کاریزما و کلام
جمعه، بهمن ۲۴، ۱۴۰۴
برای بدیهیات نیاز به مدرک نیست
آقا صبح من داشتم به یک اتاقی در «کلابهاوس» گوش میکردم که به این آقای «علیرضا نامورحقیقی» تعلق داشت. نکته بامزه ای که رخ داد این بود که Hقای نامور خب تاکید کرد که هر نوع تهاجم خارجی ای فارغ از نتیجه اش فاجعه به بار می آورد، کمااینکه در عراق دیدیم چنین شد.
پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۴۰۴
رضاشاه: بالاتر!
نقل است روزی به رضاشاه خبر میدهند: کرایه درشکه خیلی گران شدهاست!
رضاشاه لباس مبدلی پوشیده، میرود میدان توپخانه. از یک درشکهچی میپرسد: «آهای! تا شمرون چهقد میگیری؟»
درشکهچی با تبختر خاصی میگوید: ما به نرخ دولتی کار نمیکنیم.
رضاشاه میپرسد: ۵ شاهی؟ درشکهچی: برو بالا! رضاشاه: ۱۰ شاهی؟ درشکهچی: برو بالا! رضاشاه: ۱۵ شاهی؟ درشکهچی: بالاتر! رضاشاه: ۳۰ شاهی؟ درشکهچی: بزن قَدِش!
رضاشاه سوار میشود. درشکهچی نگاهی به مسافر انداخته میپرسد: سربازی؟ رضاشاه: برو بالا! درشکهچی: گروهبانی؟ رضاشاه: برو بالا! درشکهچی: افسری؟ رضاشاه: برو بالا! درشکهچی: فرماندهی؟ رضاشاه: بالاتر! درشکهچی: نکنه رضاشاهی؟ رضاشاه: بزن قَدِش!
رنگ از رخ درشکهچی میپرد. رضاشاه نگاهی به رنگپریده انداخته و میپرسد: ترسیدی؟ درشکهچی: برو بالا! رضاشاه: لرزیدی؟ درشکهچی: برو بالا! رضاشاه: شا...یدی؟ درشکهچی: بالاتر! رضاشاه: .. دی؟ درشکهچی: بِزَن قَدِش!
بعد درشکهچی از رضاشاه میپرسد: منو میبرید زندان؟ رضاشاه: برو بالا! درشکهچی: تبعید میکنید؟ رضاشاه: بالاتر! درشکهچی: اعدام میکنید؟ رضاشاه: بِزِن قَدِش!
حمید رسایی توییت زده: بعد از ۴۷ سال تحریم اقتصادی، تحمیل جنگ نظامی، تبلیغات رسانهای منفی، فتنههای متعدد، کشتار مردم و ...، حضور در قیام ۲۲ بهمن ۱۴۰۴، بیش از ۳۴ میلیون نفر تخمین زدهشد.
ساعت ۱۲:۳۸دقیقه یعنی حدود سر ظهر و اوج زمان راهپیمایی و پیش از توییت رسایی، روحانی ارزشی دیگری توییتی زدهبود که «رنگ رخساره»اش خبر از حال درون راهپیمایی میداد.
احسان عبادی ضمن نقد به همه باحجابها و مسلمانهای بهقول او حجتیهای نوشته بود: «خانم بیحجاب و کمحجابی که امروز پای کار نظام بودی و اومدی، درد و بلات بخوره تو سر اون چادری با تفکر انجمن حجتیهای خشکمغز متحجر. درد و بلات بخوره تو سر اون محجبه خودعمارپنداری که به فرماندهان عزیز شهید ما میگفت تعللکار و ترسو».
همه ادبیات این توییت یک گزارش میدانی بود که امسال برخلاف همه سالهای دیگر، خیلی از محبجهها نیامدهبودند، خیلی عماریون نیامدهبودند. درواقع به نوشته این توییت خیلی از آنها که تا سال قبل «پاکار» نظام بودند، امسال نیامده بودند.
عبادی ساعت ۱۲:۱۱ دقیقه بامداد در توییت دیگری نوشت: «انتخابات نیامد، اما راهپیمایی ۲۲ بهمن آمد، چون تمامیت ارضی کشور برایش خط قرمز است».
یعنی حضور در راهپیمایی امروز بهگزارش این شاهد میدانی، از انتخابات هم کمتر بودهاست. مشخص است که منظور نویسنده انتخابات دوم خردا ۸۶ یا انتخاباتی که به انتخابشدن «حسن روحانی» انجامید، نبوده و دو انتخابات اخیر منظور نظر بوده که پایینترین میزان مشارکت بعد از انقلاب در آن ثبت شدهاست.
با این وصف، راهپیماییای که در سالهای قبل که همه ـ حتی اصلاحطلبها ـ هم در آن شرکت میکردند و به ۳۴ میلیون نفر نمیرسید، چهطور امسال با این همه «نیامدن» از همه سالها «بالاتر» بودهاست؟
▪️
پس از توییت حمید رسایی و البته بسیاری از کاربران ارزشی ـ انقلابی که بنر ثابتی با عدد ۳۴ با فونت لاتین را بهطور یکسان بازنشر کردهبودند، کانال تلگرامی رجانیوز نیز کلاه مشارکت را پس معرکه دید و ترجیح داد میران حضور مردم در راهپیمایی را ۴ میلیون کمتر و «تقریبی» ۳۰ میلیون نفر اعلام کند. هر چند دستکم ۱۰۰ برابر میزان واقعی حضور مردم بود.
به نظر میرسد بنر مشترک از روز قبل برای تمرکز بر این عدد طراحی، و برای انتشار از ساعت ۱۴ به بعد در اختیار رسانههای همسو قرارگرفته، اما ساعاتی پس از انتشار متوجه شدند که ظاهرا در برخی شعب صندوق اخذ جمعیت تعرفه کم آمده و راهپیمایی تمام شده، بنابراین ترجیح دادند در برخی رسانهها میزان مشارکت را «تقریب» به ۳۰ میلیون اعلام کنند.
آمار تفکیکی متعاقبا به اطلاع ملت شریف ایران خواهد رسید. برو بالاتر!
برچسبها:
آمار,
تنبیه,
حکایت,
حمید رسایی,
رضاشاه,
شوخی,
طنز,
کرایه درشکه,
گرانی,
گشت نامحسوس,
لباس مبدل,
مجازات
چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۴
نخستین اشغال نمایندگی خارجی در انقلاب
یکشنبه ۲۲ بهمن ۵۷ یازده فوریه ۱۹۷۹ تنها ساعاتی پس از پیروزی انقلاب و اخراج شاه از ایران، مردم به دفتر نمایندگی اسرائیل در ایران ـ که از چند روز قبل اسرائیلیها آنجا را تخلیه کرده بودند ـ هجوم میبرند و پرچم فلسطین را بر سر در آن نصب، و آن را به مردم فلسطین هدیه میدهند و شعارهای «مرگ بر اسرائیل، زنده باد عرفات، اسرائیل گمشو» سر میدهند.
دولت جدید ایران نیز از همه اسرائیلیهایی که دارای مقام رسمی بودند، خواستند که فوراً ایران را ترک کنند.
این حکم اخراج شامل اعضای هیئت نمایندگی اسرائیل، آژانس یهود و اعضای هواپیمایی اسرائیل (العال) و نمایندگان شرکتهای مقاطعهکار اسرائیلی میشد.
هارملین که همراه با ۳۳ اسرائیلی دیگر هنوز در ایران باقی ماندهبودند در مخفیگاه خود از «ژنرال سگف» میخواهد با ارتشد قرهباغی رئیس ستاد ارتش و سرتیپ پرورش معاون اطلاعات نظامی تماس بگیرد و ترتیب محافظت از چند اسرائیلی را که هنوز در ایران باقی مانده بودند بدهد.
اما افسران ستاد از هر اقدامی اظهار ناتوانی کردند.
۶ روز بعد از پیروزی انقلاب «یاسر عرفات» بدون دعوت و اطلاع قبلی ناگهانی به ایران سفر کرد و وقتی به او گفته شد که چرا بدون اطلاع؟ پاسخ داده بود: «آدم برای رفتن به خانهاش اجازه نمیگیرد، من هم اجازه نگرفتم.»
از آن روز جمهوری اسلامی در مبارزه با اسرائیل بهمرور از کشورهای عربی پیش افتاد و نخستین کشوری بود که روز آخر ماه رمضان هر سال را «روز قدس» اعلام کرد.
نتایج این رفتارهای تندروانه درگرفتن جنگی ۸ ساله علیه ایران بود که همین یاسر عرفات که ایران را خانه خود میدانست، تمامقد پشت عراق و سپاه صدام حسین ایستاد و سرباز به جبهه عراق اعزام کرد.
بعد از اعدام صدام حسین هم میدانی در کرانه باختری بهنام «شهید صدام حسین» نامگذاری شد.
اگرچه تندروان جمهوری اسلامی هیچگاه نخواستند بپذیرند که دستکم یاسر عرفات فلسطینیتر و جنبش فتح فلسطینیتر از آنها هستند و از سالها جنگ و ماجراجویی خسته شده و او را خائن به آرمان مردم فلسطین دانستند، و به نفع حماس و جهاد اسلامی پشت عرفات و بعد از آن ابومازن را خالی کردند، اما دامنزدن به این اختلافات نه به سود فلسطینیها و نه شهروندان ایران شد.
نتیجه را عربها و اسرائیل بردند و کشورهایی که زمانی بهخاطر کمک آمریکا به اسرائیل، فروش نفت به آمریکا را تحرم کرده و ایران تقاضای جهانی نفت را پاسخ داده بود، به مرور به گشایش سفارت اسرائیل در کنار سفارت فلسطین پیوستند.
مرگ علیه شما سند جمع میکند
از خوبها بریده و بد جمع میکند
مردی که از زمانه حسد جمع میکند
در صفر ضرب کرده خودش را و سالهاست
هی بر سر نتیجه، عدد جمع میکند
تا از زمین پلی بزند بر ستارهها
از چشمهای بسته رصد جمع میکند
او یک روانی است که در کوچههای شهر
هر توپ را که میترکد جمع میکند
او اعتقاد دارد انسان نمرده است
با اینکه کوچهکوچه جسد جمع میکند
جای قلم نشسته و با سوزنِ سُرنگ
جوهر ز رگ گرفته، عدد جمع میکند
فریادهای خستهٔ خود را ز کوچهها
وقتی کسی نمیشنود، جمع میکند
ای مردمان خوب! که شیطان ز جمعِتان
هی دستهدسته آدم بد جمع میکند!
از من به زندگی برسانید اینکه مرگ
دارد علیه شما سند جمع میکند
صالح سجادی
سهشنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۴
هرگز از ترس نمردند
کردها تمام مرگها را تجربه کردهاند
مردن با گلوله
مردن با اعدام
مردن دستهجمعی
مردن با سربریده شدن
مردن با سرما
مردن با گرسنگی
اما هرگز ار ترس نمردند!
جرج ریتزر
بهدنبال روزنه در پیادهرو قدرت
این یادداشت [را] یکبار برای همیشه تنها با هدف تاباندن نور بر ریاکاری و دروغگویی کسی که در پاشاندن خاک بر صورت حقیقت مهارت دارد مینویسم.
نوشته «آنها که مرا میشناسند میدانند چهقدر این دروغها مضحکاند» و دم از صداقت و ایراندوستی زدهاست.
بهعنوان کسی که او را خیلی خوب میشناسم، مینویسم تا معلوم شود دروغگویی و دورویی او سری دراز دارد، و محدود به اکنون نیست.
او گرچه همیشه ادعا میکرد از قدرت بیزار است، حالا به یکی از مهرههای اصلی سرکوب و توجیه در هستهی اصلی رژیم فاسد و آدمکش خامنهای تبدیل شده است. پس یادآوری دروغزنیهای تاریخی او یک وظیفهای اخلاقیست نه «کینهجویی» شخصی:
۱. محمدرضا جلاییپور از ۸۸ تاکنون در عرصهی عمومی بهدروغ همواره خودش را بهعنوان حامی زندانیان سیاسی معرفی کرده است؛ در حالیکه وقتی در جریان جنبش سبز در دفاع از زندانیان سیاسیِ دیگر مکرّر مینوشتم، او و پدرش در سانسور، خفه و سرزنشکردن من، از هیچ تلاشی فروگذار نکردند.
انتظارشان از من این بود که فقط و فقط دربارهی خود او بنویسم و نه هیچکس دیگری. چون نمیخواستند بابت دفاع از حقوق دیگر زندانیان علیالخصوص زندانیان بینام و نشان کوچکترین هزینهای متوجّه آنها باشد.
او همهی فعالیتهایم علیه جمهوری اسلامی را منفعتطلبانه توبیخ و محکوم میکرد.
۲. از اولین آزادیاش از زندان در شهریور ۸۸ قول داد تحت هر شرایطی ـ حتّی بدون پاسپورت و بهصورت غیرقانونی ـ از ایران خارج شود. اما بارها وعده دروغ داد و بهقولش وفا نکرد. نه یک بار ـ که سه بار ـ برای او رفتوآمد به ایران و آویزانماندن به قدرت که این روزها به سخیفترین و رقّتانگیزترین شکلاش رسیدهاست، در ارجحیت بود، ولی هیچ وقت نخواست به آن اعتراف کند. نتیجه فرسایشیشدن رابطه بود.
۳. شهریور ۸۸ وقتی بعد از تلاشهای شبانهروزی من ـ که نتیجهاش به خطرانداختن امنیت اعضای خانوادهی خودم بود ـ از زندان آزاد شد. مرا بهخاطر اصرار بر لزوم حذف خامنهای و عدم مشروعیت جمهوری اسلامی، بارها سرزنش کرد، و بهجای مقصّر دانستن حکومت، بارها گفت: بهخاطر رفتارهای توست که من دستگیر شدم و هزینه دادم.
آن حرفها تکرار موبهموی حرفهای بازجوهایاش بود و خودش به این مسئله معترف بود. نتیجه چنین حرفهایی و تکرارشان در مقابل پدر و مادرم، منجر به بدبینی و فاصله عاطفی من و خانوادهام، در سختترین روزهای تنهایی در غربت شد.
۴. وقتی در سال ۸۹ در ملأعام حجاب از سر کندم، او و پدرش اولین کسانی بودند که مرا به «خیانت» به خون «شهدا»یشان متهم کردند و مرا وصلهای ناجور برای شأن خانوادگی خو دانستند.
وقتی عماد بهاور نامهای کثیف و سرشار از اتهامات زنستیزانه را به اسم «خیانت» من به «آرمانهای جنبش سبز» در زندان میان زندانیان و خانوادههایِشان پخش کرد، و منجر به ایجاد بدبینی و دشمنی و بیاعتمادی آنها نسبت به من شد، او نهتنها هیچ نگفت که کار بهاور را تأیید هم کرد.
بهخاطر لجنپراکنی بهاور، بسیار آزار دیدم و هیچگاه او را تا زندهام نخواهم بخشید. اسکن نامه را دارم و قطعاً قبل از مرگم منتشرش خواهم کرد تا زنستیزی و دروغگویی جماعتی که خود را مدافع آزادی زنان جا زدهاند بر همه روشن شود.
۴. کشف حجاب و کنارگذاشتن مذهبی که برایم رنگ باخته بود، دلیل اصلی جدایی ما بود. در حالیکه او پس از جدایی بهدروغ و بهصورت علنی از کمپین «حجاب اختیاری» حمایت کرد تا تظاهر کند دلیل جدایی ما حجاب و مذهب نبوده است.
البته پاسخاش را همان زمان با بیتی از حافظ دادم: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند/ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند.
۵. وقت طلاق، کسی که بر اساس اعتقادات خودش موظّف بود مهریه را پرداخت کند، مرا «مهریه» «رذل بیشرف» خواند و گفت در صورت مطالبه مهریه، به زندان خواهد رفت و به همه خواهد گفت علت حبساش به اجرا گذاشتن مهریه توسط من است. گرچه من هرگز قصد به اجراگذاشتن مهریه را نداشتم ـ چون اصلاً به آن اعتقادی ندارم ـ صرفاً قصدم از مطرحکردن مهریه پیبردن به موضعگیری کسی بود که دم از اصول شرع میزند، و البته که به همان شرع هم پایبند نبود و بدون کوچکترین اعتقادی به «فمینیسم» از آن چوبی ساخت و بر سرم کوبید.
۶. وقتی دید جدایی جدّی شده، نزد پدر و مادرم رفت و سعی کرد با دروغهای زننده خودش را قربانی «جدایی ناخواسته» جلوه دهد و مرا در مقابل خانوادهام بیاعتبار کند. گفته بود: شما اگر میدانستید دخترتان در خارج چه میکند، عاقّاش میکردید. به شیوهی بازجویان از شراب نوشیدن و لامذهبی من گفته بود.
آنها علیرغم باورهای مذهبیشان، از کشف حجاب من باخبر بودند و مرا پذیرفته بودند. وقتی از او پرسیده بودند مگر دختر ما جز کشف حجاب چه کرده که مستحق عاقشدن است، و رفتار زشتاش را سرزنش کرده بودند، هیچ چیز برای گفتن نداشت و دمش را برای همیشه روی کولش گذاشت و رفت.
آن کار کثیف من و خانوادهام را بر جدایی مصممتر کرد. گرچه آسیب روانی عمیقی به همه ما وارد کرد.
۷. او بعد از جدایی در کمال بیشرمی همهجا نشست و گفت: من با حمایت مالی او و پدرش درسم را ادامه دادم؛ دروغ شاخدار و کثیفی که تنها هدفش بیاعتبار کردن تلاشهای آکادمیک من بود.
کسی که در طول ۸ سال رابطه و حتی پس از آن، نه شغلی داشت و نه درآمدی، و پول توجیبیاش را از پدرش میگرفت، چنین دروغی را به من بست تا هجمهای زنستیزانه علیه من بسازد.
یک بار برای همیشه میگویم: من بابت تحصیل و زندگی در خارج کشور، کوچکترین کمک مالی از این خانواده نگرفتم. در تمام دوران تحصیل، از دانشگاههایی که در آنها تحصیل کردم، بورسیه تحصیلی کامل گرفتم.
حتّی برای مدتی با بورسیه من بود که خرج روزمره زندگی هر دوی ما تأمین میشد. او بخشی از خرج تحصیلاش را از طریق بورسهای کوتاهمدت دانشگاهی داد، و بخشی را هم از طریق حمایت مالی پدرش.
اتهام استفاده از «رانت تحصیلی» یکی از زشتترین دروغهای او در این سالها بود که آسیب روانی زیادی به من وارد ساخت. اما نتوانست مرا از کار دانشگاهی بازدارد.
تحصیل و اعتبار دانشگاهی تنها چیزی بود که او و رژیم مورد حمایتاش علیرغم تلاشهای مکررشان نتوانستند از من بگیرند.
۸. درباره مدرک دانشگاهی نداشتهاش از آکسفورد بارها دروغ گفت. خودش را «جامعهشناس» جا زد در حالیکه به دلیل تأخیرهای مکرر از دانشگاه آکسفورد. اخراج شدهبود.
بدون مدرک و حتی یک مقاله یا تألیف دانشگاهی، سعی کرد در دوران روحانی با «کُردانبازی» در دانشگاه تربیت مدرس استاد شود، نتوانست.
اما هنوز با ژست جامعهشناس در تلویزیون رژیم حاضر میشود و بیشرمانه معترضان را «تروریست مسلح» میخواند و به پهلوی میگوید «رسوا». آنهم در حالیکه تشت رسوایی خودش از بام افتاده است.
و حالا در حرکتی بسیار خطرناک، همراه پدرش که با رانت جمهوری اسلامی از انگلیس مدرک دکتری گرفت، و به یکی از مهرههای امنیتی سپاه در دانشگاه تهران تبدیل شده، میخواهند به اسم «آسیبشناسی» و «خیرخواهی مسئولانه» زندانهای جمهوری اسلامی را به «میدان پژوهش» تبدیل کنند، و به توّابسازی مشغول شوند.
۹. دروغهای چندین ساله او وقتی در دوره جنگ ۱۲ روزه به تلویزیون آمد، و این بار با ژست «دفاع از میهن» پیشنهاد داد به حجاب زنان گیر ندهند، بیش از هر وقت دیگری فاش شد.
در آن موضعگیری ریاکارانه شوونیسمی غریب و خطرناک پنهان بود که اوجش را این روزها میبینیم. در همان ۱۲ روز و بهنام دفاع از «ایران» ـ فیلمی از سخنرانی خامنهای که بزدلانه و حقیرانه پس از ۱۲ روز از پناهگاهاش درآمده بود، در اینستاگرامش منتشرکرد و این بار بهصورت علنی هویت واقعیاش را برملا کرد: حمایت آشکار از جلّاد بزرگ.
۱۰. آدمی چنین دروغگو، ناصادق، ریاکار و قدرتطلب که در تکذیبهاش دم از «صدق» و «حقیقت» میزند، برای «مسعود پزشکیان» که این روزها یکی از عاملان اصلی سرکوب مردم است ـ «روزنه» گشود و اخیرا در تلاشی مذبوحانه برای چنگزدن به قدرت و حفظ جمهوری اسلامی ـ آنهم در هنگامه کشتار فجیع مردم ـ برای شرکت در انتخابات شورای شهر کاندیدا شده است.
او و پدرش دروغگویانی متوهّم بیش نیستند که نمیخواهند بپذیرند دوره شیّادی و شارلاتانیسم تمام شده است.
©️ توییتر فاطمه شمس با اندکی تغییر
دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۴۰۴
دموکراسی تمرین فروتنی است
آلبر کامو/ برگردان: خشایار دیهیمی: بعضی وقتها، وقتی که کار بهتری ندارم بکنم، به دموکراسی فکر میکنم (البته در متروی پاریس!).
همانطورکه میدانید در میان مردم یکجور سردرگمی درباره این مفهوم بهدردبخور وجود دارد. و من چون دلم میخواهد بیشترین تعداد ممکن از افراد را با خودم همسو کنم، به دنبال تعریفهایی میگردم که برای بیشترین تعداد ممکن از افراد پذیرفتنی باشد.
این کار سادهای نیست و من هم نمیخواهم تظاهر کنم که میتوانم در این کار موفق شوم. اما به نظرم میشود به چنین تعریفهایی که بهدرد میخورند نزدیک شد.
حرفم را کش ندهم، یکی از این تعریفهای بهدردبخور، به نظر من این است: دموکراسی تمرین اجتماعی و سیاسی فروتنی است. اجازه بدهید توضیح بدهم.
دو نوع تفکر ارتجاعی وجود دارد (چون هرچیزی را باید تعریف کرد، پس اول سر تعریف ارتجاع توافق کنیم: گرایش ارتجاعی شامل هر نوع گرایشی میشود که هدفش افزودن هرچه بیشتر بر اشکال سیاسی و اقتصادی بندگی و انداختن یوغ بندگی به گردن افراد است).
این دو نوع تفکر ارتجاعی اغلب در دو جهت مخالف سیر میکنند، اما یک ویژگی مشترک دارند: هر دوی آنها خودشان را با یقین مطلق بیان میکنند.
تفکر اول میگوید: «آدمها را نمیشود عوض کرد». نتیجه: جنگها اجتنابناپذیرند و بندگی اجتماعی در سرشت چیزهاست، پس نمیتوان عوضش کرد؛ پس بگذارید جوخههای آتش، افراد را همچنان تیرباران کنند و ما در این ضمن، مثل «کاندید ولتر» مواظب باغِمان (و درواقع اگر صادق باشیم، «پارکِمان») باشیم.
تفکر دوم میگوید: «انسانها را میشود عوض کرد». اما آزادساختن آنها بستگی به فلان یا بهمان عامل دارد و افراد باید طوری رفتار و عمل کنند که به نظر ما برایِشان خوب است. نتیجه: پس منطقی است که افراد زیر را سرکوب کنیم:
۱. آنهایی که فکر میکنند هیچ تغییری ممکن نیست.
۲. آنهایی که با فلان یا بهمان عاملی که ما معین کردهایم موافقت ندارند.
۳. آنهایی که، گرچه با عاملی که ما معین کردهایم کاملا موافقت دارند، اما راه تعیینشده برای جرح و تعدیل آن عامل را قبول ندارند.
۴. همه آنهایی که کلا فکر میکنند امور به همین سادگی نیست.
اینها روی هم سه چهارم کل آدمها را شامل میشوند.
در هر دو مورد، ما با نوعی سادهسازی سرسختانه و لجوجانه مسئله مواجه هستیم. در هر دو مورد، آنها مسئله اجتماعی را چنان بیانعطاف و خشک میکنند، یا چنان دترمینیسمی را پیش میکشند که اصلا جایی در مسائل اجتماعی ندارند.
درهر دو مورد، آدم احساس میکند چارهای جز این ندارد که بگوید بگذار «تاریخ» کار خودش را بکند یا ما هم به «تاریخ» کمک کنیم که طبق اصول خودش پیش برود و رنج بشری را توجیه و آنرا افزونتر کنیم.
من بیچون و چرا قبول دارم که مردم این افراد را که این همه با هم فرق دارند، ولی درعین حال با اعتقادی یکسان بدبختی دیگران را تاب میآورند ستایش میکنند.
اما دستکم اجازه بدهید آنها را به همان نام خودشان بنامیم و بگوییم چه کاری از دستِشان برمیآید و چه کاری از دستِشان برنمیآید.
من به سهم خودم میخواهم بگویم که این افراد کلهشان پر از باد است و به هر چیزی میتوانند برسند مگر آزادی انسان و دموکراسی واقعی.
«سیمون وی» این شجاعت را داشت که حرفی را بزند که شیوه زندگی و مرگش کاملا به او حق میداد چنین حرفی را بزند: «لازمه تحسین اسکندر کبیر از ته دل این است که آدم حقیر نباشد.»
آری البته اگر که چشم دل آدم بر سادهترین شکلهای همدردی بسته باشد و روحش با هرگونه عدالت بیگانه، چگونه میتواند بزرگترین فتوحات عقل یا زور را با رنجهایی که به بار آوردهاند در یک ترازو بگذارد!؟
برای همین است که به نظر من دموکراسی، چه در وجه اجتماعی و چه در وجه سیاسیاش، نمیتواند مبتنی بر فلسفهای سیاسی باشد که وانمود میکند همه چیز را میداند و میتواند همه چیز را به سامان کند، درست در مقابل دموکراسی که هرگز نخواسته است خودش را بر اخلاقی مطلق استوار کند.
دموکراسی بهترین نظام حکومتی نیست، فقط کمترین شر را به بار میآورد. ما همه انواع حکومتها را دستکم مزمزه کردهایم و حالا دیگر این نکته را راجع به دموکراسی میدانیم.
اما نظام دموکراتیک را فقط کسانی میتوانند بهتصور درآورند، ایجاد کنند و نگه دارند که میدانند همه چیز را نمیدانند، کسانی که حاضر نیستند وضع موجود پرولتاریا را بپذیرند و هرگز رنج و بدبختی دیگران را نادیده نمیگیرند.
اما درعین حال حاضر هم نیستند بر این رنجها به نام یک نظریه یا به نام یک رستگاری نهایی بیفزایند.
اشتراک در:
نظرات (Atom)

