پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵
راهیان نور، یا راهیان گور
مرگ ناگهانی سر میرسد. جلو مرگ را نمیشود گرفت. مرگ از بین همه انسانها، در هر جغرافیا، و در هر شرایط سنی و در هر حادثهای قربانی میگیرد.
پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۵
اخلاق روزنامهنگاری
سایت کلمه امروز نوشته است: «توقیف دومین رسانه افراطیون؛ جهاننیوز توقیف شد.»
نمیدانم چه کسی در غیاب «میرحسین موسوی» مدیریت این سایت را برعهده داد. اما انصافا استفاده از صفت توهینآمیز «افراطیون» فارغ از آنکه مغایر با اخلاق حرفهای رسانه و نقضکننده بیطرفی و اثباتکننده جانبداری گردانندگان این سایت است، با شخصیت میرحسین موسوی که «ادب مرد به از دولت اوست» را به شعار ماندگاری در نسبت با شخصیت خود تعریف کرد هم نمیخواند.
سهشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵
مخالفت با انقلاب دوم، سرسپردگی به انقلابی دوم
«صادق خرازی» سفیر پیشین ایران در فرانسه و موسس و مدیر حزب ندای ایرانیان بتازگی در سخنانی به نقد حسن روحانی نشسته و تلویحا او را متهم به اتخاذی مشیی متفاوت از مشی رهبر ایران کرده است.
وی برای اثبات سرسپردگی خود به رهبری نظام گفته است که همه کارگزاران نظام باید بهنوعی تعبد در مقابل رهبری نظام تن دهند، و در رفتار و تصمیات خود هیچ اندیشه مستقلی نداشته و گوش بهزنگ باشند رهبری نظام چه میگوید، و چه میخواهد، تا خواسته و گفته او را طابقالنعلبالنعل عمل کنند.
از نظر او بین رهبری کنونی نظام، و آیتالله خمینی فرقی نیست و معتقدان به ولایتفقیه باید همانگونه که دستوارت آیتالله خمینی را نصبالعین قرار داده و به آنها عمل میکردند، امروز نیز به دستوارت ولیفقیه حاضر وفادار باشند.
خرزای که با ارائه این کدها و نشانهها، ضمن آنکه به «حسن روحانی» و «میرحسین موسوی» حمله کرده که در مسیری خلاف منویات رهبری حرکت کرده و میکنند، تلویحا سرسپردگی کامل خود و نیابتا حزب متبوعاش به رهبری نظام را هم اعلام عمومی کردهست.
در اینکه این حرفها تا چه پایه فاقد وجاهت عقلی است و با مشخصشدن نتایج و خسارتهای مادی و معنوی تئوری ولایت فقیه، پس از سه دهه، از عملی و اجراییشدن آن، کمکم جرأت و جسارتهایی پیدا میشود در آنها که مددرسان این تئوری بودهاند، تا آنرا نقد کنند، فعلا حرفی نیست.
اما با فرض صحت ادعاهای آقای دیپلمات، و در شرایطی که به عقیده ایشان و حضرات سینهچاک ولایتفقیه: «اگر آقا بگوید ماست سیاه است»، باید عقل را تعطیل و ماست را سیاه دید، آیا رفتار ایشان آیینه تمامنما و بازگوکننده ایننوع اعتقادات قلبی ایشان است و قول و عمل ایشان در همه ادوار یکسان است، یا حضرت ایشان مرگ را برای همسایه مناسب میداند و تجویز میکند و در عرصه عمل دقیقا خلاف قول و اعتقاد خود رفتار میکند؟
بهنظر میرسد شیفتگی به قدرت و جلوس بر صندلی ریاست، چنان آقای استراتژیست و دیپلمات را مقهور خودش کرده که گفتهها و نوشتههای زمانهای خیلی نزدیک خودش، که دقیقا مغایر با این مشی و اعتقاد بوده را فراموش کرده و در توهم رسیدن به مقام، فکر میکند مردم و ناظران آگاه نیز رفتار و گفتار حضرتِشان را فراموش کردهاند.
آقای خرازی چند مدت پیش با «عباس عبدی» جدالی قلمی پیدا کرد. در این جدال آقای خرازی که بههیچ عنوان حریف تیزهوشی و قدرت قلم عباس عبدی نمیشد، راهچاره را به کاهدانزدن دانست و ناخواسته منویات قلبی خویش را آشکار کرد.
همه میدانند که امام اول انقلاب، اشغال سفارت ایالات متحده آمریکا را «انقلاب دوم» نامید و با این نامیدن چنان تاییدی بر این رفتار خلاف عرف و قانون و قاعده بینالملل نهاد که سالیان سال هیچ کسی قدرت بیرون آوردن این سنگ را از چاه نداشت.
تنها قلیلی از نیروهای وفادار به منافع ملی و دانشآموختههای دنیادیده و سیاستورزیده متعلق به جریان ملی مذهبی جرأت و جسارت یافتند تا همان روزها علیه این اقدام واکنش نشان دهند که البته حسابی هم تاوان دادند و نقرهداغ هم شدند.
همین تاوان درس عبرتی شد تا دیگر کسی جرأت نکند «به اسب شاه بگوید یابو». اما ناگفته پیدا بود که این غفلت چه خسارتها که به منافع ملی نزد.
در میانه جدال قلمی عباس عبدی و آقای خرازی، خرازی در تنگای فقدان استدلال «انقلاب دوم» را به چالش کشید آنرا خسارتی بزرگ عنوان کرد که سالها منافع ملی را در گروگان خود داشت. (و هنوز دارد) به این توجیه که «عباس عبدی» از رهبران دانشجویان اشغالکننده سفارت بوده و خواست با این استدلال عبدی را مقصر آن حادثه و عواقب بعدی آن اعلام کند.
اما آقای دیپلمات اولا حواسش نبود که عبدی در آن جریان یک پادو و در بهترین حالت یک نیروی رده بالا بود، اما نفر اصلی از معتمدین نظام بود.
دوم اینکه امام اول انقلاب و بنیانگذار نظام آن اتفاق را که ایشان حالا بعد از سالها، خسارتبار میداند، در زمان خودش «انقلاب دوم» نامیده بود.
و سوم اینکه یکی از بزرگترین افتخارات امام دوم و فعلی که آقای «خرازی» تلاش میکند خود را هوادار سینهچاک او معرفی کند و اگر او بگوید «ماست سیاه است، به قرآن ماست را سیاه میبیند» استکبار و غرب و آمریکاستیزی است.
با این وصف خررازی نهتنها که دلی بهدست نیاورده، بلکه دلهایی که امامین انقلاب وفادار بودهاند را نیز شکسته و البته که بیش از همه ندای ایرانیان را ورشکسته کردهاست.
دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۵
آقای مهاجرانی! آب این جوی همان از ده بالا گل بود
کمتر از دو هفته پیش، تلوزیون فارسی بیبیسی در گزارشی اعلام کرد: به اسنادی دست پیداکرده که برای نخستینبار از ارتباط آیتالله خمینی سالها پیش از انقلاب با منابعی در آمریکا پرده برمیدارد.
تردیدی نبود که هواداران آیتالله خمینی که از ابتدای پیروزی انقلاب او را «امام» خطاب میکردند، نسبت به این گزارش واکنش منفی نشان داده و آنرا کذب، غیرمنصفانه، جانبدارانه و مغایر با اصول حرفهای رسانه قلمداد کرده و به آن معترض باشند، و با صغری و کبری چیدن و فکت و سند قویا تلاش کنند حرف خودشان را بر کرسی بنشانند که آیتالله خمینی این کار را نکرده و این لکه به دامن ایشان نمیچسبد.
نکته قابل توجه اینبار بر خلاف موارد دیگر که تلاش میشد تا بلافاصله با دادن شخصیت قدسی به آیتالله، او را معصوم جلوه داده و «آنچه آن خسرو کند» را شیرین معرفی کنند، اما اینبار همه تلاشها معطوف به این شد که ناخواسته بپذیرند که این کار خطا است، و بعد متفقالقول تلاش کنند دامن آیتالله را از این خطا مبری جلوه دهند و گزارش بیبیسی را اتهامزنی و کذب تلقی کنند.
از جمله این هواداران و دلبستگان «عطاالله مهاجرانی» بود که بلافاصله با انتشار یادداشتی در وبگاه خود گزارش بیبیسی را رد و به آن اعتراض کرد، و آیتالله خامنهای هم در یک سخنرانی عمومی و سعید حجاریان و ابراهیم یزدی هم جداگانه به آن واکنش نشان دادند. سایت خامنهای حتی یادداشتی از عبدالله شهبازی در پاسخ به این ادعا منتشر کرد.
با فرض اینکه در این فقره حق به جانب مهاجرانی و یزدی و حجاریان و آیتالله خامنهای باشد، این اما تاییدکننده معصومیت و بریبودن بنیانگذار جمهوری اسلامی از خطا و گناه نیست و نمیشود با اثبات این شیء نفی ماعدا کرد و گفت پس بنیانگذار ابدا خطایی مرتکب نشده و همه کارهایاش درست و عین حق و حقانیت و شیرین بوده.
آیتالله خمینی در نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، در واکنش به طرفداری بعضی از انقلابیون از مرحوم دکتر «محمد مصدق» و پیشنهاد نامگذاری خیابانی در تهران به نام آن مرحوم، رسما و خیلی شفاف به آن مرحوم تهمت نامسلمانی و «مسلمنبودن» زد.
این درحالی بود که یک: دین امری شخصی و درونی است و تا کسی خود را بیدین یا دیندار معرفی نکرده باشد، کسی حق ندارد در مورد او قضاوتی در این حوزه بکند.
دو: مرحوم مصدق نه اقراری به بیدینی خود کرده، و نه رفتاری که موید این ادعا باشد از او سر زده بود. و سه دستکم رساله دکتری آن مرحوم که بحثی در مورد یک مسئله فقهی شرعی دین اسلام ــ وصیت ــ بود بهتنهایی برای اثبات مسلمانبودن ایشان کافی بود و هر آدم بیانصافی را هم از توجه به دیگر وجوه بارز و برجسته مسلمانی وی بینیاز میکرد چه برسد که آدم منصفی باشد.
مصدق مثل «ابومسلم خراسانی» یک شخصیت تاریخی نبود که شناخت آن نیاز به غور در تاریخ و یافتن تقدم و تأخر تولد وی با امام رضا باشد.
مصدق در عصر آیتالله خمینی زندگی میکرد، و همه مردم از زندگی، نوشتهها، مبارزات و موضعگیریهای آن مرحوم خبر داشتند و بهتبع آن و به طریقاولی آیتالله خمینی خبر داشت و در این خبر داشتنن، سند و خبری دال بر «مسلمنبودن» آن بزرگمرد وجود نداشت، اما نگاه مغرضانه باعث میشد که شرط انصاف فروگذاشتهشده و به آن مرد تهمت بیدینی زده شود.
عطاالله مهاجرانی و سعید حجاریان و حتی ابراهیم یزدی البته آنروزها آنقدر ذوب در ولایت بنیانگذار بودند که نیاز نبینند به آیتالله تذکر بدهند که این گفته ایشان در مورد مرحوم مصدق، مصداق بارز تهمت و افترا و در حکم گناه کبیره است و از آن گذشته تاثیر اجتماعی آن بسی خطرناکتر از یک گناه از یک آدم معمولی است و حکم «سرِ چشمه»ای دارد که اکنون میتوان به بیلی و تذکری گرفت، ولی اگر زمان برد و گذشت به «پیلی» هم نخواهد شد گرفت و دیوار انقلاب را تا ثریا کج خواهد برد.
۳۷ سال بعد از آن خطا و آن سکوت، حالا آیتالله «احمد علمالهدی» در مشهد یک خطای تاریخی مرتکب شده و آدمی که ۱۱ سال زودتر از امام هشتم شیعیان از دنیا رفته است را به دشمنی با امام رضا متهم کرده و دستور داده است نام او را از روی یک تیم بردارند.
اینبار اما خوشبختانه آقای مهاجرانی ترجیح داده سکوت نکند و در نوشتهای به نماینده ولیفقیه در مشهد ابتدا یادآور شود که ابومسلم قبل از تولد امام رضا از دنیا رفته، (+) و با این وصف نمیتوانسته دشمن امام رضا باشد و در ادامه به خدمات آن سردار ایرانی اشاره و اعتراض آیتالله علمالهدی را فاقد دقت در مورد زمان زندگی و انصاف در مورد شخصیت ابومسلم خراسانی معرفی نموده است.
این تذکر بهجای آقای مهاجرانی در قبال «تحریف تاریخ» و بیانصافی در قبال شخصیت یک شخصیت تاریخی، جای تقدیر و سپاس بسیار دارد، اما این تذکر و اینگونه تذکرها تا زمانی که امثال آقای مهاجرانی و حجاریان و دیگر اصلاحطلبان مانع تقدسزدایی از شخصیت آیتالله خمینی هستند، رهی به دهی نمیبرد و همانگونه که حسین شریعتمداری خود را مجاز به جعل و تحریف حدیث و تهمت به دیگران میداند، احمد علمالهدی هم خود را مجاز به تحریف تاریخ و تهمت در مورد ابومسلم خراسانی و دیگران میداند و در قبال پرسش ناگفته ارباب دیانت و مردم، پاسخ ناگفتهای وجود دارد که خمینی هم اینگونه بود و ما به او تأسی میجوییم و تا زمانی که مهاجرانی حواساش به ردیهنویسی احساسی بر گزارش بیبیسی در مورد آیتالله خمینی باشد، این دیوار تا ثریا با همین طراز و مهندسی پیش خواهد رفت.
سالار کرمانی منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون
اشتراک در:
نظرات (Atom)
