نمایش پستها با برچسب شاملو. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شاملو. نمایش همه پستها
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۴۰۴
«فرج» انگار از «سر کوه» آمده باشد
من با «فرج سرکوهی» برسر تفاهم نیستم. اشتراکنظر خیلی کم داریم. تندخو است. انگار از «سرِ کوه» آمده باشد.
یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۴۰۴
بتپرستی از فردوسی تا شاملو
«احمد شاملو» ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ در تهران بهدنیا آمد. دیروز صدمین زادروز او بود. برخلاف تصور و انتظار، شاملو در کمتر از یک سده، تمام شد.
فقط در ذهن عدهای که اهل «بتسازی» و گرفتار کیش شخصیت هستند، و از «شاملو» یک «ابرانسان» ساخته بودند ماندهاست.
کثیری از این متوهمان، نه چند خط شعر شاملو را خوانده بودند، و نه اگر خوانده بودند، از آن سردرآورده بودند.
بسیاری دیگر جز یک نام از او چیز دیگری نمیدانستند. نه از شخصیت فردیاش، نه از شخصیت اجتماعی و فرهنگی و نه از شخصیت و کارنامه ادبی او.
اغلب متاثر از تعریفهای اغراقآمیز و غلوها در مورد او، تصوری در ذهنشان از او به عنوان یک «ابرانسان» شکل گرفته بود.
در میان این بسیاران، هم مترجمین عالی بودند، هم شاعران عالی، هم کنشگران سیاسی و فرهنگی عالی و هم آدمهای مذهبی عالی. چرا؟ من نمیدانم.
واقعا نمیدانم چرا باید «ضیاء موحد» با آن پیشینه علمی بهخود جرأت بدهد که در یک سخنرانی رسمی بگوید: «بعد از حافظ بزرگترین شاعر زبان فارسی شاملوست».
واقعا نمیدانم چرا آدمی مثل «مفتون امینی» با آن کارنامه درخشان ادبی و سوابق تحصیلی و کارشناسی، باید همین جمله موحد را درباره شاملو تکرار کند؟
البته درک میکنم که عدهای ناخواسته گرفتار «سوگیری شناختی» درباره شاملو شده و برخی نیز در واکنش به شخصیتشکنیهای بیقاعده و دور از اخلاق عدهای امثال «یوسفعلی میرشکاک» و «هویتسازان»، و شاملوستیران، ناخوادآگاه «شاملوستا» شدهاند.
درک میکنم که عدهای جذب بازسراییهای ترجمههای شاملو از آثار شاعران انقلابی و عموما آمریکای لاتین ـ که اغلب هم با صدای گرم و خوانشهای بسیار زیبا و تاثیرگذار او منتشر میشد ـ شدهاند و این ارزش انکارناشدنی را به همه شخصیت او تعمیم دادهاند.
درک میکنم که تکبیتهایی از او ارزش بسیار بالایی در تویتکردن و استناد در مقالات آتشین اعتراضی دارد و این خودش خیلی تساعد به شنیدهشدن یک مولف میدهد.
اما با همه اینها درک نمیکنم چرا «احمد شاملو» یا «الف.بامداد» در ۱۰۰ سال گذشته اینقدر بیش از اندازه «باد» کرد و بزرگ شد.؟
شاملو ـ به نظر من ـ شاعر نیست، شاعر بزرگ و بزرگترین شاعر طلبش.
شفیعی کدکنی، منوچهر آتشی، سهراب سپهری و خیلیهای دیگر به شعر او نقدهای جدی داشتهاند.
از سویی دیگر شاملو شخصیت موجهی هم نداشت. بیپروا در اغلب حوزهها اظهارنظر میکرد. (این جمله میرشکاک درست است که شاملو راجع به صدر و ذیل آفرینش منبر میرود). ادعاهای غلوآمیز داشت.
شاملو دهقان ولخرج بود. یعنی مارکسیست اشرافی. هرچند منزل گرانقیمت محل سکونت او متعلق به «حائری طوسی» یا «آیدا سرکیسیان» باشد.
با ملیگرایی در پایینترین سطح آن هم مخالف بود. صدای شجریان را با بیادبی عرعر خر میخواند. به فردوسی بزرگ توهین میکرد و شاهنامه را شایسته خواندن نمیدانست. در سخنرانی برکلی هم گفت که در زندان از سر ناچاری دوبار آنرا خوانده.
برای اظهارنظر در مورد یک اثر سترگ و مهم، دستکم باید ۱۰ بار آنرا سر فرصت خواند، فیشبرداری کرد، مطابقه کرد، از کارشناسان امر مشاوره گرفت، نقد را بازخوانی و بازبینی کرد. ولی شاملو خود را بینیاز از این استاندارها میدانست و نقد هم نمیکرد، توهین میکرد، تخفیف و تحقیر میکرد.
کافی است سری به نظرهای اساتید بلندمرتبه موسیقی در مورد «نینوا» اثر بینظیر «حسین علیزاده» بزنید.بلااستثنا تحسین کردهاند بلااستثنا. اما شاملو با بیشرمی ـ بدون اینکه سواد هارمونی و موسیقایی داشته باشد ـ آن را مزخرف مینامید.
مخاطبین آثارش را تخفیف و تحقیر میکرد اگر برداشتی متفاوت از او از سرودن برداشت کردهباشند. (نگاه کنید به مقدمه شعر و شعور. اثر داریوش آشوری از چاپ دوم به بعد) برداشت آشوری در مورد شعر «برشته گندمزار» را بهشدت نکوهش کردهاست.
شاملو بینزاکت، بی پرنسیب، بیادب و بدزبان، و به فساد اخلاقیِ فردی متهم بود که صفتهای اشارهشده، موید این اتهامات بود. البته اعتیاد به انواع مخدر را منکر نبود. حین سخنرانی در سمینارهای رسمی سیگار روشن میکرد بدون عذرخواهی و آنهم با هیبت لاتی.
سوادش از ادب کلاسیک ایران بعد از اسلام در حد یک دیپلم ادبی هم نبود. نمونه بارزش «حافظ شاملو» است که مشتی نمونه خروار است. خیلی از کلمات را برداشت اشتباه کرده و ابیات را غلط غلوط خوانده بود.
اما چرا آدمی که سه آلبوم شعرخوانی او از خیام و حافظ و مولوی و حسب اتفاق با اقبال عمومی مواجه و بارها تجدید نشر شدهبود، یکبار «تاریخ بیهقی» را نخواند که آنهمه ادعا میکرد به آن مسلط است؟ به گمان من برای آنکه «بیهقی» را هم در حد حافظ و «کوچه اللهاکبر» میشناخت و هراس داشت دستاش در «بیهقینشناسی» هم رو شود.
بامداد نه وزن میشناخت، نه موسیقی! و از سرودن (ساختن) یک دوبیتی موزون هم ناتوان بود. «پریای ننه دریا» نه ارزش موسیقایی دارد نه «فولکلور». شاملوپرستان برای اثبات اینکه شاملو با وزن و قافیه هم کشتی گرفته و به قول میرشکاک پشت آنرا به خاک مالیده، دستِشان به همین یک مثلا ترانه بیشتر نمیرسد.
اما نگاه کنید به سهراب سپهری که مثنوی «بینظیر» تاکید میکنم «بینظیری» در ناکامی یک عشق از زبان مادران عاشق و معشوق بر مزارشان دارد. چرا اصرار دارم بینظیر؟ چون نمونهای مشابه آن در ادب فارسی ندیدهام. همه سوگوارند اما گلهای در کار نیست. بیش از ۴۰۰ بیت در نهایت استواری وزن قافیه و مطابق با استانداردهای «شمس قیس».
سپهری تا ابد زنده است. چون تمام اشعارش (غیر از این شعر کلاسیک) به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده و به چاپهای متعدد رسیده است.
اما «از بوق یک دوچرخسوار الاغ پست، شاعر زجای جست و مدادش نوکش شکست» قابل ترجمهشدن به یک زبان هم نیست. ماندگاریاش پیشکش.
من جرأت میکنم بگویم «شاملو شاعر نبود» اما نویسنده «از صبا تا نیما» که خود اهل طوس بود و عاشق فردوسی و در قرن ۱۵ به سبک «خراسانی» شعر میگفت و چه خوب هم میگفت:
«مشرق چپق طلایی خود را
برداشت به لب گذاشت روشن کرد
یا
این سگ به من انداختن و بسته چنین سنگ
شعبان نجابت نپسندد رمضان را ... الخ»
جرأت نکرد. چرا؟ چون تعارف داشت. نمیخواست «اخوانی»اش لطمه بخورد.
شاملو بیش از هر چیز میخواست شاعر باشد. پس باید هوس شاعری را با سرو «سالاد کلمات» در تیراژ بالا ارضا میکرد.
ای کاش هوس پژوهشگری و کتاب کوچه فقط داشت که بسیار بزرگ بود و بزرگ میماند.
دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۴۰۴
ده بالادست اندیشههای اجتماعی سهراب سپهری
حسن قاسمی/ از زمانی که واقعگرایی اجتماعی بهعنوان مهمترین جریان حاکم بر ذهنها، اغلب روشنفکران و اندیشمندان را به واقعبینی و تعهد در برابر مسائل و مصائب جامعه فرامیخواند، درونمایه شعر سهراب سپهری ـ بدون توجه به صمیمیت شاعرانه او ـ بهمنزله نوعی انزواطلبی، انکار، انتقاد و اتهام رویگردانی از جامعه و مردم مواجه گردید که البته او بدون توجه به این نکوهشها و جار و جنجالها بهکار خود ادامه داد و به مرور منتقدان خود را متوجه این حقیقت ساخت که باید در شیوه نقد شعر او دقت بیشتری معمول داشته، از داوریهای سطحی پرهیز نمایند و بهعبارتی«نرم و آهسته قدم بردارند» و وارد دنیای او شوند. چشمها را بشویند و جور دیگر ببینند.
به عقیده نگارنده، بسیاری از آثار سپهری نهتنها جنبه فردی و شخصی نداشته، بلکه بهطرز ماهرانهای به تبیین دیدگاههای اجتماعی و سیاسی شاعر، به زبان خاص وی پرداخته است.
یکی از زیباترین نمونهها از این منظر، شعر آب از مجموعه حجم سبز میباشد که در این مقال بهطور اجمالی به ابعاد اجتماعی و انسانی این شاهکار هنری پرداخته میشود تا شاید گوشهای از زوایای اندیشههای والای انسانی این هنرمند و عارف معاصر بر اندیشمندان دردها و آلام بشری مکشوف گردد.
براین اساس، عنوان آب در این اثر به صورت رمز یا نماد، استعاره از جوامع بشری در معنی عام و خاص آن است، که هنرمند، بیشتر جامعه پیرامون خود را مدّ نظر قرار دادهاست (آب را گل نکنیم) مفهوم کنایی «آب را گل نکردن» توضیح صریحیست به رعایت جوانب پاکیها در رفتارهای اجتماعی؛
«در فرودست انگار کفتری میخورد آب
یا که در بیشه دور
سیرهای پَر میشوید»
فرودست، جامعه پیرامون شاعر است، نقطه مقابل فرادست؛ از مختصات تمام جوامعی که فاصلهها و شکافهای طبقاتی خصیصهی ذاتی آنها شده، و روزبهروز فاصله درّهها تا قلّهها را بیشتر میکند که لزوما زلزلههایی درپی خواهد داشت.
«بیشه دور» دیگر جوامع بشریست که با جامعه شاعر فاصله دارند.
در نقد این ابیات، گویا احمد شاملو شاعر مشهور به سهراب اعتراض میکند که: «در شرایطی که آمریکا در ویتنام ناپالم میریزد و آدم میکشد، تو نگران آبخوردن یک کبوتری؟»
سپهری در مجلسی دوستانه به او پاسخ میدهد: «دوست عزیز، ریشه قضیه در همینجاست. برای مردمی که از شعرها نمیآموزند، نگران آبخوردن یک کبوتر باشند، آدمکشی در ویتنام یا هر جای دیگری امری بدیهیست».
به باور او هر انسانی باید نسبت به پیرامون خود بدون توجه به بُعد مکانی، حساس باشد و احساس نگرانی کند تا جامعه نمونه و مورد نظرش (ده بالادست) تحقق پیدا کند:
«یا که در آبادی، کوزهای پُر میگردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان
میرود پای سپیداری
تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید،
نان خشکیده فروبرده در آب
زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم،
روی زیبا دو برابر شده است».
او به خواننده از هر دیدگاهی که داشتهباشد، یادآور اهمیت موضوع میشود اگر به مسائل روحی و عاطفی اهمیت میدهی و از اندوه انسانها اندوهگین میشوی، یا اگر از وجود تبعیضهای اقتصادی، مادی و طبقاتی در جامعه رنج میبری و اگر به زیبایی اهمیت میدهی و جمالپرست و زیبانگر هستی، با هر دیدگاهی که داری باید احساس مسئولیت کنی و به پاکی محیط اجتماعی پیرامون خود بها بدهی:
«چه گوارا این آب
مردم بالادست چه صفایی دارند
چشمههاشان جوشان،
گاوهاشان شیرافشان باد»
صفای مردم ده بالادست، موجبات شعف، نشاط و شگفتی شاعر را فراهم آورده است؛ مردمی که در پندار؛ گفتار و کردارشان پاکی و صداقت موج میزند.
همه به حقوق و وظایف خویش آشنایاند و نتیجه صفا، صداقت و آگاهی آنها چشمههای جوشان و گاوهای شیرافشان و برکتهای معنوی و مادیست که شاعر تاکید میکند که متاسفانه چنین وضعی را تا به حال در جامعه خود ندیده است:
«من ندیدم دهِشان
بیگمان پای چپرهاشان جاپای خداست»
از جامعه بیصداقت، بیعدالت و بیصفا، خدا نیز بیزار است؛ زیرا راه خدا از میان خلق میگذرد نه از حاشیه و پیرامون آن. خدا نیز به جامعهای نظر و گذر میکند که عدالت و صفا خصیصه بارز آن باشد:
«ماهتاب آنجا میکند روشن پهنای کلام
بیگمان در ده بالادست،
چینهها کوتاه است».
آزادی بیان و آزادیهای اجتماعی، خصیصه ذاتی انسان است. به قول عینالقضاة همدانی: «آزادی با انسان است، همچنانکه حرارت با آتش».
بهعقیده سپهری نیز در جامعه مطلوب، آزادی بیان به منزله مهتاب پرتوافشانی میکند، و از مرزبندیهای قراردادی و کاذب، از چینهها و دیوارها و سایر موانعی که انسانها را از هم جدا کرده، و محدودیتهای سلیقه ایجاد میکنند، اثری نیست:
«مردمش میدانند که شقایق چه گلیست؟»
شقایق گل عشق و مظهر دلسوختگیست. در جامعه آگاه، انسانها از عشق به همدیگر بینصیب نمیمانند:
«بیگمان آنجا آبی، آبیست».
این مصرع شاهکلید و شاهکار این شعر است. اشارهای بسیار لطیفیست به آنچه در طول تاریخ، جامعه ما را از درون پوسانیده و توجه اغلب شاعران و هنرمندان ما را در طول تاریخ به عوارض نامطلوب خود معطوف داشتهاست.
تظاهر و دو رویی، ریا و تزویر: «توبهفرمایانی که خود توبه کمتر میکنند». و هر لحظه بهشکلی رنگ عوض میکنند. انسانهای رنگارنگ از لحاظ رفتاری و اخلاقی، دارای رنگی در خلوت و رنگی دیگر در جلوت، در خانه بهرنگی و در جامعه بهرنگی دیگر.
گویی هیچکس آنگونه که مینماید نیست. اما در «ده بالادست» آبی آبیست.
علاوه بر آن آگاهی و شعور اجتماعی به مرحلهای رسیدهاست که ساکنان ده بالادست از تمام آنچه باید آگاهاند.
حتا اگر غنچهای میشکفد که جریانیست بسیار آرام، بیصدا و جزیی، اهل ده باخبرند. این آگاهی روشنبینی، شرط اصلی سعادت اجتماعیست و تا زمانی که جامعه به این مرحله نرسید، هیچ جریان ابژکتیو، نخواهد توانست سعادت اجتماعی را تضمین نماید، و لاجرم هر جنبش و جریانی «دولت مستعجل» خواهد بود:
«چه دهی باید باشد
کوچهباغاش پر موسیقی باد
مردمان سر رود، آب را میفهمد
گل نکردندش،
ما نیز...آب را گل نکنیم».
سهشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۵
مفتون شاملو
یداله امینی متخلص به «مفتون» در آستانه ۹۰ سالگیاش [۱۳۹۵] هنوز با شعر زندگی میکند و از شعر میگوید. ۶ دهه زیستن در شعر، از غزل و چهارپاره و قصیده و رباعی گرفته، تا شعر نیمایی و سپید و شعرهای ترکی، حاصلاش بیش از ۱۷ مجموعه شعر است که اولیاش برمیگردد به سال ۱۳۳۶ «دریاچه»، مجموعهشعری که از ظهور شاعری قدرتمند در قالب کلاسیک خبر میداد.
اما پس از ملاقات با «نیما» بود که مسیر شعری او سمتوسوی دیگری گرفت و مجموعهشعر «کولاک» حاصل همان ملاقات است؛ شعرهایی در قالب نو که چهره دیگری از مفتون امینی بهعنوان شاعری نیمایی نشان داد که توانست با انتشار مجموعه شعر «انارستان» در سال ۱۳۴۶ موقعیت خود را بهعنوان شاعری نوگرا تثبیت کند.
مفتون امینی متولد ۲۱ خرداد ۱۳۰۵ در شهرستان شاهیندژ آذربایجان است؛ همین تبار آذربایجانی او، موجبشده تا بهموازات شعر فارسی، شعرهای ترکی نیز بسراید که حاصلش در پیش و پس از انقلاب مجموعهشعرهایی چون «عاشیقلی کروان» و «شب هزار دو» است.
آنچه میخوانید گفتوگوی سمیه مهرگان و حامد داراب با مفتون امینی درباره ۶ دهه حضور او در شعر معاصر است.
چه شد که به سمت شعر کشیده شدید و درنهایت به چاپ نخستین کتابتان در سال ۱۳۳۶ رسیدید؟
سال ۱۳۲۸ در دادگستری تبریز استخدام شدم و بهتدریج ترفیع گرفتم تا سال ۱۳۳۵ که رئیس یکی از شعبههای دادگاه بخش شدم. پدرم در روستایی اطراف شاهیندژ باغدار و آسیابدار بود. ملاک بزرگی بهشمار نمیرفت. درواقع پیشکار یک خان بزرگتر از خود بود. خانی با ثروت و زمین و ضیاع بسیار که حداقل ۱۳۰ پارچه آبادی را در اختیار داشت.
پدرم در حکم یکی از ۸ یا ۹ وزیر و کارپرداز این خان خدمت میکرد. از طرفی او بسیار علاقه داشت که پسرش یعنی من، روزی نویسنده و کاتب مشهوری بشوم. فراوان به این موضوع اشاره میکرد. اتفاقا جالب است بگویم که اکنون در زادگاهم یک بولوار به اسم من نامگذاری شده و در مقابل از فرزندان آن خان یعنی خاندان افشار شهرتی باقی نماندهاست. البته من اهمیتی نمیدهم، اما پدرم مثل همه والدین آرزویی داشت و با آن آرزو زندگی میکرد. بر اساس همین امید و اشتیاق پدروار، من سُر خوردم به سوی ادبیات.
استعداد و ذوقش را هم در خودم یافتم. هرچند به جبر و هندسه نیز گرایش داشتم و نمراتم خوب بود. منتها اجازه مهاجرت به شهر جهت دبستانرفتن را به من ندادند.
بنابراین در مکتب شخصی بهنام میرزا عبدالعلیبیگ انصاری شرکت کردم. درسهایمان با بوستان و گلستان آغاز شد. من سوادم از دیگران بالاتر بود و هرچه میگفتند میدانستم. عاقبت مرا سر مقطع سوم نشاندند.
در کلاس سوم جمع و تفریق یاد میدادند و چون پایه حسابم ضعیف بود سردرنمیآوردم. لاجرم کشش بیشتری به ادبیات پیدا کردم. مجلات قبل از شهریور ۱۳۲۰ را هم میخواندم. نظیر «مهرگان» و «راهنمای زندگی» (متعلق به حسینقلی مستعان و همسرش ماهطلعت پسیان). هر دو سیاه و سفید بودند و مطالب خوبی ترجمه میکردند.
«نامه شهربانی» و «ایران امروز» متعلق به آقای حجازی نیز منتشر میشد.
من دو شعر در سالهای ۱۳۱۹و ۱۳۲۰ با مضمون اخلاقی برای «راهنمای زندگی» فرستادم که هر دو هم چاپ شدند.
شهریور ۱۳۲۰ که رسید اصلا دنیا عوض شد. چیزهایی آمد که ابدا تا آن روز فکرش را نمیکردیم. زبانهای خارجی اشاعه یافت. قبلا فقط تا حدودی فرانسه رواج داشت. ولی یکباره انگلیسی رونق پیدا کرد.
من هم برای دیپلم هر دو این زبانها را آموخته بودم. بعد با شطرنج آشنا شدیم. پیشتر آن را ملعبهای متعلق به روسها میدانستند! ولی وقتی توانستیم بازی کنیم، پیشرفت خوبی کردم و مقامهایی آوردم و حتی کتاب آموزشیاش را نوشتم که بخشی از آن در نشریه «سوگند» آن زمان به چاپ رسید.
آلمانی و روسی هم در همان سالها فراگرفتم. استعداد زبان داشتم. حتی سراغ اسپرانتو هم رفتم. آنقدر برایم خوشایند بود که تصمیم گرفتم ادامه خدمتم را خارج از کشور دنبال کنم. تحقیقاتی کردم و متوجه شدم که باید در رشته حقوق سیاسی تحصیل نمایم.
چه شد که از ادبیات به سمت حقوق سیاسی کشیده شدید؟
من متولد ۱۳۰۵ هستم. شناسنامهام را هم بزرگتر گرفتند که از خدمت نظام معاف شوم. کمی که رشد کردم، وارد تبریز شدم. کلاس شش ادبی را در سال تحصیلی ۲۵-۱۳۲۴ گذراندم. دبیرهای برجستهای داشتیم. از جمله کتابهایی هم که میخواندیم «ساحل» اثر یکی از شاعران ممتاز استانبولی بود و دیگری کتاب ادبیات از رضازاده شفق.
با سپریکردن کلاس ششم جوازم (همان دیپلم) را دریافت کردم که بهزبان ترکی بود. خبر رسید از تهران که این جوازها برای آنها قابل قبول نیست و نمیتوانیم در دانشگاه تحصیل نماییم. من و ۱۵ نفر دیگر از همکلاسیها از طریق مدیر روزنامه «آذربایجان» که رفیق جعفر پیشهوری بود وقت ملاقات گرفتیم.
در طبقه دوم مهمانخانه معروف «جهاننما» دیدار کردیم. من در یک متری پیشهوری رئیس حکومت خودمختار آذربایجان نشستم. لباس مشکی در بر کرده و اسلحه نیز بسته بود. پرسید چهکار میخواهید بکنید؟ گفتیم علاقه به تحصیل در دانشسرای حقوق داریم. او تعریف کرد که خودش چندوقتی حقوق خوانده و سپس به کار در روزنامهها پرداخته که مانعش شدهاند و پس از آن به وکالت پرداخته، ولی در آنجا نیز مشکل ایجاد نمودهاند.
درحالیکه صلاحیت این پسزدنها را نداشتهاند. حرفهای دیگری هم زد و از جمله به موضوع تلگرافهای مردم از میاندوآب و جاهای دیگر راجع به تلفشدن دامهایشان اشاره کرد و گفت که احتیاج به طبیب داریم.
توضیح دادیم که مقدمات پزشکی را طی نکردهایم و بر موضع خودمان اصرار ورزیدیم. خلاصه اجازه پیدا کردیم به تهران برویم. در اواخر شهریور ۱۳۲۵ برای اولینبار حرکت کردیم بهطرف تهران. حوالی قزوین ماشین را متوقف کردند و یکی از آن سرپاسبانهای قدیمی با سبیل از بناگوش دررفته و دندان طلا بالا آمد و از راننده پرسید: «اینها کیستند؟» راننده توضیح داد که از تبریز میخواهند به تهران بروند. سرپاسبان که هیکل واقعا درشتی داشت فریاد زد: «بیجا میکنند میخواهند به تهران بروند.» کسی را واسطه کردیم برود بگوید که ما پی تحصیل میرویم و کاری با مسائل سیاسی نداریم.
او رفت صحبت کرد و برگشت و گفت: «میدانم جیبهایتان زیاد پُر نیست، ولی هر کس مقداری بدهد تا جمع کنیم و به اینها بدهیم!» ۸ تومان و ۵ قران جمع کردیم که پول کمی نبود. مبلغ که پرداخت شد سرپاسبان برگشت و پرسید: «شما برای چه میروید تهران؟» گفتیم: «تحصیل.» گفت: «بچهها بروید درس بخوانیدها، تنبلی نکنید!»
آن دوران هم شعر میسرودید؟
بله. سه ماه تابستان را بهمنظور کار به دهکدهمان میرفتم. آن زمان دفترهای بنفشی با جلد کلهقندی عرضه میشد که ۱۶ برگ داشت. سه جلد از این دفاتر تهیه کرده و با خودم میبردم و با اسم شهرها و ماکیان و ستارگان بر وزن شاهنامه پُرمیکردم. یکبار در دبیرستان فردوسی نشسته بودیم و آقای حسینقلی نیساری هم باباطاهر را درس میداد. در باز شد و برپا دادند و آقای بیریا با آجودانش وارد شد. او وزیر فرهنگ حکومت آذربایجان بود و بعدها به شوروی رفت و بدشانسیهای بزرگی هم آورد و بلاهایی به سرش آمد. معلم اعتنا نکرد و به تدریساش ادامه داد. وزیر از آنسو گفت: «جناب نیساری به زبان مادری بچهها را آموزش دهید.» او پاسخ داد: «این درس ادبیات فارسی است. نمیتوانم که به ترکی بگویمش!» وزیر از این جواب خیلی بدش آمد و برگشت به افسرش چیزی گفت و خارج شد.
عصر با همشاگردیها جمع شدیم و تصمیم گرفتیم به مقابل منزل دبیرمان آقای نیساری برویم مبادا که دستگیرش کنند. موقعی که رسیدیم متوجه شدیم بحث زندان منتفی است ولی او را به تهران تبعید کردهاند.
توجه داشته باشید این وقایع در زمان چیرگی فرقه دموکرات بهرهبری سیدجعفر پیشهوری بر تبریز و اعلام جمهوری خودمختار آذربایجان اتفاق میافتاد.
حکومتی که مسکو با هدف تضعیف ایران در این خطه بنیاد نهاده بود و بعدها با بدهبستانهای سیاسی متلاشی شد و سرانش کشته یا متواری گشتند. جالب اینجاست که در تمام دوره یکساله جمهوری خودمختار آذربایجان بهدستور و تاکید دولت شوروی هیچ مطلب تبلیغاتیای در باب سوسیالسیم منتشر نمیشد.
روزنامه «ارتش سرخ» نیز کلمهای درباره کمونیسم نمینوشت. این خیلی عجیب است و عجیبتر اینکه تاکنون در کتابهای تحلیلی و تاریخی اشارهای به این مورد نشده است.
خاطرهای هم از آن دوران دارید؟
خاطرهای به یاد دارم که آقای خلیلآذر از انقلابیهای تهران وابسته به حزب زحمتکشان آمد. سخنرانی کرد و با تودهایها مشاجرهاش شد. بر اثر این جنجال تیر انداختند و به اشتباه دو کارگر کشته شدند.
مدیر روزنامه «فریاد» از من خواست در رثای اینان شعری بگویم. و سرودم: «کارگرا خون تو را ریختند/ خون تو با خاک درآمیختند/ خون تو بر خاک ریزد چه باک/ زود برآید ثمر خون پاک/ سرخ بود و سرخ نمایان شود/ پرچم آزادی ایران شود.»
فردایش مطابق معمول برای پیادهروی بهسوی باغ گلستان بیرون آمدم. کمی که گذشت متوجه شدم شخص مرموزی با پالتو سیاه و کلاه شاپو تعقیبم میکند. کمی بعد راجع به آن شعر هشدار دادند و تهدید کردند که دیگر چنین اشعاری نسرایم.
تمایلات چپ داشتید؟
اکثر قریب بهاتفاق شاعران در برههای از زندگی تمایلات چپ پیدا میکنند. من نیز از این قافله مستثنی نبودم. هرچه جوانتر باشید اینگونه تمایلات بیشتر است و با گذر زمانه افکار عاقلانهتری غلبه مییابد. نمونه کاملش در آقای شمس لنگرودی هویداست که در سن خود دنیادیده کامل است و همین فرد روزی گفت: «میخواستیم دنیا را عوض کنیم، دنیا ما را عوض کرد!»
گویا در آن دوران نگاه ضدآذری در سطح حکومت مرکزی حکمفرمایی داشته است.
بیشتر به سبب استانداران عهد رضاشاه بود. آنها با تحقیر آذریها شعله این آتش را بلند میکردند.
شما در دانشگاه روند ادبی خود را ادامه دادید؟
خیر! آنجا درگیر کار سیاسی بودم که تا سال ۱۳۲۷ طول کشید. درس هم نمیخواندم. مدتی نیز با تغییر الفبا مشغول بودم.
کی به شعر بازگشتید؟
از حدود ۱۳۳۰ به رضائیه (ارومیه فعلی) منتقل شدهبودم، دادیار بودم و آنجا بسیار تحتتاثیر دریاچه قرار گرفتم و شعری در قالب چهارپاره سرودم. آن زمان به چهارپاره شعر نیمایی اطلاق میکردند.
رئیس دادگستری ارومیه که بسیار علاقهمند ادبیات بود، دستور تکثیر شعرم در روزنامه را داد و برادرش نیز که استاد دانشگاه بود نقد و معرفیای نوشت و اشاره کرد که این شعر اثری برجسته است.
خلاصه کارم مورد توجه قرارگرفت. در رضائیه دوستی بهنام اسحاق اشتری داشتم که آدم کلهشقی بود و بهخاطر تمردهایش به تهران منتقل و در اختیار کارگزینی گذاشته شدهبود. آن دوران مصدق هنوز نیامده بود، ولی مقدمات آمدنش فراهم شده بود. هنگام انتخابات که رسید در بلوچستان گفتند خودمان میخواهیم بر فرایند رایگیری نظارت کنیم.
از طرفی این رفیق من که هم با شهامت بود و هم درستکار، از نظر کاری مشکل داشت و مدام پادرهوا نگاه داشته میشد. یکباره اعلام کردند جهت رایگیری نماینده از دادگستری میخواهیم با فوقالعاده روزانه ۵۰ تومان که دستمزد واقعا خوبی بود.
اسحاق برای فرار از آن وضعیت بلاتکلیفی فورا عازم منطقه شد. متاسفانه آنجا شورشی اتفاق افتاد و اسحاق و فرماندار را در گونی کرده و آنقدر زدند که ساقهایشان خُرد و هلاک شد.
این جریان چنان روی من تاثیر گذاشت که خواهینخواهی رفتم سمت سرودن شعر. مرگ فجیع یک دوست بالاترین انگیزه پناهبردن به شعر بود. سال ۱۳۳۱ بود.
در تهران و زمان دانشگاهرفتن با نیما یا شعرش آشنا بودید؟
خیر! در دوران دانشگاه از هر جهت محدودیت داشتیم، هم مالی و هم معاشرتی. فقط عصرها به لالهزار میرفتیم و اطراف آن و ویترین مغازهها را سیاحت میکردیم؛ کراوات آرون، پیراهن آرون و ...
از دوران حکومت ملی مصدق بگویید.
من در زمان کودتا در خوی بودم. استاندار آذربایجان فردی بود بهنام گلشاییان. دوست آقای استاندار میخواست برای وکالت مجلس کاندیدا بشود اما رقبا ایراد گرفته بودند که در تاریخ مقرر از کار قبلی استعفا نداده است. او هم شکایت کرد و از سوی دادگستری تبریز من مامور رسیدگی به پرونده شدم. روزی که جهت تحقیقات رفتم، مقداری با این فرد گفتوگو کردم و از حرفهای او خوشم آمد.
لذا گزارشی تنظیم کرده و حق را به او دادم. این جریان با کشوقوسهایی به ۳ ماه منتظر خدمتشدنم انجامید. بهار سال ۱۳۳۶ به تهران عزیمت کردم و یکراست نزد فریدون مشیری رفته و گفتم ۳ ماه در این شهر هستم. او مرد بسیار باصفا و مهربانی بود.
چه تغییر و تحولاتی در آن منطقه اتفاق افتاد؟
هیچ. اصلا انگار چنین واقعهای رخ نداده است.
خود شما شعری نسرودید؟
من پیشترها از فرقه دموکرات آذربایجان گسسته بودم و دیگر علاقهای به این مباحث نداشتم. در کل بیخبر بودم. قرهباغی فرمانده تیپ خوی پیشم آمد و اطلاع داد که تهران شلوغ شدهاست و توصیه کرد نان و مقداری مواد غذایی تهیه کنیم.
پیادهنظام شعر نو متعلق به کدام دوره بود؟
۱۳۳۳ و ۱۳۳۴. ما ۶ نفر عصرها دوبهدو پیادهروی را از خیابان قوامالسلطنه شروع میکردیم و تا نبش لالهزار و یک قنادی قدیمی میرفتیم. دو نفر اول نصرت رحمانی و محمد زُهَری و دوتای وسطی اسماعیل شاهرودی و منوچهر شیبانی و دو نفر آخر من و فرخ تمیمی بودیم. ما ۶ نفر این مسیر را قدم میزدیم.
این جمع در شعر زمانهاش چقدر تاثیر داشت؟
ما برای گفتوگو نزد مدیران مجلات میرفتیم، با آنها دوست بودیم و هر شعری که میدادیم چاپ میکردند. پاتوقمان کافه سیروس بود. البته زیاد خرج نمیکردیم.
در سال ۱۳۳۶ چه کسی برای چاپ کتاب تشویقتان کرد؟
فریدون مشیری. برای این کتاب کاغذ لوکس سوئدی از بازار تهیه شد که رنگ آبی داشت و انتشارات صفیعلیشاه آن را چاپ کرد. هزار جلد درآوردیم که ۸۰۰ تومان آب خورد و هزینهاش را خودم دادم.
مقداری از کتابها را به تبریز هم بردیم که کم فروش میرفت، چون آنجا شعر نو را چندان قبول نمیکردند. مدتی بعد هم کتاب را جمعآوری کردند.
کسی یادداشتی درباره این کتاب در جراید ننوشت؟
چرا، یک نویسنده تودهای نقدی منتشر کرد.
دیگران چطور؟ مثلا رفقای آن جمع شش نفره؟
از آنها بهتدریج فاصله پیدا کرده بودم. چون هر کدام صبغه متفاوتی در پیش گرفته بودیم؛ نصرت آن آخرها خیلی شلوغبازی درمیآورد.
شما جایی گفتهاید افسردگی نصرت رحمانی ریشه در مسائل اجتماعی داشت نه عاشقانه. شما چقدر به اجتماعیبودن شعر اعتقاد دارید؟ آیا شعر یک امر اجتماعی - سیاسی است یا صرفا پدیدهای ادبی؟
آن زمان مفهوم اجتماعی را هر کسی بنا بر دیدگاه خودش تفسیر میکرد. سردسته ما محمد زهری بود که مرد نجیبی بود و نگرش عمیقی داشت. بهاش لقب شاهمحمد داده بودیم.
شما غزلهای اجتماعی میسرودید؟
من از جایی بهبعد به این نتیجه رسیدم که شعر سپید اشباعشده است. درواقع از این وادی پسزده شدم و به غزل روی آوردم.
فکر میکنید پس از شاملو بود که شعر سپید به اشباع رسید؟
در کل شعرهای سپید همه شبیه هم شد. امروزه نیز فقط میتوانم به شمس لنگرودی اشاره کنم که شعر سپیدش متفاوت است. بقیه از روی دست هم مینویسند. انگار یک کتاب هشت دفعه با اسمهای متفاوت چاپ شده است.
شما جایی گفتهاید که از کسی شنیدهاید پرونده نوبل شاملو هنوز باز است. چه کسی این موضوع را به شما گفت؟
آقایی به اسم پروفسور آرنلی که کلیمی بود و چهرهای شبیه سارتر داشت.
این ماجرا مربوط به چه سالی است؟
کتاب «سپیدخوانی روز» را تازه درآورده بودم، بهار ۱۹۷۸. میخواستم نزد دخترم در سوئد بروم. حضورم در سوئد مصادف شد با اعطای جایزه ادگارمن که هر کس ببرد احتمال نوبلگرفتنش خیلی زیاد میشود. جایزه در دهکدهای برگزار میشد که آدرس گرفتم و رفتم. شاملو نبود. ولی تعدادی شاعر جوانسال حضور داشتند و برای شاملو شعر گفته بودند. او معروف بود و خیلی خوب میشناختندش.
پروفسور آرنلی را کجا دیدید؟
نزدیک آن دهکده سدی ساخته بودند و هرچند بنا بود در روز آب که جشن ملی است افتتاح شود ولی به افتخار شاملو در حاشیه همان مراسم اعطای جایزه، آبگیری سد را آغاز نمودند. فردا صبح هنگام عزیمت پروفسور را دیدم. عضو هیئت ژوری بود و توضیح داد که پروندهای برای شاملو مفتوح است و غیر از او روی دو نویسنده دیگر ایرانی نیز کار میکنند. البته از افشای اسامی آنها خودداری کرد. دخترم شیوا احتمال میداد که آن دو نفر رضا براهنی و یداله رویایی باشند؛ هرچند هیئت داوران خیلی جدی بر پرونده آنان تمرکز نکردهاند.
ما پرسیدیم چرا نویسندگان ایرانی در جوایز جهانی موفق نیستند؟ او چند علت را بیان کرد. اول اینکه شعر ما را قابل ترجمه و کوچدادن به زبانهای دیگر نمیدانست. دوم اینکه مترجم آثار شاملو باید شاعری در سطح او باشد تا بتواند صور شعری وی را انتقال دهد. مثل فیتزجرالد که خیام را به انگلیسی برگرداند. سومین و مهمترین عامل بهزعم او عدم همکاری خود ایرانیها بود. اسمی از حسادت نبرد ولی منظورش چیزی در همین مایهها بود. میگفت مطالب بدی راجع به شاملو بهدست ما میرسد که حتی میگویند غلط دارد. بههرحال گفت که پرونده شاملو باز است و شاید اگر او زنده میماند احتمال نوبلگرفتنش میرفت.
شما شاملو را کی دیدید؟
از سوئد که برگشتم به دیدنش رفتم. منوچهر آتشی را هم بردیم که خودش از ما خواست ببریمش چون ۲۰ سال او را ندیده بود.
آنچه را در سوئد شنیده بودید به او گفتید؟
بله. بسیار هم خوشحال شد. بگذریم از اینکه آن موارد حسادت و کینهتوزی را پوشیده نگه داشتم.
نظر خود شما در باب شاملو چیست؟
پس از حافظ بهترین شاعر ادبیات فارسی است. البته تقسیمبندی خاصی در اینباره دارم؛ یعنی ما سهجور شاعر درجه یک داریم: بزرگ، مهم، و خوب. شاعر مهم نیماست. بهدلیل مدیریت تحول در شعر و...
برخی معتقدند که نیما شعر نویی نیاورد، بلکه بوطیقای شعر را تغییر داد؛ یعنی به هنرمندان نشان داد که شعر، نوشتن از گل و بلبل نیست، نوشتن از مردم است.
نیما خودش گفته: «گذشتگان کلیات را در نظر میگرفتند، من به جزئیات پرداختم.»
دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «با چراغ آیینه» نظریهای را مطرح کرده و گفته که شعر معاصر ایران بر اساس ترجمه اشعار غربی شکل گرفته است.
ابدا شباهتی ندارند. ممکن نیست شعری هم شباهت به ادبیات قرن چهارم و پنجم و هم ترجمه آثار اروپایی داشته باشد.
شاید چون نیما آثار فرانسویها را میخوانده اینطور گفته است؟
نیما از آثار فرانسویها تاثیر گرفته، لیکن کلیت شعر نو تحت اثر ترجمه شعر اروپایی نبوده است. شاملو مثلا از لورکا و بیشتر الوار میخوانده و الهاماتی میگرفته، خب یک شاعر آمریکایی نیز از اینها الهام گرفته است. دلیل نمیشود که کل شعر آن حوزه را تحتتاثیر لورکا و الوار بدانیم.
در کارنامه شعری شما آثاری در قالبهای مختلف از غزل و قصیده گرفته تا چهارپاره و سپید و نیمایی دیده میشود. این پراکندگی در شناختهشدن شما بهعنوان شاعر برجسته یک قالب خللی ایجاد نکرده است؟
در گونههای مختلف تجربیاتی داشتهام، ولی همیشه یک گونه و ژانر که در وجودم قوت گرفته بوده دیگران را پس زده است. در نتیجه زحمتی برایم نبوده و بهراحتی با این قضیه کنار میآمدهام.
خود را بیشتر در کدام قالب میبیند؟
آنچه که الان بیشتر به آن علاقه دارم شعر سپید است. منتها سایر اقسام را نیز باید نگه دارم. چون نیما معتقد بود برای افزونشدن امکاناتمان در قافیه و وزن دست برده است. در ادامه تئوری او اعتقاد من این است که با در اختیاربودن امکانات شعر کلاسیک چرا آن را برهم بزنیم و نابود نماییم؟! مانند اینکه با اختراع ماشین اسبها را بکشیم! با کشف یک قاعده جدید، لازم است از قاعده قدیم نیز سواری بگیریم.
معتقدید حسین منزوی و سیمین بهبهانی برای غزل چنین کاری کردند؟ یعنی واژههای مدرن را وارد شعر کلاسیک کردند؟
عشق محور شعر فارسی است. سیمین، سایه، محمدعلی بهمنی و منزوی وزنهای جدیدی وارد غزل کردند. سایه راه حافظ را رفته است. مقلد ظاهر او بوده است.
شما علاقه خاصی به شهریار و حافظ داشتهاید. آیا از آنان متاثر بودهاید؟
شهریار را صددرصد قبول ندارم. با ذهنیت او مقداری مشکل دارم. خودش البته شاعرترین شاعران است.
اقوالی وجود دارد مبنی بر اینکه گفتهاید شعر «علی ای همای رحمت...» نسخه قدیمیتری دارد.
بله، شهریار اثر بهتری در این موضوع سروده است. توارد از دید ذهنی هیچ مشکلی ندارد، فقط باید شعر بهتر باشد.
راجع به شمس لنگرودی چه دیدگاهی دارید؟
اشعار او را بسیار میپسندم. آثار کوتاهی دارد که نظیر آنها در هیچ کجای دنیا سروده نشده است.
با جریان سادهنویسی در شعر موافقید؟
بله. سادهنویسی را قبول دارم.
به غنای ادبیات فارسی صدمه وارد نمیکند؟
چرا. نباید زیاد در آن مغروق شویم.
شما در رباعیات جدیدتان گرایش به سادهنویسی دارید.
بله. برایم نو است.
طبیعتگرایی در اشعار شما از موتیفهای برجسته است که با تمی عاشقانه در بیشتر موارد همراه میشود...
کاملا صحیح است. من تا یازده سالگی در دهکده و روستا بالیدهام. اعتقادم بر این است که هر شاعر ایرانی چنانچه زندگی در دهکده را تجربه نکرده باشد، شاعر خوبی در عهد حاضر نخواهد بود. شاملو البته استثناست بهواقع. اگر نادرپور صبغه و پیشینه روستایی داشت شاعری بهتر از شاملو از آب درمیآمد. یا توللی و سپانلو و آتشی. اینها شاعران شهری هستند. طبع قویای دارند.
در گذار شعر در این دهههای اخیر و شعر نیمایی و حجم و سپید و تجربههای علی باباچاهی و رضا براهنی در شعر متفاوت و پسانیمایی و... شما با کدامیک احساس نزدیکی بیشتری میکردید؟
من هیچکاره بودم! شعرها وجودم را به اینسو و آنسو میکشیدند.
علاقه داشتید به سوی شعر زبان بروید؟ همان کاری که رضا براهنی کرده است؟
این انحراف بزرگی در شعر بوده است. براهنی انحراف ایجاد کرد و من در مقدمه کتابی به او اعتراض کردم. او به گردن همه حتی شاملو حق دارد. اما وقتی وارد دانشکده انگلیسی استانبول شد چیزهایی از اروپاییها یاد گرفت که اتفاقا خوب هم بود و آمد آنها را نیز عرضه کرد. بعدتر وارد عرصههای دیگری شد و ناسزاها و لجبازیها و...
شما شعر ترکی نیز سرودهاید؟
اجازه انتشار گزیدههای ترکیام را گرفتهام و به ناشر دادهام. در این مدت چند ساله، بیش از ۶۰ صفحه شعر آذری سرودهام.
متاثر از شاعران ترک مثل ناظم حکمت و... هم بودهاید؟
خیر. لیکن آنها شعرهای بهتری سرودهاند. قبلا شاعران ممتازتری داشتند، مدتی است تضادهایشان حل شده. این مسئله رفع تضاد بسیار مهم است. شعر را عقب میاندازد.
شما تا امروز ۱۷ مجموعه شعر منتشر کردهاید. در این گذار بیش از نیم قرن از شعر شما، کارنامه خود را چگونه ارزیابی میکنید؟ جایگاه مفتون امینی را در شعر معاصر ایران کجا میدانید؟
اکثر شاعران ما غیر از اخوان، شاملو، فروغ و نیما تکالگویه بودهاند. من تلاش کردهام تکالگو نباشم. از سوی دیگر معتقدم کسی که پشتوانه مبتنی بر شعر کلاسیک ایران نداشته باشد، نمیتواند موفق شود. آثارش پس از مدتی همه شبیه هم میشود و گیر میکند در آن. سپهری یک تعداد آثار کلاسیک دارد که کمتر کسی از آن باخبر است.
از سالهای دهه ۳۰ تا وقوع انقلاب، با چه شاعرانی ارتباط داشتید؟
در تبریز با کسی ارتباط نداشتم. کسانی که به دیدن شهریار میآمدند چند روزی مهمان من بودند؛ آل احمد، سایه، فروغ، رویایی و چند تن دیگر. با خیلیها نیز ارتباط داشتم. غیر از سپهری. سپهری آن زمان هم محبوبیت چندانی نداشت و حتی «حجم سبز» را که کتاب خوبی هم هست کم خریدند. در کل شاعر بزرگی نیست. شاعر بزرگ باید به چهار گوشه دل انسان چنگ بزند.
پیگیر شعر امروز هستید؟ پس از دهه ۷۰ شعر ایران تحول زیادی پیدا کرد؟
شعر دهه ۷۰ بیشتر هیاهو بود. اشخاص بااستعدادی نظیر بهزاد زرینپور، مسعود احمدی و مهرداد فلاح بودند که در این هوچیگریها گم شدند.
نگاهتان به شعرهای سیدعلی صالحی، علی باباچاهی، یداله رویایی، احمدرضا احمدی و اسماعیل خویی که هنوز در شعر فعال هستند چیست؟
اینها هر یک حسنهای بزرگی دارند ولی بر اساس این حسن نمیتوان برایشان تقدم قائل شد. مثلا پرکاری ایرانیپسند سیدعلی صالحی یک امتیاز است که این حسن جلوی قضاوت دقیق را میگیرد.
دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۵۱
آزادی
به ایران درودی:
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزهی برگها
آهوان برآوردند؛
یا در خطوطِ کوهپایهیی
رمهیی
که شباناش در کجوکوجِ ابر و ستیغِ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگلِ پُرنگارِ مهآلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ میکشد.
تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
تقوای ما نیست.
□
سکوتِ آب
میتواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
میتواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!
عصرِ مرا
در منحنی تازیانه به نیشخطِ رنج؛
همسایهی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیدهاند و فروخته.
□
تمامیِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که بهکار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!
احمد شاملو. ابراهیم در آتش.۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱
اشتراک در:
پستها (Atom)