‏نمایش پست‌ها با برچسب شاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاه. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۴۰۴

گور پدر مردم

ظریفی می‌گفت: نامزد نمایندگی مجلس با تبختر وارد روستایی شد و از «مردم» پرسید دو مشکل مهم‌ و اولویت‌دارتان را بگویید تا حل کنم. بیش از دو مشکل توان ندارم. 

مردم گفتند: مشکل نخست: آسفالت جاده روستا به شهر. نامزد، فی‌الفور گفت: صبر کنید، گوشی موبایل‌ به‌دست شماره‌ای را گرفت و با تَحَکم به فرد پشت خط دستور داد که آسفالت جاده روستای فلان به شهر باید ظرف یک‌ماه دیگر حل شود. و وقتی از فرد پشت خط قول مساعد گرفت، تماس را قطع کرد و گفت: خُب، مشکل نخست حل شد، اما مشکل دوم؟

مردم گفتند: مشکل دوم ما این‌است که روستای ما آنتن تلفن همراه یا همان موبایل یا موبیل که دست شماست ندارد.
 


 همه ما این دُش‌نام را شنیده‌ایم: «گور پدر مردم». این برساخت، می‌خواهد بگوید: مردم چه می‌گویند مهم نیست؛ من به‌تر می‌فهمم؛ و‌ دست‌پایین حق خطا‌کردن دارم؛ و باید در جست‌وجوی آزادِ خوش‌بختیِ آزاد باشم.


اما در سپهر سیاست، داستان وارونه می‌شود. هرکس می‌خواهد بر جامعه سوار شود، از
مردم مایه می‌گذارد. دُش‌واری آن‌‌جاست که مردم‌سالاری تنها خواست بیشینه‌ها (اکثریت‌ها) نیست.

سه‌گوش زرین آن چنین است: 
خواست بیشینه‌ها، حق‌های بنیادین کمینه‌ها (اقلیت‌ها)، و قانون که این هر دو را بیمه و استوار می‌کند.

اگر بیشینه‌ها بتوانند برابری را بردارند، یا حق‌های کمینه‌ها را بگیرند، آن دیگر
مردم‌سالاری نیست، چیره‌گی شمار و اکثریت است.

ما «مردم» نداریم؛ مردمان داریم. 
مردمانی رنگارنگ، ناهم‌سان و گوناگون.

جامعه‌ای که چشم به یک نجات‌دهنده یا چوپان دارد، هنوز از فرهنگ شبان‌رمه‌گی بیرون نیامده است. در چنین فرهنگی تنها چوپان دیگر می‌شود، نه سرنوشت رمه.

مردم‌سالاری با نجات‌دهنده ساخته‌ نمی‌شود. با شهروند ساخته‌ می‌شود.


گرفتاری ایران کم‌بود رهبر نیست. 
کم‌بود فهم مردم‌سالاری، شهروند و نهادهای مدنی است. شیخ‌ و شاه در برابر همه آن‌ها ایستاده‌اند.

شیخ‌وشاه شهروند نمی‌خواهند، آن‌ها شهربند و خودسپاری می‌خواهند.⁩
بخش بعد از کاریکاتور از این اینستاگرام  
کاریکاتور از محمدعلی رجبی
به‌قول احمد شاملو: نجات‌دهنده در گور خفته است.
مرتبط:
پایانِ خونین یک توهم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۳

بز واقعا حیوان ناغلایی است

«منصور روحانی» وزیر کشاورزی وقت، یک زمان اعلام کرد که باید هشت میلیون راس دام، از مراتع کشور خارج شود، والا مرتع از بین می‌رود.

خود شاه نیز در سخنرانی خود گفت: حیوان شریری به نام بز وجود دارد که ریشه‌های گیاهان را می‌کََند. این حیوان باید از بین برود. من در زندان این مطالب را در روزنامه خوانده بودم و پیش خود تحلیل می‌کردم که شاه با این کار می‌خواهد روستاییان را وابسته نماید.


روستائیان از بز، پشم و شیر به دست می‌آورند و از همه چیز و حتی شاخ و گوشت آن استفاده می‌کنند. این حیوان اساس زندگی روستائیان است و آنان با همین حیوانات و زندگی ساده‌‌شان از دولت مستقل‌‌اند. و ما فکر می‌کردیم شاه می‌‌خواهد به این دسیسه روستائیان را به دولت وابسته کند.


در حالی که پس از انقلاب هنگامی‌ که به عنوان نماینده مردم به مجلس راه یافتیم، در کمیسیون برنامه و بودجه مسئولین وزارت کشاورزی پس از انقلاب به کمیسیون می‌آمدند، برخی از آنان مسئولان سازمان جنگل‌ها بودند و می‌گفتند باید ۳۰ میلیون راس دام از مراتع خارج شود، تا کنون مراتع از بین رفته است و برای احیای باقی‌مانده آن این کار باید انجام بشود، و ما دانستیم که واقعا در کنار گود بودن و شعارهای بزرگ‌دادن با مسئولیت اجرایی داشتن تفاوت دارد.

عزت‌الله سحابی.نیم قرن خاطره و تجربه (جلد دوم) صفحات ۲۶ و ۲۷

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۱

شاه درون‌مان را بیرون کنیم

انگاره‌ای هست که معتقد است: ایرانی‌ها خوب می‌دانند چه نمی‌خواهند، اما در مقابل اصلا نمی‌دانند چه می‌خواهند.
نمونه دم دستی و ملموس آن همین ریس‌جمهور امروز کشور آقای «احمدی‌نژاد» است که امروزه کاملن مشخص شده که دیگر هیچ کس او را نمی‌خواهد. شواهد هم نشان می‌دهد که حاکمیت هم به زور او را تحمل می‌کند تا دوره ریاست جمهوریش سر‌آید.
اما خود همین ریس‌جمهور شدن آقای «احمدی‌نژاد» ثمره‌‌‌ همان انگاره و خصلت ایرانی است. یعنی انتخاب آقای «احمدی‌نژاد» ثمره نخواستن آقای «هاشمی» بود نه خواستن ایشان.
به عبارت بهتر، در آن انتخابات به جای آقای «احمدی‌نژاد» هر کس دیگری هم رقیب آقای «هاشمی» بود رای می‌آورد. چون مردم «هاشمی» را نمی‌خواستند.
این خصلت باعث شده که جماعت ایرانی همیشه در حال «نخواستن» و اخراج و حذف و نفی و امثال آن باشد و همیشه بهانه شادی‌اش تحقق یکی از این موارد منفی.
شاه رفت ۳۵سال پیش در چنین روزی، بیش از ۹۰ درصد مردم ایران از رفتن شاه شادمان بودند. به جرات می‌توان گفت بسیار کمتر از ۱۰ درصد از این رفتن اندوهگین بودند یا می‌توانستند حدس بزنند که این رفتن ــ فارغ از شخصیت منفی شاه و خاندان پهلوی ــ آبستن چه زیان‌هایی برای کشور است. به همین دلیل بیشترین وقت و سرمایه و انرژی مثبت عمومی ناشی از رفتن شاه به جای آن‌که صرف ساختن شرایط مساعد و بهتری از شرایط زمان شاه شود، صرف جشن و شادمانی برای این رفتن شد.
دست‌ِ‌کم ۴ سال طول کشید تا با سروصدای هواپیماهای جنگی ارتش عراق در آسمان ایران و اشغال بخش قابل ملاحظه‌ای از خاک کشور، تازه جماعت سرمست از رفتن شاه به خود آیند و هوشیار شوند که زنگ شادی تمام شده‌است.
همین خصلت است که وقتی شاهی را از کشور خود بیرون می‌کنند، هر شهروندی به تنهایی خود را بهترین شخص می‌داند که لیاقت دارد بر تخت خالی شاه بنشیند. در چنین فضایی ما یک تخت خالی داریم و به عدد شهروندان کشور شاه. و از آن‌جا که دو شاه در یک اقلیم نگنجند، بسیار سخت می‌شود گنجانیدن مثلا ۵۰ میلیون شاه در یک تخت.
بنابراین تمام وقت و انرژی و هم و غم و سرمایه‌های یک کشور، به جای آن‌که صرف پیشرفت و دانش و تعالی در همه حوزه‌ها شود، صرف این نبرد فرسایشی بر سر سهم از تخت شاه می‌شود.
این می‌شود که بعد از ۳۵ سال، تازه یادشان می‌آید که ۲۶ دی‌ماه ۵۷ شاه رفت، اما شاهی و ادعای ظل‌اللهی و سایه خدا بودنش را با خود نبرد و برای ما به یادگار گذاشت.
هنر من تنها دست گذاشتن بر نقطه ضعف و برجسته کردن آن به قصد بذر یاس و ناامیدی پاشیدن نیست. من خود نیز عضوی از همین جمعیت هستم و اگر ادعای سهم‌الارث و پادشاهی‌ام، از این جماعت بیشتر نباشد، کمتر نیست. اما مهم اینست که تا زمانی که ما درد را نشناسیم، فکر درمان اصلا وجود ندارد. درمان زمانی معنا پیدا می‌کند، که بیمار درد را در وجود خودش متوجه بشود. مرحله بعد نوبت پزشکان و متخصصان امر است که کمک کنند، باد «شاهی» و ادعای میراث پادشاه از کله ما خارج شود.
۳۵ سال پیش در چنین روزی «محدرضا شاه پهلوی» به قول خودش به قصد درمان و استراحت از ایران رفت. هم درمان شد، هم استراحت کرد. به نظر می‌رسد زمان آن رسیده باشد که میراث معنوی برجای مانده از او و خاندانش هم به استراحت بروند.
ما هر کدام در درون خود یک «شاه» داریم و بالقوه آرزوهای بلند و دور و دراز بر تخت نشستن. برخیزیم به بیرون کردن شاه درون خودمان.
این نوشته در جرس این‌جا