دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۴۰۵

سرنیزه و سرکوب علاج پریشانی و پشیمانی نیست

احمد قوام‌السلطنه در آخر عمر نامه‌ای به شاه نوشت و او را از خطر تأویل و تفسیر قانون اساسی بر حذر داشت. این نامه در حکم عاقبت‌به‌خیری و دفاع از حکومت عامه بود که به روایتی اصل فرمان مشروطه به‌خط همین احمد قوام‌السطنه نوشته شده بود.
 
وقتی بعد از تیرخوردن شاه قرار شد مجلس موسسان تشکیل، و ماده ۴۹ قانون اساسی تعویض، و به‌جای آن اختیار انحلال مجلسین به شاه داده شود، قوام‌السلطنه که اروپا بود، نامه‌ای به شاه نوشت که از امهات اسناد تاریخ معاصر ایران است:
 
«باید اعلی‌حضرت قبول فرمایند که ماحصل قانون اساسی که حاوی حقوق ملت ایران است، درین اصل ۴۹ مندرج شده... اعلی‌حضرت همایونی که حفظ و صیانت قانون اساسی را برعهده گرفته و سوگند یاد فرموده‌اند، چگونه امر می‌فرمایند این وثیقه محکم را که در دستِ مردم ایران است از ریشه و بنیان برهم زنند؟
 
قوانین مصوبه مجلس شورای ملی را که از دربند مجلس سنا هم با اشکالات متصوره بگذرد، قابل تعویض یا توقیف گردانند؟ و توجه نفرمایند که وقوع چنین فکر در حکم تعطیل قوانین و محو و الغای مشروطیت است؟ ... چه اگر شخص پادشاه مداخله در امور مملکت و حکومت فرماید، طبعا مورد مسئولیت واقع می‌شود و طرفِ بُغض و عناد عامه واقع می‌گردد. و چنین نتیجه‌ای نقض منظر قانون‌گذار را می‌نماید.
 
 و سنجش اختیارات رئیس‌جمهور آمریکا یا سوئیس، با پادشاه ایران غیر وارد است. زیرا آن‌ها اگر از حدود خود تجاوز کنند، در آینده از انتخاب مجدد محروم و محاکمه می‌شوند. در صورتی‌که طبق قانون اساسی، سلطنت ایران مقامی ثابت و از تغییر و تبدیل مصون و محفوظ است.
 
این فکر در حکم بازگشت حکومت مطلقه در ایران است که در زمان محمدعلی میرزا نیز جرأت پیشنهاد و تفوُّه به آن‌را نداشتند... در صورتی که به عرایض صادقانه فدوی ترتیب اثر ندهند، و باز مُجِدّ و مُصِر بر چنین اقدام باشند، دیری نخواهد گذشته که ملاحظه خواهند فرمود این عمل موقتی و زودگذر، و نتایج آن بسیار وخیم و بی‌شبهه به خشم و غضب ملی و مقاومت شدید عامه منتهی خواهد گردید.

و آن روز است که زور سرنیزه و حبس و زجر مدافعین حقوق ملت علاج پریشانی‌ها و پشیمانی‌هار را نخواهد نمود.»

 
©️ باستانی‌پاریزی. آسیای هفت‌سنگ. ص ۵۸۳ و ۵۸۴ به نقل از نامه اول احمد قوام به شاه در ۲۶ اسفند ۱۳۲۸.
این نامه همان روزها دست‌وپا شکسته در روزنامه اطلاعات منتشر شد.

مرتبط:
از مردم بی‌شاه، تا شاه بی‌مردم

جنگ هیچ برنده‌ای ندارد

برای «باورمندان» حفظ «خون» یا به تعبیر شیعه «دماء» هم‌کیشان‌، یکی از دست‌آویز‌ یا بهانه‌های ترک مخاصمه است. چه احساس شکست داشته باشند، چه توهم پیروزی. بالاخره جنگ هیچ پیامدی نداشته‌باشد، «خستگی» که دارد. و توان بنی‌آدم برای تحمل «خستگی» هم میزانی و سقفی دارد، و از آن آستانه که عبور کرد، دنبال بهانه می‌گردد که به ترک مخاصمه رضایت دهد و «آتش» را «بس» کند. 

بهانه «ناباوران» مقدس‌تر است. برای آن‌ها حفظ «دما» یا خونِ نه فقط کیش و عقیده خاصی، که خون بشر ارزش‌مند‌تر از مقصودی است که از راه جنگ و ستیزه دنبال آن هستند.

بنابراین چه به آن مقصود رسیده باشند، چه نرسیده، اما به سقف «تحمل»ِ خستگی رسیده‌باشند، حفظ خون را بهانه و دستاویز قرار داده، راه‌بردشان را به سمت «ترک مخاصمه»، «آشتی»، «مصالحه، و «آتش‌بس» ولو کوتاه‌مدت و موقت هدایت می‌کنند. 


به باور عموم باورمندان ـ از هر کیش و آیین و دینی ـ و به باور ناباوران علی‌الاغلب، چیزی در این دنیا ارزش‌مندتر از
«خون» و «جان» انسانی نیست. 

عده‌ای قلیلی اعتقاد دارند که مثلا «حدود و ثغور، مرز و خاک و وطن» و در یک عبارت به‌عبارت «باربارا تاکمن»
«وبال وحشت‌ناک حیثیت و شرف» (۱) از خون و جان مقدس‌‌تر و ارزش‌مندتر است.

غالبا هم اگر مستقیم خودِ این‌ها را بر سر دوراهی انتخاب حیثیت و شرف مورد نظر، و
«جان خودشان» قرار دهی، قریب به «یقین» از نظر عام خود کوتاه آمده و حفظ «جان» را بر حفظ شرف و حیثیت ارجح اعلام می‌کنند.

شوخی نیست این‌جا پای «جان خودشان» در میان است. 
آن‌جاهایی که پای «وبال وحشت‌ناک حیثیت و شرف» در میان است و از «جان» مقدس و ارزش‌مندتر محسوب می‌شد، «جان دیگران» بود، نه جان خودشان. آن‌جا خارج از گود فرمان لود می‌دهند. 

«ماکس وبر» در جمله‌ای زیبا این تناقض را و بی‌ارزش‌تر از آب بینی یک بز‌بودن آن‌چه آن‌ها «حیثیت و شرف» و برساخته‌های شبیه این می‌نامیدند را این‌گونه بیان کرده‌است: «تمام تاریخ عبارت است از نبرد دو سرباز که هم‌دیگر را نمی‌شناسند، اما با هم می‌جنگند، به‌خاطر (یا به فرمان) دو نفر که هم‌دیگر را می‌شناسند، اما با هم نمی‌جنگند».


جنگ هیچ برنده و پیروزی ندارد. بازی جنگ، برای همه طرفین همه طرف «باخت» است. 

(۱) تاریخ بی‌خردی. باربارا تاکمن. ترجمه حسن کامشاد