نمایش پستها با برچسب عشق. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب عشق. نمایش همه پستها
پنجشنبه، مرداد ۱۶، ۱۴۰۴
کودک، توجه افراطی، ناکامی، تابآوری
از نگاه روانکاوی، «کودکی» نقش بنیادینی در شکلگیری شخصیت «بزرگسالی» دارد.
چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۴۰۳
مناظره یا جنگ گلادیاتورها
از این بندهٔ کمترین درخواست شده است تا در یک گفتوگو، یا بهعبارتی مناظره، با یکی از عناصر چپ شرکت کنم. من چنین ارتکابی در گذشته نداشته و در آینده هم نخواهم داشت؛ اما دلایل آن.
این حرف شیک و مجلسی را شنیدهاید که در چنین گفتوگوهایی نقاط اختلاف و اشتراک و دلایل و مستندات هر طرف روشنتر میشود، و شنوندگان بر اساس آن به درک بهتری از ایدههای مورد جدال میرسند و بهتر میتوانند تصمیم بگیرند که حامی کدام تفکر باشند؛ باری، ابداً چنین نیست.
مناظره یا بحثوجدل میان دو کس که حامی دو تفکر متضاد و متعارض هستند، بسا که بیشتر شبیه جنگ «گلادیاتورها» است؛ و علاقهٔ مردم به چنین برنامههایی هم شاید دور از علایق تماشاگران استادیوم «کولوسئوم» نباشد.
آنچه در اینطور مراسم مقابل هم قرار میگیرد، فقط دو تفکر و استدلالهای هر یک نیست؛ شاید بیش از این، قدرت بازیگری و زبانآوری و حاضرجوابی و مچگیری، بلکه حاشا کردن و دروغ گفتن و دست انداختن است.
تازه، این محدود است به یک یا دو طرف مناظره؛ حال آنکه بعضی از اینها دنبالههای بلندی در بیرون دارند که هنگامهٔ اردوکشی، بسا کار را به اظهار خشم و بدگویی میکشند.
اینکه گفتم، تا حدود زیادی راجع به هر مناظرهای راست است؛ اما بپردازیم به مناظره با کمونیستها.
من واقعاً از فهم این عاجزم که جدل با چنین موجوداتی چه فایدهای برای چه کسی میتواند داشته باشد. آخر کسانی که «استالین» و «پلپُت» و «کرهٔ شمالی» و «کوبا» نتوانسته شرمسارشان کند، و وادار به توبه و اعتراف به خیت و کنفشدن، چه چیز دیگری ممکن است به چنین کاری توانا شود؟ حالا شما بگو قدرت «استدلال ارسطو» را داشته باشد و نیروی «خطابهٔ سیسرون» را.
فکر میکنم حتی بچههای دبستانی و پیرمردهای بیسواد هم این را میفهمند که مثلاً چین تا بیست-سی سال پیش که یک اقتصاد کمونیستی داشت، جزو همین ردهٔ بیست تا سیامین اقتصاد دنیا هم بود؛ و بعد که چیزی نزدیک به یک اقتصاد بازار را پذیرفت، رسید به دومین جایگاه در جهان.
این یعنی مقابل کلمهٔ «کمونیسم» و «اقتصاد اشتراکی». در لغتنامه باید نوشت «شکست» یا حتی «افتضاح».
در این صورت اگر کسانی هنوز از این ایده، یا مشابهٔ آن، دست برنمیدارند من نمیدانم با آنها چه باید کرد، ولی میدانم که گفتوشنود نباید کرد.
چپ یک عشق است؛ یک کینه است؛ یک ایدئولوژی است؛ یک دین است. چقدر محتمل است بتوان به کمک استدلال کسی را از عشق، کینه یا دین و ایمان جدا کرد؟
به این مثال توجه کنید: عموم دینداران معتقدند خداوند رزاق است و روزیرسان. فرض کنید کسی بگوید: «ولی بسیاری از انسانها، حتی مؤمنان، از گرسنگی تلف شدهاند». با وجود چنین دیتای مسلم و نقضکنندهای، آیا ممکن است فرد مؤمن اعتراف کند که در ایدهٔ او خللی وجود دارد؟ هرگز.
او بلافاصله خواهد گفت: «شاید گناهکار بودهاند و این جزای آنان بوده، یا شاید مصلحتی در این کار بوده که ما قدرت درک آن را نداریم»؛ باهوشترینِشان شاید بگوید: «اصلاً معنای رزاقیت الهی پیچیدهتر از کارسازی نانی برای گرسنهای است».
مهم نیست به چه چیزی متوسل میشوند، هرچه باشد چیزی است که کانتراِگزامپل شما را از بیخ و بن بیخاصیت میکند.
بحث و جدل علمی و تجربی با کسانی، که بر اساس ایمان کمونیستی هم، یکبار برای همیشه تصمیم خود را گرفتهاند، کاری روحفرسا است.
در پی گفتن این نیستم که هرکس چنین پیشنهادی را پذیرفت، حتماً کاری اشتباه کرده است. این به میزان خونسردی و اهل بازی بودن افراد هم بستگی دارد.
این هم البته هست که با توجه با ماهیت معرکهگیرانهٔ سخنپراکنیهای اهل چپ، چون بعضاً مشتریگیر هستند، از نوادری از عقلا و نجبا هم بعید نیست پیش خود بگویند: «چرا بر دوش این جماعت سوار نشویم و سخن خود را از این طریق هم به بعضی گوشها نرسانیم!» تقریباً همان کاری که خود اینها با مذهبیها در پنجاهوهفت کردند.
در این میان، رفتار رسانه و اهالی آن در این زمینه قابل فهم است. اصحاب رسانه، مثل تقریباً هر کس دیگری، در پی مقاصد و منافع خود (مشتری بیشتر، شهرت افروزونتر و احتمالاً درآمد) هستند.
گفتن ندارد که در پی مقاصد و منافع خود بودن، مادامی که اصول عام اخلاق را نقض نکند، کمترین اشکالی ندارد و کاری است که عموم ما انجام میدهیم. هر چند بر سر اینکه چه چیزهایی را میتوان اصول عام اخلاقی یا مصداقی از آن شمرد، ممکن است اختلاف نظر باشد.
از جمله اینکه رسانهای به این موضوع بیاعتنا باشد که برنامههایش ممکن است در واقع نوعی معرکهگیری با ظاهر فرهیختهٔ گفتوشنود باشد که در عمل، بعضی موجودات بیمارِ زیانبار را نفسِ مصنوعی میدهد.
@کانال تلگرامی مرتضی مردیها
سهشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴
فیلتر بهجای فرهنگسازی شبکههای اجتماعی
زندگی مدرن، زندگی در دریای اطلاعات است. ویدئوها، فیلمها و کتابها، تلویزیون و اینترنت، در مرکز توجه ما هستند. ما درباره سکس، عشق و رابطه هم از همین ابزارها استفاده میکنیم.
اما بسیاری از چیزهایی که از رسانهها دریافت میکنیم، لزوماً درست نیستند، این اطلاعات ممکن است جهتدار، ناقص یا اساساً غلط باشند.
به همین دلیل نمیتوانیم مطمئن باشیم چیزی که از رسانهها درباره عشق و سکس آموختهایم درست است.
جدال بین «سنت» و «مدرنیته» یکی از موضوعات درازدامن در قرن بیستم میلادی و خصوصا از نیمه دوم به بعد بود.
مدرنیته که در هنگام ظهور، خوشگل و ترگلورگل مینمود، در قرن بیستم کمکم رنگوروی دیگر خود را نشان داد و حالا عدهای با نگاه به معایب آن، منکر اصل بودند، و خواستار جمعشدن آن.
در مقابل عده دیگری که مزایا و محاسن آنرا لمس و درک کرده بودند، و خاطره خوشی از آن داشتند، خواستار اصلاح، کاهش معایب و افزایش محاسن و حضور آن بودند.
پیداست که مقاومت گروه اول نتیجهای نداشت، و مدرنیته با همه خوبی و بدی آن آمد و در زندگی مردمان قرن بیستم بهطور کامل جا خوش کرد.
در ایران برجستهترین بحثها پیرامون این پدیده با نام مرحوم «علی شریعتی» گره خودرده است. ضمن اینکه عمده مخالفتها با مدرنیسم در ایران، تنها متوجه معایب آن نبود و به مغایرت آن با اصول سنتیِ مذهبی برمیگشت.
مثلا استفاده از دوش و حمامهای مدرن، مغایر با اصول سنتی طهارت و غسل ارتماسی در فقه شیعه، تلقی و با آن مخالفت میشد.
جالب است مرحوم شریعتی در یکی از آثارش نقل میکند که وقتی مخالفت با مدرنیسم و مشخصا این مصداق آن ـ یعنی دوش ـ نتیجهای نداشت و حمامهای مدرن و مجهز به دوش یکی پس از دیگری جایگزین خزینههای عمومی شد، در مشهد بعضی از مردم مخفیانه برای خود «خزینه» ساخته و به دوستان خود هم اطلاع میدادند تا دور از چشم حاکمیت و مدرنیسم، هفتهای یکبار به خزینه بروند تا به دینشان لطمه نخورد.
مرحوم شریعتی با وجود اینکه معایب و مضار مدرنیسم را رد نمیکرد و نگاهی جامعهشناسانه و دقیق به آن داشت، اما مقاومت منفی در برابر آنرا بینتیجه میدانست و معتقد بود وقتی حضور مدرنیسم گریزناپذیر است، بهجای مقاومت در برابر آن باید برای حضور آن «فرهنگ سازی» کرد تا در سایه این فرهنگ، استفاده از مصادیق این مدرنیسم که شکل برجسته و مشخص آن «تکنولوژی» بود، بهتر، آسانتر و کمضررتر شود.
براساس نظر شریعتی که ــ عین واقعیت بود ــ اگر با فرهنگسازی راه را برای حضور امن این مظهر دنیای معاصر مهیا نکنیم و آماده پذیرش آن در شکل امن نباشیم، شاهد حضور ناگزیر خشن، مخرب و بنیانبرافکن آن خواهیم بود و بعد از خرابی بیمه معنا نخواهد داشت.
دیدیم که آن حرفها به کرسی نشست و بانیان مخالفت با تکنولوزی و مدرنیسم، چند سال بعد بزرگترین درخواستِشان از دولتها، برق، آب لولهکشی، تلفن، آسفالت و سایر امکانات رفاهی که ارمغان مدرنیسم است، حتی برای دورترین نقاط کشور بود.
و دیدیم که همه اینها هم آمد و بهسادگی یخچال جایگزین «آزگ» شد و لامپ جایگزین «چراغ موشی» و خودور و قطار و هواپیما جانشین چهارپایان.
اندکی بعد هم دیدیم که در هر خانه حتی خانههای روستایی یک کامپیوتر خانگی افتخار حضور پیدا کرد و خیلی زود جای خود را به تبلت یا گوشیهای هوشمند داد. البته اینبار دست هریک از اعضا خانواده یک گوشی یا تبلت.
بیسواد و باسواد هم نداشت، و کسی که بلد نبود تابلو یک مطب را ـ مثلا ـ بخواند، اما خیلی سریعتر از آنکه تصور میشد، حالا در لاین و واتساپ و تلگرام مشغول چتیدن با دوستان و اعضای خانوادهاش بود.
اینحا دقیقا آمادهنبودن و فرهنگسازی نکردن و مقاومت بیهوده قبلی در مقابل این پدیده، نتایج خسارتبار، مخرب و بنیانبرافکناش را دقیق و عینی نشان میدهد.
فیسبوک نخستین شبکه جهانی نبود و نیست. اما اولین شبکه جهانی بود که بهآسانی و در کمترین زمان ممکن مورد اقبال عمومی در سراسر جهان قرار گرفت و عالمگیر شد.
این شبکه جهانی حدود ۶ سال پیش، اندکی پس از شروع اقبال عمومی نسبت به آن، در ایران با مقاومت منفی مواجه و فیلتر شد.
اما این مقاومت منفی باعث نشد تا اقبال فعالان مجازی و علاقهمندان به اینترنت هم از آن کم شده یا از آن رویگردان شوند، برعکس بهحکم «حرص انسان بر منع» حریصتر هم شدند.
بهزودی بساط فیلترشکن و برنامهنوسیان فیلترشکنساز پهن شد و از طرفی توجه مردم به شبکه جهانی دیگری که به موازات اینترنت فعال بود و حالا کار معرفی فیلترشکن را انجام میداد (ماهواره) هم جلب شد.
مقاومت منفی و فیلتر، به هیچ عنوان باعث رویگردانی مردم از «فیسبوک» و توییتر و دیگر شبکههای اجتماعی نشد و در حالی که هزینه این مقاومت باید صرف فرهنگسازی میشد، به چاله هرز رفت تا ناگهان گوشیهای هوشمند و تبلت و شبکههای جدید اجتماعی چون قارچ سر برآورند، که حالا نه میتوان در مقابلِشان مقاومت کرد، نه فرصتی برای فرهنگسازی برای آنها وجود داشت.
بدون تردید اگر در مقابل فیسبوک و توییتر و ... آنگونه اشتباه مقاومت نمیشد، و با آگاهیبخشی مناسب برای آن بستر امن فراهم و از آن استقبال میشد، این موج ویرانگر بیفرهنگی و جوکسازی و تمسخر و شایعهسازی و شایعهپراکنی، و پورنونویسی و ... راه نمیافتاد و فکر و ذکر و مشغله بیش از نیمی از جمعیت این کشور حتی در دورافتادهترین نقاط نمیشد.
هر کجا که میروی، یکنفر یک گوشی هوشمند دارد و هر از گاهی کار روزانه خود را فرو میگذارد و لحظاتی جوکهای منتشرشده در گروههای اجتماعی عضو را برای اطرافیان میخواند و دوباره به کار مشغول میشود.
این تازه روی خوب سکه است. جمعیت زیادی هم هستند که مشغولیت به این شبکههای اجتماعی فرصت سرِ کار رفتن و کسب روزی و برنامه و زندگی را برایِشان باقی نگذاشته است.
آنچه که در این میان بیشتر و بیشتر از هر چیز قربانی میشود، اخلاق است و فروپاشیدن بنیانهای اصلی خانواده.
چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۰
خاتمی
در دنیای واقعی شاید نتوان بهآسانی دنیای ذهنی، مرز دقیق و مشخصی بین «عشق» و «سیاست» قائل شد. به هر حال آدمی که یا خطر کرده و پا به دنیای سیاست گذاشته، و یا عاشق دنیای سیاست بوده، «آدم» است و از آنرو که آدم است، نمیتواند ذاتا تهی از عشق و علایق و وابستگیهای به عشق باشد.
سراسر زندگی انسانها پر است از دوستداشتن و علاقهداشتن و البته دشمنداشتن.
خیلی از این دوستداشتنها، بر اساس وظیفه است. خیلی وقتها این علاقه سرچشمه در یک رابطه خویشاوندی دارد. خیلی وقتها هوس و غریزه انگیزه و انگیزاننده این علاقه است. خیلی وقتها این علاقه و دوستداشتن غلط و غیرانسانی و محکوم است.
اما گاهی هم هست و برای اغلب انسانها هم اتفاق میافتد که یک رابطه دوستی عمیق شکل میگیرد که اولا منطقی و درست و انسانی است، دوم به هیچکدام از دلایل و علایق پیشگفته مربوط نیست.
شبیه علاقهای که بین تعداد قابلتوجهی از مردم نسبت به یک رهبر سیاسی خاص شکل میگیرد. مثل علاقهای که عموم مردم دنیا نسبت به «گاندی» داشتند. یا علاقهای که عموم مردم دنیا و خصوصا آفریقایجنوبی نسبت به «ماندلا» داشته و دارند. مثل علاقه و عشقی که خیلی از مردم ایران به آیتالله «خمینی» داشتند. یک نوع کاریزما.
این کاریزما، خیلی وقتها هم باعث شدهاست عاشق یا عاشقان و علاقهمندان به شخصی که مورد عشق و علاقه قرار گرفته، به این باور اشتباه برسند که معشوق آنها اصلا خطا نمیکند. یک موجود اسطورهای و فرازمینی و غیرانسانی است که از هر خطا یا اشتباهی پاک است.
در دنیای عشق این اتفاق اگر نیفتد، باید به عاشقانهبودن آن دنیا و آن رابطه شک کرد. در دنیای عشق اگر ظرف «مجنون» شکسته میشود، نشانه «میل»ی است که معشوقه به او دارد و بهقولی «هرچه آن خسرو کند شیرین کند».
اما در دنیای سیاست، اگر یک رهبر سیاسی خطا کند، ظرف یک ملت را شکسته است و مطمئنا تضمینی وجود ندارد که تمام ملت این شکستهشدن را نشانه میل و علاقه رهبر به خود تلقی نموده و آنرا شیرین بدانند.
من از بسط مقدمه عاجزم. «خاتمی» مرد سیاست نیست. مرد سیاست نبودهاست و مرد سیاست هم نخواهد بود و نباید باشد.
بین من و «خاتمی» از دوم خرداد ۷۶ به اینطرف، یک علاقه و عشقی شکل گرفت که هیچگاه اجازه نداد خطای او را ببینم و بشناسم و قبول کنم.
بارها رفتاری از او سر زد که من در نگاه اول آن رفتار را غلط میدانستم، اما خودم را متقاعد میکردم که این یک روی سکه است، روی دیگر سکه را من نمیبینم.
بارها اتفاقی افتاد که اگر من خبر نداشتم که این اتفاق از طرف «خاتمی» صورت گرفته، به خطای مسجلبودن آن اقرار و اعتراف داشتم، اما همینکه متوجه میشدم بانی آن اتفاق «خاتمی» بوده، بلافاصله این توجیه بهسراغم میآمد که، این حقیقت دارد اما همه حقیقت نیست و اگر من همه حقیقت را بدانم، کار درستی است و به حقیقت و واقعیت نادانسته اقرار نموده و بر صحت رفتار «خاتمی» مهر تایید میزدم.
این اتفاق در زندگی سیاسی من بسیار اتفاق افتاد. حالا تو بگو در زندگی سیاسی چه کسانی از قماش من و یا خیلی برتر از من و البته هم فکر من اتفاق نیفتاد؟
به عنوان نمونه چرا گوشهای من در تمامی ۱۳ سال گذشته، قابلیت شنیدن صدا و خواندن نامه آیتالله «منتظری» به آقای «خاتمی» (+)را نداشت؟ بعید میدانم آدمی از عقل بهرهمند باشد و در صداقت تکتک کلمات مرحوم آیتالله «منتظری» شک داشته باشد.
بر همین سیاق چرا «مسعود بهنود» آشنا به تاریخ و روزنامهنگار نتوانست، از میان کلمات تراشیده و دقیق و منطقی دکتر سروش که به «خاتمی» از زبان «حافظ» نوشت:
«میوری و مژگانت خون خلق میریزد»
درک کند که حق با «سروش» است و دستِکم به عنوان یک روزنامهنگار هم شده، نباید درصدد توجیه یک سیاستمدار برآید و در یک عذر بدتر از گناه، دم اسب سیاست را به عرفان ناب گره زده و پای «حلاج» و «شبلی» را برای توجیه «خاتمی» به کارزار سیاست بکشد؟
کتمان نمیکنم که تا ماهها از خواندن پاسخ «بهنود» به «سروش» تا چه اندازه خرسند میشدم.
این معاشقه سیاسی بالاخره جایی به بنبست میرسد، جایی آدم متوجه میشود که هرچه آن خسرو کند، لاجرم شیرین نخواهد بود و گاهی بسیار تلخ است.
و حالا من به این تلخی رسیدهام. بسیار تلخ. این یک اقرار و اعتراف است به خطا.
صدر این نوشته اشاره کردم که «خاتمی» مرد سیاست نیست. اما مرد دین هست. مرد مهربانی هست. مرد صبوری هست و کتمان نمیکنم که برای همه خیر میخواهد، اما چون سیاست نمیداند به خطا میرود چنانکه در ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ رفت.
درباره توجیهات محیرالعقول عاشقان سینهچاک «خاتمی» و بهتعبیر من «حسینشریعتمداری»های اصلاحطلب، زیاد نوشتهشده که بهترین و منطقیترینِشان را میتوانید اینجا و اینجا و اینجا بخوانید.
اما من لازم میدانم اشاره کنم که ناسپاسترین و زشتترین نوشته در مورد آقای «خاتمی» را «علیاشرففتحی» فرزند سردار شهید «فتحی» و نویسنده وبلاگ «تورجان» در گوگلپلاس خود نوشت که اگر چه شاید نیش قلم او به گزندگی قلم و عبارات بسیاری از اصلاحطلبان بیادب و اپوزیسیون متوهم نبود، اما از درد نیش آنها دستِکم برای من بسیار عمیقتر و سوزانندهتر بود.
«فتحی» که طلبه حوزه علمیه و دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی است، زمانی از همراهان انصار حزبالله بوده و از آن دوران عقدههایی از «خاتمی» بهیادگار داشته است. اما اکنون فرصت را مغتنم و مناسب یافته، تا از این آب گلآلود ماهی بگیرد و عقدههای خود را خالی نماید.
«فتحی» بیپروا «خاتمی» را به دروغگویی و «لااوبالیگری» متهم میکند. مستند ادعاهای او هم مشخص است روزنامه محترم «کیهان».
من البته خوشحالتر میشدم که حق با او بود و آقای «خاتمی» به دلخواه با یک دختر فرنگی دست دادهبود. من آن خاتمی را بهتر میپسندم.
اما جهت استحضار آقای «فتحی» عرض میکنم که، بهفرض آنکه «خاتمی» به دلخواه با آن دختر کذایی دستباشد، به فتوای آیتالله «منتظری» دستدادن مرد با زن اجنبی تحت شرایطی حرام نیست و آن شرایط در دستدادن آقای «خاتمی» با زن مورد اشاره شما موجود بوده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)