«فرج» انگار از «سر کوه» آمده باشد
من با «فرج سرکوهی» برسر تفاهم نیستم. اشتراکنظر خیلی کم داریم. تندخو است. انگار از «سرِ کوه» آمده باشد.
خیلی دستودلبازانه عبارات را در بیاناتاش ـ بدون توجه به بار منفی آن ـ خرج میکند، راحت میگوید: «مزخرف»، «چرتوپرت»، «چرند».
ادبیات و شعر و داستانِ اصیل، از نگاه سرکوهی ادبیات انقلابی است. عموما ادبیات سوسیالیستی اروپای شرقی و آمریکای لاتین.
او هم مثل مرشدش «احمد شاملو» اعتقاد زیادی به «احساس» و «تخیل» در شعر ندارد. سپهری و فروغ از دیدگاه اینها شاعر نیستند. چون سپهری وقتی آمریکا یا بهقول چپها «امپریالیسم» در «ویتنام» ناپالم میریخت، نگران آبخوردن یک قُمری در دوردست بود.
فروغ هم به نظر اینها؛ شعرش از جنس شعر سپهری بود. آرمان انقلابی نداشت، آرمان انسانی داشت. شعر خوب از نظر اینها شعری است که هیجان در انسان بهپا کند، نه هیجان عاطفی و اروتیک، هیجان انقلابی. درخت، خنجر، دشنه و «خون» بیشتر استخدام میکنند تا آن بگویند، که «بهکار آید».
از نظر سرکوهی «حافظ» و «مولوی» و در سالهای اخیر، «حسین منزوی» شاعران «سانتیمانتال»اند. شعر باید پر باشد از خون و کفن و سوگ و ستیزهجویی. درخت را هم برای شکوفه نمیخواهند برای دار میخواهند. بهتعبیر جادوانیاد حسین منزوی: «نسیم نیست، نه! بیم است بیم «دار» شدن/ که لرزه فکنده چنین بر تن سپیداران».
علی شریعتی، هم از همین دیدگاه هم با «فرم» بیگانه بود، هم «ریفرم». او «دیفرم» یا «دفرمه» را میپسندید. میگفت: آفرین شاملو! حالا چه وقت شعرهای عاشقانه حافظ است. (نقل به مضمون تنفر مانع میشود سراغ متن برم رسما تایید میکنم سوءگیری دارم)
شریعتی نمیدانست که شاملو اگر شعر خودش را با «صدای گرم» و ششدانگ خودش بخواند، استقبال کمی خواهد داشت. بنابراین تمرکزش در خوانشهای شنیداری، بیشتر روی «حافط» و «مولوی» و «خیام» بود. همانها که شریعتی میگفت: حالا چه موقع آنها. آنها حالا بهکار نمیآیند.
یا شعر شکوهمند «لنگستن هیوز» را بسیار ماهرانه بازسرایی میکرد و میخواند.
این سوءگیری شناختی بر نظریههای ادبی «سرکوهی» مسلط است. غالب است. ذهنِ شکلگرفته و آگاهی پیشینی او، اجازه نمیدهد که مثلا «قیصر امینپور» بخواند. از نظر او وقت ارزشمندتر از آن است که صرف خواندن قیصر امینپور و سلمان هراتی و علیرضا قزوه و امثالذالک شود.
دوستاناش هم بهخاطر خوی «تند» ایشان، جرأت نمیکنند برایش بگویند که مرحوم سلمان هراتی که برای خمینی سروده: «پیش از تو آب معنی دریاشدن نداشت»، برای سلیمانخاطر هم سروده، و اتفاقا وقتی از دنیا رفت، رسانه ملی خبر درگذشتاش را در کنار نمایش خوانش همین شعر که با این جمله آغاز میشد: «برای سلیمان خاطر» منتشر کرد.
از نظر من سلیمانخاطر، پاتریس لومومبا، خالد اسلامبولی، چهگوارا، کاسترو و امثالذالک «تروریست»اند، آنها و همه انقلابیها.
البته من بیسیار بیشتر از سقف معمول و نرمال زمانه و زمینه «سانتیمال» هستم. «آرمانشهر» را تصور نمیکنم، در آن زندگی میکنم.
برای همین است که وقتی روی یک استیج، کسی وسط سخن دیگران، بدون اجازه میکروفن باز میکند، بلافاصله در اعتراض استیج را ترک میکنم.
کسی که این اندازه «صبر» ندارد که سخن مخالف خود را «کامل» بشنود، یادداشت کند و بعد در نوبت خود پاسخ بگوید، بهاحتمال بالا «گوشی» هم برای شنیدن پاسخ نخواهدداشت. همیشه در تدارک پاسخ است. ایدئولوژی پر است از «پاسخ»ها برخلاف تفکر که از «پرسش» آغاز میشود.
این بیتوجهی به قواعد ابتدایی «گفتوگو» را دستکم در نیمقرن اخیر «شاملو» بنیان گذاشت.
من از محتوای سخنرانی شاملو در «دانشگاه برکلی» هیچ سردر نمیآورم و نظری ندارم. اما برای من لحن، ادبیات، اتیکت و پرنسیب شخصی، محل توجه و تأمل بود.
مثل سیگار روشنکردن با تریپ لاتی، آنهم در یک سخنرانی رسمی در یک محفل آکادمیک. رفتار با تحقیر و البته همراه با تشویق مخاطبی که به قول آقای سرکوهی «خر پالانشده» برای بهقول شریعتی «استحمارند». نگاه از بالا و دانای کلدانستن خود.
سرکوهی نه جمهوریخواه است، نه علاقهمند به «اشتراک» نه «جامعه بیطبقه». سرکوهی مثل شاملو «خودخواه» است.
«تمام حق» را نزد خود میداند. به همینخاطر میز گفتوگو را با «منبر» اشتباه میگیرد.
در رومهایی که سرکوهی حضور طولانی دارد، چیزی دستگیرتان نمیشود. اگر میخواهید از دانش فراوان او بهره بگیرید، بروید کتابها یا مقالاتی که از سر صبر، با تأمل، و بدون غلبه احساسات و عصبیت بر تفکر او نوشته، و بعد پالایش و ویرایش، و باز هم «ریادیت» شده را بخوانید.
در همین رابطه:
بتپرستی از فردوسی تا شاملو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر