سه‌شنبه، آذر ۱۱، ۱۴۰۴

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هر آن‌چه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌
از آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌ درکشند می‌خواران‌

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نی‌زاران‌

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌
مگو که آینه جاری‌اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌است فریب‌اش به باورِ یاران‌

کجا به سنگ‌رس دیو و سنگ‌باران‌اش‌
در آبگینه حصاری شوند هش‌یاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌ترند بی‌ماران‌

زبان به‌رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌
پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دل‌جویی‌
مگیر آینه در پیش خویش‌بی‌زاران‌

 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا
به غبطه می‌نگرم در صف سبک‌باران‌
حسین منزوی
شعر با صدای شاعر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر