‏نمایش پست‌ها با برچسب فرخی یزدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرخی یزدی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۴

استاد عباس فرات

استاد «عباس فرات» در یزد به‌دنیا آمد. پدرش آقا محمدكاظم یزدی، عمویش، حسین عطار، و دایی‌اش مضطر، و كسانِ دیگر او، از اهل علم و ادب به‌شمار می‌آمدند.

حدود دو سالگی پدرش را از دست داد و سرپرستی او را مادر و دایی‌هایش به عهده گرفتند. از همان اوان كودكی، به همراه دایی خود در انجمن ادبی یزد، كه در منزل
فرخی یزدی شاعر آزادی‌خواه تشكیل می‌شد، حضور می‌یافت.

فرات علوم ابتدایی را در یزد به‌پایان رسانید و برای فراگرفتن فقه و اصول راهی اصفهان و خراسان شد. چندی بعد به تهران آمد و دوره‌ دبیرستان را در دارالفنون به‌پایان برد، سپس به تدریس و نظامت در مدارس اشتغال ورزید.

در ۱۲۹۸ كه انجمن ادبی ایران تأسیس یافت، منشی انجمن شد و بعد به عضویت انجمن ادبی حكیم نظامی و انجمن ادبی فرهنگستان درآمد. ۱۳۰۵ به استخدام اداره كل ژاندارمری درآمد و در قسمت قضایی و فرهنگی آن اداره‌كل به‌كار پرداخت تا آن‌كه با درجه سرگردی از ارتش بازنشسته شد. او تا پایان عمر ازدواج نكرد.

فرات در انواع شعر، بیشتر به غزل تمایل داشت. او از پركارترین شاعران روزنامه‌ توفیق طی ۴۸ سال انتشار آن بود. در ۱۳۳۷ روزنامه توفیق طی ۱۰ شماره متوالی از او تجلیل كرد و به او لقب «برنارد شاو ایران» داد.

 فرات به‌تدریج به نشر قسمت‌هایی از اشعار خود، كه كلیه آن‌ها را حدود ۴۰ هزار بیت ذكر كرده است مبادرت كرد.

مرحوم عباس فرات در سال ۱۳۴۷ خرقه تهی كرد و رخ در نقاب خاک كشید.

بیش‌ترین نقل‌قول‌ها و خاطرات و نكته‌پرانی‌ها در محافل فكاهی، مربوط به مرحوم فرات است.
عمران صلاحی نوشته است: «پس از درگذشت استاد فرات، روزنامه توفیق مراسم بزرگ‌داشت او را در سالن مدرسه دارالفنون برگزار كرد. در این مراسم از نگارنده این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند كلمه‌ای درباره آن شادروان سخنرانی كند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: «استاد از بزرگ‌ترین مشوقان من در شعر بودند.»

حسین توفیق كه در ردیف جلو نشسته بود، با صدای بلند گفت: «برای همین است كه هیچی نشده‌ای!»

در این‌جا چند نمونه از مطایبات و لطیفه‌های مرحوم فرات و قطعاتی از شعر او را می‌آوریم:

عباس فرات می‌گفت: «روزنامه‌ای پول آگهی را به تعداد حروف كلمه می‌گرفت. مثلاً هر حرفی ده تومن. حسن نامی كه می‌خواست اسمش را در این روزنامه درج كند، به مسئول آگهی‌ها گفت: شما بنویسید «خَس» بعداً نقطه «خ» را بگذارید روی «س» یک حرف هم غنیمت است!

انجمنی تعطیل‌شده بود و استاد فرات به اتفاق جمعی از شاعران از آن‌جا بیرون می‌آمد. در پیاده‌رو، یكی از شاعران با شتاب و نگرانی گفت: استاد می‌بخشید، من دفتر شعرم را در انجمن جا گذاشته‌ام، یک دقیقه صبر كنید تا بروم آن‌را بردارم و بیاورم.

استاد فرات گفت: نترس، كسی به آن مزخرفات دست نمی‌زند، هفته دیگر می‌آیی آن‌را برمی‌داری!

یک نفر از فرات پرسید: استاد، شغل شما چیست؟ فرات گفت: بی‌شغل هم نیستم!

در یكی از انجمن‌های ادبی از شاعری دعوت كردند كه شعری بخواند. شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع كرد به ورق‌زدن دفتر شعرش. این كار، چند دقیقه به‌طول انجامید، دبیر انجمن كه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: «آقا لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید...»

شاعر، بادی به غبغب انداخت و گفت: «می‌خواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخوانده‌ام.» استاد فرات بلافاصله گفت: «نماز بخوان!»

روزی در انجمن ادبی صائب، یكی به استاد فرات گفت: «استاد! موهای‌تان حسابی ریخته.» فرات گفت: «سرم برای موهایم گشاد شده.»

استاد
«فرات»‌ هزاران بیت شعر ساخت و ۸ دیوان منتشر كرد. از میان آن‌همه شعر، این بیت در یادها مانده است:

«فرقی میان زاهد و ما، نی، جز اندكی
كاو ساخته به نان جو و ما به آبجو!»
و این مصرع:
«رسیده كار به‌جایی كه من چه عرض كنم.»

سرودن شعر برای استاد فرات نوعی كار بود. یک روز می‌گفت: «نمازم را خواندم، صبحانه‌ام را خوردم، شعرم را هم گفتم، آمدم اداره.»

شبی در یک انجمن، شاعری پشت تریبون هی دفترش را ورق می‌زد. استاد فرات گفت: «چرا نمی‌خوانی؟»
شاعر گفت: «می‌خواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخوانده‌ام.»
فرات گفت: «پس شعر بخوان!»

شاعری در انجمنی شعری می‌خواند. استاد فرات گفت: «در انجمن را محكم ببندید.» 
آن شاعر گفت: «خیر، در باز باشد كه باز هم مردم بیایند.» فرات گفت: «نخیر آقا، باید در را محكم بست، تا این‌ها هم كه هستند فرار نكنند!»

در انجمنی شاعری شعرش را با صدای خوبی می‌خواند. شاعر دیگری گفت: «من هم باید اشعارم را بدهم ایشان بخوانند تا جلوه دیگری داشته باشد.»
فرات گفت: «شما برای این‌كه شعرتان جلوه داشته‌باشد، باید به یكی از استادان بدهید بسازد.»

فرات دوستی داشت به نام «اتفاق». روزی در جلسه توفیق شعر می‌خواند. اتفاقا این آقای «اتفاق» هم حضور داشت و برای این‌كه «فرات»‌ را كنفت كند، پرسید: «آقای فرات، این كثافت‌كاری را خودتان كرده‌اید؟» 
«فرات» بلافاصله جواب داد: «بله، بر سبیل اتفاق!»

استاد فرات ۶ تا دیوان چند هزار بیتی چاپ كرده بود. خودش درباره آن‌ها سروده بود: «طبع 
شد از پی هم شش دیوان/ گشت جان و خرد از حیرت مات/ تا فراموش نگردد هرگز/ نام آن‌هاست به‌ترتیب فرات:/ ثمرات و رشحات و نغمات/ قطرات و لمعات و نفحات»

«تضمین» نوعی صناعت ادبی است كه شاعر در آن سه مصراع از خود می‌آورد و یک بیت از شاعر دیگر.
شاعری، غزلی از حافظ را تضمین كرده‌بود و داشت آن‌را در یكی از انجمن‌های ادبی می‌خواند. بعد از پایان شعرخوانی، استاد فرات بلند شد و شاعر را تشویق كرد و گفت: «از تو این شعر، یک غزل عالی درمی‌آید!»

این لطیفه را هم «فرات» تعریف كرده‌است: 
كدخدای دهی در مجلسی عطسه كرد. یكی گفت: «عافیت باشد.» كدخدا چون این اصطلاح را نمی‌دانست، كمی فكر كرد و گفت: «باشد، مانعی ندارد!»

سورچرانی اول شب وارد منزل «فرات» شد و برای آن‌كه به او بفهماند من شب را خواهم ماند، گفت: «آقای فرات، آیا صبح كه می‌خواهیم برویم اداره، در این حدود تاكسی پیدا می‌شود؟»
«فرات» رفت بیرون و پس از سه دقیقه برگشت و گفت: «همین الان تاكسی دم در حاضر است.»

©️ کتاب‌خانه تخصصی ادبیات. فصلی درباره احوال و اشعار دو شاعر پیش‌کسوت عباس فرات و سیدغلامرضا روحانی. سید مسعود رضوی

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

جلال‌ذوالفنون

عکس از اينجا
کشور‌ها و مردم متمدن، برای صیانت از افکار و آثار معنوی، و بهره‌برداری صحیح از نتایج مترتب بر آن، بیشترین تلاش را بکار می‌برند.
 هنرمند‌ان و دانشمندان و قهرمانان و بزرگان‌ کشورشان را، تا زمانی که زنده‌ هستند، در کمال احترام و بزرگی، تکریم می‌کنند و نکو می‌دارند. هر از گاهی برایِشان مراسم‌های تولد و نکوداشت و پاس‌داشت ویژه برگزار می‌کنند. مهمان افتخاری و ویژه مراسم‌های بزرگ ملی و میهنی و خاص قرارشان می‌دهند. مسؤلین رده بالای کشوری و خصوصا مسؤلین فرهنگی، از هر طیفی که باشند، خود را موظف می‌دانند که هر از گاهی به حضورشان شرفیاب شده و ضمن دست‌بوسی، جویای احوال و سلامتیِ‌شان شده و اگر دچار بیماری یا مسئله ناگوار دیگری باشند، از نزدیک در جریان امور مربوطه قرار می‌گیرند تا تسهیلات لازم از نزدیک‌ترین منبع و به بهترین شکل در کمترین زمان در اختیار نزدیکان آن‌ها قرار گیرد و به آن‌ها گزارش شود.
وقتی هم که از دنیا رفتند، باز تلاش می‌کنند مراسم تشییع و تدفین و مراسم‌های یادبود آن‌ها در کمال احترام و درشان شخصیت هنری و علمی و قهرمانی آن‌ها برگزار شده و نامِشان برای همیشه زنده بماند.
 از طرفی تمام نکوداشت‌های دوران حیات آن بزرگان، به نوعی متوجه بازماندگانِ خانواده آن‌ها شده، و هر از گاهی نیز به بهانه سال‌روز تولد، یا سال‌روز مرگ، مراسمی برای زنده نگه داشتن نام آن‌ها در حضور و باتکریم بازماندگان خانوادهِ‌شان برگزار می‌شود.
نام‌گذاری معابر عمومی و دانشگاهی و اماکن مخصوص قهرمانی و هنری و... و ایجاد بنیاد‌ها و جوایز مخصوص به نام آن‌ها نیز از دیگر برنامه‌های دولت‌ها برای پاسداری از حریم علم و هنر و نیکویی است.
اصولا چه انگیزه و چه هدفی در تجلیل از یک انسان درگذشته و متوفی وجود دارد؟
یاد کردن از یک انسان درگذشته به نیکی و خوبی و به قول مسلمانان «خدابیامرز» جور کردن برای او چه حاصلی در پی دارد؟
به عبارت بهتر، این یاد‌آوری و یادبود نیکو از متوفی، چه به درد او می‌خورد و چه به درد زنده‌ها و درنگذشته‌ها و آن‌ها که از پس مرگ او به دنیا خواهند آمد و چندی بعد از آن، مانند همه انسان‌های دیگر از دنیا خواهند رفت؟
مسلما مکاتب مختلف پاسخ‌های یکسان به این‌گونه سؤالات نداشته و ندارند، اما غالب مکاتب بشری و ادیان آسمانی، سازوکار‌ها و توصیه‌هایی برای زنده نگاه داشتن و یادبود و تجلیل از یاد و نام انسان‌های درگذشته و از دنیا‌رفته بزرگ دارند.
 «سعدی» علیه‌الرحمة، معتقد است «مرد نکونام نمیرد هرگز» و «مرده آنست که نامَ‌ش به نکویی نبرند». خود همین مرحوم «سعدی» از آن دسته انسان‌هایی است که زندگان بعد از او در زنده نگاه داشتن نام و یاد او تلاش داشته‌اند تا نام‌نیک و یادنیک و دفترهای نیک او امروز به دست ما رسیده‌است و ما نیز تلاش می‌کنیم و باید تلاش کنیم تا این میراث ارزشمند را بی‌کم و کاست به آیندگان بسپاریم.
 شاید انگیزه خیلی‌ها که نام «سعدی» را به نکویی زنده نگه داشتند، این بوده‌است که یک «سعدی» باشند و عاقبت خیری چون او داشته باشند.
مسلما نام آن‌ها نیز به فراخور بزرگی و نیکویی که داشته‌اند و زحمتی که در دروه زندگی برای سعادت بشر کشیده‌اند، به نیکی برده شده و می‌شود.
 استاد «شفیعی‌کدکنی» جایی نوشته است:
 «حق دارند کسانی که می‌گویند «ما حافظه تاریخی نداریم» فقر حافظه تاریخی ما نتیجه نداشتن «آرشیو ملی» است، نه در قیاس با فرانسه و انگلستان که در قیاس با همسایگانمان. آرشیو ما کجا و آرشیو عثمانی (یعنی ترکیه قرن اخیر) کجا؟! گاهی دانشجویان دوره‌های دکتری ادبیات که سخت شیفته مطالعات ادبی در حوزه نظریه‌های جدید هستند، به من رجوع می‌کنند که «ما می‌خواهیم روش «لوکاچ» یا روش «لوسین گلدمن» را بر فلان رمان معاصر ایرانی، به اصطلاح «پیاده کنیم» و رساله دکتری خود را در این باره بنویسیم.» من در میان هزاران مانعی که در این راه می‌بینیم، به شوخی به آن‌ها می‌گویم:  اگر شما از دولت فرانسه بپرسید که «در فلان تاریخ، و در فلان قهوه‌خانه خیابان شانزه‌لیزه، آقای ویکتور هوگو یک فنجان قهوه خورده است؛ صورت حساب آن روز ویکتور هوگو، در آن کافه مورد نیاز من است»، فوراً از آرشیو ملی فرانسه می‌پرسند و به شما پاسخ می‌دهند، اما ما جای قبر «فرخی یزدی» را نمی‌دانیم!»
 این گله استاد «شفیعی» گله پُربی‌راهی نیست. ‌هرکدام از ما می‌تواند قسمت عمده‌ای از این نوع بی‌توجهی‌ها نسبت به میراث فرهنگی، که من از آن به «بی‌غیرتی‌فرهنگی» تعبیر می‌کنم را، اطراف خود سراغ کند.
همه این‌ها را نوشتم تا اشاره کنم و بگویم که به‌ زعم نکته ظریف نهفته در این مصرع از غزلیات شمس که:
 «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی» مرگ گاهی نامرد است و چه بدنامردی است و مورد نظر من‌هم آن‌وقتی است که زمان را نشناسد و در بد‌ترین زمان به سراغ یک انسان بزرگ یا بزرگ‌مرد بیاید.
 اشاره مشخص من اینجا به بد موقع بودن زمان زندگی متوفی نیست که به اشاره‌های نابهنگام و ناکام و... شناخته می‌شود. نه! آنگونه مرگ و آن مردن هم البته نامردی است. اما اینجا مشخصا اشاره من به زمان مرگ مرده است. زمانی که ذهن و فکر مردم، عموما یک جاهایی درگیر است و شدیدا هم درگیر است. در چنین مواقعی اگر مرگ به سراغ یک بزرگ بیاید خیلی نامرد است. مثل مرگی که به سراغ استاد «جلال‌ذوالفنون» آمد.
 کمتر آدمی را شاید بتوان سراغ کرد که کمی اهل «دل» باشد و نام استاد «ذوالفنون» را نشنیده باشد و لختی را در سایه صدای سه‌تار خنیا‌گر او به مستی سپری نکرده باشد.
 آنانکه سراپا اهل دل باشند و گوش دل به پیغام سروش که جای خود دارد.
 نگته ظریفی گفته آنکه از مرگ این استاد بزرگ به «یتیم شدن سه‌تار ایران» تعبیر کرد، اگرچه شاگردان متعدد آن مرحوم این قابلیت را دارند که سه‌تار او را همان‌گونه که او، کوک کنند، اما خود بر یتیمی ساز او نیک واقف هستند.
 اگرچه که در گیر و دار هفت سین و نوروز و عید و استقبال از سال جدید و درگذشتن از سال قبل و همه این درگیری‌ها خبر درگدشت استاد «ذوالفنون» از صاحبدلان و اهالی حوالی معرفت و ساکنان حریم و حرم موسیقی اصیل ایرانی مخفی نماند و بلافاصله از آن باخبر و متاثر شدند، و اگرچه که نه فقط آهی، شاید بعضی حتی سفره‌های «هفت‌سین» و شادی را هم به احترام سوگ استاد جمع نمودند و زانوی غم بغل گرفتند و خبر زود‌تر از همیشه به همه رسید و داغ خود را هم نهاد اما با همه این احوال مرگ برای «جلال» نامرد بود و وقت نا‌شناس.
با این‌همه خبر درگذشت «جلال‌ذوالفنون» آن‌گونه که باید، گفته نشد و آن‌گونه که شایسته بود مردم خبر نشدند و آن‌ها که خبر شدند و اهل دلی نبودند، به کار خانه‌تکانی و عید و... مشغول بودند و متوجه نشدند چه خبر شده‌است. درد و مصیبت آنست که هر سال در سال‌گرد این خبر هم باز‌‌ همان مردم‌‌ همان درگیری و دغدغه‌ها را دارند و همین مسئله باعث می‌شود کمتر از آنچه‌شان آن استاد بزرگ بود بدانند و بخوانند و بشنوند.
به هر حال استاد «جلال‌ذوالفنون» نوازنده برجسته سه‌تار و استاد برجسته و مسلم موسیقی و هنر در شب بیست و هشتم اسفند‌ماه ۱۳۹۰ و در سن ۷۴ سالگی (۱۳۱۶-۱۳۹۰) در اثر خونریزی ناشی از انجام یک عمل جراحی، در بیمارستان البرز کرج درگذشت. تا سه‌تار ایران یتیم شود و موسیقی ایرانی در آستانه سال جدید به سوگ بنشیند.