‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۴۰۴

با رعیّت صلح کن، وز جنگِ خصمْ ایمن نشین

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده‌بود، و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به‌جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند.

چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد
گو در ایّامِ سلامت به جوان‌مردی کوش

بندهٔ حلقه‌ به‌‌گوش اَر ننوازی بِرَوَد

لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه‌‌به‌‌گوش

باری، به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوالِ مملکتِ ضحّاک و عهدِ فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و مِلک و حشم نداشت، چگونه بر او مملکت مقرر شد؟

گفت: آن‌چنان که شنیدی، خلقی بر او به تعصّب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت.

گفت: ای مَلِک! چو گردآمدن خلقی موجبِ پادشاهی‌ست، تو مَر خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سرِ پادشاهی‌کردن نداری؟

همان به که لشکر به‌‌جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری

ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعیّت چه باشد؟ گفت: پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولت‌اش ایمن نشینند و تورا این هر دو نیست.

نکند جورپیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرحِ ظلم افکند

پایِ دیوارِ مُلکِ خویش بکنْد

ملک را پندِ وزیرِ ناصح، موافقِ طبعِ مخالف نیامد؛ روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد.

بسی بر نیامد که بنی‌عمّ ِ سلطان، به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند، قومی که از دستِ تطاولِ او به‌‌جان آمده‌بودند و پریشان شده، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرّفِ این به‌در رفت و بر آنان مقرّر شد.


پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست

دوست‌دارش روزِ سختی دشمن زورآورست

با رعیّت صلح کن، وز جنگِ خصمْ ایمن نشین

زان‌که شاهن‌شاهِ عادل را رعیّت لشکرست
 
©️سعدی.گلستان.باب اول.در سیرت پادشاهان

         

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱

بی احترامی به دیگران به چه قیمتی؟

حقیقت آنست که «با حلوا حلوا گفتن، دهان شیرین نمی‌شود» و با افتخار به اینکه ما گذشته غنی فرهنگی داشته‌ایم و سر‌آمدان علم و فرهنگ و هنر متعلق به ما و کشور ما بوده‌اند، نمی‌توانیم در دنیا ادعای فرهنگی و متمدن بودن کنیم و توقع هم داشته باشیم که دنیا به چشم یک کشور و ملت متمدن و بافرهنگ به ما نگاه کند.
افتخار به نمادهای برجسته و منحصر به فرد فرهنگی، علمی، هنری و ادبی زمان‌های گذشته، و دخیل بستن به تاریخ و پیشینه پرافتخار فرهنگی و هنری، اگرچه برای تشخُص بخشیدن به هویت فرهنگی و ملی و حفظ ریشه‌های عمیق فرهنگ یک ملت ارزشمند، بلکه ضروری و یک وظیفه است، اما به تنهایی نمی‌تواند نشانه آن باشد که وارثان آن آثار و آن گنچینه‌ها، واجد همه آن ارزش‌ها و آن میراث هستند و مردمان امروز، فرزندان خلف پدارن متمدن دیروز هستند و لاجرم متمدن.
 شوربختانه باید گفت ما نه تنها امروز یک کشور جهانِ‌سومی، که یک کشور عقب‌افتاده هستیم که بر اساس استاندارد‌ها و معیارهای علمی موجود، در پایین‌ترین طبقه‌ها در میان کشور‌های جهان قرار می‌گیریم.
 مردم ما از کمترین امکانات و نتایج درخشان و روبه افزون علم و تکنولوژی که محروم و ممنوع‌اند هیچ، با شاخصه‌های اخلاقی و فرهنگی نیز سال‌ها فاصله داشته و از آن‌ها نیز محروم‌اند.
لازم نیست خیلی خودمان را به شعارهای تهی از واقعیت و کذب دلخوش کنیم و خیلی به گذشته‌گانمان افتخار کنیم و خود را فریب دهیم که مثلا «منشور‌کورش» مال ما است و «بوعلی» ایرانی بوده، و «حافظ» و «سعدی» و «مولوی» ایرانی بوده‌اند و گستره جغرافیای ایران از کجا تا به کجا بوده‌است و...
به قول معروف «داشتم‌ داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است»
 این‌ها واقعیت «فقر» عمیق جامعه امروز ایران و ایرانی را در تمام زمینه‌ها عوض نمی‌کند و جبران نمی‌نماید.
خر برفت و خر برفت و خر برفت 
تزیین چهارپایان به نشانه بی‌احترامی و تحقیر دیگر کشور‌ها و دیگر مردم جهان به پرچم آن کشور‌ها و در خیابان‌های شهر‌ها گرداندن و از آن عکس و فیلم تهیه کردن و در رسانه‌های عمومی جهانی نمایش دادن، یعنی ورشکستگی در اخلاق و فرهنگ و تمدن.
 این کار، چیزی از داشته‌های آن‌ها کم نمی‌کند، از داشته‌های ما اما، بسیار کم می‌کند.‌‌ همان داشته‌هایی که زمانی بدان‌ها در جهان مشهور و معروف بوده‌ایم و با رفتاری از این دست گام‌به‌گام، و یکی‌یکی آن‌ها را از دست داده‌ایم. و آنقدر در این قربانی شدن و از دست دادن، مست و شادمان بوده‌ایم که هوشیار شدن و توجه، بسیار زمان‌بر شده‌است.
حکایت شیرین و در عین حال تلخ «خر برفت‌ و خر برفت و خر برفت» مولوی را حتما همه ما خوانده‌ایم و خیلی هم بدان خندیده‌ایم غافل از آنکه «خود حکایت نقد حال ماست‌ آن».
نشانه‌های ملی و از جمله کشور‌ها، نماد ملیت و فرهنگ آنهاست. همه مردم دنیا بر اساس احترام متقابل و پروتکل‌ها و مقاوله‌نامه‌ و میثاق‌نامه‌های بین‌المللی نوشته و نانوشته، به نمادهای ملی همدیگر احترام می‌گذارند. در داخل مرز‌ها، مردم برای صیانت از نماد‌های ملی، حتی از جان خود نیز دست می‌شویند و برای حفظ آن جان‌فشانی می‌کنند.
بی‌احترامی به نماد‌ها و اسطوره‌های ملی دیگر کشور‌ها در هیچ جایی و از هیچ فرد و مقامی پسندیده و قابل دفاع نیست. اگر یک کشور یا قوم و ملت عقب‌مانده هم بدان دست زد، بلافاصله با واکنش منفی جهانی روبه‌رو می‌شود. بر فرض هم که نشود، هیچ دستگاه دیپلماسی مترقی نباید به شهروندان خود اجازه دهد که به نمادهای ملی دیگر کشور‌ها بی‌احترامی و توهین‌ کنند.
 اینکه یک کشور حقوق کشور دیگر را پایمال نموده و یا در سرنوشت آن دخالت بیجا نموده و... امر جداگانه‌ای است که باید با روند و روش‌های دیگری بدان پاسخ داده و بدان پرداخت و الا، توسل به چنین شیوه‌های مذمومی، نه تنها باری را سبک، و گرهی را باز نمی‌کند، که عملا کورکردن گره‌ای‌ است که با دست قابل باز کردن بود و حالا به دندان هم سخت گشوده می‌شود.
 بی‌احترامی به پرچم کشور «ایلات‌متحده‌آمریکا» و «بریتانیا» و کشور اشغالگر «اسراییل» و دیگر کشور‌ها، از ابتدای انقلاب در ایران مرسوم و متداول، و حتی پسندیده بود و جوانان انقلابی ابتدای انقلاب، کمی که پا به سن گذاشته و از خامی ابتدایی آن روز‌ها فاصله گرفتند، متوجه اشتباه شده و آن را‌‌ رها نمودند.
 حتی اعضای «دفتر تحکیم وحدت» در مراسم هر ساله روز ۱۳ آبان، حدود یک دهه پیش اعلام نمودند که در احترام به طرح «گفتگوی تمدن‌ها» مراسم نمادین آتش‌زدن پرچم «آمریکا» را دیگر برگزار نخواهند کرد و از آن سال دیگر این اتفاق نیفتاد.
 اگر بی‌احترامی به دیگران و نماد‌ها و اسطوره‌های ملی و مذهبی آن‌ها، نتیجه و موفقیتی می‌توانست داشته باشد، هیچگاه امپراطوری «خسروپرویز» پادشاه گستاخ ایرانی که نامه دعوت پیامبر اسلام را پاره کرد(+)، آنگونه رقم نمی‌خورد و همه میراث گذشتگانش آنگونه بر باد نمی‌رفت.

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

جلال‌ذوالفنون

عکس از اينجا
کشور‌ها و مردم متمدن، برای صیانت از افکار و آثار معنوی، و بهره‌برداری صحیح از نتایج مترتب بر آن، بیشترین تلاش را بکار می‌برند.
 هنرمند‌ان و دانشمندان و قهرمانان و بزرگان‌ کشورشان را، تا زمانی که زنده‌ هستند، در کمال احترام و بزرگی، تکریم می‌کنند و نکو می‌دارند. هر از گاهی برایِشان مراسم‌های تولد و نکوداشت و پاس‌داشت ویژه برگزار می‌کنند. مهمان افتخاری و ویژه مراسم‌های بزرگ ملی و میهنی و خاص قرارشان می‌دهند. مسؤلین رده بالای کشوری و خصوصا مسؤلین فرهنگی، از هر طیفی که باشند، خود را موظف می‌دانند که هر از گاهی به حضورشان شرفیاب شده و ضمن دست‌بوسی، جویای احوال و سلامتیِ‌شان شده و اگر دچار بیماری یا مسئله ناگوار دیگری باشند، از نزدیک در جریان امور مربوطه قرار می‌گیرند تا تسهیلات لازم از نزدیک‌ترین منبع و به بهترین شکل در کمترین زمان در اختیار نزدیکان آن‌ها قرار گیرد و به آن‌ها گزارش شود.
وقتی هم که از دنیا رفتند، باز تلاش می‌کنند مراسم تشییع و تدفین و مراسم‌های یادبود آن‌ها در کمال احترام و درشان شخصیت هنری و علمی و قهرمانی آن‌ها برگزار شده و نامِشان برای همیشه زنده بماند.
 از طرفی تمام نکوداشت‌های دوران حیات آن بزرگان، به نوعی متوجه بازماندگانِ خانواده آن‌ها شده، و هر از گاهی نیز به بهانه سال‌روز تولد، یا سال‌روز مرگ، مراسمی برای زنده نگه داشتن نام آن‌ها در حضور و باتکریم بازماندگان خانوادهِ‌شان برگزار می‌شود.
نام‌گذاری معابر عمومی و دانشگاهی و اماکن مخصوص قهرمانی و هنری و... و ایجاد بنیاد‌ها و جوایز مخصوص به نام آن‌ها نیز از دیگر برنامه‌های دولت‌ها برای پاسداری از حریم علم و هنر و نیکویی است.
اصولا چه انگیزه و چه هدفی در تجلیل از یک انسان درگذشته و متوفی وجود دارد؟
یاد کردن از یک انسان درگذشته به نیکی و خوبی و به قول مسلمانان «خدابیامرز» جور کردن برای او چه حاصلی در پی دارد؟
به عبارت بهتر، این یاد‌آوری و یادبود نیکو از متوفی، چه به درد او می‌خورد و چه به درد زنده‌ها و درنگذشته‌ها و آن‌ها که از پس مرگ او به دنیا خواهند آمد و چندی بعد از آن، مانند همه انسان‌های دیگر از دنیا خواهند رفت؟
مسلما مکاتب مختلف پاسخ‌های یکسان به این‌گونه سؤالات نداشته و ندارند، اما غالب مکاتب بشری و ادیان آسمانی، سازوکار‌ها و توصیه‌هایی برای زنده نگاه داشتن و یادبود و تجلیل از یاد و نام انسان‌های درگذشته و از دنیا‌رفته بزرگ دارند.
 «سعدی» علیه‌الرحمة، معتقد است «مرد نکونام نمیرد هرگز» و «مرده آنست که نامَ‌ش به نکویی نبرند». خود همین مرحوم «سعدی» از آن دسته انسان‌هایی است که زندگان بعد از او در زنده نگاه داشتن نام و یاد او تلاش داشته‌اند تا نام‌نیک و یادنیک و دفترهای نیک او امروز به دست ما رسیده‌است و ما نیز تلاش می‌کنیم و باید تلاش کنیم تا این میراث ارزشمند را بی‌کم و کاست به آیندگان بسپاریم.
 شاید انگیزه خیلی‌ها که نام «سعدی» را به نکویی زنده نگه داشتند، این بوده‌است که یک «سعدی» باشند و عاقبت خیری چون او داشته باشند.
مسلما نام آن‌ها نیز به فراخور بزرگی و نیکویی که داشته‌اند و زحمتی که در دروه زندگی برای سعادت بشر کشیده‌اند، به نیکی برده شده و می‌شود.
 استاد «شفیعی‌کدکنی» جایی نوشته است:
 «حق دارند کسانی که می‌گویند «ما حافظه تاریخی نداریم» فقر حافظه تاریخی ما نتیجه نداشتن «آرشیو ملی» است، نه در قیاس با فرانسه و انگلستان که در قیاس با همسایگانمان. آرشیو ما کجا و آرشیو عثمانی (یعنی ترکیه قرن اخیر) کجا؟! گاهی دانشجویان دوره‌های دکتری ادبیات که سخت شیفته مطالعات ادبی در حوزه نظریه‌های جدید هستند، به من رجوع می‌کنند که «ما می‌خواهیم روش «لوکاچ» یا روش «لوسین گلدمن» را بر فلان رمان معاصر ایرانی، به اصطلاح «پیاده کنیم» و رساله دکتری خود را در این باره بنویسیم.» من در میان هزاران مانعی که در این راه می‌بینیم، به شوخی به آن‌ها می‌گویم:  اگر شما از دولت فرانسه بپرسید که «در فلان تاریخ، و در فلان قهوه‌خانه خیابان شانزه‌لیزه، آقای ویکتور هوگو یک فنجان قهوه خورده است؛ صورت حساب آن روز ویکتور هوگو، در آن کافه مورد نیاز من است»، فوراً از آرشیو ملی فرانسه می‌پرسند و به شما پاسخ می‌دهند، اما ما جای قبر «فرخی یزدی» را نمی‌دانیم!»
 این گله استاد «شفیعی» گله پُربی‌راهی نیست. ‌هرکدام از ما می‌تواند قسمت عمده‌ای از این نوع بی‌توجهی‌ها نسبت به میراث فرهنگی، که من از آن به «بی‌غیرتی‌فرهنگی» تعبیر می‌کنم را، اطراف خود سراغ کند.
همه این‌ها را نوشتم تا اشاره کنم و بگویم که به‌ زعم نکته ظریف نهفته در این مصرع از غزلیات شمس که:
 «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی» مرگ گاهی نامرد است و چه بدنامردی است و مورد نظر من‌هم آن‌وقتی است که زمان را نشناسد و در بد‌ترین زمان به سراغ یک انسان بزرگ یا بزرگ‌مرد بیاید.
 اشاره مشخص من اینجا به بد موقع بودن زمان زندگی متوفی نیست که به اشاره‌های نابهنگام و ناکام و... شناخته می‌شود. نه! آنگونه مرگ و آن مردن هم البته نامردی است. اما اینجا مشخصا اشاره من به زمان مرگ مرده است. زمانی که ذهن و فکر مردم، عموما یک جاهایی درگیر است و شدیدا هم درگیر است. در چنین مواقعی اگر مرگ به سراغ یک بزرگ بیاید خیلی نامرد است. مثل مرگی که به سراغ استاد «جلال‌ذوالفنون» آمد.
 کمتر آدمی را شاید بتوان سراغ کرد که کمی اهل «دل» باشد و نام استاد «ذوالفنون» را نشنیده باشد و لختی را در سایه صدای سه‌تار خنیا‌گر او به مستی سپری نکرده باشد.
 آنانکه سراپا اهل دل باشند و گوش دل به پیغام سروش که جای خود دارد.
 نگته ظریفی گفته آنکه از مرگ این استاد بزرگ به «یتیم شدن سه‌تار ایران» تعبیر کرد، اگرچه شاگردان متعدد آن مرحوم این قابلیت را دارند که سه‌تار او را همان‌گونه که او، کوک کنند، اما خود بر یتیمی ساز او نیک واقف هستند.
 اگرچه که در گیر و دار هفت سین و نوروز و عید و استقبال از سال جدید و درگذشتن از سال قبل و همه این درگیری‌ها خبر درگدشت استاد «ذوالفنون» از صاحبدلان و اهالی حوالی معرفت و ساکنان حریم و حرم موسیقی اصیل ایرانی مخفی نماند و بلافاصله از آن باخبر و متاثر شدند، و اگرچه که نه فقط آهی، شاید بعضی حتی سفره‌های «هفت‌سین» و شادی را هم به احترام سوگ استاد جمع نمودند و زانوی غم بغل گرفتند و خبر زود‌تر از همیشه به همه رسید و داغ خود را هم نهاد اما با همه این احوال مرگ برای «جلال» نامرد بود و وقت نا‌شناس.
با این‌همه خبر درگذشت «جلال‌ذوالفنون» آن‌گونه که باید، گفته نشد و آن‌گونه که شایسته بود مردم خبر نشدند و آن‌ها که خبر شدند و اهل دلی نبودند، به کار خانه‌تکانی و عید و... مشغول بودند و متوجه نشدند چه خبر شده‌است. درد و مصیبت آنست که هر سال در سال‌گرد این خبر هم باز‌‌ همان مردم‌‌ همان درگیری و دغدغه‌ها را دارند و همین مسئله باعث می‌شود کمتر از آنچه‌شان آن استاد بزرگ بود بدانند و بخوانند و بشنوند.
به هر حال استاد «جلال‌ذوالفنون» نوازنده برجسته سه‌تار و استاد برجسته و مسلم موسیقی و هنر در شب بیست و هشتم اسفند‌ماه ۱۳۹۰ و در سن ۷۴ سالگی (۱۳۱۶-۱۳۹۰) در اثر خونریزی ناشی از انجام یک عمل جراحی، در بیمارستان البرز کرج درگذشت. تا سه‌تار ایران یتیم شود و موسیقی ایرانی در آستانه سال جدید به سوگ بنشیند.