دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۴۰۴

رجانیوز! ژشت اخلاق به قیافه شما زشت است

«اخلاق و تخلق به مکارم آن خوب و بلکه فریضه است، ولی وقتی تبدیل شد به ژست و دکان و شغل فصلی، کاریکاتوری زشت و ناموزون می‌شود که کسی آن‌را باور نمی‌کند.

در نظر این دسته از آدم‌ها، تمسخر خوب است، فحش از آن هم به‌تر است، و اگر با چاشنی تحقیر و توهین باشد، دیگر حرف ندارد!

اما فقط تا موقعی که برای دیگران باشد، تا موقعی که برای آن‌ها باشد که دوست‌اش ندارند.
آن‌جا اخلاق مرده و انسانیت شوخی بی‌مزه‌ای است که نباید به آن اهمیت داد.

اگر دشمن یک ملت، به قهرمان یک ملت کتلت گفت، نه‌تنها ناراحت نمی‌شوند، بلکه تکرارش می‌کنند، و با لودگی مهوع، به هزار آب‌وتاب تکرارش می‌کنند. آن‌جا متوفی و هم‌وطن و جنازه هیچ حرمتی ندارد!


اگر جنازه در حال تشییع رئیس‌جمهور کشور روی دوش میلیون‌ها هم‌وطن مورد تمسخر و طعنه قرار بگیرد، و از خرس تشکر شود و متعاقب آن، لشگر اراذل و لوده‌ها به میدان بیایند، هیچ مشکلی نیست، کسی حرمت ندارد، جنازه هم‌وطن نیست و ... .


اگر سواد رئیس‌جمهور کشور با مدرک دکترای تخصصی توسط یک نادان به شش کلاس بیان شود، قند در دل‌ِشان آب می‌شود و تا سال‌ها بعد از شهادت او هم، دست از تکرار آن دروغ بر‌نمی‌دارند.


در همه این مصادیق و صدها مثل آن‌، آن‌ها حق دارند ننگین‌ترین رفتارها را داشته باشند، تمسخر [کنند] توهین کنند، فحش بدهند و بخندند، چون همه‌چیز برای غیر خودشان خوب است.

شمایی که در مقابل توهین به حاج قاسم و شهید رئیسی و دیگران هیچ واکنشی نداشتید، و چرخه نفرت و کینه را با خوشحالی تعمیق کردید، امروز حق ندارید به‌خاطر خطای برنامه شبکه افق (که جواب البته نامناسبی به همین نفرت پراکنی‌ها و دروغ‌ها بود) گریبان چاک کنید و فریاد وااخلاقا سر بدهید. این قبا برای شما گشاد است
اخلاق فصلی ممنوع است.
اگر برای توهین به فلان همسر شهید، و فلان چهره موجه و فلان خدمت‌گزار گریبان چاک نکردید، امروز هم ادای اخلاق در نیاورید.
نمی‌شود با زیرشلواری راه‌راه که تا روی سینه بالا کشیده‌اید، کت فاخر بپوشید. خنده‌دار می‌شوید.L
▪️
یادداشت بالا را کانال تلگرامی رجانیوز به قلم »محمد علایی» منتشر کرده‌است و امیدوارام شهامت داشته باشند وقتی متوجه خطاهای بزرگ‌شان در توجیه بداخلاقی شدند، آن‌را پاک نکنند فقط از مخاطبین خود عذرخواهی کنند.

۱. «رجانیوز» در یک گاف بزرگ ناخواسته اقرار کرد بخش عظیمی از مردم ایران از هزینه‌شدن بودجه کشورشان در کشورهای دیگر با توجیهاتی نظیر
«دفاع از حرم» و درمواقع «دفاع از بشار» و تقویت «محور مقاومت» ناراحت بوده‌اند و وقتی تحریم‌ها کمر آن‌ها را شکسته و جلو زن و بچه شرمنده‌شان کرده، از این‌که فرمانده سابق سپاه قدس انگشت در چشم آن‌ها می‌گفته: «اگر تحریم‌های آمریکا ده‌ها برابر شود ما دست از حمایت فلسطین برنمی‌داریم» از او نیز دل خونی داشته‌اند.

در میان این مردم خشمگین، هیچ هم بعید نبوده و نیست که لات‌هایی هم بوده و باشند که متاثر از «الناس علی دین ملوکهم» وقتی رهبرشان رهبران منطقه را مشتی رذل و سگ هار و دهن نجس و ... خطاب می‌کرده، لات‌بازی‌شان گل کرده و به رفتاری به‌شدت محکوم متوسل و کشته‌شدن همان فرمانده در خاک کشور بیگانه را با لفظ بی‌ادبانه خطاب می‌کرده‌اند. اما از دهن خودشان بوده در گوش خودشان.

۲. آمریکا «دشمن یک ملت» نیست. آمریکا دشمن نظام رادیکال ایران است که عموما خلاف نظم جاری بین‌الملل بازی کرده و رسما بیش از ۴ دهه است که ضمن تهدید اسرائیل به نابودی و محو از کره زمین، همیشه کشورهای همسایه را هم به حمله موشکی به سرمایه‌گذاری‌های مشترک با کشورهای غربی تهدید کرده است.

۳. شخصی که از سوی ترامپ در عراق به همراه یک افسر عراقی کشته شد، پیش‌تر شخصا از یک تریبون رسمیِ دولتی، خلاف اصول اخلاقی بین‌الملل رئیس‌جمهور آمریکا را «قمارباز» خطاب و به او گفته بود: «حریفت منم».

در این شرایط رجانیوز نمی‌تواند وکیل و وصی آن مرحوم که بانی کشتار هزاران کودک سوری و فلسطینی و لبنانی و یمنی و عراقی مستقیم، و هزاران شهروند ایرانی غیرمستقیم باشد که نان سفره‌شان را هزینه پیشتازی «میدان» بر «دیپلماسی» می‌کرد، باشد. (در این زمینه فایل صوتی ظریف سعید لیلاز رازگشا است.)

۴. در تشییع‌جنازه همین کسی که خودش را حریف ترامپ نامیده و وصیت کرده بود روی سنگ قبرش بنویسند «سرباز وطن» به‌علت بی‌تدبیری بیش از ۷۰ انسان نگون‌بخت کشته‌شدند و رسانه‌های رسمی کشور بدون بیم تعقیب قضایی با شادمانی تیتر زدند که «کرمان به قربانت»!


۵. رئیس‌جمهور دولت سیزدهم خلاف پروتکل‌های امنیتی که منابعی رسمی در کشور بدون هراس بدان تصریح کرده‌اند، و بدون فراهم‌بودن شرایط و امکانات فنی پرواز در روزی که جان خود و چند همراهش از بین رفت، اقدام به پرواز نموده است. این یک تخلف اداری است و حتما به‌قول مرحوم سرمد «می‌خانه اگر ساقی صاحب‌نظری داشت/ می‌خواری و مستی ره‌ و رسم دگری داشت» باید که به این تخلف رسیدگی می‌شد نه این‌که از جیب مردم نگون‌بخت برای این آدم مخطی «فضل‌تراشی»، «مجسمه‌سازی» و «تقدس‌نمایی» سازند.

درثانی مطابق آیه کریمه «لایحب‌الله الجهر بالسوء من‌القول الا من ظلم» بر کسانی که از بی‌تدبیری این رئیس‌جمهور به تنگ و ستوه آمده و آستانه تحمل‌شان پایین آمده ملامتی نیست اگر مرگ محتوم و از روی غفلت او را به حیوانات ارتفاعات محل سقوط بالگرد او حواله دهند، اما این‌که رجانیوز بدون شرم آن ادبیات چندش‌آور را بی‌شرمانه انعکاس می‌هد، نشان می‌دهد داماد از مرگ پدرزن، آن‌چنان هم ناراحت نبوده و احتمالا از آن جوک و طنزها در محافل شخصی برادرش نقل می‌شده‌است.

۶. مرحوم رئیسی تنها مدرک رسمی تحصیلی قانونی که دارد، سیکل ۶ ابتدایی سابق است، و جدای از این مدرک درسی، در سینه او نیز سواد ابتدایی در حد جامع‌المقدمات حوزه هم نبود که بتواند ۴ جمله درست، یا یک اذان را در گوش یک نوزاد درست ادا کند.

برفرض که این ادعای ابلغ‌من‌التصریح درست نباشد، چرا مدعی‌العموم همان زمان طرح ادعای ۶ کلاس سواد از سوی آقای
مهرعلیزاده که صلاحیت او بارها برای وزارت، استانداری و نامزدی ریاست‌جمهوری تایید‌شده و آن اتهام را به ایشان زد، تحت تعقیب قضایی قرار نداد؟
یا چرا مرحوم رئیسی اگر سواد بیش‌تری داشت، از آقای مهرعلیزاده در دستگاه قضا که اتفاقا خودش ریاست آن‌را خلاف قانون برعهده داشت اقامه دعوا نکرد؟

۷. مدرک دکتری مرحوم رئیسی از دانشگاه عالی شهید مطهری را
«سید مصطفی محقق داماد» امضا کرده‌است که باید پاسخ‌گو باشد چرا این‌گونه مدرک تحصیلی را با بذل و بخشش به آدم‌های بی‌سواد بی‌اعتبار کرده‌است؟

دکتر
«محسن کدیور» دانشجوی مقطع کارشناسی‌ارشد مهندسی الکترونیک دانشگاه شیراز در میانه تحصیل، مهندسی را رها و وارد حوزه شد، همزمان تحصیلات دانشگاهی خود در الهیات و معارف اسلامی را کاملا رسمی و قانونی ترم‌به‌ترم و سال‌به‌سال تا مقطع دکتری پیش برد و از رساله دکتری خود با رتبه ممتاز دفاع کرد و در حوزه نیز از اساتید برجسته حوزه به‌علت نبوغ ویژه در عنفوان میان‌سالی اجازه اجتهاد دریافت کرد.

استاد راهنمای دکتر محسن کدیور در الهیات و معارف اسلامی هم همان دکتر «مصطفی محقق داماد» است. برخلاف مرحوم رئیسی که محاکم قضایی و شلوغی کاروبار سیاسی فرصت مطالعه و نوشتن به او نمی‌داده، دکتر کدیور به تعداد قابل‌توجه آثار تالیفی به چند زبان زنده دنیا دارد، و هم‌اکنون به استناد آن تالیفات و آن سواد و نبوغ در دانشگاه‌های معتبر دنیا، صاحب کرسی استادی است و اتفاقا در مباحث معرفتی دست‌کم با بیش از ۵۰٪ آراء مرحوم رئسی اختلاف‌نظر داشته و دارد. با این وصف امضای محقق داماد یا پای مدرک رئیسی غلط بوده یا پای مدرک محسن کدیور. خوشبختانه خودشان زنده هستند و به‌قدر کافی هم شهامت و شجاعت دارند. شایسته است رجانیوز از ایشان سئوال نمایند.

۸. از همه این‌ها گذشته، کسانی که به‌قول رجانیوز شهید سلیمانی یا شهید رئیسی را با عناوین کذا تمسخر کردند بد کردند. آیا بدکردن «اشخاص عادی» مجوز بدکردن «رسانه ملی» هم می‌شود؟ اصلا آیا این قیاس مع‌الفارق برای‌تان شرم‌آور نیست؟ باز خدا پدر احمدی‌نژاد را بیامرزد که وقتی می‌خواست به مغالطه «یوتو» متوسل شود، طرف مقابلش کشورهای بیگانه بودند، نه مردم ماتم‌زده و سوگ‌وار در برابر رسانه ملی که اتفاقا از جیب همین مردم هم ارتزاق می‌کند.

۹. اگر همه این دفاعیات شما از رسانه ملی و مجری «خطی‌خطی» آن که اتفاقا لباس خط‌خطی نمی‌پوشد، درست است، چرا مجری برکنار و رفتار او محکوم شد؟ و رجانیوز در نقش وکیل‌مدافع شیطان از «بی‌شرمی» دفاع می‌کند؟
▪️
 روایت معروفی است که می‌فرماید: خداوند دوبار می‌خندد: یکی وقتی همه مردم تلاش می‌کنند شریفی را ذلیل کنند و خدا او را عزیز می‌کند، و بار دوم وقتی همه مردم تلاش می‌کنند ذلیلی را عزیز کنند و خدا او را ذلیل می‌کند. 

قاسم سلیمانی اگر لیاقت شهادت داشت، در دفاع مقدس که «سرباز وطن» بود شهید می‌شد، نه این‌که بعد از آن‌همه داغ بر دل مردم‌گذاشتن و آوارگی و خرابی، در خاک یک کشور بیگانه جان بدهد. 

و رئیسی هم اگر لیاقت شهادت داشت، دست‌کم دو سه ماهی در زمان دفاع مقدس جبهه می‌رفت تا نشان داده‌باشند به «حب‌الوطن من‌الایمان» اعتقاد دارد و کشته‌شدن در راه آن‌را افتخار می‌داند. اما نداشت.


در بر پاشنه قبلی بچرخد، رجا‌نیوزها از پول این ملت دوباره برای سلیمانی و رئیسی مجسمه خواهند ساخت، غافل از آن‌که «عزت» را خدا می‌دهد، نه مجسمه و مراسم تشییع شلوغ.

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۴۰۴

عالم‌نمایی، فاضل‌مآبی و ماجرای «سوکال»

دکتر «الن سوکال» دانش‌آموخته هاروارد و پرینستون، استاد ریاضی در کالج دانشگاهی لندن و استاد فیزیک در دانشگاه نیویورک است.

او بیش‌تر به‌خاطر انتقادات‌اش از سوءاستفاده‌های علمی که از ماجرای
سوکال شروع شد، مشهور است.

ماجرای سوکال، مربوط می‌شود به چاپ یک مقاله که توسط سوکال در سال ۱۹۹۶ منتشرشد. وی مقاله‌ای بنام «شکستن مرزها: به سوی یک تحول تأویل‌شناسانه از فیزیک کوانتوم» در نشریه پست‌مدرن «متن اجتماعی» به‌چاپ رساند. هدف وی آزمودن امکان سوءاستفاده از مفاهیم علمی در متون نوین بود.

سوکال، برای آزمودن جامعه متفکر، مقاله‌ای آکنده از لفاظی‌های فلسفی، آسمان‌ریسمان‌های نامربوط و استفاده‌های کاملاً نارسا، نابه‌جا یا نادرست از مفاهیم علوم طبیعی و نظری (از جمله تئوری آشوب، نسبیت عام، فیزیک کوانتوم، تنیدگی، برخال، هندسه نااقلیدسی و ریمانی، مکانیک سیالات و مانند آن) و پیونددادن آن به هرمنوتیک، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، فمینیسم و نظایر آن؛ را به رشته تحریر درمی‌آورد و برای نشریه مشهور فوق ارسال می‌کند.

طنز ماجرا این‌جا است که این مقاله بی‌اندازه مبهم و پیچیده ـ و به همان اندازه بی‌معنا و بی‌ربط است ـ ولی چنان روشنفکرمآبانه و ژرف می‌نماید که هیچ‌یک از اعضای تحریریه این نشریه جرأت ایرادگرفتن به هیچ بخشی از آن‌را پیدا نمی‌کنند و چشم‌بسته دست به انتشار این
چرندِ تمام‌عیار می‌زنند.

بعد از چاپ مقاله توسط این نشریه، سوکال قضیه را آشکارکرده و سپس همراه با
ژان بریکمون کتاب «چرندیات پست‌مدرن؛ سوءاستفاده روشنفکران نوین از علم» را گرد می‌آورد و به چاپ می‌رساند که در سال ۱۳۸۴ به ترجمه عرفان ثابتی منتشرشده است.

این دو دانشمند ریاضی و فیزیک، در این کتاب با صبر و حوصله نشان دادند که چه‌طور برخی مدعیان قرن اخیر با کژفهمی از مصادیق علمی [سهواً یا عمداً] با زدن رنگی شبه‌علمی به گفته‌های خود اعتبار بخشیده‌اند.

در این کتاب مشخص می‌شود که چگونه از نظریه مجموعه‌های ریاضی، توان پیوستار، قضیه گودل، هندسه نااقلیسی، نظریه آشوب، نسبیت عام و خاص اینشتین، هندسه ریمانی و کوانتوم برای مفاهیم نامربوط استفاده شده؛ چه‌طور تبیین زنانگی مکانیک سیالات و مردانگی مکانیک جامدات انجام گردیده و ارتباط بین مفاهیم فیزیک و مکانیک با
فمینیسم به‌شکلی مضحک به مخاطبان خورانده شده و چه‌طور در قرن اخیر هرجا نیازی حس شده به‌کمک بازی با کلمات دشوار به‌ظاهر علمی؛ از علم سوءاستفاده شده است.

مدعیان عوام‌فریب امروز که برای ارزش‌بخشیدن به مدعیات نامربوط متافیزیکی و ماورایی از کلمات و عبارات علمی برای توصیف و اثبات آن استفاده می‌کنند، روز‌به‌روز بیش‌تر می‌شوند.

جمعه، بهمن ۱۰، ۱۴۰۴

استانداردهای دوگانه، جزایر سه‌گانه

پنجم اسفندماه ۱۴۰۰ روسیه به اوکراین تجاوز و بزرگ‌ترین و مرگ‌بارترین جنگ اروپا از جنگ جهانی دوم را آغاز کرد. این تجاوز تا همین الان ادامه دارد. 

کم‌تر از ۱۰ روز بعد (۲ مارس) در پی نشست اضطراری مجمع عمومی سازمان ملل، قطعنامه‌ای با ۱۴۱ رای موافق، ۵ رأی مخالف و ۳۵ رأی ممتنع به‌تصویب رسید که ضمن ابراز تاسف از حمله، خواستار خروج کامل روسیه و لغو تصمیم خود برای به‌رسمیت شناختن جمهوری‌های دونتسک و لوهانسک شد. 


دولتِ وقت جمهوری اسلامی که هنوز داغ تجاوز عراق به خاک مقدس ایران، در دل مردمان ماتم‌زده‌ و سوگ‌وارش تازه بود، در کمال بلاهت و خلاف اصول بنیادین حق حاکمیت سرزمینی، به این قطعنامه رأی ممتنع داد. 


«رئیسی» رئیس‌جمهور وقت نیز، نخستین نماینده خارجی بود که بعد از تجاوز، تلفنی با «پوتین» رئیس‌جمهور متجاوز صحبت و ضمن تایید تلویحی، بعدا از متجاوز حمایت لجستیکی هم کرد. حمایتی که دستگاه دیپلماسی ایران آن‌را رد، اما خود روسیه تایید و در نتیجه به محکومیت شدید ایران در افکار عمومی دنیا انجامید. 


این در حالی بود که رئیسی حدود یک‌ماه پیش از آن و در نخستین سفر خارجی خود به مسکو سفر و با بی‌اعتنایی‌های دیپلماتیک از یک‌سو و بی‌حرمتی‌های شخصی از سوی دیگر از طرف همتای روسی خود در چند مرتبه و سطح مواجه شده‌بود. 

در ۱۳۹۹ نیز قالیباف، رئیس مجلس ایران که حامل پیام خامنه‌ای به پوتین بود به مسکو رفت، اما با بی‌احترامی دیدار او با پوتین لغو و دلیل آن‌ پروتکل‌های بهداشتی کرونا اعلام گردید.

بیش از ۲ دهه قبل نیز بی‌حرمتی‌ای به‌مراتب شدیدتر از سوی مسکو نسبت به سردار
«احمد کاظمی» فرمانده نیروی هوایی سپاه صورت گرفته بود. 

با این همه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰ شورای امنیت قطعنامه‌ای را درباره جنگ یمن صادر کرد که در آن «انصارالله» یا «حوثی‌»های یمن که متحد استراتژیک ایران و مخالفان عربستان و امارات شناخته می‌شدند «تروریست» معرفی و تحریم تسلیحاتی‌شان تمدید شد. 


کم‌ترین توقع از روسیه آن بود که در پاسخ به رأی ممتنع ایران علیه قطعنامه ضدروسی مجمع عمومی، به این قطعنامه رأی منفی نمی‌دهد، دست‌ِکم رأی ممتنع بدهد. اتفاقا رأی مثبت داد و انصارالله یمن را قربانی منافع خود کرد. 


مهر ۱۴۰۱ «محمدبن زاید آل نهیان» حاکم امارات، نخستین رئیس عالی‌رتبه‌ بعد از تجاوز روسیه به اوکراین، به مسکو سفر کرد. «پوتین» از «آل‌نهیان» امارات در عالی‌ترین سطح استقبال و حتی هنگام بدرقه، او را تا کنار خودرو همراهی و در طول مسیر کت خود را درآورد و تن امیر امارات کرد. 


خوش‌خدمتی به همین‌جا خاتمه نیافت. بعدا نماینده عالی این کشور که مهمان نشست سالیانه شورای همکاری خلیج فارس بود، در یک کج‌دهنی آشکار پس از چین، بیانیه این شورا که ـ یک بند جعلی آن تعلق جزایر سه‌گانه ایرانی «تنب بزرگ، تنب کوچک و بوموسی» به امارات بود ـ  را بدون تحفظ امضا کرد. 


ایران که در داستان بلوف تحریم گازی اروپا و برساخته متوهمانه «زمستان سرد»، روسیه را همراهی و اتحادیه اروپا را از خود رنجانده بود، بلاهت را تا جایی پیش برد که اروپای سربلند از «زمستان سخت»ی که یک توهم بود، این‌بار در کنار کشورهای عربی که گاز آن کشورها را در دروان کوتاه بحرانی تأمین کرده و برای همیشه از گاز و انرژی روسیه بی‌نیاز کرده بودند را پشتیبانی، و این بار نه مثل بقیه از ایران بخواهند در مورد تملک جزایر تفاهم کنند، که با وقاحت تمام خواستار پایان‌دادن به آنچه آن‌ها ادعا می‌کردند «اشغال» جزایر از سوی ایران شدند. 
▪️
بعد از تجاوز ۱۲ روزه اسرائیل به خاک ایران، سامانه‌های پدافندی روسیه هیچ کارایی نداشت. روسیه نیز در هم‌گامی با اسرائیل از این کشور خواسته‌بود در حمله به ایران بوشهر را فیلتر حمله کند چون مستشاران روسی آن‌جا کار می‌کنند.

 این نشان می‌داد این کشور در جریان حمله بوده، اما هیچ کمک اطلاعاتی یا امنیتی به ایران نکرده، تا جایی که عصبانیت طیف‌هایی از شرق‌ستایان «میرشایمر»پرست را هم به‌دنبال داشت.

 
این‌روزها روسیه‌ای که «قاسم سلیمانی» در وصف‌شان گفته بود: «نامردتر از آن‌ها ندیدم»، دایه مهربان‌تر از مادر برای جمهوری اسلامی مذبذب شده و هم‌صدا با چین، بلاورس، اعضای پیمان شانگهای، برخی از کشورهای عربی و ... که همه بلااستثنا پیش‌تر تمامیت ارضی ایران را با بیانیه‌های مبتذل و غیرقانونی خود مورد تعرض قرار داده‌اند، به‌اصطلاح خودشان حمایت دیگر کشورها از اعتراضات مردم ایران را محکوم کرده و دولت‌مردان شیرخام خورده ایران نیز با ذوق‌زدگی و بدون توجه به این «استاندارد دوگانه» که بعدا پای‌شان را در معرکه دیگری گیر خواهد انداخت، آن بیانیه‌های محکومیت را با تیترهای درشت بازنشر و به آن افتخار نموده‌اند.


روابط منطقی بین‌الملل ایجاب می‌کند «خلاف نظم جاری جهانی» بازی نکنیم. والا آن‌جا که باید همین نظم‌نیم‌بند یار شاطرمان باشد، بار خاطر و بلای جان‌مان خواهد شد. 

منافع ملی ایجاب می‌کند، به دولتی اعتماد کنیم، که به‌موازات به منافع ملی ما پای‌بندی نشان دهد. به روسیه که ثابت کرده منافع ما را در برابر مطامع خود قربانی می‌کند، نباید اعتماد کرد.
منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۴۰۴

تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید

بیانیه میرحسین موسوی از حصر: تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید، بازی به پایان رسید!


بسم‌الله الرحمن الرحیم
برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده‌است، که ایران شبیه آن‌را به یاد ندارد. هرچه روزها می‌گذرند، ابعاد هول‌انگیز واقعه بیش‌تر نمایان می‌شود.

خیانت و جنایتی بزرگ در حق مردم روی داده است. خانه‌ها عزادارند. کوچه‌ها عزادارند؛ شهرها و قصبه‌ها عزادارند.

پس از سال‌ها تصاعدِ شدتِ سرکوب، این فاجعه‌ای است که تا دهه‌ها، بلکه سده‌ها، از آن یاد خواهد شد. و رودخانه‌ای از خونِ گرمِ محرومان که در دی‌ماه سرد بر زمین به جریان افتاد، تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.

مردم به چه زبانی بگویند که این نظام را نمی‌خواهند و دروغ‌های‌تان را باور نمی‌کنند. دیگر بس است. بازی به پایان رسید. ستم‌ها دامن‌تان را گرفت و درختان زقّومی که می‌کاشتید میوه آورد.

 آن زمان که علیه ملت خویش لباس رزم می‌پوشیدید، داشتید تیشه به ریشهٔ خویش می‌زدید. آن زمان که دل‌سوزان مردم را سر می‌کوبیدید و اجازهٔ کم‌ترین سخنِ حقی در دفاع از حقوق انسان‌ها نمی‌دادید، داشتید برای مداخلهٔ خارجی فرش قرمز می‌انداختید.

 آن زمان که برای نشنیدن نصایح دل‌سوزان انگشت در گوش می‌گذاشتید، داشتید با جهالت، گران‌بهاترین فرصت‌های‌تان را از دست می‌دادید.

نوبت شما هم آمد. از شما نیز جز داستانی باقی نماند؛ داستانی پر از خون و خشونت. دیگر بس است. نه شما راه‌حلی برای هیچ‌یک از بحران‌های کشور دارید، و نه ملت چاره‌ای جز اعتراض مجدد تا رسیدن به نتیجه.

و نخواهید توانست فاجعهٔ هجدهم و نوزدهم دی را تکرار کنید. این باری است که قوای نظامی و انتظامی دیر یا زود، و احتمالاً زود، از برداشت‌انش سر باز خواهند زد.

تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید تا ملت، خود این سرزمین را به آزادی و آبادی برساند. 

مسیری که این همراهِ کوچکِ مردم برای این منظور پیشنهاد می‌کند، برگزاری
رفراندوم قانون اساسی با تشکیل جبهه‌ای فراگیر، متشکل از همهٔ سلایق ملی، بر اساس سه اصلِ عدمِ مداخلهٔ خارجی، نفیِ استبدادِ داخلی و گذارِ دموکراتیکِ مسالمت‌آمیز است؛ زیرا استقرار صلح و امنیت پایدار و نجات کشور از شرِ استبدادِ حاکم، بر مبنای خواست و ارادهٔ ملت، تنها به‌دست مردم و بدون مداخلهٔ خارجی امکان دارد.

خداوندا، فریادی را که بندگانِ مظلومت از صمیمِ ضمیر به درگاهت می‌آورند، بشنو و دعای‌شان را برای ایرانی آزاد و آباد اجابت کن.

این تنها تسلیتی است که جان‌های داغ‌دارِ مردم ما را آرام می‌کند. و آن زمان که زندانیان آزاد می‌شوند، اولین‌شان دینِ تو خواهد بود که از پسِ اسارتی طولانی در چنگِ دین‌فروشان، از نو لبخندِ محمدیِ خورشید را می‌بیند.

برای ایران و به‌ویژه نسلِ نوخاستهٔ آن، سربلندی و به‌روزی آرزو می‌کنم.
میرحسین موسوی
۹ بهمن ۱۴۰۴

ساختن انسان مهم‌تر از ساختن بنا است

«محمدمحمود صبحی» کارگردان و فیلم‌ساز مصری در نماهنگ کوتاهی که طی یک دهه گذشته بارها از ایشان در شبکه‌های مجازی بازنشر شده، در جمعی از مصریان سخن‌رانی و شالوده نگهبانی از یک تمدن و راه‌های حمله و تخریب تمدنی را تشریح می‌کند. تمرکز صبحی در این ویدیوی کوتاه بر «انسان» به‌عنوان محور اصلی «تمدن» و «توسعه» است.

صبحی به مثالی از چین باستان اشاره می‌کند و می‌گوید: «چینیان قدیم برای حراست از خودشان، سال‌ها وقت گذاشتند و دیوار عظیم چین را ساختند. گمان می‌کردند کسی نمی‌تواند از دیوار بالا برود. لیکن در ۱۰۰ سال نخستِ بعد از ساخت دیوار چین، سه بار به چین حمله شد.

در هر حمله اصلا نیازی نبود دشمن از دیوار بالا برود، چون خیلی راحت به نگهبانان "
رشوه" می‌دادند، و از دروازه وارد می‌شدند. چینی‌ها مشغول ساخت "دیوار" بودند، اما فراموش کردند "نگهبان" بسازند.»


وی در این نماهنگ با تاکید بر این‌که «ساختن بشر از ساختن هر بنایی مهم‌تر است»، یادآور می‌شود: «بسیار خانواده هست که خانه ندارند، مثل حاشیه‌نشین‌ها و بسیار «قصرها» هست که در آن «خانواده» از هم پاشیده‌است.» 


صبحی به مثلی اشاره می‌کند که می‌گوید: «برای ویران‌ساختن یک تمدن سه چیز لازم است: از بین‌بردن خانواده، از بین بردن آموزش و بی‌اعتبار کردن الگوها.


برای از بین‌بردن خانواده باید نقش
«مادر» را کم‌رنگ کرد، کاری کن که مادر از «خانه‌دار»‌بودنش خجالت بکشد. برای نابودی «آموزش»، معلم را هدف قرار بده، اهمیت او را در جامعه کم و بی‌ارزش جلوه بده، تا جایی که دانش‌آموزان به‌جای «احترام» تحقیرش کنند.

و برای آن‌که
«الگو»ها را بی‌اعتبار کنی، دانش‌مندان و نخبگان را هدف قرار بده، آن‌ها را بی‌ارزش کن، شک و شبهه در موردشان ایجاد کن، تا کسی به آن‌ها اقتدا نکند.

وی در پایان نتیجه این تخریب‌ها را این‌گونه تبیین می‌کند: وقتی مادرِ هوشیار نبود، معلمِ وفادار از بین رفت، و الگوها ساقط شدند، پس چه کسی بماند
«ارزش‌»‌ها را پرورش دهد و نگاه‌بانی کند؟ صبحی سپس از مخاطبین می‌پرسد: آیا این الگو برای شما آشنا نیست؟
▪️
فرهنگ مسلط بر فضای آموزشی بعد از انقلاب بزرگ‌ترین نقش را در نابودی بنیان «خانواده» بر محور «مادر» داشته است. آمارها نشان می‌دهد معادله دانش‌آموختگان دانشگاه‌ها بعد از انقلاب از منظر جنسیتی، کاملا برعکس و نرخ افزایش زنان دانش‌آموخته و جذب دانشجوی دختر در دانشگاه‌ها سیر به‌شدت صعودی به نسبت پیش از انقلاب داشته و این سیر به مرور تساعدی هم شده‌است. 

بالابودن نرخ تحصیل دختران و بانوان از شاخص‌های توسعه انسانی یک جامعه حساب می‌شود، اما این شاخص وقتی سودمند و به نفع توسعه پایدار و متوازن است که تحصیل در رشته‌هایی باشد که «زنان» نقش بسیار به‌تر و پررنگ‌تری در آن به نسبت مردان بازی می‌کنند نه بالعکس. مثلا تمام آموزگاران پیش‌دبستانی و دبستانی دخترانه و پسرانه به‌خاطر حساسیت و انعطاف بالای عاطفی این نسل و سن، مناسب‌تر است «زنان» کارشناس و دانش‌آموخته در این حوزه‌ها باشند که دست‌کم چند واحد روان‌شناسیِ کودک در کنار احساس ذاتی مادرانه به‌عنوان پیش‌نیاز سایر دروس پاس کرده‌باشند.

کلیه کادر پزشکی از پزشک فوق‌تخصص تا نگهبان و حتی راننده آمبولانس در بخش زنان همه بیمارستان‌ها شایسته‌تر است دانش‌آموختگان «زن»ِ کارشناس و متخصص در این حوزه‌ها باشند. 

هیچ اشکالی هم ندارد که مهندسِ معمار و طراح یک سازه یا یک پروژه بزرگ‌راهی یک زن متخصص و موفق باشد چنان‌که هست. اما این مورد‌ها باید «استثنا» بر «قاعده» باشد نه قاعده بر «استثنا».

وقتی سخن از توسعه متوازن می‌شود، یعنی حقوقی که یک کارمند یا کارگر سرپرست خانوار می‌گیرد، تکافوی یک زندگی نرمال (مسکن، خوراک، نوشاک، پوشاک، بهداشت، بیمه و تأمین اجتماعی) یک خانواده را بکند، که هم مرد مجبور به اضافه‌کاری نباشد، هم نیازی به کمک‌خرجی درآمد زن نباشد. 

بالارفتن سن ازدواج، تحقیر و تخفیف فضیلتی به‌نام «مادری» و «خانه‌داری» افزایش مشاغل بازرگانی، خدماتی و واسطه‌گری به‌جای مشاغل تولیدی و خلق ثروت، و در نتیجه شکاف بالای طبقاتی از نتایج سحر تصمیمات غلط ابتدای انقلاب در حوزه آموزش است که به‌مرور صبح دولت خود را نشان می‌دهد. 

نهاد «آموزش» نیز در جامعه ایران سه دهه گذشته به‌شدت ورشکسته است. نمونه دم‌دستی آن افزایش بی‌رویه موسسات آموزشی به‌اصطلاح غیرانتفاعی و درواقع بنگاه‌های فروش مدرک مثل دانشگاه آزاد، پیام نور، فنی و حرفه‌ای‌ها، و موسسات آموزشی که هر نهادی برای خودش درست کرده و کارش صرفا فروش مدرک است. همین یک مشت نمونه از خروار ویرانی نهاد «آموزش» در ایران ۴ دهه اخیر کافی است. 

جامعه‌ای کع الگویش به‌جای مریم میرزاخانی، حسین رضازاده باشد، و به‌جای پرفسور حسابی، علی کریمی، و به‌جای محمدعلی فروغی، حسین الله‌کرم و رائفی‌پور، و نخبگان و عالِمانش به‌جای فاضل تونی، مهدی دانشمند و شیخ حسین انصاریان و ... باشند، در خانه اگر کس است یک حرف بس است. 


با این حساب فقط مانده بود که ما کارشناس نخبه هوش مصنوعی کشورمان، که همه دنبا برایش فرش قرمز پهن می‌کردند، اما او به عشق کودکان و جوانان و مردمان این میهن ماند، و از خود گذشت را به پروژه‌گیری و بی‌سوادی و ... متهم کنیم. آن‌هم از سوی کسانی که شیطان هم در «داوری» درباره آن‌ها هنگ می‌کند. 

با این همه آیا سخنان «محمد صبحی» برای‌مان آشنا نیست؟ ما همان چینی‌های عهد باستان نیستیم که به‌جای نگهبان، شهرک موشکی و باور ۳۷۲ و انرژی هسته‌ای ساختیم؟ و دشمن برای حمله به ما نیاز به بالارفتن از دیوار نداشت، بلکه نفوذی‌های‌اش از هر راداری رد می‌شدند، دیوار که دیگر سهل است.

دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۴۰۴

گاف رسانه ملی

 در سال ۱۹۹۳ تیم ملی فوتبال «زامبیا» در حال پرواز به سمت سنگال بود تا در رقابت‌های انتخابی جام جهانی شرکت کند، اما در طول مسیر دچار سانحه شد و تمام ۳۰ مسافر آن، از جمله ۱۸ بازی‌کن و کادر مربیان و سرپرست و هم‌راهان تیم ملی زامبیا جان‌ِشان را از دست دادند.

نزدیک به یک‌سال بعد،
«عباس بهروان» گزارش‌گر فوتبال و مجری برنامه‌های ورزشی، بویژه فوتبال تلوزیون ایران، یک مسابقه فوتبال بین یک تیم آفریقایی غیر از «زامبیا» را گزارش می‌کرد و به‌اشتباه فکر کرد تیمی که هواپیمای‌اش سقوط کرد، همین تیم بوده و در وصف این‌که چه زود توانسته‌اند تیم جدیدی را احیا و روانه مسابقات کنند داد سخن داد.

 غافل از آن‌که تیمی که هواپیمای‌ِشان سقوط کرده و همه بازی‌کنان آن مرده بودند، «زامبیا» بود نه تیم مورد نظر نظر آقای گزارش‌گر تلوزیون ایران.

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۴

پایانِ خونینِ یک توهّم

ساعاتی پیش، تماسی داشتم با داخل. روزنه‌ای زودگذر، در «سیاه‌چالۀ» حکومتیِ ارتباطات، به نگاه و به تحلیلی داخلی از آن‌چه در داخل گذشت.

پیش از آن نیز، یعنی همین دی‌شب، ۲۱ ژانویه، گفت‌وگویِ تازه‌ای داشتم با رادیویِ دولتیِ اسرائیل، یعنی با رسانه‌یِ دولتی که در خارج به‌گونه‌ای آشکار و با تمامِ امکاناتِ مجازی و رسانه‌ای از یک جریانِ فاشیستیِ ایرانی حمایت کرده و، در داخل، در ارکانِ سختِ حکومتِ اسلامی نفوذی جدّی دارد.

دولتی متخاصم که به‌گفته‌یِ عالی‌ترین مقاماتش، و تا پیش از یک دستورِ کتبی و حکومتی، به‌طور رسمی و علنی از حضور میدانیِ «مأمورین و عواملِ» خود «در خیابان‌هایِ ایران» در اعتراضاتِ اخیر سخن می‌گفت.

۵ سالِ پیش، در سپتامبر۲۰۲۰ هم‌زمان با رسانه‌ای‌شدنِ پُرزرق‌وبرق و پُرسَروصدایِ متنی بی‌سروته به‌نامِ «پیمانِ نوین» در توئیتی کوتاه از «پایان یک توهّم» نوشتم و گفتم که «هیچ‌چیزی دردناک‌تر از مرگِ یک توهّم نیست و هیچ‌چیزی امّا، زاینده‌تر از مرگِ یک توهّم نیز نیست».

توئیتی کوتاه خطاب به شخصیتی که تا پیش از آن از حلقه‌ مشاورانش بودم و با این دو واژه به‌پایان برده بودم: «جاوید ایران».

جاوید ایران! دو واژه‌یِ ساده ولی مهم که در فهماندنش به آن شخصیت، ساعات‌ِ زیادی را، بی‌حاصل، با وی سروکلّه زده‌بودم.
بی‌حاصل، چراکه هیچ استدلالی نمی‌تواند روی ذهنی که عقلایی نیست، تأثیری عقلایی بگذارد.

بی‌حاصل، چراکه نمی‌توان چیزی را به کسی فهماند که زندگیِ روزمرّه‌اش بستگی به نفهمیدنِ آن چیز دارد. فهمیدن نیازمندِ ذهنیتی است عقلایی. ذهنیتِ عقلایی نیز نیازمند یک دیسیپلین و یک انضباطِ فکریِ چندین‌وچند ساله است.

بدون یک انضباطِ فکری و یک تربیتِ درازمدّت برای پرورشِ آن، تجربه‌ها، با هزینه‌هایِ همواره فزاینده، می‌آیند و بی‌حاصل و ستروَن می‌روند، بدون آن‌که به شناخت تبدیل بشوند: پایانِ توهّمی به‌نامِ پهلوی، پایانی بود طولانی و پرهزینه که با چرخشی ناگهانی به‌سویِ یک جریانِ فاشیستی در سپتامبر ۲۰۲۰ آغاز شد؛ در پائیز ۲۰۲۲ مترقی‌ترین جنبشِ صدساله‌یِ اخیر کلِّ منطقه را به بی‌راهه برد؛ تا درنهایت، در زمستانِ ۲۰۲۶ یک جنبشِ مدنیِ دیگر را به «دریایی از خون» بکشاند. 


چکیده‌ای از پیام‌هایِ رسیده از داخل، گویایِ پایانِ خونینِ توهّمی است به‌نام پهلوی: 
«تو صائین‌قلعه زنجان یه نفر از پشت‌بوم مسجد یه نفر رو با تیر زد و کشت.

مردم معترض قاتل رو شناسایی‌کردن رفتن در خونه‌اش به زن و بچه‌اش مهلت‌دادن برن بیرون بعد خونه رو آتیش زدن. پسره متولد ۷۶ بود. یه بچه سه ماه و یه چهار ساله داشت... این اراذل پهلوی فکر می‌کردن اگه امثال تاج‌زاده روی مبارزه خشونت‌پرهیز تأکید دارن از روی دلبستگی به جمهوری اسلامیه. طرف یه چیزی می‌دونه و البته وجدان داره که اینو می‌گه... ما به محسن رضایی فحش می‌دادیم که جوون مردم رو بدون برنامه فرستاد جلوی دوشکا تو شلمچه...
میرحسین خرداد ۸۹ راهپیمایی سال‌گرد رو لغو کرد، چون بهش گفته بودن برنامه سرکوب سنگینه» (پیام از داخل).

آن‌چه فعلاً و این‌جا می‌توانم بگویم، ساده است: تمام گوش‌زدهایِ لازم، مبتنی بر خودداری از دادنِ فراخوان و آمادگیِ رژیم برای سرکوبِ وحشت‌ناکِ اعتراضات، از یک کانالِ خصوصی و قابل‌اعتماد، پیش از پنج‌شنبه و جمعه خونین، به پهلوی شده بود...

«بیش‌ترین کشته جمعه‌شب بود. زنجان ۲۷ کشته تاییدشده داره که ۲۰ تاشون داخل محوطۀ کلانتری کشته‌شدن. اکثرا جوونای ۱۷ تا ۲۳ ساله. با تصور این‌که این آخرین نبرده و حکومت شنبه رو نمی‌بینه...» (پیام از داخل)

در جنبشِ مهسا و برخلافِ یک جریانِ اصلی، سیاسی و رسانه‌ای، جریانی که در آن جنبش نیز مدعیِ «اعتراضاتِ میلیونی» و «فتح تهران» شده‌بود، به دو عاملِ خواستن و توانستن در تحولاتِ اجتماعی اشاره‌کرده بودم: خواستن، عاملِ مردمی است؛ توانستن، عامل یا بازویی است در دستِ اِلیت‌ها. بدین معنی که هیچ تحوّل اجتماعی و تاریخی که بخواهد به‌خواستِ مردم تحقق ببخشد، بدون همکاریِ حداقل بخشی تأثیرگذار از اِلیت‌هایِ مستقر و موجود، به نتیجه نمی‌رسد. برای تحقق‌بخشیدن به خواستِ مردم، رهبریِ سیاسی باید این قابلیت را داشته باشد تا بخشی تأثیرگذار از اِلیت‌هایِ رسانه‌ای، دانشگاهی، فکری و فرهنگی را هم‌زمان با بخشی از نیروهای مسلح، همراه خود بکند.

تغییر مسیر از «نسیم دگرگونی» (۲۰۰۲) و لیبرالیسمِ خشونت‌پرهیزِ مکتبِ جین شارپ و مدنیّتِ شخصیتی مانند مارتین لوترکینگ؛ به یک جریانِ فاشیستی و خشونتِ تئوریزه‌شده‌یِ آن تحتِ عنوانِ ناشیانه و مضحکِ «خراب‌کاریِ شرافت‌مندانه» (۲۰۲۶) بیش از آن‌که نشان از اصلاح ضروریِ اندیشه در بستری دگرگون‌شونده از متغیرهایِ سیاسی و اجتماعی داشته باشد، نشان‌گرِ عدمِ انضباطِ فکری و دیسیپلین رفتاری به‌طور کلی و عدم پای‌بندی به اصول در یک فرد یا یک گروه است.

با این‌همه، پهلوی تنها توهّمی نبود که در دریایی از خون به‌پایان رسید. هم‌زمانیِ پایانِ پهلوی با پایانِ توهّمی دیگر بنامِ اصلاح‌طلبی، به‌عنوانِ یک جریانِ سیاسی ـ مذهبیِ شناخته‌شده در ایران، جامعه‌یِ فکری و سیاسیِ ایران را در برابرِ یک مسئولیتِ تاریخی قرار می‌دهد: پیش‌گیری از انقراضِ تمدّنیِ سرزمینی که سرنوشتِ آن به‌دستِ فرقه‌ای افتاده، تبه‌کار و منزوی و محدود به اقلیتی محض.

فرقه‌ای عمیقاً فاسد و بی‌فرهنگ که می‌تواند، برای بقایِ خود، دست به یک خودکشیِ جمعی و تاریخی بزند. خودکشی‌یی که ته‌مانده‌یِ ایران و تمدّنِ ایرانی را نیز با خود به نابودی خواهد برد.

در یادداشتی که ریمون آرون، فیلسوفِ لیبرالِ فرانسوی و یکی از نظریه‌پردازانِ نظمِ دوقطبی، در پایانِ عمر در ۱۹۸۱ از خود به‌جاگذاشت، اشارتی شده به «خودکشیِ ایران»، اشارتی که با پایانِ خونینِ توهّم‌ها، می‌تواند به هشدار و به سرمشقی برای نجاتِ ایران از خودکشی بیانجامد: «آن‌چه میان چین و ایران مشترک است، رسیدن به این آگاهی است که بازآفرینیِ یک جامعه‌یِ نوین و متفاوت تنها از طریقِ یک گسست ممکن خواهد شد. این آگاهی در میانِ توده‌ها تار و نامشخص است و در قشرهایِ فرهیخته، واضح و روشن. در چین، یک گام بزرگ به‌پیش و انقلابِ فرهنگی، نبردهایی بودند معنوی و سیاسی که انگیزه‌یِ اصلی‌شان بازآفرینیِ چهره‌ای متفاوت از چینِ تاریخی و ابدی بود، چهره‌ای بازآفرینی‌شده از جاودانگیِ چین همراه با مدرنیزاسیونِ علمی و اجتماعی. انقلابِ آیت‌الله خمینی در ایران نیز تجربه‌ای است در طردِ قاطع و کاملِ آنچه غرب‌گرایان برای این کشور به‌ارمغان آورده بودند. این نوع تجارب در جریان‌هایِ مختلفِ عرفانِ غربی نیز ناشناخته نیست.

ولی این طردِ بی‌چون‌وچرایِ غرب، اگر در کامبوج (و با خِمِرهایِ سرخ) به جنگِ تمام‌عیارِ حزب با مردم انجامید، می‌تواند، در مورد ایران و درنهایت، به خودکشیِ این کشور بیانجامد.» (آرون، توضیحاتی در بابِ عرفانِ لنینیستی، 1981)

مرگِ توهّمی به‌نام پهلوی در میانِ بخشی از توده‌هایِ سرگردان و مستأصل؛ هم‌زمان با مرگِ توهّمی بنام روزنه‌گشایی در میان بخشی از اِلیت‌هایِ فرهنگی و سیاسی؛ اگر به یک آگاهیِ مشترک، روشن و بابرنامه نیانجامد، خودکشیِ تمدّنیِ ایران به‌دستِ فرقه‌ای فاسد، مسلح و متوحش که برای بقایِ انگلیِ خود می‌جنگد، واقعیتی محتمل می‌نماید.

بارها در این سال‌ها یادآور شده‌ام که راهی که باید پس از یک انقلابِ طولانی و ویران‌گر برای رسیدن به یک جامعه‌یِ بازآفرینی‌شده پیمود، نه در کوتاه‌مدت و نه در میان‌مدت، به دموکراسی نخواهد انجامید.

بازآفرینیِ مدرنیته و جامعه‌یِ ایرانی در قرنِ بیست‌ویکم، مستلزمِ آموزش، اقتصاد، فرهنگ، و سیاستی است پویا و بازاندیشیده‌شده.

این‌همه نیازمند دولتی است مرکزی و مقتدر، برآمده از فرآیندی درونی و اُرگانیک، متکّی به اندیشه و به‌خواستِ مردم، و نه به اذهانِ عمومیِ غربی، و پشت‌گرم به ارتش و نیروهایِ مسلح ایران، و نه به ارتش‌هایِ بیگانه.
باقر پرهام