‏نمایش پست‌ها با برچسب اصلاحات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اصلاحات. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۴

هر ردصلاحیتی جناحی نیست

«صادق زیباکلام» که پیش‌قراول بردباری سیاسی و علاقه‌مند به کاهش تنش سیاسی در هر دو حوزه خارجی و داخلی است، به تازگی در یادداشتی که روزنامه آرمان منتشر کرده، در واکنش به رد صلاحیت «حمید رسایی» برای حضور در انتخابات مجلس دهم، آن‌را خلاف «اصلاح‌طلبی» معرفی و آرزو کرده شرایطی فراهم شود تا رسایی هم بتواند خود را در معرض سنجش رای و نظر مردم قرار بدهد.

 در خیرخواهی آقای زیباکلام ـ چه در این فقره برای آقای رسایی و چه برای نگاه کلان او به داستان رد و تایید صلاحیت‌ها در انتخابات ـ تردیدی نیست، و از این منظر آقای زیباکلام شایسته تقدیر است.

اما این‌که
رد صلاحیت آقای رسایی عملی خلاف اصلاح‌طلبی ــ چه به معنای یک منش سیاسی و چه به‌ معنای عام منفعتی که در صلح و اصلاح نهفته ــ باشد، البته کلام آقای دکتر زیباکلام اندکی قابل تأمل و نقد است.
 
رد صلاحیت آقای رسایی به دلیل داشتن پرونده قضایی پیش از آن‌که توسط هیئت اجرایی تهران احراز و اعلام شود، از قبل در گفت‌وگویی توسط رئیس هیئت بدوی رسیدگی به تخلفات نهاد ریاست‌ جمهوری و با اشاره به دو نماینده که پرونده قضایی دارند، بدون ذکر نام مورد اشاره قرار گرفته بود.

رسایی اما در واکنش به سخنان رئیس هیئت بدوی رسیدگی به تخلفات نهاد ریاست جمهوری، دست به خودافشاگری زده و افشا کرده بود که یکی از این نماینده‌ها ایشان است و پس از این افشاگری، آقای
«اشرفی اصفهانی» از نام و پرونده ایشان پرده برداشت و اعلام کرد که با وجود آن پرونده، آقای رسایی صلاحیت شرکت در انتخابات را ندارد و صلاحیت او از همان موقع ردشده تلقی می‌شد.

 با این توصیف ردصلاحیتی که مستند به اسناد تایید و نهایی‌شده محاکم قضایی است، را خلاف اصلاح‌طلبی دانستن جای نقد و تأمل دارد و بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود که اگر قرار باشد این‌ مدل از رد صلاحیت را هم به نابردباری تقلیل بدهیم و بازی جناحی بدانیم، پس فلسفه وجود محاکم قضایی در تعقیب مجرمین و هیئت‌های اجرایی برای تشخیص صلاحیت مجرمین چیست؟


آقای زیباکلام اما در خطای آشکار دیگری در همین سخنان، یک معامله سیاسی مبتذل را با رسایی مطرح و ابراز امیدواری کرده است که همان‌طور که ایشان به رد صلاحیت آقای رسایی اعتراض کرده، رسایی هم به رد صلاحیت احتمالی اصلاح‌طلبان توسط هیئت‌های اجرایی و نظارت اعتراض کرده و مساعدت کند تا همه بتوانند خود را به یک‌سان در مقابل سنجش مقبولیت و رای مردم قرار بدهند.


اول این‌که به‌‌ همان اندازه که اعتراض آقای زیباکلام نافذ نیست و نتیجه مستقیمی برای آقای رسایی ندارد، قطعنا اعتراض آقای رسایی هم نمی‌تواند به نفع اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شده نافذ بوده و منشا اثر باشد.

اما جدای از این ایراد، اصولا تفاوت ذاتی بین دلیل رد صلاحیت آقای رسایی و رد صلاحیت اصلاح‌طلبان وجود دارد و آن این‌که اصلاح‌طلبان به جرم ناکرده رد صلاحیت می‌شوند، و می‌شود حدس قوی هم زد که آقای رسایی به‌رغم متهم و محکوم‌بودن، اما در نهایت تایید صلاحیت می‌شود و تلاش اصلاح‌طلبان برای تایید صلاحیت رهی به بهاستان نداشته و نخواهد داشت.

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

بلندشو کابوس تمام شد

 زینب رسول‌زاده/ هیچ‌وقت آن دوشنبه‌ی غمگین یادم نمی‌رود. سرمقاله‌ی کدام روزنامه را می‌خواندم؟ یادم نیست. فقط اسم نویسنده‌اش را می‌دانم که «محمد قوچانی» بود و جمله‌ی اولش «دوشنبه روز خسته‌کننده‌ای بود» و من جلوی سیل اشک‌هایم را نمی‌توانستم بگیرم.

«خاتمی» به دانشگاه رفته بود. آن روزهای اوجش دیگر نبود که صدای دست‌ها و شعار‌ها تا عرش ببردمان. هرچه بود طعنه بود و فریاد، درد بود و خشم که به سمت‌اش نشانه رفته‌بود. و خاتمی آن جمله را گفته بود.

آن‌جمله که انگار از آسمان آمده بود و بر زبان خاتمی جاری شده‌بود. شبیه یک پیش‌بینی از عمق تاریخ: «بگذارید من بروم ببینم بعد از من چه کسی خواهد آمد که شما این‌گونه با او حرف بزنید».

 ترکیب دقیق کلمات یادم نیست، ولی یادم هست که این جمله بغضم را ترکاند و پشتم را لرزاند و حالا که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم انگار خاتمی همه‌چیز را می‌دید.


می‌دید که آن‌قدر اشک خواهیم ریخت که چشمه‌ی اشک‌های‌ِمان خواهد خشکید. آن‌قدر خون و مرگ می‌بینیم که دیگر از مرگ نمی‌ترسیم.

تصویر بچه‌های
«نسرین ستوده» را می‌دید آویخته بر گردن مادرشان. تصویر جان‌دادن «ندا» را می‌دید و ضجه‌های همه‌ی مادران داغ‌دار این سرزمین را.

و می‌شنید صدای قدم‌های سرگردان در اتاق‌های انتظار زندان‌ها و ناله‌های به نفرین آمیخته‌ی پدران بر مزار فرزندان‌ِشان.

و صدای کوچ غم‌انگیز به‌ترین جوانان کشورش را و سکوت سرد و ممتد کوچه‌ی «اختر» را.

 آری او می‌دانست و ما نمی‌دانستیم. و گویی مقدر بود ما قدر آن‌چه داریم را بیش‌تر بدانیم.

حالا هم انگار یک نفر لیوان آب خنکی در دستش، دارد صدایم می‌کند: «بلند شو کابوس تمام شد».

زینب رسول‌زاده. داستان نویس، دانشجوی کارشناسی‌ارشد ادبیات، و مربی کانون پرورش کودکان و نوجوانان