‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۴۰۵

تقدس‌سازی برای خمینی از بیت‌المال

برای حرم امام از بودجه عمومی و بیت‌المال در سال سوم پس از وفات ایشان که حرم شکل گرفته بود، باز هم در بودجه ۵ میلیارد تومان گذاشته بودند.

ما آمدیم با تعدادی نماینده‌ها تصمیم گرفتیم بودجه دولتی نگذاریم. ما پیشنهاد دادیم ـ دیدیم بخواهیم حذفش کنیم نمی‌شود ـ آمدیم حساب کردیم هزار تا خانه به‌نام امام ساخته بشود با این پنج میلیارد و به‌نام امام به فقرا بدهیم.

اتفاقاً خود من هم صحبت کردم و رأی آورد. آقای ناطق‌نوری بیش‌ترین تلاش را کرد. آقایان راست همه دربست با ما بودند. ۱۴۲ رأی آورد.

فردا صبح آقای
مجید انصاری آمد اعلام کرد که من در این رأی‌گیری تشکیک دارم. روز رأی‌گیری، آقای کروبی جلسه را اداره نمی‌کرد. طبق آیین‌نامه مجلس، تشکیک باید در همان جلسه باشد و در فردا امکان تشکیک نیست.

بعد آقای
کروبی که رئیس جلسه بود- با همه علاقه‌ای که به ایشان داریم- بلند شد و اعلام کرد در رأی‌گیری تشکیک شده! من بلند شدم گفتم آقای کروبی شما قسم خوردید به آیین‌نامه عمل کنید، تشکیک در رأی‌گیری دیروز مفهوم ندارد.

گفت نه! تعدادی از آقایان امضا کردند. خلاصه گوش نداد و خلاف قانون عمل شد.
مجید انصاری هم بلند شد رفت پشت تریبون گفت این‌ها باند مهدی هاشمی هستند و این‌ها در زمان حیات امام با امام مخالف بودند حالا با قبر امام دارند مخالفت می‌کنند این‌ها پیرو وهابی‌ها هستند با قبر مخالف‌اند! 

بعد آقای کروبی اعلام رأی کرد. مجید انصاری گفت حالا مخالفین امام معلوم می‌شوند. در نتیجه از ۱۴۲ نفر موافق دیروز، شش نفر از همان جریان راست بلند شدند! من به آقای
ناطق‌نوری که از نظر اخلاقی، مردانگی‌های زیادی دارد گفتم: پس چرا شما چنین کردید؟! چرا وا دادید؟! گفت آقای سعیدیان! این‌ها پیل‌افکن هستند، شما طیف آقای منتظری شجاع هستید ولی این‌ها ترسو هستند.

©️محمدجعفر سعیدیان‌فر نماینده وقت خمینی‌شهر در مجلس

مرتبط؛

کاتولیک‌تر از پاپ نباشیم


چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۴۰۵

سایه واقعیت!

خاطره هاشمی رفسنجانی ملاقات ۲۷ خرداد ۶۷ با آیت‌الله خمینی: «به اتفاق رئیس‌جمهور خدمت امام رفتیم. وضعیت جبهه‌ها، نیروها امکانات کشور، و وضعیت دشمن را برای امام تشریح کردیم و دو راه؛ بسیج نیروها و امکانات برای جنگ یا پذیرش ختم جنگ را برای امام مطرح کردیم.

ایشان راه اول را انتخاب کردند... به امام گفتم برای ادامه جنگ، فرماندهان از ما امکانات و وسایلی می‌خواهند که ما در شرایط فعلی کشور، بودجه لازم برای تهیه آن‌ها را نداریم.

امام گفتند: بروید از مردم مالیات بگیرید. به ایشان گفتم این کار را کرده‌ایم و دیگر گرفتن مالیات بیش‌تر از مردم برای دولت امکان ندارد و میزان آن به حداکثر خود رسیده است.

امام گفتند: خب
استقراض کنید. پس از این مسئله به امام گفتم نیروهای مردمی به جبهه نمی‌آیند. امام گفتند: من برای حل این مشکل به مردم حکم جهاد می‌دهم.

گفتم: در کشور ارز نداریم تا بعضی نیازهای جنگ را از خارج خریداری کنیم. امام گفتند برای آن راهی پیدا کنید. بروید نفت پیش‌فروش کنید».


اما آقای خمینی گویا پس از دو هفته آن مواضع کلی و آرمانی و ایدئولوژیک را به‌کلی تغییر داد و واقعیت بر همه آن‌چه گفته شد سایه انداخت و ناگهان با تلخی نوشت: «از هر آن‌چه گفتم گذشتم».

 قهرمانانه‌ترین و راه‌بردی‌ترین موضع‌گیری راه‌بردی در این سال‌ها همین دو سه کلمه بود: «کار اشتباه را از هر کجا مانع شویم، غنیمت است.»


@ کانال مجتبی لطفی lotfi_mojtaba@

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۵

یک‌ماه از انتظار گذشت

  یک‌ماه پیش دبیر وقت شعام در واکنش به مواضع آمریکایی‌ها درباره ورود به خاک ایران اعلام کرد که فرزندان خمینی و خامنه‌ای منتظر مسئولان نابه‌کار آمریکایی هستند تا با چند هزار کشته و اسیر آن‌ها را رسوا کنند.
علی لاریجانی یک روز بعد از این اظهارات هم گفته بود: «آمریکا دنبال تجزیه ایران است».

سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۵

خشت اول چون نهد معمار کج

فردا ۱۲ فروردین است که از ۱۳۵۸ تا کنون «روز جمهوری اسلامی» در گاه‌شمار ثبت‌ شده‌است. شاید امسال آخرین گرامی‌داشت این روز باشد.

۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷ محمدرضاشاه پهلوی از ایران رفت. ۱۶ روز بعد در ۱۲ بهمن «روح‌الله خمینی» وارد ایران شد و مستقیم به بهشت‌ زهرا رفت و آن سخن‌رانی معروفی که با ادبیات چاله‌میدانی هم‌راه بود را ایراد کرد.

۲۶ روز بعد از رفتن شاه، در ۲۲ بهمن ۵۷ سلطنت پهلوی به نظامی که هنوز عنوان خاصی نداشت تغییر و رسمیت یافت.


از ۲۲ بهمن ۵۷ تا فروردین ۵۸ کارگزاران نظام جدید، مقدمات برگزاری یک همه‌پرسی یا «رفراندوم» عمومی را فراهم‌ کرده و مطابق دستورالعملی که به اجماع عقلا [درواقع نادانان] نوشته شده‌بود، در روزهای ۱۰ و ۱۱ فروردین رأی‌گیری برای این همه‌پرسی در سراسر ایران انجام، و ۱۲ فروردین اعلام شد که از جمعیت ۳۶ میلیونی ایران که برابر آمار مرکز آمار ایران ۱۸ میلیون جمعیت بالای ۱۶ سال (اگر اشتباه نکنم) واجد شرایط حضور در این رفراندوم داشت، ۲۲ میلیون نفر در انتخابات شرکت کرده‌اند. (۴ میلیون نفر بیش‌تر از تعداد واجدان شرایط)

و از میان این ۲۲ میلیون نفر ۹۸٪ آراء «آری» به جمهوری اسلامی بوده‌است. رأی در آن زمان نوشتنی نبود. فرم‌ها یا «بیجک»‌هایی به دو رنگ سبز و زرد تهیه‌شده و روی بیجک سبز نوشته شده بود آری، و روی بیجک زرد نوشته شده بود «نه».

کسی که رأی‌اش آری بود، بیجک سبزرنگ آری، و کسی که رأی‌اش منفی بود بیجک زرد نه، به صندوق می‌انداخت.

حسین لاجوردی کارشناسِ وقت مرکز آمار آن‌زمان که یکی از دست‌اندرکاران این رفراندوم بوده، و به آمارِ تقریبا دقیق و احصاشده جمعیت ایران در آن‌زمان، جمعیت واجدان شرایط، و نوع رأی‌گیری اشراف بسیار بالایی داشته، نقل می‌کند که همین آمار دست‌وپا شکسته هم اولا با واقعیت فاصله بسیار فاحشی دارد، دوم این‌که تماما با شوری انقلابی، توام با احساسات، بدون احراز شرایط و با تقلب بسیار فاحش اخذ شده‌است.

مرحوم محمد ملکی نخستین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب نیز که از عوامل برگزاری آن رفراندوم بوده، در زمان حیات‌اش به تقلب آشکار در اغلب حوزه‌های رأی‌گیری اشاره و مشخصا مشاهدات خود از یک حوزه که مسئولیت آن‌را داشته نقل و نتیجه‌گیری می‌کند که آمار ارائه‌شده با واقعیت فاصله بسیار فاحشی داشته‌است.

جدای از این موارد مستند، بدیهی است که در به‌ترین حالت هم، تغییر یک رژیم با ۹۸٪ نظر موافق شهروندان اتفاق نمی‌افتد. دست‌کم هر نظام ۵٪ هوادار منصوب در ساختار دارد که به این ۵٪ درصد، دست‌کم ۵٪ دیگر هم وصل هستند. یعنی در به‌ترین حالت و با فرض بالاترین میزان نارضایتی و ادبار نظام گذشته، و به همان میزان، بالاترین میزان اقبال مردم به نظام جای‌گزین، می‌شود گفت: ۹۰٪ مردم به نظام جدید رأی مثبت می‌دهند.

از سویی با توجه به نیاز به دو سوم آرا، با رأی مثبت ۷۵٪ هم «جمهوری اسلامی» رأی می‌آورد و نیاز نبود که این‌همه در میزان اقبال و استقبال اغراق و آمارسازی غلط شود که حدود نیم‌قرن بعد آن سنگ به چاه انداخته را میلیون‌ها عاقل هم نتوانند بیرون بیاورند.

خشت نخست نظام جمهوری اسلامی از روز نخست «کج» بنا گذاشته شد. تقلب در انتخابات، فقط مربوط به مجلس سوم ـ که علنی و به رویارویی نیروهای درون نظام و اختلاف وزارت کشور و شورای نگهبان و ورود و تحکم بنیان‌گذار کشید ـ نبود. اگرچه شکاف در بدنه نظام از همان زمان آغاز و از دل «جامعه روحانیت مبارز تهران»، «مجمع روحانیون مبارز تهران» متولد شد، اما این تقلب از همان انتخابات نخست آغاز و در تمام روندهای انتخاباتی تا کنون با نسبت‌های مختلف بوده‌است.

بعد از مجلس سوم، انتخابات مجلس ششم هم اختلاف در آن علنی و به رویارویی وزارت کشور و شورای نگهبان و شکایت بی‌سرانجام
مصطفی تاج‌زاده از احمد جنتی منجر شد.

اما این مهندسی و پریشانی در ۸۸ چنان عمیق شد که غیرقابل رفع و رجوع بود و از همان زمان استارت اتفاقات تلخ امروز زده شد.


اگرچه برای نظام از ۸۸ تا ۱۴۰۰ بارها فرصت‌هایی برای «آشتی ملی» و درمان آن زخم کهنه و برداشتن استخوان از لای آن ایجاد شد، اما تصمیم نظام بر این قرار گرفت که برخلاف «حسنی مبارک» و «بشار اسد» که بدون خون‌ریزی حکومت را واگذار کردند، مثل صدام و قذافی با خون‌ریزی بروند یا روی خون سیاست شوند و سیاست کنند.  

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۴

بختیار از مرز بازرگان گریخت

با گذشت ۶ روز از پنهان‌شدن «شاپور بختیار» ـ آخرین نخست‌وزیر نظام پیشین ایران ـ و با وجود این‌که برخی روزنامه‌ها چند بار شایعه دستگیری او را منتشر کردند، اما هنوز هیچ خبری از سرنوشت «بختیار» به‌دست نیامده است.
 (
رسانه‌ها ۴۷ سال پیش)

بیش‌ترین شایعات دلالت بر این داشت که مهدی بازرگان نخستین نخست‌وزیر پس از انقلاب در فرار بختیار، آخرین نخست‌وزیر قبل از انقلاب نقش داشت. 

هادی خرسندی
در شعری که در هفته‌نامه ایرانشهر و روزنامه اطلاعات منتشر شد، در تاریخ ٢٨ بهمن ۱۳۵۷ سرود:
گفت دانی؟ بختیار از دست مسئولان گریخت؟
رادیو ایران خبر می‌داد از زندان گریخت

گفتم‌اش: اما خمینی مرزها را بسته بود
گفت: شاید بختیار از مرز بازرگان گریخت

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۴۰۴

عدول بنیان‌گذار

بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران: «ما این‌طور نیست که هر جا یک کلمه‌اى گفتیم و دیدیم ... اشتباه کرده بودیم، بگوئیم ما سر اشتباه خودمان باقى هستیم؛ ما هر روزى فهمیدیم که این کلمه‌اى که امروز گفتیم اشتباه بوده ... اعلام مى‌کنیم که آقا این را ما اشتباه کردیم ... ما دنبال مصالح هستیم نه دنبال پیش‌رفت حرف خودمان.
(صحیفه نور.ج۱۶.ص۲۱۱)

این‌ک چند مورد از عدول‌ و دست‌کشیدن‌های وی از آرا، سیاست‌ها و اعتقادات قبلی‌اش:

۱.
ایشان دوره‌ای گفت: «با تمام قدرت ۲۰ سال هم این جنگ طول بکشد ما ایستاده‌ایم». (
صحیفه نور.ج ۱۳ص ۱۴۸)

اما با حادشدن شرایط اقتصادی و امنیتی و نظامی، آشکارا از شعار تداوم جنگ تا پیروزی و سرنگونی
صدام حسین دست کشید و به آتش‌بس و صلح و قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل تن داد.

۲. در مصاحبه‌هائى که کردم، چه با کسانى که از خارج آمدند، حتى در نجف و در پاریس و چه در حرف‌هائى که خودم زدم، این کلمه را گفته‌ام که ... چنان‌چه اسلام پیروز بشود، روحانیون مى‌روند سراغ شغل‌هاى خودشان، لیکن وقتى که ما آمدیم و وارد در معرکه شدیم دیدیم که اگر روحانیون را بگوئیم که بروید سراغ مسجدتان، این کشور به حلقوم آمریکا یا شوروى مى‌رود ... و لهذا ... ما تن دادیم به این‌که رئیس‌جمهورمان از علما باشد.»
(
صحیفه‌نور.ج.۱۶ص۲۱۱)
۳. ایشان، هم در آرای فقهی و هم در آغاز حکم‌رانی‌اش، قائل به حرمت مطلق و کاملِ هرگونه موسیقی بود و از جمله چنین می‌گفت: «موسیقی خراب می‌‏کند دِماغ بچه‌های ما را... شاید تا حالا ده مرتبه بیش‌تر من به آقای قطب‌زاده [رئیس وقتِ رادیو تلویزیون] گفته‌ام که آقا این را بردارید از آن، می‌‏گوید نمی‌‏شود. من نمی‌‏دانم این «نمی‌‏شود» یعنی چه؟:
(صحيفه امام.ج۹صفحه۱۵۷)
رادیو و تلویزیون را تبدیل‌اش کنید به یک رادیو و تلویزیون آموزنده، موسیقى را حذف کنید! نترسید از این‌که به شما بگویند که کهنه‌پرست شدید ... موسیقى خیانت است به یک مملکتى، خیانت است به جوان‌هاى ما، این موسیقى را حذفش کنید به‌کلى، عوض آن یک چیزى بگذارید آموزنده باشد.
  (
صحیفه نور.ج۸ص۲۰۰)
پافشاری ایشان نتیجه داد و چندی هرگونه موزیک از رادیو حذف شد، و سپس با پیغام خودِ وی دوباره از سر گرفته شد و نهایتاً سر از تأسیس رادیوی شبانه‌روزی آوا درآورد که تماماً موسیقی و ترانه پخش می‌کند.

۴.ایشان ابتدا چنان از لایتغیّر و فرازمانی و فرامکانی بودن احکام شرعی سخن می‌گفت که حتی تشکیل حکومت اسلامی را هم از ملزومات همان نظریه می‌دانست: «احکام اسلامی اعم از اقتصادی، سیاسی و حقوقی، هیچ‌یک نسخ‌نشده و بلکه تا روز قیامت باقی و لازم‌الاجرا است. نفس بقا و جاودانگی این احکام، ضرورت تشکیل حکومت و ولایتی که ضامن حفظ آن قوانین و احکام، و عهده‌دار اجرای‌اش باشد را موجب می‌شود چه اجرای احکام الهی جز از ره‌گذر برپایی حکومت امکان‌پذیر نیست.
(
كتاب البيع.ج۲ص۴۶۱)
 اما در اواخر حکومت‌اش با عبور از خطوط قرمز حوزه‌ها قائل به مدخلیت دو عنصر زمان و مکان در استخراج و تعیین حکم شرعی شد.
(
صحیفه نور.ج۲۱ص ۹۸)
۵- ایشان اعطای حق رأی به اقلیت‌های دینی و زنان مسلمان که در انتخابات‌ها بتوانند رأی بدهند را عمیقاً مخالف اسلام می‌دانست و اعطای آن‌را موجب نگرانی علمای اسلام شمرد و در اولین نامه‌اش به شاه چنین نوشت: «بسم‌الله الرحمن الرحیم. حضور مبارک اعلی‌حضرت همایونی! پس از اهدای تحیت و دعا، به‌طوری که در روزنامه‌ها منتشر است، دولت در انجمن‌های ایالتی و ولایتی، "اسلام" را در رأی‌دهندگان و منتخبین شرط نکرده؛ و به زن ها حق رأی داده است. و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است& از برنامه‌های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود. الداعی: روح الله الموسوی». (صحیفه امام خمینی.ج۱ص۷۸)
اما سپس که خود به حکومت رسید، نه‌تنها حق رأی زنان و اقلیت‌های دینی را پذیرفت، بلکه حق کاندیداشدن را نیز برای‌شان قائل شد.

۶- او که همچو دیگر فقهای قدیم، قائل به حرام‌بودن شطرنج بود اما در دوران حکمرانی، آن حرام هزارساله را حلال کرد و حتی برایش فدراسیون راه‌اندازی شد و ردیف بودجه قائل شدند.

اگر او امروز زنده‌بود، و یا ما که زنده‌ایم چرا منع خوانندگی زنان، سیاست مرگ بر آمریکا، منع نمایش آلات موسیقی، رسالت نابودسازی اسرائیل، ولی‌امر مسلمین جهان دانستنِ خود
و ... را کنار نگذاریم؟ چرا!؟ آیا دیدن آلات موسیقی از دیدن صفحه شطرنج غیرفقهی‌تر است؟ آیا و آیا و آیا؟

©️ کانال تلگرام امیر ترکاشوند

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۴۰۴

توقف رشد و توسعه با حکم رشدی

 خمینی ۲۵ بهمن ۱۳۶۷ (۱۴ فوریه ۱۹۸۹) حکم کشتن سلمان رشدی که آن‌زمان حدود ۴۰ ساله (متولد ۱۹۴۷) بود را صادر کرد.

این در حالی بود که بسیاری از کشورهای اسلامی، دست‌کم یک‌ماه زودتر از صدور این حکم علیه کتاب «آیات شیطانی» و سلمان رشدی نویسنده آمریکایی‌-‌برینانیایی هندی‌تبار آن تظاهرات کرده و واکنش نشان داده بودند که برخی از آن‌ها نیز به خشونت کشیده شده‌بود.

پس از صدور این حکم، بنیاد ۱۵خرداد که زیرنظر رهبر انقلاب و با هدف کمک به فقرا تأسیس شده بود ـ و از زمان تأسیس تا پایان حیات مرحوم «حسن صانعی» مدیریت آن بنیاد با آن مرحوم بود، برای کسی که این حکم را اجرا کند جایزه تعیین کرد و هرازگاهی هم میزان جایزه را افزایش می‌داد.

همین اتفاق باعث شد
«محمدجواد اردشیر لاریجانی» مشاور ناطق‌نوری در انتخابات ریاست‌جمهوری ۷۶ در ملاقات مخفیانه‌ای ـ که بعدا لو رفت ـ به «نیک براون» انگلیسی با این کد که بنیادی که این جایزه را تعیین کرده از سوی بنیادگرایان جمهوری اسلامی اداره می‌شود هشدار بدهد که نامزد مورد نظر این‌ها برای انتخابات پیش‌رو «محمد خاتمی» است، و او اگر او رأی بیاورد خطر افزایش بنیادگرایی بیخ گوش اروپا است.

آن‌زمان حق با او بود. بنیادگرایی در جمهوری اسلامی در تفکرات جناحی ریشه داشت که بعدا پشیمان‌ و
«اصلاح‌طلب» شدند.

اما، اولا این گرایش مربوط به سال‌های آغازین نظام جمهوری اسلامی بود و دوم اساسا «حسن صانعی» غیر از یک عضویت نمادین در «مجمع روحانیون مبارز تهران» هیچ علقه‌ای به گروه اصلاح‌طلب آن زمان خصوصا بخش تکنوکرات آن نداشت که اگر ذره‌ای داشت، بلافاصله از ریاست آن بنیاد برکنار می‌شد یا استعفا می‌داد چنان‌که
کروبی مجبور به استعفا از ریاست «بنیاد شهید» شده‌بود.

جدای از این حاشیه‌ها، از منظر حقوق عرفی و هم حقوق از منظر شرع و فقه، صدور چنین حکمی خالی از اشکال نبود. به عقیدهٔ
«برنارد لوئیس»، اکثریت فقها معتقدند که شخصی که به ارتداد متهم می‌شود، باید به محکمهٔ آورده، اتهام او بیان و سپس فرصت دفاع به او داده شود.

پس از طی همه این مراحل، قاضی حکم را در مورد او صادر می‌کند. وجود این مراحل لازم است، زیرا به گفتهٔ لوئیس هدف
فقه اسلامی اجرای عدالت و قانون است و نه اعلام حکم بدون محاکمه و ایجاد ترس.

صدور آن حکم بعدا و در زمان‌های مختلف عواقب و هزینه‌هایی داشت. مصطفی مازح
از حزب‌الله لبنان، برای کشتن رشدی اقدام کرد و در هنگام بمب‌گذاری در یک هتل در پدینگتون لندن، به‌خاطر نابه‌هنگام عمل‌کردن بمب، کشته شد.

در ۱۹۹۱ میلادی، هیتوشی ایگاراشی، مترجم کتاب آیات شیطانی به ژاپنی، در تسوکوبا، ایباراکی و در دانشگاهی که تدریس می‌کرد، به‌دست اسلام‌گرایان کشته شد.

همچنین مترجم ایتالیایی کتاب در میلان، مورد ضرب‌وشتم و ضربات چاقو قرار گرفت.

در ۱۹۹۳ ویلیام نیگارد ناشر نروژی کتاب، به ضرب گلوله کشته شد، و 
۳۷ نفر از کسانی که برای سخن‌رانی مترجم بخش‌هایی از کتاب به ترکی یعنی «عزیز نسین» طنزپرداز شناخته‌شده، گرد آمده بودند، در هتل محل تجمع در سیواس ترکیه به آتش کشیده شده و جان باختند.

تا همین اواخر هم بنیادگرایان اسلامی چه شیعه و چه سنی سعی می‌کنند رشدی را ترور کنند. آخرین آن حمله به رشدی در یک مراسم رسمی بود که به ناقص‌شدن بینایی او انجامید و حمله‌کننده دستگیر و راهی زندان شد. 

آیت‌الله خمینی حدود یک‌سال پس از صدور آن حکم به‌رغم بالاترین میزان امواج روحانی دعا برای سلامتی و جاودانگی او تا «انقلاب مهدی» از دنیا رفت.

سلمان رشدی اما هنوز زنده است و می‌نویسد و واکنش‌های افراطی به یک اثر ادبی که شاید زبان گزنده‌ای نسبت به برخی شئون شخصیتی پیامبر اسلام داشت، نه تنها به افزایش محبوبیت اسلام نینجامید، که در کنار هزینه‌های سنگین، چهره رحمانی دین و معنویت در نگاه کلان را هم تند و خشن معرفی و در نهایت به «ریزش» هم بیش‌تر منجر شد تا اقبال.  

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۴

حکومت اسلامی، اجرای حدود درآمدی بر یک بدعت بزرگ

در مذهب عامه (مذهب اهل سنت و جماعت)، پیچیدگی و اختلاف چندانی برای اموری چون حکومت، صدور فرمان جهاد و اقامه حدود الهی وجود ندارد.

در مذهب عامه، عصمت فقط در انبیاء و آن هم صرفاً در مرحله اخذ و ابلاغ وحی منحصر شده‌است، و در سایر امور امکان خطا و نسیان وجود دارد.

بنابراین حکومت و اجرای حدود و جهاد در مذهب عامه، در انحصار معصوم نیست. نهایت انحصاری که در این امر وجود دارد، لزوم قریشی‌بودن حاکم است، که آن‌هم با تفسیر موسعی که
محمد رشید رضا ارائه، و عرب‌بودن حاکم را به‌مثابه قریشی‌بودن آن تلقی کرد، تا حدودی حل شده‌است.

اما مفهوم عصمت در تشیع بسیار موسع است و معصوم، علاوه‌ بر ولایت تشریعی، از ولایت تکوینی هم برخوردار است و نه‌تنها نماینده خداوند در حوزه
تشریع، که در حوزه تکوین عالم هم هست و معصوم به‌نوعی «قطب عالم امکان» تلقی می‌شود و به‌طور بدیهی از گناه و اشتباه مصون است. معصوم در واقع منصوب من عندالله است و مشروعیت حکومت خود را به‌طور مستقیم از خداوند اخذ می‌کند.

و تنها در حکومت تحت لوای معصوم منصوب من عندالله است که عدالت قابل تحقق است و در حق کسی هیچ ظلم و تبعیضی رخ نمی‌دهد.

اما نزدیک به ۱۲ قرن است که شیعیان از حضور معصوم محروم هستند. و این مسئله باعث به‌وجودآمدن خلأ در اندیشه سیاسی شیعه شده است.

در مورد جواز تشکیل حکومت براساس شریعت، فرمان جهاد و اجرای حدود در عصر غیبت امام معصوم، بین حدود ۱۲۰ فقیه تراز اول شیعه در ۱۲ قرن اخیر ۵ گرایش فکری وجود دارد:


گرایش اول که در میان فقهای امامیه از اکثریت مطلق برخوردار است، و حدود ۶۰٪ فقهای تراز اول و فحول امامیه به آن تعلق دارند، معتقد به عدم جواز در هر سه مورد می‌باشند. یعنی این فقها معتقدند که تشکیل حکومت براساس شریعت، و اجرای «حدود» (مجازات‌های مقررشده در نص کتاب و سنت) و فرمان جهاد، فقط در حیطه اختیارات معصوم و یا نایب خاص آن است، و در زمان غیبت امام معصوم، هیچ فقیهی حق متولی‌شدن در این سه امر مهم را ندارد.

این دسته از فقها معتقدند که در عصر غیبت امام معصوم، وظیفه اولیه آن‌ها
انتظار فرج امام و حفاظت از خود و پیروان‌شان از انحرافات و فتنه‌های عصر غیبت است، و وظیفه ثانویه آن‌ها تحقیق و تفقه در مذهب و پاسخ به پرسش‌های شرعی شیعیان، موعظه آن‌ها در حوزه خداشناسی، امام‌شناسی و خودشناسی، و همچنین هدایت عبادات و مناسک آن‌ها است.

آن‌ها فقط در صورت دعوت مردم یک دیار، حق داوری بین اختلافات، و رسیدگی به امور شرعی مردم را دارند. حتی اگر اکثر مردم یک دیار هم خواهان اجرای حدود شوند، باز فقها حق اقامه حدود را ندارند و فقط ملزم به داوری در اموری چون عقود و مسایل غیرکیفری هستند.

فلسفه این حکم در این است که تشکیل حکومت، اجرای حدود و حکم جهاد، به‌طور حتمی به ریخته‌شدن خون منجر خواهد شد و از آن‌جا که فرد غیرمعصوم امکان خطا دارد، و در نتیجه باعث ریخته‌شدن خون بی‌گناهان می‌شود، بنابراین در عصر غیبت معصوم، فقها حق ولایت در این امور را ندارند.

این قبیل فقها، در صورت کسب مناصب حکومتی هم حق اقامه حدود را ندارند و طبعاً چاره‌ای جز تبعیت از قوانین و عرف‌های حکومت‌های زمانه خود هم ندارند.

حتی در حوزه مجازات‌ها! می‌دانیم که مجازات‌های رایج در کشورهای مختلف جهان، تا همین یکی دو قرن پیش، به‌مراتب سنگین‌تر و دردناک‌تر از مجازات‌های مقرر در باب‌های حدود کتب فقهی بودند.

(در این مورد به کتاب «تاریخ سخت‌کشی» نوشته
عباسقلی غفاری‌فرد، انتشارات نگاه مراجعه شود.) در این کتاب، انواع اعدام‌های هولناک و عجیب و غریب رایج در حکومت‌های مختلف ذکر شده است.

این بحث در میان فقهای سه قرن نخست هجری، موضوعیت چندانی نداشت، چون عصر حضور معصومین بود، تنها فقیهی که در آن عصر، در این مورد تفحص کرد،
علی بن مهریار اهوازی (متوفی ۲۵۷ هجری قمری) است. او از اصحاب سه امام هشتم و نهم و دهم بود و استناد نظریه خود را از فعل و تقریر هر سه امام معصوم دریافت نمود.

اما در واقع نخستین کسی که در این مورد نظر صریح داد،
شیخ طوسی بود. از فقهای معروف که در این دسته جای می‌گیرند می‌توان به این افراد اشاره کرد:
ابوجعفر محمدبن حسن بن احمد مشهور به ابن ولید قمی (قرن سوم).
ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق اول (قرن چهارم).
محمد بن یعقوب کلینی رازی (قرن چهارم).
ابوالقاسم علی بن محمد بن خراز قمی رازی (قرن چهارم).
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن مسرور، مشهور به ابن‌قولویه قمی (قرن چهارم).
محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق ثانی صاحب «من لایحضره الفقیه» (قرن چهارم).
محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی (قرن چهارم).
ابن جنید اسکافی (قرن چهارم).
سید مرتضی علم‌الهدی (قرن پنجم).
احمد بن علی نجاشی (قرن پنجم).
حمزه بن عبدالعزیز، مشهور به سلار دیلمی (قرن پنجم).
محمد بن حسن بن علی طوسی، مشهور به شیخ طوسی و شیخ‌الطایفه (قرن پنجم).
محمد بن حسن نیشابوری، مشهور به فتال نیشابوری (قرن ششم).
ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، مشهور به امین‌الاسلام طبرسی (قرن ششم).
ابوالحسین، سعید بن عبدالله بن حسین بن هبة‌الله بن حسن راوندی کاشانی، مشهور به قطب‌الدین راوندی (قرن ششم).
ابوجعفر، محمد بن علی بن شهرآشوب بن ابونصر بن ابوالجیش ساروی مازندرانی، مشهور به ابن‌شهرآشوب‌ مازندرانی (قرن ششم).
محمد بن احمد بن ادریس بن حسین بن قاسم بن عیسی حلی، مشهور به ابن‌ادریس حلی (قرن ششم).
نجیب‌الدین یحیی بن احمد، معروف به ابن‌سعید حلی (قرن هفتم).
نجم‌الدین جعفر بن محمد حلی، مشهور به ابن‌نما حلی (قرن هفتم).
ابوالقاسم جعفر بن حسن بن یحیی بن سعید حلی، مشهور به محقق حلی، محقق کبیر و محقق اول (قرن هفتم).
ابومحمد تقی‌الدین حسن بن علی بن داوود حلی، مشهور به تاج‌المحدثین و سلطان‌العلما (قرن هفتم).
رضی‌الدین یوسف ابن مطهر حلی (قرن هشتم).
حسن بن یوسف حلی، مشهور به علامه حلی، پسر ابن‌مطهر حلی، (قرن هشتم).
محمد بن حسن بن یوسف حلی، پسر علامه حلی، مشهور به فخرالمحققبن (ق۸).
ابومحمد حسین بن محمد دیلمی (ق۸).
محمد بن فهد حلی (ق۹).
ابن‌ابی‌جمهور محمد بن علی احسایی (ق۹).
احمد بن محمد اردبیلی، مشهور به مقدس اردبیلی و محقق اردبیلی (ق۱۰).
تقی‌الدین ابراهیم کفعمی (قرن ۱۰)
آقا حسین خوانساری، مشهور به محقق خوانساری (قرن ۱۱).
آقا جمال‌الدین محمد خوانساری، مشهور به جمال‌المحققین (ق۱۲).
سیدمحمدمهدی بن سیدمرتضی طباطبایی نجفی، مشهور به علامه بحرالعلوم (قرن ۱۳).
جعفر بن خضر بن یحیی حلی نجفی، مشهور به کاشف‌الغطاء اول و شیخ‌المشایخ (ق۱۲).
میرزا ابوالقاسم بن حسن گیلانی، معروف به میرزای قمی (ق۱۳).
سیدمحمدباقر خوانساری چهارسوقی، مشهور به صاحب روضات (ق۱۳).
محمد بن باقر بن محمد اکمل بهبهانی، مشهور به وحید بهبهانی (ق۱۳).
شیخ مرتضی انصاری، مشهور به شیخ اعظم (ق۱۳).
ملا محمدکاظم خراسانی، مشهور به آخوند خراسانی (ق۱۴).
سیدحسین طباطبایی بروجردی، مشهور به آیت‌الله بروجردی (ق۱۴).
آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی (ق۱۴).
شیخ محمدحسین غروی اصفهانی، مشهور به آیت‌الله کمپانی (ق۱۴).
سید احمد قدوسی موسوی خوانساری معروف به آیت‌الله خوانساری (ق۱۴).
آقا سیدمحمدکاظم شریعتمداری بروجردی، مشهور به آیت‌الله شریعتمداری (ق۱۴). علی‌رغم این‌که آیت‌الله شریعتمداری در یک سال اول انقلاب و از باب تقیه و در یکی دو مورد جمهوری اسلامی را آن‌هم مشروط تأیید کرد و البته خیلی زود هم پشیمان شد و مورد غضب رهبران جمهوری اسلامی قرارگرفت و محصور شد و از دنیا رفت. اما افکار او در مجموع به همین گرایش تعلق دارد، به‌ویژه تشویق و حمایت علنی او از اصلاحات درخشان قانون مجازات در سال ۱۳۵۲ که قانون مجازات ایران را در حد استاندارد قوانین جزایی کشورهای اروپای غربی ارتقاء داد، شاهد این مدعاست.

در قرن حاضر، یعنی قرن پانزدهم هجری قمری، هنوز فقیهی در حد فقهای درجه یک دوازده قرن قبل دیده نمی‌شود. آیت‌الله سیستانی، تا یکی دو دهه پیش به گرایش دوم (عدم جواز تشکیل حکومت و جواز اجرای حدود در حد قدرمتیقن) تعلق داشت، اما در نظرات و عملکردهای متأخر ایشان نشانه‌هایی دال بر عدول از آن گرایش و رسیدن به نظریه عدم جواز حکومت و حدود دیده می‌شود.


گرایش دوم که حدود ۲۵٪ فقهای تراز اول امامیه در ۱۲ قرن اخیر در آن جای دارند، به عدم جواز تشکیل حکومت براساس شریعت در عصر غیبت، و جواز اجرای حدود و فرمان جهاد دفاعی در عصر غیبت در حد امکان (قدرمتیقن) برای فقها معتقد بودند.

نخستین فقیهی که این ایده را مطرح کرد، مُحمّد بن مُحمّد بن نُعمان، مشهور به ابن‌معلم اوکفرایی و ملقب به
شیخ مفید در قرن چهارم است.

او بر آن بود که اگر امکان اجرای حدود در یک دیار توسط علما فراهم باشد، اقامه حدود جایز است. مشهورترین فقهایی که کم و بیش با این نظریه همراه بودند عبارتند از:
شیخ شمس الدین محمد بن مکی عاملی نبطی جزینی معروف به شهید اول مشهور به افقه‌الفقهاء (ق۸).
زین‌العابدین علی بن احمد عاملی مشهور به شهید ثانی (ق۱۰).
ملاعبدالله بن محمود شوشتری (ق۱۰).
محمدتقی مجلسی (ق۱۱).
شیخ محمد بن حسن حُرّ عاملی معروف به شیخ حر عاملی صاحب وسایل‌الشیعه (ق۱۲).
سید بن محمدرضا، معروف به سیدعلی کاشف‌الغطاء (ق۱۳).
احمد بن محمدمهدی فاضل نراقی، مشهور به ملااحمد نراقی (ق۱۳).
شیخ محمد حسن بن شیخ باقر اصفهانی نجفی، مشهور به صاحب جواهر (ق۱۳).
میرزا محمدحسین نائینی، مشهور به میرزای نائینی (ق۱۴).
آقا سید ابوالقاسم موسوی خویی، مشهور به آیت‌الله خویی (ق۱۴).

در زمان حاضر، آیت‌الله سیدعلی سیستانی، جانشین آیت‌الله خویی، در ۱۰ سال اخیر تا حدودی از این نظریه عبور کرده و در گرایش اول جای گرفته است.
فقیه معاصر ایرانی همچون آیت‌الله گلپایگانی هم در این دسته جای دارد.


گرایش سوم که حدود ۱۰٪ فقهای تراز اول تاریخ فقه امامیه بدان تعلق دارند، به عدم جواز تشکیل حکومت براساس شریعت، عدم جواز فرمان جهاد و عدم جواز اجرای حدود مستوجب سلب حیات و قطع عضو، و جواز اجرای حدود مستوجب تازیانه هستند. این دسته از فقها معتقدند که در صورت امکان، فقها می‌توانند حدودی را اجرا کنند که مستوجب ریخته‌شدن خون نباشند.

نخستین فقیهی که این نظریه را مطرح کرد، بهاءالدین محمد بن حسین عاملی، مشهور به
شیخ بهایی، از فقهای قرن ۱۱ است. مشهورترین فقهایی که در این دسته جای دارند عبارتند از:
بهاءالدین محمد بن تاج‌الدین حسن بن محمد اصفهانی مشهور به فاضل هندی و فاضل اصفهانی (ق۱۱).
سید نعمت‌الله بن عبدالله موسوی جزایری (ق۱۲).
سیدهاشم بن سلیمان بن اسماعیل حسینی توبِلی، مشهور به علامه بحرانی (ق۱۲).
سید محمد حسن شیرازی، مشهور به میرزای شیرازی صاحب فتوای مشهور تحریم تنباکو (ق۱۳).
حسین بن محمدتقی نوری طبرسی، مشهور به محدث نوری (ق۱۳).
سید محسن امین حسینی جبل عامِلی، مشهور به علامه سید محسن امین (ق۱۳).
محمدجواد مغنیه لبنانی، مشهور به علامه مغنیه (ق۱۴).
آیت‌الله سید شهاب‌الدین مرعشی نجفی (ق۱۴).
در میان فقهای قرن ۱۵ هجری قمری، آیت‌الله حسین وحید خراسانی، به این گرایش نزدیک‌تر است.

گرایش چهارم که ۵٪ فقهای تراز اول تاریخ مذهب شیعه به  آن تعلق دارند، به جواز تشکیل حکومت بر اساس شریعت، و عدم جواز اجرای حدود و فرمان جهاد ابتدایی و جواز فرمان جهاد دفاعی معتقد هستند.

علی بن عبدالعالی جبل‌عاملی، مشهور به محقق کرکی و محقق ثانی، فقیه قرن یازدهم، بنیان‌گذار این نظریه است. او معتقد بود که فقها در صورت امکان می‌توانند براساس شریعت حکومت تشکیل دهند، اما حق اعلام جهاد ابتدایی و اقامه حدود را ندارند.

بلکه حق ولایت بر مسلمین در سایر امور شرعیه را دارند و در حوزه مجازات‌های مجرمین هم فقط جواز جاری‌کردن تعزیر با توجه به قاعده «التعزیر دون الحد» را دارند. در تعزیر هم حق ریختن خون را نداشته و مجاز به اعمال مجازات‌هایی چون حبس، نفی بلد و تازیانه را دارند.

از میان فقهایی که در این دسته جای دارند می‌توان به فقهای ذیل اشاره کرد:
محمدباقر مجلسی معروف به علامه مجلسی و مجلسی ثانی (ق۱۱).
ملا محمدتقی بَرَغانی قزوینی معروف به شهید ثالث (ق۱۲).
محمدمهدی شمس‌الدین لبنانی، مشهور به علامه شمس‌الدین (ق۱۴).
در میان فقهای قرن پانزدهم، آیت‌الله سیدصادق شیرازی، تا حدودی در این دسته جای دارد، او تا چندی پیش معتقد به تشکیل حکومت شرعی با ولایت شورایی از فقیهان تراز اول هر عصر بدون اجرای حدود بود. اما تا آن‌جا که اطلاع دارم، نقد این نظریه در جلسات بحث دو سه سال اخیر ایشان شروع شده است، و آیت‌الله شیرازی در حال عبور به گرایش نخست، یعنی عدم جواز در تشکیل حکومت، اجرای حدود و اعلام جهاد ابتدایی است.

گرایش پنجم که کاملاً جدید است و حتی یک فقیه تراز اول تاریخ تشیع هم به این نظریه معتقد نبوده و نیست، بر آن است که نه‌تنها تشکیل حکومت بر اساس شریعت توسط فقها و اجرای حدود و اعلام جهاد ابتدایی و دفاعی جایز است که حتی این امور بر فقهای جامع‌الشرایط هر عصر واجب عینی است.

دو فقیه نظریه‌پرداز این اندیشه، یعنی سیدروح‌الله خمینی و شیخ حسینعلی منتظری، هرگز در سطح فقهایی که در معرفی چهار گرایش بالا ذکر شد نبودند. نقش منتظری در نظریه‌پردازی این اندیشه، بسیار مهم‌تر از نقش خمینی بود.
منتظری بزرگ‌ترین فقیه جاعل و بدعت‌گر در تاریخ تشیع است. در مورد این مدعا ده‌ها نوشتار خواهم نوشت. تردیدی نیست که بنیان فقهی جمهوری اسلامی، نه بر کتاب کوچک «ولایت فقیه» خمینی که بر کتاب بزرگ و هشت‌جلدی «دراسات في ولايه الفقيه و فقه الدوله الاسلاميه» منتظری استوار است. به کلمه «فقه‌الدوله الاسلامبه» توجه کنید.

این عبارت نخستین جعل و بدعت از نوع خود در تشیع و بزرگ‌ترین تلاش برای ایدئولوژیک‌کردن فقه شیعه است. در تاریخ فقه شیعه، بابی تحت عنوان «فقه دولت اسلامی»! نداشتیم.

منتظری نخستین جاعل این باب در فقه شیعه است. در فقه اهل سنت البته این باب عمری حدوداً ۲۰۰ ساله دارد. آخرین کتاب مهم فقهی در دنیای اهل سنت در این باب، کتاب «فقه الدولة في الإسلام» شیخ یوسف قرضاوی است.

در یادداشت‌های بعدی در مورد بدعت‌هایی که منتظری در «فقه حدود» ایجاد کرد و مفاسدی که آن بدعت‌ها باعث شدند، بیش‌تر خواهم نوشت.


در مورد منابع این نوشتار باید عرض کنم که گرایش فقهی اکثر علمای قرون گذشته، در میان کسانی که در این امور مطالعه دارند، مشهور است. اما ریز این گرایش‌ها را از آثار و فتاوای آن فقها می‌توان استخراج کرد که بالغ بر صدها کتاب عمدتاً به زبان عربی است. البته لازم نیست که به کتابخانه‌های حوزه‌های علمیه رفت و تک‌تک آن کتاب‌ها که بعضاً نایاب و کمیاب هستند را خواند.

با نصب «نرم‌افزار جامع فقه اهل‌البیت علیهم‌السلام» در کامپیوتر می‌توان به‌راحتی موضوعات مطرح‌شده در آن کتاب‌ها را سرچ کرد.

برای فقه اهل سنت هم نرم‌افزار «مکتبه‌الشامله» وجود دارد که بیش از ۶۲۰۰ جلد کتاب فقها و محدثین و مفسرین اهل سنت از صدر اسلام تاکنون در آن هست و آن هم قابلیت جست‌وجو دارد. بسیاری از نظریات فقها در مورد حکومت، حدود و جهاد را از طریق این نرم‌افزار استخراج کرده‌ام. این نوشتار و قسمت‌های بعدی آن، در حقیقت ساده‌شده و خلاصه‌ای از یک تحقیق حدوداً ۵۰۰ صفحه‌ای است که فکر نکنم در عصر جمهوری اسلامی، امکان انتشار داشته باشد. و به‌خاطر حفظ آن مجبورم فقط در حد تیتر و توضیح ساده و خلاصه از آن در فیس‌بوک بیاورم.
©️محمد محبی

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۴۰۴

مصطفی رحیمی: چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟

بخت خواب‌آلوده ما بیدار خواهد شد دگر (حافظ)
نامه به امام خمینی
پیش از شروع مطلب باید عرض کنم که نویسنده این نامه با فتواها و نظریات آن جناب در موارد زیر نه‌تنها کاملا موافق است، بلکه تبلیغ و پیش‌برد آن‌ها را وظیفه ملی و اجتماعی و معنوی خود می‌داند:
١.تمام آن‌چه شما در مخالفت با رژیم غیرقانونی کنونی ایران فرموده‌اید.
٢.تمام آن‌چه شما در مخالفت با امپریالیسم آمریکا و هر دولت امپریالیست دیگری گفته‌اید.
٣.تمام آن‌چه شما در مخالفت با سیاست شوروی و چین و هر دولت کمونیست دیگری اظهار داشته‌اید.
۴.تمام آن‌چه شما در مخالفت با دولت صهیونیستی اسرائیل و موافقت با حقانیت مبارزه مردم فلسطین فرموده‌اید.
نکته آخر را از آن لحاظ می‌گویم که من برخی از آثار سارتر را ترجمه یا تفسیر کرده‌ام. اما هم‌چنان که پیش از این نیز به‌صراحت گفته‌ام، با نظر سارتر درباره اسرائیل بکلی مخالفم.
زائد است بگویم که نویسنده این نامه شیعی و شیعی‌زاده است. و نه‌تنها همواره احترام اصول ادیان و مذاهب را در نوشته‌های خود حفظ کرده‌است، بلکه به‌شرحی که خواهد آمد، دوام جامعه را بدون رکن معنویت و روحانیت محال می‌داند.

آن‌چه موجب شد این نامه را به‌عنوان آن جناب بنویسم، احترام شدید من نسبت به شماست. احترامی بی‌شائبه، نه بر مبنای احساسات و قهرمان‌پرستی، بلکه بر مبنای تفکر. شما در وضع و حالی که هیچ‌کس دیگر نمی‌توانست، هم سخن‌گوی ملت زجرکشیده ایران در برابر رژیم سراسر فساد کنونی شدید، و هم صدای خود را در برابر دولت‌های بزرگ ستم‌کار بلند کردید.

شما با رهبری خردمندانه خود پایه‌های رژیم سفاکی را که تمام دولت‌های روی زمین از غرب و شرق به تحکیم‌اش می‌کوشیدند، چنان به‌سرعت و شدت لرزاندید، که امروز چون منی قادرم این نامه را داخل کشور ایران بنویسم و به‌دست شما برسانم.

در حالی که تا چندی پیش، محال بود هیچ‌کس حتی به بهای جان، حرف خود را بزند، زیرا پیش از آن که حرف‌اش به‌گوش مخاطب برسد، به‌دست جلادان یا نابودشده‌بود، یا سخن‌اش در میان سلول‌های زندان گم می‌شد.

اجازه می‌خواهم پیش از این در این باره چیزی نگویم، و ادامه آن‌را به بعد موکول کنم، زیرا تجزیه و تحلیل همه این عوامل و سخن از شخصیت و تأثیر شما، فرصتی دیگر و بیش‌تر می‌خواهد.


وآنگهی آن‌چه نوشتن این نامه را موجب شد، این‌ها نیست، نکته‌هایی است که تا آن‌جا که من می‌دانم تاکنون کسی از داخل کشور آشکارا به‌شما ننوشته است.

مشکل هنگامی آغاز شد که برخی از طرف‌داران مسئله جمهوری اسلامی را به‌عنوان خواست کلیه مردم این مملکت مطرح کردند. من به‌عنوان نویسنده و حقوق‌دان (هر دو را با فروتنی عنوان می‌کنم) با جمهوری اسلامی مخالفم، و دلائل مخالفت خود را صمیمانه با شخص شما در میان می‌گذارم، زیرا در مورد کم‌و‌بیش مشابه، چنین می‌پندارم که
گفت‌وگو با شخص مارکس آسان‌تر از از گفت‌وگو با مارکسیست‌هاست. علاوه بر این به‌علل زیر مخاطب این نامه فقط شما می‌توانید باشید:

الف.سال‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که راه رهایی بشر، تلفیق دو اندیشه است: دموکراسی و سوسیالیسم، که هر دو ظاهرا از غرب آمده‌اند. اما معناً همه ملت‌ها و همه فرهنگ‌ها در تکوین آن هر دو سهم داشته‌اند.

امروز آن‌چه
دموکراسی را از رمق انداخته، سرمایه‌داری است و آن‌چه سوسیالیسم را به فساد کشانده، قدرت عجین‌شده با کمونیسم است. پس تلفیق سوسیالیسم و دموکراسی کار آسانی نیست، و رسالت آن به‌عهده همه اندیش‌مندان و همه ملت‌هاست.

باید اضافه کنم که تاکنون در همه نهضت‌ها، افراد مردم به‌طور دردناکی از تحقق بخشیدن به اندیشه‌ها معاف شده‌اند، و ریشه بسیاری از مصائب در همین است: از دموکراسی بسیار سخن گفته‌اند، اما عده‌ای محدود، همیشه مردم خرده‌پا کنار بوده‌اند.

 البته به میدان کشیده شده‌اند. اما هیچ‌گاه طرف گفت‌وگو نبوده‌اند. یعنی کسی نظرشان را نپرسیده، یا اگر پرسیده، در پرورش آن اقدامی نکرده‌است.


باز اندیشیده‌ام که اگر دموکراسی و سوسیالیسم در فضائی از اخلاق و معنویت به‌هم نپیوندند، ترکیب‌ِشان پیوندی انسانی نخواهد بود.

خوب می‌دانید که در محیط مختنق ایران، بیان کامل و رسای این مطالب محال بود. ناچار آن‌ها را دست‌و‌پا شکسته در کتاب‌هایم نوشته‌ام. امروز می‌خواهم از روحانیت و معنویت شما کمک بگیرم.


ب. ا
ختناق دهشت‌ناک ٢۵ ساله اخیر، همه اجتماعات سیاسی مفید را از هم پاشید، و همه قلم‌های حق‌گوی را شکست. ستم‌های بی‌کران رژیم در حق ملت از حد هر مهاجم اشغال‌گری گذشته است.

افشای دلیرانه این ستم‌ها از جانب شما، و مبارزه شما با آن، امروز همه نظرها را متوجه شخص شما کرده‌است. به‌طوری‌که امروز بارگران رهبری سیاسی و رهبری روحانی هر دو بر دوش شماست. این امر به همان اندازه که پرافتخار است، مسئولیت‌آور نیز هست.


پ.
به علل بالا شما تنها کسی هستید که اگر به‌جای جمهوری اسلامی، اعلام جمهوری مطلق کنید، یعنی به‌جای حکومت عده‌ای از مردم، حکومت و حاکمیت جمهور آنان را بپذیرید، نه‌تنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد کرده‌اید، بلکه در قرن مادی‌گرای ما (نه به‌معنای فلسفی، بلکه به معنای نفی معنویت) به روحانیت و معنویت، بعد عظیمی بخشیده‌اید. و تاریخ مقام شما را در ردیف گاندی و شاید بالاتر از او ثبت خواهد کرد.

زیرا مسئله اصلی قرن ما، ساقط‌کردن حکومتی فاسد و خادم بیگانه نیست، این کار با همه اهمیت درجه اولی که امروز برای ما ایرانیان دارد، مسئله‌ای جهانی نیست. مسئله درجه اول جهانی (که با فاصله پس از سقوط رژیم برای ما نیز مسئله درجه اول خواهد شد) آن است که قرن بیستم، پس از ترورشدن گاندی، معنویت مجسم خود را از دست داده‌است. اگر شما هم‌چنان از شعار جمهوری اسلامی طرف‌داری کنید، آن تز مشهور ماتریالیستی (به‌معنای فلسفی آن) را جان بخشیده‌اید که اعلام می‌دارد تاریخ مدون، تاریخ جنگ‌های طبقاتی است؛ و اگر گفته شود که آیت‌الله خمینی می‌خواهد طبقه یا قشر روحانی ایران را در حکومت، جانشین طبقه یا قشر دیگری کند، چه جوابی خواهید داد؟ و در این صورت کجاست آن معنویت و اخلاقی که قرن ما در جست‌وجوی اوست؟


ت.
اگر شما حاکمیت مطلق ملت را بپذیرید، مردم ایران که تاکنون تقریبا در همه قیام‌های خود بالمآل شکست خورده‌اند، و پس از قرن‌ها می‌توانند نفسی به‌راحتی بکشند، و در فردای پیروزی جشنی دوگانه (سقوط استبداد سیاه و استقرار حکومت مردم) برپا سازند.

ث.
چند قرن است که غربیان می‌گویند و باز می‌گویند (و طرفه آن‌که این بحث در سخن متفکران «کمونیسم اروپایی» صیغه تازه‌ای یافته است) که ملت‌های مشرق‌زمین لیاقت آزادی و دموکراسی بی‌قید و شرط را ندارند و همیشه باید در پای عَلَم خودکامه‌ای سینه بزنند. باید به این یاوه‌ها در میدان عمل پاسخ داد. هندیان بطلان این ادعا را ثابت کردند، آیا نوبت ایران نرسیده است؟

ج.
سه هزار سال حکومت استبدادی و ۲۵ سال اختناق مطلق، در وجود همه ما (جز نوابع) دیو مستبدی پروارنده است که خواه‌ناخواه بر قسمتی از اعمال و اندیشه‌های ما سایه می‌اندازد.

چنین است که نه‌تنها توده مردمان نیازمند تربیت و آموزشی تازه‌اند بلکه هر یک از ما نیز نیازمند چنین پرورشی هستیم. اگر این کار صورت نگیرد، چیزی در عمل تغییر نمی‌یابد.
تعصب جای تفکر را می‌گیرد، مردم به‌جای تقویت استعداد‌های نهفته خود، متوجه تقویت رهبران خواهند شد.

چیزی که بالمآل آنان را زبون و خطرپذیر می‌سازد. بنابراین ما به تربیتی همه‌جانبه در سطح سیاسی و فرهنگی نیازمندیم که همه دستاوردهای قدیم و جدید جهان فرهنگ را برای‌ِمان مطرح کند و بیالاید.

این همه جز در پرتو دموکراسی مطلق و کامل، محقق نخواهد شد. و اگر روحانی بزرگی رهبر چنین جهادی نشود، از چه کسی باید انتظار داشت؟


به همه این دلائل اکنون سفره دل را به پیروی از سنت‌های گران‌بهای اسلام در حضرت شما می‌گسترم، و می‌گویم که به چه دلائلی با جمهوری اسلامی مخالفم.


١. انقلابی که ایجادشده و در عظمت آن دوست و دشمن موافقند، مربوط به همه مردم ایران است (به‌سهولت می‌توان با این توافق رسید که عده‌ای دزد خادم بیگانه مدت‌هاست هویت ملی خود را از دست داده‌اند) هر انقلابی دو رکن دارد که هیچ‌یک بی دیگری منشاء اثر نمی‌تواند بود.

اول مردمی که باید انقلاب کنند، دوم، رهبر یا رهبرانی که باید لحظه مناسب را تشخیص دهند و با اعلام شعارها و رهنمودهای مناسب انقلاب را هدایت کنند.

رکن دوم، در قسمت اعظم متعلق به شماست، ولی درباره رکن اول چه باید گفت؟ و چرا باید در ساختن ایران آینده، رای آزادانه ملت را نپرسید؟ آیا می‌توان ادعا کرد که همه شهیدانی که در سال‌های سیاه با خون خود نهال انقلاب را آب‌یاری کردند، طرف‌دار جمهوری اسلامی بوده‌اند؟ آیا می‌توان ادعا کرد که همه زندانیان سیاسی که با زندگی و شرف خود، مقدمات آزادی ایران را فراهم آوردند، دارای ایدئولوژی مذهبی بودند و هستند؟ آیا می‌توان ادعا کرد که همه کسانی که هر روز به بهای جان یا شرف یا آزادی با زندگی خود مبارزه را ادامه می‌دهند، یک‌پارچه طرف‌دار چنین نظری هستند؟


سخن کوتاه: حماسه‌ای که ایجادشده، مربوط به همه ملت ایران است، پس کار منطقی و درست و عادلانه آن است که فقط مهر ملت بر آن باشد و بس. و هر کاری دیگر امری عمومی را اختصاصی خواهد کرد.

٢. آن‌چنان که من می‌فهمم، جمهوری اسلامی یعنی آن‌که حاکمیت متعلق به روحانیون باشد. و این برخلاف حقوق مکتسبه ملت ایران است که به بهای فداکاری‌ها و جان‌بازی‌های بسیار این امتیاز بزرگ را در انقلاب مشروطیت به‌دست آورد که «قوای مملکت ناشی از ملت است». این راه از نظر سیاسی و اجتماعی و حقوقی راهی است برگشت‌ناپذیر. البته ملت حق دارد همیشه برای تدوین قانون اساسی بهتر و مترقی‌تری قیام و اقدام کند، اما معقول نیست که حق حاکمیت خود را به‌هیچ شخص یا اشخاصی واگذارد.


دلیل این امر را باید در نوشته‌های ۲ قرن پیش روس جست. بدین‌گونه
قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاکمیت ملی به بحث «ولایت‌شاه» و «ولایت فقیه» پایان داده است. (١)

٣- به دلایل بالا جمهوری اسلامی با موازین دموکراسی منافات دارد. دموکراسی به‌معنای حکومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید کند، به اساس دموکراسی (جمهوری) گزند رسانده است.

بدین‌گونه مفهوم جمهوری اسلامی (مانند مفاهیم دیکتاتوری صالح‌ـ‌دموکراسی بورژوایی‌ـ‌آزادی در کادر حزب…) مفهومی است متناقض.

اگر کشوری جمهوری باشد، برحسب تعریف، حاکمیت باید در دست جمهور مردم باشد. هر قیدی این خصوصیت را مخدوش می‌کند. و اگر کشور اسلامی باشد، دیگر جمهوری نیست، زیرا مقررات حکومت از پیش تعیین شده‌است و کسی را در آن قواعد و ضوابط، حق چون‌وچرا نیست.

این امر چنان بدیهی است که وقتی کمونیست‌ها خواستند فقط اصطلاح دموکراسی را از تابوتی که خود برایش ساخته بودند بیرون آورند. به خود اجازه ندادند که عبارت «دموکراسی کمونیستی» را به‌کار برند، بلکه عبارت دموکراسی توده‌ای را عام کردند که باز هم همان عیب را دارد. (٢)


۴- مرا می‌بخشید که به لقمان حکمت می‌آموزم. اما در طول تاریخ موارد بسیار پیش آمده است که بزرگان از ایراد خُردان نکته‌ها فرا گرفته‌اند. پس اجازه می‌خواهم بگویم که عنوان‌کردن جمهوری اسلامی در زمان ما با روح دموکراسی‌گونه‌ای که در زمان حضرت محمد(ص) و خلفای راشیدین برقرار بود منافات دارد.

زیرا مسائل معیشتی، در نتیجه سیاسی جهان در تحول مدام است.
می‌پرسم که یک حکومت اسلامی، مسائل پیچیده اقتصادی و حقوقی و آزادی‌های سیاسی را با کدام قواعد و ضوابط حل خواهد کرد؟ مسلما جواب شخص شما این است که بر اساس تحول زمان، اما همه سخن در این است که اگر پس از ۱۲۰ سال عمر شما، جانشین شما گفت که می‌خواهد این مسائل را صرفا با قواعد و ضوابط قرن‌ها پیش حل کند. (چنان‌که هم‌اکنون بیش‌تر افراد ساده‌دل و عده‌ای از طرف‌داران صاحب‌نام طرف‌دار جمهوری اسلامی چنین می‌گویند) تکلیف چیست و با استناد به کدام اصلی می‌توان بدیشان پاسخ گفت؟

۵. اگر برای حکومتِ مردم از پیش قواعد و ضوابطی تعیین کنیم، در آن‌چه مربوط به مردم است، خواه‌ناخواه خود مردم را کنار گذاشته‌ایم. در مسائل دینی تعیین روابط انسان با خدا کار آیات عظام است و دیگران را در آن حقی نیست. رفع ظلم و عدوان نیز وظیفه شرعی آنان است. اما تعیین قواعد و ضوابط معیشتی مردم با خود مردم است و تکرار کنم، کدام مسئله معیشتی است که از جنبه سیاسی عاری باشد؟ و برای حل این امور چه کسی از مردم شایسته‌تر؟

مردمی که با خون خود بزرگ‌ترین حماسه تاریخ ایران را آفریدند، چرا به هنگام تعیین سرنوشت خود کنار گذاشته شوند؟ خواهم گفت که چرا رای‌گیری همراه با پیشنهاد قواعد و ضوابط قبلی آزادی رای‌دهندگان را محدود خواهد کرد.


۶.شایسته مقام روحانیت آن است که خود را به مقام سیاسی نپالاید. «
از شیر حمل خوش بود و از غزال رم» مقام سیاسی یعنی قدرت سیاسی، و قدرت فی‌نفسه و بالضروره فسادآور است، مگر آن‌که در جنبه اعتراض باشد. این نکته را مارکس و لنین و مائو به غفلت سپردند. امید که شما از این بحث آسان نگذرید. مسیحیت تا هنگامی که در جبهه اعتراض بود، افشاگر ستم بود، اما همین‌که بر سریر قدرت تکیه کرد& زاینده پاپ‌ها شد. روحانیت، جهان پاکی و صفا و رفع ستم است، و قدرت سیاسی، جهان آلودگی و ستم. پس می‌توان گفت که روحانیت با آلوده‌شدن به قدرت سیاسی، خود را از روحانیت خلع می‌کند و این در یغی مضاعف است: یکی این که حق حاکمیت را که متعلق به همه خلایق است، از آن خود کرده و دیگر آن‌که مقام روحانی و معنوی را که هر جامعه‌ای بدان نیازمند است، نابود می‌کند. (٣)

این که گفته‌اند: «قدرت فساد می‌آورد و قدرت مطلق فساد مطلق» حقیقتی است ماسوای سوءنیت یا گم‌راهی زمام‌داران. در واقع در این بحث زمام‌داران دزد و خادم بیگانه اصولا مورد نظر نیستند. هم‌چنین گم‌راهانی چون هیتلر و موسولینی که دزد نبودند، اما جهان‌بینی خطائی داشتند، نیز از دایره این بحث بیرون‌اند.


سخن بر سر سیاست‌مداران با حسن‌نیت و دل‌سوز مردمی است (مانند روبسپیر، لنین، مائو و دیگران) که با حسن‌نیت تمام و مردم‌دوستی تمام، قدرت سیاسی را در دست خود یا طرف‌داران خود می‌گیرند، و صرف وجود همین قدرت ـ نبودن مخالف ـ لزوم به کرسی‌نشاندن ضوابط و قواعد معین و تعیین‌شده از پیش ـ کارشان را به تباهی می‌کشاند.

در این فرض مهم نیست که قدرت به‌طور مستقیم و یا غیر‌مستقیم اعمال شود. اگر مخالف در این قدرت حق چون‌وچرا نداشته باشد، کار تمام است. راز این تباهی آن است که چون مخالف خاموش است و چون قواعد معین است، و چون هر فرد و گروهی جایزالخطاست، فرد یا گروه حاکم از خطائی به خطای دیگر می‌لغزد.

اگر امروز احزاب دموکرات مسیحی در همه‌جا با ستم‌گران همکاری می‌کنند، علت آن نیست که مسیح یا قدیسین عیسوی طرف‌دار ستم بوده‌اند. علت آن است که این احزاب دچار قواعد و ضوابط دگم‌شده خویش‌اند. افلاطون چنین می‌پنداشت که با حکومت فیلسوفان، کلید جادویی سعادت اجتماعی به‌دست می‌آید. اما بیش از یک قرن است که گروهی از متفکران بر شرق و غرب فرمان می‌رانند. اما چون پاس جمهور مردم را نمی‌دارند، حکومت‌ِشان هیچ یک از آرزوهای افلاطون را برنیاورده است.

وآنگهی هر جامعه به اخلاق و معنویتی نیازمند است که بی وجود آن، زندگی آدمی با زندگی بهائم تفاوت چندانی ندارد. غربی‌ها کوشیده‌اند با ایجاد مقامی غیرمسئول در راس قوای سه‌گانه حکومت، مرجعی معنوی ایجاد کند که دور از قدرت سیاسی نیاز جامعه را از نظر وجود مقامی معنوی ارضاء کند. اما در تحقق این آرزو شکست خورده‌اند، زیرا این مقام، یا مانند ملکه انگستان وجودی کاملا عاطل و باطل از آب درآمده‌است، یا مانند رؤسای جماهیر آمریکا و فرانسه قسمتی از قدرت سیاسی را در دست دارد و ناچار دیگر نمی‌تواند قدرتی معنوی باشد.

و ما که در ایران این مقام را به‌صورت مرجع روحانی از دیر‌باز داریم، چرا چنین آسان و ارزان از دست بدهیم؟ 
اگر روحانیت کار تبرعی نکند، این‌کار را از چه کسی باید انتظار داشت؟ اگر شما کار مردم را به مردم وانگذارید، به‌سراغ که باید رفت؟ میشل فوکو، فیلسوف معاصر فرانسوی که انقلاب اخیر ایران، او را به وطن ما کشاند، می‌نویسد: «ایرانی‌ها حتی به قیمت جان خود در جست‌وجوی چیزی هستند که ما، ما دیگران، پس از رنسانس و بحران‌های بزرگ مسیحیت امکانش را فراموش کرده‌ایم. آن چیز روحانیت سیاسی است. می‌بینیم که فرانسویان بر این گفته می‌خندند، ولی می‌دانم که بی‌هوده می‌خندند.»

فرانسویان آزادند که به گفته فیلسوف خود بخندند یا نخندند، ولی ما ایرانیان بیاییم و گفته او را به این اعتبار که متضمن تجلیل بزرگی از ملت ایران است، جدی بگیریم، یعنی حکومت را روحانی کنیم، نه این‌که روحانیت را به حکومت برسانیم و با این کار آنان را به‌صورت صنفی درآوریم در شمار سایر صنف‌ها.


در این سال‌ها درباره قدرت نفی تشیع، یعنی نیروی اعتراضی و ضد دولتی آن زیاد سخن رفته است. اما این نکته که به مسامحه گذرانیده شده‌است که همین نیروی انقلابی هنگامی که در زمان صفویان به قدرت سیاسی آلوده شد، دیگر آن توان را نداشت که صفویان را از نظر معنوی بر سایر سلسله‌های سلاطین امتیازی ببخشد.

 چنین است، تا به امروز سرنوشت تمام ایدئولوژی‌های انقلابی، که تا زمانی که در جبهه مخالف دولت، جنبه اعتراضی داشته‌اند. انقلابی بوده‌اند و همین که به حکومت رسیده‌اند، دچار تباهی شده‌اند، اشکال کار در کجاست؟ در آن‌جا که فراموش کرده‌اند که قدرت سیاسی فقط در صورتی تباه‌کننده و فسادانگیز نیست، که واقعا در دست
تمام مردم باشد.

در حقیقت قدرت سیاسی توده سمی است که اگر به شماره افراد کشور تقسیم شد، و میان همه آنان تقسیم کردید، خصوصیت داروئی شفابخش دارد. هر گروهی که سهم دیگران را به‌خود اختصاص داد، هم دیگران را از دارو محروم کرده، و خود را مسموم ساخته است.

 اگر روحانیت کنونی ایران، این توده سم را به‌خود اختصاص دهد سرنوشتی بهتر از اقران خود ندارد. کار روحانیت نباید آن باشد که مستقیم یا غیرمستقیم حکومت کند. کارش باید آن باشد که در جوار وظیفه الهی و اختصاص خود، در این امر
نظارت کند که حق به حق‌دار برسد، و چه حقی مهم‌تر و برتر از حاکمیت ملی؟

درواقع اگر این حق به همه افراد کشور رسید، سایر حقوق نیر رسیده است. والا جمهور مردمان در حکم بردگانی خواهند بود که اگر حاکم (یا گروه حاکم) حسن‌نیت داشته باشد، از راه لطف و مرحمت نان و آبی، صدقه‌وار، به ایشان می‌رساند، والا فلا.


اگر در قضیه تحریم تنباکو، انقلاب مشروطیت، روحانیت خدمات ارزنده‌ای به ملت و پیش‌برد حقیقت و معنویت کرد، از آن‌رو بود که بیرون از گود قدرت سیاسی بود، یعنی در جبهه اعتراض قرار داشت.

در زمان نهضت ملی دکتر مصدق، یک روحانی که خواست در اعمال قدرت سیاسی سهیم باشد، خدمت خود را در میان راه رها کرد. 
عده‌ای از روحانیون می‌گویند: ما نمی‌خواهیم زمام‌دار باشیم بلکه می‌خواهیم در وضع قوانین و اجرای عدالت نظارت کنیم. می‌پرسم: این نظارت‌ها به چه صورتی خواهد بود؟ اگر نظارت بیرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستری باشد (مانند نظارت نویسندگان در کشورهای دمکراسی در کار دولت، البته با اعمال نظر روحانی) این کار به بهترین صورت خود در جمهوری مطلق میسر است، پس چنین کسانی منطقا باید حاکمیت بی‌قیدوشرط ملت را بپذیرند و در راه تحقق آن بکوشند، و یس از آن‌که حکومت ملی مستقر شد، طبیعی‌ترین امور، نظارت معنوی کسانی است که خود در ایجاد آن بزرگ‌ترین سهم را داشته‌اند.

باید به مردم اعتماد کرد. و اگر منظور از نظارت‌داشتن،
حق وتو در قوه قانون‌گذاری یا اعمال اختصاصی قضاوت است، این امر با موازین جمهوری مغایرت آشکار دارد.

بدیهی است که در حکومت دمکراسی، اولا روحانیون مانند هر گروهی دیگر از افراد ملت، به‌نمایندگی مجلس و قضاوت و وزارت و صدارت خواهند رسید، و اگر نظر اکثریت مردم را جلب کردند، اکثریت مجلس نصیب آنان خواهد شد.

باید گفت کسانی در قوای مملکتی (قانون‌گذاری، قضائی، اجرائی) حق شرکت اختصاصی می‌خواهند، که مطمئن‌اند از راه‌های دموکراتیک به این قوا دسترسی نخواهند یافت.

گاندی پیشوای ملی و مذهبی هند، از آن رو چنین مقامی یافت که در آزادکردن هند فعالانه شرکت کرد، اما طالب شرکت در قدرت سیاسی به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم نبود. بدین‌گونه بود که صاحب بزرگ‌ترین نیروی معنوی قرن بیستم تا به امروز شد. و نیز در سایه دموکراسی مطلق بود که هند در جهان کنونی بدین مقام معنوی و فرهنگی رسید. (۴)


شما چون گاندی در آزادی ایران سهم بزرگی دارید. دنباله منطقی این خدمت آن است که خانهٔ از دزد نجات‌دادهِ را به صاحبان اصلی‌اش بسپارید و باز هم نظارت فرمایید که اگر کسی از جاده صواب خارج شده به افشاگری بپردازید.


بی‌آنکه قصد مقایسه در میان باشد، لازم به یادآوری است که سال‌ها پیش، ارتش ترکیه حکومت را از دست متجاوزان بیرون آورد، ولی پس از پیروزی، حکومت را به غیرنظامیان سپرد و خود به سربازخانه بازگشت.

آیا هوای پاک روحانیت فاقد چنین کششی است؟ و باز در زمینه‌ای دیگر لازم به یادآوری است که لنین نیز روسیه را از ستم تزارها نجات داد، اما به‌جای آن‌که حکومت را به مردم روسیه بسپارد، به گروه خویش،
حزب بلشویک سپرد. دنباله منطقی این غصب حاکمیت ظهور استالین بود و قتل‌عام همه افراد با حسن‌نیت حزبی و سپس انبوه جنایت‌ها و فرهنگ‌کشی‌ها و خودسری‌ها.

فراموش نکنیم که اتحاد جماهیر شوروی نیز از آغاز (چنان که از نامش پیداست) جمهوری بود. اما چون این جمهوری بر اساس ضوابط و قواعد قبلی بنا شده بود، کلمه جمهوری در نجات ماهیت جمهوری معجزی نکرد.

فراموش نکنیم که استالین نیز نه دزد بود، و نه بیگانه‌پرست. نه قمار‌خانهدار و نه وطن‌فروش. سخن در نهاد و تشکیلات است که بتواند کشوری را نجات دهد.

در این مورد نه فرد، هر قدر مهم باشد ـ می‌تواند معجزی بکند، نه گفته‌ها و شعارهای دل‌نشین و نه احساسات برانگیخته‌شده، این‌ها تا هنگامی که جنبه تخریبی داشته‌باشد، بسیار مفید است و هنگامی که سازندگی آغاز شد، بسیار مضر.

صمیمانه امیدوارم که دستگاه روحانیت همیشه مانند این اواخر بیدار و هشیار باشد. به‌خصوص که از هم‌اکنون فرصت‌طلبان غیرروحانی (که در همه‌جا هستند) بیش از آیات عظام سنگ جمهوری اسلامی را به سینه می‌زنند و طرفه آن‌که ایشان مخالفت شما را با امپریالیسم آمریکا و انگلستان، هر یک علی قدر مراتبهم تندروی، می‌دانند. تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل.

اینان در همه نهضت‌ها و حزب‌ها و جمعیت‌ها حضور بالفعل داشته‌اند و دارند. و چون حراف و مغلطه‌گر و آب‌زیرکاه و مزور و دروغ‌زن و دغل‌اند، شناختن و راندن‌ِشان محال است. چنان‌که از دیرباز حکومت‌های اسلامی را نیز آلودند.

اکنون می‌پرسم در محدوده ضوابط و قواعد اسلامی، چه تضمینی است که بار دیگر معاویه‌ها بر علی‌ها، یزیدها بر حسین‌ها و عباسیان بر مسلم‌ها چیره نگردند؟


خود شما پذیرفته‌اید که هیچ‌یک از جمهوری‌های اسلامی امروز الگوی حکومت آرمانی نمی‌تواند بود. شما خود هیچ‌یک از آن‌ها را برای اقامت موقت (حتی موقت) انتخاب نکردید. از نظر اقتصادی و اجتماعی، نیز بازگشت به گذشته ممکن نیست. گویا قصد دارید با توجه به شخصیت بارز خود، به این کالبد کهن حیات نوی بدهید.

اما باید عرض کنم که حسن‌نیت و شخصیت شما نمی‌تواند در اصلاح نهادهای غیردموکراتیک معجزی بکند. باز هم قصد مقایسه در میان نیست، اما از نظر ذکر شواهد تاریخی می‌گویم که شخصیت حماسی و روحانی حسین (ع) در اصلاح نهادهای یزیدی تاثیری نکرد.

در مقیاسی دیگر شخصیت ابومسلم در تشکیلات فرعونی بنی‌عباس خللی ایجاد نکرد، و شخصیت لنین مانع از دیکتاتوری کمونیسم نشد.

در اهمیت نهادهای دموکراسی همین بس که سال‌ها و سال‌ها تا هنگامی که مردم جهان می‌پنداشتند که دموکراسی از سوسیالیسم جدا نخواهد شد، جاذبه مارکسیسم جهان را زیر نفوذ داشت، اما همین‌که با محاکمات مسکو، این جدائی بر همگان آشکار شد و باحراز سلطه‌جوئی بزرگ کمونیستی، مارکسیسم روز‌به‌روز جاذبه خود را برای روشن‌بینان از دست داد.


از خدمت شما به کشور و خدمات روحانیون به نهضت مشروطه و خدمت آیت‌الله شیرازی در قضیه تحریم تنباکو هرچه بگوییم، کم گفته‌ایم. اما این‌را نیز فراموش نکنیم که در طی قرون متمادی در ایران و سایر کشورهای اسلامی، با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوی، ستم‌های بی‌شمار، گاه با سکوت، گاه با تائید این صاحبان فتاوی صورت گرفته است.

پس باید به‌دنبال نهادها و تشکیلاتی بود که ضمن پاسخ‌گوئی به نیازهای اقتصادی و اجتماعی این قرن، راه را بر تباهی ببندد. و آن هیچ نیست جز جمهوری مطلق، و بی‌هیچ قید و شرطی.

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

تکرار کنم که قواعد معیشتی اسلامی (سیاسی‌اقتصادی‌اجتماعی) برای حل بحران‌های امروزی کافی نیست. و باز تکرار کنم که این نظر موجب نمی‌شود که من رسالتی را که روحانیون از نظر تبلیغ مسائل الهی و دینی و نیز رسالت رفع ستم و افشاگری‌های اجتماعی و نیز تبلیغ اخلاق و معنویت به‌عهده دارند انکار کنم.

نویسنده این نامه نه‌تنها منکر این‌همه نیست، بلکه آن‌ها را ارج بسیار می‌نهد. و تردید نیست که در دموکراسی فردای ایران، ملت همه این مواهب را قدر خواهد شناخت و در پیش‌بردش خواهد کوشید. اما با بنیادهای انسانی و جهان‌شمول دموکراسی و سوسیالیسم چه باید کرد؟


مثلا در این‌که در یک کشور آزاد و خودمختار که عقل سلیم بر آن حکم‌فرماست نباید قمارخانه وجود داشته باشد تردیدی نیست، ولی حکیمی مانند شما خوب می‌داند که قمار واقعی در بانک‌ها و مؤسسات اقتصادی و بورس‌ها صورت می‌گیرد. چه تضمینی هست که جمهوری اسلامی این قمارهای واقعی را از میان خواهد برد، و راه را بر سوسیالیسمی انسانی خواهد گشود؟

از نظر حل مشکلات اقتصادی، مارکسیسم هیچ عیبی ندارد، جز این‌که با قواعد و ضوابط پیش‌ساخته به میدان می‌آید. هنگامی که جمهوری اسلامی بخواهد با همین سلاح به میدان بیاید، چگونه بدان پاسخ می‌دهد؟ خواهید فرمود مارکسیسم با زور به میان اجتماع می‌آید و ما با اقناع. من تردیدی ندارم که شخص شما راست می‌گویید اما باز به این مسئله برمی‌گردیم که در صحنه اجتماع تضمین‌های نهادی لازم است نه شخصی.


همچنین است مسائل مربوط به مبانی دموکراسی. باز هم بر حکیمی مانند شما پوشیده نیست که نهاد دموکراسی، نهادی بیرون از قواعد اخیر پرورده‌شده است. چرا خود را از این دست‌آورها محروم کنیم؟

تردید ندارم که شما همه این‌ها و بسیار چیزهای دیگری را بسی به‌تر از من می‌دانید، ولی نگفتن آن‌را گوییا مصلحت وقت می‌بینید.

می‌خواهم عرض کنم که هیچ مصلحتی برتر از ابراز حقیقت نیست و از آن گذشته با رشدی که از نظر سیاسی ملت ایران در این اواخر یافته‌است، بالاترین مصلحت بازگفتن عین حقیقت است.


بار دیگر به بحث درباره آفتی به‌نام قدرت برگردم. این آفت چنان است که تفاوت اسلام با مسیحیت و هر دین دیگر را آن‌جا که مربوط به حکومت است، به‌یک‌باره می‌شوید. چون اسیدی که چند فلز متفاوت، همه را در خود حل می‌کند. امپراتوری عثمانی بدان سبب که اسلامی بود، امتیازی بر سایر امپراتوری‌ها نداشت. در تاریخ قدیم‌تر عباسیان بدان سبب که اسلامی بودند، معنوی‌تر از ساسانیان نبودند و صفویان بدان سبب که شیعه بودند، امتیازی بر هخامنشیان نداشتند. سلاطین عثمانی، به‌نام خلیفه حکومت می‌کردند.

ناصرالدین‌شاه
نیز خود را پادشاه اسلام‌پناه می‌دانست. پس چه به‌تر که یک‌بار برای همیشه معنویت اسلام را چون ارزشی برین از قواعد حکومتی و معیشیتی جدا کنیم و با این کار با حفظ و رواج معنویت شیعی، راه را برای ورود دستاوردهای دموکراسی و سوسیالیسم و پالایش آن‌ها و ارزش‌گذاری آن‌ها (و نه قبول بی‌چون‌وچرای قاعده‌ای که در جای دیگر معتبر است) باز بگذاریم.

کسانی می‌گویند که روحانیت می‌خواهد در قواعد کهنه، با‌توجه به پیش‌رفت‌های قرون اخیر اصلاحی به‌وجود آورد. اگر این اصلاحات در چارچوب ضوابط معیشتی و حکومتی اسلامی باشد، به دلائلی که عرض شد سرنوشتی بهتر از «رفرم» مسیحیت نخواهد داشت.

امروز کشیش‌های پروتستان، از نظر سیاسی مترقی‌تر از کشورهای کاتولیک به‌شمار نمی‌آیند.


اضافه بر این مراتب، رفراندم بلافاصله پس از سقوط رژیم استبدادی (اگر لازم باشد) مفید است. اما برای خواستن عقیده مردم درباره حکومت آینده ـ با تصریح صفت خاص یا با حفظ قواعد و ضوابط معین ـ یک‌سره خطاست، به دلائل زیر:


اولا. این نوع رای‌گیری به گذرانیدن قراردادهای نفتی و کنفوانسیون‌های یک‌جانبه (مانند آلمان به کنفوانسیون وین درباره مصونیت‌ها، که شخص آیت‌الله خمینی بر تصویب آن اعتراض کردند) از مجالس مقننه بی‌شباهت نیست، با یک ماده «واحد» قراردادی را که کم‌تر کسی از کم‌وکیف آن خبر دارد، از تصویب می‌گذارنند. استفاده از این شیوه شایسته مقامات روحانی نیست.


ثانیا. عبارت «جمهوری اسلامی» اصطلاحی است بسار مبهم که هر کس از آن برداشتی منطبق با افکار خود دارد. به طوری که کم‌تر دو نفری می‌توان یافت که از آن استنباط واحدی داشته باشند.


ثالثا. ملت ایران که سه هزار سال است در استبداد مدام و ۲۵ سال است که در مختنق‌ترین سکوت‌ها به‌سر می‌برد، از نظر فکری آن آمادگی را ندارد که بتواند در امری چنین مهم تصمیم آنی بگیرد.

 آینده‌سازی کار مشترک فرزانگان ملت و خود ملت است. در سال‌های سیاهی که گذشت، رابطه فرزانگان (متفکران، روشنف‌کران، نویسندگان، هنرمندان) با ملت کاملا قطع بود. فرزانگان را یا کشتند یا تبعید کردند، یا به ترک اجباری خانمان واداشتند، یا در سیاه‌چال محبوس کردند، یا مجبور به سکوت‌ِشان کردند.

سانسوری استالینی (که به کمک شاگردان پیشین استالین تحمیل شد) امکان هیچ‌گونه روشن‌گری و افشاگری نمی‌داد. ملت که باید سخن همه فرزانگان خود را بشنود، تا بعداً بتواند بانگ شوم تملق را در پست‌ترین صور خود بشنود [کذا]. تنها گروهی که حق سخن تمام داشت، مشتی خائن و متملق و بیمار روانی و بیگانه‌پرست بودند.

 سخن حق یا کم بود یا گم. تنها در این اواخر یکی دو تن متفکرانی که ایدئولوژی مذهبی داشتند، امکان یافتند که سکوت دهشت‌ناک ایران را از زاویه سیاسی بشکنند(۵)

برای فرهنگ، جز این مطلقاً سخن‌گوئی نبود. اکنون من می‌پرسم: آیا این سخنِ کم در جوار آن‌همه یاوه‌بافی‌های دستگاه و در زمینه آن سکوت مرگ‌بار، برای آمادگی سیاسی و اجتماعی ملت کافی است؟


چاره آن است که بلافاصله پس از سرنگونی رژیم، حکومتی با شرکت همه احزاب و جمعیت‌ها و گروه‌های ملی تشکیل شود. (تعریف ملی بودن را ممکن است کنگره‌ای متشکل از قضات سراسر کشور به دست دهد) آزادی بلاشرط بیان و آزادی اجتماعات را ترویج کند و در مدتی که از حدود یک‌سال تجاوز نخواهد کرد، راه را برای تصویب قانون اساسی جدید ـ که همه آن جمعیت‌های ملی اصولش را تهیه کرده‌اند ـ باز کند.

در این صورت است که بد و نیک ایدئولوژی‌ها و دیدگاه‌ها بر ملت روشن خواهد شد، و مردم خواهند توانست آگاهانه و آزادانه در سرنوشت خود شرکت کنند.


آزادی اگر با آگاهی همراه نباشد، به ضد خود تبدیل می‌گردد. در زمینه آگاهی باید به مردم چیزی داد و چیزی گرفت. و چیزی که می‌گیریم متناسب است با چیزی که به آنان داده‌ایم. (۶)


رابعا. امروز از روزهای اوج نهضت انقلابی همه گروه‌هاست و در نتیجه روز اوج احساسات. احساسات برای جنگ با دشمن مشترک ۱۰۰٪ مفید است و برای ساختن جامعه آینده ۱۰۰٪ مضر. چه‌بسا مردم ساده‌دل متوجه نباشند، اما اگر فرزانگان ملت بدین نکته توجه نکنند، وظیفه ملی خود را به تمام انجام نداده‌اند.

در کنار این احساسات،
تعصب هم هست. تکرار کنم که از هم‌اکنون فکلی‌ها و غیرفکلی‌های از همه‌جا رانده که یا می‌خواهند از پرتو نام شما استفاده کنند و به نوائی برسند (اینان در احزاب و دسته‌های دیگر نیز بخت خود را آزموده‌اند) یا می‌خواهند کهنه‌ترین افکار را به‌نام مذهب رواج دهند. سنگ مریدی شما را به سینه می‌زنند. اینان بی‌تردید مورد تائید آن جناب نیستند . اما برای شناسائی آن‌ها ـ و همه آن‌ها ـ ازادی بیان لازم است.

خامسا. اجازه فرمایید لحظه‌ای نیز به وکالت از طرف اقلیت‌های زردشتی و کلیمی و عیسوی، عرض کنم که مذهب تشیع بیش از هزار سال است که در ایران، از زوایای گوناگون تبلیغ شده است.

شرط انصاف نیست که فرزندان یپرم مشروطه‌پرست و امثال آنان از تبلیغ عقاید سیاسی و اجتماعی خود، در زمانی مناسب قبل از رفراندم، محروم گردند.


سادسا. توده‌های مردم که در جریان انقلاب، لزوما همه قوای خود را به‌کار می‌برند، پس از به‌ثمر رساندن انقلاب، چون پهلوان از میدان برون‌آمده، سخت نیازمند آرمیدن‌اند. این استراحت آنان را تلقین‌پذیر می‌سازد. چنین است که پس از هر مدی با جذر جریانی انقلابی روبه‌روایم.

معمولا کسی که از این وضع استفاده می‌کند آیت‌الله خمینی نیست: کسانی از این خلاء و آرمیدگی استفاده می‌کنند که فقط تشنه قدرت‌اند و بس. چنین است که پس از آن همه جوش و خروش انقلاب فرانسه، ژنرال ناپلئون به‌میدان می‌آید.

خروش انقلاب اکتبر، دیکتاتوری سیاه استالین را به‌دنبال دارد. انقلابیون حماسه‌آفرین الجزایر، خود را تسلیم بومیدن می‌کنند. و مردم ویتنام و کامبوج، پس از آن قهرمانی، اما اکنون با دهان‌های باز ناظر قدرت‌نمایی و بلاهت‌های گروه‌های حاکم خویش‌اند. و چنین است که فرزانگان و مخصوصا رهبران سیاسی، برای ایجاد پادزهر این جریان مسئولیتی خطیر دارند.

این‌جاست که مخصوصا تخریب بنای کهنه دیروز و ساختن بنای فردا با هم یکی می‌شود و این دو اندیشه با هم جوش می‌خورد.


آن‌چه می‌تواند عذرخواه کشته‌نشدن فرزانگان در این پیکار گرم و خونین باشد، آن‌است که ضمن کمک به فروریختن بنای کهنه، عقاید خود را درباره برپایی بنای آینده، شرافت‌مندانه و بدون بیم و هراس با ملت در میان گذارند، و اگر این فرصت فراهم نباشد، عدالت مخدوش خواهد شد و بنای فردا فاقد همه ارکان خود خواهد بود.


ویران‌کردن بنای کهنه و بر پا ساختن بنای فردا، در‌واقع طرحی است واحد و جدایی‌ناپذیر. به‌عبارت بهتر انقلاب واقعی آن است که خراب‌کنندگان بنای ستم، طرح روشنی از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پیش چشم داشته باشند.

هر چه این طرح، آرمانی‌تر باشد و به‌نسبتی که همه گروه‌های حق‌طلب آرمان خود ـ و شرکت واقعی خود را در ساختن این آرمان ـ در آئینه انقلاب ببینند، انقلاب کامل‌تر، موفق‌تر و آینده‌سازتر خواهد بود.

والا با جانشینی طبقه‌ای به‌جای طبقه دیگر سروکار خواهیم داشت و حکایت همچنان باقی… و همچنان که گفتم حسن‌نیت و پاک‌دامنی رهبران طبقه جدید، در چنبر پیچ‌واپیچ روابط اجتماعی، معجز زیادی نخواهد کرد.

قلمرو تاثیر رهبران اندک نیست. اما تاریخ نیز قوانین خاص خود را دارد. اگر راست است که تاریخ ساخت افراد بشر است، این نیز راست است که همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه نمی‌شوند.


البته بسیار پیش‌آمده است که ملتی تجسم آرزوها و آرمان خود را در وجود یک شخص دیده‌است. در این حال مسئولیتی بسیار سنگین بر دوش چنین کسی نهاده می‌شود.

تاکنون کم‌تر کسی از این قهرمانان آن انصاف را داشته است که پس از تحمیل قدرت آن‌چه را مربوط به مردم است، به مردم بازگرداند.

چنین است که تا به امروز قهرمانان، تنها خود را قوی خواسته‌اند و از این نکته غافل بوده‌اند که هرچه قهرمانان قوی‌تر، ملت ضعیف‌تر ـ و برعکس.

تنها یکی از قهرمانان قرن بیستم از بیان این حقیقت خودداری نکرد که جمع مردمان چیزی بیش‌تر از نبوغ قهرمانان دارند. اما افسوس که پس از رسیدن به قدرت، گفته خود را از یاد برد. و شما، از نظر داشتن سمت روحانی می‌توانید به این حقیقت جامه عمل بپوشانید و تضاد رابطه ملت و دولت را به سود ملت. از میان بردارید. باشد که این بار گروه‌ها و توده‌های مردم از شرکت در تعیین سرنوشت خویش معاف نشوند.


با توجه به آن‌چه گذشت، استدعای دیگر من آن است که شما در افتتاح جلسه‌های دیگر گفت‌وگو در کلیه مواردی که مربوط به سرنوشت کشور باشد، پیش‌قدم باشید.

در این‌جا باید به یک پرسش مقدر جواب بگویم: آیا گفت‌وگو درباره این‌گونه مسائل در صف مبارزان جدائی نخواهد انداخت؟ پاسخ بی‌تردید منفی است، زیرا:


١.کلیه حق‌طلبان و دشمنان استبداد، از هر دسته و هر گروه، بی آن‌که گفت‌وگوئی صورت گرفته‌باشد. رهبری سیاسی آن جناب را بی‌هیچ‌گونه قید و شرطی تا حصول پیروزی پذیرفته‌اند. (یکی از این افراد نویسنده این سطور).

هرکدام به سهم خود در اجرای این پیمان نانوشته پای می‌فشاریم. گفت‌وگوی دوستانه اولا این پیمان را استوارتر خواهد کرد. ثانیا مقدمه‌ای خواهد بود برای توافق‌های بعدی گروه‌ها و جمعیت‌ها.


٢.تمام نهضت‌هایی که در قرن بیستم به پیروزی رسیده‌اند، بر مبنای تشکل جمعیت‌ها و گروه‌های گوناگون حق‌طلب در یک جبهه مشترک تکوین یافته‌اند. لازمه وجود جبهه آن است که هر یک از اعضای جبهه، ضمن اجرای شعارهای مشترک و تعقیب هدف مشترک سیاسی، موجودیت فکری و فرهنگی خود را حفظ کند. نه این که همه اعضاء در یک ایدئولوژی حل شوند.


٣. بحث و گفت‌وگو که لازمه‌اش گردهم‌آمدن است، دل‌ها را به‌هم نزدیک‌تر خواهد کرد، تردیدها را مبدل به یقین خواهد کرد، سوءتفاهم‌ها را خواهد زدود، سهوها، و اشتباهاتی را که چون موریانه بنای فردا را سست می‌کند، از میان خواهدبرد، مردمان آگاهی بیش‌تری خواهند یافت و شکاکان، تجدید ایمان خواهند کرد. تک‌روان خود را تنها نخواهند یافت، و نیروهای خود را در خدمت جمع خواهند نهاد، بی‌پناهان پناهی خواهند یافت و همه و همه نیرومندتر خواهند شد.

تشکیل جبهه مشترک، یعنی ساختن بنایی با چند ستون و هرچه ستون‌ها پابرجاتر، بنای اصلی استوارتر.


۴. خوب یا بد هیچ ملتی یک‌پارچه نیست و در ایران نیز هم‌اکنون اختلاف اندیشه میان گروه‌ها و جمعیت‌های مبارز و حق‌جوی وجود دارد. اگر هر جمعیت در پیله افکار خود بماند، جدایی عمیق‌تر خواهد شد و کار ساختن فردا دشوارتر. اما اگر گفت‌وگو در میان باشد، بسیاری از جدائی‌ها زدوده خواهد. «انقلاب بدون جدل و گفت‌وگو ممکن است پیروز شود. اما محال است که بدون آن قوام و ادامه یابد». (٧)


بر نقطه زخم‌پذیر یک نهضت اگر دوستان انگشت نگذارند، دشمنان خنجر خواهند گذاشت. دوستان عیب کار را می‌گویند تا آن‌چه اصلی و اساسی است، نجات یابد و دشمنان از کاه، کوه خواهند ساخت تا آن‌چه اصلی و اساسی است، نابود گردد.

شک نیست که دشمنان داخلی ملت با این‌که زخم‌های مهلکی خورده‌اند، چون گرگ زخم‌خورده در کمین فرصت‌اند. وانگهی ایران به سبب موقعیت خاص خود، همیشه در معرض دسیسه‌کاری دولت‌های قوی بوده و هست. این امر که همه دولت‌ها اعم از کاپیتالیستی یا کمونیستی در اختناق ایران بر یکدیگر سبقت گرفته‌اند، بسیار پرمعنی است.

در آینده نیز اینان خواهند کوشید تا آن‌چه را موجب اختناق مردم ایران است، تقویت کنند و آن‌چه را مایه آزادی و آگاهی اوست بکوبند.

پس مردم این دیار اگر کاملا هوشیار نباشند، نابود شده‌اند. تجربه‌های مکرر تاریخی نشان داده است که اگر ملتی در کل وجود خودآگاه و بیدار باشد، با هر خطر نظامی و ضد فرهنگی مقابله خواهد کرد، و این‌همه تنها در یک دموکراسی بی‌قید و شرط بدید می‌آید و بس.

لازمه آگاهی و بی‌داری دست‌یافتن به فرهنگی وسیع است و فرهنگ واقعی تنها در محیطی کاملا آزاد می‌شکند و با هر قیدی می‌پژمرد.


اگر هسته‌های امیدبخش آزادگی و آزادفکری، در گفته‌های شما نمی‌بود، هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمی‌نوشتم. هراس من از کسانی است که تا دیروز می‌گفتند بیایید با کمک مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترک به حرکت درآوریم، فردا هر گروهی در بیان عقاید خود آزاد خواهد بود، و امروز، به‌جای این‌که به حرف من و امثال من گوش کنند، در فکر دوخت لباس وکالت و وزارت‌اند.


تردیدی نیست که روزی، مردم ستم‌کشیده و اهانت‌دیده ایران پیوند مبارک سوسیالیسم و دموکراسی را در پرتو اخلاق و معنویت جشن خواهند گرفت، زیرا بودنی خواهد بود و شدنی خواهد شد. منتها اشاره شما، به‌سبب شخصیت بارز استثنائی‌تان، برگزاری این جشن را بسیار به جلو خواهد آورد و ریختن بسیاری اشک‌ها و تلف‌شدن بسیاری نیروها را مانع خواهد شد.

مصطفی رحیمی
دهم دی‌ماه ١٣۵٧
توضیحات
(١) به عبارت دگر این مبحث با دعوای «حکومت مشروطه» و «حکومت مشروعه» در صدر مشروطیت آعاز شد و همان وقت نیز پایان یافت، یعنی افکار عمومی و مجلس وقت «حکومت مشروعه» را نپذیرفت.
(٢) در بحثی دقیق‌تر باید گفت: اگر کلمهٔ «توده» به‌معنای همهٔ مردم است، در این‌جا کلمه‌ای است زائد. زیرا دموکراسی یعنی حکومت همه مردم، و اگر به معنی قسمتی از مردم است، همان عیبی را دارد که گفته شد.
(٣) در فرض مهم نیست که جامعه روحانی قدرت را به‌طور مستقیم اعمال کند یا بطور غیرمستقیم. مهم دردست داشتن قدرت است.
گرچه تیر از کمان همی گذرد/از کمان‌دار بیند اهل خرد.
(۴) پرواضح است که هند (و هیچ کشور دیگری) به عنوان الگوئی آرمانی پیشنهاد نمی‌شود. زیرا که اگر هند در زمینه دموکراسی پیش‌رفتی چشم‌گیر داشته است، بر عکس در زمینه اقتصاد، از اصول سوسیالیسم پیروی نکرده‌است.
(۵) نکته آن‌که عقاید این متفکران بدون برخورد با انتقاد و به‌طور یک‌جانبه انتشار یافت. کسی از آنان انتقادی نکرد، زیرا اولاً آزادی مباحثه نبود و ثانیا کسانی چون من می‌گفتیم که اگر از اینان انتقاد کنیم، آنان را در برابر حکومت ستم (که اینان به مبارزه با آن برخاسته بودند) تضعیف کرده‌ایم. چنین شد که مثلا مسئله غرب‌زدگی با مغلطه‌ها و سوءتعبیرهای فراوان اشاعه یافت.
(۶) در این زمینه خوانندگان را رجوع می‌دهم به مسئله مهم رابطه ملت و روشن‌فکران، رابطه فرهنگ و مردم. مسئله تأثیر فرزانگان در جامعه، رابطه توده و پیش‌تاز و مانند آن‌ها.
(٧) مضمون این گفته از آلبر کامو است.
تاریخ تصویب: ۱۳۵۷/۱۰/۱۰
تاریخ انتشار: ۱۳۵۷/۱۰/۱۰
مقاله روزنامه آیندگان – ۲۵ دی ۱۳۵۷