‏نمایش پست‌ها با برچسب حداد عادل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حداد عادل. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱

دریغ از یک جو انصاف

«پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است. گفتا به صلاحش خجل کن»
(گلستان سعدی ـ در اخلاق درویشان)
حداد  - سروش«عبدالکریم سروش» در نوشته‌ای به مناسبت روز فلسفه، هر آن‌چه از سجع و آرایه و لفاظی سخن و قلم بلد بود را به خدمت گرفت تا اخلاق را تازیانه بزند.
 با عنوانی که نوشته بر پیشانی داشت و در مجموعه‌ای که منتشر می‌شد، مثلا قرار بود نوشته در گرامی‌داشت فلسفه و روز فلسفه باشد. اما نه تنها کسی و چیزی را گرامی نمی‌داشت که بیش از هر حرف و سخنی و نشانه‌ای، مرثیه‌ای بود که بر بالین مرده اخلاق و انصاف و تحمل، سروده و خوانده می‌شد. مرثیه‌ای که بی‌انصافی و بی‌اخلاقی را رسمن و علنن تبلیغ و ترویج می‌کرد.
 به نظر می‌رسید نویسنده از پس سال‌ها تحمل و مدارا و صبر، ناگهان روزنه‌ای برای فریاد حق‌خواهی یافته است تا هرچه، و از هر کس ظلم دیده و ستم‌ کشیده است را بر سر چند نام معروف و مسمی به فیلسوف و اهل فلسفه، فریاد بزند.
‌ای عجب!‌ ای عجب!‌ ای عجب! چه شد که تمامی مدعیان دین‌داری و اخلاق و فلسفه، از جمع دوستان و اساتید و شاگردان «سروش» بر این بی‌اخلاقی و بی‌حرمتی و بی‌انصافی آشکار یار نزدیک خود، در حق فلسفه و اخلاق و انصاف و انسانیت، فقط و فقط سکوت اختیار کردند و به تماشا نشستند؟
 در این میان تنها دانشجوی جوان و شجاعی، شهات به خرج داد و خطر کرد و چند خطی در مذمت آن نوشته در صفحه اجتماعی خود نوشت. ضمن آن‌که البته به محاسن برجسته دکتر «سروش» هم اشاره کرد و حرمت انصاف را پاس داشت.
 در آن زمان نه از دین‌دار و دین‌پژوه معاصر آقای «یوسفی اشکوری» خبری شد، نه از «مجتبی واحدی» روزنامه‌نگار، که ذره‌بین به دست، عیب اهل سیاست و اخلاق را رصد و افشا می‌کند.
چند ماه بعد از آن نوشته، دکتر «حداد عادل» که من کمترین قرابتی با منش سیاسی وی ندارم، در نوشته منصفانه‌ و خالی از آلودگی به حب و بغض شخصی، پاسخ قسمتی از آن نوشته دکتر «سروش» را داد. صادقانه باید اعتراف کرد که اگر همه کارهای «حداد عادل» به فرض بد باشد، این یکی بسیار خوب و عالی بود و من هراسی ندارم از این‌که صبر دکتر «حداد» از زمان انتشار نوشته «سروش» تا زمان انتشار جوابیه او را، به برخاستن از سینه حریف و دور زدن میدان، توسط مولی علی در جنگ احزاب تشبیه کنم. صبری که به او اجازه داد تا اندکی بر خشمش غلبه کند و نوشته تا آن‌جا که ممکن است از حب و بغض شخصی خالی باشد و در فضایی منصفانه جواب اتهامات و ادعاهای ضعیف و بدون پشتوانه سند و مدرک «سروش» بر علیه خود را داده باشد.
 نمی‌خواهم و نمی‌توانم ادعا کنم که نوشته «حداد عادل» بطور کامل خالی از حب و بغض شخصی و صددرصد خالص از اغراض شخصی است. نه چنین نیست. اما اگر رفتاری تا بدین پایه منصفانه از یک رقیب سرزده، آیا باید بدان پایه از بی‌انصافی آن‌را نادیده گرفته و تمامی محاسن این رفتار را به آب معایب رفتار سابق شست که آقای حداد این رفتارها به شما نمی‌آید؟
آیا داوری یک‌طرفه و غیر منصفانه دکتر «سروش» در مورد شخصت و نه سواد فلسفی دکتر «رضا داوری اردکانی» و آن توهین و تحقیرها که در آن نوشته در حق آقایان «لاریجانی» و «حدادعادل» شده بود، هیچ بهانه‌ای برای پاسداشت اخلاق و انصاف به دوستان دکتر «سروش» نمی‌داد تا آن‌روز آن‌گونه سکوت اختیار نکنند و امروز این‌گونه سکوت نشکنند؟
اگر درد دوستان حرمت اخلاق و انسانیت است، چرا در زمانی که نوشته سراسر بی‌انصافی و بی‌اخلاقی دکتر «سروش» منتشر شد، سکوت نمودند؟ و اگر منظور نقد رفتار سیاسی دکتر «حداد عادل» است که انصافن اینجا خطای دکتر «حداد» به کمترین درجه ممکن کاهش یافته و اصلا قابل مشاهده نیست. یعنی اینجا باید به آقای «حداد» تبریک گفت و دست او را به خاطر این نوشته به گرمی و محبت فشرد. اگر حقی از دکتر «علی‌رضا رجایی» ــ که برای من بسیار عزیز است ــ ذایل شده و با فرض مدخلیت صددرصد «حداد»، حقیقتن جای بیان و ادای آن اینجا نبوده و نیست.
 جامعه سیاست‌زده ما تا زمانی که نتواند حساب حب و بغض‌های معمول و متداول و نظرات شخصی را از حساب قضاوت‌های دیگر جدا کند، همیشه بر مدار همین دور باطل خواهد گشت و همیشه در نقطه آغازین اخلاق و عدالت و انصاف خواهد ماند.
«عبدالکریم سروش» انسانی است که نبوغ ویژه‌ای در تحصیل توامان پزشکی و فلسفه و ادبیات و متون دینی داشته است. با سعی و تلاش تحسین‌برانگیزی، این نبوغ و استعداد را بارور و برتر نموده‌است. به لطف طبع خدادادی، بر کلام و قلم تسلط و چیرگی خاصی داشته و دارد. این‌ها و خصایل و دلایل برجسته دیگری در شخصیت وی، به علاوه تربیت تعداد قابل‌توجهی از دانش‌جویان و فلسفه و حقیت‌جویان جوان و میانسالی که هر کدام اکنون حکم استادی مبرز و برجسته و صاحب کرسی تدریس در دانشگاه‌های معتبر را دارند، به ایشان شخصیت کاریزماتیکی در بین طبقه فرهیخته عطا کرده است که کمتر کسی از اهالی علم و تحصیل جرات می‌کند، نوشته، سخن، و یا شخصیت وی را مورد نقادی و بررسی دهد. همین دلیل به تنهایی کافی است تا همه آن کاریزما که نردبان برکشیدن او به بام شهرت و عالی‌مرتبه‌گی شده، خدای ناکرده اسباب سقوط او از‌‌ همان بام باشد.
این‌که عده‌ای از هم‌نسلان و هم‌کلاسان و شاگردان او در برابر خطای او سکوت می‌کنند، لطف به او نیست. ضمن آن‌که خیانت به اخلاق و انصاف و تکلیفی است که به حکم حق بر عهده دارند، خیانت مستقیم به شخصیت خود وی نیز هست.
باز هم دست‌مریزادی به «سعید حنایی کاشانی» که توضیحاتش روشنگرانه، منصفانه و عالمانه‌تر بود، و اگرچه جای پرداختن بیشتری به انصاف دکتر «حداد عادل» را داشت، اما باید به حکم لنگه‌کفش بیابانی آن را غنیمت دانسته و تحسین کرد.
  حافظ  ار  خصم  خطا  گفت  نگیریم براو
  ور  بحق  گفت جدل با سخن حق نکنیم

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

نامه تند عبدالرضا موسوی به علی معلم دامغانی

سخنی چند با ذواللامِ مفتوح
بسم الله الرحمن الرحيم
اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين
جناب آقای معلم
بی‌سلام و بی‌عرض ارادت
خبر را امروز شنيدم؛ كه حضرتت رئيس «فرهنگستان هنر» شده‌ای. مثلاً انتخابی! و كدام خفيف‌العقل است كه باور كند اين شعبده‌بازی ناشيانه را؟

به قول حافظ: «غالباً اين‌قدرم عقل و كفايت باشد». اما به هر حال شد آن‌چه شد، و رفت آن‌چه رفت. انتخابی يا انتصابی، جناب‌عالی در حال حاضر رئيس فرهنگستان هنريد و بنده كه شما را نيک می‌شناسم، اكنون با چند پرسش مواجه‌ام.

آيا به‌ياد داری كه در محفل چهارشنبه‌ها، در حوزه هنری حتی از تمسخر ظاهر «احمدی‌نژاد» ابایی نداشتی؟ (بی‌آن‌كه در آينه به چهره خود نظری از سر انصاف افكنده باشی) كه گفت: 
«از تو گر انصاف آيد در وجود/ به ز عمری در ركوع و در سجود)

و به ياد داری كه چه استدلال‌ها در اثبات عبارت «كل قصير فتنه» اقامه می‌كردی (بی‌آن‌كه طول جسمی و فكری خود را برای یک‌بار هم كه شده، با خط‌كش مروت و انصاف اندازه گرفته باشی؟)

اين‌ها را گفتم كه بعد مثلاً اضافه كنم: چه‌طور می‌توانی امروز حكم رياست فرهنگستان هنر را از دست «احمدی‌نژاد» بگيری كه يک‌هو به‌ياد آوردم، آن‌روزها تو تازه از سمت رياست مركز موسيقی صدا‌وسيما بر كنار شده بودی و 
روزها در حوزه، علاف و بی‌كار از همه زودتر می‌آمدی و از همه ديرتر می‌رفتی.

بنابر‌اين حق داشتی كه ناراضی باشی و قُر بزنی. البته اين قُرزدن‌ها و در عين حال چاپلوسی‌كردن‌ها، بيانيه‌های ادبی به‌اسم اين و آن نوشتن‌ها و نقبی به
دكتر كردان و ديگر دكاتر متنفذ زدن‌ها، عاقبت كار خودش را كرد و آقای معلِم (كه من دوست‌تر می‌دارم معلَم به فتح لام بخوانم‌اش كه به حقيقت نزديک‌تر است) به آرزوی خودش رسيد. جایی در خور شأن و عظمت حضرت استاد!

اما حضرت استاد! راستی‌راستی شما فكر می‌كنيد كه حد و شأن شما تكيه‌زدن بر چنين منصبی است؟
فارغ از اين‌كه جای چه كسي قرار گرفته‌ايد. آيا گمان می‌كنيد، جامه رياست فرهنگستان هنر بر قامت شما بلند يا گشاد نيست؟
باز هم فارغ از اين‌كه چه كسانی در دهه‌های اخير در مصدر مراكز فرهنگی و هنری قرار گرفته‌اند.

فعلاً از فراتر و فروتر شما می‌گذريم؛ چرا كه اگر قرار باشد با آقای فلانی (كه زمانی از مسئولان تلويزيون بود و از دو چشم نابينا، و امروز هم شغلی دارد كه تنها عضو ضروری برای انجام وظايف محوله‌اش، دو چشم بيناست) مسابقه دهيد، كه خب، حتما شما برنده‌ايد.

 اما همان‌طور كه گفتم، بياييد فارغ از مه‌تر و كه‌تر ببينيم كه خود شما از هنر و معرفت انواع و انحاء آن چه ميزان بهره داريد؟ از سينما، تئاتر، نقاشی، خوشنويسی، معماری، موسيقی و...، ادبيات را نمی‌گويم چون فرهنگستانی مستقل دارد و اگر شما فضيلتی در اين حوزه می‌داشتيد، جای‌تان آن‌جا (در كنار رياست دائمی آن يعني جناب
حداد عادل بود) كه خب، نيست.

از خوش‌نويسی و معماری و نقاشی و تئاتر میگذرم، كه به كلی با آن بيگانه‌ايد. از علائق سينمایی‌تان می‌گويم تا مطالعه‌كنندگان اين نامه، به‌ويژه كارمندان فرهنگستان هنر، بدانند كه حضرتت آن‌قدر فيلم هندی به منزل برده‌ای و با شوق و شعف به تماشای آن مشغول شده‌ای كه صبیه مكرمه به 
زبان هندی و حتی لهجه‌های ايالات مختلف هندوستان (به اذعان خود شما) كاملاً مسلط شده‌اند.

شكی نيست كه اين جای تحسين دارد، اما اين تحسين به هيچ وجه به شما مربوط نمی‌شود كه حتی كلمه‌ای از تماشای اين‌همه فيلم نياموختيد.

اين از علايق سينمایی! حالا بد نيست سری به سلايق موسيقایی شما بزنيم كه البته بر كسی پوشيده نيست. شما سال‌ها رياست مركز موسيقی صدا‌وسيما را به‌عهده داشتيد، كه در طی اين سال‌ها نه‌تنها ريشه موسیقی اصيل، سنتی و هنری را در صدا‌وسيما خشكانديد و علناً در صحبت‌های‌تان مدعی می‌شديد كه دوره
موسيقی سنتی به‌سر آمده، بلكه در همان موسيقی پاپ هم به سخيف‌ترين شكل و هيئت‌اش علاقه‌مند شديد و از فرصت استفاده كرده، در آرزوی شاعر مردمی‌شدن و قرارگرفتن در كنار ترانه‌سراهای گذشته، از هول حليم در ديگ افتاديد، و آن نوع از شعر و شاعری نيم‌بند اجق‌وجق را كه به‌هرحال جای خودش را اگر نه در ميان ذوق سليم ايرانيان، لااقل در بين افاغنه بازكرده‌بود، به‌كلی رها كرده و به ورطه زبان شكسته بسته محاوره در اُفتاديد...

باری، آن‌همه آهنگ‌ساز و آن‌همه خواننده و نوازنده رنگ‌به‌رنگ و آن‌همه تجربه‌های مختلف از «آتلانتيس و تخنه» بگير تا «جمجمک برگ‌خزون» با پول بيت‌المال و تبليغ و ترويج دستگاه عريض و طويل صدا‌وسيما با چندين شبكه و ميليون‌ها بيننده و شنونده، حاصلش چه بود؟ دريغ كه حتی یک شعر حضرت 
استاد ورد زبان مردم كوچه و بازار نشد، و همه تلاش‌های «علی معلم دامغانی»، به علاوه حمايت‌های دولتی و زورچپانی تلويزيون و ياری دوستان و آشنايان و در و همسايه نتوانست به اندازه «نميشه نميشه» سوسن در دل و ذهن و زبان مردم جای بگيرد. بگذريم ... .

خلاصه كلام اين‌كه در موسيقی هيچ‌گاه سلايق تو از
«مجيد اخشابی» و «شادمهر عقيلی» فراتر نرفت و همه افتخارت در آن دوران اين بود كه كاری كردی كه مردم به‌جای موسيقی لس‌آنجلسی، موسيقی صداوسيمای جمهوری اسلامی ايران را گوش كنند كه البته نكردند.

هم از اين‌رو هيچ‌یک از اساتيد و مفاخر موسيقی ايران مثل
استاد شجريان و شهرام ناظری و ديگران راضی به همكاری با شما نشدند؛ و جای دو صد افسوس است، اگر امروز هم استاد شجريان بار ديگر به‌سبب حضور شما در فرهنگستان، كلاس‌های آواز خود را تعطيل كنند.

راستی، مطلبی به‌يادم آمد! زمانی كه كتاب مرحوم معارف (شرح ادوار صفی‌الدين ارموی) با ويرايش اين كمترين منتشرشد، حضرتت در جلسه‌ای با حضور تعدادی از آشنايان و ناآشنايان طعن و تسخر میزدی كه فلانی (يعنی مرحوم آقای معارف كه استاد شما بود و البته شما شاگرد خلفی براي ايشان محسوب 
نمی‌شويد) خودش را با اين كارها خراب كرد.

منظورت از اين‌كارها، نوشتن درباره موسيقی بود كه به‌عقيده شما معارف در آن تخصصی نداشت. اما بنده می‌گويم خجالت هم خوش چيزی است! لااقل مرحوم معارف دستی به دوتار و تنبور داشت، و امروز پنجه شكسته او در ميان اساتيد دوتارنواز خراسان، معروف و
رايج است.

موسيقی نظری را هم كاملاً می‌شناخت و همان شرح ادواری كه نوشته، گواه است بر اين مدعا. از موسيقی غربی نيز غافل نبود و همواره به آثار «باخ» و «بتهوون» و «موزارت» بادقت گوش می‌كرد.

با وجود اين‌همه فضايل بود، كه به‌خودش اجازه داد، «ادوار صفی‌الدين» را شرح كند كه نياز به آگاهی از علوم 
ديگری هم داشت. مثلاً بايد عربی می‌دانست، كه او استاد بود. بايد رياضی و فيزیک (صوت‌شناسی) می‌دانست، كه خود می‌دانی كه می‌دانست و تو هيچ از اين‌ها نمی‌دانی.

چند بار من خود به چشم خويشتن ديدم كه چگونه وقتی جوانی ترجمه مصرعی عربی را از تو خواسته، از پاسخ‌اش سر باز زدی و به‌قول امروزی‌ها پيچاندی‌اش.

آن‌وقت داعيه ادبيت داری و دوست‌تر می‌داری كه 
شارح و اديبت بخوانند تا شاعر. البته ما جوان‌ها ياد گرفته‌ايم كه هر چه جناب استاد گفت، بگوييم چشم و اساساً اغماض را وظيفه خود می‌دانيم.

به‌همين سبب است كه اگر حضرت استادی در هنگام قرائت شعری از ميرزا احمد سند، چپ و راست گاف صادر كرد و حتی «دَم شمشير» را كه اظهر‌من‌الشمس است، «دُم شمشير» گفت و يا در شرح ابيات «بيدل» «پرت‌وپلاهایی» به‌هم بافت، كه مرغ پخته 
را هم به‌خنده واداشت، چندان‌كه زنده‌شد و پر در‌آورد و پرواز كرد و در حين پرواز تخم‌مرغ دوزرده هم گذاشت، ما از لبخندی ملايم حتی پرهيز كرديم.

میبينی استاد! ما راه و رسم شاگردی را خوب بلديم، ولی تا وقتی كه شما هم حدّ خودت را بشناسی.

چه خوب گفت حضرت رسول (ص) كه: 
«رحم‌الله امرء عرف قدر نفسه» می‌فرمايد: «رحمت خدا بر آن كسی كه اندازه خودش را می‌شناسد».

اگر از انبيا حرف‌شنوی داری، اين سخن حضرت رسول است، و اگر سخن شعرا به گوشت مقبول است، مولانا می‌گويد: «نازنينی تو ولی در حدّ خويش» يعنی پا از گليم خودت فراتر مگذار و به همان شعر و شاعری‌ات بچسب و سعی كن بيش‌تر در همين حوزه مطالعه كنی. البته نه آن‌گونه كه ... نه!

 آن‌گونه 
مطالعه كن كه ملک‌الشعرای بهار و علامه قزوينی و فروزانفر می‌كردند. يا امروز شفيعی كدكنی و مهدی محقق، و مهدوی دامغانی می‌كنند.

 آری، جدّی مطالعه كن تا در مواجهه با پرسش جوانان نگون‌بختی كه گول قيافه و عصای تقلبی‌ات را می‌خورند، پاسخ‌های جعلی تدارک نبيني. استاد گران‌مايه! اديب معظم!

اگر با خواندن اين نامه، قصد استعفا نكردی (كه نمی‌كنی) لااقل در سمتی كه هستی به‌قدر ارزنی هم كه شده، جایی براي مروّت و راستی و معرفت بازكن.

 اين‌كه
ميرحسين موسوی نقاش است، معمار است، تاريخ معاصر را خوب خوانده، با ادبيات و خوش‌نويسی بيگانه نيست، به چند زبان زنده دنيا مسلط است، مرد سياست است و اگر از نظرگاه تو ببينيم هم قدّش بلند است و هم حسن‌منظری، دارد و تو هيچ‌یک از اين‌ها را نداری، اصلاً مهم نيست.

آن‌چه مهم است، اين است كه او از سيادت و شهامت و صداقت بهره‌ای تام دارد. به‌هوش باش كه پا جای پای چه كسی می‌گذاری؟ و با كدام طايفه طرفی؟

در اين سال‌ها به انبانی از نفاق و دروغ و تزوير بدل شده‌ای. از هيچ‌گونه نجواگری و سخن‌چينی و تهمت و سعايت پرهيز نداری. تنها اين من كه سالی به سالی از سر اتفاق به زيارتت نائل می‌شوم، هم‌اكنون با همين حافظه مصدوم، صدها دروغ صريح مسلم و ده‌ها تهمت و شايعه و سعايت از حضرتت سراغ دارم.


گيرم كه قول آن بزرگ كه گفت «با خلق به نفاق زی» صحيح باشد، آيا اين همه نفاق با خلق است يا با خالق؟ عجالتاً بيش از اين حوصله نوشتن ندارم.

خدا را شاهد میگيرم كه لااقل بخش زيادی از انگيزه من در نوشتن اين نامه رضايت حضرتش بوده و بعد از آن آگاه‌كردن بعضی جوانان كه درباره گفتار و كردار امثال جناب‌عالی، همواره با تعجب از اين كه‌ترين می‌پرسند.

و اما سخن آخر اين‌كه: ای معلََّم! تو را به «هاله نور» لام مفتوح را مخوان مكسور

والعاقبه للمتقين
سيد عبدالرضا موسوی طبری


... و دیگر هیچ

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۷۹

روایت حداد عادل از ازدواج دخترش با مجتبی خامنه‌ای

 آقای حداد عادل تعریف می‌کردند: «سال ۷۷ خانمی به خانه ما زنگ زده‌بود و گفته بود که می‌خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می‌خواهد ادامه تحصیل دهد.
ایشان دوباره پرسیده‌بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده‌بودند.


 بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم.

خانم ما از هول‌وهراس دوباره سلام‌علیک کرده و گفته‌بود: «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده‌ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می‌کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.


بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آن‌ها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم این‌که اگر آن‌ها نپسندیدند، لطمه‌ای به دختر ما نخورد.

طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند: «خانم استخاره کرده‌اند، جواب‌َش خوب نبوده‌است.»


یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند: ما می‌خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند: چطور تصمیم‌تان عوض شده؟ آقا گفته بودند: «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند: «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم.»


آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده‌بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به‌عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند.


بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند: «آقای دکتر، داریم خویش‌وقوم می‌شویم.» گفتم: «چطور؟» گفتند: «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت‌وگو هم به نتیجه کامل رسیده‌اند، نظر شما چیست؟» گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست.»


آقا فرمودند: «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم‌تان هم همین‌طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست.
اگر بخواهم تمام زندگی‌ام را بار کنم، غیر از کتاب‌هایم یک وانت بار می‌شود. این‌جا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولان در آنجا با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می‌کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می‌شود، چیزهایی در ذهنش باشد.
ما این طور زندگی می‌کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می‌خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه این‌ها را به او بگو بداند.»


من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس‌جمهوری‌شان، در جنوب تهران خانه‌ای داشتند که آن‌را اجاره داده‌اند و خرج زندگی‌شان را از آن درمی‌آورند. ایشان حقوق رهبری نمی‌گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی‌کنند.


هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند: «در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می‌خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از ۱۴ سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده‌ام، اگر بخواهید، می‌توانید بیشتر از ۱۴ سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از ۱۴ سکه برای مردم عقد نخوانده‌ام، برای عروسم هم نمی‌خوانم.»


من گفتم: «آقا این‌طور که نمی‌شود. من با مادرش صحبت می‌کنم، فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشد.»

در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می‌توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی‌توانم شرکت کنم.» گفتم: «آقا هر طور شما صلاح بدانید.»

فرمودند: «می‌خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می‌شوند، نصف می‌کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می‌کنیم.»

ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از ۱۵۰، ۲۰۰ نفر جا نمی‌شوند. ما حتی اقوام درجه اول‌مان را هم نمی‌توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم.


آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روئسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم.

قبل از این‌ها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می‌خواهم، ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند: «خوب نیست.» من هم گفتم: «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند: «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می‌کند، من آن‌را به ایشان هدیه می‌دهم و ایشان هم به‌عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.»

قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش ۶۰۰ تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد ۶۰۰ تومان شد.


به آقا گفتیم: در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف حساب کنید.»

در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می‌گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس‌مان سفارش داده بودیم بدوزند. 
خلاصه قبل از این‌که عروس‌مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.

بعد آقا گفتند: «من یک فرش ماشینی می‌دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده‌بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته‌اند و منتظرند عروس را بیاورند.


فرمودند؛ «من اخلاقاً وظیفه خود می‌دانم برای اولین‌بار که عروس‌مان قدم به خانه ما می‌گذارد، من هم بدرقه‌اش کنم و به‌اصطلاح خوشامد بگویم.»


ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی‌کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند؛ «دکتر امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آن‌ها گفتند که
غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم: همان را بیاورید، می‌خوریم.»

بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه‌ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند.

رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چه‌قدر ارزش دارد. این‌ها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت‌المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند.