‏نمایش پست‌ها با برچسب پست‌مهمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پست‌مهمان. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۰

نامه سیزدهم «نوری‌زاد» به رهبری

نامه‌‌های «محمد‌نوری‌زاد» کم‌کم به اسناد تاریخی درخشانی تبدیل می‌شوند که ارزش‌های خاصی دارد. این نامه‌ها که اکنون به شکل زنجیره‌ای و به صورت هفته‌ای یک نامه شروع شده٫ باید با دقت و وسواس خاصی خوانده و تحلیل شود. دسترسی به سایت «محمد‌نوری‌زاد» به دلیل مشکلات فنی بسیار سخت است و از طرفی نامه‌ها هم خیلی طولانی است و قاعدتا این طولانی بودن در حد حوصله همه مخاطبین نیست. من به دلیل اول٫ نامه را به طور کامل اینجا بازنشر می‌نمایم و به دلیل دوم هم قسمت‌های برجسته آن را با فونت و رنگی مشخص‌تر تنظیم می‌کنم تا دوستانی که حوصله خواندن تمام نامه را ندارند٫ قسمت‌های مهم آن را بخوانند.
اشاره کنم برجسته‌ترین و بهترین قسمت این نامه برای من آنجاست که ایشان بی‌پروا سمت و سوی انتقاد خود را در دوجای نامه متوجه آیت‌الله «خمینی» می‌کند و خوشبختانه این دو قسمت در سایت‌هایی که همیشه تعمد داشته و دارند که آیت‌الله «خمینی» را «امام» بدانند نیز از نامه حذف نشده است.درباره این نامه و کل نامه‌ها به شرط توفیق بعدا خواهم نوشت.

به نام خدایی که اشک آفرید

سلام به محضر رهبرگرامی حضرت آیت الله خامنه‌ای

بار دیگر محرم سر رسید و برای ما و شما که درنیمکرهٔ تاریکِ سرنوشتِ خویش گرفتار آمده‌ایم، فرصتی از تحرک و جولان پدید آورد. مگر این محرم، و گسیل منبریان مجیزگوی، وانطباق حسین و آل و راه او، با آل و راه ما، ورقِ سرنوشتِ ما بگرداند. ما و شما سخت به این محرم محتاجیم. آری سخت. چرا که هجوم تاریخیِ مردمان به مساجد و تکایا و حسینیه‌ها و خیابان‌ها، بیرقِ برقراری ما می‌افرازد وخشم‌ها را فرو می‌نشاند وحسرت‌ها را به حاشیه می‌راند. مردمی که از ظلم به ستوه آمده‌اند، چرا بجای آنکه مشت‌ها و زنجیر‌ها و قمه‌های بالا بُردهٔ خود را برفرقِ ما فرود آرند، برسروسینه و فرق خود نکوبند؟ و برای این کوبشِ مستمر نیز بساطی از هیاهو نیارایند؟ مگر نه اینکه هر اعتراض به خون می‌انجامد؟ چرا این خون، خونِ ما باشد؟ وچرا خونِ خود مردم نباشد؟

بله، این است نشانیِ غلطی که ما از کربلا و عاشورا به مردمانِ تاریخیِ خویش تحکم فرموده‌ایم. که چه؟ که آهای آدم‌های به تنگ آمده، اگر نسبت به فاجعه‌ای معترضید، واگر هویت ایمانی و اجتماعیتان به چارچرخِ ارابه‌های حاکمیت سپرده شده، واگر نفرت‌ها و کینه‌ها و انزجار‌ها راه گلویتان را بسته، این شما و این کربلا. این شما و این شمر و حرمله. مظلومیت می‌خواهید؟ بفرمایید: مظلومیت حسین. شقاوت می‌خواهید؟ این هم شقاوت اشقیای صف بسته در برابر بانوان و کودکان حسین. ما حتی به زن یا مرد دردمندی که در جوارِ انفجار و عصیان و خروج است، اخم می‌کنیم که: خجالت بکش! مصیبت تو بیشتراست یا مصیبت حسین؟ گرفتاری تو بیشتر است یا گرفتاری زینب؟ به بچه‌های تو بیشتر ظلم شده یا به بچه‌های امام حسین؟ و چنان تنگنایی از شرمساری بر او بار می‌کنیم تا همهٔ خشم‌ها و نفرت‌ها و رنج‌ها و آسیب‌هایش را یکجا به دور اندازد و عقده‌های تلنبارش را واکند و تا می‌تواند برای امام حسین اشک بریزد و برسر و سینه بکوبد و نفرت‌هایش را به دوردست‌های تاریخ، به سمت خانهٔ خولی حواله کند.

رهبرگرامی،

این روز‌ها، روز روضه‌های پرسوز است. روز جاری شدن اشک‌های گرم. و روز احالهٔ خشم‌ها و نفرت‌ها به یک جای دور. اگر مشتاق شنودنِ یک روضهٔ داغ و آتشین‌اید، نه برهمان صندلی همیشگی، و نه جلوی دوربین صداوسیما، که نا‌شناس برزمین خاک‌آلود یک محلهٔ پرت و یک روستای بی‌نشان فرو بنشینید تا من از حنجرهٔ ملتهب مردم برای شما روضه بخوانم. روضه‌ای که اگراز عهدهٔ خوانشِ آن برآیم، اشک چیست، خون خواهید گریست.

روضه‌ام را از جایی آغاز می‌کنم که معاویه از دنیا رفته است و یزید از امام حسین برای خلافتِ خویش بیعت می‌خواهد. و حسین، نه هرکسی است که تن به این مذلت آشکار بسپارد. پس خروج می‌کند. خروج، نه برای ستیز. که از مدینه. به کجا؟ به مکه. به جایی که حریم امنِ آن برهمگان محرز است. که یعنی: آهای مردم، آهای تاریخ، شاهد باشید که من و اهلم تأمین جانی نداریم. به جایی پناه می‌بریم که آزردنِ یک حشره در آن گناهی نابخشودنی است، چه برسد به ریختنِ خون یک انسان بی‌گناه.

امام حسین خروج کرد، نه به این دلیل که عملهٔ حکومت مزاحم او بودند و نماز او را برنمی‌تافتند. و نه به این دلیل که چشم مردم به دیگری بود و به او نبود. بل به این دلیل که امام در همهٔ ممالک اسلامی آن روزگار، یک منبرنداشت. همهٔ در‌ها به روی او بسته بود. و درستی راه پیامبر به غرقاب سلطنتِ خودکامگان انجامیده بود. این گونه بود که حسین منبر خود را به شانه گرفت و آن را در زمین کربلا بر زمین گذارد. تا شاید شنونده‌ای از راه برسد و سخن تاریخی او را شنود کند. گرچه جهلِ متراکم بر او سنگ ببارد و دهانش را به ضرب نیزه و شمشیر بدوزد و اهلش را به اسیری بَرَد.

مردم ما نیز در سال‌های پیش از انقلاب، نه از آن روی خروج کردند که آنان را آب و نان و روزنامه نبود. بل به این دلیل که هزار فامیل پهلوی عمدهٔ فرصت‌های محوری کشور را به پایه‌های تخت شاه بسته بودند و برای بقای‌‌ همان تخت، مردمان معترض ما را به تخت می‌بستند و آنان را از هویت و استقلال تهی می‌کردند.

مردمان ما از رژیم پهلوی به رژیم اسلامی پناه آوردند. چرا که یک باور تاریخی به آنان می‌گفت: در هر کجا اگر احساس نا‌امنی با شماست، در رژیم اسلامی – بخاطر امتزاجِ غلیظ وعمیقش با خیر‌ها و خوبی‌ها – جزامنیتِ محض با شما نخواهد بود. مردم بی‌پناه ما با گزینش ما، از نا‌امنی به امنیت، از سرسپردگی به استقلال، از نبود آزادی به آزادی، از حقارت به تکریم، از دزدی به پاکدستی، از بی‌هویتی به هویت، از بداخلاقی به اخلاق، وخلاصه از شیطان به خدا پناه آوردند. و صادقانه رشته‌های اختیار را به تمامی، آری به تمامی، به ما و شما سپردند.

مردم ما رژیم اسلامی را حریمی سرشار از امنیت فهم کرده بودند. که اگر در هرکجای این دنیا، نا‌بحق خون می‌ریزند و نا‌بحق حقی و مالی را جابجا می‌کنند، در رژیم اسلامی خونی نا‌بحق برزمین نخواهد ریخت و نابحق نیز حقی و مالی و فرصتی ضایع نخواهد شد. مردمان ما صمیمانه به پرچمی که امام خمینی و روحانیان خوش سابقه و خوش نامی چون مطهری و طالقانی و منتظری و بهشتی، از خدا و پیغمبر و اهل بیت بالا گرفته بودند و در هر فریادشان نیزعِطری از حکمت و درستی منتشر می‌شد، اعتماد کردند.

رأیِ «آری» به جمهوری اسلامی یعنی:‌ ای مردم، شما اگر ما را برگزینید، ما روحانیان و همراهانمان به شما نشان خواهیم داد انسان و انصاف و مهر یعنی چه! شما به ما رأی بدهید، تا ما به شما نشان بدهیم صیانت از حق مردم و خواست‌های بحقشان یعنی چه! واینگونه بود که روحانیان ما برمنبرهای تاریخی خود غریو می‌کردند: آهای ایرانیان، ما روحانیانی که لباس پیامبر و علی به تن داریم، نمی‌توانیم به چیزی غیر از حکمت‌ها و درستی‌های علی و اولاد علی روی بریم. ما را اگر انتخاب کنید ما بارانی از همهٔ آن برکات آسمانی را برشما خواهیم بارید. ما آمده‌ایم تا انسانیت را بازتعریف کنیم. و آنچنان حق را از انزوا به در آوریم که یک روستایی بی‌نشان از شوقِ یکسانیِ حقوقش با رهبرانِ سرشناسِ انقلاب پای بکوبد و دست افشانی کند.

مردمان ما که اساساً خوش‌باور و زودجوش‌اند، این بار نیز ما و شما را باورکردند. مخصوصاً این سخن ما را که: درهیچ کجای تاریخ ایران، امضای یک روحانی پای یک سند استعماری ننشسته است. این مردم، آنقدر ساده و زودباور بودند که یکبار از خود نپرسیدند: امضا را کسی پای یک سند می‌نشاند که کاره‌ای باشد. روحانیان ما کجا کاره‌ای بوده‌اند که احتیاجی به امضای آنان بوده باشد؟ البته درادامهٔ این نامه خواهم گفت: اکنون، آری اکنون، درپای کدام سند استعماری، امضای روحانیان ما ننشسته است؟!

امام حسین در مکه نیز در امان نبود. عده‌ای مأموریت یافته بودند که در خفا او را از پا درآورند. پس، با حاجیان بار بست و موقتاً در صحرای عرفات بار گشود. جمعی از کهنسالان و عالمان و بزرگان طوایف را گرد آورد و با آنان از تباهی‌ها سخن گفت. از اینکه: چه بودیم و چه شده‌ایم. به کجا می‌نگریستیم و به کجا‌ها نزول کرده‌ایم. سخنرانی‌اش که پایان گرفت، به همگان خبرداد: من فردا حرکت می‌کنم. هرکه ازتباهی به تنگ آمده، و هرکس که خواهان نور است، با من همراه شود. پایان این خطابه از‌‌ همان ابتدا روشن بود. مخاطبان او، آن همه راه را درنوردیده بودند تا «حاجی» شوند. نه آنکه از نیمه راه مناسک، به سمت یک سرنوشت گنگ روانه شوند. امام از آن بزرگان و عالمان روی برگرداند و مثل همیشه به دامان خدا چنگ بُرد. و سخت گریست. و پایان کار خود را به خدا وانهاد. نامه‌های کوفیان اما راه او را به سمت کوفه کج کرد. از همهٔ وسعت این کرهٔ خاکی، یک قطعهٔ کوچک، یک زمین داغ، چشم به راه او بود: کربلا. جایی که از ملیون‌ها سال پیش به راهِ اوچشم داشت و برای کاروان کوچک او آغوش گشوده بود.

سرانجام وعده‌های ما وشما کارگر افتاد. ومردمی که با تردید به ریش ما و عبا و عمامهٔ شما می‌نگریستند، کم کم مشتاق ما شدند. و باور کردند که از ریش ما و لباس متفاوت شما، و از هواداران سراسیمه و غصبناک این قیام همگانی، می‌توان انتظار لبخند و عاطفه و علم داشت. آنان با دو گوش خود از کلام امام و مطهری و همهٔ ما، وعده‌های مفصلی از آزادی، و رواج پاکی، و غوغایی ازقشنگی‌های قانون شنیدند. ما آنقدر در جذب رأی مخالفان افراط کردیم که کمونیست‌های کشورمان نیز خود را در پس کرسیِ تدریسِ مارکسیسم تجسم کردند.

نامه‌های کوفیان نیزسراسروعده بود. که: اگربه سوی ما رو آری، ما تو را برخواهیم گزید و خاک قدمت را سرمهٔ چشم خود خواهیم کرد. تو اگر به کوفه بیایی، برفرشی از دل‌های ما پا خواهی نهاد. درِ خانه‌های ما به شوق تو واگشوده است. جوانان و کودکان ما هرصبح به امید رویت جمال تو تا دروازهٔ شهرمی روند و غروبگاه، مغموم و افسرده باز می‌آیند. بیا و مارا با نور آشنا کن. بیا و آزادیِ رفته را به میان ما بازآور. بیا و ما را با پاکی و پاکدستی بیامیز.

ایرانیان نیز با هزار حسرت و شوق به روی ما آغوش گشودند و ما را درشاه‌نشینِ دلِ خویش جای دادند و با انتخاب ما، همهٔ مقدرات کشور را به ما سپردند. تا ما به نمایندگی از آنان، انسانیت را باز تعریف کنیم و به جهانِ چشم به راه، نشان بدهیم: دراین سوی کرهٔ زمین، آسمان آنقدر پایین آمده که مردم می‌توانند با دست‌های خود ستاره‌ها را لمس کنند و به صورت خودِ خورشید دست بکشند.

وما اما، همین که براسب مراد جا گرفتیم، بی‌خیالِ پیادگان و از پا درآمدگان، مهمیز زدیم و روی به تاخت بردیم. ناگهان از انبان دارایی‌های خود، یکی از شاگردان و مجاورانِ خود را برکشیدیم و سرورویش را آراستیم و خنجر و کُلتی به کمرش بستیم و مسلسلی حمایلش کردیم و به جان جامعه‌اش درانداختیم. و او، با‌‌ همان خنجر و کلت و مسلسل، شروع کرد به باز تعریف انسانیت. اگر در زمان شاه، تکلیف مقصران و خطاکاران از یک دادگاه نیم بند بدرمی آمد، همو به مردم بهت زدهٔ ایران و جهان نشان داد که می‌شود بدون محاکمه و وکیل وبدون اعتنا به‌‌ همان وعده‌های آسمانی، هربنی بشری را سینهٔ دیوار نهاد و به شکمش خنجر فرو کرد و به سینه‌اش رگبار بست.

روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده‌ها و سخنان جاریِ ما و شما برمنبر‌هایمان. او می‌کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خودما که بعد از قرن‌ها به نان و نوایی رسیده بودیم. و گرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می‌دیدیم. که فریاد می‌زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادرهٔ اموال مردم حریص شده‌اید؟ و چرا به گوشه‌ای از‌‌ همان سخنان منبرتان، به روزِ فتحِ مکه، به عفوعمومی پیامبر، به بخشودن همهٔ قاتلان و خطاکاران روی نمی‌برید؟ چرا آنچنان تلخ بر بندگان من می‌نگرید و عرصه را برآنان تنگ می‌گیرید که بسیاری از نخبگان و ترسیدگان جلای وطن کنند؟ اما مگر در آن غوغا، صدای خدا به گوش کسی می‌رسید؟ این شد که خدا در انقلابی که به اسم او پا گرفته بود، از ما رو گرداند و ما را به حال خود وانهاد. تا هرخاکی که می‌توانیم برسر کنیم و خود به دست خود مقدمات زوال خود را پدید آوریم.

این گونه شد که با ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح الله حسینیان و فلاحیان، لبخند و شادمانی به صورت مردم ما ماسید و خشکید. مردم با ناباوری به قیل و قال ما و به عربده‌های ما که نسبتی با مسلمانی نداشت، نگریستند و کم کم عقب نشستند. عقب نشستند؟ بیجا کردند! ما را با این مردم هنوز کارهاست. و: افتادیم به جان مردممان. و تا توانستیم در اطرافشان سیم خاردار کشیدیم. سوژهٔ انقلابِ ما گویا نه آن افق‌های آسمانی، که اسیرکردن و به اسیری بردن مردمانِ خودمان بود.‌‌ همان مردمی که به ما آری گفته بودند و ساده لوحانه مقدرات کشور را به ما گرسنگان و کمین کردگان و سیری ناپذیران سپرده بودند. ما‌ ای عزیز، بسیار زود، آری بسیار زود، نقاب از چهره انداختیم و ذات پنهان خود را برملا کردیم. جوری که مردم در ناخودآگاه خود به ما می‌گفتند: آن آسمان پراز ستاره و خورشید را، آن وعده‌های بازتعریف انسانیت را، و ترمیم قرن‌ها تحقیر و سرشکستگی را نخواستیم، ما را بجای اولمان باز برید! ما مگر به این سخنِ باطنیِ مردممان اعتنا کردیم؟ تازه دنیا به ما روی آورده بود. ما را با این دنیا و با این مردم کار‌ها پیشِ رو بود.

در کربلا، حسین و خویشان او به محاصره آمدند. به محاصرهٔ سپاهی تلخ روی و هیچ نفهم و عربده کش و گرسنه و بی‌وجاهت. هرچه امام به بزرگان سپاه می‌گفت: راه را برمن وا کنید تا من راهِ آمده را باز گردم، یا به جایی دور هجرت کنم، به او می‌خندیدند که: کجا؟ ما تازه همدیگر را یافته‌ایم. تو، یا از این صحرای سوزان بیرون نمی‌روی یا آنگونه خواهی شد که ما می‌خواهیم. چگونه؟ زبون! خوار، خفیف! و مگر حسین را با خفت سازگاری بود؟ او، امام درستی‌ها بود. امام پاکی‌ها و پایمردی‌ها. پس اینطور! به زانو در نمی‌افتی؟ نه که نمی‌افتم، من تنها در برابر خدا سرخم می‌کنم. آهای‌ای همهٔ کوفیان، شمشیر‌ها بیرون کشید و طومار این طاغیِ بدکیش را در هم بپیچید. دست نگهدارید! شما را به خدایی که می‌پرستید دست نگهدارید. اگر دین ندارید، آزاده باشید. شما را با من کینه است، با زنان و کودکان چرا این می‌کنید؟ ما را هم با تو هم با زنان و کودکان تو کارهاست.

شمشیر‌ها به یکباره ازغلاف‌ها بیرون دویدند و یاران اندک امام یک به یک از پا درآمدند و جسم صد چاک خود او نیزدر زیر پای اسبان کوفیان فرش گردید. زنان و کودکان چه؟ به اسیری. کجا؟ کوفه و شام.

رهبرگرامی،

شاید تا کنون از این زاویه به کربلای ایران ننگریسته بودید. ما اشقیا، مردم فلک زدهٔ خویش را اسیرکردیم. برسر هیاهوهای بی‌سرانجامی چون تسخیر سفارت آمریکا، وجههٔ جهانی خود را آشفتیم و هزینه‌های فراوان و بی‌دلیلی را از جیب مردم خرج خصلتِ قلچماقیِ خود کردیم. آنچنان در عصبیت‌های فکری و اعتقادی فرو شدیم که همهٔ آن وعده‌های داده شده و کرسی تدریس کمونیست‌ها را گلوله کردیم و برسروسینهٔ مخالفان خود فرو کوفتیم. حسرت به دل مردم ما و دلِ مردمان جهان ماند تا از ما و انقلاب ما یک لبخند، و یک عنایت انسانی تماشا کنند. ما، روز به روز، و سال به سال، در خشم، در انتقام، در نفرت، درعصبیت، و در کینه‌های تو در توی دقیانوسی فرو شدیم و گام به گام که نه، ناگهان از چشم مردم خود و از چشم مردمان جهان افتادیم. وشدیم: تن‌ها. تن‌ها؟ هرگز! مارا هنوزمردمانی اسیردر چنگ هست. مردمانی که ما راه هرگونه نفس کشیدن و اعتراض و یک «نه»ی ساده را برآنان بسته بودیم.

راستی به نظر شما، تاریخ پیراست یا جوان؟ زن است یا مرد؟ شعور دارد یا ندارد؟ اگر از من بپرسید می‌گویم: تاریخ پیر باشد یا جوان، زن باشد یا مرد، شعور داشته باشد یا نه، اما یک «شاهد» است. که سینه‌ای صبور و ثبت کننده دارد. باهزار هزار سخن پند آموز. که شاه بیت سخنان پند آموز او این است: «ظلم، رفتنی است». من اما تاریخ را می‌بینم که از بلندای نگاهبانی‌اش به زیر می‌آید و بی‌طرفانه سطلِ رنگی را برمی دارد و انگشت رنگین خود را برپیشانی من می‌نشاند و دم گوشم می‌گوید: این نشانه‌ای است برای سال‌ها بی‌خِردیِ تو، و برای سال‌ها اصرار بر بی‌خِردی‌ات.

و باز انگشتش را در سطل رنگ فرو می‌بَرَد و انگشت رنگین خود را برپیشانی یکی دیگر می‌نشاند و دم گوشش می‌گوید: این نشانه‌ای است برای تشخیص سال‌ها فریب و سال‌ها هدر دادن سرمایه‌های پولی و انسانی و عاطفی و علمی مردم ایران.

و باز انگشت رنگین تاریخ را می‌بینم که برپیشانی یک روحانی جلیل القدر می‌نشیند و دم گوش آن روحانی می‌گوید: شیخ، تو قرار بود نور افشانی کنی. قرار بود دیگرانی را که سربه اندرون خانهٔ مردم فرو برده‌اند، به جهنم و قانون هشدار دهی. نه اینکه دوهزار برگ شنود تلفنی دفتر آن فقیه مطرود را پیش امام ببری و علیه آن فقیه عالیقدر سعایت کنی. وهرگز نیز از امام نشنوی: این همه شنود، حرام اندر حرام است.

من صدای تاریخ را می‌شنوم که دم گوش‌‌ همان روحانی می‌گوید: شیخ، توقرار بود مردم را با خدا آشتی دهی! قرار نبود هرکه تو را می‌بیند، نه از تو، که از خدا گریز کند. تو مگربرمنبر از سه طلاقه کردن دنیا نمی‌گفتی؟ یک نگاهی به خودت بیانداز. ببین غیر دنیا چه با خود داری؟

از دور که به جماعت خودمان می‌نگرم، هریک لکه‌ای برپیشانی داریم. نه لکهٔ ننگ. که لکه‌ای تاریخی. برای عبرتِ دیگران. که ازما چه بیاموزند؟ بیاموزند: «ازهرچه نان می‌خورید، از خدا و دین او نان مخورید»! و ما‌ ای عزیز، تا توانستیم از دین خدا نان خوردیم و دهانمان را برای آنانی که متعجبانه به ما و به بلعشِ حریصانهٔ ما می‌نگریستند، کج کردیم.

رهبرگرامی،

کربلای سال شصت و یک هجری را‌‌ رها کنید و به کربلای ایران بنگرید. کربلا اینجاست. شمر اینجاست. خولی اینجاست. سرهای به نیزه شده اینجاست. اسیراینجاست. زنان و طفلان پای برهنه و گریزان اینجایند. اشقیا اینجایند. آری اشقیا اینجایند. کجا؟ پاکان سپاه به کنار، یک نگاهی به چهرهٔ پاسداران فربه از مال حرام بیاندازید، پاسدارانی که نفس زنان از بالا کشیدن اموال مردم به نزد شما شتاب می‌کنند، اشقیا اینانند. کسانی که یک روز در صف مردم بودند و امروز به‌ برکت دلارهای نفتی و اسکله‌های قاچاق و پیمانهای بدون مناقصه و سهام مخابرات و هزار فرصت اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی، خنده کنان به فوج اسرا می‌نگرند و شلاق به دست، قهقهه سرمی دهند و اسلحه به دست، مراقب‌اند اسیری از صفِ اسارت خروج نکند.

افکار یخ بستهٔ ما را داغیِ هستهٔ خورشید نیز آب نمی‌کند. ما نیک می‌دانیم که بهترین راه آب کردن این افکار یخ زده، بازکردن راه رواجِ آنهاست. اما چرا به رواجِ افکارمان دل نمی‌سپریم؟ می‌دانید چرا؟ چون رواج افکار یخ بستهٔ ما، درهرصورت به مرگ خود ما می‌انجامد. دیر یا زودش مهم نیست. مهم، مرگی است که در ذات افکار یخ بستهٔ ما حیات دارد.

پیِ اشقیای تاریخ می‌گردید؟ پاکان وزارت اطلاعات به کنار، یک نگاهی به دزدان اطلاعات بیاندازید. اشقیا اینانند. کسانی که سر به اموال مردم و به حریم خصوصی مردم فروبرده‌اند و برای هر ایرانی پرونده‌ای از شنود‌ها و رفت و آمد‌ها برآورده‌اند. مأمورانی که نفسِ نمایندگان مجلس را بریده‌اند و نای یک اعتراض ساده را از آنان ستانده‌اند. مأمورانی که اسرای بی‌گناه خود را می‌زنند تا به هرآنچه که آنان می‌خواهند اعتراف کنند. چشم از اسرای سال شصت و یک هجری بگردانید. اسیراینجاست. درسلول‌های انفرادی وزارت اطلاعات. آیا بازجویی سربازان امام زمان از همسر سعید امامی را دیده‌اید؟ کدام شمرو خولی با زنان و دختران امام حسین آن کردند که اشقیای وزارت اطلاعات با زنان و دختران ما کرده و می‌کنند؟ بله، اسیر اینجاست. زن، مرد، پیر، جوان، کودک، نوزاد. به کجا چشم برده‌اید آقا؟

صادقانه بگویم: ما کلاهبرداریم. آری کلاهبردار. ما با مردممان عهدی بستیم و‌‌ همان عهد را ناجوانمردانه و یکطرفه گسستیم. کلاهبرداری همه فن حریف شده‌ایم که زیرکانه به خودمان قرض می‌دهیم و از خودمان باج می‌کشیم. بوالعجبی کم نظیر شده‌ایم. عین دامادی شده‌ایم که همه چیز دارد الا جوانی. و همه را با‌‌ همان جوانی‌ای که نداریم میخکوب دامادیِ خود کرده‌ایم.

چرا اشک می‌ریزید آقا جان؟ برای غارت اموال امام حسین گریه می‌کنید؟ غارت اینجاست. به پول‌هایی که سپاه بالا کشیده و می‌کشد، به پول‌هایی که رییس دولت و اعوانش بالا کشیده و می‌کشند، به پول‌هایی که از جیب مردم به جیب بشاراسد قاتل سرازیر می‌شود بنگرید. غارت اینجاست. پیش چشم ما وشما، درکربلای ایران. می‌بینم از پریشان حالی اسرا می‌سوزید؟‌ای عزیز، پریشانی اینجاست. یک نگاهی به صورت مردم بیاندازید. چرا برصورت این مردم یک لبخند، آری یک لبخند صادقانه نمی‌بینید؟ چرا باید این مردم غارت شده بخندند؟ به شمر و خولی نفرین می‌کنید؟ وقتی ما جوان مردم را می‌کشیم و به آنان اجازه نمی‌دهیم برای جوان از دست رفته‌شان یک مجلس سادهٔ ترحیم بپا کنند، این مردم، برای چه ما را شمرو خولی ندانند؟
ما را چه به دروغگویان و عهد شکنان کوفی؟ عهد شکن ماییم. دروغگو ماییم. ما با مهارت یک بازیگر گرسنه، و در یک کارناوال همگانی، فروتنیِ دروغینِ خود را به نمایش می‌گذاریم. شرمنده‌ام اما اجازه بدهید با صراحت بگویم: به یک جورتف مالی شخصیتی گرفتار آمده‌ایم. که هرروز صبح به صبح، نقاب دروغینمان را روغن مالی می‌کنیم تا کسی متعرضِ هویت مخدوش ما نشود. گرسنهٔ شهرتیم. علاقه مندیم همهٔ عقب ماندگی‌های تاریخی خود را با روغنِ دروغ برق بیاندازیم. دوست داریم مثل فواره بالا برویم. اصلاً هم به تبعاتِ بالا نشینیِ این فوارهٔ خیالین نمی‌اندیشیم. به بالا جهیدن ناگهانی خود امید داریم. بی‌خیالِ فرودی که مغز ما را فرش زمین کند. یک نگاهی به سند استحماری تأسیس نیروگاه اتمی بوشهر بیاندازید که چهار برابر پول داده‌ایم و چیزی نیزعایدمان نشده! نگاهی نیز به هجوم جنس‌های تحمیلی چینی بیاندازید. و به تعطیلی کارخانه‌ها و بیکاری جوانان و اعتیاد گستردهٔ آنان و به پول‌های بی‌زبانی که به روسیه و چین، این دو غول بی‌شاخ و دم می‌پردازیم تاهوای ما را در شورای امنیت سازمان ملل داشته باشند؟ بازهم معتقدید: پای هیچ سند استعماری امضای یک روحانی ننشسته؟

راستی اساساً آیا شما خبردارید عده‌ای به اسم دانشجو با حیثت نداشتهٔ ما چه کردند؟ داستان تسخیر و تخریب سفارت انگلستان را می‌گویم. چرا با شتاب، با‌‌ همان شتابی که به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفتید و پیروزی‌اش را برهمگان مسجّل فرمودید، در تقبیحِ رفتارِ این دانشجونماهای هماهنگ، برنیاشفتید؟ یا اگر با رفتارشان موافقید، کارشان را تأیید نکردید؟ شما رهبر این مردمید. تسخیر و تخریب یک سفارتخانهٔ بی‌پناه، قرار است کدام بخش از مردانگی و قلچماقیِ ما را به رخِ جهانیان بکشد؟ شمایی که در جزییات امور دخالت می‌فرمایید، چرا به تقبیح این فاجعهٔ آسیب‌زا نپرداختید؟ چرا مردم فلک زدهٔ ما و نسل‌های بعدی ما باید هزینهٔ جماعتی را بپردازند که از عقل تهی‌اند؟

به این سخن مفت رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس دقت فرمایید: «تجمع دانشجویان در مقابل سفارت بریتانیا (ولابد تسخیر و تخریب آن) تجلی احساسات پاک درونی آنان بود». این جناب،‌‌ همان است که راهپیمایی با شکوه و ملیونی مردم تهران را که در سکوت و نظم و بدون خسارت انجام شد، تجلی فتنه نامید. و یا به این سخن سراسر دروغ رییس مجلس توجه فرمایید: «اقدام دیروز دانشجویان (تسخیر و تخریب سفارت بریتانیا) نمادی از افکارعمومی بود».

بله رهبر گرامی، این‌‌ همان نقابی است که ما به صورت بسته‌ایم و به نیابت از مردم، جیب مردم را خالی می‌کنیم. اشقیایی شقی‌ترازخود ما سراغ دارید؟ کربلا اینجاست. مگر نه اینکه: هر زمین کربلا و هر ماهی محرم و هر روزی عاشوراست؟ به این دلیل است که در ابتدای این نوشته آوردم: ما به این محرم سخت محتاجیم. چرا مردمی که از ظلم به ستوه آمده‌اند، بجای آنکه مشت‌ها و زنجیر‌ها و قمه‌های بالا بُردهٔ خود را برفرقِ ما فرود آرند، برسر و سینه و فرق خود نکوبند؟ و برای این کوبشِ مستمر نیز بساطی از هیاهو نیارایند؟ مگر نه اینکه هر اعتراض به خون می‌انجامد؟ چرا این خون، خونِ ما باشد؟ وچرا خونِ خود مردم نباشد؟ روضهٔ من هنوز ادامه دارد. اشک مجال سخن گفتن از خود من واستانده. اگر موافقید به همین اندک بسنده کنیم. والسلام

بدرود تا جمعه‌ای دیگر

با احترام و ادب: محمد نوری زاد
جمعه یازدهم آذرماه سال نود

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

خاطره‌ای شنیدنی در مورد منش والای آیت‌الله «بروجردی»

در یکی از روزهای بهار سال ۱۳۳۱ که نوجوانی ۹ساله بودم، گروهی از طلبه‌های جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیت‌الله «بروجردی» دیدار کنند. طلبهٔ جوانی که بعد‌ها فهمیدم «نواب‌صفوی» بود سخنان تندی ایراد می‌کرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است.
بعدها خبردار شدم که «نواب» و یارانش قصددیدار با آیت‌الله «بروجردی» راداشتند که ایشان آن‌ها را نپذیرفته بودند.
من از پدرم شنیدم چند روز بعد که اصحاب آیت‌الله «بروجردی»، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی ازبزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهراپدر آیت‌الله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای «بروجردی» سوال کرده و می‌پرسد؛ چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب می‌گویند:
این آقایان می‌خواهند شاه رابردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند.
شخص دیگری (ظاهرامرحوم آیت‌الله کبیر) از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است می‌پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟
آیت‌الله «بروجردی» درجواب می‌گویند:
اشکال بزرگ این امر در اینجا است که، شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم می‌افتد، با این اسلحه می‌شود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود.
منبع:
دکترصادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (۱) - نشر عروج -تهران - ۱۳۸۷ -صفحه۲۷
در همین رابطه:
تفاوت مشی آیت‌الله بروجردی و نواب صفوی

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹

یادداشتی قابل توجه در مورد آلودگی هوای تهران

این نوشته در وبلاگ «آوای‌سبز» به دلیل بد قوارگی قالب وبلاگ و متاسفانه عقب ماندگی سرویس‌های وطنی ارائه دهنده وبلاگ، علیرغم ارزش شایان توجه، کمی سخت قابل خواند بود. به همین دلیل این نوشته با رعایت قواعد کپی رایت بی کم و کاست به عنوان پست مهمان اینجا منتشر می‌شود. با تشکر از آقای «وحیدنوروزی» که در شناسنامه وبلاگش خود را کارشناس ارشد محیط‌زیست و عاشق کشور ایران معرفی نموده‌اند:
این سه مطلب آخرین مطالب من در مورد آلودگی هوای تهران می باشند. لطفا حدس و گمان عجیب و غریب نزنید. خداوکیلی کسی هم به من امر نکرده که سخن نگویم . خودم دوست دارم و تصمیم گرفتم مدتی در مورد آلودگی هوا حرف نزنم. اگر هم در این چند روز مطالبی در رسانه ها دیدید همگی مربوط به مصاحبه های قبلی من می باشند. به امید هوای پاک....
مطلب اول: امروز ظهر به اتفاق دکتر رشیدی مهمان تعدادی از نماینگان مردم تهران در مجلس شورای اسلامی بودیم.موضوع بحث هم آلودگی هوای تهران بود.دکتر زارع نماینده تهران جمله جالبی گفتند.ایشان محیط زیست را خطاب قرار داده و ضمن انتقاد جدی از وضعیت بوجود آمده گفتند متاسفانه این یک ماهی که هوای شهر به این وضع دچار شده است با حیثیت کشور بازی شده است.خانم لاله افتخاری هم در مورد آلودگی شدید هوا در جنوب تهران که تقریبا همیشگی است نکانی را گفتند.آقای کوثری اشاره مهمی داشتند به این نکته که طبق قانون توسعه چهارم که به اتمام رسیده است آلودگی هوای تهران باید رفع می شد که این اتفاق نیفتاده است.نمایندگان دیگر هم نکاتی را گفتند و استاندار تهران هم بیست دقیقه ای به اقدامات کمیته اضطراری آلودگی هوا اشاره کردند.بعد از مدیر کل محیط زیست تهران من به نمایندگی از شهرداری صحبت کوتاهی کردم و یادآور شدم خواسته ما فقط اجرای قانون است.حال که قوانین مصوب هم در حوزه آلودگی هوا و حمل و نقل عمومی اجرا نمی شود خواهش می کنیم یک فکر اساسی شود.پیشنهاد ابطال تمام قوانین و مصوبات مرتبط با آلودگی هوا و پیشنهاد تصویب قانون جامع کاهش آلودگی هوای کشور با ذکر بودجه،مجری، ناظر و زمان اجرا را مطرح کردم با این توضیح که در کنار این قانون جدید باید عزم ملی جزم شده و فعل خواستن هم صرف شود در غیر اینصورت ۱۵ سال دیگر هم بگذرد هیچ اتفاقی نمی افتد.(مصاحبه خانم افتخاری در مورد نتایج این جلسه را اینجا و توضیحات من به خبرگزاری شهر در مورد این جلسه را اینجا ببینید.)
مطلب دوم: همانطوری که دکتر رشیدی مدیر عامل کیفیت هوا در جلسه دوشنبه کمیته اضطراری آلودگی هوا در محل سازمان محیط زیست تاکید داشتند متاسفانه پیش بینی هواشناسی غلط از آب در آمد و سه شبه و چهارشنبه شاخص استاندارد آلاینده ها بهتر نشد که بدتر هم شد.به راستی الان چه کسی باید یقه هواشناسی رابگیرد؟ وقتی نماینده وزارت بهداشت التماس می کرد تا آخر هفته شهر را تعطیل کنیم رییس جلسه با استناد به پیش بینی هواشناسی با این کار مخالفت کرد. نماینده وزارت بهداشت بعد از جلسه به یکی از خبرگزاری ها اینگونه گفتند:
" با توجه به تداوم وضعيت آلاينده‌هاي هواي تهران، پيشنهاد وزارت بهداشت آن بود كه دو روز پاياني هفته جاري تعطيل شود اما از آنجا كه سازمان هواشناسي وضعيت جوي روزهاي آينده را مناسب و ناپايداري‌هاي جوي را پيش بيني كرد، جمع‌بندي جلسه بر آن شد كه اين ناپايداري‌هاي جوي طي روزهاي آينده سبب كاهش غلظت آلاينده‌هاي هوا شده و نيازي به اعمال تعطيلي در پايتخت نيست." متن کامل این مصاحبه را اینجا ببینید.
بیچاره دکتر رشیدی که پیش بینی آلودگی هوا را روی صفخه مانیتور لپ تاپش به من نشان می داد و فریاد می زد هوا آلوده تر خواهد شد اما در نهایت پیش بینی هواشناسی ملاک عمل قرار گرفت.
مطلب سوم: اگر اشتباه نکنم پارسال نماینده وزارت بهداشت در جلسه ای که در مجلس داشتیم آماری از مرگ و میر شهروندان در اثر آلودگی هوا را دادند ولی تاکید کردند محرمانه است و این آمار نباید منتشر شود.برای همین هم تا امروز این آمار را شخص من جایی مطرح نکرده ام.امروز دکتر ندافی از وزارت بهداشت در جلسه با نمایندگان تهران آمار مرگ و میر سالیانه شهروندان در اثر آلودگی هوا را در شهر تهران به تفکیک آلاینده بیان کردند ولی نگفتند این آمار جایی مطرح نشود و برای همین این آمار را اینجا ذکر می کنم.حداقل فوتی در اثر ذرات معلق در سال در تهران ۲۶۵۸ نفر، منوکسید کربن۱۵ نفر، ازون ۷۲ نفر و دی اکسید گوگرد ۸۹۶ نفر می باشد.
بعدا اضافه شد:
۱- امروز در سایت گوگل متوجه شدم جناب دکتر ندافی حدود ۱۰ روز پیش این آمار را به خبرگزاری فارس و به تبع آن سایر رسانه ها منتقل نموده اند.در نتیجه آمار بالا عملا جدید محسوب نمی شود.(اینجا را ببینید)
۲-ظاهرا در سایت تابناک، عزیزی وجود دارد که به من خیلی لطف دارند.فکر نمی کردم این پست اخیر را هم کار کنند.حدود یکساعت پیش از جلسه فصلی مدیران شهرداری و بازدید از دو مرکز معاینه فنی بیهقی و سراج به دفتر کارم آمدم و با کمال تعجب متوجه شدم ابن مطلب در سایت تابناک کار شده است.تعدادی زیادی از سایتها و پایگاههای خبری هم از روی تابناک برداشت نموده اند.مطلب تابناک را اینجا و اینجا ببینید.چند نمونه از خبر سایر سایتها را اینجا،اینجا،اینجا،اینجا و اینجا ببینید.
۳-خواندن مطلب چه کسی ایده آب پاشی تهران را داد؟ را از دست ندهید.

پنجشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۹

خاطره‌اي از استاد احمد اسلامي

به همت جمعي از جوانان و دست اندركاران كانونهاي فرهنگي «مسجد شامخي» وديگر كانونهاي مرتبط با حضرت آيت الله «خراساني» روي پايگاه اينترنتي و اجتماعي «فيس بوك» صفحه‌اي براي اين استاد بزرگ تعريف و طراحي شده و ظاهرا قرار است از طريق اين صفحه برنامه‌هاي ستاد نكوداشت ايشان پيگيري و رفع و رجوع شود.
از جمله اين برنامه‌ها دعوت شده از همه آشنايان كه عكسها، خاطرات، و مطالب مرتبط با آيت الله را در اختيار آن ستاد از طريق صفحه فيس بوك يا ديگر پايگاههاي مرتبط قرار دهند.
در همين رابطه استاد بزرگوار «احمد اسلامي» دست نوشته و خاطره ذيل را در صفحه فيس بوك خود منتشر نمود كه با توجه به عدم دسترسي اكثر دوستان به فيس بوك من آنرا از صفحه ايشان برداشت و در اينجا باز نشر مي نمايم.

از سری خاطرات اینجانب با آیت الله خراسانی دام عزه
بر و بچه های کانون شهید بهشتی مستقر در مسجد شامخی ، به بهانه زاد روز حضرت فاطمه (س) برنامه جشنی تدارک دیده و به این بهانه مسجد را آذین بندی کرده بودند ، در این میان دسته گل نهاده شده بر نماد یک ابزار موسیقی خودنمایی می کرد . این نماد پاره ای از مسجدی های سالخورده را آشفته کرد و از این روی نزد آیت الله خراسانی ـ به عنوان امام جماعت ـ گله و شکایت کردند . اعتراض آنان در آیت الله موثر واقع شد و ایشان هم واکنش نشان دادند و خواستند که آن نماد برداشته شود و البته دوستان جوان چنین کردند .

من در این رابطه ـ و در راستای مکاتباتی که معمولا داشتم ـ نامه ای به محضرشان نوشتم و ایشان هم بزرگوارانه پاسخ دادند . از آنجا که این نامه خود گویای پاره ای از منش های عالی اخلاقی ایشان هست ، ابتدا متن نامه خود و سپس تصویر دست خط ایشان را گزارش میکنم.

××××××××××××

بسمه تعالی

محضر مبارک استاد بزرگوار حضرت مستطاب جناب حاج آقای خراسانی

پس از عرض سلام و آرزوی سلامت و موفقیت برای آنجانب

جمعه شب گذشته ( شامگاه روز میلاد صدیقه طاهره – سلام الله علیها - )، در آستانه اقامه نماز با اشاره به دسته گل چیده شده بر نماد یک ابزار موسیقی به عنوان تزیین مراسم جشن میلاد فرمودید که :

- این چیست؟

- عرض کردم : دسته گلی است .

- فرمودید : این چه دسته گلی است ؟!

و بلافاصله برادران ما که متوجه اشکال و اعتراض حضرتعالی شدند ، برداشتند و ضاهرا توجه شما نسبت به این دسته گل متاثر از اشاره یکی از برادران سالخورده مسجدی بوده است که البته حفظ حرمت آنان بر ما هم واجب است و اینجانب برادران نوجوان و جوان را نسبت به این نکته فراوان تذکر داده ام .

مدتهاست که دوست داشته ام به بهانه هایی حال و هوای دوران گذشته را تکرار کنم و در محضر شما به تلمذ نشسته و مباحثاتی ضرورتی تر ، جدی تر و عمیق تر از تعارفات معمولی با آن حضرت داشته باشم ، منتهی شرم حضور اینجانب در محضر آن فرزانه بزرگوار به دلایلی و از جمله رابطه شاگرد و استادی مانع انجام این ایده و امال گشته و می گردد ، چرا که اگر ناخلف نباشم ، شاگرد شما بوده و هستم و به مصداق فرمایش معصوم آنکه شاگرد است ، بنده و برده استاد است .

ولی این بار قصه فوق الذکر را بهانه می کنم و وارد این وادی می شوم و برای اینکه اسائه ادب مرا ببخشید و از سوی دیگر پاره ای از مستندات سخن اینجانب در این نوشتار و نوشتارهای احتمالی آینده روشن باشد ، مطلع مکتوب را ، مکاتبه ای مبادله شده بین شاگرد و استادی دیگر ( آیت الله قدیری و امام ) قرار می دهم ، چه اگر من برای شما قدیری نباشم اما شما همیشه برای من بوی امام داده و می دهید و یکی از علل ارادت من به آنجانب ، ارادت حضرت عالی به امام است .

×××××××××××××××

مهرماه سال 67 در پی انتشار فتوایی از حضرت امام در مورد احکام مربوط به خرید و فروش آلات مشترکه موسیقی و نیز بازی شطرنج به دنبال استفتایی که از آن حضرت شد ( رک : به ضمیمه یک ) آیت الله قدیری طی نامه ای به محضر امام پس از اضهار شگفتی از صدور و نشر فتوایی آنچنان ، از معظم له خواستند که در این وادیها وارد نشود ! و افزودند :

" .... در هر صورت اگر ساحت قدس حضرتعالی از اینگونه مسایل دور باشد ،‌ به نظر من بهتر است و ضرورتی در نشر آن ها دیده نمیشود ." ( رک : نامه آیت الله قدیری به امام )

آنگاه امام طی دو نامه جداگانه و متوالی :

اولا ؛ از شگفتی ایشان تعجب کردند

ثانیا ؛ از برداشت ایشان از روایات و احکام اظهار تاسف کردند ؛

ثالثا ؛ با اشاره به اینکه اگر و قت و حال من مناسب بود حرفهای دیگری هم بود و باید گفته میشد ، این گونه برخوردها را با موضوعات و احکام دینی خلاف توقع دانستند

و رابعا ؛ اینگونه موضعگیریها را ناشی از تاثرپذیری از مقدس نماها دانستند ( رک : به ضمیمه دو )

و در نامه دوم به بهانه موضوع مکاتبه اول ، دامنه بحث را فراتر برده و اینگونه اظهار نظرها و موضعگیریها در چارچوب تقابل دو برداشت و دو قرائت و دو تفسیر از اسلام دانستند فلذا مرقوم فرمودند :

"... ما باید سعی کنیم تا حصارهای جهل و خرافه را شکسته تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدی برسیم و امروز غریب ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و نجات آن قربانی میخواهد و دعا کنید من نیز یکی از قربانی های آن گردم . ( رک : به ضمیمه سه )

ملاحظه می فرماییید که موضع و موضوعی که امام در آن رابطه سخن گفته و آنچنان از اظهارات مجتهدی تعجب نموده و تاسف خورده و آن را خلاف توقع و متاثر از مقدس ماب ها دانسته چیست ؟

چه رابطه ای است بین ابهام و اشکالی که حضرت آیت الله قدیری در رابطه با فتاوای پیرامون آلات مشترکه موسیقی و شطرنج دارد با حصار جهل و خرافه ؟

چه رابطه ای بین این موضوعات و احکام و اسلام ناب محمدی وجود دارد ؟

و در اینجا حضرت امام کدام عامل را موجب غربت اسلام ناب محمدی می داند؟

توجه دارید که در اینجا روی سخن امام با طواغیت نیست ، با منورالفکران وارداتی و غرب زده و مشرق زده نیست ، با زرمندان بی درد نیست ، با لائیک های اباحیگر و لا ابالی نیست .

روی سخن با مجتهدی است که با تکیه بر آیات و روایات استفاده از آلات موسیقی و بازی شطرنج را حرام می داند و از صدور و انتشار چنین فتوایی از ناحیه امام اظهار شگفتی کرده و از آنحضرت می خواهد در این حوزه ها وارد نشود .

و چرا نجات اسلام ـ لااقل به پندار امام ـ از این بن بست های نظری و عملی قربانی می خواهد و امام بر قله عرفان نشسته طالب و حاضر برای این قربانی شدن است ؟!

حضرت استاد ! از این نمونه اظهار نظرها و بیانات از حضرت امام در طول 10 سال پی از پیروزی انقلاب فراوان داریم که بنده گمان نمیکنم مستحضر نباشید ولی راز اینکه نوشتار را به استناد این مکاتبات آغاز کردم ، یکی این بود که بطور ضمنی برای اسائه ادبم به ساحت شما توجیهی قابل قبول داشته باشم .

استاد بزرگوارا !

با توجه به اینکه امام استفاده از آلات مشترکه موسیقی را ( اعم از خرید و فروش ، نوازندگی و آموزش و ... البته طبق ظوابط و قواعد خاص خود ) تجویز نموده اند ، آذین بندی فضای مسجد به نام نامی دو بزرگ ، با استفاده از دسته گلی که بر روی نماد یک وسیله موسیقی تریین شده است ، چه اشکال شرعی دارد ؟

البته قبول است که : هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و اگر سروکار ما با نسل میانسال و کهن سال باشد ، اینگونه برخوردها مشکلی ایجاد نمی کند ولی با عنایت به نا همسنی بین نمازگزاران بهتر نیست که با حفظ ظوابط و قواعد و پایمردی روی اصول و ارزشها و ضمن حفظ حرمت بزرگسالان ، اما بیشتر جانب تسلی را داشته باشیم که در بحران جوانی آنهم در این حال و هوای سیاسی است ؟

موردی را از مشی و منش امام بزرگوار مثال می زنم ، گرچه ممکن است از منظری قیاس مع الفارق باشد ولی شاید بشود پیام مورد نظر را از آن استخراج کرد .

در جریان اشغال لانه جاسوسی ـ که یک رویداد مهم کشوری و بلکه جهانی بود ـ جوانان دانشجو یک سوی قصه بودند و سوی دیگر دولت موقت بود که بارها امام با عنوان دولت امام زمان ـ عج ـ آن را مورد حمایت قرار داده بود .

دولت موقت بعنوان اعتراض به اقدام دانشجویان ناگهان و یکپارچه استعفا کرد و امام بر سر یک دو راهی قرار گرفت .

انتخاب مهمی بود یا باید از اقدام جوانان حمایت می کرد و استعفای دولت ـ دولت امام زمان ـ می پذیرفت و یا باید ضمن رد استعفا با اقدام دانشجویان مخالفت می کرد و لااقل حمایت نمی کرد .

اما امام در یک اقدام شجاعانه و بلادرنگ با قبول استعفای دولت ، اقدام دانشجویان را استقبال و اعلام حمایت نمود.

عرض من با تکیه بر این مثال این نیست که امام به اصول و قواعد و مبانی و ارزشها توجه نداشت و صرفا بدلیل جوانگرایی چنین کرد ، بلکه سخن من این است که یکی از محورهای برنامه ریزی و تصمیم سازی و سیاست گذاری و جهت گیری حضرت امام با تکیه بر ارزشها در اینگونه موارد عبارت بود از جانبداری از جوانان و نوجوانان حتی اگر باید خساراتی بپردازیم و تاوانهایی بدهیم .

استاد عزیز ! بهتر نبود که آن دسته گل نمادینی که گویای عشق و علاقه گروهی از جوانان و نوجوانان به ساحت مقدس حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ و امام امت ـ علیه السلام ـ بود تحمل می شد و پس از آن در وقت دیگر و خلوتی تذکر داده می شد ؟

البته مگر بفرمایید این یک حرام بیّنی بود که لحظه ای درنگ جایز نبود و منکری بود که حتی به بهای سرخوردگی و سرافکندگی نوجوانی باید مورد نهی قرار میگرفت .

از اینکه فراوان مصدع اوقات حضرت عالی شدم پوزش می طلبم و از اینکه تحمل فرمودید متشکرم و در انتظار ارشادات و راهنمایی های آنجانب هستم و هستیم .

والسلام علیکم و رحمه الله

شاگرد همیشگی شما

احمد اسلامی

10/7/78

و این هم تصویر نامه ایشان.