سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵

مخالفت با انقلاب دوم، سرسپردگی به انقلابی دوم

 «صادق خرازی» سفیر پیشین ایران در فرانسه و موسس و مدیر حزب ندای ایرانیان بتازگی در سخنانی به نقد حسن روحانی نشسته و تلویحا او را متهم به اتخاذی مشیی متفاوت از مشی رهبر ایران کرده است.

وی برای اثبات سرسپردگی خود به رهبری نظام گفته است که همه کارگزاران نظام باید به‌نوعی تعبد در مقابل رهبری نظام تن دهند، و در رفتار و تصمیات خود هیچ اندیشه مستقلی نداشته و گوش به‌زنگ باشند رهبری نظام چه می‌گوید، و چه می‌خواهد، تا خواسته و گفته او را طابق‌النعل‌بالنعل عمل کنند.

از نظر او بین رهبری کنونی نظام، و
آیت‌الله خمینی فرقی نیست و معتقدان به ولایت‌فقیه باید همان‌گونه که دستوارت آیت‌الله خمینی را نصب‌العین قرار داده و به آن‌ها عمل می‌کردند، امروز نیز به دستوارت ولی‌فقیه حاضر وفادار باشند.

خرزای که با ارائه این کد‌ها و نشانه‌ها، ضمن آن‌که به «حسن روحانی» و
«میرحسین موسوی» حمله کرده که در مسیری خلاف منویات رهبری حرکت کرده و می‌کنند، تلویحا سرسپردگی کامل خود و نیابتا حزب متبوع‌اش به رهبری نظام را هم اعلام عمومی کرده‌ست.

در این‌که این حرف‌ها تا چه پایه فاقد وجاهت عقلی است و با مشخص‌شدن نتایج و خسارت‌های مادی و معنوی تئوری ولایت فقیه، پس از سه دهه، از عملی و اجرایی‌شدن آن، کم‌کم جرأت و جسارت‌هایی پیدا می‌شود در آن‌ها که مددرسان این تئوری بوده‌اند، تا آن‌را نقد کنند، فعلا حرفی نیست.

اما با فرض صحت ادعاهای آقای دیپلمات، و در شرایطی که به عقیده ایشان و حضرات سینه‌چاک ولایت‌فقیه: «اگر آقا بگوید ماست سیاه است»، باید عقل را تعطیل و ماست را سیاه دید، آیا رفتار ایشان آیینه تمام‌نما و بازگوکننده این‌نوع اعتقادات قلبی ایشان است و قول و عمل ایشان در همه ادوار یک‌سان است، یا حضرت ایشان مرگ را برای همسایه مناسب می‌داند و تجویز می‌کند و در عرصه عمل دقیقا خلاف قول و اعتقاد خود رفتار می‌کند؟

به‌نظر می‌رسد شیفتگی به قدرت و جلوس بر صندلی ریاست، چنان آقای استراتژیست و دیپلمات را مقهور خودش کرده که گفته‌ها و نوشته‌های زمان‌های خیلی نزدیک خودش، که دقیقا مغایر با این مشی و اعتقاد بوده را فراموش کرده و در توهم رسیدن به مقام، فکر می‌کند مردم و ناظران آگاه نیز رفتار و گفتار حضرت‌ِشان را فراموش کرده‌اند.

آقای خرازی چند مدت پیش با «عباس عبدی» جدالی قلمی پیدا کرد. در این جدال آقای خرازی که به‌هیچ عنوان حریف تیزهوشی و قدرت قلم عباس عبدی نمی‌شد، راه‌چاره را به کاهدان‌زدن دانست و ناخواسته منویات قلبی خویش را آشکار کرد. 

همه می‌دانند که امام اول انقلاب، اشغال سفارت ایالات متحده آمریکا را «انقلاب دوم» نامید و با این نامیدن چنان تاییدی بر این رفتار خلاف عرف و قانون و قاعده بین‌الملل نهاد که سالیان سال هیچ کسی قدرت بیرون آوردن این سنگ را از چاه نداشت.

تنها قلیلی از نیروهای وفادار به منافع ملی و دانش‌آموخته‌های دنیادیده و سیاست‌ورزیده متعلق به جریان ملی مذهبی جرأت و جسارت یافتند تا همان روزها علیه این اقدام واکنش نشان دهند که البته حسابی هم تاوان دادند و نقره‌داغ هم شدند. 

همین تاوان درس عبرتی شد تا دیگر کسی جرأت نکند «به اسب شاه بگوید یابو». اما ناگفته پیدا بود که این غفلت چه خسارت‌ها که به منافع ملی نزد. 

در میانه جدال قلمی عباس عبدی و آقای خرازی، خرازی در تنگای فقدان استدلال «انقلاب دوم» را به چالش کشید آن‌را خسارتی بزرگ عنوان کرد که سال‌ها منافع ملی را در گروگان خود داشت. (و هنوز دارد) به این توجیه که «عباس عبدی» از رهبران دانشجویان اشغال‌کننده سفارت بوده و خواست با این استدلال عبدی را مقصر آن حادثه و عواقب بعدی آن اعلام کند. 

اما آقای دیپلمات اولا حواسش نبود که عبدی در آن جریان یک پادو و در به‌ترین حالت یک نیروی رده بالا بود، اما نفر اصلی از معتمدین نظام بود. 

دوم این‌که امام اول انقلاب و بنیان‌گذار نظام آن اتفاق را که ایشان حالا بعد از سال‌ها، خسارت‌بار می‌داند، در زمان خودش «انقلاب دوم» نامیده بود.

و سوم این‌که یکی از بزرگ‌ترین افتخارات امام دوم و فعلی که 
آقای «خرازی» تلاش می‌کند خود را هوادار سینه‌چاک او معرفی کند و اگر او بگوید «ماست سیاه است، به قرآن ماست را سیاه می‌بیند» استکبار و غرب و آمریکاستیزی است.

با این وصف خررازی نه‌تنها که دلی به‌دست نیاورده، بلکه دل‌هایی که امامین انقلاب وفادار بوده‌اند را نیز شکسته و البته که بیش از همه ندای ایرانیان را ورشکسته کرده‌است. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر