نمایش پستها با برچسب امپریالیسم. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب امپریالیسم. نمایش همه پستها
چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۴
دفاع از حریم روشنفکری و سقوط در لمپنسیم
آقای آشوری پرسش مرا بیپاسخ گذاشت. حدس میزنم پرسشهای مشابه بسیاری با او در میان گذاشته شده. او ترجیح داد که امروز مقالهای را که در سال ۱۳۴۶ نوشته در سایت گویانیوز بازنشر کند.
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۴۰۴
«فرج» انگار از «سر کوه» آمده باشد
من با «فرج سرکوهی» برسر تفاهم نیستم. اشتراکنظر خیلی کم داریم. تندخو است. انگار از «سرِ کوه» آمده باشد.
خیلی دستودلبازانه عبارات را در بیاناتاش ـ بدون توجه به بار منفی آن ـ خرج میکند، راحت میگوید: «مزخرف»، «چرتوپرت»، «چرند».
ادبیات و شعر و داستانِ اصیل، از نگاه سرکوهی ادبیات انقلابی است. عموما ادبیات سوسیالیستی اروپای شرقی و آمریکای لاتین.
او هم مثل مرشدش «احمد شاملو» اعتقاد زیادی به «احساس» و «تخیل» در شعر ندارد. سپهری و فروغ از دیدگاه اینها شاعر نیستند. چون سپهری وقتی آمریکا یا بهقول چپها «امپریالیسم» در «ویتنام» ناپالم میریخت، نگران آبخوردن یک قُمری در دوردست بود.
فروغ هم به نظر اینها؛ شعرش از جنس شعر سپهری بود. آرمان انقلابی نداشت، آرمان انسانی داشت. شعر خوب از نظر اینها شعری است که هیجان در انسان بهپا کند، نه هیجان عاطفی و اروتیک، هیجان انقلابی. درخت، خنجر، دشنه و «خون» بیشتر استخدام میکنند تا آن بگویند، که «بهکار آید».
از نظر سرکوهی «حافظ» و «مولوی» و در سالهای اخیر، «حسین منزوی» شاعران «سانتیمانتال»اند. شعر باید پر باشد از خون و کفن و سوگ و ستیزهجویی. درخت را هم برای شکوفه نمیخواهند برای دار میخواهند. بهتعبیر جادوانیاد حسین منزوی: «نسیم نیست، نه! بیم است بیم «دار» شدن/ که لرزه فکنده چنین بر تن سپیداران».
علی شریعتی، هم از همین دیدگاه هم با «فرم» بیگانه بود، هم «ریفرم». او «دیفرم» یا «دفرمه» را میپسندید. میگفت: آفرین شاملو! حالا چه وقت شعرهای عاشقانه حافظ است. (نقل به مضمون تنفر مانع میشود سراغ متن برم رسما تایید میکنم سوءگیری دارم)
شریعتی نمیدانست که شاملو اگر شعر خودش را با «صدای گرم» و ششدانگ خودش بخواند، استقبال کمی خواهد داشت. بنابراین تمرکزش در خوانشهای شنیداری، بیشتر روی «حافط» و «مولوی» و «خیام» بود. همانها که شریعتی میگفت: حالا چه موقع آنها. آنها حالا بهکار نمیآیند.
یا شعر شکوهمند «لنگستن هیوز» را بسیار ماهرانه بازسرایی میکرد و میخواند.
این سوءگیری شناختی بر نظریههای ادبی «سرکوهی» مسلط است. غالب است. ذهنِ شکلگرفته و آگاهی پیشینی او، اجازه نمیدهد که مثلا «قیصر امینپور» بخواند. از نظر او وقت ارزشمندتر از آن است که صرف خواندن قیصر امینپور و سلمان هراتی و علیرضا قزوه و امثالذالک شود.
دوستاناش هم بهخاطر خوی «تند» ایشان، جرأت نمیکنند برایش بگویند که مرحوم سلمان هراتی که برای خمینی سروده: «پیش از تو آب معنی دریاشدن نداشت»، برای سلیمانخاطر هم سروده، و اتفاقا وقتی از دنیا رفت، رسانه ملی خبر درگذشتاش را در کنار نمایش خوانش همین شعر که با این جمله آغاز میشد: «برای سلیمان خاطر» منتشر کرد.
از نظر من سلیمانخاطر، پاتریس لومومبا، خالد اسلامبولی، چهگوارا، کاسترو و امثالذالک «تروریست»اند، آنها و همه انقلابیها.
البته من بیسیار بیشتر از سقف معمول و نرمال زمانه و زمینه «سانتیمال» هستم. «آرمانشهر» را تصور نمیکنم، در آن زندگی میکنم.
برای همین است که وقتی روی یک استیج، کسی وسط سخن دیگران، بدون اجازه میکروفن باز میکند، بلافاصله در اعتراض استیج را ترک میکنم.
کسی که این اندازه «صبر» ندارد که سخن مخالف خود را «کامل» بشنود، یادداشت کند و بعد در نوبت خود پاسخ بگوید، بهاحتمال بالا «گوشی» هم برای شنیدن پاسخ نخواهدداشت. همیشه در تدارک پاسخ است. ایدئولوژی پر است از «پاسخ»ها برخلاف تفکر که از «پرسش» آغاز میشود.
این بیتوجهی به قواعد ابتدایی «گفتوگو» را دستکم در نیمقرن اخیر «شاملو» بنیان گذاشت.
من از محتوای سخنرانی شاملو در «دانشگاه برکلی» هیچ سردر نمیآورم و نظری ندارم. اما برای من لحن، ادبیات، اتیکت و پرنسیب شخصی، محل توجه و تأمل بود.
مثل سیگار روشنکردن با تریپ لاتی، آنهم در یک سخنرانی رسمی در یک محفل آکادمیک. رفتار با تحقیر و البته همراه با تشویق مخاطبی که به قول آقای سرکوهی «خر پالانشده» برای بهقول شریعتی «استحمارند». نگاه از بالا و دانای کلدانستن خود.
سرکوهی نه جمهوریخواه است، نه علاقهمند به «اشتراک» نه «جامعه بیطبقه». سرکوهی مثل شاملو «خودخواه» است.
«تمام حق» را نزد خود میداند. به همینخاطر میز گفتوگو را با «منبر» اشتباه میگیرد.
در رومهایی که سرکوهی حضور طولانی دارد، چیزی دستگیرتان نمیشود. اگر میخواهید از دانش فراوان او بهره بگیرید، بروید کتابها یا مقالاتی که از سر صبر، با تأمل، و بدون غلبه احساسات و عصبیت بر تفکر او نوشته، و بعد پالایش و ویرایش، و باز هم «ریادیت» شده را بخوانید.
در همین رابطه:
بتپرستی از فردوسی تا شاملو
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۴۰۲
از روبسپیر حقوقدان، تا بناپارت نظامی
زمان انتخابات، بعضی دوستان از خطر نظامیان میگفتند. در جریان مناظرهها هم یکی از کاندیداها با افتخار از این که نظامی نبوده سخن گفت.
در حالیکه آدمها (برای قضاوتهای مهم درباره آنها) به نظامی و غیرنظامی تقسیم نمیشوند، به خوب و بد (از نظر اخلاقی) و کارآمد و ناکارآمد (از منظر حرفهای) تقسیم میشوند.
به مورد خاص ایران یا مصر در شرایط فعلی کاری ندارم. اما به لحاظ تاریخی، مواردی که در آن نظامیان بسیار موفقتر از غیرنظامیان عمل کردهاند، و حتی همچون یک نجاتدهنده ظهور کردهاند کم نیست.
از ژنرال «رضا پهلوی» تا ژنرال «آتاتورک» و حتی از ژنرال «فرانکو» (اسپانیا) تا ژنرال پینوشه (شیلی).
این ممکن است برخی را برآشوبد که چهطور چنین چیزی ممکن است؟ در حالی که شماری از ابرروشنفکران جهان (از آرتور کوستلر تا ارنست همینگوی) با حضور در اسپانیا و پوشیدن لباس سربازی علیه ارتش فرانکو جنگیدند، تا از این افتخار تاریخی در دفاع از «جمهوری» مقابل «دیکتاوری نظامی» برخوردار شوند؟
همانطور که از زمان کودتای «پینوشه» علیه «آلنده» در «شیلی»، این واقعه همواره همچون دلیل قطعی و جامعی علیه جنایت «امپریالیسم» از طریق نظامیان کودتاگر ارائه میشده است.
پاسخ من این است که آنچه در اسپانیا «جمهوری« خوانده میشد، تلاش کمونیستها برای درستکردن حکومتی طرفدار «شوروی» در اسپانیا بود، در حالیکه «فرانکو» گرایشات مترقی و توسعهگرا داشت؛ چیزی نهچندان دور از این هم در شیلی بود.
ولی غلبه گفتاری جریان روشنفکری بهخوبی توانسته بود این حقایق را تا حدی وارونه جلوه دهد.
این هم البته جای تأمل دارد که سیاسیون حرفهای از کوبیدهشدن همردیفهای نظامی خود (که در شرایط خاصی ممکن است رقیب آنها باشند) بهره میبرند.
اما جا دارد که ما هوشیار باشیم. میزان، اخلاق و کارآمدی است نه اسم و عنوان.
هیچ دلیلی در دست نیست که یک حقوقدان یا یک ادیب به صرف حقوقدان یا ادیببودن، برای حکومتکردن، گزینهٔ بهتری از یک ژنرال باشد. باید دلایل بیشتری ارائه کرد.
«روبسپیر» یک حقوقدان بود، و «بناپارت» یک نظامی. دشوار نیست فهم اینکه کدامیک چه کرد. از قضا نظامیان چون با واقعیت دست و پنجه نرم میکنند و مدیریت بحران کردهاند، بعضاً شانس بیشتری برای درک درد و درمان دارند، تا بسیاری از کسانی که از مدرسه به کاخ ریاست میآیند.
کودتا واقعه خوبی نیست، چون حکایت از یک بحران دارد. اما این به معنای آن نیست که وقوع کودتا همیشه یک خبر بد است. کودتا معمولا حکایت از ناکارآمدی دارد، حتی اگر حکومت وقت مشروع باشد.
و ناکارآمدی گاه بهترین دلیل نامشروعیت یک مشروعیت ناتوان است.
مرتضی مردیها
۵ جولای ۲۰۱۳
اشتراک در:
پستها (Atom)