سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

چرا محصولی به وزارت نفت نرفت

یک روز آقای «احمدی‌نژاد» نشسته بود و با خودش به زمان‌های خیلی‌خیلی دور فکر می‌کرد که تلفن زنگ زد:
ـ بله
ـسلام‌علیکم برادر!
ـ علیکم‌السلام شما؟
ـ «محصولی» هستم حاج آقا!
ـ به‌به سردار! چطوری؟ کجایی؟ چه خبر؟
ـ محصولی: سلامتی حاج آقا. غرض از مزاحمت...
ـ احمدی‌نژاد: اختیار دارین شما مراحمین.
ـ محصولی: خواهش می‌کنم، عرض کنم که همان‌طور که اطلاع دارید آقای «ولایتی» برای انتخابات ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کردن. ایشون صددرصد نفر اول هستن. اما برای این‌که رأی ایشون از «خاتمی» بیش‌تر باشه، باید همه دست به دست هم بدیم و از همه امکانات موجود ‌‌نهایت استفاده رو ببریم.

درباره فضاهای تبلیغاتی شهرداری خواستم بگم ما همه رو به قیمت مناسب پیش‌خرید می‌کنیم. به کسی دیگه ندید.

ـ احمدی‌نژاد: دست شما درد نکنه سردار! پیشنهاد سوءاستفاده از اموال دولتی! اونم به من؟ شرمنده‌ام خدا روزی‌ِتان را جای دیگری حواله کند. خداحافظ. و گوشی را گذاشت.
▪️
این ماجرا گذشت تا این‌که مجلس به «سعیدلو» به‌عنوان وزیر پیشنهادی نفت رأی نداد و دست رئیس‌جمهور در پوست گردو ماند.

دو ماه بعد آقای «احمدی‌نژاد» برای پست خالی‌مانده نفت، بی‌آن‌که ماجرای تلفن آن‌روز خاطرش باشد، یاد آقای «محصولی» افتاد و او را به‌عنوان وزیر جدید نفت، همراه سه وزیر کابینه به مجلس معرفی کرد.

هرچه مجلسیان درباره آقای «محصولی» اعتراض کرده، تقاضای معرفی شخص دیگری به‌جای او نمودند، مرغ رئیس یک پا داشت و اعتراضات کارگر واقع نشد، تا روز معارفه آقای «احمدی‌نژاد» همراه چهار وزیر جدید تا پشت در مجلس هم آمد.

اما پشت در مجلس قضیه، تلفن آن‌روز ناگهان یاد آقای رئیس‌جمهور آمد. چشم‌ِتان روز بد نبیند، چنان لرزی آقای «احمدی‌نژاد» را گرفت که نگو ونپرس. با رأی‌آوردن «محصولی»، دیگر «ولایتی» بر وزارت نفت باقی نمی‌ماند.

آقای «احمدی‌نژاد» که می‌خواست «تسلطی» نزدیک بر وزارت نفت داشته باشد، تا به‌موقع آن‌را «سر سفره مردم» بیاورد، از پشت در مجلس به خانه رفته سریع یک استعفانامه به‌نام «محصولی» می‌نویسد و به مجلس بر می‌گرد. البته با دو سه ساعت تاخیر (جانم به قربانش ولی حالا چرا).

آقای رئیس پس از این واقعه، قبراق و سرحال به خراسان جنوبی رفت، و ظرف ۳ ساعت ۱۰۰ طرح را از تصویب گذراند. اصل قضیه این است و باقی قضایا کشک.
آره قربونش!

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

مشی شیعه

آورده‌اند که: امام چهارم «حضرت امام سجاد» (ع) مورد دشنام و تهمت یکی از بستگانش قرار گرفت.

نزدیکان امام می‌خواستند به او تعرض کرده و جواب‌اش را بدهند که با ممانعت امام روبه‌رو شدند.

بعد امام در حضور یاران‌اش به او این‌چنین پاسخ گفت: «اگر آن حرف‌ها که در مورد من گفتی، در مورد من صحت داشته باشد که خدا مرا بیامرزد ولی اگر صحت نداشته باشد که خدا تو را بیامرزد»
.
 بی‌آن‌که بخواهم «اکبر گنجی» را با شخص روبه‌روی امام سجاد(ع) مقایسه کنم می‌گویم: 
من اگر جای آقای «خامنه‌ای» بودم، می‌دادم یک آب‌گوشت بزباش ردیف تهیه کنند همراه با نان سنگک خاشخاشی ناخن‌کشی‌شده، بعد می‌گفتم «اکبرخان گنجی» را از زندان بیاورند.

می‌نشستیم با هم یک ناهار مفصل می‌خوردیم. بعد می‌گفتم: اکبر آقا، آن حرف‌ها که شما درباره ما گفته‌ای، اگر درباره ما صحت داشته باشد، که خدا مرا بیامرزد. و اگر صحت نداشته باشد که خدا تو را بیامرزد.

حالا برو با زن و بچه‌های‌ات به‌خوبی و خوشی زندگی کن. شما چطور؟

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۴

زامبولها به بهشت نمی‌روند

به گزارش «وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی» نوع حادی ازویروس بیماری زا به نام «زامبول» که از طریق چای‌نخود آلوده وارد بدن شده و تولید بیماری می‌کند در تیرماه گذشته به شکل غیر منتظره‌ای توسط عده‌ای از مهاجرین غیرقانونی که از مرزهای شمالی و از کشور «برره» وارد کشور شده بودند به کشور منتقل و سراسر کشور را فرا گرفته بوده است. بنا بر آمار رسمی وزارت‌خانه که در تاریخ سوم تیر ماه گذشته تهیه و تنظیم شده بیش از ۱۷میلیون از هموطنان‌مان به این بیماری مبتلا بوده‌اند. سایر هموطنان به علت مطالعه روزنامه و کتاب و مجاورت با سرب در مقابل این بیماری واکسینه بوده‌اند. ظاهرا واکسن این بیماری سرب و آب‌سرب البته از نوع سرد آن می‌باشد. از مهم‌ترین عوارض این بیماری آنست که به محض ورود به بدن مغز و در نتیجه عقل را از کار می‌اندازد. این گزارش حاکیست: ۱۷میلیون فوق‌الذکر اکنون دو دستی بر سر خودشان می‌کوبند که: خودم کردم که لعنت بر خودم باد. اکثر هموطنان مبتلا چای‌نخود خود را در کافه گلاسه «مصباح» سرو کرده بودند. تا کنون شکایتی از کافه گلاسه فوق به قوه قضاییه ارسال نشده است. پایان گزارش
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۴ساعت ۳: ۱۹ توسط علی مصلحی | ۲ نظر

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

همان که هشت قرن پيش بر سراچه، خواجه «شمس الدين محمد حافظ شيرازي» بيتوته کرد، تا مرغ جانش را از زندان تن به ملکوت آسمان فراری داد، پنجاه روز پيش بر در خانه بانوی شعر معاصر، بانوی معاصر غزل؛ بانو «نجمه زارع» خفت تا نامش از ميان ما زمينيان قلم بخورد وآسمانی شود. «نجمه زارع» پنجاه روز پيش، سی ام شهريور رفت تا ما پرواز را به خاطر بسپاريم. پنجاه روز پيش شعر به چله عزا نشست و ما مرگ را گم کرده ايم و؛ دستمان در پی چيزی می‌گردد و مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند:

خبر به دورترين نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته بي‌گمان برسد

شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد، به ديگران برسد

چه مي‌كني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر،
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...

رها كني، برود، از دلت جدا باشد
به آن كه دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد

رها كني بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطة جهان برسد

گلايه‌اي نكني، بغض خويش را بخوری
كه «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه... نه،‌ نفرين نمي‌كنم... نكند
به او ـ كه عاشق او بوده‌ام ـ زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد.
(زنده ياد نجمه زارع)

+ علی مصلحی ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٢
اگر به خانه من آمدي،براي من اي مهربان چراغ بياور(14چراغ)

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

خط خطا

پیرما گفت؛ خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر قلم پاک خطا پوشش باد
وآفرین بر خطا پوشی جناب «منصور ظابطیان»
××××
«فریدون عمو زاده خلیلی» رابا دکتر «قیصر امین پور» وآفتابی که عصرهای اصلاحات می‌دمید، شناختم.
پس از توقیف فله‌ای مطبوعات، دیگر نه من نشریه‌ای خریدم و خواندم و نه از «عموزاده خلیلی» سراغی گرفتم. تا «چلچراغ» روشن شد. اما دیگر دل ودماغی برای نشربه خواندن نبود و فضای مجازی اطلاعات ذهن و دلمان را مشغول کرده بود تا زمانیکه شماره مربوط به «نوستالوژی» چلچراغ منتشر. شد تیترها قلقلک داد، خریدن و خواندن همان و اعتیاد دوباره همان. بعد شماره مربوط به «مولوی» را خریدم و برخوردم به صفحه «چنین کنند بزرگان» ومطلب «سر سلسله عشق وجنون».
در اولین فرصت با دفتر مجله تماس گرفتم و خطایی را که به ذهن بنده خطور کرده بود اعلام کردم. بدون اینکه اعلام کنند خطا از طرف بنده است، قول مساعد دادند در شماره بعد اصلاح کنند که «چنین نکردند بزرگان». اینچنین بود که اعتراض به آن شکل در رنجنامه من منعکس شد. پس از آن طی تماسی که با «بیابانکی» عزیز داشتم ایشان احتمال دادند که مطلب طنز باشد اما مرغ من یک پا داشت وعدم آشنایی بنده با نشریه، شکل صفحه و نوع نوشته این احتمال را رد می‌کرد.
مجددا با دفتر نشریه تماس گفتم آقای «عموزاده» آلمان تشریف داشتند واز اعضای تحریریه نیز کسی نبود. به آقای «ظابطیان» میل زدم. ایشان لطف کرده روی صفحه پیامها پیام نگذاشه وبه میل من جواب دادند که؛ عدم آشنایی بنده با «چلچراغ» باعث سوءتفاهم شده و مطلب «سر سلسله عشق وجنون» در صفحه «چنین‌کنندبزرگان» طنز است.
ضمن تشکر فراوان از آقای «ظابطیان» و عذر خواهی از محضر مخاطبین و بزرگواران «چلچراغ» مطلب کوتاهی را متذکر می‌شوم:
در ادبیات و خصوصا ادبیات سترگ پارسی «طنز» جایگاهی فاخر و کارکردی خاص دارد. شکل و قالب آن اگرچه تعریف دقیق و جامع و مانعی ندارد، اما این دلیل نمی‌شود که تحت عنوان طنز شعر و ادبیات و شاعران و ادیبان بزرگ «مولوی،سعدی،حافظ،خیام» و متفکر بزرگ؛ «دکتر سروش» در مطلبی بدون اینکه کارکردی خاص را توجیه کند به شوخی گرفته شوند.
«امین پور» سروده است:
.....................
......وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتر را به کفتار
تبدیل می‌کند
باید به بی‌تفاوتی واژه‌ها
و واژه‌های بی‌طرفی چون "نان" دل بست
"نان" را از هر طرف که بخوانی
"نان" است
یا حق
+ علی مصلحی ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
اگر به خانه من آمدي،براي من اي مهربان چراغ بياور(6چراغ)