‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۴۰۴

بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می‌خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگِ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

از بردگی مقام «بلال»ی گرفته‌اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

در کارگاه رنگ‌رزانِ دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

دارد بهار می‌گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فرصت پلکی ردنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می‌رسد
هر مرد پا شکسته که «تیمور لنگ» نیست
محمد سلمانی

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۴۰۴

نقاشی

کافی است قلم را برداری و بنویسی گنجشک
خودش بال درمی‌آورد و پرواز می‌کند
و همین که بنویسی درخت
جوانه می‌زند و می‌شود جنگل

گنجشک روی درخت می‌نشیند،
آواز می‌خواند و تکثیر می‌شود
حالا یک جنگل داری و یک آسمان گنجشک
از جیک‌جیک‌ِشان که خسته شدی
بنویس تفنگ
شکارچی خودش پیدا می‌شود

تکلیف جنگل هم که معلوم است
همین که بنویسی تبر
تبردار پیدا می‌شود

حالا پشت پنجره چیزی نیست
جز کویری گسترده تا افق
با آسمانی کبود و مه‌آلود
همان‌طور که اولش نقاشی کرده‌بودند
ضیاءالدین ترابی

چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۴

مرگ علیه شما سند جمع می‌کند

 از خوب‌ها بریده و بد جمع می‌کند
مردی که از زمانه حسد جمع می‌کند

در صفر ضرب کرده خودش را و سال‌هاست
هی بر سر نتیجه، عدد جمع می‌کند

تا از زمین پلی بزند بر ستاره‌ها
از چشم‌های بسته رصد جمع می‌کند

او یک روانی است که در کوچه‌های شهر 
هر توپ را که می‌ترکد جمع می‌کند

او اعتقاد دارد انسان نمرده است
با این‌که کوچه‌کوچه جسد جمع می‌کند

جای قلم نشسته و با سوزنِ سُرنگ
جوهر ز رگ گرفته، عدد جمع می‌کند

فریاد‌های خستهٔ خود را ز کوچه‌ها
وقتی کسی نمی‌شنود، جمع می‌کند

ای مردمان خوب! که شیطان ز جمع‌ِتان
هی دسته‌دسته آدم بد جمع می‌کند!

از من به زندگی برسانید این‌که مرگ
دارد علیه شما سند جمع می‌کند
صالح سجادی

سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۴

هرگز از ترس نمردند

 کرد‌ها تمام مرگ‌ها را تجربه کرده‌اند
مردن با گلوله
مردن با اعدام
مردن دسته‌جمعی
مردن با سربریده شدن
مردن با سرما
مردن با گرسنگی
اما هرگز ار ترس نمردند!
جرج ریتزر

شنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۴

استاد عباس فرات

استاد «عباس فرات» در یزد به‌دنیا آمد. پدرش آقا محمدكاظم یزدی، عمویش، حسین عطار، و دایی‌اش مضطر، و كسانِ دیگر او، از اهل علم و ادب به‌شمار می‌آمدند.

حدود دو سالگی پدرش را از دست داد و سرپرستی او را مادر و دایی‌هایش به عهده گرفتند. از همان اوان كودكی، به همراه دایی خود در انجمن ادبی یزد، كه در منزل
فرخی یزدی شاعر آزادی‌خواه تشكیل می‌شد، حضور می‌یافت.

فرات علوم ابتدایی را در یزد به‌پایان رسانید و برای فراگرفتن فقه و اصول راهی اصفهان و خراسان شد. چندی بعد به تهران آمد و دوره‌ دبیرستان را در دارالفنون به‌پایان برد، سپس به تدریس و نظامت در مدارس اشتغال ورزید.

در ۱۲۹۸ كه انجمن ادبی ایران تأسیس یافت، منشی انجمن شد و بعد به عضویت انجمن ادبی حكیم نظامی و انجمن ادبی فرهنگستان درآمد. ۱۳۰۵ به استخدام اداره كل ژاندارمری درآمد و در قسمت قضایی و فرهنگی آن اداره‌كل به‌كار پرداخت تا آن‌كه با درجه سرگردی از ارتش بازنشسته شد. او تا پایان عمر ازدواج نكرد.

فرات در انواع شعر، بیشتر به غزل تمایل داشت. او از پركارترین شاعران روزنامه‌ توفیق طی ۴۸ سال انتشار آن بود. در ۱۳۳۷ روزنامه توفیق طی ۱۰ شماره متوالی از او تجلیل كرد و به او لقب «برنارد شاو ایران» داد.

 فرات به‌تدریج به نشر قسمت‌هایی از اشعار خود، كه كلیه آن‌ها را حدود ۴۰ هزار بیت ذكر كرده است مبادرت كرد.

مرحوم عباس فرات در سال ۱۳۴۷ خرقه تهی كرد و رخ در نقاب خاک كشید.

بیش‌ترین نقل‌قول‌ها و خاطرات و نكته‌پرانی‌ها در محافل فكاهی، مربوط به مرحوم فرات است.
عمران صلاحی نوشته است: «پس از درگذشت استاد فرات، روزنامه توفیق مراسم بزرگ‌داشت او را در سالن مدرسه دارالفنون برگزار كرد. در این مراسم از نگارنده این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند كلمه‌ای درباره آن شادروان سخنرانی كند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: «استاد از بزرگ‌ترین مشوقان من در شعر بودند.»

حسین توفیق كه در ردیف جلو نشسته بود، با صدای بلند گفت: «برای همین است كه هیچی نشده‌ای!»

در این‌جا چند نمونه از مطایبات و لطیفه‌های مرحوم فرات و قطعاتی از شعر او را می‌آوریم:

عباس فرات می‌گفت: «روزنامه‌ای پول آگهی را به تعداد حروف كلمه می‌گرفت. مثلاً هر حرفی ده تومن. حسن نامی كه می‌خواست اسمش را در این روزنامه درج كند، به مسئول آگهی‌ها گفت: شما بنویسید «خَس» بعداً نقطه «خ» را بگذارید روی «س» یک حرف هم غنیمت است!

انجمنی تعطیل‌شده بود و استاد فرات به اتفاق جمعی از شاعران از آن‌جا بیرون می‌آمد. در پیاده‌رو، یكی از شاعران با شتاب و نگرانی گفت: استاد می‌بخشید، من دفتر شعرم را در انجمن جا گذاشته‌ام، یک دقیقه صبر كنید تا بروم آن‌را بردارم و بیاورم.

استاد فرات گفت: نترس، كسی به آن مزخرفات دست نمی‌زند، هفته دیگر می‌آیی آن‌را برمی‌داری!

یک نفر از فرات پرسید: استاد، شغل شما چیست؟ فرات گفت: بی‌شغل هم نیستم!

در یكی از انجمن‌های ادبی از شاعری دعوت كردند كه شعری بخواند. شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع كرد به ورق‌زدن دفتر شعرش. این كار، چند دقیقه به‌طول انجامید، دبیر انجمن كه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: «آقا لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید...»

شاعر، بادی به غبغب انداخت و گفت: «می‌خواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخوانده‌ام.» استاد فرات بلافاصله گفت: «نماز بخوان!»

روزی در انجمن ادبی صائب، یكی به استاد فرات گفت: «استاد! موهای‌تان حسابی ریخته.» فرات گفت: «سرم برای موهایم گشاد شده.»

استاد
«فرات»‌ هزاران بیت شعر ساخت و ۸ دیوان منتشر كرد. از میان آن‌همه شعر، این بیت در یادها مانده است:

«فرقی میان زاهد و ما، نی، جز اندكی
كاو ساخته به نان جو و ما به آبجو!»
و این مصرع:
«رسیده كار به‌جایی كه من چه عرض كنم.»

سرودن شعر برای استاد فرات نوعی كار بود. یک روز می‌گفت: «نمازم را خواندم، صبحانه‌ام را خوردم، شعرم را هم گفتم، آمدم اداره.»

شبی در یک انجمن، شاعری پشت تریبون هی دفترش را ورق می‌زد. استاد فرات گفت: «چرا نمی‌خوانی؟»
شاعر گفت: «می‌خواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخوانده‌ام.»
فرات گفت: «پس شعر بخوان!»

شاعری در انجمنی شعری می‌خواند. استاد فرات گفت: «در انجمن را محكم ببندید.» 
آن شاعر گفت: «خیر، در باز باشد كه باز هم مردم بیایند.» فرات گفت: «نخیر آقا، باید در را محكم بست، تا این‌ها هم كه هستند فرار نكنند!»

در انجمنی شاعری شعرش را با صدای خوبی می‌خواند. شاعر دیگری گفت: «من هم باید اشعارم را بدهم ایشان بخوانند تا جلوه دیگری داشته باشد.»
فرات گفت: «شما برای این‌كه شعرتان جلوه داشته‌باشد، باید به یكی از استادان بدهید بسازد.»

فرات دوستی داشت به نام «اتفاق». روزی در جلسه توفیق شعر می‌خواند. اتفاقا این آقای «اتفاق» هم حضور داشت و برای این‌كه «فرات»‌ را كنفت كند، پرسید: «آقای فرات، این كثافت‌كاری را خودتان كرده‌اید؟» 
«فرات» بلافاصله جواب داد: «بله، بر سبیل اتفاق!»

استاد فرات ۶ تا دیوان چند هزار بیتی چاپ كرده بود. خودش درباره آن‌ها سروده بود: «طبع 
شد از پی هم شش دیوان/ گشت جان و خرد از حیرت مات/ تا فراموش نگردد هرگز/ نام آن‌هاست به‌ترتیب فرات:/ ثمرات و رشحات و نغمات/ قطرات و لمعات و نفحات»

«تضمین» نوعی صناعت ادبی است كه شاعر در آن سه مصراع از خود می‌آورد و یک بیت از شاعر دیگر.
شاعری، غزلی از حافظ را تضمین كرده‌بود و داشت آن‌را در یكی از انجمن‌های ادبی می‌خواند. بعد از پایان شعرخوانی، استاد فرات بلند شد و شاعر را تشویق كرد و گفت: «از تو این شعر، یک غزل عالی درمی‌آید!»

این لطیفه را هم «فرات» تعریف كرده‌است: 
كدخدای دهی در مجلسی عطسه كرد. یكی گفت: «عافیت باشد.» كدخدا چون این اصطلاح را نمی‌دانست، كمی فكر كرد و گفت: «باشد، مانعی ندارد!»

سورچرانی اول شب وارد منزل «فرات» شد و برای آن‌كه به او بفهماند من شب را خواهم ماند، گفت: «آقای فرات، آیا صبح كه می‌خواهیم برویم اداره، در این حدود تاكسی پیدا می‌شود؟»
«فرات» رفت بیرون و پس از سه دقیقه برگشت و گفت: «همین الان تاكسی دم در حاضر است.»

©️ کتاب‌خانه تخصصی ادبیات. فصلی درباره احوال و اشعار دو شاعر پیش‌کسوت عباس فرات و سیدغلامرضا روحانی. سید مسعود رضوی

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۴۰۴

ماه به همه وعده‌هایش وفا می‌کند

ماه به همه وعده‌هایش وفا می‌کند روشن است در شب
و خاموش در روز
به احترام خورشید
من به احترام تو
خاموش نمی‌شوم
نه این‌که تو خورشید نباشی
من ماه نیستم
ولی به همه وعده‌هایم وفادارم

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۴

شعری و شاعری به شعیری نمی‌خرند

 وقتی علاءالملک حاکم کرمان شد، رسم بود که هر حاکمی سوار می‌شد که به دیدن علما یا کاری دیگر برود، متجاوز از صد فراش چوب‌به‌دست در جلو اسب حاکم می‌افتادند و مردم را اذیت می‌رساندند.

علا‌ءالملک این کار را موقوف کرد. خود سوار الاغ می‌شد و یک نفر از نوکرهایش هم سوار اسب یا الاغ می‌شد و با او حرکت می‌کرد. چنان‌که معروف به «حاکم دو خره» شده‌است. 

روزی یکی از شعرای کرمان شعری بر وزن قصیده معروف ناصرخسرو (جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند) سروده و برای علاءالملک می‌خواند.

علاءالملک به‌شوخی پس از پایان قصیده، این مصراع را در ازاء شاعر خوانده بود که در عصر ما: 
«شعر و شاعری به شعیری نمی‌خرند»

و در همین هنگام الاغ مخصوص حاکم شروع به عرعرکردن ممتد می‌کند.

علاءالملک به‌شوخی به شاعر می‌گوید: شما از لهجه ایشان می‌فهمید که در قصیده مطول خود چه می‌گوید؟

شاعر گفته: بله می‌فهمم. دنباله حرف خودمان را گرفته و با زبان خلج خطاب به هردوی ما می‌گوید: «آن‌ها نمی‌خرند که مثل شما خرند».
باستانی‌پاریزی.نون جو دوغ گو. پاورقی ۲۵۳

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۴۰۳

وصيت‌نامه زنده ياد ابوالقاسم حالت

بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه به من بر سر گور و کفن آزار دهید

نه پی گورکن و قاری و غسال روید
نه پی سنگ لحد، پول به حجار دهید

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

این دو چشمان قوی را به فلان چشم‌چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

وین زبان را که خداوند زبان‌بازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله‌ام را که همه عمر پر از گچ بوده‌است
راست تحویل علی‌اصغر گچکار دهید

وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه
به فلان سنگ‌تراش ته بازار دهید

کلیه‌ام را به فلان رند عرق‌خوار که شد
از عرق کلیه او پاک لت و پار دهید

ریه‌ام را به جوانی که ز دود و دم بنز
در جوانی ریه او شده بیمار دهید

جگرم را به فلان بی‌جگر بی‌غیرت
کمرم را به فلان مردک زن‌باز دهید

چانه‌ام را به فلان زن که پی وراجی است
معده‌ام را به فلان مرد شکم‌خوار دهید

گر سر سفره خورد فاطمه بی‌دندان غم
به که دندان مرا نیز به آن یار دهید

تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید!

ابوالقاسم حالت

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۴۰۳

نغمه‌ی روسپی

 بده آن قوطی سرخاب مرا

تا زنم رنگ به بیرنگی خویش

بده آن روغن تا تازه کنم
چهر پژمرده ز دلتنگیِ خویش
+++
بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش.
+++
بده آن تور که عریانی را
در خَمَش جلوه دو چندان بخشم؛
هوس‌انگیزی و آشوب‌گری
به سر و سینه و پستان بخشم
+++
بده آن جام که سرمست شوم،
به سیه بختیِ خود خنده زنم:


روی این چهره ی ناشادِ غمین
چهره یی شاد و فریبنده زنم
+++
وای از آن همنفس دیشبِ من_
چه روانکاه و توانفرسا بود!

لیک پرسید چو از من، گفتم:
کس ندیدم که چنین زیبا بود!
+++
وان دگر همسر چندین شب پیش _
او همان بود که بیمارم کرد:

آنچه پرداخت، اگر صد می شد،
درد، زان بیشتر آزارم کرد.
+++
پُر کَسِ بی کَسم و، زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست،

لاف دلجوئی بسیار زنند
لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست.
+++
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد دست وفا بر سر من

نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من.
+++
آه، این کیست که در می کوبد؟
_ همسر امشب من می آید!

وای، ای غم، زدلم دست بکش
کاین زمان شادیِ او می باید!
+++
لب من_ ای لب نیرنگ فروش_
بر غمم پرده یی از راز بکش!

تا مرا چند درم بیش دهند،
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش!…
سیمین بهبهانی

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۴۰۱

از چشم تو پیداست که مادر به‌خطایی

 «خطا» در ادب فارسی به سرزمین «تبت» گفته می‌شد، و گاهی با «ت» نیز نوشته‌اند. اما بیشتر با «ط» ضبط شده و اغلب این کلمه با خطای معروف «جناس» لطیفی در شعر پدید آورده. خصوصا که ترکان خطایی به زیبایی معروف بودند و آهوی خطایی که مشک داشت بر این جناس و جنس لطیف، تعبیر لطیف‌تری اضافه می‌کرد. 

شاعری دو سه مفهوم را با فحشکی لطیف چنین بیان می‌کند: 

چشمانت به آهوی خطا سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که مادر به‌خطایی

باستانی پاریزی - حاشیه سیاست و اقتصاد عصر صفوی 

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۸

سپهری ماندگارترین شاعر مدرن

استاد «محمدرضا شفیعی‌ کدکنی» پژوهش‌گر برجسته و شاعر معاصر میهمان اردیبهشتی کاشان بود. وی که به دعوت شاگردان و دوست‌داران کاشانی‌اش از جمله حسین قربان‌پور، در همراهی ایرج پارسی‌‌نژاد به این شهر سفر کرده‌بود، از کاشان، نیاسر، برزک و مرق دیدن کرد.

شفیعی ضمن دیدار از کاشان، نیاسر، بافت تاریخی، جاذبه‌های طبیعی و موزه مردم‌شناسی، در «سرای سوشید» برزک با تعدادی از اساتید دانشکده ادبیات دانشگاه کاشان به گفت‌وگویی صمیمانه نشست.



وی ضمن تحسین شعر
نظام وفا، مرکز پژوهشی کاشان‌شناسی دانشگاه کاشان را به‌خاطر برگزاری نخستین هم‌اندیشی بررسی اندیشه‌های نظام وفا و انتشار مجموعه مقالات آن تحسین کرد و آن را انجام یک وظیفه ملی و میهنی برشمرد.

استاد شفیعی کدکنی همچنین درباره
سهراب سپهری شاعر پرآوازه کاشانی تصریح کرد که استقبال از هشت کتاب سهراب در تاریخ معاصر بی‌مانند است و هیچ شاعری را نمی‌توان یافت که تا این حد آثارش با اقبال مواجه شده باشد.

این پژوهش‌گر آثار ادبیات کلاسیک ایران که خود کارنامه شعر کلاسیک و نو دارد، با بیان این‌که سپهری از بزرگ‌ترین شعرای قرن بیستم ایران است و بهترین شعرهای مدرن عصر ما را او گفته و از همه هم‌عصرانش ماندگارتر خواهد بود؛ «آب را گل نکنید»، «صدا کن مرا صدای تو خوب است»، «بزرگ بود و از اهالی امروز بود»، «خانه دوست کجاست؟» و «به تماشا سوگند» را از به‌ترین اشعار سهراب سپهری خواند.


شفیعی کدکنی پرداختن به معنویت و اثبات دنیای ماورای حس را نکته مهم شعر سپهری دانست، که وی را از دیگر شاعران برجسته هم‌دوره‌اش که عمدتاً تحت تأثیر ماده‌گرایی و انکار ماورای حس بودند متمایز می‌کند.


استاد برجسته ادییات کشور همچنین از موزه مردم‌شناسی برزک و آثار هفت‌صدساله به‌جامانده از مسجد جامع این شهر دیدن کرد و برخی همانندی‌های ابزار صنایع‌دستی و وسایل معیشتی برزک و «کدکن» زادگاهش را جالب‌توجه یافت و برخی کتیبه‌ها و اسناد و نسخ قرآن موجود در موزه را خوانش کرده و در پایان بازدید در دفتر یادبود این موزه از متصدیان ایجاد موزه به‌ویژه خانم زهرا جهانی تقدیر کرد.


وی همچنین از بقعه
باباافضل مرق زیارت و ضمن خواندن یک رباعی از وی به قوت رباعیات این شاعر متاله تاکید کرد.

استاد شفیعی در آخرین مرحله سفر دو روزه خود، از کتاب‌خانه ضرابی کاشان دیدن، و با جمعی از فرهیختگان شهر دیدار و گفت‌وگو کرد.

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۴

از برنده نوبل صلح تا شاعر الواح صلح

 نامه «محمد‌سعید میرزایی» به «مهدی موسوی» مطابق حقیقت است. بسیار زیبا و محکم تحریرشده. نثر نامه نشان می‌دهد «میزرایی» هم‌چنان‌که در نظم و غزل، کلمات را چون موم در اختیار دارد، و به فراخور نازکی طبع و تخیل روان، عنداللزوم آن‌ها با را دقت به‌کار می‌گیرد و با ظرافت چینش می‌کند، به همان سیاق در نثر نیز طبعی چیره و مسلط دارد و به‌قولی رُسّ کلمات را خوب می‌کشد.

«محمدسعید میرزایی» در غزل‌ِ نو سرآمد و اولین است. این‌را هم می‌توان از شاه‌کارهای نخستین کتاب‌اش «درها برای بسته‌شدن آفریده شد» که مربوط به آغازین سال‌های سرودن اوست دید، و هم در کارهای پخته و سخته‌تر
«الواح صلح»  و در میانه این‌ دو «مرد بی‌مورد».

 نامه «محمد سعید میرزایی» به «مهدی موسوی» در عین حال که حاوی یک تحکم و نگاه از بالا است، و تعمدا به قصد تخفیف طرف مقابل تنظیم‌شده، اما خالی از هرگونه توهین و تحقیر یا بهانه‌جویی‌های کودکانه است.

احساس می‌کنم در بعضی از قسمت‌های نامه برای نویسنده چاره‌ای جز تفاخر به خودش، با استناد و اشاره به بعض نگاه‌های آکادمیک به سروده‌ها و زبان ویژه او در غزل معاصر نبوده‌است.

این‌را من ابدا به حساب غرور و از منظر ضعف نمی‌گذارم. و البته منکر هم نمی‌شوم که آدمی
غرور دارد و با توجه به شناختی که با نویسنده دارم، نمونه‌هایی از غرور مخرب وی را هم سراغ دارم. اما این‌جا ابدا خبری از آن غرور نیست.
بگذریم.
همه این‌ها را نوشتم که اشاره کنم «میرزایی» در نوشتن این نامه به ظرافت و از روی عمد چند نام را بزرگ و برجسته عنوان کرده و از یک نام هم به عمد درگذشته است و تلاش کرده‌است تا آن نام و اشتراک شخصیت‌اش با صاحب آن نام را، به‌نوعی به فراموشی بسپارد. و این البته خطایی است نابخشودنی.

و البته اشاره به آن هم جسارتی ویژه می‌خواهد که نزد هر کسی نیست. اما ای کاش «میرزایی» در بند ابتدای نامه تلاش نافرجام نمی‌کرد تا خود را از تهمت «درباری‌بودن» مبری نماید که در آن‌صورت این خطا این‌گونه برجسته دیده نمی‌شد و به فراموشی هم آسان سپرده می‌شد.

در هیچ‌یک از آثار منتشرشده «محمدسعید میرزایی» نامی از برنده جایزه
صلح نوبل نیست. یعنی اغلب آن‌ها که از طریق خواندن آثار شاعر اورا می‌شناسند و با آو ارتباط دارند، نمی‌دانند که «دره برای بسته‌شدن آفریده شد» به سفارش و حمایت یک برنده جایزه صلح نوبل چاپ و منتشر شده‌است.

در این نامه اما، نام آن برنده جایزه «به عمد» و با ظرافت برجسته آورده و عنوان شده‌است.

از طرف دیگر، اغلب مخاطبین و علاقه‌مندان غزل مدرن «میرزایی» به خوبی یادشان هست که در دهه هفتاد که تازه داشت نام میرزایی بر سر زبان‌ها می‌افتاد، همیشه قبل از آن‌که شعر او خوانده شود، اشاره می‌شد که بانوی معاصر غزل درباره میرزایی گفته است: صدای پای جدیدی در غزل معاصر به‌گو ش می‌رسد.‌(نقل به مضمون و تقریبا مطابق همان عبارات) نام آن بانوی شاعر در ابتدای به گمانم «الواح صلح» با احترام آمده و بعد تمام.

یعنی «محمدسعید میرزایی» ظاهرا دیگر علاقه‌ای نداشته که با اشاره آن بانو شناخته شود.

اما طی سالیان اخیر، مجموعه قصیده‌ای از «محمدسعید میرزایی» چاپ شد، که همراه آن مجموعه یک صفحه صوتی هم بود.
 
مخاطبین شعر امروز میرزایی، بیش‌تر از آن‌که شاعر را با نام برنده جایزه صلح نوبل، و دختر «عباس خلیلی» روزنامه‌نگار بشناسند، با نام صاحب آن صفحه صوتی می‌شناسند.

و مخفی‌کردن این یکی، کار سختی است.

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱

قورماغه‌ای روی «نشر چشمه»

 وقتی گف‌گیر به ته‌ دیگ می‌خورد، همه چیز قلب می‌شود. اعتبار و اعتماد و اصالت و مفاهیمی از این دست شدیدا رنگ می‌بازد.

آزادی بیان یکی از بنیادی‌ترین حقوق بشری است. هر کس حق دارد حرف خود را بیان کند، الا این‌که حرف و بیان او مغایر، یا تهدید‌کننده آزادی دیگران باشد.

حرف بیان‌شده، اگر حرف حقی و از دل بر آمده بود، لاجرم مخاطب خود را پیدا کرده و بر دل خواهد نشست، و تاثیر مثبت خود را خواهد داشت.

و اگر هم حرف حقی نبود و از دل برنیامده بود، باد هوا خواهد بود و اسباب زحمت گوینده و در بهترین حالت، اگر زیانی نرساند خنثی خواهد بود بدون تاثیری مثبت یا منفی.


بر مبنای همین حق، هر کسی حق دارد خود را شاعر و نویسنده و ادیب و ... هم بداند و بنامد و آثار آفریده‌شده و برآمده از ذائقه ادبی خود را عرصه کند.

حالا یا برای دیگران به‌صورت شفاهی بخواند، و یا به‌صورت مکتوب بنویسد و چاپ کند.

اما به صرف ادعای آفریننده یک اثر، آن اثر نمی‌تواند شعر و داستان و نوشته قابل اعتنا تلقی، و در دسته‌بندی‌های حاص آن طبقه‌بندی شود.

پذیرفتن یک اثر در قالب شعر، داستان یا نوشتهٔ قابل اعتنا، به‌عنوان مقاله علمی و ... مشروط بر مطابق و منطبق‌بودن با قواعد، استاندارد و چهارچوب‌هایی است که برای آن‌ها تعریف و احصا شده است.


بر همین اساس از میان هزاران عنوان کتاب که سالیانه در سراسر دنیا تحت عنوان شعر و رمان و داستان و ... چاپ و منتشر می‌شود، تنها تعداد اندکی با اقبال اهالی و مخاطبان آن گونهٔ خاص نوشتاری رو‌به‌رو شده، و درصد قابل‌توجهی از آثار چاپی و منتشرشده، بدون کمترین اقبال و اعتنا از طرف مخاطبین، روی دست نویسنده و ناشر باد می‌کند و به‌مرور راهی کاغذفروشی‌ها و مراکز خمیرکردن کاغذ و کتاب می‌شود.


در این میان اما چندین عامل جانبی در اقبال به یک اثر و مورد توجه مخاطب قرارگرفتن تاثیر دارد، و از جمله برجسته‌ترین آن‌ها یکی این‌است که یک موسسه انتشاراتی معتبر، اثری را منتشر کرده باشد، و کتاب با امضا و با پشتوانه اعتبار آن موسسه راهی به سمت توجه و اقبال مخاطبین پیدا کند.

 
بدیهی است اعتبار یک موسسه انتشاراتی به‌سادگی به‌دست نمی‌آید، و چندین سال کار با وسواس و دقت، با تکیه بر پشتوانه علمی، ادبی، فرهنگی و ناچیز و یا در حد صفر بودن خطاهای احتمالی لازم است، تا اعتباری برای موسسه اندوخته شود، و نامی در بین نام‌ها شود.


این اعتبار اما به اندک خطایی می‌تواند با چالش مواجه شده و اگر به فوریت مرمت نشود، در کمترین زمان ممکن هدر می‌رود، و تمام می‌شود.
 
«نشر چشمه» که خوش‌نامیِ قابل توجه و سابقه چندین ساله و معتبر در انتشار اغلب آثار ادبی، هنری و علمی در اغلب حوزه‌ها داشته و دارد، و همین سابقه پشتوانه اعتماد مخاطبین و اعتبار مولفینی بوده که آثارشان در این موسسه منتشر می‌شده، و با توجه به همین پشتوانه، اعتبار و اعتماد، هر نویسنده‌ای به‌سادگی نمی‌توانسته اثرش را در این موسسه منتشر کند، این روزها کتابی را با عنوان شعر چاپ و منتشر کرده که فارغ از خطای فاحش بودن، یک گاف بزرگ در پرونده کاری این موسسه حساب می‌شود.
 
انتشار این کتاب، البته اولین خطای این موسسه در سال‌های اخیر نیست و از چندین سال پیش به این طرف، این موسسه از دقت و وسواسی که پشتوانه سابقه چندین ساله بوده، فاصله گرفته و چاپ چندین اثر با سطح پایین علمی و با فاصله از استاندارهای متعارف بعض گونه‌های ادبی و هنری، به‌مرور نشان از به ته دیگ‌ خوردن گف‌گیر بنیه علمی و فداشدن اعتبار و اعتماد و اصالت در این موسسه شده است.
 
نشر چشمه در شرایطی امضا و اعتبار خود را با گشاده‌دستی در پای انتشار مجموعه شعر «قورماغه‌ای روی تیفال» گذاشته که این مجموعه نه‌تنها کمترین قرابتی با بدیهی‌ترین قواعد ادبی در حوزه شعر ندارد، که بیشتر به هذیان‌گویی در قالب تمسخر و خنده شبیه است.

برای آن‌که دست خالی نباشیم، قطعه شعری از کتاب «قورماغه‌ای روی تیفال» سروده
«سیدرضا خاتمی» را باهم مرور می‌کنیم:
زنم وقتی از حموم میاد بوی سیر نمی‌ده
منم وقتی از حموم میام بوی تخم‌مرغ نمی‌دم
اون از شامپوی سیری استفاده می‌کنه
که بوی سیر نمی‌ده
من از شامپوی تخم‌مرغی
که بوی تخم‌مرغ نمی‌ده ...

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۱

حرکت ندهید سبزواری‌ها را

 من نه هیچگاه از شعرهای حمید سبزواری خوشم آمده و نه اصلا اشعار او را در چارچوب‌های شعری امروز پذیرفته‌شده می‌دانم.

از سوی دیگر من تعارف و رودربایستی هم در صحبت کردن ندارم.
لیکن برای نکوداشت او، دبیر و مسئول برگزاری نکوداشت تماس گرفت و مرا دعوت کرد.


من همان پای تلفن به او گفتم نه. آدم ناراحتی هستم و مجیزگو نیستم و بیایم و بخواهم آسیب‌شناسی صحبت کنم، همه را آسفالت می‌کنم و ...
گفت اتفاقا در جلسه به یک منتقد نیاز داریم!

قرار شد ساعت سه بعدازظهر در جلسه «آسیب‌شناسی شعر معاصر» شرکت کنم و پس از آن هم در شب شعر.

جلسه آسیب‌شناسی، عمومی نبود و با حضور شاعران میهمان - که از 
مشهد و تهران آمده بودند - و شعرا و افراد اهل فضل سبزوار دور میز کنفرانسی در اتاق جلسات دانشگاه برگزار شد.

در همان اوائل شروع جلسه پس از اینکه
استاد محمد کاظم کاظمی و دکتر! محمود اکرامی از «شعر انقلاب» سخن راندند، من مخالفتم شروع شد.

ابتدا آن سخنان گهربار مرحوم دکتر را درباره سعدی گفتم که: خدا مرگت بدهد سعدی الخ. سپس گفتم اینجا خلطی شده بین مفهوم «انقلاب» و نظام برآمده از انقلاب - جمهوری اسلامی ایران - و اشعار انقلابی ربطی به این نظام ندارد.

گفتم به‌عنوان مثال
«قزوه» دهه ۶۰ و ۷۰ که «از نخلستان تا خیابان» و «مولا ویلا نداشت» را می‌سرود - که من بارها در همان زمان پای این کتاب گریسته‌ام - و می‌سرود:
«... اصلا با این طرح چطورید؟
جان‌دادن از ما
طرح اقتصادی از شما!
من فکر می‌کنم
شاعری زخم‌زبان می‌خواهد
نه مبانی
نه بیان می‌خواهد
شاعر یعنی موی دماغ سیاست‌بازان
شاعری که با خیال راحت می‌خوابد اصلا شاعر نیست
بیا به آفتابی نهج‌البلاغه برگردیم
چرا نهج‌البلاغه را جدی نمی‌گیریم؟
مولا ویلا نداشت
معاویه کاخ سبز داشت...»

آن قزوه امروز مرده است! تمام شده است دیگر! امروز قزوه را می‌بینیم که در سال «پیامبر اعظم» در خوش‌رقصی با ساز حاکمیت می‌سراید:
سالی همه سرشار از نور، سالی همه سرشار از شور
سالی همه لبریز از عشق، پیغمبر رحمت با ماست!
...
بعد اضافه کردم: «بگذارید تمام ارادت خود را نثار جناب کاظمی کنم که هنوز آن شور انقلابی و رگه‌های پر رنگ اعتراض در اشعار زیبایش نمایان است.»

بعد شروع کردم به آسفالت‌کردن شعرای حکومتی که اسم‌ِشان شده «شاعر انقلاب»!

اول از همه این ملیجک حکومتی: دکتر! محمود اکرامی شروع کرد به دعواکردن با من!...

گفت تو از قزوه و سایر شعرای انقلاب خوشت نمی‌آید، معنایش این نیست که شعرهای ایشان خوب نیستند!

گفت شعر انقلاب، شعر شعرایی است که از انقلاب به این‌سو شعر گفته‌اند.

گفت ما پس از انقلاب شعرای خیلی خوبی داریم که تبحر و مهارت فراوان در سرایش اشعارشان نشان داده‌اند! 
و گفت و گفت و گفت.

خوب من هم طبعا مخالفت کردم و بحث طولانی شد و این‌جا حوصله بیانش نیست. 
آن‌چه از گفتن این خاطره قصد داشتم این است:
گمانم این بود که صراحت لهجه‌ام باعث نمی‌شود اتفاقی از جانب اینان برای من بیفتد و از خوش‌آمد و بد‌آمد ایشان، نفع و ضرری عارض نمی‌شود، از این رو بی هیچ ملاحظه‌ای آنچه حق می‌دانستم گفتم.
اما شد.

اتفاقی که افتاد این بود که در شب شعر، اسم مرا از لیست شعرا حذف کردند!!!

رباعی‌ای سروده بودم و قصد داشتم در ابتدای شعرخوانی‌ام آن‌را بخوانم که چون نشد این‌جا می‌گذارمش:

ما حذف نموده‌ایم زاری‌ها را
در مذهب اعتراض «آری»ها را

تاریخ بخوانید و عبرت گیرید
حرکت ندهید سبزواری‌ها را
پ.ن:
برای اینکه خدای نکرده برداشت اشتباهی از مصراع پایانی این رباعی نشود و گمان نشود که منظورم حمید سبزواری بوده، قصد داشتم پیش از شروع شعرخوانی این توضیح را هم بدهم که «سبزوار از شیخ حسن جوری و شیخ خلیفه آغاز شد و با مرحوم دکتر شریعتی به اوج خود رسید و اکنون نیز بهزاد نبوی‌اش در زندان است و علی‌رغم این‌که می‌زنند و می‌کشند، من می‌دانم و می‌بینم که با رویش ناگزیر جوانه‌ها کاری نمی‌توانند کرد.»
که البته آن هم نشد!...
©️ فیس‌بوک محمدامین تاجور ۲۳ اکتبر ۲۰۱۲

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

تردید در سرنای اسرافیل‌ها

 هیچ حرفی نیست در انبوه قال و قیل‌ها
یاوه‌بافانند این تفسیر‌ها، تأویل‌ها

عصر بی‌تکلیف برزخ، مُرده‌های منتظر
عصر تردید است در سُرنای اسرافیل‌ها

خانه‌ها ویران، خدایان یک‌به‌یک زخمی شدند
هیچ ابابیلی نیامد در هجوم فیل‌ها

سال‌ها رفته‌ست اما دست مردی بر نکند
ریشه‌های کینه‌ها را از دل قابیل‌ها

سوزها در انزوای سینه‌ها مدفون شده‌ست
شمع‌ها وارونه می‌سوزند در قندیل‌ها

گوش‌ها خوابیده بر لب‌ها ولی بی‌هوده است
هیچ حرفی نیست در انبوه قال و قیل‌ها

حسن قریبی. به ناکجایی این جاده‌ها

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

بي‌حرمتي نيروهايي كه در عرف و ادبيات حاكميت از آنها به «خودسر» تعبير مي‌شود تا مسئوليت ناتواني‌، يا توانايي ناخواسته و تعمدي مسئولين امنيتي و اطلاعاتي كشور عنداللزوم براي فرار از پاسخگويي و قبول مسوليت بر عهده آنها گذاشته شده تا بواسطه آن انجام اقدامات خلاف عرف و قانون و اخلاق در جامعه تسهيل شود كار را به جاهايي مي‌كشاند كه قلم ازشرم نوشتن آن عاجز است.
عصر امروز از ملاقات خانواده‌هاي سرداران سرفراز و عالي رتبه شهيد دفاع مقدس كه در آستانه هفته بزرگداشت اين ايام قصد ملاقات با حجةالاسلام‌والمسلمين «كروبي» را داشتند؛ با توسل به اقدامات نيروهاي ياد شده همراه با توهين؛ حتاكي و خشونت جلوگيري به عمل آمد.
بنا به گزارش پايگاه اينترتي جنبش راه سبز«جرس»؛ خانواده شهیدان «باکری» و «همت» هنگامی که قصد ملاقات با «مهدی کروبی» را داشتند با اسپری گاز اشک آور مورد حمله نیروهای لباس شخصی قرار گرفتند و در جریان این حمله «احسان‌باكري» پسر شهید «باکری» بازداشت شد.
بنا بر اين گزارش، پس از آنکه یکی از نیروهای مستقر به هسر شهيد «باكري» می گوید؛ اسلحه را می گذارم روی شقیقه‌ا‌‌ت و راحتت می کنم ، درگیری شروع می شود.
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست
اين گزارش در خبرنگاران سبز

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

من نیستم

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

بعدها اطراف جای شب نشینی هایمان

بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم

خواب و بیداری خدایا باز هم در می زنند

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی پشت در می آید و من نیستم

هرچه من تا نبش کوچه می دویدم او نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

خانه ام آتش گرفته است


خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو ميدوم گریان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد

خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
برسرو چشم در ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي برمن سوزد وسوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم
موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ، نازل
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم گريان
از اين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر وايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود
تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده برجا مشت خاكستر
واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد
سوزدم اين آتش بي دادگر بنياد
مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد


مهدی اخوان ثالث

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

سیب

به او که نمی داند...

سیب
از دست درخت
افتاد
بهانه‌اش رسیدن بود
*
من
از چشم تو
افتادم
فرصت جاذبه در چشمهای تو گم
بهانه‌ات
نرسیدن

+ علی مصلحی ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٧
اگر به خانه من آمدي،براي من اي مهربان چراغ بياور(32چراغ)

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

شعر

برف، اسب، ویفر، کفترچاهی، جیغ بنفش، اوستا....
***
بی‌سوادید اگر از من ارتباط این‌ها را بخواهید
کاری ندارد،
 اسب از برف ساخته شده‌است
ویفر، شکل تخته است
کفتر، بنفش
***
بی‌سوادم من که این‌ها را توضیح می‌دهم
***
سال‌ها پیش
آهنگر عادلی
ما را نجات داد از دست ضحاک
که شانه‌های‌اش مغز جوانان ما را می‌کاوید
امروز چشم ما به
 «حداد عادل» است
که جوانان ما را دریابد
که مغز‌ها فرار نکنند
  «حداد»
 اما
 فوتبال بازی می‌کند
 در فرهنگ‌ستان
 فارسی را پاس
 می‌دهد به عربی
 و عربی را به فارسی
***
وزارت تحقیقات و فن‌آوری اطلاعات


+ علی مصلحی ; ۳: ۳۴ ‎ب. ظ ; ۱۳۸۶/۱/۱۴
اگر به خانه من آمدی، برای من‌ ای مهربان چراغ بیاور (۶چراغ)