شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۲

قحط‌الرجال و ابوالمشاغل

در یک دولت و اندیشه توسعه‌یافته و مدرن، انسان‌های نابغه وجود دارند، شناخته هم می‌شوند. خوب هم شناخته می‌شوند و مورد توجه و عنایت ویژه هم قرار می‌گیرند. اما نوابغ قاعده نیستند، استثنا هستند.

به‌همین دلیل، برای آن‌که به‌ترین و بیش‌ترین استفاده از نبوغ و توانایی ویژه‌ آن‌ها صورت بگیرد، مورد توجه و عنایت ویژه قرار می‌گیرند.

این‌طور نیست که نابغه را رئیس‌جمهور، معاون اول، معاون ویژه یا سخن‌گوی دولت کنند. و یا چون نبوغ ویژه دارد، کارایی‌اش را بالا فرض کرده، و چندین پست را در اختیار او بگذارند و توقع هم داشته باشند با استفاده از استعداد ذاتی و نبوغ ویژه، بار این پست‌ها را خوب به منزل برساند.

نه این‌گونه نیست. نوابغ را به‌کار علمی می‌گمارند و بازتولید نبوغ آن‌ها در دستور کار مراکز علمی و آکادمیک قرار می‌گیرد. در این مسیر به‌ترین و بیش‌ترین حمایت را هم از آن‌ها به‌‌عمل می‌آورند.

به‌جای این‌که به آن‌ها چندین پست واگذار کنند، چندین نفر دیگر را مأمور حفاظت از جان و اندیشه و استعداد آن‌ها نموده و در مسیر باروری نبوغ ایشان از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند.


اگر فرض بگیریم که سروران عزیز و بزرگ‌واری چون دکتر
«غلامحسین الهام»، آقای مهندس «اسفندیار رحیم مشایی»، آقای مهندس «اکبر ترکان» و آقای دکتر «محمدباقر نوبخت»، داری نبوغ و استعداد ویژه‌ای بوده و هستند، شرط توسعه‌یافتگی اقتضا می‌کرد و می‌کند که به جای واگذاری پست‌های متعدد و حساس سیاسی و اجرایی، نبوغ و استعداد آن‌ها در مراکز آکادمیک و علمی مورد استفاده قرار گرفته و جنبه‌های مختلف شخصیت ژنتیکی و اخلاقی و تربیتی آن‌ها، برای بررسی امکان بازتولید چنین نبوغی، مورد مطالعه قرار بگیرد تا این نبوغ در مسیری صحیح هدایت و مورد استفاده قرار بگیرد.

اما اگر این حضرات و بزرگ‌واران نابغه نبوده و نیستند ــ که شواهد چنین نشان می‌دهد ــ شایسته بوده و هست که از ظرفیت مثبت و توانایی مفیدی که دارند درست و بهینه استفاده شود.

مملکت
 قحط‌الرجال نیست. از طرفی توان و کارایی یک انسان ــ اگرچه بین انسان‌های مختلف متفاوت است و تلورانس دارد ــ اما نامحمدود نیست و ظرف مشخص و سقف متعارفی دارد.

اگر بیش از اندازه و توان یک نفر، کاری به او سپرده شود، کار را انجام خواهد داد، اما قطعنا نتیجه آن کار مطلوب و مفید نخواهد بود و عوارض این مطلوب نبودن، خود را در آینده نشان خواهد داد.

این فرض و قاعده در مورد کار‌ها در مقیاس خرد و آدم‌های معمولی است. اما همین‌که آن‌را در مقیاس کلان و سمت‌های بالا و مسؤلیت‌های مهم کشوری، تصور کنیم، بدون تردید، هم نامطلوب بودن آن گسترده‌تر خواهد بود، و هم نتایج منفی آن.
 
اگر از رأس هرم اجرایی به سمت قاعده و بدنه آن، هر مسؤلی همچون رئیس دولت، خود را مجاز به سپردن چند پست و مسؤلیت به یک نفر بداند، در مجموع با تعداد قابل‌توجهی پست اشغال شده و حقوق مقرر شده برای آن پست‌ها مواجه خواهیم بود که پرداخت می‌شود، اما عملا کاری انجام نمی‌شود.

این قاعده اشتباه، مستقیم و غیرمستقیم بر کارایی بخش قابل توجهی در تمام سطوح تاثیر منفی می‌گذارد.

اول، همیشه با آمار رو به افزایش خیل بی‌کارانی روبه‌رو هستیم که هم جایشان اشغال شده و هم از نظر روانی از این‌که یک نفر چندشغله و چند‌حقوقه می‌بینند ناراضی‌اند.
 
دیگر این‌که: کار و امور اداری شهروندان و ارباب‌رجوع، به‌دلیل نداشتن یک متولی مخصوص بر زمین می‌ماند و هی از امروز به فردا موکول می‌شود و در نتیجه تولید نارضایتی عمومی‌ می‌کند.

این نارضایتی‌های خرد و جزئی، اندک‌اندک بازتولید نارضایتی‌های کلان عمومی می‌کند که بار روانی منفی آن خود مشکل مضاعف و جدیدی به‌دنبال دارد.

 
حل چندین معضل و مشکل اجتماعی که سابقه چندین ده‌ساله در کشور ما دارد، در گرو اصلاح مشکل از بالاست. اگر آقای
«احمدی‌نژاد» به‌جای محول‌کردن ۵ پست سازمانی به آقای «الهام» یا آقای «مشایی»، ۴ تای آن‌را به ۴ نفر دیگر محول می‌‌کرد، قطعا وزیر زیردست او نیز، همین کار را در مورد ۵۰ نفر می‌کرد.

به‌دنبال آن استاندار و فرماندار و ... هم هر کدام در مورد ۵۰۰ نفر دیگر. نتیجه هم کاهش کسری از مشکل بی‌کاری بود، هم کار‌ها و امور به نحوه مطلوب و مفید انجام می‌شد و آینده و آینده‌ها از نتایج مثبت آن بهره‌مند می‌شدند، هم رضایت عمومی شهروندان و ارباب‌رجوع از انجام به‌موقع کار‌هایشان را به‌دنبال داشت.

این اتفاق قطعنا به‌شکل تساعدی نتایج مثبت و ارزش‌مند بی‌شمار دیگری هم داشت که در مسیر اجرا محقق می‌شد.


کم‌ترین نتیجه منفی داشتن ۵ پست توسط یک مقام دولت نهم و دهم برای ‌آینده‌ای که امروز است، این‌است که رئیس دولت یازدهم هم به چند تن از معاونین نزدیک خود در راس هرم اجرایی و به هرکدام، چند پست محول کرده‌است.

بیش‌ترین نتایج منفی آن رفتار دولت سابق را همین معاونین اکنون به‌مرور به اطلاع شهروندان می‌رسانند. برای آن‌که معاونین دولت‌های بعدی، اولین کارهای‌ِشان دست‌کم شمارش و اعلام خطاهای دولت قبلی نباشد، شایسته است دولت تدبیر و امید به هر شخص یک مسئولیت در حد توانش داده و از او درباره‌‌ همان یک مسئولیت پاسخ بخواهد.
منتشرشده در راه دیگر اینجا

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

نامه «ضدتحریم» به اوباما از نگاهى دیگر

شهروز مفتاحى/ چندى پیش جمعی از زندانیان و کنش‌گران سیاسی ایران در نامه‌ای به «باراک اوباما» رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، از وی درخواست کردند که از فرصتی که برای تنش‌زدایی میان دو کشور فراهم شده استفاده کند.

زندانیان سیاسی ایران در نامه خود پس از توجه به «آثار مخرب تحریم‌های فلج‌کننده اقتصادی و تلاش فزاینده برای انزوای سیاسی ایران در جامعه جهانی بر زندگی روزمره مردم ایران»، تاکید نموده‌اند که «تحریم‌ها اینک به مجازات جمعی مردم ایران تبدیل شده» و «ضررهای چنین وضعی متوجه همه مردم ایران است و فقط حکومت را زیرفشار قرار نمی‌دهد.»


این زندانیان نوشته‌اند: به اعتقاد ما احتمالاً این آخرین فرصتی است که می‌توان به راه‌حل قابل قبول و منطقی دست یافت. روشن است که در هر دو طرف گروه‌ها و احزاب و بازی‌گرانی هستند که مایل نیستند این درگیری به پایان برسد و ترجیح می‌دهند این وضعیت ادامه یابد، اما عقل و منطق حکم می‌کند که تلاش‌های دیپلماتیک با هدف رسیدن به راه‌حل سریع‌تر و کم هزینه‌تر ادامه یابد.


در پایان این نامه، از هر دو دولت ایران و آمریکا درخواست شده که با همه امکانات خود در راستای اعتماد‌سازی گام بردارند تا روش دیپلماسی در گفت‌وگو‌ها به حل اختلاف دیرینه کمک کند.

▪️
این کنش سیاسی کار درست، به‌جا، ارزش‌مند و شایسته‌ی تقدیری است. باید با تحلیل و تقویت آن، نشان داد که کنش بر محور دیالوگ و «گفت‌و‌گو» در قالب نامه، مذاکره، مناظره، یا هر قالب دیگری مفید‌تر و سودمند‌تر، از قدرت‌نمایی بر پایه رجز‌خوانی و عرض‌اندام و لاف‌زدن‌ است.

خصوصا لاف‌زدن و عرض‌اندامی که نهایتا نتیجه‌اش بشود صدور قطعنامه‌هایی که قطع مناسبات دیپلماتیک و سیاسی و انزوای بین‌المللی کشور و در ادامه بحران شدید و ورشکستگی اقتصادی را به‌دنبال دارد.


باید گفت‌وگو را تقویت و تبلیغ کرد و آنان‌که به‌‌جای مشت گره کرده و نطق‌های آتشین، قلم به‌دست می‌گیرند را تحسین.


اما بدون کمترین تردید، مشکلات اقتصادی و انزوای جهانی ایران که در نامه یادشده بدان اشاره شده، تنها نتیجه رفتار دولت نهم و دهم نیست ــ اگرچه رفتار این ۸ سال در تسریع و تشدید آن بیش‌ترین تاثیر را داشت و بی‌نظیر بود ــ و تنها در این چند سال ایران با معضل تحریم و انزوا مواجه نشده، بلکه این قصه سر‌ دراز و دست‌کم سابقه‌ی ۳۰ ساله دارد و از اشغال سفارت آمریکا توسط دانش‌جویان افراطی پیرو خط امام آغاز می‌شود و در تمام طول این سال‌ها هم فقط مردم و شهروندان این کشور تاوان این تحریم و انزوا را داده‌اند.

 همچنان‌که اکنون نیز فقط شهروندان تاوان می‌پردازند و معترض‌اند و دولت‌مردان، در برج عاج عافیت نشسته و بر کاغذ‌پاره خواندن قطع‌نامه‌ها و بدون اثر بودن تحریم‌ها پای‌ می‌فشارند.


در چنین شرایطی شایسته است، در بین امضا‌کننده‌گان نامه به رئیس‌جمهور آمریکا، آن‌ها که بزرگ‌ترین افتخار دوران سیاسی خود را بالارفتن از دیوار سفارت ایالات متحده آمریکا و اشغال و گروگان‌گیری کارکنان آن سفارت در اوایل انقلاب می‌دانند، برای اعلام حسن‌نیت و برای آن‌که نامه امروزشان به رئیس‌جمهور ایالات متحده، مثمر ثمر واقع شود، در یک اقدام شجاعانه از رفتار دیروز خود و مجموعه همراهان، که خلاف بدیهی‌ترین اصول شرعی و اخلاقی، و خلاف ابتدایی‌ترین پروتکل‌های بین‌المللی بود، عذر‌خواهی کنند.


بدیهی است در صورتی‌که چنین امری محقق شود، کنگره آمریکا بیش‌ترین همراهی را با رئیس‌جمهور برای برداشتن تحریم‌ها و ایجاد بستر تعامل و گفت‌و‌گو انجام خواهد داد.
منتشر‌شده در روزنامه الکترونیکی راه دیگر اینجا

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۲

«مردم» حلقه مفقوده در تفکر «اصول‌گرایی»

نخبگان و عوام «اصول‌گرا» روی هم که جمع شدند، بیش از ۷ میلیون رأی نداشتند. ۱۶ سال پیش دوم خرداد ۷۶. چهار سال بعد همین قافیه با همین ترجیع تکرار شد. این‌بار براخلاف تمام ریاست‌جمهوری‌های دوره‌های قبل، یک رئیس‌جمهور در دور دوم رأیی بیش‌تر از دور اول داشت.

نامزد نخبگان «اصول‌گرا» در ۸۴ آقای «لاریجانی» بود. اما عوام، به «احمدی‌نژاد» روی خوش نشان دادند.

درباره قصه ۸۸ حرفی فعلا نمی‌شود زد، اما می‌شود تصور کرد که اگر
«محمد خاتمی» آبرو و اعتبارش را هزینه نمی‌کرد و دکتر «عارف» کنار نمی‌رفت، «روحانی» در خوش‌بینانه‌ترین حالت، حدود ۵ میلیون رأی می‌آورد.

 این ادعای گزافی نیست، دست‌اندرکاران ستاد‌های ایشان رسما اقرار می‌کنند، تا روزهای منتهی به انتخابات، رأی ایشان در خوشبینانه‌ترین پیش‌بینی‌ و نظر‌سنجی‌ها بین ۱۸ تا ۲۰ درصد در نوسان بوده و ناگهان پس از کناره‌گیری دکتر «عارف» اوضاع به نفع او عوض می‌شود.

این اتفاق می‌تواند مقیاس خوبی برای سنجش ۸۸ هم باشد. 
اکنون بحث بر سر اثبات «اصول‌گرایی» یا «اصلاح‌طلبی» نیست، بحث بر سر «مردم» است که بیش از ۲۰ سال است رسما نشان داده‌اند که قرابتی با قرائت‌های خشک و خالی از روح انسانی ندارند و شوربختانه توسط صاحبان‌‌ همان قرائت‌ها هم نادیده گرفته شده و می‌شوند و سوگ‌وارنه اصرار بر نادیده گرفت‌ِنشان هم هست.

آقای
«محسن غرویان» با روزنامه «بهار» مصاحبه کرده و گفته است که باید نخبگان اصول‌گرا تنبیه شوند و آن‌ها را به این دلیل مستحق مجازات دانسته که در مقابل فروپاشی تشکل «اصول‌گرایی» سکوت کردند، یا اقدام مناسبی انجام ندادند.

برای مثال هم به تعرض‌های «احمدی‌نژاد» به
«ناطق نوری» و «هاشمی» و در ادامه به اختلاف «مصباح» و «یزدی» و «مهدوی‌کنی» اشاره نموده‌است.
 
دقت کنیم که در سایه آن سکوت و بی‌توجهی صرف، دست‌کم ۱۰۰ نفر در ایران بر اثر اتفاقات پس از آن حادثه جان خود را از دست دادند. بی‌توجهی دولت نهم و دهم به هشدار‌ها و تذکرات کارشناسان، تمام فرصت‌ها و امکانات طلایی ۸ سال گذشته که حق تک‌تک این مردم بود را به باد داد، و خسارتی در نتیجه این مدیریت به کشور تحمیل شد، که به اقرار خود اصول‌گرایان، جبران آن سال‌ها زمان خواهد برد و هزینه‌های سنگین بر دوش این مردم خواهد گذاشت، اما هیچ‌کدام از این خسارت‌ها و به‌بازی‌گرفته‌شدن دین و ایمان مردم، مهم نیست، اما از هم پاشیدن «اصول‌گرایی» خیلی مهم است و به گفته آقای «غرویان» نخبگان «اصول‌گرا» باید به‌خاطر این مشکل تنبیه شوند.

 آن‌هم اصول‌گرایانی که کم‌تر از ۱۰٪ شهروندان این کشور را تشکیل می‌دهند.

نوشته‌ها, [1/30/2026 11:56 AM]
۲۶ مرداد ۹۲

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

بلندشو کابوس تمام شد

 زینب رسول‌زاده/ هیچ‌وقت آن دوشنبه‌ی غمگین یادم نمی‌رود. سرمقاله‌ی کدام روزنامه را می‌خواندم؟ یادم نیست. فقط اسم نویسنده‌اش را می‌دانم که «محمد قوچانی» بود و جمله‌ی اولش «دوشنبه روز خسته‌کننده‌ای بود» و من جلوی سیل اشک‌هایم را نمی‌توانستم بگیرم.

«خاتمی» به دانشگاه رفته بود. آن روزهای اوجش دیگر نبود که صدای دست‌ها و شعار‌ها تا عرش ببردمان. هرچه بود طعنه بود و فریاد، درد بود و خشم که به سمت‌اش نشانه رفته‌بود. و خاتمی آن جمله را گفته بود.

آن‌جمله که انگار از آسمان آمده بود و بر زبان خاتمی جاری شده‌بود. شبیه یک پیش‌بینی از عمق تاریخ: «بگذارید من بروم ببینم بعد از من چه کسی خواهد آمد که شما این‌گونه با او حرف بزنید».

 ترکیب دقیق کلمات یادم نیست، ولی یادم هست که این جمله بغضم را ترکاند و پشتم را لرزاند و حالا که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم انگار خاتمی همه‌چیز را می‌دید.


می‌دید که آن‌قدر اشک خواهیم ریخت که چشمه‌ی اشک‌های‌ِمان خواهد خشکید. آن‌قدر خون و مرگ می‌بینیم که دیگر از مرگ نمی‌ترسیم.

تصویر بچه‌های
«نسرین ستوده» را می‌دید آویخته بر گردن مادرشان. تصویر جان‌دادن «ندا» را می‌دید و ضجه‌های همه‌ی مادران داغ‌دار این سرزمین را.

و می‌شنید صدای قدم‌های سرگردان در اتاق‌های انتظار زندان‌ها و ناله‌های به نفرین آمیخته‌ی پدران بر مزار فرزندان‌ِشان.

و صدای کوچ غم‌انگیز به‌ترین جوانان کشورش را و سکوت سرد و ممتد کوچه‌ی «اختر» را.

 آری او می‌دانست و ما نمی‌دانستیم. و گویی مقدر بود ما قدر آن‌چه داریم را بیش‌تر بدانیم.

حالا هم انگار یک نفر لیوان آب خنکی در دستش، دارد صدایم می‌کند: «بلند شو کابوس تمام شد».

زینب رسول‌زاده. داستان نویس، دانشجوی کارشناسی‌ارشد ادبیات، و مربی کانون پرورش کودکان و نوجوانان