دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۴۰۴

ده بالادست‏ اندیشه‌های اجتماعی سهراب سپهری

حسن قاسمی/ از زمانی که واقع‏‌گرایی اجتماعی به‌عنوان مهم‌‏ترین جریان‏ حاکم بر ذهن‌‏ها، اغلب روشن‌فکران و اندیش‌مندان را به واقع‏‌بینی و تعهد در برابر مسائل و مصائب جامعه فرامی‏‌خواند، درون‌‏مایه‏ شعر سهراب سپهری ـ بدون توجه به صمیمیت شاعرانه‏ او ـ به‌منزله‏‏ نوعی انزواطلبی، انکار، انتقاد و اتهام روی‌گردانی از جامعه و مردم‏ مواجه گردید که البته او بدون توجه به این نکوهش‌‏ها و جار و جنجال‌‏ها به‌کار خود ادامه داد و به مرور منتقدان خود را متوجه این‏ حقیقت ساخت که باید در شیوه‏ نقد شعر او دقت بیش‏‌تری معمول‏ داشته، از داوری‌‏های سطحی پرهیز نمایند و به‌‏عبارتی«نرم و آهسته‏ قدم بردارند» و وارد دنیای او شوند. چشم‏‌ها را بشویند و جور دیگر ببینند.

به ‏عقیده‏ نگارنده، بسیاری از آثار سپهری نه‌‏تنها جنبه‏‏ فردی و شخصی نداشته، بلکه به‌‏طرز ماهرانه‌ا‏ی به تبیین دیدگاه‌‏های‏ اجتماعی و سیاسی شاعر، به زبان خاص وی پرداخته است.


یکی از زیباترین نمونه‌‏ها از این منظر،
شعر آب از مجموعه‏‏ حجم سبز می‌‏باشد که در این مقال به‌‏طور اجمالی به ابعاد اجتماعی‏ و انسانی این شاه‌کار هنری پرداخته می‌‏شود تا شاید گوشه‌ا‏ی از زوایای اندیشه‏‌های والای انسانی این هنرمند و عارف معاصر بر اندیش‌مندان دردها و آلام بشری مکشوف گردد.

براین ‏اساس، عنوان‏ آب در این اثر به صورت رمز یا نماد، استعاره از جوامع بشری در معنی‏ عام و خاص آن است، که هنرمند، بیش‌‏تر جامعه پیرامون خود را مدّ نظر قرار داده‌است (آب را گل نکنیم) مفهوم کنایی «آب را گل نکردن»‏ توضیح صریحی‌‏ست به رعایت جوانب پاکی‌‏ها در رفتارهای اجتماعی؛
«در فرودست انگار کفتری می‌‏خورد آب
یا که در بیشه‏ دور
سیره‏‌ای پَر می‌‏شوید»

فرودست
، جامعه‏ پیرامون شاعر است، نقطه‏ مقابل فرادست؛ از مختصات تمام جوامعی که فاصله‌‏ها و شکاف‌‏های طبقاتی‏ خصیصه‌‏ی ذاتی آن‌‏ها شده، و روزبه‌‏روز فاصله‌‏ درّه‌‏ها تا قلّه‌‏ها را بیش‌‏تر می‌‏کند که لزوما زلزله‌‏هایی درپی خواهد داشت.

«بیشه‏ دور» دیگر جوامع بشری‌‏ست که با جامعه‏ شاعر فاصله‏ دارند.

در نقد این ابیات، گویا
احمد شاملو شاعر مشهور به سهراب‏ اعتراض می‏‌کند که: «در شرایطی که آمریکا در ویتنام ناپالم می‌‏ریزد و آدم می‏‌کشد، تو نگران آب‌خوردن یک کبوتری؟»

سپهری در مجلسی‏ دوستانه به او پاسخ می‌‏دهد: «دوست عزیز، ریشه‏ قضیه در همین‌‏جاست. برای مردمی که از شعرها نمی‌‏آموزند، نگران آب‏‌خوردن یک کبوتر باشند، آدم‏‌کشی در ویتنام یا هر جای دیگری امری‏ بدیهی‌‏ست».

به باور او هر انسانی باید نسبت به پیرامون خود بدون توجه به بُعد مکانی، حساس باشد و احساس نگرانی کند تا جامعه‏ نمونه و مورد نظرش (ده بالادست) تحقق پیدا کند:
«یا که در آبادی، کوزه‏‌ای پُر می‌‏گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان
 می‌‏رود پای سپیداری
 تا فروشوید اندوه دلی‏
 دست درویشی شاید،
نان خشکیده فروبرده در آب
زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم،
روی زیبا دو برابر شده است».

او به خواننده از هر دیدگاهی که داشته‌باشد، یادآور اهمیت موضوع می‌‏شود اگر به مسائل روحی و عاطفی اهمیت می‌دهی و از اندوه‏ انسان‌‏ها اندوهگین می‌‏شوی، یا اگر از وجود تبعیض‌‏های اقتصادی، مادی و طبقاتی در جامعه رنج می‏‌بری و اگر به زیبایی اهمیت می‌‏دهی‏ و جمال‌‏پرست و زیبانگر هستی، با هر دیدگاهی که داری باید احساس‏ مسئولیت کنی و به پاکی محیط اجتماعی پیرامون خود بها بدهی:
 «چه گوارا این آب
مردم بالادست چه صفایی دارند
چشمه‌‏هاشان جوشان،
گاوهاشان شیرافشان باد»

صفای مردم ده بالادست، موجبات شعف، نشاط و شگفتی شاعر را فراهم آورده است؛ مردمی که در پندار؛ گفتار و کردارشان پاکی و صداقت موج می‌‏زند.

همه به حقوق و وظایف خویش آشنای‌اند و نتیجه‏ صفا، صداقت و آگاهی آن‌‏ها چشمه‌‏های جوشان و گاوهای‏ شیرافشان و برکت‌‏های معنوی و مادی‌‏ست که شاعر تاکید می‌‏کند که‏ متاسفانه چنین وضعی را تا به ‏حال در جامعه‏ خود ندیده است:
«من ندیدم ده‌ِشان
بی‏‌گمان پای چپرهاشان جاپای خداست»

از جامعه بی‏‌صداقت، بی‌‏عدالت و بی‌‏صفا، خدا نیز بی‌زار است؛ زیرا راه خدا از میان خلق می‌‏گذرد نه از حاشیه و پیرامون آن. خدا نیز به جامعه‏‌ای نظر و گذر می‌‏کند که عدالت و صفا خصیصه‏ بارز آن‏ باشد:
«ماهتاب آن‌‏جا می‏‌کند روشن پهنای کلام
بی‏‌گمان در ده بالادست،
چینه‌‏ها کوتاه است».

آزادی بیان و آزادی‌‏های اجتماعی، خصیصه‏ ذاتی انسان است. به قول عین‌القضاة همدانی: «آزادی با انسان است، هم‏چنان‌‏که‏ حرارت با آتش».

به‌عقیده‏ سپهری نیز در جامعه‏ مطلوب، آزادی‏ بیان به منزله‏ مهتاب پرتوافشانی می‌‏کند، و از مرزبندی‌‏های‏ قراردادی و کاذب، از چینه‏‌ها و دیوارها و سایر موانعی که انسان‌‏ها را از هم جدا کرده، و محدودیت‌‏های سلیقه‏ ایجاد می‌‏کنند، اثری نیست:
«مردمش می‌‏دانند که شقایق چه گلی‌‏ست؟»

شقایق گل عشق و مظهر دل‌‏سوختگی‌‏ست. در جامعه‏ آگاه، انسان‌‏ها از عشق به‏ هم‏‌دیگر بی‏‌نصیب نمی‌‏مانند:
 «بی‏‌گمان آن‏‌جا آبی، آبی‌‏ست».

این مصرع شاه‌‏کلید و شاه‌کار این شعر است. اشاره‏‌ای بسیار لطیفی‌‏ست به آن‌‏چه در طول تاریخ، جامعه‏ ما را از درون پوسانیده و توجه اغلب شاعران و هنرمندان ما را در طول تاریخ به عوارض‏ نامطلوب خود معطوف داشته‌است.

تظاهر و دو رویی، ریا و تزویر: «توبه‌‏فرمایانی که خود توبه کم‌‏تر می‌‏کنند». و هر لحظه به‌شکلی‏ رنگ عوض می‌‏کنند. انسان‌‏های رنگارنگ از لحاظ رفتاری و اخلاقی، دارای رنگی در خلوت و رنگی دیگر در جلوت، در خانه به‌رنگی و در جامعه به‌رنگی دیگر.

گویی هیچ‏‌کس آن‏‌گونه که می‌‏نماید نیست. اما در «ده بالادست» آبی آبی‌‏ست.

علاوه بر آن آگاهی و شعور اجتماعی‏ به مرحله‏‌ای رسیده‌است که ساکنان ده بالادست از تمام آن‌‏چه باید آگاه‌اند.
حتا اگر غنچه‏‌ای می‌‏شکفد که جریانی‏‌ست بسیار آرام، بی‌‏صدا و جزیی، اهل ده باخبرند. این آگاهی روشن‌‏بینی، شرط اصلی سعادت‏ اجتماعی‌‏ست و تا زمانی که جامعه به این مرحله نرسید، هیچ جریان‏ ابژکتیو، نخواهد توانست سعادت اجتماعی را تضمین نماید، و لاجرم هر جنبش و جریانی «دولت مستعجل» خواهد بود:
«چه دهی باید باشد
کوچه‌‏باغ‌اش پر موسیقی باد
مردمان سر رود، آب را می‌‏فهمد
گل نکردندش،
ما نیز...آب را گل نکنیم».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر