پایانِ خونینِ یک توهّم
ساعاتی پیش، تماسی داشتم با داخل. روزنهای زودگذر، در «سیاهچالۀ» حکومتیِ ارتباطات، به نگاه و به تحلیلی داخلی از آنچه در داخل گذشت.
پیش از آن نیز، یعنی همین دیشب، ۲۱ ژانویه، گفتوگویِ تازهای داشتم با رادیویِ دولتیِ اسرائیل، یعنی با رسانهیِ دولتی که در خارج بهگونهای آشکار و با تمامِ امکاناتِ مجازی و رسانهای از یک جریانِ فاشیستیِ ایرانی حمایت کرده و، در داخل، در ارکانِ سختِ حکومتِ اسلامی نفوذی جدّی دارد.
دولتی متخاصم که بهگفتهیِ عالیترین مقاماتش، و تا پیش از یک دستورِ کتبی و حکومتی، بهطور رسمی و علنی از حضور میدانیِ «مأمورین و عواملِ» خود «در خیابانهایِ ایران» در اعتراضاتِ اخیر سخن میگفت.
۵ سالِ پیش، در سپتامبر۲۰۲۰ همزمان با رسانهایشدنِ پُرزرقوبرق و پُرسَروصدایِ متنی بیسروته بهنامِ «پیمانِ نوین» در توئیتی کوتاه از «پایان یک توهّم» نوشتم و گفتم که «هیچچیزی دردناکتر از مرگِ یک توهّم نیست و هیچچیزی امّا، زایندهتر از مرگِ یک توهّم نیز نیست».
توئیتی کوتاه خطاب به شخصیتی که تا پیش از آن از حلقه مشاورانش بودم و با این دو واژه بهپایان برده بودم: «جاوید ایران».
جاوید ایران! دو واژهیِ ساده ولی مهم که در فهماندنش به آن شخصیت، ساعاتِ زیادی را، بیحاصل، با وی سروکلّه زدهبودم.
بیحاصل، چراکه هیچ استدلالی نمیتواند روی ذهنی که عقلایی نیست، تأثیری عقلایی بگذارد.
بیحاصل، چراکه نمیتوان چیزی را به کسی فهماند که زندگیِ روزمرّهاش بستگی به نفهمیدنِ آن چیز دارد. فهمیدن نیازمندِ ذهنیتی است عقلایی. ذهنیتِ عقلایی نیز نیازمند یک دیسیپلین و یک انضباطِ فکریِ چندینوچند ساله است.
بدون یک انضباطِ فکری و یک تربیتِ درازمدّت برای پرورشِ آن، تجربهها، با هزینههایِ همواره فزاینده، میآیند و بیحاصل و ستروَن میروند، بدون آنکه به شناخت تبدیل بشوند: پایانِ توهّمی بهنامِ پهلوی، پایانی بود طولانی و پرهزینه که با چرخشی ناگهانی بهسویِ یک جریانِ فاشیستی در سپتامبر ۲۰۲۰ آغاز شد؛ در پائیز ۲۰۲۲ مترقیترین جنبشِ صدسالهیِ اخیر کلِّ منطقه را به بیراهه برد؛ تا درنهایت، در زمستانِ ۲۰۲۶ یک جنبشِ مدنیِ دیگر را به «دریایی از خون» بکشاند.
چکیدهای از پیامهایِ رسیده از داخل، گویایِ پایانِ خونینِ توهّمی است بهنام پهلوی: «تو صائینقلعه زنجان یه نفر از پشتبوم مسجد یه نفر رو با تیر زد و کشت.
مردم معترض قاتل رو شناساییکردن رفتن در خونهاش به زن و بچهاش مهلتدادن برن بیرون بعد خونه رو آتیش زدن. پسره متولد ۷۶ بود. یه بچه سه ماه و یه چهار ساله داشت... این اراذل پهلوی فکر میکردن اگه امثال تاجزاده روی مبارزه خشونتپرهیز تأکید دارن از روی دلبستگی به جمهوری اسلامیه. طرف یه چیزی میدونه و البته وجدان داره که اینو میگه... ما به محسن رضایی فحش میدادیم که جوون مردم رو بدون برنامه فرستاد جلوی دوشکا تو شلمچه...
میرحسین خرداد ۸۹ راهپیمایی سالگرد رو لغو کرد، چون بهش گفته بودن برنامه سرکوب سنگینه» (پیام از داخل).
آنچه فعلاً و اینجا میتوانم بگویم، ساده است: تمام گوشزدهایِ لازم، مبتنی بر خودداری از دادنِ فراخوان و آمادگیِ رژیم برای سرکوبِ وحشتناکِ اعتراضات، از یک کانالِ خصوصی و قابلاعتماد، پیش از پنجشنبه و جمعه خونین، به پهلوی شده بود...
«بیشترین کشته جمعهشب بود. زنجان ۲۷ کشته تاییدشده داره که ۲۰ تاشون داخل محوطۀ کلانتری کشتهشدن. اکثرا جوونای ۱۷ تا ۲۳ ساله. با تصور اینکه این آخرین نبرده و حکومت شنبه رو نمیبینه...» (پیام از داخل)
در جنبشِ مهسا و برخلافِ یک جریانِ اصلی، سیاسی و رسانهای، جریانی که در آن جنبش نیز مدعیِ «اعتراضاتِ میلیونی» و «فتح تهران» شدهبود، به دو عاملِ خواستن و توانستن در تحولاتِ اجتماعی اشارهکرده بودم: خواستن، عاملِ مردمی است؛ توانستن، عامل یا بازویی است در دستِ اِلیتها. بدین معنی که هیچ تحوّل اجتماعی و تاریخی که بخواهد بهخواستِ مردم تحقق ببخشد، بدون همکاریِ حداقل بخشی تأثیرگذار از اِلیتهایِ مستقر و موجود، به نتیجه نمیرسد. برای تحققبخشیدن به خواستِ مردم، رهبریِ سیاسی باید این قابلیت را داشته باشد تا بخشی تأثیرگذار از اِلیتهایِ رسانهای، دانشگاهی، فکری و فرهنگی را همزمان با بخشی از نیروهای مسلح، همراه خود بکند.
تغییر مسیر از «نسیم دگرگونی» (۲۰۰۲) و لیبرالیسمِ خشونتپرهیزِ مکتبِ جین شارپ و مدنیّتِ شخصیتی مانند مارتین لوترکینگ؛ به یک جریانِ فاشیستی و خشونتِ تئوریزهشدهیِ آن تحتِ عنوانِ ناشیانه و مضحکِ «خرابکاریِ شرافتمندانه» (۲۰۲۶) بیش از آنکه نشان از اصلاح ضروریِ اندیشه در بستری دگرگونشونده از متغیرهایِ سیاسی و اجتماعی داشته باشد، نشانگرِ عدمِ انضباطِ فکری و دیسیپلین رفتاری بهطور کلی و عدم پایبندی به اصول در یک فرد یا یک گروه است.
با اینهمه، پهلوی تنها توهّمی نبود که در دریایی از خون بهپایان رسید. همزمانیِ پایانِ پهلوی با پایانِ توهّمی دیگر بنامِ اصلاحطلبی، بهعنوانِ یک جریانِ سیاسی ـ مذهبیِ شناختهشده در ایران، جامعهیِ فکری و سیاسیِ ایران را در برابرِ یک مسئولیتِ تاریخی قرار میدهد: پیشگیری از انقراضِ تمدّنیِ سرزمینی که سرنوشتِ آن بهدستِ فرقهای افتاده، تبهکار و منزوی و محدود به اقلیتی محض.
فرقهای عمیقاً فاسد و بیفرهنگ که میتواند، برای بقایِ خود، دست به یک خودکشیِ جمعی و تاریخی بزند. خودکشییی که تهماندهیِ ایران و تمدّنِ ایرانی را نیز با خود به نابودی خواهد برد.
در یادداشتی که ریمون آرون، فیلسوفِ لیبرالِ فرانسوی و یکی از نظریهپردازانِ نظمِ دوقطبی، در پایانِ عمر در ۱۹۸۱ از خود بهجاگذاشت، اشارتی شده به «خودکشیِ ایران»، اشارتی که با پایانِ خونینِ توهّمها، میتواند به هشدار و به سرمشقی برای نجاتِ ایران از خودکشی بیانجامد: «آنچه میان چین و ایران مشترک است، رسیدن به این آگاهی است که بازآفرینیِ یک جامعهیِ نوین و متفاوت تنها از طریقِ یک گسست ممکن خواهد شد. این آگاهی در میانِ تودهها تار و نامشخص است و در قشرهایِ فرهیخته، واضح و روشن. در چین، یک گام بزرگ بهپیش و انقلابِ فرهنگی، نبردهایی بودند معنوی و سیاسی که انگیزهیِ اصلیشان بازآفرینیِ چهرهای متفاوت از چینِ تاریخی و ابدی بود، چهرهای بازآفرینیشده از جاودانگیِ چین همراه با مدرنیزاسیونِ علمی و اجتماعی. انقلابِ آیتالله خمینی در ایران نیز تجربهای است در طردِ قاطع و کاملِ آنچه غربگرایان برای این کشور بهارمغان آورده بودند. این نوع تجارب در جریانهایِ مختلفِ عرفانِ غربی نیز ناشناخته نیست.
ولی این طردِ بیچونوچرایِ غرب، اگر در کامبوج (و با خِمِرهایِ سرخ) به جنگِ تمامعیارِ حزب با مردم انجامید، میتواند، در مورد ایران و درنهایت، به خودکشیِ این کشور بیانجامد.» (آرون، توضیحاتی در بابِ عرفانِ لنینیستی، 1981)
مرگِ توهّمی بهنام پهلوی در میانِ بخشی از تودههایِ سرگردان و مستأصل؛ همزمان با مرگِ توهّمی بنام روزنهگشایی در میان بخشی از اِلیتهایِ فرهنگی و سیاسی؛ اگر به یک آگاهیِ مشترک، روشن و بابرنامه نیانجامد، خودکشیِ تمدّنیِ ایران بهدستِ فرقهای فاسد، مسلح و متوحش که برای بقایِ انگلیِ خود میجنگد، واقعیتی محتمل مینماید.
بارها در این سالها یادآور شدهام که راهی که باید پس از یک انقلابِ طولانی و ویرانگر برای رسیدن به یک جامعهیِ بازآفرینیشده پیمود، نه در کوتاهمدت و نه در میانمدت، به دموکراسی نخواهد انجامید.
بازآفرینیِ مدرنیته و جامعهیِ ایرانی در قرنِ بیستویکم، مستلزمِ آموزش، اقتصاد، فرهنگ، و سیاستی است پویا و بازاندیشیدهشده.
اینهمه نیازمند دولتی است مرکزی و مقتدر، برآمده از فرآیندی درونی و اُرگانیک، متکّی به اندیشه و بهخواستِ مردم، و نه به اذهانِ عمومیِ غربی، و پشتگرم به ارتش و نیروهایِ مسلح ایران، و نه به ارتشهایِ بیگانه.
باقر پرهام
مرتبط:
از دستبوسی قالیباف تا پابوسی پهلوی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر