چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

تفنگ‌چیا نرفتن، حرومیا اومدن

 نمی‌دانم «ساولان» را دیده‌اید یا نه؟ منظورم فیلم سینمایی «ساولان» هست. محصول سال ۶۸ به کارگردانی و نویسندگی «یداله صمدی».

 «ساوالان» روایت اهالی مظلوم روستایی بود به همین نام. هر سال گروهی راه‌زن، این روستا را مورد تاخت‌و‌تاز قرارداده، آن‌جا را غارت می‌کردند و اهالی را به خاک سیاه می‌نشاندند.
 
اهالی روستا به توصیه‌ی‌ کدخدای ده، عده‌ای تفنگ‌چیِ بزن‌بهادر استخدام کردند تا هنگام حمله راه‌زنان به آن‌ها کمک کنند.

تفجنگ‌چی‌ها به‌زودی پی به‌سادگی بیش از حد اهالی روستا برده و فضا را برای «کنگرخوردن و لنگرانداختن» مناسب دیدند. به‌زودی داستان غارت راه‌زنان و حرامیان، جای خود را به غارت تفنگ‌چی‌ها داد.

«سلام» جوانی که همراه تفنگ‌چی‌ها به این روستا آمده، اما از سلامت‌نفس برخوردار بود، به اهالی پیشنهاد می‌دهد که رفع خطر راه‌زنان را به تفنگ‌چی‌ها اعلام کنند و عذر آن‌ها را بخواهند.

تفنگ‌چی‌ها قبول می‌کنند، اما از آن‌جا که اولا «شریک دزد و رفیق قافله» هستند، و ثانیا دست‌کشیدن از چنین خان نعمت گسترده‌ای، کار سختی است، زمان خروج خود از روستا را به حرامیان اطلاع می‌دهند تا به محض خروج آن‌ها، حرامیان به روستا حمله کنند و مردم با احساس خطر دوباره آن‌ها را فرابخوانند.
 
نقشه آن‌ها می‌گیرد، اما «سلام» با خواندن نقشه آن‌ها روستاییان را کمک به‌تری می‌کند و برای همیشه از شر هر دو دسته خلاص می‌شوند.


در فیلم کودک کوتاه‌قدی، نقش خبررسانی و جارزدن خبر برای اهالی را برعهده دارد. این کودک همیشه در جای بلندی نشسته و وقتی حرامیان را از دور می‌بیند، بلند جار می‌زند: «حرومیا اومدن! حرومیا اومدن!» و با این کار کمک می‌کند که مردم خود را از شر و دید حرامیان مخفی کنند.

وقتی کدخدا و مردم به تفنگ‌چی‌ها اعلام می‌کنند که دیگر به آن‌ها نیازی ندارند، تفنگ‌چی‌ها که قبلا با حرامیان هماهنگ کرده‌اند، بساط خود را جمع‌و‌جور کرده و از روستا خارج می‌شوند.

در سکانس پایانی فیلم، دوربین از روی خروج کاروان تفنگ‌چی‌ها از یک سمت روستا، آرام حرکت و زوم می‌کند روی کودک خبررسان که در بالاترین جای آبادی ایستاده است و خروج تفنگ‌چی‌ها را با شادمانی مشاهده می‌کند.

به‌محض ثابت‌شدن دوربین، کودک دست‌های‌اش را کنار دهان‌اش گذاشته و با شادی فریاد می‌زند: «تفنگ‌چیا رفتن! تفنگ‌چیا رفتن!»

دوربین در همین حالت همراه با نگاه کودک که به همه سمت می‌چرخد و جار می‌زند، می‌چرخد. ناگاه روی پریشانی کودک و نگاه او به سمت دیگر ده زوم می‌کند.

چند سوار با سرعت به سمت ده می‌تازند، حالا لحن و چهره  شادمان کودک عوض می‌شود. همان‌طور که دست‌ها را کنار دهان‌اش گذاشته، بلافاصله فریاد می‌زند: «حرومیا اومدن! حرومیا اومدن!»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر