‏نمایش پست‌ها با برچسب پزشک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پزشک. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۴۰۳

چگونه خودکشی کنیم؟

این نوشته برای افراد زیر ۱۵ سال مجاز نیست

آدم‌های بسیاری هستند که از زندگی و شرایطی که در آن قرار دارند خسته و ناامیدند، احساس می‌کنند جهان جای مناسبی برای زندگی نیست. دلشان می‌خواهد به این نوع زندگی پایان دهند، اما شجاعت آن را ندارند. ممکن است راه‌های بی‌شماری را آزموده باشند و در لحظه آخر پشیمان شده‌باشند، یا کسی نجاتشان داده است. برای همین ممکن است این روش که در ادامه خواهد آمد نیاز گروهی را مرتفع کند. گرچه باید گفت این روش دشوار است و پیچیدگی‌های بسیار دارد.

روز شروع پروژه، شما اول مهرماه سال دوازدهم دبیرستان است. آن روز دقیقا زمانی‌ست که با زندگی به شکل طبیعی خداحافظی می‌کنید. و داستان آغاز می‌شود: شروع می‌کنید به خواندن هر نوع کتابی که در طول سال‌های دبیرستان آن‌را امتحان داده‌اید. آن‌قدر می‌خوانید که شناسایی شما بعد از مدتی برای حتی نزدیکان‌تان مقدور نباشد.

این کار را به صورت شبانه‌روزی باید انجام بدهید. چون بعد به آن نیاز خواهید داشت. اگر کارتان را درست انجام داده باشید، یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌بینید که به شما «خانم دکتر» می‌گویند، چون در کنکور پزشکی پذیرفته شده‌اید.

این چند ماه تا شروع دانشگاه، احتمالا بهترین روزهای تمام عمر شما خواهد بود. چون شما دکترید درحالی‌که هیچ کاری نکرده‌اید.

اما این فقط آغاز ماجراست. شما دانشجوی پزشکی خواهید بود و از این به بعد دیگر هیچ‌وقت آسوده نخواهید بود. بالاخره دارید پزشک می‌شوید و همین کافی‌ست که از همه حقوق اجتماعی‌تان محروم شوید. چنین جسارتی تاوان عظیمی در پی دارد.

درس‌های طولانی و دشوار، شیفت، طرح، کیلومترها دورشدن از خانواده، تحقیر و ... مراحلی‌ست که باید طی کنید تا به شایستگی لازم برای یک خودکشی آرمانی برسید.

شما بعد از ۶ سال مرارت شروع می‌کنید به‌کار. در یک شرایط بی‌نظیر شغلی در مراکز درمانی با حقوقی که به زحمت کفاف کرایه رفت‌وبرگشت را تامین می‌کند. شیفت شب با تعداد فراوانی بیمار بدحال، تحت هر شرایطی بیمار دیدن حتی اگر خودتان سخت بیمارید.

مرحله بعد احساس بی‌ارزشی شدید است نسبت به این همه تلاشی که کرده‌اید. اما این کافی نخواهد بود. همکلاس‌های دبیرستان را می‌بینید که با کودکانی در آغوش و ماشین‌های لاکچری از کنارتان خواهند گذشت و شما با خودتان می‌گویید: «عوضش من دکتر شدم» و اشک از گوشه چشم‌تان جاری می‌شود.

تا اینکه تصمیم خودتان را می‌گیرید. این‌طور نمی‌شود ادامه داد و دقیقا از همین لحظه است که «عزراییل» دارد به‌شما لبخند می‌زند.

حالا دوباره از نو شروع می‌کنید به خواندن. به هر حال متخصص‌شدن خیلی بهتر از عمومی‌ماندن است. سنگینی دروس را روی دوش‌تان حس می‌کنید، اما با صبوری شیفت می‌دهید و اگر در میانش فرصتی بود چند صفحه درس می‌خوانید.

روز موعود فرا می‌رسد. علی‌رغم این همه سهمیه و سختی و ستم، شما قبول می‌شوید. این مرحله شما را به خلوص لازم برای مرگ می‌رساند.‌‌

و بعد: در یک بیمارستان دورافتاده در گوشه‌ای از شهری مثلا تهران، شما به موجوداتی تبدیل شده‌اید که علی‌رغم اینکه حرکت می‌کنند، بیمار ویزیت می‌کنند، ۳۰ ساعت متصل بیدارند، ۱۰۰ بار از پله‌ها بالا و پایین می‌آیند، مایعی تحت عنوان «چای» را می‌نوشند، ولی زنده نیستند.!!!

این روش از «خودکشی» بسیار آرام‌آرام روح و جسم‌تان را تحت تاثیر قرار می‌دهد، و ذره‌ذره مثل یک زهر متلاشی‌تان می‌کند. این تنها روشی از «خودکشی» است که کسی مانع‌تان نمی‌شود، کمک نمی‌کند که نجات پیدا کنید. چون تنها کسانی که می‌توانند این شرایط مرگ‌بار را تغییر دهند، خودشان قبلا با همین روش با زندگی بدرود گفته‌اند!!!

پس حالا فرصت انتقام است: و درست به‌همین دلیل یک «رزیدنت» وقتی که دارد از بی‌خوابی و خستگی از پا در می‌آید هم، قابل ترحم نخواهد بود. یا وقتی که مدت‌هاست از دیدار خانواده‌اش محروم شده‌است.

او باید زجر بکشد. بارها و بارها بمیرد تا متوجه شود کسی برای این همه تلاشی که او کرده‌، پشیزی ارزش قایل نیست. در این اتاق‌های مرگ، به کسی ربطی ندارد که نخبه‌ترین جوانان این کشور دارند جان می‌دهند.

در بین رزیدنت‌ها، و در هر کجا که راهی برای پزشک‌شدن وجود دارد، مسابقات له‌شدن هر روز برگزار می‌شود و قربانی می‌گیرد. برنده هم کسی است که زیر حجم بزرگ این رنج بتواند هنوز نفس بکشد.

بدون این‌که فریادرسی باشد، بدون اینکه برای کسی نابودشدن شما به عنوان یک دکتر کوچک‌ترین اهمیتی داشته باشد.

جوانی‌تان، روح و جسم‌تان، فرصت زیست شادمانه‌تان، آرامش و آینده‌تان، زیر آوار متخصص‌شدن از بین می‌رود و خلاص .... 

می‌بینید چه راه‌حل بی‌نظیری‌ست برای «خودکشی»؟ شما مرده‌اید بدون اینکه مرده باشید!!

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۴۰۲

آن هنگام که نفس هوا می‌شود

 «آن هنگام که نفس هوا می‌شود» پرفروش‌ترین کتاب نیویورک‌تایمز در ۲۰۱۶، داستان زندگی، آرزو، عشق و آرمان‌های اخلاقی «پال کالانیتی» پزشک‌ جراح و نویسنده‌ای است، که در میانه‌های راه زندگی و عشق و امید و آرمان، متوجه می‌شود که سرطان دارد.

«
عکس‌های سی‌تی‌اسکن را سریع ورق زدم. تشخیص واضح بود: تومور‌های درهم‌تنیده‌ی زیادی،‌
شش‌ها را گرفته بودند. ستوان فقرات تغییر شکل‌داده، یک لُب کبد، سراسر از بین‌ رفته، و سرطان به‌شدت گسترش یافته بود.

من رزیدنت جراحی مغز و اعصاب بودم… طی
۶ سال گذشته، نتایج چنین اسکن‌هایی را زیاد بررسی کرده بودم. اما این یکی فرق داشت. اسکن خودم بود
مقدمه کتاب با شعری از «الیوت» و با تصویر و جملات بالا آغاز می‌شود و بعد فراز و فرود زندگی «پال کالانیتی» از کودکی تا مرگ بر بستر اتفاقاتی که شخصیت اخلاقی و حرفه‌ای و آرمانی او را می‌سازد و اغلب در اتاق جراحی؛ که یا او در قامت پزشک بر بالین بیماری است، یا پزشکی که تحت‌نظر پزشکی دیگر دوران سخت مبارزه با سرطان را طی می‌کند، پیش می‌رود.

 
کتاب در کنار روایت داستانی، نثر زیبا و ادبیات جذابی دارد: «رگه‌های نور صبح‌گاهی از افق شرقی نمایان شدند و آرام‌آرام ستاره‌ها را پاک کردند

«دوقلوها
۲۳ هفته و ۶ روز در رحم بودند. آن‌ها نزدیک به چهار ماه رشد حفاظت‌شده در رحم طلب‌کار بودند.» 
«پیامبری بودم که با میثاقی جدید از کوه برمی‌گشتم

 «کالانیتی» در «آن هنگام که هوا نفس می‌شود» انگار دارد ما را جراحی می‌کند، اما این‌بار با قلمش، تا غده غمی عمیق را از درون‌مان بردارد. درد دارد، اما این جراحی به زندگی «معنا» می‌دهد. التبه پرسش‌های بزرگ را به جان آدم می‌ریزد:

 «تشریح جسد، یک رویداد پزشکی سرنوشت‌ساز، تجاوز به مقدسات و به‌وجودآورنده انبوهی از احساسات است. … همه چیز بین تاثر و ابتذال در نوسان است. وقتی این‌ جایی اصلی‌ترین تابوهای جامعه نقض می‌شود

«پزشک‌ها به هر شیوه قابل‌تصوری به بدن تعدی می‌کنند. انسان‌ها را در بی‌پناه‌ترین، وحشت‌زده‌ترین و خصوصی‌ترین حالت‌های‌ِشان می‌بینند. آن‌ها را در ورود به این دنیا،‌ و سپس بیرون‌رفتن از آن همراهی می‌کنند

کتاب پر از داستان‌‌ها و صحنه‌های متاثر‌کننده از زندگی و مرگ بیمارانی است که نویسنده، یا پزشک مستقیم آن‌ها بوده یا دستیار و رزیدنت. از دوقلوها که پیش از موعد به‌دنیا آمده و یک روز بعد مردند، تا پیرزن هشتاد ساله که در اثر یک جراحی کوچک مرد.

صحنه‌های جراحی آن‌قدر دقیق و با جزييات روایت می‌شود که مخاطب حس می‌کند در صحنه جراحی حضور دارد و بوی استخوان سوخته را می‌شنود و از رقت‌انگیزی صحنه جراحی گاهی پریشان می‌شود.

«آن هنگام که نفس هوا می‌شود» همان‌گونه که «آبراهام ورگس» نویسنده و متخصص بیماری‌های عفونی در پیش‌گفتار آن نوشته؛ «روایت روشنی از اخلاق و میثاق پزشکی» است که همه پزشکان امروز باید بخوانند، اگرچه داستان‌ها و صحنه‌های دل‌خراش روایت‌شده در این کتاب را، هر روز تجربه می‌کنند و تجربه کرده‌اند، اما بدون شک زاویه دید و روایت این کتاب از پزشکی، اخلاق، مرگ و معنای زندگی و دید جدید به آدم می‌دهد. دیدی جدید برای دیدن زمان، زندگی، بیمار، شغل و شرافت‌حرفه‌ای.


«پال کالانیتی»، جراح مغز و اعصاب، که کارشناسی‌ارشد ادبیات انگلیسی و کارشناسی زیست‌شناسی را از دانشگاه «استنفورد» دریافت کرده و تحصیلات تکمیلی و پژوهشس خود را در تاریخ، فلسه علم و پزشکی در دانشگاه «کمبریج» دنبال‌کرده و در دانشکده پزشکی «ییل» پزشکی خوانده، نهایتا از استنفورد، در جراحی اعصاب و پسادکتری در علم اعصاب فارغ‌التحصل شده بود، در مارس ۲۰۱۵
 پس از یک دوره دو ساله مبارزه سخت با سرطان مرد.

کالانیتی نوشتن «آن هنگام که نفس هوا می‌شود» را در سال آخر عمر خود با عشق به نوشتن و نویسندگی آغاز کرد، اما پیش از اتمام کار، به قول خودش فرصتش تمام شد و مرد.

همسرش یک‌سال پس از مرگ وی کتاب را با پی‌نوشتی در مورد زندگی و شخصیت کالانیتی منتشر کرد که همان سال عنوان پرفروش‌ترین کتاب سال نیویورک تایمز را به خود اختصاص داد
.

این کتاب در
۲۰۰ صفحه توسط انتشارات کوله‌پشتی تهران، با ترجمه  «شکیبا محب‌علی» و در سال ۹۵ منتشر شده است.

 این نوشته با عنوان«روایت روشنی از میثاق پزشکی» در روزنامه آفتاب یزد منتشر شده‌است.