سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۴

هرگز از ترس نمردند

 کرد‌ها تمام مرگ‌ها را تجربه کرده‌اند
مردن با گلوله
مردن با اعدام
مردن دسته‌جمعی
مردن با سربریده شدن
مردن با سرما
مردن با گرسنگی
اما هرگز ار ترس نمردند!
جرج ریتزر

به‌دنبال روزنه در پیاده‌رو قدرت

این یادداشت [را] یک‌بار برای همیشه تنها با هدف تاباندن نور بر ریاکاری و دروغ‌گویی کسی که در پاشاندن خاک بر صورت حقیقت مهارت دارد می‌نویسم.

نوشته «آن‌ها که مرا می‌شناسند می‌دانند چه‌قدر این دروغ‌ها مضحک‌اند» و دم از صداقت و ایران‌دوستی زده‌است.

به‌عنوان کسی که او را خیلی خوب می‌شناسم، می‌نویسم تا معلوم شود دروغ‌گویی و دورویی او سری دراز دارد، و محدود به اکنون نیست.

او  گرچه همیشه ادعا می‌کرد از قدرت بی‌زار است، حالا به یکی از مهره‌های اصلی سرکوب و توجیه در هسته‌ی اصلی رژیم فاسد و  آدم‌کش خامنه‌ای تبدیل شده است. پس یادآوری دروغ‌زنی‌های تاریخی او یک وظیفه‌ای اخلاقی‌ست نه «کینه‌جویی» شخصی: 


۱.
محمدرضا جلایی‌پور از ۸۸ تاکنون در عرصه‌ی عمومی به‌دروغ همواره خودش را به‌عنوان حامی زندانیان سیاسی معرفی کرده است؛ در حالی‌که وقتی در جریان جنبش سبز در دفاع از زندانیان سیاسیِ دیگر مکرّر می‌نوشتم، او و پدرش در سانسور، خفه‌ و سرزنش‌کردن من، از هیچ تلاشی فروگذار نکردند.

انتظارشان از من این بود که فقط و فقط درباره‌ی خود او بنویسم و نه هیچ‌کس دیگری. چون نمی‌خواستند بابت دفاع از حقوق دیگر زندانیان علی‌الخصوص‌ زندانیان بی‌نام و‌ نشان کوچک‌ترین هزینه‌ای متوجّه آن‌ها باشد.

او همه‌ی فعالیت‌هایم علیه جمهوری اسلامی را منفعت‌طلبانه توبیخ و محکوم ‌می‌کرد. 


۲. از اولین آزادی‌اش از زندان در شهریور ۸۸ قول داد تحت هر شرایطی ـ حتّی بدون پاسپورت و به‌صورت غیرقانونی ـ از ایران خارج شود. اما بارها وعده‌ دروغ داد و  به‌قولش وفا نکرد. نه یک بار‌ ـ که سه بار ـ برای او رفت‌وآمد به ایران و آویزان‌ماندن به قدرت که این روزها به سخیف‌ترین و‌ رقّت‌انگیزترین شکل‌اش رسیده‌است، در ارجحیت بود، ولی هیچ وقت نخواست به آن اعتراف کند. نتیجه ‌فرسایشی‌شدن رابطه بود. 


۳. شهریور ۸۸ وقتی بعد از تلاش‌های شبانه‌روزی من ـ که نتیجه‌اش به خطرانداختن امنیت اعضای خانواده‌ی خودم بود ـ از زندان آزاد شد. مرا به‌خاطر اصرار بر لزوم‌ حذف خامنه‌ای و عدم مشروعیت جمهوری اسلامی، بارها سرزنش کرد، و به‌جای مقصّر دانستن حکومت، بارها گفت: به‌خاطر رفتارهای توست که من دستگیر شدم و هزینه دادم.

آن حرف‌ها تکرار مو‌به‌موی حرف‌های بازجوهای‌اش بود و خودش به این مسئله معترف بود. نتیجه‌ چنین حرف‌هایی و تکرارشان در مقابل پدر و مادرم، منجر به بدبینی و فاصله‌ عاطفی من و خانواده‌ام، در سخت‌ترین‌ روزهای تنهایی در غربت شد.


۴. وقتی در سال ۸۹ در ملأعام حجاب از سر کندم، او و پدرش اولین کسانی بودند که مرا به «خیانت» به خون «شهدا»‌یشان متهم  کردند و مرا وصله‌ای ناجور برای شأن خانوادگی خو دانستند.

وقتی
عماد بها‌ور نامه‌ای کثیف و سرشار از اتهامات زن‌ستیزانه‌ را به اسم «خیانت» من به «آرمان‌های جنبش سبز» در زندان میان زندانیان و خانواده‌های‌ِشان پخش کرد، و منجر به ایجاد بدبینی و دشمنی و بی‌اعتمادی آن‌ها نسبت به من شد، او نه‌تنها هیچ نگفت که کار بهاور را تأیید هم کرد.

به‌خاطر لجن‌پراکنی بهاور، بسیار آزار دیدم و هیچ‌گاه او را تا زنده‌ام نخواهم بخشید. اسکن نامه را دارم و قطعاً قبل از مرگم منتشرش خواهم کرد تا زن‌ستیزی و دروغ‌گویی جماعتی که خود را مدافع آزادی زنان جا زده‌اند بر همه روشن شود. 


۴. کشف حجاب و کنارگذاشتن مذهبی که برایم رنگ باخته بود، دلیل اصلی جدایی ما بود. در حالی‌که او پس از جدایی به‌دروغ و به‌صورت علنی از کمپین
«حجاب اختیاری» حمایت کرد تا تظاهر کند دلیل جدایی ما حجاب و مذهب نبوده است.

البته پاسخ‌اش را همان زمان با بیتی از حافظ دادم: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.


۵. وقت طلاق، کسی که بر اساس اعتقادات خودش موظّف بود مهریه را پرداخت کند، مرا  «مهریه» «رذل بی‌شرف» خواند و گفت در صورت مطالبه مهریه، به زندان خواهد رفت و به همه خواهد گفت علت حبس‌اش به اجرا گذاشتن مهریه توسط من است. گرچه من هرگز قصد به اجراگذاشتن مهریه را نداشتم ـ  چون اصلاً به آن اعتقادی ندارم ـ صرفاً قصدم از مطرح‌کردن مهریه پی‌بردن به موضع‌گیری کسی بود که دم از اصول شرع می‌زند، و البته که به همان شرع هم پای‌بند نبود و بدون کوچک‌ترین اعتقادی به
«فمینیسم» از آن چوبی ساخت و بر سرم کوبید.

۶. وقتی دید جدایی جدّی شده، نزد پدر و مادرم رفت و سعی کرد با دروغ‌های زننده خودش را قربانی «جدایی ناخواسته» جلوه دهد و مرا در مقابل خانواده‌ام بی‌اعتبار کند. گفته بود: شما اگر می‌دانستید دخترتان در خارج چه می‌کند، عاق‌ّاش می‌کردید. به شیوه‌ی بازجویان از شراب نوشیدن و لامذهبی من گفته بود.

آن‌ها علی‌رغم باورهای مذهبی‌شان، از کشف حجاب من باخبر بودند و مرا پذیرفته بودند. وقتی از او پرسیده بودند مگر دختر ما جز کشف حجاب چه کرده که مستحق عاق‌شدن است، و رفتار زشت‌اش را سرزنش کرده بودند، هیچ چیز برای گفتن نداشت و دمش را برای همیشه روی کولش گذاشت و رفت.

آن کار کثیف من و خانواده‌ام را بر جدایی مصمم‌تر ‌کرد. گرچه آسیب روانی عمیقی به همه ما وارد کرد.


۷. او بعد از جدایی در کمال بی‌شرمی همه‌جا نشست و گفت: من با حمایت مالی او و پدرش درسم را ادامه دادم؛ دروغ شاخ‌دار و کثیفی که تنها هدفش بی‌اعتبار کردن تلاش‌های آکادمیک من بود.

کسی که در طول ۸ سال رابطه و حتی پس از آن، نه شغلی داشت و نه درآمدی، و پول توجیبی‌اش را از پدرش می‌گرفت، چنین دروغی را به من بست تا هجمه‌ای زن‌ستیزانه علیه من بسازد.

یک بار برای همیشه می‌گویم: من بابت تحصیل و زندگی در خارج کشور، کوچک‌ترین کمک مالی از این خانواده نگرفتم. در تمام دوران تحصیل، از دانشگاه‌هایی که در آن‌ها تحصیل کردم، بورسیه تحصیلی کامل گرفتم.

حتّی برای مدتی با بورسیه من بود که خرج روزمره زندگی هر دوی ما تأمین می‌شد. او بخشی از خرج تحصیل‌اش را از طریق بورس‌های کوتاه‌مدت دانشگاهی داد، و بخشی را هم از طریق حمایت مالی پدرش.

اتهام استفاده از «رانت تحصیلی» یکی از زشت‌ترین دروغ‌های او در این سال‌ها بود که آسیب روانی زیادی به من وارد ساخت. اما نتوانست مرا از کار دانشگاهی بازدارد.

تحصیل و اعتبار دانشگاهی تنها چیزی بود که او و رژیم مورد حمایت‌اش علی‌رغم تلاش‌های مکررشان نتوانستند از من بگیرند. 


۸. درباره مدرک دانشگاهی نداشته‌اش از
آکسفورد بارها دروغ گفت. خودش را «جامعه‌شناس» جا زد در حالی‌که به دلیل تأخیرهای مکرر از دانشگاه آکسفورد. اخراج شده‌بود.

بدون مدرک و حتی یک مقاله یا تألیف دانشگاهی، سعی کرد در دوران روحانی با «کُردا‌ن‌بازی» در دانشگاه تربیت مدرس استاد شود، نتوانست.

اما هنوز با ژست جامعه‌‌شناس در تلویزیون رژیم حاضر می‌شود و بی‌شرمانه معترضان را «تروریست مسلح» می‌خواند و به پهلوی می‌گوید «رسوا». آن‌هم در حالی‌که تشت رسوایی خودش از بام افتاده است.

و حالا در  حرکتی بسیار خطرناک، همراه پدرش که با رانت جمهوری اسلامی از انگلیس مدرک دکتری گرفت، و به یکی از مهره‌های امنیتی سپاه در دانشگاه تهران تبدیل شده، می‌خواهند به اسم «آسیب‌شناسی» و «خیرخواهی مسئولانه» زندان‌های جمهوری اسلامی را به «میدان پژوهش» تبدیل کنند، و به توّاب‌سازی مشغول شوند.


۹. دروغ‌های چندین ساله‌ او وقتی در دوره جنگ ۱۲ روزه به تلویزیون آمد، و این بار با ژست «دفاع از میهن» پیشنهاد داد به حجاب زنان گیر ندهند، بیش از هر وقت دیگری فاش شد.

در آن موضع‌گیری ریاکارانه شوونیسمی غریب و خطرناک پنهان بود که اوجش را این روزها می‌بینیم. در همان ۱۲ روز و  به‌نام دفاع از «ایران» ـ فیلمی از سخنرانی خامنه‌ای که بزدلانه و حقیرانه پس از ۱۲ روز از پناه‌گاه‌اش درآمده بود، در اینستاگرامش منتشرکرد و این بار به‌صورت علنی هویت واقعی‌اش را برملا کرد: حمایت آشکار از جلّاد بزرگ. 


۱۰. آدمی چنین دروغ‌گو، ناصادق، ریاکار و قدرت‌طلب که در تکذیبه‌اش دم از «صدق» و «حقیقت» می‌زند، برای
«مسعود پزشکیان» که این روزها یکی از عاملان اصلی سرکوب مردم است ـ «روزنه» گشود و اخیرا در تلاشی مذبوحانه برای چنگ‌زدن به قدرت و حفظ جمهوری اسلامی ـ آن‌هم در هنگامه کشتار فجیع مردم ـ برای شرکت در انتخابات شورای شهر کاندیدا شده است.

او و پدرش دروغ‌گویانی متوهّم بیش نیستند که نمی‌خواهند بپذیرند دوره‌‌‌ شیّادی و شارلاتانیسم تمام شده است.
©️ توییتر فاطمه شمس با اندکی تغییر

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۴۰۴

دموکراسی تمرین فروتنی است

 آلبر کامو/ برگردان: خشایار دیهیمی: بعضی‌ وقت‌ها، وقتی که کار به‌تری ندارم بکنم، به دموکراسی فکر می‌کنم (البته در متروی پاریس!).

همان‌طورکه می‌دانید در میان مردم یک‌جور سردرگمی درباره این مفهوم به‌دردبخور وجود دارد. و من چون دلم می‌خواهد بیش‌ترین تعداد ممکن از افراد را با خودم هم‌سو کنم، به دنبال تعریف‌هایی می‌گردم که برای بیش‌ترین تعداد ممکن از افراد پذیرفتنی باشد.

این کار ساده‌ای نیست و من هم نمی‌خواهم تظاهر کنم که می‌توانم در این کار موفق شوم. اما به نظرم می‌شود به چنین تعریف‌هایی که به‌درد می‌خورند نزدیک شد.


حرفم را کش ندهم، یکی از این تعریف‌های به‌دردبخور، به نظر من این است: دموکراسی تمرین اجتماعی و سیاسی فروتنی است. اجازه بدهید توضیح بدهم.


دو نوع
تفکر ارتجاعی وجود دارد (چون هرچیزی را باید تعریف کرد، پس اول سر تعریف ارتجاع توافق کنیم: گرایش ارتجاعی شامل هر نوع گرایشی می‌شود که هدفش افزودن هرچه بیش‌تر بر اشکال سیاسی و اقتصادی بندگی و انداختن یوغ بندگی به گردن افراد است).

 این دو نوع تفکر ارتجاعی اغلب در دو جهت مخالف سیر می‌کنند، اما یک ویژگی مشترک دارند: هر دوی آن‌ها خودشان را با
یقین مطلق بیان می‌کنند.

تفکر اول می‌گوید: «آدم‌ها را نمی‌شود عوض کرد». نتیجه: جنگ‌ها اجتناب‌ناپذیرند و بندگی اجتماعی در سرشت چیزهاست، پس نمی‌توان عوضش کرد؛ پس بگذارید جوخه‌های آتش، افراد را هم‌چنان تیرباران کنند و ما در این ضمن، مثل «کاندید ولتر» مواظب باغ‌ِمان (و درواقع اگر صادق باشیم، «پارک‌ِمان») باشیم.


تفکر دوم می‌گوید: «انسان‌ها را می‌شود عوض کرد». اما آزادساختن آن‌ها بستگی به فلان یا بهمان عامل دارد و افراد باید طوری رفتار و عمل کنند که به نظر ما برای‌ِشان خوب است. نتیجه: پس منطقی است که افراد زیر را سرکوب کنیم:

۱. آن‌هایی که فکر می‌کنند هیچ تغییری ممکن نیست.

۲. آن‌هایی که با فلان یا بهمان عاملی که ما معین کرده‌ایم موافقت ندارند.
۳. آن‌هایی که، گرچه با عاملی که ما معین کرده‌ایم کاملا موافقت دارند، اما راه تعیین‌شده برای جرح و تعدیل آن عامل را قبول ندارند.
۴. همه آن‌هایی که کلا فکر می‌کنند امور به همین سادگی نیست.
این‌ها روی هم سه چهارم کل آدم‌ها را شامل می‌شوند.

در هر دو مورد، ما با نوعی ساده‌سازی سرسختانه و لجوجانه مسئله مواجه هستیم. در هر دو مورد، آن‌ها مسئله اجتماعی را چنان بی‌انعطاف و خشک می‌کنند، یا چنان دترمینیسمی را پیش می‌کشند که اصلا جایی در مسائل اجتماعی ندارند.

درهر دو مورد، آدم احساس می‌کند چاره‌ای جز این ندارد که بگوید بگذار «تاریخ» کار خودش را بکند یا ما هم به «تاریخ» کمک کنیم که طبق اصول خودش پیش برود و رنج بشری را توجیه و آن‌را افزون‌تر کنیم.

من بی‌چون و چرا قبول دارم که مردم این افراد را که این همه با هم فرق دارند، ولی درعین حال با اعتقادی یک‌سان بدبختی دیگران را تاب می‌آورند ستایش می‌کنند.

اما دست‌کم اجازه بدهید آن‌ها را به همان نام خودشان بنامیم و بگوییم چه کاری از دست‌ِشان برمی‌آید و چه کاری از دست‌ِشان برنمی‌آید.


من به سهم خودم می‌خواهم بگویم که این افراد کله‌شان پر از باد است و به هر چیزی می‌توانند برسند مگر
آزادی انسان و دموکراسی واقعی.

 «سیمون وی»
این شجاعت را داشت که حرفی را بزند که شیوه زندگی و مرگش کاملا به او حق می‌داد چنین حرفی را بزند: «لازمه تحسین اسکندر کبیر از ته دل این است که آدم حقیر نباشد.»

آری البته اگر که چشم دل آدم بر ساده‌ترین شکل‌های هم‌دردی بسته باشد و روحش با هرگونه عدالت بیگانه، چگونه می‌تواند بزرگ‌ترین فتوحات عقل یا زور را با رنج‌هایی که به بار آورده‌اند در یک ترازو بگذارد!؟

 برای همین است که به نظر من دموکراسی، چه در وجه اجتماعی و چه در وجه سیاسی‌اش، نمی‌تواند مبتنی بر فلسفه‌ای سیاسی باشد که وانمود می‌کند همه چیز را می‌داند و می‌تواند همه چیز را به سامان کند، درست در مقابل دموکراسی که هرگز نخواسته است خودش را بر
اخلاقی مطلق استوار کند.

دموکراسی به‌ترین نظام حکومتی نیست، فقط کم‌ترین شر را به بار می‌آورد. ما همه انواع حکومت‌ها را دست‌کم مزمزه کرده‌ایم و حالا دیگر این نکته را راجع به دموکراسی می‌دانیم.

اما نظام دموکراتیک را فقط کسانی می‌توانند به‌تصور درآورند، ایجاد کنند و نگه دارند که
می‌دانند همه چیز را نمی‌دانند، کسانی که حاضر نیستند وضع موجود پرولتاریا را بپذیرند و هرگز رنج و بدبختی دیگران را نادیده نمی‌گیرند.

 اما درعین حال حاضر هم نیستند بر این رنج‌ها به نام یک نظریه یا به نام یک رستگاری نهایی بیفزایند.

هم‌دیگر را درک کنیم

 سوگ‌واریم همه. سوگ‌واری عادی نیست. بنابراین «توقع»اتی که در شرایط نرمال از هم‌دیگر داشتیم را تعدیل کنیم. اگر نزدیک‌ترین کس از دوستان و بستگان، حتی فحش یا بدتر از آن را نثارمان کردند «پذیرا» باشیم و سعی کنیم واکنش منفی نشان ندهیم. 

در سوی مقابل، تمام تلاش برای کنترل اعصاب و روان خود را داشته باشیم که خدای ناکرده «خشونت» نداشته باشیم حتی در «کلام». اگر داشتیم، خیلی احساس «عذاب» و «پشیمانی» نداشته باشیم. 


در گفت‌وگو و نوشتار‌ها از فعل‌های «امر» استفاده نکنیم. به‌جای آن «هم‌دلانه» از فعل‌هایی که (اگر اشتباه نکنم) عرب‌ها به آن می‌گویند متکلم مع‌الغیر استفاده کنیم. مثلا امر نکنیم:
«استفاده کنید»! بگوییم: «استفاده کنیم.»

درک کنیم در حال حاضر «ایران بزرگ‌ترین زندان بدون سقف جهان» است. زندانی با زندانی رفتار طبیعی ندارد. وکیل‌بندها روزی چند مورد درگیری در حد مرگ را مدیریت می‌کنند. خودمان وکیل‌بند خودمان باشیم. 


اگر به کسی وفاداری سوگیرانه داریم ـ مثلا شاهزاده
رضا پهلوی ـ و کسی به او توهین کرد، این احتمال را بدهیم که شاید هواداران میرحسین موسوی او را دستگیر و مجبور کرده‌اند خلاف میل باطنی در توییترش به شاهزاده فحش بدهد.

 از آن بدتر این‌که طرف را بازداشت و اختیار گوشی و اکانت‌هایش را به‌دست گرفته و به‌جای او در اینستاگرامش به شاهزاده فحش می‌دهند تا هواداران شاهزاده آزادانه واکنش منفی نشان دهند و قدرت‌ِشان تحلیل برود. 

پس اگر من و شمای هوادار (موقتا آزادِ) شاهزاده از دربندی فحشی شنیدیم، زود از کوره درنرویم و به‌قول فرنگی‌ها ایگنور کنیم. 

مصداق: اگر پیامی (مثلا از
بهاره هدایت) منتشرشد که در آن به بتِ ما «میرحسین» گفته بود «پیرمرد متوهم»، سریع پیش‌داوری نکنیم و برآشفته نشویم. بت ما اگر قرار بود به یک گفته متوهم باشد، صدام‌یزید کافر الان باید ۴۰ سال از مرگش گذشته باشد. چون پاک‌دامن‌ها سال‌ها دعا می‌کردند «صدام یزید کافر نابود باید گردد». یا خمینی باید زنده باشد. چون دامن‌پاک‌ها روزی دست‌کم ۵ بار بعد از هر نماز دعا می‌کردند «تا انقلاب مهدی خمینی را نگه‌دار» و دیدیم که به دعای گربه سیاه باران نیامد. 

جدای از این‌که پیام بهاره هدایت از زندان آمده و در
اصالت آن تردید جدی است، حق «ناسزاگویی» را برای او و امثال او به‌رسمیت بشناسیم. ولی ما سعی کنیم به هیچ‌کس ناسزا نگوییم.

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۴

تغییر ریل از کشتی نظام به قطار انقلاب

 آقای «خامنه‌ای» ۶ اسفندماه ۸۸ در دیدار با اعضای خبرگان رهبری، با اشاره به «نوح» و داستان کشتی او تلویحا از زبان قرآن گفت: «بیائید با ما باشید، بیائید وارد این كشتی نجات شوید، و لا تكن مع الكافرین. هدف و مبنا این است. ما هیچ كس را از نظام بیرون نمی‌كنیم؛ اما كسانی هستند كه خودشان، خودشان را از نظام بیرون می‌كنند؛ خودشان را از نظام خارج می‌كنند.»

مهدی کروبی
که آن‌زمان آزاد بود در پیام نوروزی خود ضمن انتقاد تلویحی به این سخن رهبری تاکید کرد: «اگر مقصود از نظام، سلیقه، فرد، دسته خاص یا جمع کوچکی است که مثلا ... باشند او مخالف این نوع نظام است.»

کروبی یادآور شده‌بود: وقتی روحانیون و شخصیت‌های نظام به جنتی، احمد خاتمی و محمود احمدی‌نژاد منحصر شود، دیگر نمی‌توان شعار داد کشتی نظام. باید گفت، قایق نظام!»
 
عبارت‌های کشتی نظام از سوی مدافعان و قایق نظام از سوی مخالفان، از آن زمان به کلید‌واژه جدال‌های سیاسی تبدیل شده‌بود،

عبارت «کشتی» و «قایق» در ذات خود مفهومی دیگر را هم داشت و آن این‌که «با هم هم‌سرنوشتیم، کسی نمی‌تواند بگوید، قسمت خودم را می‌خواهم سوراخ کنم.»

همین مفهوم بود که زمانی هاشمی رفسنجانی در نقد آن‌هایی که برجام و دولت روحانی را تخریب می‌کردند، هشدار داد که شما دارید کشتی نظام را سوراخ می‌کنید. و درواقع نمی‌دانید که بر سر شاخه بن می‌برید. 

شاید همین هم‌سرنوشتی که مانع اجرای دستور «آتش به اختیار»‌ها می‌شد، باعث شد از میانه‌های راه کم‌کم و زیرپوستی نظام از «آب» به «خشکی‌» و از کشتی و قایق، به «قطار» تغییر ریل دهد. 


بهمن ۹۶ امام جمعه بجنورد در خطبه‌های نماز جمعه گفت: «در قطار انقلاب، مردم انقلابی حضور دارند و ما هرگز به کسانی که از این قطار پیاده شده‌اند التماس نمی‌کنیم که دوباره سوار شوند. افرادی که اشتباه کرده‌اند باید استغفار و به خطاهای خود اقرار کنند. به هر قیمتی نمی‌توان خارج‌شدگان از قطار انقلاب را سوار کرد.»

این درحالی بود که هیچ‌کدام از پیاده‌شدگان از کشتی موصوف علاقه‌ای به سوارشدن مجدد نداشتند. حتی کار به‌جایی کشید که «ناطق‌نوری» داماد رئیس‌ دفتر نظام، چهره باسابقه، پیش‌کسوت و با کارنامه که آن‌قدر معتمد نظام بود که به سمت مشاوری و ریاست بازرسی دفتر رهبری رسیده بود، سال ۹۶ از این سمت‌ها و ۱۴۰۰ از عضویت در مجمع تشخیص کناره‌گیری کرد. 
  


حالا و پس از آن‌همه ناکامی در بازگرداندن «پیاده‌شدگان»، امروز رئیس دستگاه قضا همان حرف‌ها را از نگاه بالا تکرار و گفته: صادرکنندگان بیانیه‌ها «از قطار انقلاب پیاده شده‌اند.»

محسنی اژه‌‌ای
بدون نام‌بردن از افراد گفت: «کسانی که یک روز با انقلاب بودند امروز چه بیانیه‌هایی صادر می‌کنند؛ این‌ها بیچاره و مفلوک هستند و خسارت می‌بینند.»

جمعه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۴

بلد نیستیم خوب حرف بزنیم، یاد بگیریم خوب «سکوت» کنیم

«بیژن عبدالکریمیِ» تازهِ «عابد و مسلمان»، با انتشار پستی در کانال تلگرامی خود ـ که معلوم نیست از خودش هست یا بازنشر کرده ـ مطالبی را بیان نموده که بسیار قابل‌تأمل است. 

این‌که می‌گویم نمی‌شود فهمید از خودش هست یا بازنشر؛ چون مطلب از کانال‌اش پاک‌شده و اسکرین‌شاتی از آن بازنشر شده‌است. 

در این پست، با تیتر
«علیز؛ حامی دیروز منتقد امروز: جمهوری اسلامی را نفهمیدم» آمده‌است: («تحلیل‌ ا علی علیزاده، یوتیوبر لندن‌نشین در برنامه روز گذشته، توهین‌های بسیاری زشتی به آیت‌الله خامنه‌ای و عباس عراقچی کرده‌است. 
همین توهین‌ها نشان می‌دهد احتمال توافق بالاست و برای همین او مجبور به انتحاری شده‌است. نکته قابل توجه دعوت کردن‌ های مستمر در صداوسیمای جبلی و جلیلی از علی علیزاده در برنامه‌هایی مانند ثریا بود. او با حمایت باند جلیلی، تبدیل به مرجع رسانه‌ای قسمت مهمی از اصولگرایان شد و حالا اینگونه باطن خود را نشان می‌دهد. علیزاده که در لندن زندگی می‌کند و هیچ حسی نسبت به تحریم و دلار ۱۵۰ هزار تومانی ندارد.!») (پایان متن احتمالا عبدالکریمی)


۱. مطلب بالا را عینا از روی اسکرین‌شات نوشتم و عکس آن‌را نیز گذاشتم و سعی کردم به متن و رسم‌‌الخط آن کاملا وفادار بمانم.

۲. این‌که یک مدعی تحلیل‌گری و دانش‌آموخته فلسفه، نمی‌داند که در ارزیابی و نشر نباید «شتاب» کرد، و شایسته است متن قبل از نشر عمومی، خوب بالا و پایین و ویرایش شده و بازخوردهای احتمالی منفی یا مثبت آن‌، یا سایر احتمالات دیگر را سنجید و بعد از آن متن را نشر عمومی کرد، نشان می‌دهد که ایشان از بدیهیات امر تحلیل و پژوهش که «دقت»، «وسواس»، «برآورد» و «پیامدسنجی» است، خیلی دور است و «شتاب» و «نخستین» و «زودترین»‌بودن بیش‌تر برایش محل توجه است، تا صبوری و اندیشه و «تأمل»!


۳. اگر پست را خودش داوطلبانه حذف نکرده و به دستوری از منبعی مجبور به این‌کار شده، نشان می‌دهد
شجاعت لازم برای اظهارنظر و دفاع از ادعاهای خود را ندارد، یا دست‌کم در «حقانیت» ادعاهای خود مردد است، که با ترس از این‌که در یک محاکمه یا مناظره نتواند شواهدی محکمه‌پسند برای ادعاهای خود ارائه کند، دستور را اجرا و پست را حذف کرده‌است. 

۴. محتوای پست چیز جدیدی نیست.
علی علیزاده که خود را «علیز» معرفی و کانال یوتوبی «جدال» را اداره می‌کند، شخصیتی مذبذب و ناتوان از استدلال است، و به‌ترین استدلالش تعمیم‌های ناروا، جعل، عصبیت و نهایتا هم ناسزاگویی و بلند و تندگویی است و این رفتار سخیف را در قبال اغلب افراد، از جمله رهبری نظام داشته و توهین‌های او مسبوق به سابقه است. 

۵. این «از دور دستی بر آتش داشتن» صرفا تعلق به علیز ندارد. «سیدمحمد مرندی» یکی از اعضای اصلی اندیشکده شرق‌شناسی و غرب‌ستیزی بر مبنای گفتمان «ادوارد سعید» و فرزند مشاور امین سلامت رهبری نظام، سیتیزن آمریکاست و از خارج از کشور تحلیل «زمستان سخت» برای اروپا، و دلارهای گرم برای ایران لود می‌کند و باقری‌کنی به پشتوانه همان تحلیل، توافق وین را در قطر نمی‌پذیرد و کیهان هم به پشتوانه آن تیتر «نفت ۳۸۰ دلاری در راه است» می‌زند و هیچ‌کس هم نیست که وقتی گردوغبار خوابید، بپرسد پس چه شد زمستان سخت؟ پس کو دلار گرم و نفت بشکه‌ای ۳۸۰ دلار؟ 

۶.
«بیژن عبدالکریمی» نهایتا یک استاد در بنگاه مدرک‌فروشی «جاسبی و شرکا» بود. از آن‌جا اخراج شد. همان اخراج، برایش کمی «شهرت» دست‌وپا کرد و یکی‌دوبار به پشتوانه آن شهرت مهمان رسانه ملی شد و اول حرف‌های درشت زد و خود را فروتنانه «یک معلم فلسفه» نامید، اما کمی که تحویل گرفته‌شد، در یک چرخش مواضع ناگهانی، انسان‌هایی را دید که با «۴» دست میوه و مایحتاج زندگی خریداری می‌کردند، فروشنده‌ها فرصت نمی‌کردند جنس و سفارش‌ مشترها را جور کنند، و گذرش به هر پارکی هم می‌افتاد، جز بوی کباب، بوی دیگر حس نمی‌کرد، اما خوب دقت نکرد که بوی کباب هست، اما بعضی «داغی» به پیشانی می‌نهند تا رأی جمع کنند. 

۷. در کشورهای استبدادی، به همان میزان که
«آزادی بیان» نباشد، یا کم‌ باشد، محدودیت و محذوریت هم هست، و نمی‌توان از همه توقع داشت «سقراط» باشند و با «حقیقت» تا «شوکران» بیایند، اما می‌توان توقع داشت اگر کسی تاب برخی محرومیت یا فشارها را ندارد، و نمی‌داند و نمی‌تواند به‌موقع «درست حرف بزند»، یاد بگیرد دست‌کم «درست خاموش بماند».

۸. این‌که عبدالکریمی از بخشی از بدنه نظام با عنوان «جلیلی‌-‌جبلی» به‌عنوان ناراضیان از «توافق» احتمالی یاد می‌کند، نشان‌دهنده شکاف بزرگی در هسته سخت قدرت است که این «شکاف» قدرت «یک تصمیم» که هیچ، قدرت «هر تصمیمی» را از مدیران نظام سلب‌کرده‌است.

می‌دانند «توافق» کنند ناراضیانی وجود دارند که اهرم فشار هم برای این‌روزهای خود ساخته‌اند که نمونه‌ دم‌دستی‌اش این‌که «رسانه ملی» برای خودش رسانه‌ای در لندن دست‌وپا کرده به‌قول قدیمی‌ها: «درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربره الله‌اکبر».

 و «توافق» نکنند، ناراضیانی دیگر که آن‌ها هم برای خود «اهرم»‌هایی دارند. نظام اکنون ظرف داغی در دست دارد که نگه دارد «دست‌»اش می‌سوزد و بیاندازد «دل»اش!

از آن‌جا مانده و از این‌جا رانده، «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل» فقط خدا به‌دامان برسد. 

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۴۰۴

چون ورق برگردد

 «محمدبن زید دمشقی» گفت: شبی «فضل‌بن‌یحیی برمکی» مرا خواست. در آن شب برای او فرزندی متولد شده بود. فضل گفت: شعرا در تهنیت فرزندم اشعاری گفته‌‏اند، ولی آن‌ها را نپسندیده‌‏ام. مایلم تو چند شعر در این‌باره‏ بسرایی. جواب دادم عظمت و شکوه مجلس آراسته‌ی شما اجازه‏‌ی فکرکردن و شعرساختن به من نمی‏‌دهد.

فضل اصرار نموده گفت: چاره‏‌ای نیست. باید هرچه به‌خاطرت می‌‏رسد بگویی. کمی فکر کردم و این دو شعر را در همان‌جا سرودم:
«و نفرح بالمولود من آل برمک/و لا سیما لو کان من ولد الفضل‏» [مردم شاد می‏‌شوند به‌سبب تازه‌مولودی از برمکیان، مخصوصاً که او فرزند فضل باشد]
 برای فضل خواندم. شعر مرا پسندید. ده هزار دینار به من جایزه داد.

این سرمایه باعث شد که به‌وسیله‏‌ی آن کم‌کم وضعم بسیار خوب شد. این خاطره که حیات مالی مرا تامین نمود، هیچ‌گاه از ذهنم محو نمی‏‌شد. گاه‏‌گاهی همان شعر را با خودم می‌خواندم.

 
بالاخره وضع
برامکه آشفته گردید. اقتدار آن‌ها از بین رفت و خانواده‏‌ی برمکیان به‌دست هارون نابود شدند.

 روزی به حمام رفتم. از حمامی، کارگر و دلاکی درخواست نمودم. جوان زیباصورتی برایم فرستاد. جوان شروع به کار خود کرد. در این موقع به‌یاد خاطرات گذشته افتادم. باز آن دو شعر به‌یادم آمد، با خود شروع به زمزمه کردم.

 
همین که شعرم را خواندم، دلاک جوان بر زمین افتاد و بی‌هوش شد. از حمامی گله داشتم که نباید شخص غشی را برای من بفرستد. او را خواسته اعتراض نمودم. گفت: هرگز این پسر سابقه‏‌ی غش نداشته است. چندی است که در این حمام دلاکی می‌کند. این اولین مرتبه است که به این حال درآمده است.


بالاخره اورا به هوش آوردند. پرسیدم: چه شد که ناراحت شدی؟ گفت: همان دو بیت شعری را که خواندی تکرارکن. برای مرتبه‏‌ی دوم خواندم. گفت: این شعر از کیست و برای چه کسی سروده است؟

گفتم: از من است و برای پسر «
فضل بن یحیی برمکی» سرودم. پرسید آن پسر اکنون کجاست؟ با تعجب گفتم: از کجا بدانم؟ در این موقع آه جگرسوزی کشید و گفت: من پسر فضل بن یحیی برمکی هستم. این شعر را در تهنیت تولد من گفته‌‏ای.
©️: تتمة‌المنتهی با اندکی تغییر

مرتبط:
امروز با توست، فردای قیامت با تو نخواهد بود