یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۴۰۴

گوش‌دادن فعال؛ شنیدن منفعل

در دبیرستان‌ها و دانش‌گاه‌های معتبر، مدرن و به‌روز دنیا، چند واحد «تفکر نقاد» به‌عنوان پیش‌نیاز هر رشته‌ای، برای پرسش‌گر بارآوردن دانش‌آموزِ دیروز، دانشجوی امروز، و معلم، استاد و شهروندِ مسئول فردا تدریس می‌کنند. 

یکی از پیش‌نیازهای تفکر نقاد،
«گوش‌دادن فعال»، به‌جای «شنیدن منفعل» است. در گوش‌دادن فعال، توصیه می‌شود به سخنان طرف مقابل به‌دقت گوش بدهیم. با محتوی یا پیامی که منتقل می‌شود ارتباط بگیریم. محتوی را درک و فهم کنیم. اگر پیام نارسا و گُنگ بود، یادداشت کنیم، و در فرصت مناسب از طرف مقابل بخواهیم پیام یا محتوی را دوباره توضیح داده و کمی شفاف کند.

بعد از این‌که احساس کردیم بالای ۹۰٪ منظور طرف را درک کرده و متوجه شده‌ایم. آن‌گاه اقدام به پاسخ‌دادن نماییم.


توصیه می‌شود هنگام گوش‌دادن، غیر از گوش، چشم‌ها، صورت، دست‌ها و درکل بدن‌ِمان هم با گوش هماهنگ باشند.
ارتباط چشمی با گوینده را قطع نکنیم، در عین این‌که خیره هم نگاه نکنیم. نگاه‌ِمان به دهان و چشم‌های گوینده، مهربان؛ و هر از گاهی با تغییر «زاویه دید» همراه باشد.

گاهی با حرکت پلک و مژه و چشم، سخنان گوینده را تأیید، و گاهی سر را به علامت تأیید تکان دهیم. زمانی هم با طرح پرسش‌های بسیار کوتاه، این پیام را به گوینده منتقل کنیم که تمام حواس‌ِمان به محتوای سخن ایشان هست.

 گاهی هم با «هم‌زبانی» یا «هم‌راهی» سخن گوینده را تأیید کنیم. مثل هم‌خوانی برخی از ردیف و قافیه‌ها در شعرخوانی یک شاعر. مثلا تحسینی که آقای خامنه‌ای در هم‌خوانی بخشی پایانی مصرع «تل‌آویو است تهران نه» با شاعرِ جوانی در حضورش کرد.


نکته بسیار مهم، کاریزماتیک و مؤدبانه، وسط سخنان طرف مقابل نپریدن است. چه با دم‌پایی چه با پای برهنه! درست است که توصیه شده زبان بدن‌ِمان طوری تنظیم شود که طرف احساس نکند «دارد گِل لگد می‌کند بلکه حرف می‌زند»، اما این تنظیمات باید طوری باشد که در زمان مناسب، و هنگامی که سخن گوینده به پایان رسید، یا به قول منطقیون «کلام منعقد شد» به‌پاسخ درآییم، نه بی‌مقدمه و در زمان اوج یا شور سخنان طرف مقابل.

کسی که دارد سخن می‌گوید، برای زمان حرف‌زدن‌اش، و این‌که در این زمان با چه سامانی، و چگونه سخن بگوید تا در کم‌ترین زمان، بیش‌ترین محتوی یا پیام را منتقل کند، برنامه‌ریزی «ذهنی» کرده.

یعنی ذهن‌اش را خودکار تنظیم کرده‌است که از کجا شروع کند، کدام مطلب را بیان کند، چه زمانی به مطلب بعدی منتقل شود، چه‌قدر روی آن وقت بگذارد، و کی تغییر فاز داده، و به نتیجه‌گیری و جمع‌بندی برسد و آرام سخن خود را پایان دهد. 

هرگونه واکنش نابه‌جا، نامناسب و بدموقع میان سخنان گوینده، این سامان و تنظیمات را به‌هم می‌ریزد، و خیلی هنر می‌خواهد تا در زمانی سریع، ذهن خود را دوباره آپدیت کند.

پریشان می‌شود، اضطراب می‌گیرد و یادش می‌رود که چه می‌خواست بگوید، چگونه می‌خواست بگوید و چه نتیجه‌ای از آن می‌خواست بگیرد.


این‌ها و خیلی از این مدل رفتارها، توصیه‌های زیسته متفکران و متکلّمان مدرن است.

«دیل کارنگی»
مدیر بنیاد فرهنگی کارنگی، طی یک قرن گذشته نقش مهمی در جمع‌آوری، تدوین و تنظیم این نکات هوش‌مندانه برای جذابیت، سخن‌وری خوب، شخصیت خوب، محبوبیت و مقبولیت عمومی و اجتماعی، و در نهایت «تأثیر»گذاری بیش‌تر و به‌تر داشته است.

دو کتاب ارزش‌مند «آیین سخن‌وری» و «آیین دوست‌یابی» او که تقریبا یک قرن از تألیف‌شان می‌گذرد، هنوز برای آموختن این آموزه‌ها منابع سودمندی است.

به موازاتِ کار این بنیاد و بعد از آن، هزاران بنیاد و موسسه آموزشی در دنیا و ایران راه‌افتاده، که این اصول را به‌صورت کارگاهی و تعلیماتی به داوطلبان آموزش می‌دهند.


جدای از این آموزه‌ها، روایتی از پیامبر اسلام هست که با تاکید، پریدن وسط سخنان گوینده را مانند «چنگ‌زدن به صورت او» توصیف کرده‌است. 

با این وصف چرا جامعه کاربران ایرانی در شبکه اجتماعی کلاب‌هاوس که عموما استاد در دانشگاه‌های معتبر دنیا هستند، این یکی دو واحد احترام به گوینده و «گوش‌دادن فعال» و نه «شنونده منفعل» را یا پاس نکرده‌اند، یا پاس کرده ولی نیاموخته‌اند، یا از همه این‌ها بدتر متوجه نمی‌شوند و نمی‌خواهند متوجه شوند که حرف و سخن و محتوی و پیام‌ِشان اگر ۱۰۰٪ مطابق حق هم باشد، اما وقتی به شیوه‌ای «باطل» ادا می‌شود نتیجه و تأثیر معکوس دارد.

البته حواس‌ام هست که در کلاب‌هاوس و تقریبا اکثر شبکه‌های اجتماعی خیلی از فاکتورهای «گوش‌دهنده فعال»بودن ـ مثل زبان بدن ـ به‌دلیل محدودیت‌ها امکان بروز و ظهور ندارد. 

اما وقتی در یک پارامتر محدویت داریم، و ضمنا همه در این محدویت برابر هستیم، برنده آن است که روی دیگر پارامتر، فاکتور و امکانات تمرکز کند تا از وقتی که می‌گذارد، نتیجه و عایدی بیش‌تری برداشت کند. 

فروپاشی روشن‌فکری ایرانی پیش از ایران

 چنان در شوک هستم که انگار «آشوری» خودکشی کرده باشد.



۱. حیف از آشوری. حیف. هزار حیف. صدهزار حیف. ما به تو تکیه می‌کردیم مرد! مُردی و مُردار شدی! آن‌که طرف جنگ و تجاوز به وطن بایستد، مرداری بیش نیست.

کاش مرده بودی و به این روز نمی‌رسیدی. کاش مرده‌بودم و تو را کنار این مترسک آویزان به خبیث‌ترین موجودات عالم نمی‌دیدم.


۲. تنها آشوری نیست. او قله کوه یخی است که شکل‌گرفته. از این‌جا و آن‌جا می‌شنوم و می‌بینم که چه کسانی دل به عشوه شازده و شرکا داده‌اند.

از
جهانبگلو و عبادی و مخملباف تا دیگرانی که هنوز مترصد فرصت‌اند. بعد آدم می‌فهمد چه‌طور می‌شود که کسی مثل «هایدگر» می‌رود کنار نازی‌ها می‌ایستد.

۳. نظام قدیم روشن‌فکری ما زودتر از رژیم در حال فروپاشی است. گفتم که ما از نخبگان خود شکست می‌خوریم. مگر دلاورانی قدم پیش بگذارند که نماینده تحولات جدید در فکر و فرهنگ ما باشند. از همین نسلی که انقلاب را ندیده‌اند.
©️ فیس‌بوک مهدی جامی
مهدی جامی ایران زندگی نمی‌کند و از دور دستی بر آتش «وطن» دارد که هم گرم‌اش می‌کند، و هم نمی‌سوزاندش. لازم هم نیست هزینهِ هیزمِ روشن‌ماندن این آتش را بپردازد. هزینه را ما می‌پردازیم که هم جسم‌مان می‌سوزد، هم حقوق‌مان و هم انسانیت‌مان لگدمال شده. هزینه چه؟ اسرائیل‌ستیزی. 

۲. مهدی جامی نگران تفکر تمامیت‌خواه پهلوی نیست. از این بابت به او نقدی ندارد. از این‌که مهم‌ترین مشاوران او بی‌مایه‌هایی مثل علی کریمی، شاهین نجفی و قاسمی‌نژاد هستند، منتقد او نیست. از این‌که «زن» در فرهنگ سیاسی او جایی ندارد، نقدی ندارد، نقد اصلی او به این است که چرا به اسرائیل سفر، و با نتانیاهو دیدار کرده‌است. 

از نگاه امثال جامی، اگر «اسرائیل» کودک «فلسطینی» بکشد، «نسل‌کش» و محکوم است، اما جمهوری اسلامی حق دارد کودکان نوآموزِ خود را به‌جرم بی‌گناهی، یا به‌جرم زندگی در جغرافیایی به‌نام ایران بکشد و محکوم نیست. 

۳. رامین جهانبگلو و پدر همسرش اساسا روشن‌فکر نیستند. «نورالدین کیانوری» و پدرش «مهدی نوری» روشن‌فکرتر از این‌ها بودند. آن‌ها در زمان حیات، از «شیخ‌ فضل‌الله نوری» که حکم طلاق دختر مظفرالدین شاه را خلاف شرع و اخلاق تنفیذ کرد، یا از روسیه کمونیست وجه گرفت و مجوز تاسیس بانک استقراضی ایران و روس در گورستان مسلمانان را داد، و اسلحه خواست تا با مردمی که از جور شاه به تنگ آمده و «عدالت‌خوانه» می‌خواستند بجنگد و ده‌ها بی‌‌آبرویی دیگر، برائت جستند.

 اما «
سید حسین نصر» همین الان از شیخ فضل‌الله دفاع و رفتار خلاف شأن فقاهت و شأن انسان و اخلاق او را توجیه می‌کند. 

۴. محسن مخملباف به شاهزاده نپیوسته و بعید می‌دانم بپیوندد. البته هیچ بعید نیست، شاید فردا پیوست. اما شایسته است آقای جامی دقت داشته باشند که مخملباف ـ خلاف نظر متوهمانه شاهزاده که به ترامپ نوشت ایران ونزوئلا نیست و به دخالت شما نیازی ندارد ـ به ترامپ نامه نوشتند و از او برای رهایی زندانیان بزرگ‌ترین زندان بدون سقف جهان کمک طلب کردند. اگر این‌کار خلاف اصول روشن‌فکری است، شایسته است آقای جامی توضیح دهد چه چیز در زندگی ارزش‌مندتر از «جان» انسان است که اگر کسی برای «حفظ» آن از دیگری درخواست کمک کند، خیانت‌کار است؟

پیشنهاد می‌کنم فیلم آخرین دفاع صدام را ببیند. صدام سر قاضی دادگاه فریاد می‌زند که اگر «آمریکا» نبود تو جرأت نمی‌کردی مرا محاکمه کنی و بعد فریاد مرگ بر مجوس سر می‌دهد. عین واقعیت است. اگر آمریکا نبود، بزرگ‌ترین آرزوی شیعیان ایران برگزاری راهپیمایی شکوه‌مند اربعین نبود، یک زیارت ساده یک دقیقه‌ای برای‌شان کفایت می‌کرد، اما صدام اجازه نمی‌داد. 

اگر آمریکا نبود، یلتسین و پوتین هنوز در چچن مسلمان می‌کشتند، کما این‌که اکنون برادر چین در ترکستان «ایغور» می‌کشد.

اگر آمریکا نبود، اکنون نوه
هیتلر پادشاه آلمان و نوه هیروهیتو امپراطور ژاپن بود. البته هر دو کشور از کره‌شمالی عقب‌مانده‌تر بودند. 

و از همه این‌ها مهم‌تر اگر جمهوری اسلامی و خمینی نبود، یاسر عرفات و ابومازن راه به‌کارشان می‌بردند و این‌همه آدم در لبنان و کرانه باختری و غزه و یمن و سوریه و افغانستان و عراق کشته نمی‌شدند و نتانیاهو هم در به‌ترین حالت یک عضو ساده حزب راست افراطی اسرائیل بود. 

۵. مرگ روشن‌فکری ایران اکنون اتفاق نیفتاده. مرگ روشن‌فکری ایران دو سال پیش که در سایه سکوت شاگردان، استاد محمدعلی موحد، تمام اعتبار خود را هزینه رأی‌آوردن آدم میان‌مایه‌ای مثل مسعود پزشکیان کرد و از هیچ‌کس صدایی درنیامد و نقدی منتشر نشد، رقم خورد.  

۶. ژان پل سارتر یک از پارامترهای اساسی روشن‌فکری را زیستن در تاریخ و جغرافیا یا زمان و مکان «بحران» می‌داند. از این نگاه «چه‌گورا» روشن‌فکر است، اما چون اسلحه به‌دست گرفت و انسان کشت، از روشن‌فکری ساقط است. مهدی جامی «وداع با اسلحه» کرده، اما حدود سه دهه است از بیرون بحران پیشنهاد لود می‌دهد و حاضر نیست به مکان «بحران» نزدیک شود، پس روشن‌فکر نیست. نویسنده و متفکر و حکیمی شایسته شاید باشد. اما کسی که غمِ مردمِ غزه، با غمِ مردمِ ایران برای‌اش برابر نیست، و هر دو را به یک چشم نمی‌بیند، یعنی اختلالی در بینایی و بعد روشن‌فکری او وجود دارد.

گور پدر مردم

ظریفی می‌گفت: نامزد نمایندگی مجلس با تبختر وارد روستایی شد و از «مردم» پرسید دو مشکل مهم‌ و اولویت‌دارتان را بگویید تا حل کنم. بیش از دو مشکل توان ندارم. 

مردم گفتند: مشکل نخست: آسفالت جاده روستا به شهر. نامزد، فی‌الفور گفت: صبر کنید، گوشی موبایل‌ به‌دست شماره‌ای را گرفت و با تَحَکم به فرد پشت خط دستور داد که آسفالت جاده روستای فلان به شهر باید ظرف یک‌ماه دیگر حل شود. و وقتی از فرد پشت خط قول مساعد گرفت، تماس را قطع کرد و گفت: خُب، مشکل نخست حل شد، اما مشکل دوم؟

مردم گفتند: مشکل دوم ما این‌است که روستای ما آنتن تلفن همراه یا همان موبایل یا موبیل که دست شماست ندارد.
 


 همه ما این دُش‌نام را شنیده‌ایم: «گور پدر مردم». این برساخت، می‌خواهد بگوید: مردم چه می‌گویند مهم نیست؛ من به‌تر می‌فهمم؛ و‌ دست‌پایین حق خطا‌کردن دارم؛ و باید در جست‌وجوی آزادِ خوش‌بختیِ آزاد باشم.


اما در سپهر سیاست، داستان وارونه می‌شود. هرکس می‌خواهد بر جامعه سوار شود، از
مردم مایه می‌گذارد. دُش‌واری آن‌‌جاست که مردم‌سالاری تنها خواست بیشینه‌ها (اکثریت‌ها) نیست.

سه‌گوش زرین آن چنین است: 
خواست بیشینه‌ها، حق‌های بنیادین کمینه‌ها (اقلیت‌ها)، و قانون که این هر دو را بیمه و استوار می‌کند.

اگر بیشینه‌ها بتوانند برابری را بردارند، یا حق‌های کمینه‌ها را بگیرند، آن دیگر
مردم‌سالاری نیست، چیره‌گی شمار و اکثریت است.

ما «مردم» نداریم؛ مردمان داریم. 
مردمانی رنگارنگ، ناهم‌سان و گوناگون.

جامعه‌ای که چشم به یک نجات‌دهنده یا چوپان دارد، هنوز از فرهنگ شبان‌رمه‌گی بیرون نیامده است. در چنین فرهنگی تنها چوپان دیگر می‌شود، نه سرنوشت رمه.

مردم‌سالاری با نجات‌دهنده ساخته‌ نمی‌شود. با شهروند ساخته‌ می‌شود.


گرفتاری ایران کم‌بود رهبر نیست. 
کم‌بود فهم مردم‌سالاری، شهروند و نهادهای مدنی است. شیخ‌ و شاه در برابر همه آن‌ها ایستاده‌اند.

شیخ‌وشاه شهروند نمی‌خواهند، آن‌ها شهربند و خودسپاری می‌خواهند.⁩
بخش بعد از کاریکاتور از این اینستاگرام  
کاریکاتور از محمدعلی رجبی
به‌قول احمد شاملو: نجات‌دهنده در گور خفته است.
مرتبط:
پایانِ خونین یک توهم

شنبه، اسفند ۰۲، ۱۴۰۴

گر در یمنی، چو با منی، پیش منی

در تجاوز ۱۲روزه اسرائیل به ایران، زندان اوین نیز از این حملات مصؤن نماند و در نتیجهِ شلیک به حوزه قضایی مستقر در این زندان، یک قاضی که بعدا مشخص شد عموما بازجو ـ بازپرس ـ قاضی زندانیان سیاسی بوده، جان خود را از دست داد. 

در همان زمان، خیلی از زندانیان سیاسی که سوابق بازداشت در این زندان را داشتند، از برخوردهای غیرمدنی و غیرحقوقی این بازجو ـ بازپرس ـ قاضی که بیش از آن‌که برای تصمیم‌گیری و داوری به اصول آیین دادرسی وفادار باشد، به آن‌چه باورداشت، یا به او دیکته‌ می‌شد، تکیه می‌کرد و وفادار بود، نوشتند و تلویحا و تخفیفا از جان‌باختن او اظهار شادمانی نهان هم کردند. 


در میان این افراد، یک نفر هم که چند روزی
«مهمان» اوین بود از جان‌باختن این بازجو ـ بازپرس ـ قاضی اظهار تاسف و تأثر شدید کرد و رفتار ـ به‌اصطلاح ایشان قانونی ـ او در حق زندانیان را ستود. 

این زندانی در ستایش خود از یک بازوی جنایت، دو خطا مرتکب شده‌بود. یکی این‌که رفتار توأم با احترام این قاضی با خودش را، به رفتار او با همه متهمان سیاسی برابرانگاشته، و
تعیم ناروا داده بود.

ظاهرا هم نخواسته بود روایت‌های متناقضِ متکثر از ناداوری‌های این بازوی سرکوب که از سوی سایر زندانیان روایت، و با روایت خودش تفاوت و تناقض شدید داشت را بخواند، یا خوانده و به‌نخواندن زده‌بود. 


دوم این‌که رفتار آن قاضی ـ اگر روایت این متهم درست باشد ـ بی‌طرفی داور که یک اصل اساسی آیین داوری است را مخدوش می‌کرد.  


اما نکته دردآورتر، هم‌داستانی این فرد و رسانه‌اش با
«حمید رسایی» نماینده تندرو اصول‌گرای متعلق به جبهه پایداری بود، که در این داستان با متهم یادشده هم‌داستان بود و جان‌باختن آن قاضی را «شهادت» تعبیر می‌کردند.

 اما رسانه این متهم ۱۲ سال پیش از آن «حمید رسایی» را به ویژه‌خواری و رانت متهم، و در آن اتهام، عکس‌هایی از ایشان منتشر کرده بود که نشان می‌داد رسایی پرنسیب یا شخصیت یک رجل سیاسی که بتواند جای‌گاه نمایندگی مجلس را احراز کند باشد را نداشت و البته ندارد.


البته این رفتار سخیف رسایی، تکرار تراژیک رفتار کمدی
ابراهیم رئیسی در جایگاه نامزدی ریاست‌جمهوری بود که به شکست او انجامید.

اما سوگ‌وارانه این رفتارِ دون شأنِ یک رجلِ سیاسی، باعث رد صلاحیت رسایی برای نامزدی مجلس، و رد صلاحیت رئیسی برای ریاست قوه‌قضاییه و نامزدی ریاست‌جمهوری در دور بعد نشد. 


با این وصف، این جانب، طرف، و هواداری از یک نفر، و مخالفت با نفر، جای‌گاه و جناح دیگر، بیش و پیش از آن‌که مبتنی بر دفاع از حق، و تقابل با باطل باشد، مبتی بر نسبتی است که آن فرد، جای‌گاه یا جناح با «من» برقرار می‌کند. اگر «هوای» من را داشته باشد «شهید» و حق و عزیز، وگرنه «به درک واصل شده» است.

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۴

بختیار از مرز بازرگان گریخت

با گذشت ۶ روز از پنهان‌شدن «شاپور بختیار» ـ آخرین نخست‌وزیر نظام پیشین ایران ـ و با وجود این‌که برخی روزنامه‌ها چند بار شایعه دستگیری او را منتشر کردند، اما هنوز هیچ خبری از سرنوشت «بختیار» به‌دست نیامده است.
 (
رسانه‌ها ۴۷ سال پیش)

بیش‌ترین شایعات دلالت بر این داشت که مهدی بازرگان نخستین نخست‌وزیر پس از انقلاب در فرار بختیار، آخرین نخست‌وزیر قبل از انقلاب نقش داشت. 

هادی خرسندی
در شعری که در هفته‌نامه ایرانشهر و روزنامه اطلاعات منتشر شد، در تاریخ ٢٨ بهمن ۱۳۵۷ سرود:
گفت دانی؟ بختیار از دست مسئولان گریخت؟
رادیو ایران خبر می‌داد از زندان گریخت

گفتم‌اش: اما خمینی مرزها را بسته بود
گفت: شاید بختیار از مرز بازرگان گریخت

اسدی لاری: آقای پزشکیان! بله می‌شود!

دکتر پزشکیان رئیس‌جمهور اسلامی ایران در واکنش به فایل صوتی دکتر علی شکوری‌راد که در آن ادعا کرده بود نیروهای خودی مسجد را آتش زدند گفته: «مگر ممکن است ما خودمان بازار و مسجد و آمبولانس را به آتش بکشیم؟»

 محسن اسدی‌لاری که پیش‌تر در نظام مستقر جمهوری اسلامی سمت داشت و دو فرزندش در شلیک به هواپیمای اوکراینی کشته‌شدند، به این سخنان پزشکیان واکنش نشان داده‌است.

به گزارش کانال تلگرامی کلمه، 
اسدی‌لاری نوشته: گرچه اصلاً تمایلی به سخن‌گفتن با ایشان نداشتم و ندارم، اما این جمله او را در کنار بسیاری از واکنش‌ها و گفته‌هایش نتوانستم بدون پاسخ بگذارم.


به‌رغم تعجب عمیق شما که مگر می‌شود حاکمیت مردم را به قتل برساند؟ و یا جنایات دیگری انجام دهد؟ تأکید می‌کنم: بله! مگر یادتان رفت که عامدانه پرواز مسافری عزیزان‌ِمان را با دو موشک سرنگون کردند؟ و علی‌رغم پافشاری ما خانواده‌های داغ‌دار و ثبت شکایات مکرر علیه تعدادی از آمران و عاملان و مباشران این جنایت، هنوز هم آن‌هایی که مانده‌اند را به دادگاه نیاوردند؟


مگر یادتان رفت که عاشورای ۸۸ بر اساس اعترافات خودشان و سپس رئیس دولت وقت، تمام جنایات توسط عناصر امنیتی انجام گرفت؟


مگر یادتان رفت که در حمله وحشیانه به کوی دانشگاه در تیرماه ۷۸ کدام اراذل و اوباش با تدبیر قاتلانه و جبارانه رئیس وقت نیروی انتظامی و دیگر فرماندهان آن جنایت را آفریدند؟


مگر یادتان رفت که قتل ده‌ها روشن‌فکر و نویسنده مخالف توسط محافل امنیتی در دهه ۷۰ صورت گرفت؟ و اگر مقاومت رئیس‌جمهور وقت نبود، آن‌را هم به پای آمریکا و رژیم صهیونیستی می‌گذاشتند؟


و بسیاری از جنایات دیگر مثل اسیدپاشی‌ها، مسموم‌سازی دختران معصوم نوجوان در مدارس در ۱۴۰۱، سرکوب خونین اعتراضات مردمی در ۹۶، ۹۸ و جنبش ۱۴۰۱.

بله! آقای دکتر پزشکیان، همکار قدیمی که البته هیچ‌گاه هم‌دردی شما را در فاجعه سرنگونی پرواز عزیزانم ندیدم، اما اکنون به تبع پست ریاست شعام جنایات را توجیه می‌کنید.


اما بدانید که هم‌زمان که خواب شما در این یک ماه به هم خورده، ده‌ها هزار خانواده داغ‌دار دیگر به جمع ما داغ‌داران اضافه شده‌اند.

داغی که هرگز سرد نمی‌شود، دل‌های افسرده‌ای که هرگز بهبود نمی‌یابد، و خانواده‌هایی که ستون خیمه مهر و محبت‌شان را از دست دادند.

پدر همیشه داغ‌دار دکتر محمدحسین و زینب؛ ۲۵ بهمن ۱۴۰۴

دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۴۰۴

ثروت دیگر زیر و روی زمین نیست

ثروت‌های روی زمین و زیرزمین، دیگر «طلا» نیستند، غیر  از طلای سبز «محیط زیست» و  «طلای بی‌رنگ» آب.

طلای زرد و سیاه و کثیف و طلا به هر رنگی، دیگر ارزش «طلا»یی خود را از دست داده‌اند، و شیب ارزش‌ِشان هم به سمت سقوط و کاهش در افزایش و تندشدن است. 


ثروت‌های واقعی امروزه دیگر در آسمان‌هاست. کم‌ترین‌اش مثلا داشتن
«لاین‌»، «ایرلاین» یا «جاده»‌های آسمانی است، که البته از یک فرودگاه و صعودگاه (تیک‌آف) مدرن روی زمین آغاز می‌شود.

بدون پرانتز عرض کنم اگر طرح
فرودگاه بین‌المللی تهران که در سال ۵۵ نخسین عملیات اجرایی آن آغاز، و با انقلاب ۵۷ متوقف شد، متوقف نمی‌شد، الان ثروتی که از قِبَل آن نصیب ایران می‌شد، با تمام درآمد‌های بودجه فعلی به‌تنهایی برابری می‌کرد. 

ثروت دیگر
«موج» است بر بستر «سایبر». داشتن شبکه‌های ارتباطی برخط یا آن‌لاین قوی. همین الان ثروت «اپل» با ثروت چندین کشور با انواع ذخایر غنی رنگین طلا از سیاه و زرد بگیر تا کثیف و تمییز به‌تنهایی برابری می‌کند. 

خیلی از شهروندان
«ویتنام» در خانه یا کارخانه‌های کوچک نشسته و ربات‌های تولید نرم‌افزار را هدایت می‌کنند. تولیدات این کارخانه و بات‌ها، هنوز بسته‌بندی نشده، در بازار نرم‌افزار آمریکا مشتری دارد که برای‌اش دلار نه! جان! می‌دهند.

ویتنام کشوری که همه «ثروت‌»های زمینی‌اش را
ناپالم و دیگر بمب‌های فرانسوی و آمریکایی از بین برده بود، الان تبدیل به یک قطب «خلق ثروت» مدرن شده‌است. 

اسرائیل
بخش عمده‌ای از تولید ناخالص ملی‌اش را از محل فروش نرم‌افزار تأمین می‌کند و این تازه اول بازار است. نرم‌افزار به فروش که رسید، تا سال‌ها فروشِِ «خدمات پس از فروش» دارد.

همه این‌ها که عرض کردم، تازه در قبال
«هوش مصنوعی» «ثروت بیات» حساب می‌شود. این روزها نبض بازارِ «ثروت» دست انسان نیست، دست بات، ربات یا هوش مصنوعی است.

هوش‌های مصنوعی در به‌روزرسانی و رقابت در عرضه ورژن یا نسخه جدید خواب و قرار ندارند. 
.
می‌شود بدون فکرکردن به این «آشفته بازار» تا چند صباحی دیگر مثل «گاندی» با «بز»ی در گوشه‌ای دنج، فارغ از از شهرآشوبی دهکده جهانی، زندگی آرامی داشت، البته معلوم نیست این «چند صباح» کم‌تر از یک ثانیه، یا کم‌تر از چند دهه دیگر باشد.

اما اگر به‌تنهایی با یک «بز» روزگارمان نمی‌گذرد و می‌خواهیم «شهروند مدرن» باشیم، بدانیم با استحضار به پشتیبانی نفت و گاز، طلا، نقره، مس و لیتیوم و ... کلاه‌مان پس معرکه است، و از همین الان دستان‌مان را برای گدایی یا خودمان را برای مردن آماده کنیم.
 
منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون