیب میدهد و از ایشان و آنچه او خدمات ایشان میداند تجلیل میکند.
معنی ساده این مراسم تجلیل، یعنی اینکه همه ادعای مطرحشده درباره خسارتبار بودن دوره و مدیریت احمدینژاد کذب است و تازه باید او تجلیل هم بشود.
یعنی قسمت عمدهای از اصولگرایان «دروغ» میگویند. این متهمکردن همدیگر به دروغگویی موجود ناخلف، اما اصل و اصیل دوره احمدینژاد است و برای اثبات اینکه این دوره خسارتبار بوده همین یک داغ دل بس است.
خدمات در تهران به نسبت دیگر کلانشهرها و شهرستانهای کشور، خیلی گران است. زندگی در سایه همین خدماتِ گران، بسیار سخت است و اغلب طبقه پایین یا حتی متوسط جامعه، برای جُفت و جلاکردن دخل و خرج خود، مجبورند در چند شیفت کار کنند و قید خیلی از نیازهای طبیعی زندگی را بزنند.
در تمام این سالها، سیاستهای تشویقی و امتیازاتی برای خروج و انتقال کارمندان از تهران به شهرستانها و محدودیتهایی برای انتقال از شهرستانها به تهران، اعمال و اجرا شده، و هرچه جلوتر آمدهایم، دامنه آن هم وسیعتر و شدیدتر شده است، تا شاید جلوی حرص بیرویه برای حضور در مرکز گرفته شود.
اما افزایش جمعیت تهران طی همین سالها و گسترش بیش از حد این کلانشهر در سطح و افزایش طبقه و تراکم و ارتفاع آن نشان میدهد که این سیاستگذاریها کمترین تاثیر را داشته و کماکان تهران دارد بزرگ و پرجمعیتتر میشود.
البته این نکته مورد توجه هست که بیشتر جمعیت مهاجر تهران، تابع سیاستهای تشویقی برای خروج از تهران و مشمول محدودیتهای حقوقی و اداری برای ورود به تهران نیستند، و بیشتر آنها را طبقه کارگری تشکیل میدهد که به ظن اینکه «علیآباد (تهران) شهری است» و میتواند آرزوهای آنها را جامه عمل بپوشاند، به این شهر سرازیر میشوند.
غالبا هم در خانههای قوطیکبریتی و در شرایط سخت کاری در این شهر روزگار میگذرانند و تنها دلخوشیشان این است که در تهران زندگی میکنند.
ادامه این حرص و افزایش جمعیت اما، دیگر نه برای تهران قابل تحمل است، نه برای خود این مردم و حتما باید سیاستگذاران کلان نظام برای رهایی از این وضعیت، طرحی نو دراندازند و چارهای دقیق بیندیشند.
طرح و چارهای که از تمام ظرفیت و پتانسیلهای رسانهای، تبلیغی، حقوقی، اقتصادی، قضایی و تقنینی استفاده کند و کمک کند تا پراکندگی جمعیت این سرزمین که نام ایران را بر خود دارد، از این وضعیت کاریکاتوری خارج شده و نسبت متعادلتری پیدا کند.
در ذهن همه مردم ایران این باور بهشکل عمیقی شکلگرفته که همه امتیازها و موقعیتها و امکانات برای زندگی و رشد و پیشرفت فقط در تهران موجود است و آدمی که دنبال موفقیت و رشد و امکانات بیشتر باشد، بهدنبال یافتن این امکانات، قطعا نخستین انتخاباش سراب تهران و زندگی در میان گرانی و دود و آلودگی و انواع بیماریهای ناشی از آن و در شرایط سخت است و در این شرایط توهم پیشرفت و موفقیت هم دارد.
البته نمیتوان منکر آن شد که برخی از امکانات خاص ناشی از برخی سیاستگذاریهای اشتباه، فقط امکان بروز و ظهور در تهران را دارد و داوطلبین این شرایط و این امکانات، منصفانه امکان عملیکردن ایده و علاقهمندیهای خود را جز در تهران ندارند که حتما در طرح نویی که درانداخته میشود، این تضعییقات باید مورد بررسی دقیقتری قرار گیرد.
بیش از سه دهه پیش چاره در انتقال پایتخت از تهران به شهری دیگر دیده شد و حتی طرحهای مقدماتی آن در حال بررسی و آماده اجراشدن بود که با شهردارشدن «کرباسچی» در دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی و ایجاد اصلاحاتی در ساختار ظاهری شهر و اضافهشدن برخی امکانات شهری، موقتا به شکل مُسکّنی مشکل حل شد تا طرح انتقال پایتخت از دستور کار خارج شود.
اما اقدامات، زیربنایی و عمیق نبود و اندکزمانی بعد آثار مُسکّن کوتاهمدت تمام شده و مشکلات در ابعاد گستردهتری خود را نشان داد.
در دوران ریاستجمهوری آقای «احمدینژاد» چاره مشکل، انتقال بخشی از پایتخت به برخی از کلانشهرها و پراکندن پایتخت در کشور اندیشیده شد، طرحی که از شدت خامی، عملا امکان اجرا حتی با اجبار و اصرار هم پیدا نکرد و هزینههای مستقیم و غیرمستقیم سنگینی هم همین اجرای موقت انتقال مثلا سازمان میراث فرهنگی به شیراز بر دوش کشور گذاشت.
زلزله خفیف شامگاه و بامداد پنجشنبه ۳۰ آذرماه ۹۶ و کلاف سردرگمشدن همه شهر در زمانی کمتر از نیمساعت، اخطاری بود که نشان دهد وضعیت تهران بهشدت و بسیار بیش از آنچه حدسزده میشد، غیر قابل کنترل و خدای ناکرده در صورت حادثه غیرقابل امدادرسانی و مهار است و به قولی: «بلاندیده دعا را شروع بایدکرد، علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد».
تنظیم طرح و برنامهای که کمک کند باور مردم نسبت به امتیازات زندگی در مرکز اصلاح شود، سیاستهای تشویقی برای خروج از تهران را علاوه بر جماعت کارمند شامل سایر طبقه و جمعیتها هم بکند، سیاستهای قبلی را هم در زمینه تشویق، هم در زمینه محدودیت حسابشده تشدید کند، از همه کارشناسان خبره علوم اجتماعی و شهرشناسی و... بهره بگیرد و... امروزه نیاز ضروری و فوری و فوتی برای اداره کشور و پایتخت و تهران است که دیرشدن آن عواقب وخیمی نه فقط برای ساکنین تهران که برای همه ایران خواهد داشت. باید برای تهران فکری کرد.
منتشرشده در روزنامه آفتاب یزد ۴ دیماه ۹۶