جدی چرا زن نمیگیری؟
تابستان سال ۷۷ یکروز عصر یک خودرو از بنیاد شهید کاشان با دو سرنشین به منزل پدر من آمده بودند.
سرزده وارد شده و مجبور شدم در حضورشان بنشینم. مأموریت این دو نفر این بود که کتاب «نماز» محسن قرائتی را برای خانواده آورده تحویل بدهند و بروند.
دو نفر حق مأموریت و حدود ۵۰ کیلومتر هزینه بنزین رفت و برگشت، یک خوردو خارجی صرفا برای دادن یک کتاب به خانواده یک شهید.
کتابی که قیمتاش در بازار آن زمان حدود ۵۰ تومان بیشتر نبود.
من شدیدا به اینکه کسی درباره ازدواج من حرف بزند، حساس هستم. خانواده این را خوب میدانستند و از چند سال قبل هیچ عضوی از خانواده در این باره با من صحبت نمیکرد.
اگر کسی هم به خانواده من چیزی در اینباره میگفت، خانواده بلافاصله واکنش نشانداده درخواست سکوت میکردند.
در آن عصر تابستانی که من ناخواسته گرفتار دو مهمان ناخوانده و ناخواسته شده و در حضورشان نشستهام، ناگهان یکی از مهمانان از پدر من پرسید: چرا پسرتان را زن نمیدهید؟
همین جمله کافی بود تا آتش به انبار مهمات خشم من اصابت نموده و گُر بگیرم. بلافاصله شروع به پرخاش و سروصدا نمودم. تاوان این رفتار را سنگین پرداختم. سنگین!
چندی قبل دیدم قرائتی با افتخار از تیراژ بالای کتابهایاش گفته بود. همه شکنجهها و دردها و مصیبتها جلو چشمام آمد از بعد آن مأموریت ویژه پرسنل بنیاد شهید و کتاب نماز و زن و ازدواج و ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر