بلندشو کابوس تمام شد
زینب رسولزاده/ هیچوقت آن دوشنبهی غمگین یادم نمیرود. سرمقالهی کدام روزنامه را میخواندم؟ یادم نیست. فقط اسم نویسندهاش را میدانم که «محمد قوچانی» بود و جملهی اولش «دوشنبه روز خستهکنندهای بود» و من جلوی سیل اشکهایم را نمیتوانستم بگیرم.
«خاتمی» به دانشگاه رفته بود. آن روزهای اوجش دیگر نبود که صدای دستها و شعارها تا عرش ببردمان. هرچه بود طعنه بود و فریاد، درد بود و خشم که به سمتاش نشانه رفتهبود. و خاتمی آن جمله را گفته بود.
آنجمله که انگار از آسمان آمده بود و بر زبان خاتمی جاری شدهبود. شبیه یک پیشبینی از عمق تاریخ: «بگذارید من بروم ببینم بعد از من چه کسی خواهد آمد که شما اینگونه با او حرف بزنید».
ترکیب دقیق کلمات یادم نیست، ولی یادم هست که این جمله بغضم را ترکاند و پشتم را لرزاند و حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم انگار خاتمی همهچیز را میدید.
میدید که آنقدر اشک خواهیم ریخت که چشمهی اشکهایِمان خواهد خشکید. آنقدر خون و مرگ میبینیم که دیگر از مرگ نمیترسیم.
تصویر بچههای «نسرین ستوده» را میدید آویخته بر گردن مادرشان. تصویر جاندادن «ندا» را میدید و ضجههای همهی مادران داغدار این سرزمین را.
و میشنید صدای قدمهای سرگردان در اتاقهای انتظار زندانها و نالههای به نفرین آمیختهی پدران بر مزار فرزندانِشان.
و صدای کوچ غمانگیز بهترین جوانان کشورش را و سکوت سرد و ممتد کوچهی «اختر» را.
آری او میدانست و ما نمیدانستیم. و گویی مقدر بود ما قدر آنچه داریم را بیشتر بدانیم.
حالا هم انگار یک نفر لیوان آب خنکی در دستش، دارد صدایم میکند: «بلند شو کابوس تمام شد».
زینب رسولزاده. داستان نویس، دانشجوی کارشناسیارشد ادبیات، و مربی کانون پرورش کودکان و نوجوانان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر