نمایش پستها با برچسب بهشت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب بهشت. نمایش همه پستها
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۴۰۵
امید که آخرین تجربه بشریت باشد
بهقول «آنتونی گیدنز» (جامعهشناس شاخص انگلیسی) تا پیش از انقلاب انفورماتیک، نظام شوروی میتوانست بهخوبی در برابر فشارهای غرب مقاومت کند. اما پس از آن، نه اقتصاد شوروی توانست همپای آن تحولات حرکت کند ـ زیرا بنیادهای لازم را فراهم نیاورده بود ـ و نه نظام سیاسی آن دیگر توانست به تبلیغات دروغین درباره بهشت زمینی خود ادامه دهد، و انبوه فسادها، نابهسامانی، ظلمها و جنایتها از پرده برون افتاد، و در دید ملل جهان قرار گرفت.
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۴
مردی که جهنم را خرید!
در «قرون وسطا» کشيشان بهشت را به مردم میفروختند، و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول، قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند.
فرد دانايی که از اين نادانی مردم رنج میبرد، دست به هر عملی زد، نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه بازدارد تا اينکه فکری به سرش زد.
به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت: قيمت جهنم چقدره؟ کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشيش بدون هيچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد. کشيش روی کاغذپارهای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کليسا خارج شد.
به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم را خريدم. اين هم سند آن است، و هيچکس را به آن راه نمیدهم.
ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم.
اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، توانست مردم را از گمراهی رها سازد.
پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۴۰۳
امروز با توست، فردای قیامت با تو نخواهد بود
هارونالرشید یک سال به مکه رفته بود "... چون مناسک گزارده آمد و باز نموده بودند که آنجا دو تناند از زاهدان بزرگ یکی از «ابن سماک» گوینده و یکی را «ابن عبدالعزیز عمری» و نزدیک هیچ سلطان نرفتهاند.
«فضل ربیع» را گفت: یا عباسی! و وی را چنان گفتی، مرا آرزوست که این دو پارسامرد را که نزدیک سلاطین نروند ببینم و سخن ایشان را بشنوم، و بدانم حال و سیرت، و درون ایشان تدبیر چیست. مراد آنست که متنکر نزدیک شویم تا هر دو را چگونه یابیم.
فضل گفت: صواب آمد. چه فرماید؟ گفت: بازگرد و دو خر مصری راست کن و دو کیسه. در هر یکی هزار دینار زر و جامه بازرگانان پوش و نماز خفتن نزدیک من باش تا بگویم که چه باید کرد.
هارون گفت: مرا پندی ده! که بدین آمدهام تا سخن تو بشنوم و مرا بیداری افزاید. گفت: یا امیرالمومنین از خدای عزوجل بترس که یکی است و هَنباز ندارد ... و بدان که در قیامت ترا پیش او بخواهند ایستانید. و کارت از دو بیرون نباشد: یا سوی بهشت برند یا دوزخ و این دو منزل را سه دیگر نیست.
هارون به درد بگریست چنانکه روی و کنارش تر شد.
فضل گفت: ایهاالشیخ! دانی که چه میگویی؟ شک است در آنکه امیرالمومنین جز به بهشت رود؟
«پسر سمّاک» او را جواب نداد، و ازو باک نداشت، روی به هارون کرد و گفت: یا امیرالمومنین! این «فضل» امشب با توست و فردای قیامت با تو نباشد و از تو سخن نگوید، و اگر گوید نشنوند. تن خویش را نگر و بر خویشتن ببخشای.
فضل گفت: ایهاالشیخ! امیرالمومنین شنونده بود که حال تو تنگ است و امشب مقرر گشت. این صلت حلال فرمود بستان.
پسر سماک تبسم کرد و گفت: سبحانالله العظیم، من امیرالمومنین را پند دهم تا خویشتن صیانت کند از آتش دوزخ، و این مرد بدان آمده است تا مرا به آتش دوزخ اندازد. هیهات بردارید این آتش از پیشم که هماکنون ما و سرای و محلت سوخته شویم. و برخاست و به بام بیرون شد."
©️تاریخ بیهقی. مجلد۸. ص۷۳۸
اشتراک در:
پستها (Atom)