نمایش پستها با برچسب خامنهای. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب خامنهای. نمایش همه پستها
چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۴۰۵
افول جمهوری اسلامی در لبنان
«احمد حجار» وزیر کشور لبنان، دستور جمعآوری بیلبوردهای حاوی تصاویر «علی خامنهای» و مجتبی خامنهای از جاده منتهی به فرودگاه بینالمللی «رفیق حریری» بیروت را صادر کرد.
تصاویر و شعارهای تبلیغاتی که با پول سفره مردم ایران برای نمایش نفوذ منطقهای در خیابانهای بیروت نصب شده بودند، حالا به عنوان نمادهای دخالت شناخته شده و به زبالهدان فرستاده میشوند.
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۴۰۵
اطلاعیه شماره ۲ ستاد بزرگداشت خامنهای
اطلاعیه شماره ۲ ستاد بزرگداشت عروج خونین امام مجاهد شهید حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای قدّساللهنفسهالزکیه
بسم الله الرّحمن الرّحیم
با توجه به برنامهریزیهای گستردهی انجام شده برای برگزاری باشکوه مراسم وداع، تشییع و تدفین امام مجاهد شهید حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای قدساللهنفسهالزکیه و شهدای خانوادهی رهبر انقلاب اسلامی، بهاطلاع میرساند گمانهزنیها و شایعات منتشرشده در فضای رسانهای داخل و خارج کشور درخصوص زمان و جزئیات مراسم مذکور که موجب ابهام بسیاری از علاقهمندانِ به حضور در این رویداد عظیم شده، فاقد اعتبار است.
با عنایت به سیرهی رهبر شهید انقلاب اسلامی اعلیالله مقامه الشریف در اقامهی عزای سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام و اهمیت برپایی عزاداریهای این ایام در اقصی نقاط ایران و جهان؛ مراسم وداع، تشییع و تدفین آن یگانهی دوران بعد از دههی اول محرم و هماهنگیهای نهایی دستگاههای مسئول و گروههای مردمی برای خدمترسانی شایسته به مردم عزیز عزادار برگزار خواهد شد.
جزئیات این مراسم، متعاقباً در فاصلهی زمانی مناسب توسط این ستاد اعلام خواهد شد.
دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب اسلامی
۱۹ خرداد ۱۴۰۵
مرتبط:
اطلاعیه نخستین ستاد بزرگداشت خامنهای
چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۴۰۵
اطلاعیه نخستین ستاد بزرگداشت خامنهای
برنامهریزیهای لازم برای برگزاری باشکوه مراسم وداع، تشییع و تدفین امام مجاهد شهیدمان توسط دستگاههای مسئول و گروههای مردمی، درحال پیگیری است.
لذا شایعات و برخی گمانهزنیهای رسانهای دربارۀ جزئیات این رویداد فاقد اعتبار است.
برنامهها، اقدامات رسانهای و جزئیات این رویداد عظیم، در اطلاعیههای بعدی ستاد بزرگداشت عروج خونین امام مجاهد شهید حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای قدّساللهنفسهالزکیه اعلام خواهدشد.
شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۵
یکماه از انتظار گذشت
یکماه پیش دبیر وقت شعام در واکنش به مواضع آمریکاییها درباره ورود به خاک ایران اعلام کرد که فرزندان خمینی و خامنهای منتظر مسئولان نابهکار آمریکایی هستند تا با چند هزار کشته و اسیر آنها را رسوا کنند.علی لاریجانی یک روز بعد از این اظهارات هم گفته بود: «آمریکا دنبال تجزیه ایران است».
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۵
همسر کمال خرازی جانباخت
ایسنا در گزارشی که با رویکرد پرداختن به حال کمال خرازی منتشرکرده در انتهای خبر هم به جانباختن همسر مظلومه «رئیس شورای راهبردی روابط خارجی» مرحوم علی خامنهای اشاره کردهاست. این نشان میدهد برای رسانههای ایران شهرت سوژه، بیش از جان عزیزان ارزش دارد. والا اصل این خبر، جانباختن یک انسان در اثر حملههای خارجی است که بهقصد جان مرد خانه صورت گرفته، اما تاکنون مرد جان سالم بهدر برده و همسر او کشته شدهاست.
سید کمال خرازی وزیر تحمیلی خارجه دوران اصلاحات بود که اگرچه نسبت سببی هم با رئیسجمهور داشت، اما عموما موفقیتهای خاتمی در عرصه بینالمللی نتیجه کاریزمای شخصی خودش و یکی دو معاون وزیر از جمله دکتر محسن امینزاده ـ که خاتمی قصد داشت او را وزیر خارجه کند و اجازه پیدا نکرد ـ حاصل شده بود.سید کمال خرازی برادر آیتالله خرازی سخنران تندرو گروههای ارزشی و انقلابی موسوم به انصار حزبالله دهه ۷۰ و ۸۰ و عموی صادق خرازی است. صادق خرازی پدر داماد محمدرضا خاتمی و برادر عروس مرحوم علی خامنهای است. با این وصف کمال خرازی عموی عروس آقای خامنهای هم هست.
خبرگزاری ایسنا هیچ پیشینهای درباره همسر متوفای کمال خرازی و همچنین خود ایشان که مشاور علی خامنهای در شورای راهبردی خارجی رهبری بود منتشر نکردهاست.
چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۵
کشتی بان تغییر سیاست داده
این نطق ۹ آبان ۱۳۶۴ و در شور دوم بررسی مصداق ماده واحده تعیین «رهبر آینده» در زمان حیات «رهبر زنده» مجلس خبرگان است که از سوی علی خامنهای به هیئترئیسه تحویل، و از سوی خود ایشان ایراد شدهاست.
این متن چکیده نطق کاملتر است، اما عینا از روی اصل اسناد مذاکرات مجلس خبرگان نقل، و هیچگونه تغییری در آن داده نشدهاست.
این نطق در پاسخ به مخالفت برخی از اعضای مجلس خبرگان که انتخاب «رهبر آینده» در زمان حیات «رهبر زنده» را خلاف قانون اساسی میدانستند، ایراد، و با رأی اکثریت قاطع بهعنوان ماده واحده تعیین مصداق رهبری آینده، یا قائممقام رهبری مصوبشده و حدود ۴۰ سال از آبان ۶۴ تا بهمن ۶۴ (زمان جانباختن رهبر دوم) بهقوت خود باقی بوده و کماکان هم هست.
پرسش مهم این است: چرا «مجلس خبرگان [در این ۴۰ سال] با اعصاب سالم در هنگام فراغت و فرصت، آن وقتی که هیچ فشاری هم وجود ندارد، در طی جلسات گوناگون» اجلاسیه برگزار نکرد تا «بر روی یک شخص بهعنوان رهبر نظر بدهند»؟
این در حالی است که حداکثر بعد از حادثه ۷ اکتبر و جانباختن حسننصرالله، بیم جان رهبر دوم هم میرفته و او دستکم یکسال آخر عمر خود را در پناهگاه بهسر میبرد.
از طرفی نام «مجتبی خامنهای» فرزند دومِ رهبر دوم، از انتخابات ریاستجمهوری ۸۴ بهعنوان جانشین بالقوه رهبر دوم مطرح و بهمرور و با گسترش فعالیتها؛ خصوصا دائرشدن درسهای خارج فقه و اصول وی در قم و استفاده از عنوان فقهی «آیتالله» برای او در اغلب خبرها به آن دامن هم زده و عمیقتر، گستردهتر و باورپذیرتر هم شده بود.
پرسش مهم دیگر این است که چرا باید انتخاب وی بهعنوان رهبر سوم «با دستپاچگی ... و در چشم عامه مردم و خارجیها حمل بشود که مجلس خبرگان از روی اضطرار به این نظر رأی داد والا شاید نظر واقعیاش هم این نبود.»؟
و بلافاصله این گمانزنی به ذهن متبادر میشود که احیانا خبرگان هراس داشت اتفاقات در مورد قائممقامی منتظری که تا ۶۴ از نظر عوام و خواص بدون رأی خبرگان شخص دوم مملکت محسوب میشد، و در مباحث خبرگان بهعنوان تنها شخص «منحصر بهفرد» مصداق رهبری آینده معرفی و موکد شد، اما از مهر ۶۵ آن «مجاهد نستوه، آن فقیه متورع، آنکه خمینی دربارهاش گفته بود: «من در او خلاصهشدهام نه یکبار که بارها» ناگهان تبدیل به «شیخ سادهلوح، بازیخورده عدهای منافق، صدای رادیو اسرائیل و ...» شد، در مورد رهبری بالقوه سوم هم تکرار شود.
با این فرض چرا مجلس خبرگان طی این ۴ دهه و پس از فوت نسل اول خبرگان و جانشینی دو نسل دیگر بهجای آنها، فکری به حال لغو یا ابطال آن ماده واحده نکرد؟ و اجازه داد این استخوان همینطور تا کنون لای زخم بماند؟
به هر روی با این روش «کجدار و مریز» کشور ادارهکردن، نه به بهروزی و سعادت دنیوی شهروندان و دولتمندان منجر میشود، و نه رستگاری آخرت هیچکدام از طرفین را تأمین میکند. نه منافع ملی جغرافیای ایران حفظ میشود، و نه امینیت حتی آنها که در امنترین برجها ساکن بودند و فکر میکردند دست هیچ سلاحی به قول «محمدجواد ظریف» به آنها نمیرسد و سلاحها فقط مردم عادی را میکشد.
یا کشتیبانان را سیاستی دیگر باید، یا باید چشمانتظار غرقشدن کشیی باشیم که تمام قایقهای نجات آن هم از پیش سوراخ شده است.
پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۴۰۴
روحانی: گزارش فیگارو خیالی بود
روابط عمومی دفتر رئیس دولتهای یازدهم و دوازدهم در اطلاعیهای، گزارشهای رسانههای خارجی درباره حسن روحانی را تکذیب کرد.
به گزارش ایلنا، در این اطلاعیه آمده است: «در روزهای اخیر مطالبی سراسر کذب در دو نشریه آمریکایی و اروپایی منتشر و ادعاهایی بیاساس درباره حجتالاسلاموالمسلمین دکتر حسن روحانی، رئیسجمهور ایران در دورههای یازدهم و دوازدهم مطرح کردهاند که آن را بهجای یک گزارش رسانهای، به سناریوهای تخیلی تبدیل کرده است.
روزنامههای فیگارو و نیویورکتایمز با انتشار اخبار جعلی و با اتکا به منابع مجهول، اعتبار حرفهای خود را زیر سؤال برده و اعتماد به دیگر گزارشهایِشان را نیز مخدوش کردهاند.
خبرسازیهایی از این دست درباره آقایان دکتر روحانی، دکتر محمدجواد ظریف و دیگر چهرههای سیاسی و مسئولین کشور را باید در ادامه عملیات روانی منابع آمریکایی و اسرائیلی با هدف ایجاد تردید و نگرانی در افکار عمومی مردم ایران دید که فشار حداکثری از طریق تحریمهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی را تکمیل میکند.
خیالیبودن سناریوهای فیگارو و نیویورکتایمز چنان عیان بود که جز در رسانههای دستاندرکار این عملیات روانی ضد ایرانی، هیچ بازخوردی پیدا نکرد؛ البته این مهم علاوه بر هوشیاری مردم و هوشمندی رسانههای داخلی، نشانه فاصله زیاد آن رسانهها از واقعیات جاری، سازوکارهای تصمیمگیری و مناسبات سیاسی و امنیتی در ایران است.»
چند روز پیش فرناز فصیحی خبرنگار ایرانیالاصل نیویورکتایمز در یادداشتی ادعا کرده بود که رهبری جمهوری اسلامی برای سناریوهای بحرانی احتمالی، به علی لاریجانی دبیر شعام اختیار تام برای هرگونه تصمیمگیری درباره سرنوشت کشور اعطا کردهاست.
گزارش نیویورکتایمز طبق معمول از قول «منبع مطلع» گنگ، و بدون اشاره به نام یا جایگاه منبع بود.
یک روز بعد روزنامه فرانسوی فیگارو در گزارشی باز هم از قول «دو منبع آگاه» گزارش داد که تلاش حسن روحانی طی ایام بحرانی دیماه گذشته برای به حاشیهراندن خامنهای با کمک مقامهایی در مرجعیت قم، مقامهایی در سپاه و با کمک محمدجواد ظریف به شکست انجامیده و در ادامه هم به گزارش نیویورکتایمز استناد کرده بود که پس از این اتفاق علی خامنهای به علی لاریجانی اختیار تام دادهاست.
در گزارش فیگارو نوشته شده بود که این اتفاقات دور از چشم و بدون اطلاع پزشکیان که مطابق قانون اساسی شخص دوم کشور محسوب میشود برای مخفیماندن هرچه بیشتر اقدامات انجام شدهبود.
محمد غضنفری یک نماینده تندرو مجلس که بارها خواستار اعدام روحانی شده، اظهاراتی شبیه به گزارش فیگارو را بارها در مصئونیت کامل تکرار کرده و اتفاقا ایشان و برخی جریانات همصدا با ایشان از گزارش فیگارو استقبال کردند.
یک اپوزوسیون ساکن آمریکا نیز این گزارش را دستآویز تحلیلهای توهمآمیز همیشگی خود کرد و ادعا نمود که فرزند آخرین شاه ایران نیز بخشی از این پازل بودهاست.
چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۴
قیامت مردم یقه وکیلالولایه را میگیرند
«حسین صمصامی» در دانشگاه شهید بهشتی اقتصاد خوانده، در همین دانشگاه هم استادیار گروه اقتصاد است. ایشان در دور دوازدهم مجلس که با پایینترین نرخ مشارکت تشکیل شد، یکی از نمایندگان حوزۀ انتخابیه تهران شد.
صمصامی که در ۱۳۸۷ برای مدت کوتاهی سرپرست وزارت امور اقتصادی دولت نخست احمدینژاد بود، یکی از شاخصترین مخالفان تکنرخی شدن ارز، و مدافع ارز ترجیحی و تخصیص و دخالت دولت در بازار ارز است.
این ایده یک ایده عوامپسند و مُسکِّن موقت است. مثل اغلب ایدههای احمدینژاد که در زمانِ کوتاه رضایت ایجاد کرد، در میانمدت و بلندمدت خسارتهایی به بار آورد که در قبال آن ۸ سال، ۸۰ سال آواربرداری برای کندن ریشه عوامفریبی از این کشور زمان کم است.
این رفتارِ ایشان در یک تریبون عمومی، عوامفریبی و پوپولیسم از طریق توسل به «مغلطه مظلومیت» است. اگرچه ایشان با عموم سیاستهای احمدینژاد مخالف بود، اما در نگاه کلان یک نگاه سوسیالیسی و اقتصاد بسته به بازار و ارز دارد.
تجربه زیسته و آزمون و خطا شدهٔ اقتصاد و بحران و تلاطمهای یک قرن گذشته ثابت کردهاست که خشت نخست توسعه اقتصادی تکنرخی شدن ارز، حذف هرگونه ارز رانتی و امتیاز برای گروهی خاص و خروج دولت از بازار بهعنوان یک بازیگر رانتییرِ رقیب در اقتصاد است.
البته برای کشوری که سالها به دولتیبودن اقتصاد خو کرده، این تکنرخیشدن حکم یک جراحی سنگین و پر هزینه دارد و تا این جراحی در بدن بیمار اتفاق نیفتد، باز هم باید شاهد این مغلطهها و مظلومنماییها و عوامفریبیها و ... بهجای گشودن گره بسته اقتصاد کشور بهدست و آنرا به دندان حوالهندادن است. مشروط بر آنکه این تأخیر در درمان بیمار را راهی گورستان نکرده باشد.
صمصامی با وجود اینکه خود را اصولگرا و منتقد دولت حسن روحانی میدانست، اما با جدیت از تخصیص دلار ۴ هزار و ۲۰۰ تومانی (موسوم به ارز جهانگیری) به گروههای خاص حمایت میکرد.
تخصیص ارزی که خود «جهانگیری» بعدا به نسنجیدهبودن این طرح اعتراف و بدنه اصولگرایی برای حمله به دولت روحانی به برچسب ارز جهانگیری متوسل میشدند.
اینکه «من پیشبینی کردم ارز ترجیحی حذف شود، قیمتها بالا میرود و اخطار دادم»، کار خارقالعادهای نیست. این بالاتر رفتن قیمت، واکنش طبیعی و روانی بازار به حذف ارز ترجیحی و نتیجه فعالیت مافیاهای ارز ترجیحیبگیر است.
این روند افزایشی، کوتاهمدت یا نهایتا میانمدت است، اما نتایج بسیار سودمند بازار آزاد و سپردن بازار به بازاریان، و خروج دولت از بازار، بسیار سودمند و دائمی خواهد بود.
در پرانتز عرض کنم که پزشکیان که اینهمه ادعا میکرد، بزرگترین جراحی اقتصادی حذف ارز ترجیحی را انجام داده دروغ میگوید و ارز ترجیحی دوباره بازگشته و دولت شهامت لازم برای دفاع از این تصمیم خود نداشتهاست.
اما اینکه آقای صمصامی با بغض و گریه و مظلومنمایی نعره میزند که در قیامت یقه همه را خواهد گرفت، اما شهامت ندارد بگوید اگر قالیباف آن برخورد را با او داشته، چرا باید رهبری سفارش به حمایت از این مسئول کند؟
و اگر رهبری خلاف صلاح مردم دستور «کش ندهید» میدهد، چرا در قیامت نه در همین دنیا از رهبری نمیپرسند که آقای خامنهای! چرا باید از پزشکیان و قالیباف و رئیس قوه قضاییهای که بدیهیترن شأن از شئون یک قاضی را ندارد و در میان دانشجویان صوتبلبلی میزند یا قندان پرتاب میکند، یا بازوی منتقدان را گاز میگیرد، حمایت میکنید؟
فیگارو روحانی را از قدرت شکست داد
روزنامه فرانسوی «فیگارو» دوشنبه ۲۳ فوریه (چهارم اسفند) بهنقل از چند منبع مطلع گزارش داد که حسن روحانی در اوج اعتراضات سراسری تلاش کرد علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، را به حاشیه براند اما شکست خورد.
به نوشته این روزنامه، علی لاریجانی این تلاش را خنثیکرده و از آن زمان اختیارات گستردهای را بهدست گرفته است. از او به عنوان کسی یادشده که اکنون بهشکلی اثرگذار کشور را مدیریت میکند.
منابعی که فیگارو به آنها استناد کرده، گفتهاند که روحانی این تلاش را در کنار چهرههایی از دولت سابق خود، از جمله ظریف، چندین روحانی از شهر قم و افراد مرتبط با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رهبری کرده است.
در گزارش فیگارو آمده است که پزشکیان، برای جلوگیری از افشای این طرح، از بحثها کنار گذاشته شده و پس از افشای این طرح، ظاهراً روحانی و ظریف تحت بازداشت خانگی چند روزه قرار گرفتند و چهرههای اصلاحطلب نزدیک به آنها بازداشت موقت شدند.
نیویورک تایمز یکشنبه در مقالهای بهقلم فرناز فصیحی گزارش داده بود که لاریجانی، پس از سرکوب آنچه ـ یک کودتای داخلی ـ توصیف شده، قدرت بیشتری گرفته است.
اگرچه «دنی سیترینوویچ» پژوهشگر برنامه ایران در موسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل هشدار داده که گزارشهای دریافتی از ایران و منتشرشده در خارج از کشور «باید با شک و تردید بررسی شوند»، اما ظاهرا ذوقِ زودتر و بیشتر دیدهشدن برخی رسانهها، مانع از آن میشود، اندکی در بازنشر خبرهای عموما «بهنقل از یک منبع» تأمل کنند.
کدهایی که فیگارو در این گزارش بهآنها اشاره کرده درست، اما ناقص است. علیلاریجانی پیشینه سپاه دارد، اما جز یکی دو سال ابتدای جنگ، بقیه عمر بعد از انقلاباش را یا در دانشگاه بوده، یا مجلس و مدت کوتاهی هم در شعام.
از این زاویه جایگاه هیچ شخصیت زنده فعلی با «حسن روحانی» برابری نمیکند. حسن روحانی زمانی در کنار احمد خمینی نماینده رهبر در شعام، و از آن زمان تا پایان دوره ریاستجمهوریاش یک پای ثابت و با جایگاه ارشد این شورا بودهاست.
پیش از این اما او بعد از هاشمی تقریبا نفر دوم جنگ در فرماندهی پدافند شناخته میشد. بعد از جنگ با حفظ سمت دبیری شعام چندین دوره نائبرئیس اول مجلس ـ آنهم در طوفان بحرانهای دهه ۷۰ ـ بودهاست.
لاریجانی از این دیدگاه قابل برابری با روحانی نیست. از طرفی روحانی جدای از شخصیت دیپلماتیکِ خودش، یک مشاور دیپلماتیک برجسته بهنام «ظریف» دارد که به جرأت میتوان گفت: هیچ دیپلماتی بهاندازه او به ظرافتهای کار دیپلماسی و شاهراه و کوچه و بنبستهای آن آگاه نیست.
روحانی آن اندازه زیرکی هم دارد که اگر پزشکیان را بیخبر بگذارد، به «لاریجانی» خبر بدهد. هرچند که میداند روحانیت سنتی قم دلخوشی از میرزا هاشم آملی و فرزنداناش ندارند و حتی حساب مصطفی محقق داماد، را از هم از دامادی این خانواده جدا میدانند، اما متوجه همین جایگاه نیمبند لاریجانیها هست، و هنوز جوهر مراودات پشتپرده او با علی در تصویب برجام که خشم مخالفین امروز قالیباف را هم بینصیب نگذاشته، خشک نشدهاست.
با این وصف لاریجانی اگر قرار بود قدرتِ «فصیحی» بگیرد، صلاحیت او برای ریاستجمهوری رد نمیشد. و اگر بهقول آقای خامنهای آن اتفاق «جفا» بود، لاریجانی اینهمه آن ـ بهتعبیر رهبری «جفا» ـ را بولد و برجسته، و با توسل آن علیه نظام و له خودش مظلومنمایی نمیکرد، تا ۳ سال بعد و پس از مرگ ناگهانی ابراهیم رئیسی دوباره در بر پاشنه رد صلاحیتاش بچرخد.
از یک زاویه دیگر اگر فرض بگیریم مقدمات فیگارو درست، و لاریجانی بهداد نظام رسیدهاست. با این فرض، لاریجانی به داد نظامی که دو بار پشت سر هم او را «صالح» هم تشخیص نداد نرسیده، بلکه مثل همیشه تلاش نموده است از این نمد کلاهی برای سر خود دستوپا کند، اما نمیداند سرنوشت محتوم این «کلاه دلکش» «ترک سر» خواهد بود.
حاکمیت اگر حصر کروبی و موسوی و رهنورد برایاش آنقدر هزینه گزاف نداشت، روحانی را نه اکنون، که پس از ریاستجمهوری، و نه موقت، که دائم «محصور» میکرد. آن هم با آنهمه درخواست محاکمه و اعدام او و ظریف از سوی «دلواپسان» که حتی خلاف رویه تقدس لباس روحانیت، بارها کاریکاتورهایی از روحانی با لباس زندان و عمامه بر سر منتشرکردند.
اما نه روحانی محاکمه شد، نه طراحان و بازنشرکنندگان آن کاریکاتورها.
ظرف شکنندهای سوزان «لیلی» در دست است، نگهدارند، دست میسوزد، بیندازند میشکند و دل میسوزد.
سهشنبه، بهمن ۲۱، ۱۴۰۴
بهدنبال روزنه در پیادهرو قدرت
این یادداشت [را] یکبار برای همیشه تنها با هدف تاباندن نور بر ریاکاری و دروغگویی کسی که در پاشاندن خاک بر صورت حقیقت مهارت دارد مینویسم.
نوشته «آنها که مرا میشناسند میدانند چهقدر این دروغها مضحکاند» و دم از صداقت و ایراندوستی زدهاست.
بهعنوان کسی که او را خیلی خوب میشناسم، مینویسم تا معلوم شود دروغگویی و دورویی او سری دراز دارد، و محدود به اکنون نیست.
او گرچه همیشه ادعا میکرد از قدرت بیزار است، حالا به یکی از مهرههای اصلی سرکوب و توجیه در هستهی اصلی رژیم فاسد و آدمکش خامنهای تبدیل شده است. پس یادآوری دروغزنیهای تاریخی او یک وظیفهای اخلاقیست نه «کینهجویی» شخصی:
۱. محمدرضا جلاییپور از ۸۸ تاکنون در عرصهی عمومی بهدروغ همواره خودش را بهعنوان حامی زندانیان سیاسی معرفی کرده است؛ در حالیکه وقتی در جریان جنبش سبز در دفاع از زندانیان سیاسیِ دیگر مکرّر مینوشتم، او و پدرش در سانسور، خفه و سرزنشکردن من، از هیچ تلاشی فروگذار نکردند.
انتظارشان از من این بود که فقط و فقط دربارهی خود او بنویسم و نه هیچکس دیگری. چون نمیخواستند بابت دفاع از حقوق دیگر زندانیان علیالخصوص زندانیان بینام و نشان کوچکترین هزینهای متوجّه آنها باشد.
او همهی فعالیتهایم علیه جمهوری اسلامی را منفعتطلبانه توبیخ و محکوم میکرد.
۲. از اولین آزادیاش از زندان در شهریور ۸۸ قول داد تحت هر شرایطی ـ حتّی بدون پاسپورت و بهصورت غیرقانونی ـ از ایران خارج شود. اما بارها وعده دروغ داد و بهقولش وفا نکرد. نه یک بار ـ که سه بار ـ برای او رفتوآمد به ایران و آویزانماندن به قدرت که این روزها به سخیفترین و رقّتانگیزترین شکلاش رسیدهاست، در ارجحیت بود، ولی هیچ وقت نخواست به آن اعتراف کند. نتیجه فرسایشیشدن رابطه بود.
۳. شهریور ۸۸ وقتی بعد از تلاشهای شبانهروزی من ـ که نتیجهاش به خطرانداختن امنیت اعضای خانوادهی خودم بود ـ از زندان آزاد شد. مرا بهخاطر اصرار بر لزوم حذف خامنهای و عدم مشروعیت جمهوری اسلامی، بارها سرزنش کرد، و بهجای مقصّر دانستن حکومت، بارها گفت: بهخاطر رفتارهای توست که من دستگیر شدم و هزینه دادم.
آن حرفها تکرار موبهموی حرفهای بازجوهایاش بود و خودش به این مسئله معترف بود. نتیجه چنین حرفهایی و تکرارشان در مقابل پدر و مادرم، منجر به بدبینی و فاصله عاطفی من و خانوادهام، در سختترین روزهای تنهایی در غربت شد.
۴. وقتی در سال ۸۹ در ملأعام حجاب از سر کندم، او و پدرش اولین کسانی بودند که مرا به «خیانت» به خون «شهدا»یشان متهم کردند و مرا وصلهای ناجور برای شأن خانوادگی خو دانستند.
وقتی عماد بهاور نامهای کثیف و سرشار از اتهامات زنستیزانه را به اسم «خیانت» من به «آرمانهای جنبش سبز» در زندان میان زندانیان و خانوادههایِشان پخش کرد، و منجر به ایجاد بدبینی و دشمنی و بیاعتمادی آنها نسبت به من شد، او نهتنها هیچ نگفت که کار بهاور را تأیید هم کرد.
بهخاطر لجنپراکنی بهاور، بسیار آزار دیدم و هیچگاه او را تا زندهام نخواهم بخشید. اسکن نامه را دارم و قطعاً قبل از مرگم منتشرش خواهم کرد تا زنستیزی و دروغگویی جماعتی که خود را مدافع آزادی زنان جا زدهاند بر همه روشن شود.
۴. کشف حجاب و کنارگذاشتن مذهبی که برایم رنگ باخته بود، دلیل اصلی جدایی ما بود. در حالیکه او پس از جدایی بهدروغ و بهصورت علنی از کمپین «حجاب اختیاری» حمایت کرد تا تظاهر کند دلیل جدایی ما حجاب و مذهب نبوده است.
البته پاسخاش را همان زمان با بیتی از حافظ دادم: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند/ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند.
۵. وقت طلاق، کسی که بر اساس اعتقادات خودش موظّف بود مهریه را پرداخت کند، مرا «مهریه» «رذل بیشرف» خواند و گفت در صورت مطالبه مهریه، به زندان خواهد رفت و به همه خواهد گفت علت حبساش به اجرا گذاشتن مهریه توسط من است. گرچه من هرگز قصد به اجراگذاشتن مهریه را نداشتم ـ چون اصلاً به آن اعتقادی ندارم ـ صرفاً قصدم از مطرحکردن مهریه پیبردن به موضعگیری کسی بود که دم از اصول شرع میزند، و البته که به همان شرع هم پایبند نبود و بدون کوچکترین اعتقادی به «فمینیسم» از آن چوبی ساخت و بر سرم کوبید.
۶. وقتی دید جدایی جدّی شده، نزد پدر و مادرم رفت و سعی کرد با دروغهای زننده خودش را قربانی «جدایی ناخواسته» جلوه دهد و مرا در مقابل خانوادهام بیاعتبار کند. گفته بود: شما اگر میدانستید دخترتان در خارج چه میکند، عاقّاش میکردید. به شیوهی بازجویان از شراب نوشیدن و لامذهبی من گفته بود.
آنها علیرغم باورهای مذهبیشان، از کشف حجاب من باخبر بودند و مرا پذیرفته بودند. وقتی از او پرسیده بودند مگر دختر ما جز کشف حجاب چه کرده که مستحق عاقشدن است، و رفتار زشتاش را سرزنش کرده بودند، هیچ چیز برای گفتن نداشت و دمش را برای همیشه روی کولش گذاشت و رفت.
آن کار کثیف من و خانوادهام را بر جدایی مصممتر کرد. گرچه آسیب روانی عمیقی به همه ما وارد کرد.
۷. او بعد از جدایی در کمال بیشرمی همهجا نشست و گفت: من با حمایت مالی او و پدرش درسم را ادامه دادم؛ دروغ شاخدار و کثیفی که تنها هدفش بیاعتبار کردن تلاشهای آکادمیک من بود.
کسی که در طول ۸ سال رابطه و حتی پس از آن، نه شغلی داشت و نه درآمدی، و پول توجیبیاش را از پدرش میگرفت، چنین دروغی را به من بست تا هجمهای زنستیزانه علیه من بسازد.
یک بار برای همیشه میگویم: من بابت تحصیل و زندگی در خارج کشور، کوچکترین کمک مالی از این خانواده نگرفتم. در تمام دوران تحصیل، از دانشگاههایی که در آنها تحصیل کردم، بورسیه تحصیلی کامل گرفتم.
حتّی برای مدتی با بورسیه من بود که خرج روزمره زندگی هر دوی ما تأمین میشد. او بخشی از خرج تحصیلاش را از طریق بورسهای کوتاهمدت دانشگاهی داد، و بخشی را هم از طریق حمایت مالی پدرش.
اتهام استفاده از «رانت تحصیلی» یکی از زشتترین دروغهای او در این سالها بود که آسیب روانی زیادی به من وارد ساخت. اما نتوانست مرا از کار دانشگاهی بازدارد.
تحصیل و اعتبار دانشگاهی تنها چیزی بود که او و رژیم مورد حمایتاش علیرغم تلاشهای مکررشان نتوانستند از من بگیرند.
۸. درباره مدرک دانشگاهی نداشتهاش از آکسفورد بارها دروغ گفت. خودش را «جامعهشناس» جا زد در حالیکه به دلیل تأخیرهای مکرر از دانشگاه آکسفورد. اخراج شدهبود.
بدون مدرک و حتی یک مقاله یا تألیف دانشگاهی، سعی کرد در دوران روحانی با «کُردانبازی» در دانشگاه تربیت مدرس استاد شود، نتوانست.
اما هنوز با ژست جامعهشناس در تلویزیون رژیم حاضر میشود و بیشرمانه معترضان را «تروریست مسلح» میخواند و به پهلوی میگوید «رسوا». آنهم در حالیکه تشت رسوایی خودش از بام افتاده است.
و حالا در حرکتی بسیار خطرناک، همراه پدرش که با رانت جمهوری اسلامی از انگلیس مدرک دکتری گرفت، و به یکی از مهرههای امنیتی سپاه در دانشگاه تهران تبدیل شده، میخواهند به اسم «آسیبشناسی» و «خیرخواهی مسئولانه» زندانهای جمهوری اسلامی را به «میدان پژوهش» تبدیل کنند، و به توّابسازی مشغول شوند.
۹. دروغهای چندین ساله او وقتی در دوره جنگ ۱۲ روزه به تلویزیون آمد، و این بار با ژست «دفاع از میهن» پیشنهاد داد به حجاب زنان گیر ندهند، بیش از هر وقت دیگری فاش شد.
در آن موضعگیری ریاکارانه شوونیسمی غریب و خطرناک پنهان بود که اوجش را این روزها میبینیم. در همان ۱۲ روز و بهنام دفاع از «ایران» ـ فیلمی از سخنرانی خامنهای که بزدلانه و حقیرانه پس از ۱۲ روز از پناهگاهاش درآمده بود، در اینستاگرامش منتشرکرد و این بار بهصورت علنی هویت واقعیاش را برملا کرد: حمایت آشکار از جلّاد بزرگ.
۱۰. آدمی چنین دروغگو، ناصادق، ریاکار و قدرتطلب که در تکذیبهاش دم از «صدق» و «حقیقت» میزند، برای «مسعود پزشکیان» که این روزها یکی از عاملان اصلی سرکوب مردم است ـ «روزنه» گشود و اخیرا در تلاشی مذبوحانه برای چنگزدن به قدرت و حفظ جمهوری اسلامی ـ آنهم در هنگامه کشتار فجیع مردم ـ برای شرکت در انتخابات شورای شهر کاندیدا شده است.
او و پدرش دروغگویانی متوهّم بیش نیستند که نمیخواهند بپذیرند دوره شیّادی و شارلاتانیسم تمام شده است.
©️ توییتر فاطمه شمس با اندکی تغییر
یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۴
تغییر ریل از کشتی نظام به قطار انقلاب
آقای «خامنهای» ۶ اسفندماه ۸۸ در دیدار با اعضای خبرگان رهبری، با اشاره به «نوح» و داستان کشتی او تلویحا از زبان قرآن گفت: «بیائید با ما باشید، بیائید وارد این كشتی نجات شوید، و لا تكن مع الكافرین. هدف و مبنا این است. ما هیچ كس را از نظام بیرون نمیكنیم؛ اما كسانی هستند كه خودشان، خودشان را از نظام بیرون میكنند؛ خودشان را از نظام خارج میكنند.»
مهدی کروبی که آنزمان آزاد بود در پیام نوروزی خود ضمن انتقاد تلویحی به این سخن رهبری تاکید کرد: «اگر مقصود از نظام، سلیقه، فرد، دسته خاص یا جمع کوچکی است که مثلا ... باشند او مخالف این نوع نظام است.»
کروبی یادآور شدهبود: وقتی روحانیون و شخصیتهای نظام به جنتی، احمد خاتمی و محمود احمدینژاد منحصر شود، دیگر نمیتوان شعار داد کشتی نظام. باید گفت، قایق نظام!»
عبارتهای کشتی نظام از سوی مدافعان و قایق نظام از سوی مخالفان، از آن زمان به کلیدواژه جدالهای سیاسی تبدیل شدهبود،
عبارت «کشتی» و «قایق» در ذات خود مفهومی دیگر را هم داشت و آن اینکه «با هم همسرنوشتیم، کسی نمیتواند بگوید، قسمت خودم را میخواهم سوراخ کنم.»
همین مفهوم بود که زمانی هاشمی رفسنجانی در نقد آنهایی که برجام و دولت روحانی را تخریب میکردند، هشدار داد که شما دارید کشتی نظام را سوراخ میکنید. و درواقع نمیدانید که بر سر شاخه بن میبرید.
شاید همین همسرنوشتی که مانع اجرای دستور «آتش به اختیار»ها میشد، باعث شد از میانههای راه کمکم و زیرپوستی نظام از «آب» به «خشکی» و از کشتی و قایق، به «قطار» تغییر ریل دهد.
بهمن ۹۶ امام جمعه بجنورد در خطبههای نماز جمعه گفت: «در قطار انقلاب، مردم انقلابی حضور دارند و ما هرگز به کسانی که از این قطار پیاده شدهاند التماس نمیکنیم که دوباره سوار شوند. افرادی که اشتباه کردهاند باید استغفار و به خطاهای خود اقرار کنند. به هر قیمتی نمیتوان خارجشدگان از قطار انقلاب را سوار کرد.»
این درحالی بود که هیچکدام از پیادهشدگان از کشتی موصوف علاقهای به سوارشدن مجدد نداشتند. حتی کار بهجایی کشید که «ناطقنوری» داماد رئیس دفتر نظام، چهره باسابقه، پیشکسوت و با کارنامه که آنقدر معتمد نظام بود که به سمت مشاوری و ریاست بازرسی دفتر رهبری رسیده بود، سال ۹۶ از این سمتها و ۱۴۰۰ از عضویت در مجمع تشخیص کنارهگیری کرد.
حالا و پس از آنهمه ناکامی در بازگرداندن «پیادهشدگان»، امروز رئیس دستگاه قضا همان حرفها را از نگاه بالا تکرار و گفته: صادرکنندگان بیانیهها «از قطار انقلاب پیاده شدهاند.»
محسنی اژهای بدون نامبردن از افراد گفت: «کسانی که یک روز با انقلاب بودند امروز چه بیانیههایی صادر میکنند؛ اینها بیچاره و مفلوک هستند و خسارت میبینند.»
جمعه، بهمن ۱۷، ۱۴۰۴
بلد نیستیم خوب حرف بزنیم، یاد بگیریم خوب «سکوت» کنیم
«بیژن عبدالکریمیِ» تازهِ «عابد و مسلمان»، با انتشار پستی در کانال تلگرامی خود ـ که معلوم نیست از خودش هست یا بازنشر کرده ـ مطالبی را بیان نموده که بسیار قابلتأمل است.
اینکه میگویم نمیشود فهمید از خودش هست یا بازنشر؛ چون مطلب از کانالاش پاکشده و اسکرینشاتی از آن بازنشر شدهاست.
در این پست، با تیتر «علیز؛ حامی دیروز منتقد امروز: جمهوری اسلامی را نفهمیدم» آمدهاست: («تحلیل ا علی علیزاده، یوتیوبر لندننشین در برنامه روز گذشته، توهینهای بسیاری زشتی به آیتالله خامنهای و عباس عراقچی کردهاست.
همین توهینها نشان میدهد احتمال توافق بالاست و برای همین او مجبور به انتحاری شدهاست. نکته قابل توجه دعوت کردن های مستمر در صداوسیمای جبلی و جلیلی از علی علیزاده در برنامههایی مانند ثریا بود. او با حمایت باند جلیلی، تبدیل به مرجع رسانهای قسمت مهمی از اصولگرایان شد و حالا اینگونه باطن خود را نشان میدهد. علیزاده که در لندن زندگی میکند و هیچ حسی نسبت به تحریم و دلار ۱۵۰ هزار تومانی ندارد.!») (پایان متن احتمالا عبدالکریمی)
۱. مطلب بالا را عینا از روی اسکرینشات نوشتم و عکس آنرا نیز گذاشتم و سعی کردم به متن و رسمالخط آن کاملا وفادار بمانم.
۲. اینکه یک مدعی تحلیلگری و دانشآموخته فلسفه، نمیداند که در ارزیابی و نشر نباید «شتاب» کرد، و شایسته است متن قبل از نشر عمومی، خوب بالا و پایین و ویرایش شده و بازخوردهای احتمالی منفی یا مثبت آن، یا سایر احتمالات دیگر را سنجید و بعد از آن متن را نشر عمومی کرد، نشان میدهد که ایشان از بدیهیات امر تحلیل و پژوهش که «دقت»، «وسواس»، «برآورد» و «پیامدسنجی» است، خیلی دور است و «شتاب» و «نخستین» و «زودترین»بودن بیشتر برایش محل توجه است، تا صبوری و اندیشه و «تأمل»!
۳. اگر پست را خودش داوطلبانه حذف نکرده و به دستوری از منبعی مجبور به اینکار شده، نشان میدهد شجاعت لازم برای اظهارنظر و دفاع از ادعاهای خود را ندارد، یا دستکم در «حقانیت» ادعاهای خود مردد است، که با ترس از اینکه در یک محاکمه یا مناظره نتواند شواهدی محکمهپسند برای ادعاهای خود ارائه کند، دستور را اجرا و پست را حذف کردهاست.
۴. محتوای پست چیز جدیدی نیست. علی علیزاده که خود را «علیز» معرفی و کانال یوتوبی «جدال» را اداره میکند، شخصیتی مذبذب و ناتوان از استدلال است، و بهترین استدلالش تعمیمهای ناروا، جعل، عصبیت و نهایتا هم ناسزاگویی و بلند و تندگویی است و این رفتار سخیف را در قبال اغلب افراد، از جمله رهبری نظام داشته و توهینهای او مسبوق به سابقه است.
۵. این «از دور دستی بر آتش داشتن» صرفا تعلق به علیز ندارد. «سیدمحمد مرندی» یکی از اعضای اصلی اندیشکده شرقشناسی و غربستیزی بر مبنای گفتمان «ادوارد سعید» و فرزند مشاور امین سلامت رهبری نظام، سیتیزن آمریکاست و از خارج از کشور تحلیل «زمستان سخت» برای اروپا، و دلارهای گرم برای ایران لود میکند و باقریکنی به پشتوانه همان تحلیل، توافق وین را در قطر نمیپذیرد و کیهان هم به پشتوانه آن تیتر «نفت ۳۸۰ دلاری در راه است» میزند و هیچکس هم نیست که وقتی گردوغبار خوابید، بپرسد پس چه شد زمستان سخت؟ پس کو دلار گرم و نفت بشکهای ۳۸۰ دلار؟
۶. «بیژن عبدالکریمی» نهایتا یک استاد در بنگاه مدرکفروشی «جاسبی و شرکا» بود. از آنجا اخراج شد. همان اخراج، برایش کمی «شهرت» دستوپا کرد و یکیدوبار به پشتوانه آن شهرت مهمان رسانه ملی شد و اول حرفهای درشت زد و خود را فروتنانه «یک معلم فلسفه» نامید، اما کمی که تحویل گرفتهشد، در یک چرخش مواضع ناگهانی، انسانهایی را دید که با «۴» دست میوه و مایحتاج زندگی خریداری میکردند، فروشندهها فرصت نمیکردند جنس و سفارش مشترها را جور کنند، و گذرش به هر پارکی هم میافتاد، جز بوی کباب، بوی دیگر حس نمیکرد، اما خوب دقت نکرد که بوی کباب هست، اما بعضی «داغی» به پیشانی مینهند تا رأی جمع کنند.
۷. در کشورهای استبدادی، به همان میزان که «آزادی بیان» نباشد، یا کم باشد، محدودیت و محذوریت هم هست، و نمیتوان از همه توقع داشت «سقراط» باشند و با «حقیقت» تا «شوکران» بیایند، اما میتوان توقع داشت اگر کسی تاب برخی محرومیت یا فشارها را ندارد، و نمیداند و نمیتواند بهموقع «درست حرف بزند»، یاد بگیرد دستکم «درست خاموش بماند».
۸. اینکه عبدالکریمی از بخشی از بدنه نظام با عنوان «جلیلی-جبلی» بهعنوان ناراضیان از «توافق» احتمالی یاد میکند، نشاندهنده شکاف بزرگی در هسته سخت قدرت است که این «شکاف» قدرت «یک تصمیم» که هیچ، قدرت «هر تصمیمی» را از مدیران نظام سلبکردهاست.
میدانند «توافق» کنند ناراضیانی وجود دارند که اهرم فشار هم برای اینروزهای خود ساختهاند که نمونه دمدستیاش اینکه «رسانه ملی» برای خودش رسانهای در لندن دستوپا کرده بهقول قدیمیها: «درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربره اللهاکبر».
و «توافق» نکنند، ناراضیانی دیگر که آنها هم برای خود «اهرم»هایی دارند. نظام اکنون ظرف داغی در دست دارد که نگه دارد «دست»اش میسوزد و بیاندازد «دل»اش!
از آنجا مانده و از اینجا رانده، «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل» فقط خدا بهدامان برسد.
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۴۰۴
آقا خوشش بیاید؛ اعتراض، نیاید؛ اغتشاش
این تنها معیار، شاخص، میزان و استاندارد، و تعریف و تفکیک «اعتراض» از «اغتشاش» در جمهوری اسلامی است: «اعتراض سخن و رفتاری است که آقا خوشش بیاید، و اغتشاش سخن یا رفتاری است که آقا خوشش نیاید» قاعده این است. بقیه بیانیهها و ادعاها همه مهمل و پوچاند و ارزشی برای شنیدن ندارند.
مهمترین اعترضات ۴ دهه شاید با کمی اغماض مربوط به اعترضات به روند برگزاری و نتایج انتخابات ریاستجمهوری سال ۸۸ باشد. در همان زمان رهبری در خطبههای نماز جمعه ۲۹ خرداد به صراحت از اعتراضات بهحق مردم به «اردوکشی» تعبیر و اعلام کرد که «زروآزمایی خیابانی کاردرستی نیست، باید به این روش خاتمه بدهند» و تهدید کرد: «اگر نخبگان سیاسی خاتمه ندهند، آنوقت مسئول خونها و خشونتها و هرجومرجها خود آنها هستند.»
۹۰٪ بدنه اصلی شعام که تصمیم میگیرند «فقط به سر شلیک نکنند، به پا هم شلیک کنند»، ثابتاند و تغییری نمیکنند. حتی اگر در کما باشند، مثل مرحوم «مهدوی کنی» یا زمینگیر، مثل «احمد جنتی»! فقط زمانی تغییر واقعی میکنند که راهی دیار عدم شدهباشند.
معدودی مهره در رأس هرم، جابهجایی شخصیت حقوقی میشوند. یعنی فردی که پیشتر با عنوان حقوقی «وزیر دفاع» یا «وزیر کشور» در این شورا حضور داشته، روزی دیگر باعنوان «جانشین فرمانده کل سپاه» حضور دارد. بگذریم از اینکه جانشین فرمانده کل سپاه جایگاهی در شعام ندارد، اما همه میدانند امروز تصمیمگیر اصلی در سپاه، نه فرمانده کل با سابقه پایین، که فرمانده اسبق سپاه قدس است. یعنی اولا با سابقه مدیریتی و ستادی بالاتر، و دوم جایگاه رزمی و انتظامی و تجربهدیدهتر و سوم سابقه امنیتی بیشتر.
با این فرض، با تغییر رأس هرم اجرایی کشور که یک دانشآموخته پزشکی با گرایش شدید به ایدئولوژی بخش متعصب شیعه، که سابقه یک دوره وزارت بهداشت و چندین دوره نمایندگی مجلس داشته، اتفاق خاصی در «راهبردهای کلان» نظام جمهوری اسلامی که از ابتدای تشکیل «خلاف نظم جاری و رو به تکامل بینالملل» بازی میکرده نیفتاده است. حالا چه نظام اعتراضات را بهرسمیت بشناسد، چه نشناسد.
در تمام ۴ دهه گذشته در جمهوری اسلامی، دو ادعای متناقض از تمام تریبونهای رسمی همیشه با شدت و قوت مطرح میشده و موضع رسمی نظام هم بودهاست. اما یکی از بدیهیات منطق این است که «دو نقیض با هم قابل جمع نیستند».
ادعای نخست: انتساب تمام «اعترضات مسالمتآمیز» و «غیرمسالمتآمیز» یا همراه با ترور، به «بیگانگان» بوده است. از ترورهای ابتدای انقلاب که غالبا از سوی «سازمان مجاهدین خلق» انجام میشد تا همین «اعتراضات بهحق شهروندان نگونبخت ایران».
این ادعا در خودش یک تناقض اساسی دارد. اساسا «سازمان مجاهدین خلق» و سازمانهای چریکی معارض ابتدای انقلاب، ذاتا «چپ» بودند و بر اساس ایده مبارزه با «سلطه جهانی» که از نگاه آنها «غرب و آمریکا» بود، شکل گرفته بودند. اما از همان روزهای نخست این ترور، خشونت و اعتراضات بهجای خواستگاه شرقی و سوسیالیستی آن، به آمریکا و غرب آدرس و نسبت داده میشد.
به عنوان مثال تیتر درشت روزنامه کیهان در مورد کشتهشدن رئیسجمهور و نخستوزیر جمهوری اسلامی در ۸ شهریور ۶۰ نوشته: «رئیس جمهور و نخستوزیر بدست عوامل مستقیم آمریکا بشهادت رسیدند.»
همه میدانند که ترور رئیسجمهور رجایی و نخستوزیر باهنر کار سازمان مجاهدین خلق بود، و این گروه رسما مسئولیت آنرا برعهده گرفته بود. همین گروه پیش از انقلاب بزرگترین اعتراضات علیه آمریکا و غرب را در ایران و خارج از ایران هدایت میکردند و عموما هم در پایگاههای نظامی جنگهای نامنظم و چریکی متعلق به سوسیالیزم جهانی و بهویژه لبنان و فلسطین آموزش دیدهبودند. جدای از کادرهای «حزب توده» که در آمریکای لاتین، چین و اروپایی شرقی پایگاه و لجستیک نظامی و ایدئولوژیکی داشتند.
سازمان مجاهدین خلق تازه پس از حدود سالهای ۶۲ یا ۶۳ که آمریکا «عراق» را از فهرست کشورهای خطرناک خود خارج کرد، تازه آزادی عملی در دنیا دستوپا کردند و در پاریس دفتر و دستک و شبکه ماهوارهای و ... را سروسامان دادند.
چگونه جمهوری اسلامی که در سالهای نخستین استقرار خلاف پروتکلهای رسمی و پذیرفتهشده، مشروع و معروف جهانی به سفارت یک کشور حمله کرد، و سران حزب توده با شادی این اقدام خلاف نظم جهانی را با صدور بیانیه رسمی تبریک گفت و با حضور میدانی در جلو سفارت جشن گرفت، را به «سوسیالزیم» و شرق و چپ نسبت نمیدهد و توقع دارد، غرب در قبال این رفتار تروریستی و شادمانی پیادگان شرق در ایران سکوت و موضعی منفعلانه بگیرد؟
اتفاقا غرب و آمریکا در آن داستان موضعی «عاقلانه» و نرم گرفتند و صرفا اموال ایران را بلوکه کرده، و هیچ رفتار خشن یا ایذایی در پیش نگرفتند. حتی باعث شرم تمام مدعیان حقوق اسلامی باید باشد که ساختمان سفارت ایران در آمریکا، بیش از ۴ دهه است بهعنوان خاک یک کشور دیگر، محترم نگاشته، هیچ ورودی به حریم آن صورت نگرفته و حتی یک خودکار از روی میزهای آن جابهجا نشدهاست.
صرفا در مواقعی که بیم تخریب یا لطمه به ساختمان آن میرفته، با نظارت «دفتر حافظ منافع ایران در آمریکا» مرمتهایی در آن صورت گرفته و تمام تلاش کاخ سفید بر آن بوده تا این ملک متعلق به «مردم ایران» از گزند باد و باران و حوادث مصؤن بماند.
اما در مقابل سفارت ایالات متحده پس از پایان عملیات گروگانگیری و بازگشت گروگانها به اشغال نامشروع جمهوری بهاصطلاح اسلامی درآمد و نماز هم در آن ملک غصبی نه مباح، که مستحب هم شد.
اما ادعای دوم؛ موفقیت، سربلندی، پیروزیهای ظفرمندانه و اقتدار همیشگی برساخته مجعولی بهنام «سربازان گمنام امام زمان» در خاموشکردن همه توطئهها در نطفه بوده که از ابتدای انقلاب تا کنون روی آن رزمایش افتخار برگزار میشدهاست.
یک نمونه از این ادعاها از این دست بهعنوان مشتی نمونه خروار کفایت میکند: سربازان گمنام امام زمان: «ریگی را در آسمان شکار کردیم»، اما از خنثیکردن عملیات شهادت ۷۲ تن از شخصیتهای تراز نخست کشور در دفتر حزب جمهوری اسلامی، کارگزاری بمب در رادیوضبط سخنران مسجد ابوذر، عملیات تروریستی در دفتر نخستوزیری در ۸ شهریور، و ... اوایل انقلاب، حمله به حرم امام رضا، حمله به مسجد امام علی زاهدان، حمله به حرم خمینی، حمله به مجلس شورای اسلامی و کشتهشدن یکی دو کارمند مجلس و ... میانههای عمر نظام، و حمله به حرم شاهچراغ در همین سالهای اخیر و ... ناتوانیم.
خیلی خیلی خیلی ساده است که وقتی از ابتدای انقلاب، هر «اعتراضی» را کار بیگانگان دانستید و به خارج از مرز حواله دادید، و بعد از هر اعتراضی جعلیات درست کردید که در فلان و بهمان نقطه کشور سلاحهای ارسالی از بیگانگان کشفشد که اگر نمیشد معلوم نبود چه میشد و ... یعنی اعتراف رسمی، صریح، شفاف و علنی به اینکه همه آن ادعاها درباره اقتدار و رزمایش قدرتها دروغ و برای مصرف داخلی بوده و این ـ بهتعبیر شما ـ سربازان گمنام امام زمان، در انجام پیشپاافتادهترین وظیفه خود که خنثیکردن توطئههای از پیش طراحیشده برای سلب امنیت مسئولین نظام هم ناتواناند، شهروندان پیشکش.
در کنار این تناقضات، اظهارات صریح سردار حسین همدانی را بگذاریم که رسما و علنی و خلاف بدیهیترین اصول امنیتی و اطلاعاتی از یکطرف و علمی و روانشناشی از سوی دیگر اعلام کرد که در قضایای اعتراضات ۸۸ بیش از ۵ هزار اراذل و اوباش نشاندار را شناسایی و در قالب نیروهای واکنش سریع برای سرکوب هرگونه اعتراض آموزش داده و سازماندهی کردیم.
به اینها اضافه کنیم ادعاهای مکرر رئیسجمهور پیشین مورد علاقه رهبری نظام را ـ که اتفاقا طرح جمعآوری اراذل و اوباش از محلات در زمان ریاست ایشان بر شورای عالی امنیت ملی اجرا شد – که خرابکاری و آسیبزدن به اموال عمومی، به حاشیهکشاندن اعتراضات بهحق مردمی و طرح شعارهای حساسیتبرانگیز در اعتراضات را طرح و پروژه «یک باند فاسد امنیتی» داخل کشور میداند و بارها هم بر آن تاکید کرده و هیچ پیگرد قضایی هم نشدهاست.
علی مطهری نایبرئیس پیشین مجلس شورای اسلامی هم تازگی مدعی شده حوادث دی ۹۶ که از مشهد با کمپین «نه به گرانی» شروع شد و آبان ۹۸ پس از افزایش قیمت بنزین را حزباللهیها برای تسویهحساب سیاسی با دولت روحانی راه انداختند، اما در ادامه کار از دستشان در رفت و دیگر وارد شدند و کشور را در بر گرفت.
با این اوصاف، نه بهرسمیت شناختن اعتراضات از سوی دولت برای نخستینبار در جمهوری اسلامی هیچگونه اعتبار حقوقی و قضایی و مشروعیت دینی دارد، و نه ادعاهای نیروهای تحت امر همین «نهجالبلاغه»خوانی که حتما بیشتر از بقیه این فراز از توصیه موکد مولی علی به مالکاشتر که مانیفست حکومتی شیعه شناخته میشود را که: «ایاک و الدما» بترس از خونهای بهناحق ریختهشده و بدان که در روز قیامت خداوند پیش از رسیدگی به هر گناه و جرمی، اول به گناه «خونهای بهناحق ریختهشده» رسیدگی میکند، را خواندهاست.
مسئولیت خونهای بهناحق ریخته شده در اعتراضات اخیر که تداوم دارد و تمامنشده، و مخدوشکردن آثار آن و پنهانکردن و کوچکنمایی و همه تبعات آن در این دنیا؛ تنها و تنها و تنها برعهده «مسعود پزشکیان» است و در آخرت خداوند بهتر و بیشتر از همه بدان آگاه هست و داوری خواهد کرد.
والله یعصمک منالناس
دوشنبه، دی ۱۵، ۱۴۰۴
شریفیزارچی؛ نقل پیشین و حال فعلی
بهدنبال توییت دلیرانه و کمنظیر دکتر «علی شریفیزارچی» ـ استاد نخبه و کمبدیل انفورماتیک و هوش مصنوعی دانشگاه شریف ـ با این محتوی که: «علی خامنهای رهبر من نیست»، پروژهای برای کاربران اصطلاحا سایبری تعریفشده و پشت سر هم توییت میزنند که «آقای شریفیزارچی! شما مدتی قبل آقای خامنهای را رهبر خطاب کردهاید» و تلویحا او را به تناقض متهم کردهاند.
این ادعا که «شریفیزارچی پیشتر فلان میگفت، الان بهمان میگوید»، مشمول «مغلطه زمانپریشی» است. شرایط، قواعد و رفتار گذشتهٔ فرد را نمیتوان به زمان گذشتهتر، زمان حال یا آینده تعمیم و تسری داد.
همه انسانها زمانی دندان نداشتند، دندان شیری درآوردند، دندان شیریشان ریخت، شاید دندانهای بعدیشان هم بریزد.
انسان با موهای کُرکی بهدنیا میآید، بعد مویش ضخیمتر و زیباتر میشود، و شاید بعدا بریزد و طاس شود.
بر همین قیاس، متوازن با رشد فیزیکی و بزرگتر شدن، افکار، باورها، علایق، سلایق، احساسات و عواطف و خواستها و نیازها و ... انسان هم تغییر میکند و این یک روند کاملا طبیعی است.
بدا بهحال کسی که این روند تغییری او مرتجعانه و بهجای روبهجلو و مترقیبودن، برعکس شود. بهقول منتسب به ایرجمیرزا:
از دستبوس میل به پابوس کردهای
خاکت بهسر ترقی معکوس کردهای!
آنها که امروز در خط مقدم این پروژه شمشیر میزنند، حواسشان نیست که این شترِ «میزان، حال فعلی افراد است» زمانی به در خانه آنها هم خواهد رسید، و همانها که امروز این مفهوم را چماق کرده تا بر سر انسان شریفی چون شریفیزارچی فرود آورند، دیری نخواهد گذشت که باید کتبسته، فَرق سرشان را تقدیم همین چماق کنند.
▪️
بنده از ۶۷ به اینسو، آیتالله خامنهای رهبرم نبود. با مرحوم هاشمی هم مخالف بوده، هستم و خواهمبود. از همان زمان که در خطبههای نماز جمعه علیه ما شعار داده میشد: «مخالف هاشمی، مخالف رهبر است، مخالف رهبری دشمن پیغمبر است».
رهبری هم زمانی گفت: «برای من کسی هاشمی نمیشود». کمتر از ۲ دهه بعد گفت: «نظر من به [احمدینژاد] نزدیکتر است». بعد احمدینژاد شد جریان انحرافی. رهبری دستکم در این فقره مسبوق به سابقهتر است.
پروژه طراحی میکنید کمی پسوپیش را بپایید.
جمعه، دی ۰۵، ۱۴۰۴
مسیح یا دیوانه؟
در بخشی از اسنادی که بهتازگی از آرشیو امنیت ملی آمریکا منتشر شده، درباره نخستین دیدار «ولادیمیر پوتین» در۱۶ ژوئن ۲۰۰۱ با رئیسجمهور آمریکا، «بوش» ضمن اعلام نگرانی خود از بلندپروازیهای جمهوری اسلامی برای دستیافتن به سلاح کشتار جمعی، خطاب به پوتین میگوید: «آنها [ایران] واقعاً دیوانهاند» و پوتین رئیسجمهور روسیه ضمن اینکه تایید میکند که «تردیدی نیست که آنها [ایران] خواهان سلاح هستهای هستند» و مسکو به نیروهای خود دستور داده است چنین اطلاعاتی در اختیار ایران قرار نگیرد، حرف بوش را با تاکید تایید و میگوید: «کاملاً دیوانهاند».
بنا به گزارشها، پوتین در نخستین دیدارش با «جورج دبلیو بوش»، رئیسجمهوری وقت آمریکا، نسخهای از «عذرای سیاه» را به میزبان آمریکایی خود با این خطاب هدیه کرد: «از یک مرد مومن، به یک مرد مومن دیگر.»
پوتین اواخر مهر ۱۳۸۶ (اکتبر ۲۰۰۷) که برای شرکت در اجلاس رؤسای جمهور کشورهای حاشیه دریای خزر به ایران آمد، در حاشیه این سفر برای نخستینبار دیداری هم با خامنهای داشت، و پس از بازگشت به کشورش در یک گفتوگوی تلویزیونی درباره این دیدار گفت: «با عنایت به مطالعاتی كه من درباره مسيح داشتهام، در ملاقات با رهبر ایران تمام ويژگيهاي حضرت مسيح را در آيتالله خامنهاي ديده و برایم متجلی شد.»
در آن روزها رسانههای ارزشی و انقلابی با ذوقزدگی کمنظیر به انعکاس غلوآمیز گزارشهای این سفر که به سفارش کرملین تهیه و در رسانههای روسیه منتشر میشد، دستیازیده، و احساس شعف بسیار داشتند از اینکه یک ناباور مدعی «مسیحیت» از آقای خامنهای چنان تعریفی کردهاست.
خبرگزاری دانشجو در وصفی از آن دیدار نوشت: «ملاقاتی که برای بسیاری از سران کشورهای قدرتمند جهان یک آرزوست. آرزویی که حتی در سفرهای اخیر برخی وزرای خارجه کشورهای اروپایی و غربی به ایران، نیز هیچگاه محقق نشد و رهبر انقلاب وقت ملاقاتی برای این افراد در نظر نگرفتند.»
این گزارش مدعی شدهبود که: «پوتین به دیدار رهبری میرود که علاوه بر ایران، پیروان بیشماری نیز در میان مسلمانان از غرب آسیا گرفته تا آفریقا و شرق دور دارد و همین مسئله بیتردید یک امتیاز رشکبرانگیز برای او در برابر رقبای غربیاش خواهد بود که بارها سعی کردهاند لااقل از طریق نامهنگاری هم که شده، یک ارتباط شبهرسمی با رهبر ایران داشته باشند.»
این رسانه نوشت: «گزارشهایی که بعدها منتشرشد، نشان میدهد که او بهخوبی به عظمت این دیدار واقف بوده است. دیداری بیسابقه با رهبری که تقریبا از زمان رسیدن به جایگاه رهبری انقلاب اسلامی، هیچیک از رؤسای جمهور کشورهای قدرتمند دنیا را به حضور نپذیرفته است، و اینک پوتین در نتیجهی ایستادگی در برابر هژمونی سلطهگرانه غرب، فرصت این دیدار را یافتهبود. دیداری که او را از سایر همتایانش متمایز میکرد.»
این خبرگزاری افزود: «با توجه به توضیحاتی که مسئولان تشریفات ریاست جمهوری روسیه درباره مقام رهبری در جمهوری اسلامی و جایگاه ولایتفقیه به وی داده بودند، وی در طول مسیر خود از روسیه به ایران و از فرودگاه تا مکان استقرار خود، مدام از اطرافیان خود میپرسید که من چگونه باید رفتار کنم؟ وقت ملاقات من با ایشان در چه زمانی است؟ و ایشان را چگونه باید خطاب کنم؟ این اضطراب پوتین تا بهحدی بوده که حتی درخواست میکند که اگر در ملاقات با مقام معظم رهبری عرف بر این است که پابرهنه در دیدار حاضر میشوند وی نیز اینگونه و پابرهنه باشد.»!
به ادعای این خبرگزاری؛ این دیدار رئیسجمهور یکی از مقتدرترین کشورهای دنیا را چنان تحت تاثیر قرار میدهد که ناخواسته اعتراف کند: «ایشان نکاتی در خصوص روسیه مطرح کردند که من به عنوان رئیسجمهور روسیه از این مسائل غافل بودم»!
و «حكيم بزرگي در ايران نشسته است که به ذهن من خطور نمیکرد او تا به این حد همهجانبهنگر باشد. او حکیم و دانشمندی است که تصمیمگیری و تنظیم همه سياستهاي ايران توسط اوست».
و «با وجود درایت و هوش رهبری ایران هیچ خطری متوجه ایران نمیشود. من در ملاقات با ایشان معناي واقعی قانون اساسی جمهوري اسلامي و مفهوم ولايتفقيه و ولایت علمای دینی را که شنیده بودم فهميدم.»
این ذوقزدگی در انعکاس غلوآمیر گزارش رسانههای روسی که بهسفارش کرملین نوشته میشد، یا چشم نویسندگان را از فرق گذاشتن میان «تعریف» تا «چاپلوسی» کور کرده بود، یا از «کرملین» برای وارونهنمایی «مزد» میگرفتند.
حقیقت آن است که «پوتین» هیچ وقت به هیچ «حقیقتی» وفادار نبوده و همیشه برای فریب «رفقا» و «رقبا» به «خرافات»ی که آنها بدان دلمشغول بودهاند متوسل شدهاست.
برای بوش نسخهای از «عذرای سیاه» هدیه میبرد، در نخستین سفر رسمی به فرانسه، از آنان میخواهد زمینی در پاریس برای ساختن یک کلیسای جامع ارتدوکس عرضه کنند و در گفتوگویی در سال ۲۰۰۵ ادعا میکند که در سفر به «بیتالمقدس» پیامی از سوی مادرش برای حضرت مسیح بردهاست.
اما همین آدم بود که در «چچن» وقتی صلح مذاکرهشده از سوی «الکساندر لبد» را به هم زد، باعث کشتن بیش از ۱۰۰ هزار و آوارگی بیش از یک میلیون مسلمان شد و تلی از ویرانی و مرگ بهجای نهاد.
این همان است که شریک استراتژیکاش چین است که در ترکستان شرقی، مسلمانان ایغور را سلاخی و شکنجه میکند.
و این همان پوتینی است که وقتی چکمهلیسان از چاپلوسیهای او ذوقزده شدهاند، به رئیسجمهور آمریکا تاکید میکند که «کاملا دیوانهاند.»
دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۴۰۴
هنوز هم میشود سرِ چشمه را به بیل گرفت
برخلاف نظر شیخ اجل حضرت سعدی که بیش از ۷ قرن پیش، عرفی فرموده: «سر چشمه شاید گرفتن به بیل، چو پر شد نشاید گرفتن به پیل»، اهل علم معتقدند که «نشدن»ِ مطلق نداریم و با قید و امکاناتی میشود، و با البته «باور» و «اراده» راستین حتما میشود ناممکنها را هم «ممکن» کرد.
مرحوم اکبر هاشمی رفسنجانی ۵ روز بعد از مناظره شب ۱۳ خرداد ۸۸ احمدینژاد و میرحسن، نامهای بدون سلام به رهبری نوشت و خلاف سایر مکاتباتی که مابینشان صورت میگرفت و پیک میبرد و میآورد، این نامه را شخصا به بیت برد و تحویل داد که از تحویل آن به رهبری تا بالاترین میزان احتمال مطمئن شود.
برای هاشمی این نامه اهمیت ویژه داشت و نقطه عزیمتی در زندگی سیاسی او بود. شاید ادبیات سخیف مناظره شب ۱۳ خرداد ۸۸، هاشمی را «متنبه» کرده و ناگهان خشت خام برایش مثل «آینه» شفافشده و اتفاقات بسیاربسیار ناگواری را ـ نه فقط برای خود که برای حتی احمدینژاد ـ هم در آینده آن آینه میدید.
با همین انذار، تکلیف خویش دید که «جلو ضرر را از همینجا» بگیرد.
آب که از سر گذشت، بین یک وجب و صد وجب فرق است. اگر یک وجب باشد، میشود دستی دراز کرد و به گیسوی مغروق چنگ زد و او را بالا کشید. حتی تا ۱۰ وجب هم میشود. اما کمی سختتر است. بیش از آن هم «غیرممکن»ِ مطلق نیست، اما سخت و سختتر میشود و شاید به «پیلها» نیاز باشد.
کاری کرد کارستان. نامهای نوشت «بدون سلام». در این «سلام ننوشتن» نشانهای بود که سابقه داشت. نشانه هشدار بود. نشانه تذکار و انذار بود. نشانه اینکه این نامه تعارفبردار نیست. این نامه برخلاف تعریف و تمجیدها، یا تغییر و تغییُرهای عمومی که نمایش و برای افکار عمومی است، نمایشی نیست، عمومی نیست، خصوصی و «واقعیت» علیالارض است.
و اسم رمز آنرا آقای خامنهای میدانست که اگر به آن توجه کرد و بیدار شد که فبهالمراد، اگر نه، دستکم سندی در تاریخ از ادای تکلیفی که بر دوش بوده و اداشده ماندگار خواهد شد.
هاشمی سعی داشت به رهبری بگوید اگر امروز «بگمبگمهای» آقای «احمدینژاد» جلو دوربین تلوزیونی شفافسازی نشود، و مثل همیشه در کلاف پیچیده ابهام بماند، گرهای که امروز میشود بهدست گشود، فردا گشودن آن به دندان هم سخت خواهد شد اگرچه «غیرممکن» نیست.
اما چرا گرهگشایی آسان با دست را به سختی دندان حواله دهیم؟ آنهم بعد از آنهمه هزینه؟ همین الان پا درمیانی کنیم و جلو ضرر را بگیریم.
اصلا مفروض که فرزندان من و آقای «ناطقنوری» را هم اگر لازم شد علنی محاکمه کرده و زندان بیاندازید، پرونده دانشگاهی خانم «رهنورد» را هم دستور بررسی کارشناسی قرار دهید، اگر حق با آقای احمدینژاد بود، با خانم «رهنورد» و عنداللزم با همسرشان میرحسین هم «قانونی» و «شفاف» برخورد کنید تا «اعتماد» ترک برداشته اجتماعی ترمیم شود.
هزینه این ترمیم الان کم است. اما اگر توجه نشود، این شکاف عمیق و عمیقتر خواهد شد و وقتی فروریخت، خشک و تر را انتخاب و سوا نمیکند، همه را با هم میسوزاند.
اما همه این «انذار»های نهفته میان سطور آن نامه، نادیده و ناشنیده و ناخوانده ماند. اکنون آن «سرمایه اجتماعی» فروریختهاست. اکنون اگر واقعا گرگهای والاستریت هم به گله مردم نگونبخت ایران حمله حمله کنند، فریاد کمک و «گرگ آمد» چوپان، در میان هیاهوی دروغهای قبلی او شنیده نمیشود.
و هرکس زمانی متوجه حمله گرگها میشود که بهقول «مارتین نیمولر» «گرگها به سراغ نه گله او، که خود او بیایند».
الان گله را گرگ برده، آب از سر گذشته، گره کور شده و بهدست قابل گشودن نیست، و خیلیهای دگر. اما هنوز فرصت هست که جلو گرگ را بگیریم که دستکم خودمان را پارهپاره نکند.
اکنون به پیل نمیشود سرِ چشمه آببرده را گرفت. اما به «بیلها» میشود.
بیاییم از انتشار عمومی فیلم عروسی سران رجزخوان و فیلم زندگی خصوصی دختر مشاوران عالی رهبر و درگیریهای درونی «عبرت» بگیریم و بلاندیده دعا را شروع کنیم.
پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۴۰۴
نوری به طناب و زنجیر نیاز ندارد
یکی از شاگردان «شیخ انصاری» شیطان را خواب دید که طنابهای متعدد در دست دارد. از او پرسید: این بندها برای چیست؟
شیطان گقت: اینها را بهگردن مردم میاندازم و بهسوی خویش میکشم.
شاگرد میگوید گفتم: طناب مرا نشان بده. لبخندی زد و گفت: امثال تو نیازی به طناب ندارد و خودشان بهدنبال من میدوند!
نوری همدانی در ابتدائیات «فقه» پیاده است. «اصول» که دیگر جای خود دارد. نه مثل اغلب فقها که «فقه» را از سیاست جدا میدانند و قائل به تحریم تشکیل حکومت در زمان غیبت معصوم هستند، از سیاست کنارهگیری کرده، نه آنطور که باید سیاست به او میدان داده است.
در این سردرگمی از نبوغ کافی هم برای تفقه برخوردار نبوده که برای خودش مکتبی و مَدرسی و پایگاه اجتماعی ویژهای ولو توخالی مثل «محمدتقی بهجت» جور کند، و نه سری میان فلاسفه غرب برده تا چند نام چون کانت و هگل و مارکس و نیچه بداند و مثل «محمدتقی مصباح» حوزه کلاسیک دائر کند و بودجههای کلان بگیرد، و نه بلد بوده به هنرنمایی «کاظم صدیقی» خوب گریه کند تا زمینی و حوزهای چندین هکتاری در شمال تهران اشتباهی بهنام او بزنند، رئیس نهاد امر به معروف و نهی از منکرش کنند، امام جمعه تهرانش کنند و ….
خلاصه از اینجا مانده و از آنجا رانده، تلاش کرده همهچی باشد و هیچ نشدهاست. اکنون در کهنسالی که باید قوای نفسانی و هواهای دنیایی، اندکی از او فاصله گرفته باشند، و پای خود را بر لب گور حس و از خطاهایش برائت بجوید و تالیف قلوب کند تا بهخدا نزدیک شود، اتفاقا به تعبیر حضرت صائب «آدمی پیر که شد حرص جوان میگردد» خواب او نیز در وقت سحر سخت گران شده و به راهی میرود که نه به ترکستان میرسد و نه به دهی میبرد. دستگیر او خود شیطان است.
سالها پیش زمانی که هنوز قوای دماغیاش برقرارتر از امروز بود، مدح حکومت ظلم گفت و «عبدالکریم سروش» در پاسخ به مناظرهطلبی او اشتباهی کرد و به تحقیر و تخفیف او گفت «خبط دماغ» دارد. اما درست میگفت اگرچه توهینآمیز بود و نباید میگفت، اما درست میگفت و عین حقیقت بود.
نوری همدانی از روایت و صدق و کذب آنها و اصول بدیهی تشخیص روایت یا حدیث جعلی از حدیث صحیح، یا نزدیک به صحت، چیزی نمیداند. پیرو و مقلد صرف و اخباری است. هرچه در بحار نقل شدهباشد از نظر او حدیث است و ارزشمند و قدسی. مگر یک استثنا و آن اینکه حدیث و روایت، شخصیت شخص «علی خامنهای» را نقض کند.
اما در اینجا نیز کاسه چهکنم چهکنم در دست دارد. «خامنهای» استاندارد نیست. یک روز ولایت فقیه را صاحب اختیارات محدود میداند، وقتی خودش ولیفقیه شد، این اختیارات را نامحدود میخواهد.
روزی کسی برایش هاشمی نمیشود، روزی دیگر به تلمیح او را «شیطان اکبر» میداند و به این اشاره اکبر که همه عمر اتوبوس نویسندگان به دره هدایت میکرد، استخرگیر میشود و اتفاقا اجازه نمیدهد کس دیگری نماز بر پیکر او بگذارد و عمدا سطری از اذکار نماز که «لانعلم الا خیرا» را برای او نمیخواند. این در حالی است که انگشتر عقیق «قاسم سلیمانی» فرمانده محبوب علی خامنهای به تحبیب و تبرک در کفن هاشمی قرار دارد.
روزی نظرش به نظر احمدینژاد نزدیک است، روز دیگر نزدیکترین حلقه یاران او راهی زندان و «جریان انحرافی» خوانده میشوند.
روزی سعودیهای را پست و نالایق و در آستانه اضمحلال میداند، روز دیگر بازگشایی سفارت آنها را ابتکار میخواند.
بر این سیاهه از تناقضها و شخصیت مذبذب و غیراستاندارد «علی خامنهای» مثنوی ۷۰ من کاغذ میتوان نوشت.
حالا نوری همدانی کدام حدیث را صحیح بداند و کدام را فیک و جعلی؟ این است که شیطان او را راه میبرد و الحق خبط دماغ میانسالی در کهنسالی هم سختتر گریبانگیر و خسرالدنیا و الآخرتش کردهاست.
با این مقدمه دیگر نیازی نیست که به شواهدی از تاریخ اسلام که در مورد میزان بالای تحمل و رأفت و بخشش رسول خدا گواهی میدهد اشاره کنیم که بلافاصله با مهر «ابطال» و جعلیبودن روبهرو میشود، چون با کینهخویی، خشم غیرقابل مهار خونخواری سفاکانه علی خامنهای جور در نمیآید. قبای رأفت به تن علی خامنهای گشاد نیست، زشت است. آنقدر که زشت که او را لخت مینماید.
و اگر به کتب اربعه شیعه و روایاتی در باب مدرا و مدیریت ائمه استناد کنیم، بازهم «نوری همدانیها» استانداردپذیر نیستند که بپذیرند.
باور کنید نهجالبلاغه که ۴۰۰ سال بعد از زمان حضرت علی جمعآوری شده و ابنابیالحدید شافعی بر آن شرح نوشته و جرججرداق مسیحی هم آنرا آنقدر ارزشمند شناخته که بیش از ۲۰۰ بار خوانده و تحسین کرده هم اگر گزارشی داشته باشد که با شخصیت «علی خامنهای» همخوان نباشد، از نظر «نوری همدانیها» فاقد وجاهت است.
به همین علت است که وقتی در ۷ تیر ۱۴۰۴ جامعه وعاظ انقلابی کشور در استفتایی از او حکم توهین به علی خامنهای را تجاهلالعارفانه میپرسند و پاسخ مطلوب خود را میان سطور استفتا میگنجانند، بهجای اینکه بهیاد توصیه مولی در خطبه ۵۷ نهج البلاغه بیفتد که میفرماید:«آگاه باشید بهزودى معاویه شما را به بیزارى و بدگویى من وادار مىکند، بدگویى را به هنگام اجبار دشمن اجازه مىدهم که مایه بلندى درجات من و نجات شماست،» بیفتد، و یاد گفته دیگری از خود علی خامنهای که من خاک پای قنبر غلام علی هم نمیشوم بیفتد، تبخترها و انابکمالااعلی گفتنهای خامنهای در خاطرش میافتد و حکم به محاربه توهینکننده میدهد و به دست خود جایگاهی رفیع در جهنم میخرد، بدون اینکه مابهازایی در این دنیا مثل صدیقی و مصباح و مکارم و دیگر ثناگویان خامنهای نصیبش شود.
این خاسر دنیا و آخرت را فقط خود شیطان میتواند اینگونه بدون آنکه به زنجیری نیاز باشد دنبال خود بکشد.
سهشنبه، مهر ۲۹، ۱۴۰۴
حرامزادههایی که هنوز زندهاند
انقلاب اسلامی قرار بود انسان تراز نوینی را خلق کند که مسلح به سلاح ایمان است. مدیرانش لباس خاکی میپوشیدند و بوی عرق و گلاب میدادند. ریش انبوه نامرتب داشتند و در یک کلام، به زخارف دنیوی بیاعتنا بودند!
اندک اندک، این خلوص متصلب انقلابی، جای خود را به «مانور تجمل» داد و ایدئولوژی انقلابی از درون پوسید.
ابتدای انقلاب حتی از به کار بردن واژه «مقامات» پرهیز میشد. جمهوری اسلامی «مقام» نداشت، «مسئول» داشت. قرار بود «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیه» باشند. قرار بود در نظام اسلامی، «ریاست» بیمعنا باشد.
کسانی که در راس امور بودند، «پاسخگو»هایی بودند که بنا بر «تکلیف شرعی»، پذیرفته بودند «نوکر مردم» باشند.
بهتدریج ورق برگشت. «پاسخگو»ها، ادعای برتری ژنتیکی پیدا کردند. نوابغی شدند که منت بر سر مردم گذاشته و مدیریت جامعه را عهدهدار شدهاند.
جمهوری اسلامی تبدیل به شرکت سهامی خاصی که شد که در آن، تنها خواص انقلاب به سطوح بالای ثروت و قدرت دسترسی دارند.
با مرگ ایدئولوژی، موتور محرک نظام خاموش شد.. «پاسخگو»هایی که بنا بر «تکلیف شرعی»، «مسئولیت» پذیرفته و وامدار انقلاب بودند، تبدیل شدند به «مدیرانی» که باید بار نظام را بر دوش بکشند: معترضان را بکشند تا ولایت فقیه زنده بماند. تحریم را دور بزنند تا دلارهای بیت خامنهای ته نکشد، و شبکههای رانت را زنده نگه دارند تا ساختار فرونپاشد.
به این ترتیب رابطه حاکم و کارگزار وارونه شد: امروز بقای ولایت، نه محصول ستونهای ایمان، که گروگانِ نسلِ مدیرانی است که تا مغز استخوان فاسدند.
«ولی فقیه» دیگر، فصلالخطاب نیست. خامنهای نه رهبر، که گروگان باندهای مافیایی است که حکومتش را بدهکار آنان است!
مدیران فعلی جمهوری اسلامی با معیارهای اول انقلاب، همگی «حرامخوار»اند. نسلی از حرامخواران میلیارد دلاری که از بطن همین انقلاب زاده شدهاند. حرامزادگانی که هنوز زندهاند و ولایت فقیه را زنده نگه داشتهاند.
©️ توییتر مهدی پرپنجی
اشتراک در:
پستها (Atom)







