پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

راهیان نور، یا راهیان گور

مرگ ناگهانی سر می‌رسد. جلو مرگ را نمی‌شود گرفت. مرگ از بین همه انسان‌ها، در هر جغرافیا، و در هر شرایط سنی و در هر حادثه‌ای قربانی می‌گیرد.

از این منظر نمی‌توان گفت که فقط در ایران و فقط اتوبوس حامل دانش‌آموزانی که به اردوهای
«راهیان نور» می‌روند، یا اتوبوس حامل سربازان پادگان صفر ۵ کرمان تصادف، و سقوط و چپ می‌کند. نه! هر اتوبوس و هر اتومبیلی ممکن است قربانی حادثه شود و سرنشینانش قربانی مرگ.


اما بنابر واقعیات عینی و آمار رسمی موجود، کشور ایران یکی از نا‌امن‌ترین کشورهای دنیا در حوزه حمل‌ونقل و فرسوده‌ترین ناوگان‌های مسافری است، جاده‌های آن هم دارای استانداردهای لازم و ایمنی به‌روزی نیستند، خودروهای آن هم با نازل‌ترین کیفیت و ضریب امنیتی بسیار پایین تولید می‌شوند، و هم فرهنگ رانندگی و احترام به قواعد راهنمایی و رانندگی در آن بی‌اندازه پایین است و در شرایطی که حمل‌ونقل بهینه یکی از اساسی‌ترین نیازهای جامعه امروز است، شوربختانه تمام بودجه‌هایی که باید در این حوزه هزینه شود، صرف اموری می‌شود که ابدا اولویتی ندارد و رسما به چاه ویل هرز و حیف‌ومیل ریخته می‌شود.

 
بیش از دو دهه است که جنگ ایران و عراق تمام شده‌است. اما در تمام این سال‌ها، میلیارد‌ها تومان از بودجه این کشور، هزینه تبلیغات برای آن جنگ لعنتی و بردن مردم و دانش‌آموزان به اردوهای راهیان نور شده است.

بودجه‌ای که باید پیش و بیش از آن، صرف بهینه‌سازی و افزایش استاندارد‌های ایمن جاده و محورهای مواصلاتی ایران می‌شد و نشد.

بر همین سیاق، پول‌های کلانی از جیب همه شهروندان این کشور صرف تبلیغ شخصیت
آیت‌الله خامنه‌ای و انتشار و ترجمه پیام‌ها و نامه‌های او به جوانان غربی می‌شود که در ناز و نعمت زندگی می‌کنند و نه می‌دانند سربازی چیست و نه نیازی هست بدانند.

 اقتصادشان به‌سامان است و مالیات می‌پردازند تا سربازان حرفه‌ای در به‌ترین و ایمن‌ترین شرایط آموزش ببینند و زندگی کنند و در موقع لزوم هم از کشورشان دفاع کنند و ناگفته پیداست که این موقع لزوم هم ابدا سرنمی‌رسد؛ چون دولت‌مردان کشورشان، لزومی نمی‌ببنید در کار دیگر کشور‌ها ـ چه همسایه و چه دور ـ دخالت کنند و وقتی دخالتی در کار نباشد جنگی هم نیست و وقتی جنگ نبود می‌شود با خیال راحت به توسعه و ایمنی و رفاه کشور و شهروندان‌ اندیشه کرد.


۱۹ جوان برومند کشور که تازه دوره آموزش سربازی را در یکی از مخوف‌ترین پادگان‌های آموزشی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران تمام کرده بودند، در حال اعزام به مرخصی پایان دوره، به‌دلیل سقط اتوبوس جان خود را از دست دادند.
 
در هر جای دنیا این اتفاق می‌افتاد، بلافاصله پرچم‌های کشور به نشانه عزا و سوگ‌واری ملی، به حالت نیمه‌برافراشته درمی‌آمد و رسما در کشور برای چند روز عزای ملی و عمومی اعلام می‌شد.

عالی‌ترین مقام‌های سیاسی و نظامی با کمک تمام رسانه‌های رسمی و غیر‌رسمی دست‌ به‌کار تسلی خاطر بازماندگان و برگزاری آیین‌های ویژه ملی گرامی‌داشت و سوگ‌واری می‌شدند و تمام شهروندان نیز خودجوش در سراسر کشور آیین‌های برافرختن شمع و گذاشتن گل در فضاهای عمومی را سامان می‌دادند.


در ایران اما یک روز بعد از این اتفاق جان‌سوز، نه عزای عمومی اعلام شده و نه پرچم‌ها حتی در پادگان‌ها و مراکز نظامی به حالت نیمه‌برافراشته در آمده‌است و نه اراده‌ای از طرف حاکمیت برای تسلی خاطر داغدیده‌گان این حادثه به‌چشم می‌خورد.

سو‌گ‌وارانه باید گفت به‌نظر می‌رسد حاکمیت که از کوچک‌ترین اجتماع و اقدام عمومی مردم هراس دارد، اجازه ندهد حرکت‌های خودجوش مردمی که از طریق رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی برای اعلام هم‌‌دردی با داغدیده‌گان، سامان‌دهی شده و قراراست در سراسر کشور به‌یاد قربانیان این حادثه آیین شمع‌افزوری و سوگ‌واری در اماکن عمومی برپا کنند به نتیجه‌ای برسد.

با همه این‌ها، اما دردآورترین سویه داستان این‌است که چند روز دیگر که احساسات تمام مردم ایران از حادثه شدیدا جریحه‌دار شده و به اوج خود رسید، حالا حاکیمت فضا را برای بهره‌برداری تبلیغاتی از این احساسات آماده کرده و در یک ابتکار تبلیغی و حساب‌شده، مادران و پدران و بازماندگان داغ‌دیده حادثه را به دیدار رهبری نظام خواهند آورد و حالا تمام دوربین‌ها و رسانه‌ها و شبکه‌های خبری حاکمیت، اشک تمساح آیت‌الله بر این مصیبت را پوشش وسیع خواهند داد.

اتفاقی که بیش از ۲ دهه است در کشور در حال انجام است و همه حوادث و همه قربانی‌ها به‌ترین بهانه و خوراک برای تبلیغ حاکمیت و دل‌رحیم نشان‌دادن آقای خامنه‌ای بوده و هست.

در تمام این سال‌ها هم نه ‌تنها هیچ شهروندی، بلکه هیچ داغ‌دیده‌ای اجازه نداشته تا از هزینه‌‌های فاقد اولویت نظام در موارد غیرضرور و هزینه‌نکردن در مواردی که ضرورت شهری و شهروندی و کشوری است، پرسش کند، بلکه بالاجبار باید در مراسم‌های تبلیغاتی حاکمیت هم حضور داشته، و اگر بی‌میلی و اعتراض خود از شرکت در این مراسم‌های تبلیغی و تشریفاتی را علنی می‌کرده، مورد عتاب و در ادامه آزار و ایذا حاکمیت هم قرار می‌گرفته‌است.


به‌نظر می‌رسد در شرایط فعلی حفظ جان آدم‌هایی مثل
«بشار اسد» و حفظ او در قدرت برای حاکمیت ایران بسیار ضرورتی‌تر از هر ضرورتی است، و جان شهروندان ایران نه‌تنها اولویت و ضرورت نیست، که حتی خیلی هم ارزشی ندارد و جان امثال بشار اسد آن‌قدر مهم و اولویت هست که جدای از آن‌که جان هیچ‌یک از شهروندان سوری چه مدافع اسد و چه مخالفان وی در مقابل حفظ قدرت او ارزشی ندارد، که جان تعداد قابل‌توجهی از شهروندان ایرانی تحت عنوان مدافع حرم، هم قربانی مطامع دنیوی بشار و دولت‌مردان ایرانی می‌شود.

پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۵

اخلاق روزنامه‌نگاری

 سایت کلمه امروز نوشته است: «توقیف دومین رسانه افراطیون؛ جهان‌نیوز توقیف شد.»

نمی‌دانم چه کسی در غیاب «میرحسین موسوی» مدیریت این سایت را برعهده داد. اما انصافا استفاده از صفت توهین‌آمیز «افراطیون» فارغ از آن‌که مغایر با اخلاق حرفه‌ای رسانه و نقض‌کننده بی‌طرفی و اثبات‌کننده جانب‌داری گردانندگان این سایت است، با شخصیت میرحسین موسوی که «ادب مرد به از دولت اوست» را به شعار ماندگاری در نسبت با شخصیت خود تعریف کرد هم نمی‌خواند.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵

مخالفت با انقلاب دوم، سرسپردگی به انقلابی دوم

 «صادق خرازی» سفیر پیشین ایران در فرانسه و موسس و مدیر حزب ندای ایرانیان بتازگی در سخنانی به نقد حسن روحانی نشسته و تلویحا او را متهم به اتخاذی مشیی متفاوت از مشی رهبر ایران کرده است.

وی برای اثبات سرسپردگی خود به رهبری نظام گفته است که همه کارگزاران نظام باید به‌نوعی تعبد در مقابل رهبری نظام تن دهند، و در رفتار و تصمیات خود هیچ اندیشه مستقلی نداشته و گوش به‌زنگ باشند رهبری نظام چه می‌گوید، و چه می‌خواهد، تا خواسته و گفته او را طابق‌النعل‌بالنعل عمل کنند.

از نظر او بین رهبری کنونی نظام، و
آیت‌الله خمینی فرقی نیست و معتقدان به ولایت‌فقیه باید همان‌گونه که دستوارت آیت‌الله خمینی را نصب‌العین قرار داده و به آن‌ها عمل می‌کردند، امروز نیز به دستوارت ولی‌فقیه حاضر وفادار باشند.

خرزای که با ارائه این کد‌ها و نشانه‌ها، ضمن آن‌که به «حسن روحانی» و
«میرحسین موسوی» حمله کرده که در مسیری خلاف منویات رهبری حرکت کرده و می‌کنند، تلویحا سرسپردگی کامل خود و نیابتا حزب متبوع‌اش به رهبری نظام را هم اعلام عمومی کرده‌ست.

در این‌که این حرف‌ها تا چه پایه فاقد وجاهت عقلی است و با مشخص‌شدن نتایج و خسارت‌های مادی و معنوی تئوری ولایت فقیه، پس از سه دهه، از عملی و اجرایی‌شدن آن، کم‌کم جرأت و جسارت‌هایی پیدا می‌شود در آن‌ها که مددرسان این تئوری بوده‌اند، تا آن‌را نقد کنند، فعلا حرفی نیست.

اما با فرض صحت ادعاهای آقای دیپلمات، و در شرایطی که به عقیده ایشان و حضرات سینه‌چاک ولایت‌فقیه: «اگر آقا بگوید ماست سیاه است»، باید عقل را تعطیل و ماست را سیاه دید، آیا رفتار ایشان آیینه تمام‌نما و بازگوکننده این‌نوع اعتقادات قلبی ایشان است و قول و عمل ایشان در همه ادوار یک‌سان است، یا حضرت ایشان مرگ را برای همسایه مناسب می‌داند و تجویز می‌کند و در عرصه عمل دقیقا خلاف قول و اعتقاد خود رفتار می‌کند؟

به‌نظر می‌رسد شیفتگی به قدرت و جلوس بر صندلی ریاست، چنان آقای استراتژیست و دیپلمات را مقهور خودش کرده که گفته‌ها و نوشته‌های زمان‌های خیلی نزدیک خودش، که دقیقا مغایر با این مشی و اعتقاد بوده را فراموش کرده و در توهم رسیدن به مقام، فکر می‌کند مردم و ناظران آگاه نیز رفتار و گفتار حضرت‌ِشان را فراموش کرده‌اند.

آقای خرازی چند مدت پیش با «عباس عبدی» جدالی قلمی پیدا کرد. در این جدال آقای خرازی که به‌هیچ عنوان حریف تیزهوشی و قدرت قلم عباس عبدی نمی‌شد، راه‌چاره را به کاهدان‌زدن دانست و ناخواسته منویات قلبی خویش را آشکار کرد. 

همه می‌دانند که امام اول انقلاب، اشغال سفارت ایالات متحده آمریکا را «انقلاب دوم» نامید و با این نامیدن چنان تاییدی بر این رفتار خلاف عرف و قانون و قاعده بین‌الملل نهاد که سالیان سال هیچ کسی قدرت بیرون آوردن این سنگ را از چاه نداشت.

تنها قلیلی از نیروهای وفادار به منافع ملی و دانش‌آموخته‌های دنیادیده و سیاست‌ورزیده متعلق به جریان ملی مذهبی جرأت و جسارت یافتند تا همان روزها علیه این اقدام واکنش نشان دهند که البته حسابی هم تاوان دادند و نقره‌داغ هم شدند. 

همین تاوان درس عبرتی شد تا دیگر کسی جرأت نکند «به اسب شاه بگوید یابو». اما ناگفته پیدا بود که این غفلت چه خسارت‌ها که به منافع ملی نزد. 

در میانه جدال قلمی عباس عبدی و آقای خرازی، خرازی در تنگای فقدان استدلال «انقلاب دوم» را به چالش کشید آن‌را خسارتی بزرگ عنوان کرد که سال‌ها منافع ملی را در گروگان خود داشت. (و هنوز دارد) به این توجیه که «عباس عبدی» از رهبران دانشجویان اشغال‌کننده سفارت بوده و خواست با این استدلال عبدی را مقصر آن حادثه و عواقب بعدی آن اعلام کند. 

اما آقای دیپلمات اولا حواسش نبود که عبدی در آن جریان یک پادو و در به‌ترین حالت یک نیروی رده بالا بود، اما نفر اصلی از معتمدین نظام بود. 

دوم این‌که امام اول انقلاب و بنیان‌گذار نظام آن اتفاق را که ایشان حالا بعد از سال‌ها، خسارت‌بار می‌داند، در زمان خودش «انقلاب دوم» نامیده بود.

و سوم این‌که یکی از بزرگ‌ترین افتخارات امام دوم و فعلی که 
آقای «خرازی» تلاش می‌کند خود را هوادار سینه‌چاک او معرفی کند و اگر او بگوید «ماست سیاه است، به قرآن ماست را سیاه می‌بیند» استکبار و غرب و آمریکاستیزی است.

با این وصف خررازی نه‌تنها که دلی به‌دست نیاورده، بلکه دل‌هایی که امامین انقلاب وفادار بوده‌اند را نیز شکسته و البته که بیش از همه ندای ایرانیان را ورشکسته کرده‌است. 

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۵

آقای مهاجرانی! آب این جوی‌‌ همان از ده بالا گل بود

کم‌تر از دو هفته پیش، تلوزیون فارسی بی‌بی‌سی در گزارشی اعلام کرد: به اسنادی دست پیدا‌کرده که برای نخستین‌بار از ارتباط آیت‌الله خمینی سال‌ها پیش از انقلاب با منابعی در آمریکا پرده‌ برمی‌دارد.

تردیدی نبود که هواداران آیت‌الله خمینی که از ابتدای پیروزی انقلاب او را «امام» خطاب می‌کردند، نسبت به این گزارش واکنش منفی نشان داده و آن‌را کذب، غیرمنصفانه، جانب‌دارانه و مغایر با اصول حرفه‌ای رسانه قلم‌داد کرده و به آن معترض باشند، و با صغری و کبری چیدن و فکت و سند قویا تلاش کنند حرف خودشان را بر کرسی بنشانند که آیت‌الله خمینی این کار را نکرده و این لکه به دامن ایشان نمی‌چسبد.

نکته قابل توجه این‌بار بر خلاف موارد دیگر که تلاش می‌شد تا بلافاصله با دادن شخصیت قدسی به آیت‌الله، او را معصوم جلوه داده و «آن‌چه آن خسرو کند» را شیرین معرفی کنند، اما این‌بار همه تلاش‌ها معطوف به این شد که ناخواسته بپذیرند که این کار خطا است، و بعد متفق‌القول تلاش کنند دامن آیت‌الله را از این خطا مبری جلوه دهند و گزارش بی‌بی‌سی‌ را اتهام‌زنی و کذب تلقی کنند.


از جمله این هواداران و دل‌بستگان «
عطا‌الله مهاجرانی» بود که بلافاصله با انتشار یادداشتی در وب‌گاه خود گزارش بی‌بی‌سی را رد و به آن اعتراض کرد، و آیت‌الله خامنه‌ای هم در یک سخن‌رانی عمومی و سعید حجاریان و ابراهیم یزدی هم جداگانه به آن واکنش نشان دادند. سایت خامنه‌ای حتی یادداشتی از عبدالله شهبازی در پاسخ به این ادعا منتشر کرد. 

با فرض این‌که در این فقره حق به جانب مهاجرانی و یزدی و حجاریان و آیت‌الله خامنه‌ای باشد، این اما تایید‌کننده معصومیت و بری‌بودن بنیان‌گذار جمهوری اسلامی از خطا و گناه نیست و نمی‌شود با اثبات این شیء نفی ماعدا کرد و گفت پس بنیان‌گذار ابدا خطایی مرتکب نشده و همه کار‌های‌اش درست و عین حق و حقانیت و شیرین بوده.


آیت‌الله خمینی در نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، در واکنش به طرف‌داری بعضی از انقلابیون از مرحوم دکتر
«محمد مصدق» و پیشنهاد نام‌گذاری خیابانی در تهران به نام آن مرحوم، رسما و خیلی شفاف به آن مرحوم تهمت نامسلمانی و «مسلم‌نبودن» زد.

این درحالی بود که 
یک: دین امری شخصی و درونی است و تا کسی خود را بی‌دین یا دین‌دار معرفی نکرده باشد، کسی حق ندارد در مورد او قضاوتی در این حوزه بکند.

دو
: مرحوم مصدق نه اقراری به بی‌دینی خود کرده، و نه رفتاری که موید این ادعا باشد از او سر زده بود. و سه دست‌کم رساله دکتری آن مرحوم که بحثی در مورد یک مسئله فقهی شرعی دین اسلام ــ وصیت ــ بود به‌تنهایی برای اثبات مسلمان‌بودن ایشان کافی بود و هر آدم بی‌انصافی را هم از توجه به دیگر وجوه بارز و برجسته مسلمانی وی بی‌نیاز می‌کرد چه برسد که آدم منصفی باشد.

مصدق مثل
«ابومسلم خراسانی» یک شخصیت تاریخی نبود که شناخت آن نیاز به غور در تاریخ و یافتن تقدم و تأخر تولد وی با امام رضا باشد.

مصدق در عصر آیت‌الله خمینی زندگی می‌کرد، و همه مردم از زندگی، نوشته‌ها، مبارزات و موضع‌گیری‌های آن مرحوم خبر داشتند و به‌تبع آن و به طریق‌اولی آیت‌الله خمینی خبر داشت و در این خبر داشتنن، سند و خبری دال بر «مسلم‌نبودن» آن بزرگ‌مرد وجود نداشت، اما نگاه مغرضانه باعث می‌شد که شرط انصاف فروگذاشته‌شده و به آن مرد تهمت بی‌دینی زده شود.


عطا‌الله مهاجرانی
و سعید حجاریان و حتی ابراهیم یزدی البته آن‌روزها آن‌قدر ذوب در ولایت بنیان‌گذار بودند که نیاز نبینند به آیت‌الله تذکر بدهند که این گفته ایشان در مورد مرحوم مصدق، مصداق بارز تهمت و افترا و در حکم گناه کبیره است و از آن گذشته تاثیر اجتماعی آن بسی خطرناک‌تر از یک گناه از یک آدم معمولی است و حکم «سرِ چشمه‌»ای دارد که اکنون می‌توان به بیلی و تذکری گرفت، ولی اگر زمان برد و گذشت به «پیلی» هم نخواهد شد گرفت و دیوار انقلاب را تا ثریا کج خواهد برد.

۳۷ سال بعد از آن خطا و آن سکوت، حالا آیت‌الله «احمد علم‌الهدی» در مشهد یک خطای تاریخی مرتکب شده و آدمی که ۱۱ سال زودتر از امام هشتم شیعیان از دنیا رفته است را به دشمنی با امام رضا متهم کرده و دستور داده است نام او را از روی یک تیم بردارند.

این‌بار اما خوشبختانه آقای مهاجرانی ترجیح داده سکوت نکند و در نوشته‌ای به نماینده ولی‌فقیه در مشهد ابتدا یادآور شود که ابومسلم قبل از تولد امام رضا از دنیا رفته، (
+) و با این وصف نمی‌توانسته دشمن امام رضا باشد و در ادامه به خدمات آن سردار ایرانی اشاره و اعتراض آیت‌الله علم‌الهدی را فاقد دقت در مورد زمان زندگی و انصاف در مورد شخصیت ابومسلم خراسانی معرفی نموده است.

این تذکر به‌جای آقای مهاجرانی در قبال «تحریف تاریخ» و بی‌انصافی در قبال شخصیت یک شخصیت تاریخی، جای تقدیر و سپاس بسیار دارد، اما این تذکر و این‌گونه تذکرها تا زمانی که امثال آقای مهاجرانی و حجاریان و دیگر اصلاح‌طلبان مانع تقدس‌زدایی از شخصیت آیت‌الله خمینی هستند، رهی به دهی نمی‌برد و همان‌گونه که
حسین شریعتمداری خود را مجاز به جعل و تحریف حدیث و تهمت به دیگران می‌داند، احمد علم‌الهدی هم خود را مجاز به تحریف تاریخ و تهمت در مورد ابومسلم خراسانی و دیگران می‌داند و در قبال پرسش ناگفته ارباب دیانت و مردم، پاسخ ناگفته‌ای وجود دارد که خمینی هم این‌گونه بود و ما به او تأسی می‌جوییم و تا زمانی که مهاجرانی حواس‌اش به ردیه‌نویسی احساسی بر گزارش بی‌بی‌سی در مورد آیت‌الله خمینی باشد، این دیوار تا ثریا با همین طراز و مهندسی پیش خواهد رفت.
سالار کرمانی منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون