سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۴۰۵
تقدسسازی برای خمینی از بیتالمال
اتفاقاً خود من هم صحبت کردم و رأی آورد. آقای ناطقنوری بیشترین تلاش را کرد. آقایان راست همه دربست با ما بودند. ۱۴۲ رأی آورد.
©️محمدجعفر سعیدیانفر نماینده وقت خمینیشهر در مجلس
جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵
ملامحمد مجاهد، یا قائممقام؟
سخنرانی سپیدهدمانِ امروز ترامپ نشان داد که انتخابات میاندورهای پیشرو در آمریکا، کمتر از معادلات جهانی خصوصا معادلات خاورمیانه و خلیج فارس برای او اهمیت دارد. دوره نخستاش نیست که نگران دور دوم باشد. خرش از پل دور دوم ریاست جمهوری گذشته. بنابراین تنظیمات سیاست در سنا و کنگره چگونه باشد، خیلی برایاش مهم نیست.
من حتی گمان میکنم رأیدهندگان آمریکایی، بیش از نمایندگانشان در مجلس ـ چه دموکرات چه جمهوریخواه ـ (آنها که سری در سیاست دارند) الان اقدامات ترامپ را مفید بهحال آمریکا ارزیابی میکنند، و از این زاویه هم میشود گفت ترامپ در صدد جلب رضایت آنها در نگاهی کلان است.
در همان زمان مسکو بدون هیچ دستخوش و کمکی، صدام را تجهیز کرد و عملیاتی که نمک به جگر هر ایرانی است (کربلای ۴) دستپخت سلاحهایی بود که مسکو نخستینبار در اختیار صدام گذاشت.
آمریکا نیم قرن است گرفتار جمهوری اسلامی است. روزهای نخست، تغییر رژیم در ایران را بهرسمیت شناخته و حکومت جدید را تبریک گفت. در پاسخ تاوان اشغال سفارت را داد. بهپاداش اطلاع در مورد تحرکات نظامی عراق، که به مقامات ایران هشدار داد صدام آماده حمله به ایران میشود، مقصر جنگ شناخته شد. در حالیکه طی همان جنگ نماینده رسمیاش به ایران آمد و در قبال کمک ایران به آزادی گروگانهایی آمریکایی در لبنان، تسلیحات مدرن اسرائیلی در اختیار ایران قرار داد.
حتی قبلتر از اینها مرحوم «منتظری» ناآگاهانه متاثر از پروپاگاندای اطرافیان جماران در درس خارج خود توصیه کرده بود: «در شعارهایتان مرگ بر آمریکا یادتان نرود». همان آمریکایی که وقتی آن مرحوم به حصر رفت، خبر حصر و ایذا و محدودیتهایاش را جهانی کرد.از همان سالهای اول هم «روز ملی مبارز با استکبار جهانی» در کنار «روز قدس» یکی به نماد آمریکاستیزی و آتشزدن پرچم آمریکا و شعار مرگ بر آن کشور، و دیگری به نماد اسرائیلستیزی و آتشزدن پرچم و شعار مرگ بر آن کشور، و بعد شعار محو از روی نقشه جغرافیا یا زمین تبدیل شد.
یادآوری کنم که اوایل انقلاب، شعارها فقط محدود به مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی بود. نه انگلیسی در کار بود، نه اسرائیلی. بعدا بهمرور شوروی (یعنی همان که به صدام کمک تسلحیاتی فوققوی کرد) حذف، و اسرائیل و انگلیس جایگزین آن شدند.
مهمترین اتفاقی که در رابطه ایران و آمریکا به جنایت بدیهی از سوی آمریکا میشود تعبیر کرد، شلیک به ایرباس ایران در تیرماه ۶۷ بود. اما این پرونده یک علامت سئوال بزرگ دارد. بعد از محکومیت آمریکا در دیوان دادگستری لاهه، و در مراحل پایانی صدور حکم به نفع ایران، ایران از ادامه پیگیری پرونده انصراف داده، و هیچ توضیحی هم تاکنون ارائه نشده! چرا؟
درست مثل پرونده سقوط هواپیمایی حامل فرماندهان عالی ارتش (فلاحی و فکوری و ...) که هنوز کسی اجازه تحقیق در مورد ابعاد آنرا پیدا نکرده، و چون اسرار تاریکی پشت پرده مانده، اما از افکار عمومی قابل پاک یا زدودهشدن نیست.
با این سابقه تاریک، روابط میان ایران و آمریکا ـ بهرغم اینکه طی سالهای اخیر دولتمردان جمهوری اسلامی سعی کردهاند حساب مردم آمریکا را از دولت آمریکا جدا کنند ـ اما کارخانهای که در ایران پرچم آمریکا برای آتشزدن تولید میکند، حاضر نشده از منافع نجومی این صنعت دست بکشد و دولتمردان جمهوری اسلامی برای اعلام حسننیت خود در جدایی حساب مردم و دولت آمریکا قادر نبوده به مردم ایران دستور بدهد پرچم این کشور که برای «مردم»اش مقدس است را آتش نزنید.
از آن شعارهای مرگ بر با مشتها گره کرده، و آتشزدن پرچم در تمام این ۴۷ سال، آتشی گُر گرفته که فعلا دارد خاورمیانه را میسوزاند. اما اگر در ابوظبی یک سطل آشغال میسوزد، در ایران انستیتو پاستور، و اگر در قطر یک باجه تلفن ویران میشود، در ایران مجتمع عظیم فولاد مبارکه.
حالا قالیباف شعار بدهد که «یکی بزنند ۱۰ تا میخورند» اما واقعیت روی زمین که عینی و ملموس است، و اینترنت هم نشان نمیدهد، این است که «صدتا میزنند و یکی میخورند». و البته درآمد سرانه و سهمشان از کیک بزرگ اقتصاد دنیا هم آنقدر زیاد هست که همین یکی هم که میخورند برایشان بهچشم نمیآید و در چشم برهمزدنی بازسازی خواهد شد. چنان که برجهای دوقلو شد ولی خرمشهر دیگر خرمشهر نشد.
اینکه پشت این تصمیمگیریهای انتحاری چه کسی است مهم نیست. مهم این است که مسئولیت اینها را مسعود پزشکیان با رأی حداقلی مردم و بعد سوگند به قرآن در آیین تحلیف در مجلس، و پیش از آن در سخنرانیهای انتخاباتی با استناد به روایتی محکم از مولی علی که «ذمتی بما اقول رهینه» بر عهده گرفته، و اکنون هم همه او را مقصر این انتحار و سوختن سرزمینی میدانند.
او، پسرش و معاون اطلاعرسانی و سخنگوی دولتاش یا هر کسی دیگری میتوانند هرچه میخواهند ادعا کنند، اما عمل باید با پزشکیان باشد و قول داده اگر نگذاشتند با آنها که به او رأی دادند در میان بگذارد.
استاد محمدعلی موحد استادِ اوستادان که توصیه کرده به پزشکیان رأی بدهید، کجاست که یا رأیش را پس بگیرید، یا برای رأیاش شرافتزایی کند؟ البته بنده با همه احترامی که برای استاد موحد قايل بوده و هستم، اما به توصیه شاگرد ایشان استاد مصطفی ملیکان اصلا در انتخابات شرکت نکردم.
اما اگر استاد موحد در این برهه حساس تاریخی، رأی خود را از پزشکیان پس نگیرد، بدون تعارف بداند که از خود «شرافتزدایی» کردهاست.
بدانیم که چه آدمهایی در چه سنینی و چه جایگاههایی امروزه توانایی دارند که جلو این سیل خون را بگیرند و نمیگیرند، و گمان هم میکنند به شرافتشان لطمه نمیخورد.
تاریخ تا همیشه از قائممقام فراهانی که به فتحعلیشاه توصیه کرد: «جنگ ۶ کرور با ۶۰۰ کرور نه شرط عقل باشد» به نیکی یاد و از «ملامحمد مجاهد» که الطاف خدایی را پشتیبان دانست و در نتیجه جنگی که به توصیه او درگرفت و به جداشدن جمهوریهای شمالی از ایران انجامید، به نفرین یاد میکند.
تصمیم بگیریم قائممقام زمانه باشیم یا ملامحمد مجاهد؟
یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۴
حکومت اسلامی، اجرای حدود درآمدی بر یک بدعت بزرگ
در مذهب عامه (مذهب اهل سنت و جماعت)، پیچیدگی و اختلاف چندانی برای اموری چون حکومت، صدور فرمان جهاد و اقامه حدود الهی وجود ندارد.
در مذهب عامه، عصمت فقط در انبیاء و آن هم صرفاً در مرحله اخذ و ابلاغ وحی منحصر شدهاست، و در سایر امور امکان خطا و نسیان وجود دارد.
بنابراین حکومت و اجرای حدود و جهاد در مذهب عامه، در انحصار معصوم نیست. نهایت انحصاری که در این امر وجود دارد، لزوم قریشیبودن حاکم است، که آنهم با تفسیر موسعی که محمد رشید رضا ارائه، و عرببودن حاکم را بهمثابه قریشیبودن آن تلقی کرد، تا حدودی حل شدهاست.
اما مفهوم عصمت در تشیع بسیار موسع است و معصوم، علاوه بر ولایت تشریعی، از ولایت تکوینی هم برخوردار است و نهتنها نماینده خداوند در حوزه تشریع، که در حوزه تکوین عالم هم هست و معصوم بهنوعی «قطب عالم امکان» تلقی میشود و بهطور بدیهی از گناه و اشتباه مصون است. معصوم در واقع منصوب من عندالله است و مشروعیت حکومت خود را بهطور مستقیم از خداوند اخذ میکند.
و تنها در حکومت تحت لوای معصوم منصوب من عندالله است که عدالت قابل تحقق است و در حق کسی هیچ ظلم و تبعیضی رخ نمیدهد.
اما نزدیک به ۱۲ قرن است که شیعیان از حضور معصوم محروم هستند. و این مسئله باعث بهوجودآمدن خلأ در اندیشه سیاسی شیعه شده است.
در مورد جواز تشکیل حکومت براساس شریعت، فرمان جهاد و اجرای حدود در عصر غیبت امام معصوم، بین حدود ۱۲۰ فقیه تراز اول شیعه در ۱۲ قرن اخیر ۵ گرایش فکری وجود دارد:
گرایش اول که در میان فقهای امامیه از اکثریت مطلق برخوردار است، و حدود ۶۰٪ فقهای تراز اول و فحول امامیه به آن تعلق دارند، معتقد به عدم جواز در هر سه مورد میباشند. یعنی این فقها معتقدند که تشکیل حکومت براساس شریعت، و اجرای «حدود» (مجازاتهای مقررشده در نص کتاب و سنت) و فرمان جهاد، فقط در حیطه اختیارات معصوم و یا نایب خاص آن است، و در زمان غیبت امام معصوم، هیچ فقیهی حق متولیشدن در این سه امر مهم را ندارد.
این دسته از فقها معتقدند که در عصر غیبت امام معصوم، وظیفه اولیه آنها انتظار فرج امام و حفاظت از خود و پیروانشان از انحرافات و فتنههای عصر غیبت است، و وظیفه ثانویه آنها تحقیق و تفقه در مذهب و پاسخ به پرسشهای شرعی شیعیان، موعظه آنها در حوزه خداشناسی، امامشناسی و خودشناسی، و همچنین هدایت عبادات و مناسک آنها است.
آنها فقط در صورت دعوت مردم یک دیار، حق داوری بین اختلافات، و رسیدگی به امور شرعی مردم را دارند. حتی اگر اکثر مردم یک دیار هم خواهان اجرای حدود شوند، باز فقها حق اقامه حدود را ندارند و فقط ملزم به داوری در اموری چون عقود و مسایل غیرکیفری هستند.
فلسفه این حکم در این است که تشکیل حکومت، اجرای حدود و حکم جهاد، بهطور حتمی به ریختهشدن خون منجر خواهد شد و از آنجا که فرد غیرمعصوم امکان خطا دارد، و در نتیجه باعث ریختهشدن خون بیگناهان میشود، بنابراین در عصر غیبت معصوم، فقها حق ولایت در این امور را ندارند.
این قبیل فقها، در صورت کسب مناصب حکومتی هم حق اقامه حدود را ندارند و طبعاً چارهای جز تبعیت از قوانین و عرفهای حکومتهای زمانه خود هم ندارند.
حتی در حوزه مجازاتها! میدانیم که مجازاتهای رایج در کشورهای مختلف جهان، تا همین یکی دو قرن پیش، بهمراتب سنگینتر و دردناکتر از مجازاتهای مقرر در بابهای حدود کتب فقهی بودند.
(در این مورد به کتاب «تاریخ سختکشی» نوشته عباسقلی غفاریفرد، انتشارات نگاه مراجعه شود.) در این کتاب، انواع اعدامهای هولناک و عجیب و غریب رایج در حکومتهای مختلف ذکر شده است.
این بحث در میان فقهای سه قرن نخست هجری، موضوعیت چندانی نداشت، چون عصر حضور معصومین بود، تنها فقیهی که در آن عصر، در این مورد تفحص کرد، علی بن مهریار اهوازی (متوفی ۲۵۷ هجری قمری) است. او از اصحاب سه امام هشتم و نهم و دهم بود و استناد نظریه خود را از فعل و تقریر هر سه امام معصوم دریافت نمود.
اما در واقع نخستین کسی که در این مورد نظر صریح داد، شیخ طوسی بود. از فقهای معروف که در این دسته جای میگیرند میتوان به این افراد اشاره کرد:
ابوجعفر محمدبن حسن بن احمد مشهور به ابن ولید قمی (قرن سوم).
ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق اول (قرن چهارم).
محمد بن یعقوب کلینی رازی (قرن چهارم).
ابوالقاسم علی بن محمد بن خراز قمی رازی (قرن چهارم).
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن مسرور، مشهور به ابنقولویه قمی (قرن چهارم).
محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق ثانی صاحب «من لایحضره الفقیه» (قرن چهارم).
محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی (قرن چهارم).
ابن جنید اسکافی (قرن چهارم).
سید مرتضی علمالهدی (قرن پنجم).
احمد بن علی نجاشی (قرن پنجم).
حمزه بن عبدالعزیز، مشهور به سلار دیلمی (قرن پنجم).
محمد بن حسن بن علی طوسی، مشهور به شیخ طوسی و شیخالطایفه (قرن پنجم).
محمد بن حسن نیشابوری، مشهور به فتال نیشابوری (قرن ششم).
ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، مشهور به امینالاسلام طبرسی (قرن ششم).
ابوالحسین، سعید بن عبدالله بن حسین بن هبةالله بن حسن راوندی کاشانی، مشهور به قطبالدین راوندی (قرن ششم).
ابوجعفر، محمد بن علی بن شهرآشوب بن ابونصر بن ابوالجیش ساروی مازندرانی، مشهور به ابنشهرآشوب مازندرانی (قرن ششم).
محمد بن احمد بن ادریس بن حسین بن قاسم بن عیسی حلی، مشهور به ابنادریس حلی (قرن ششم).
نجیبالدین یحیی بن احمد، معروف به ابنسعید حلی (قرن هفتم).
نجمالدین جعفر بن محمد حلی، مشهور به ابننما حلی (قرن هفتم).
ابوالقاسم جعفر بن حسن بن یحیی بن سعید حلی، مشهور به محقق حلی، محقق کبیر و محقق اول (قرن هفتم).
ابومحمد تقیالدین حسن بن علی بن داوود حلی، مشهور به تاجالمحدثین و سلطانالعلما (قرن هفتم).
رضیالدین یوسف ابن مطهر حلی (قرن هشتم).
حسن بن یوسف حلی، مشهور به علامه حلی، پسر ابنمطهر حلی، (قرن هشتم).
محمد بن حسن بن یوسف حلی، پسر علامه حلی، مشهور به فخرالمحققبن (ق۸).
ابومحمد حسین بن محمد دیلمی (ق۸).
محمد بن فهد حلی (ق۹).
ابنابیجمهور محمد بن علی احسایی (ق۹).
احمد بن محمد اردبیلی، مشهور به مقدس اردبیلی و محقق اردبیلی (ق۱۰).
تقیالدین ابراهیم کفعمی (قرن ۱۰)
آقا حسین خوانساری، مشهور به محقق خوانساری (قرن ۱۱).
آقا جمالالدین محمد خوانساری، مشهور به جمالالمحققین (ق۱۲).
سیدمحمدمهدی بن سیدمرتضی طباطبایی نجفی، مشهور به علامه بحرالعلوم (قرن ۱۳).
جعفر بن خضر بن یحیی حلی نجفی، مشهور به کاشفالغطاء اول و شیخالمشایخ (ق۱۲).
میرزا ابوالقاسم بن حسن گیلانی، معروف به میرزای قمی (ق۱۳).
سیدمحمدباقر خوانساری چهارسوقی، مشهور به صاحب روضات (ق۱۳).
محمد بن باقر بن محمد اکمل بهبهانی، مشهور به وحید بهبهانی (ق۱۳).
شیخ مرتضی انصاری، مشهور به شیخ اعظم (ق۱۳).
ملا محمدکاظم خراسانی، مشهور به آخوند خراسانی (ق۱۴).
سیدحسین طباطبایی بروجردی، مشهور به آیتالله بروجردی (ق۱۴).
آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی (ق۱۴).
شیخ محمدحسین غروی اصفهانی، مشهور به آیتالله کمپانی (ق۱۴).
سید احمد قدوسی موسوی خوانساری معروف به آیتالله خوانساری (ق۱۴).
آقا سیدمحمدکاظم شریعتمداری بروجردی، مشهور به آیتالله شریعتمداری (ق۱۴). علیرغم اینکه آیتالله شریعتمداری در یک سال اول انقلاب و از باب تقیه و در یکی دو مورد جمهوری اسلامی را آنهم مشروط تأیید کرد و البته خیلی زود هم پشیمان شد و مورد غضب رهبران جمهوری اسلامی قرارگرفت و محصور شد و از دنیا رفت. اما افکار او در مجموع به همین گرایش تعلق دارد، بهویژه تشویق و حمایت علنی او از اصلاحات درخشان قانون مجازات در سال ۱۳۵۲ که قانون مجازات ایران را در حد استاندارد قوانین جزایی کشورهای اروپای غربی ارتقاء داد، شاهد این مدعاست.
در قرن حاضر، یعنی قرن پانزدهم هجری قمری، هنوز فقیهی در حد فقهای درجه یک دوازده قرن قبل دیده نمیشود. آیتالله سیستانی، تا یکی دو دهه پیش به گرایش دوم (عدم جواز تشکیل حکومت و جواز اجرای حدود در حد قدرمتیقن) تعلق داشت، اما در نظرات و عملکردهای متأخر ایشان نشانههایی دال بر عدول از آن گرایش و رسیدن به نظریه عدم جواز حکومت و حدود دیده میشود.
گرایش دوم که حدود ۲۵٪ فقهای تراز اول امامیه در ۱۲ قرن اخیر در آن جای دارند، به عدم جواز تشکیل حکومت براساس شریعت در عصر غیبت، و جواز اجرای حدود و فرمان جهاد دفاعی در عصر غیبت در حد امکان (قدرمتیقن) برای فقها معتقد بودند.
نخستین فقیهی که این ایده را مطرح کرد، مُحمّد بن مُحمّد بن نُعمان، مشهور به ابنمعلم اوکفرایی و ملقب به شیخ مفید در قرن چهارم است.
او بر آن بود که اگر امکان اجرای حدود در یک دیار توسط علما فراهم باشد، اقامه حدود جایز است. مشهورترین فقهایی که کم و بیش با این نظریه همراه بودند عبارتند از:
شیخ شمس الدین محمد بن مکی عاملی نبطی جزینی معروف به شهید اول مشهور به افقهالفقهاء (ق۸).
زینالعابدین علی بن احمد عاملی مشهور به شهید ثانی (ق۱۰).
ملاعبدالله بن محمود شوشتری (ق۱۰).
محمدتقی مجلسی (ق۱۱).
شیخ محمد بن حسن حُرّ عاملی معروف به شیخ حر عاملی صاحب وسایلالشیعه (ق۱۲).
سید بن محمدرضا، معروف به سیدعلی کاشفالغطاء (ق۱۳).
احمد بن محمدمهدی فاضل نراقی، مشهور به ملااحمد نراقی (ق۱۳).
شیخ محمد حسن بن شیخ باقر اصفهانی نجفی، مشهور به صاحب جواهر (ق۱۳).
میرزا محمدحسین نائینی، مشهور به میرزای نائینی (ق۱۴).
آقا سید ابوالقاسم موسوی خویی، مشهور به آیتالله خویی (ق۱۴).
در زمان حاضر، آیتالله سیدعلی سیستانی، جانشین آیتالله خویی، در ۱۰ سال اخیر تا حدودی از این نظریه عبور کرده و در گرایش اول جای گرفته است.
فقیه معاصر ایرانی همچون آیتالله گلپایگانی هم در این دسته جای دارد.
گرایش سوم که حدود ۱۰٪ فقهای تراز اول تاریخ فقه امامیه بدان تعلق دارند، به عدم جواز تشکیل حکومت براساس شریعت، عدم جواز فرمان جهاد و عدم جواز اجرای حدود مستوجب سلب حیات و قطع عضو، و جواز اجرای حدود مستوجب تازیانه هستند. این دسته از فقها معتقدند که در صورت امکان، فقها میتوانند حدودی را اجرا کنند که مستوجب ریختهشدن خون نباشند.
نخستین فقیهی که این نظریه را مطرح کرد، بهاءالدین محمد بن حسین عاملی، مشهور به شیخ بهایی، از فقهای قرن ۱۱ است. مشهورترین فقهایی که در این دسته جای دارند عبارتند از:
بهاءالدین محمد بن تاجالدین حسن بن محمد اصفهانی مشهور به فاضل هندی و فاضل اصفهانی (ق۱۱).
سید نعمتالله بن عبدالله موسوی جزایری (ق۱۲).
سیدهاشم بن سلیمان بن اسماعیل حسینی توبِلی، مشهور به علامه بحرانی (ق۱۲).
سید محمد حسن شیرازی، مشهور به میرزای شیرازی صاحب فتوای مشهور تحریم تنباکو (ق۱۳).
حسین بن محمدتقی نوری طبرسی، مشهور به محدث نوری (ق۱۳).
سید محسن امین حسینی جبل عامِلی، مشهور به علامه سید محسن امین (ق۱۳).
محمدجواد مغنیه لبنانی، مشهور به علامه مغنیه (ق۱۴).
آیتالله سید شهابالدین مرعشی نجفی (ق۱۴).
در میان فقهای قرن ۱۵ هجری قمری، آیتالله حسین وحید خراسانی، به این گرایش نزدیکتر است.
گرایش چهارم که ۵٪ فقهای تراز اول تاریخ مذهب شیعه به آن تعلق دارند، به جواز تشکیل حکومت بر اساس شریعت، و عدم جواز اجرای حدود و فرمان جهاد ابتدایی و جواز فرمان جهاد دفاعی معتقد هستند.
علی بن عبدالعالی جبلعاملی، مشهور به محقق کرکی و محقق ثانی، فقیه قرن یازدهم، بنیانگذار این نظریه است. او معتقد بود که فقها در صورت امکان میتوانند براساس شریعت حکومت تشکیل دهند، اما حق اعلام جهاد ابتدایی و اقامه حدود را ندارند.
بلکه حق ولایت بر مسلمین در سایر امور شرعیه را دارند و در حوزه مجازاتهای مجرمین هم فقط جواز جاریکردن تعزیر با توجه به قاعده «التعزیر دون الحد» را دارند. در تعزیر هم حق ریختن خون را نداشته و مجاز به اعمال مجازاتهایی چون حبس، نفی بلد و تازیانه را دارند.
از میان فقهایی که در این دسته جای دارند میتوان به فقهای ذیل اشاره کرد:
محمدباقر مجلسی معروف به علامه مجلسی و مجلسی ثانی (ق۱۱).
ملا محمدتقی بَرَغانی قزوینی معروف به شهید ثالث (ق۱۲).
محمدمهدی شمسالدین لبنانی، مشهور به علامه شمسالدین (ق۱۴).
در میان فقهای قرن پانزدهم، آیتالله سیدصادق شیرازی، تا حدودی در این دسته جای دارد، او تا چندی پیش معتقد به تشکیل حکومت شرعی با ولایت شورایی از فقیهان تراز اول هر عصر بدون اجرای حدود بود. اما تا آنجا که اطلاع دارم، نقد این نظریه در جلسات بحث دو سه سال اخیر ایشان شروع شده است، و آیتالله شیرازی در حال عبور به گرایش نخست، یعنی عدم جواز در تشکیل حکومت، اجرای حدود و اعلام جهاد ابتدایی است.
گرایش پنجم که کاملاً جدید است و حتی یک فقیه تراز اول تاریخ تشیع هم به این نظریه معتقد نبوده و نیست، بر آن است که نهتنها تشکیل حکومت بر اساس شریعت توسط فقها و اجرای حدود و اعلام جهاد ابتدایی و دفاعی جایز است که حتی این امور بر فقهای جامعالشرایط هر عصر واجب عینی است.
دو فقیه نظریهپرداز این اندیشه، یعنی سیدروحالله خمینی و شیخ حسینعلی منتظری، هرگز در سطح فقهایی که در معرفی چهار گرایش بالا ذکر شد نبودند. نقش منتظری در نظریهپردازی این اندیشه، بسیار مهمتر از نقش خمینی بود. منتظری بزرگترین فقیه جاعل و بدعتگر در تاریخ تشیع است. در مورد این مدعا دهها نوشتار خواهم نوشت. تردیدی نیست که بنیان فقهی جمهوری اسلامی، نه بر کتاب کوچک «ولایت فقیه» خمینی که بر کتاب بزرگ و هشتجلدی «دراسات في ولايه الفقيه و فقه الدوله الاسلاميه» منتظری استوار است. به کلمه «فقهالدوله الاسلامبه» توجه کنید.
این عبارت نخستین جعل و بدعت از نوع خود در تشیع و بزرگترین تلاش برای ایدئولوژیککردن فقه شیعه است. در تاریخ فقه شیعه، بابی تحت عنوان «فقه دولت اسلامی»! نداشتیم.
منتظری نخستین جاعل این باب در فقه شیعه است. در فقه اهل سنت البته این باب عمری حدوداً ۲۰۰ ساله دارد. آخرین کتاب مهم فقهی در دنیای اهل سنت در این باب، کتاب «فقه الدولة في الإسلام» شیخ یوسف قرضاوی است.
در یادداشتهای بعدی در مورد بدعتهایی که منتظری در «فقه حدود» ایجاد کرد و مفاسدی که آن بدعتها باعث شدند، بیشتر خواهم نوشت.
در مورد منابع این نوشتار باید عرض کنم که گرایش فقهی اکثر علمای قرون گذشته، در میان کسانی که در این امور مطالعه دارند، مشهور است. اما ریز این گرایشها را از آثار و فتاوای آن فقها میتوان استخراج کرد که بالغ بر صدها کتاب عمدتاً به زبان عربی است. البته لازم نیست که به کتابخانههای حوزههای علمیه رفت و تکتک آن کتابها که بعضاً نایاب و کمیاب هستند را خواند.
با نصب «نرمافزار جامع فقه اهلالبیت علیهمالسلام» در کامپیوتر میتوان بهراحتی موضوعات مطرحشده در آن کتابها را سرچ کرد.
برای فقه اهل سنت هم نرمافزار «مکتبهالشامله» وجود دارد که بیش از ۶۲۰۰ جلد کتاب فقها و محدثین و مفسرین اهل سنت از صدر اسلام تاکنون در آن هست و آن هم قابلیت جستوجو دارد. بسیاری از نظریات فقها در مورد حکومت، حدود و جهاد را از طریق این نرمافزار استخراج کردهام. این نوشتار و قسمتهای بعدی آن، در حقیقت سادهشده و خلاصهای از یک تحقیق حدوداً ۵۰۰ صفحهای است که فکر نکنم در عصر جمهوری اسلامی، امکان انتشار داشته باشد. و بهخاطر حفظ آن مجبورم فقط در حد تیتر و توضیح ساده و خلاصه از آن در فیسبوک بیاورم.
©️محمد محبی
دوشنبه، آبان ۱۲، ۱۴۰۴
تا راهی استخر نشدهاید حلالیت بطلبید
مسیح مهاجری مدیرمسئول دائم روزنامه جمهوری اسلامی پس از آقای خامنهای، بهتازگی سخنانی گفته و به تعبیر خودش ـ افشاگری ـ کردهاست.
در این بهاصطلاح افشاگری، مهاجری میگوید که سال ۹۳ در حضور هاشمی بوده و هاشمی او را به قسمتی برده که احتمال وجود «شنود» کمتر باشد و رازی را با او در میان گذاشتهاست که نقل به مضمون محتوایاش این است که گروهی از درون حاکمیت به هاشمی اطلاع دادهاند که جاناش در خطر است.
در سال ۹۳ اگرچه اقتدار اولیه مرحوم هاشمی کاهش یافته بود، اما هنوز اقتدار کافی و لازم برای پیگیری این تهدید و خشکاندن ریشههایی خشونتی که از «شنود»ها شروع میشد را داشت.
اما چرا از جایگاه ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضویت در بالاترین سطوح خبرگان رهبری و سایر نفوذهای خود برای ریشهکنکردن یک ناامنی که به قول سعدی در نامه بدون سلام خودش «سرچشمه شاید گرفتن به بیل» استفاده نکرد تا پر شده و نشاید به پیل هم گرفته شود و او را در استخر سر به نیست کردند، پرسشی است که تاریخ بهزودی به آن پاسخ خواهد داد.
فقیه عالیمقام بر خلاف هاشمی و مهاجری و خیلیهای دیگر، «خط قرمز» و راز و رمز مگویی نداشت که از «شنود» بترسد. آزاده بود و آزاد زندگی میکرد. تنها از دوربین و شنود الهی حساب میبرد و فقط برای مردم احترام قائل بود. مردم را ولینعمت میدانست.
بهخاطرِ همین مردم، وقتی کشور در سایه بیتوجهی به درایتها و نکتهسنجیهای او گرفتار جنگ شد، اکثر اعضای درجه یک خانوادهاش عازم جنگ شدند، از پدر پیرش که «حبیب مظاهر» جنگ ایران و عراق بود، تا نوه شهیدش و تا سعید جانبازش.
در همان زمان که منتظری برای بار دوم، در حالیکه جگرگوشههایش در خط مقدم جبهه بودند، و خرمشهر آزاد شده بود، به سران اعلام کرد پیشنهاد صلح را بپذیریم تا غائله بخوابد و خون مسلمانان بیگناه ریخته نشود.
اما آنها که فرزندانشان رنگ جنگ ندیده بودند، بر طبل جنگ کوبیدند و «راه قدس را از کربلا» نشان دادند.
میرحسین موسوی تاریخ را تحریف میکند. خمینی دنبال گسترش «شیعه» به همه دنیا بود و فقط به عراق و عتبات قانع نبود. اینکه میرحسین میگوید خمینی با شعار راه قدس از کربلا میگذرد مخالف بود تحریف تاریخ است.
آنکه با جنگ و ماجراجویی و خلاف نظم جهانی رفتارکردن، مخالف بود فقط منتظری و نهضت آزادی بودند.
خمینی حتی برای ارضای هواهایی که در سر داشت، هیچ ابایی نداشت از اسرائیل برای نبرد با اسرائیل جنگافزار بخرد. همین کار را هم مخفیانه کرد، اما منتظری وقتی متوجه شد، اصول اخلاقیاش اجازه «سکوت» و انفعال نداد، و بیهراس از هر کسی این رسوایی اخلاقی را برملا کرد.
البته تاوان سنگینی هم پرداخت. حصر و حبس و محدودیت و توقیف کتب و اموال و وجوهات و تصرف موقوفات، تنها شمهای از کوه بلاهایی بود که بر این انسان آزاده روا داشتند.
در زمانی که منتظری نستوه، این بداخلاقیها و گرفتارشدن طراحان بلا در دامهای خودشان را در خشت خام میدید، روزنامه جمهوری اسلامی و مسیح مهاجری تمامقد نهتنها چشم بر ظلمهایی که بر این فقیه مجاهد نستوه میآمد بسته بود، که روزنامهاش نیز دربست آتشبیار معرکه انصار شیطان بود که طلاب مظلوم او را کتک میزدند و در حسینیه او را جوش میدادند.
دردها بسیار است و خواهد بود. اعتراضات و مظلومنماییهای امروز روزنامه جمهوری اسلامی و مهاجری که از دههای پیش از اصل افتاده و این روزها از اسب هم افتاده، خالی از صداقت است. ننه من غریبم بازی است.
درمان از آنجا آغاز میشود که مهاجری پیش از آنکه چون مرادش هاشمی دستاش از دنیا کوتاه شود، عذر تقصیر به پیشگاه ملت ایران آورده و از ظلمهایی که در حق آن فقیهعالیمقامِ مومنِ با کیاست کردند و او را که صفای باطن داشت عذرخواهی کند.
والا در بر همان پاشنه خواهد چرخید که در استخر فرح چرخید.
چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۴۰۴
آقای خامنهای! «ربکمالاعلی» نیستید
جناب آقای خامنهای رهبر انقلاب اسلامی ایران.
سلامٌعلیکم.
من از آنها نیستم که خشم بر زبان و قلمام حاکم و جاری باشد. من سعی میکنم اگر میگویم یا مینویسم، شعلهای را روشن نگاه دارم، بلکه بتوانم در پرتو آن، آتشی جانسوز را خاموش کنم.
ابتدا، اشتباه ابتدای مخاطبهام را اصلاح کنم. شما رهبر «انقلاب اسلامی ایران» نیستید. «انقلاب اسلامی ایران» کانسپتی است که در یک کانتکست تاریخی، و طی فرایندی دستکم ۱۵ ساله، به رهبری آیتالله «روحالله خمینی» در فاصله ۱۵ خرداد ۴۲ تا ۲۲ بهمن ۵۷ اتفاق افتاد و تمام شد.
شاید بشود با کمی مسامحه قبول کرد که تا ۱۲ فروردین ۵۸ که هنوز رفراندوم «جمهوری اسلامی» برگزار نشدهبود هم ادامه داشت.
از آن تاریخ بهبعد، هرکس رهبر بوده، رهبر «جمهوری اسلامی» بوده نه «انقلاب اسلامی». اما از آنجا که حضرتعالی علاقهای به مفاهیمی چون دموکراسی، جمهوریت و نقد و عزل ندارید، و بیشتر به انتصاب و انتساب و انقلاب علاقه دارید، و پس از گذشت ۴ دهه از عمر «انقلاب اسلامی» هنوز خود را «انقلابی» میدانید نه «دیپلمات»! بنده هم لازم دیدم مطابق میل حضرتِتان شما را رهبر «انقلاب اسلامی» خطاب کنم.
در ادامه تصریح میکنم که این، اولین نامه از این دست نامهها نیست و نخواهد بود. اما آخرین نامه به حضرتِعالی برای اتمامحجت نزد این قلم است که رسالت خود را انجام داده، و در پیشگاه جوهرش سرافکنده نباشد.
نامههای بعدی، مقامات زیردستی حضرتِعالی را بهترتیب قدرت و جایگاهی که در سلسله مراتب قضایی، امنیتی، نظامی و نهایتا فرهنگی و دینی این مملکت دارند مخاطب قرار خواهد داد. باز هم صرفا بهدلیل رسالتی که بر عهده این قلم است و مختصر امیدی به تاثیر! و البته رسالت اصلی که «اتمام حجت» باشد.
آقای خامنهای!
آنچه مشخص است، به تعبیر حضرت حافظ، حضرتِعالی «به چندین هنر آراسته»اید. از پدر و مادری اصیل و نجیب نسب میبرید. نبوغ فوقالعاده بهعلاوه حافظه قوی دارید که استعداد شما در اغلب امور را تا چندین برابر تساعد میبخشد.
همین تسلط فوقالعاده حضرتِعالی به «فن خطابه» که دوست و دشمن ذرهای در آن تردید ندارند ـ و اتفاقا مهمترین منتقد دلیرتان «مرحوم منتظری» نیز با تصریح بر آن جنابِتان را بهعنوان نیابت امام جمعه تهران پیشنهاد داد، و برای اعتبار به وجه اجتماعیتان، در نخستین اقامه، پشتسرتان بهنماز ایستاد مهمترین دلیلاش همین فن خطابه شما بود ـ که خود حاصل مطالعه زیاد، سرعت بالای مطالعه و تندخوانی، بانک واژگانی قوی و البته حنجرهای بیولوژیکی و خدادادی که تاییدکننده این فن و هنر شماست.
علاوه بر آن، شما سابقه پیش از انقلاب درخشانی به سهم خودتان (جدای از سهم خانواده) دارید. سالها حبس مجرد بوده، و در بندهای عمومی مختلف زندان تحمل فرمودهاید. سالها تبعید و ممنوعالمنبر بودهاید.
اتفاقا یکی از شجاعترین زندانیان در برخورد با محدودیتهایی که از طرف نهادهای قضایی یا امنیتی علیه زندانیان اعمال میشده، بودهاید که سوابق نامهنگاریهای شجاعانهای که میتوانسته به تشدید مجازات شما بیانجامد، در بایگانیهای نهادهای امنیتی و قضایی پیش از انقلاب موجود است که سند افتخار شما بعد از پیروزی انقلاب بوده و هست.
آقای خامنهای!
شما به موسیقی و ادبیات علاقه ذاتی داشته و دارید، و همین علاقه باعثشده، از نوجوانی سر از محافل ادبی دربیاورید. آنهم محافل ادبی خراسان که بسیاربسیار غنی و پربار بوده و هست. سرزمین «محمد قهرمان»، «ملکالشعرای بهار»، «عماد» و «اخوان» و «شفیعی» و ... .
همین آشنایی عمیق به موسیقیِ کلام، در کنار آهنگ نی و تار و سهتار و ... طراوت ویژهای به لطافت کلامی شما دادهاست.
***
این چند نمونه از «عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش» نشان میدهد «به چندین هنر آراستهاید» که این، مشتی نمونه از خروار است.
همه این نبوغ، استعداد، هنر و تلاش، اصالت و نجابت، بهعلاوه اتفاقاتی دیگر باعثشد، در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ پس از ارتحال رهبر نخست انقلاب، تمام توجهها برای جانشینی ایشان بهسمت شما جلب، و رهبر دوم این نظام و حکمران اصلی آن باشید.
اصلاحات قانون اساسی اولیه هم «حکمرانی مطلقه» بدون هرگونه قید و محدودیتی را با قید «مطلقه» به کلمه «ولایت فقیه» برایِتان فراهم کرد.
در کنار هنرهایی که از آن سخن رفت، حضرتعالی به خواندن رمانهای معتبر دنیا هم علاقه شدیدی داشته و با سرعت و ولع خاصی «رمان» خواندهاید. البته ـ چنانکه در ادامه بیشتر اشاره خواهم کرد ـ برخلاف نظر برخی از «غلاتِ» اطرافِتان، نه شما همه «رمانهای معتبر دنیا» را با هم خواندهاید، و نه تقریبا هیچ فردی قادر به اینهمه مطالعه در زمان محدود با هر سرعت مطالعهای نیست.
خواندن همه رمانهای معتبر دنیا، دست خیلیخیلی کم، کمترین عمری که نیاز داشتهباشد، یک قرن است. مفروض بر اینکه تمام این ۱۰۰ سال فقط رمان بخواند و هیچ کار دیگری اعم از خواب و خوراک و ... هم نداشته باشد.
فعلا بگذریم. اصل همان است که اهل رمان هستید و حتما در رمانها، با تیپ و شخصیتهای مختلف انسانی آشنا شدهاید. و نیک میدانید که اتفاقات عالم و محیط پیرامون چگونه میتواند تاثیرات عمیقی روی آدم بگذارد، که آدمی مثل «برصیصای عابد» بهحدی از قُرب و وصال برسد که «مستجابالدعوه» شود، و همین آدم، در لحظهای لغزش، اسیر «دیو شهوت» شده و به امانتی خیانت کند و «بلهم اضل» شود.
حتما میدانید و علاوه بر سیر شخصیتی رمانها، در معارف دینی هم خواندهاید که «ابن سیرین» کجا بود و چه شد و از کجا به کجا رسید.
کوتاه کنم، همان اتفاقها که برای «برصیصای عابد» و «ابن سیرین» و «آگوستین» و «پُلُس رسول» و ... افتاد، میتواند برای هرکسی با هر اقتدار و جبروتی بیفتد.
از همه اینها بگذریم، اصلا اتفاقی که برای «حربن یزید ریاحی» افتاد، هم میتواند برای همه انسانها بیفتد، و اگر یک روز زودتر از این دنیا بروند جهنمی، و چون روزی میمانند، لیاقت شهادت و بهشت مییابند.
آقای خامنهای!
چشمکی به هنرهایِتان داشتم. اجازه میخواهم اشاراتی هم به اشتباهاتِتان داشته باشم، و پیش از آن اشاره کنم که با وجودی که فکت و سند دقیق خدمتِتان میدهم، با اینحال هیچ استبعادی ندارد که اگر نه همه آنها، بلکه بخشی از آنها را از روی «حسن ظنی» بدانیم که شما داشتهاید و بعد نتیجه اشتباه از آب درآمده باشد.
پیشتر در مورد «غلاتِ اطرافِتان» گفتم که تاکید کردهبودند که «رمان معتبری نیست که آقای خامنهای نخوانده باشد»، این درحالی است که آقای خامنهای بهتازگی وارد ۸۶ سالگی شده، و انشاالله عمر نوح نبی (علی نبینا و آله علیهالسلام) و بیشتر داشته باشد، و فرصت کند که نهتنها «رمانهای معتبر دنیا» که «همه رمانهای دنیا» را بخواند.
اما در این ۸۶ سال؛ تحصیل، مبارزه، هجرت، زندان، تبعید، زندگی، خورد و خوراک، خواب، عضویت در شورای انقلاب، نمایندگی مجلس، معاون وزیر دفاع، ریاست جمهوری، رهبری، فرماندهی کل قوا و ... را هم داشته، و یقینا فرصت مطالعه «همه» رمانهای معتبر دنیا را نداشتهاست. این ایراد او نیست. اما اینکه در قبال آن ادعا، «سکوت پیشهکرد» و «تواضع پیشه نکرد» و زبان «غالیان» را نبست، ایراد مهم اوست.
نمونه دیگر؛ آذرماه ۷۹ هفتهنامه «شلمچه» تیتر درشتی زد که «ما اینجوری ولایتی هستیم، اگر آقا بگوید ماست سیاه است، به قرآن ما ماست را سیاه میبینیم».
سکوت شما در قبال «اغراق اولی»، به تشویقشدن در مورد «اغراق دومی» انجامید. و بههمان میزان که از «تواضع» شما کاست، به «غرور» و «نخوت» شما افزود. و این کار تا بدانجا پیش رفت که وقتی امام جمعه قم، برخلاف نص صریح تمام کتب آسمانی، و برخلاف تمام مواریث روایی شیعه، اعلام کرد که حضرتعالی ـ العیاذبالله ـ نه چونان روحالله نبی در گهوراه، که بالاتر از آن، در رحِم مادر سخن گفتهاید، دیگر جرأت مشتکوبیدن بر دهانِشان را نداشتید.
کوتاهتر کنم، اجازه بدهید زیره به کرمان ببرم. داستان پیادهشدن مردم شهر «انبار» از اسبها و پیاده همراهیکردن مولی علی (ع) را بارها خوانده و در منابر به آن تمسک جستهاید. چه حکمت زیبایی در این داستان از زبان مولای عارفان جهان، خاصفالنعل و تنها رازبان چاههای کوفه بیان میشود: «چه زیانبار است رنجی که عذاب در پی آن باشد، و چه سودمند است آسایشی که با آن امان از آتش جهنم باشد.»
(نهج البلاغه - حکمت ۳۷)
آقای خامنهای! لازم نبود شما در عروسی پسرتان «عدسپلو» بخورید، کفش پاره بپوشید و حسینیه شما گلیمفرش باشد، تا زیستتان زاهدانه نمایانده شود، برای اینکار باید جلو ساخت «کاخ مقبره» بنیانگذار جمهوری اسلامی را میگرفتید. از پیامبر اسلام (ص) و مولی علی (ع) بزرگتر نبود که در عین داراییِ، غذا نمیخوردند، برای تحمل گرسنگی، سنگ بر شکم میبستند، مبادا در قلمرو حکومتیاشان «انسانی» سر گرسنه بر بالین بگذارد.
باز هم کوتاهتر کنم.
آقای خامنهای! سواد خطاهای شما خیلی «سیاه» است. اما با دو نمونه این نامه را بهپایان میبرم.
۱. شما بر خلاف توصیه تمام ادیان آسمانی، و آیینهای زمینی، با بیش از نیمی از بستگان درجه یک، دو و سه خانواده قهرید، و آنها را بههیچ میانگارید. این برخلاف «صله رحم» توصیه صریح دین مبین اسلام است. از مرحوم شیخ علی تهرانی و همسر و فرزند و نوادههایِشان بگیر، تا «سید حسین میردامادی» داییتان که اگر در فضل و دانش، بیشتر از شما نباشد، کمتر نیست. او سالها استاد دانشگاه فردوسی مشهد بودهاست. شما به نامه سرگشادهای که چند سال پیش ایشان برایتان نوشت و از سرنوشت امروز انذارتان داد، کمترین توجهی که نکردید هیچ، فرزندش را به محض ورود به کشور به زندان انداختید.
در همینرابطه:
یزدان پدر ندارد، رحمان مادر ندارد
با «هادی خامنهای» که بیشتر از شما سابقه مبارزه و زندان و تبعید نداشته باشد، کمتر ندارد، میانه خوبی ندارید. سرنوشت تنها خواهر تنیتان که آن بود، دیگر لازم نیست از سرنوشت خواهران ناتنی و فرزند و نوادههایشان بگویم که «در خانه اگر کس است یک حرف بس است.» با این وصف، واجد ابتدایی و بدیهیترین شرط اخلاقی برای رهبری یک جامعه شیعی که سهل است، رهبری یک جامعه مذهبی هم نیستید.
۲. چند سال پیش مرحوم «هاشمی رفسنجانی» به شما پیشنهاد «مذاکره» نه تعامل و رابطه با آمریکا میدهد. مخالفت میکنید. مفصل بحث میفرمایید. در آخر آقای هاشمی از شما میپرسد جواب خدا چه میشود؟ شما میفرمایید جواب خدا با من!
اول. آقای هاشمی در فضل و فقه، کمتر از شما نبود که تشخیص ندهد رضایت خدا در چه هست و در چه نیست؟ هر چند که به سهم خود باید همان زمان «تفرعن» حضرتِعالی را اعلام، و درخواست میکرد خبرگان بههمین یکدلیل از رهبری برکنارتان کند، که نکرد و جواب خدا را خودش خواهد داد.
اما فرض بگیریم که سرنوشت مذاکره و رابطه و تعامل با آمریکا به اینجا ـ که اکنون رسیده ـ نمیرسید، و امروز ـ آنچنان که شما در آسمان توهم خیال میکنید ـ موشکهای جمهوری اسلامی با دقت نقطهزنی بالا، تمام کره زمین را در تیررس خود داشت و دنیا در مقابل اقتدار شما زانو میزد.
با این فرض هم، این جمله که «جواب خدا را من میدهم» یک معنی بدبهی داشت و دارد ادعای «انا ربکم الاعلی». تفرعن صرفا به گفتن کلمه و جمله نیست.
میدانم که این نوشته و صدا ـ به احتمال زیاد ـ به نظر و سمع شما نمیرسد. اما برای آنها که وظیفه دارند به گوش شما برسانند و نمیرسانند، عرض میکنم که مخاطب نامههای بعدی از این سلسله شما خواهید بود.
والعاقبة للمتقین
یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۴۰۳
روضهخواني با پول سفارت انگليس
در كنار سفارت عثمانی (تركيه) در تهران مسجدی بوده كه مامورين سفارت كه سنیمذهب بودهاند در آن مسجد صبحها نماز میخواندهاند.
در اين مسجد شيخی هر روز صبح روضه حضرت زهرا(س) و اينكه خليفه دوم در را به پهلوی حضرت زهرا زد و ... ميخوانده.
كسی میگويد: من گفتم اينكه اين شيخ هر روز اين روضه را در اينجا میخواند، يك چيزي بايد باشد. آمدم و به او گفتم: شيخنا! شما روضه ديگری بلد نيستيد بخوانيد، هر روز صبح اين روضه را میخوانيد؟ گفت چرا! گفتم: پس چرا هر روز اين روضه را میخوانی؟ گفت: من يك بانی دارم روزي پنج ريال به من میدهد میگويد اين روضه را در اين مسجد بخوان من هم میخوانم.
گفتم: میشود اين بانيت را به من معرفي كنی؟ گفت: بله، یک دكاندار در همين خيابان است. شخص میرود با آن دكاندار رفاقت میكند. بعد میگويد شما چطور شده كه هر روز در اين مسجد روضه حضرت زهرا(س) ميگویی بخوانند؟
میگويد: یک كسی روزی دو تومان به من میدهد كه در اين مسجد روضه حضرت زهرا(س) خوانده شود، من پانزده ريال آنرا بر میدارم و پنج ريال را میدهم به اين شيخ روضه بخواند.
بعد تعقيب میكند ببيند كه بانی اين روضه چه كسی است. معلوم میشود روزی ۲۵ تومان از سفارت انگليس میدهند كه صبحها روضه حضرت زهرا(س) در اين مسجد كه در كنار سفارت عثمانی است خوانده شود و بازار جنگ شيعه و سنی هر روز گرم باشد.
©️ #آیتالله منتظری.جلوههای ماندگار.ص ۲۲۵
یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۴۰۳
بخشی از نامه مرحوم منتظری به آیت الله خمینی
مرحوم منتظری ۲ اردیبهشت ۶۷ (۱۳ ماه مانده به درگذشت آیتالله خمینی) در نامهای به او مواردی را متذکر شد که وقتی امروزه به آن نگریسته میشود، حکم «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» را دارد. در بخشهایی از این نامه آمدهاست:
برای من قابل تحمل نیست که فرصت و موقعیتی که خدای متعال در عصر غیبت حضرت ولی عصر (عج) برای عالم تشیع پیش آورده و روحانیت و مرجعیت شیعه این چنین مایه امید ملتهای محروم و مظلوم جهان شده، بهسادگی این امید به یاس مبدل گردد و حیثیت اسلام و تشیع که در چهره حضرتعالی متبلور شده، خدای ناکرده ملکوک و خراب گردد که در این صورت برای قرنهای متمادی دیگر از عظمت و عزت اسلام و روحانیت و قداست ولایت فقیه خبر و اثری نخواهد بود.
قطعا حضرتعالی از اوضاع نابسامان مردم و رکود اقتصادی و سقوط پول ما (دلار سال ۶۷ فقط ۹۶ تک تومان) و کسری بودجه و خرابی شهرها و مراکز اقتصادی و تعطیلشدن کارخانهها و تورم و گرانی و کمبودها و بیکاریها و خانهبدوشی میلیونها شهروند چندین استان کشور و ترک مغازه و بازار و محل کار و پناهبردن به دهات و کوهها و تعطیلشدن موسسات فرهنگی و بالا رفتن نارضائیها و رشد مفاسد اداری و اخلاقی که لازمه قهری این وضع است کم و بیش اطلاع دارید.
اگر در گذشته چنین گفته میشد که یک عده قلیلی که از انقلاب ضربه خوردهاند و نتوانستهاند خود را با آن هماهنگ کنند، به اینگونه مطالب خلاف واقع دامن میزنند و اینجا و آنجا نامهپرانی و جوسازی میکنند، دیگر امروز این احتمال وجود ندارد.
خدا را گواه میگیرم که بسیاری از دوستان انقلاب و حضرتعالی که قبل از انقلاب و پس از انقلاب فداکاریهائی داشتهاند امروز در آستانه یاس و شک قرار گرفتهاند، و متاسفانه یکی از کارهای روزمره من گوشدادن به درددل و شکایات این قبیل افراد است و اصرار دارند مطالبشان را که نوعا مسائلی کلی است به عرض حضرتعالی برسانم، و من هم جز سکوت و طفرهرفتن راهی ندارم.
ما متاسفانه در جنگ و در بسیاری از کارهای دیگر فرصتهای زیادی را از دست دادیم، و هر روز دلمان را به گزارشهای مبالغهآمیز نسبت به خوبی وضع خود و خرابی وضع دشمن و به شعارها و وعدههای بیاساس خوش کردیم و اجازه احتمال خلافدادن را هم ندادیم تا بالاخره وضع ما به اینجا رسید که دولتها که جای خود دارند، بسیاری از ملتها را هم از دست دادیم و آنهمه قداست و احترام و ایمان و امید سالهای اول انقلاب که سرمایه عظیمی برای انقلاب بود بتدریج از دست میرود، و آنچنان چهره نورانی اسلام و انقلاب و مقام رهبری را خراب جلوه دادهاند که جز تعدادی انگشتشمار در هر کشوری برای ما باقی نمانده است.
من برخلاف آنچه شاید فکر شود، آدم بدبین و تندی نبوده و نیستم ولی از این واقعیت تلخ رنج میبرم که ما در اثر قصورها و ضعفها و خودمحوریها و سوءمدیریتها و سپردن کارها به دست ضعفا و سیاستهای غلط و ناهماهنگیهای روشن در تصمیمات و در اجرا، یک چنین ملت بزرگ و فداکار و کمنظیر در تاریخ را بتدریج از دست بدهیم.
البته من از تلاش و احساس مسئولیت بسیاری از برادران مسئول خبر دارم و آنان را دعا و تایید میکنم، ولی از این متاسفم که بسیاری از ما گرفتار یک حالت غرور و خودبینی و غفلت از واقعیات شدهایم و تذکرات را هم به بازی میگیریم و شاید علت عدم استجابت دعاها هم همین حالت ما باشد.
من از توطئه ابرقدرتها در دامنزدن به نارضائیها و تبلیغات مسموم ایادی آنان خبر دارم، ولی میگویم سرمایه عظیم ما همین ملت فداکار است، تا کی باید آنان در این وضع زندگی کنند؟ و علاوه بر فشار اقتصادی برخورد بعضی از ما هم با آنان تند و خصمانه باشد؟
به شعارهای تلقینی و مصاحبههای ساختگی نباید دل خوش کرد. باید واقعیتهای اجتماعی را هم در نظر داشت. خدا شاهد است روحانیت در حال انزوا و بدنامی قرار گرفته، در بسیاری از شهرها به روحانیون بهخصوص اگر بفهمند شاغل پست و مقامی هستند توهین علنی میکنند، تعداد داوطلب برای جبههها و کمککننده به جبههها و حاضر در مراسم سریعا رو به کاهش است و بسیاری از کمکها از روی فشار و ترس و رودربایستی است.
این مطالب را من از افراد ناراضی و رادیوهای ضدانقلاب نمیگویم، از قول همان رزمندگان و شهیددادهها و مردم کوچه و بازار و از قول بسیاری از مسئولین و شاغلین میگویم.
تا دیر نشده و فرصتها بهکلی از دست نرفته، حضرتعالی که در مقاطع مهم این انقلاب را از سقوط نجات دادهاید بجاست فکری بکنید و به گزارشهای معمولی و رسمی اکتفا نکنید.
من میدانم که بعضی از مسئولین یا شهامت صراحتگوئی را ندارند و یا به ملاحظه حال حضرتعالی و پرهیز از نگرانکردن شما مسائلی را به حضرتعالی به همان نحو که واقعیت دارد نگفته و نمیگویند.
۵ رمضان المبارک ۱۴۰۸ مطابق ۲ اردیبهشت ۶۷
حسینعلی منتظری
خاطرات جلد دوم صفحه ۱۰۴۵
این نامه ۱۳ ماه و ۱۲ روز قبل از درگذشت آیت الله خمينى نوشته شده است.
سهشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۴۰۲
حریمهای نامحترم (احمد قابل)
۱.تابستان سال ۱۳۵۸ بود. ساختمانی در بلوار کشاورز تهران میزبان چندماههام بود تا برای انتشار مجلهای برای کودکان و نوجوانان، با جمعی از یاران (که نفراتی از آن جمع در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند) تلاش کنیم.
منِ خراسانی که از حوزهی قم به تهران آمدهبودم تا در آغاز انقلاب، نقشی در تغییر فرهنگ سرزمینم برعهده گیرم، شبها را بهتنهایی در همان ساختمان سپری میکردم و به اتفاقات روزها و شبهای پس از انقلاب میاندیشیدم.
۲.شبهای امرداد، مطلبی نوشتم با عنوان «حریمهای نامحترم» و فردای آنروز، در مشورت با دوستان در مورد انتشار آن در یکی از روزنامهها، پاسخ گرفتم که: «انتشار آن در این مقطع زمانی، به مصلحت نیست».
پس از پیروزی انقلاب، از عناوینی چون؛ «حریم یا حرمت روحانیت، حرمت نظام مقدس، حرمت قوانین، حریم رهبری و ...» به فراوانی در بیانات مسئولان و سخنوران و نویسندگان استفاده میشد.
هیچیک از آنان، فرصت کافی برای کنکاش پیرامون این «حریم»ها را نه برای خود و نه برای مخاطبان، در نظر نمیگرفت و با ابهامگویی، عملا راه سوءاستفادهی از عناوین یادشده را باز میگذاشت.
البته تردیدی نیست که هر انسانی، فارغ از عناوین اکتسابی، «محترم» است و هر اندیشهای که مبتنی بر عقلانیت باشد، به میزان احترام به عقل و خرد آدمی، از احترام برخوردار است و انسان صاحب اندیشهی عقلانی، احترام خاص خود را دارد و اگر نام آن را بتوان «حریم» گذاشت، مطمئنا «حریم محترمی» دارد که همه باید آن را مورد توجه قرار دهند.
من که به نوبهی خود اندک روحانیان انقلابی قبل از انقلاب را میشناختم، و روحانیان بیتفاوت و یا درباری را نیز میشناختم، از طرفی با «طلبکارشدن همهی روحانیان از مردم» روبهرو شدم و از سویی، افراد بیسواد و روضهخوانی را میدیدم که صرفا بهخاطر داشتن لباس روحانیت و بدون انگیزهی علمی و معنوی و صرفا برای دکانداری و کسب درآمد، مدعی «حریم روحانیت» برای خویش میشدند و گویی «قرآن خوانهای نشسته بر سر قبر مردگان» که متأسفانه از لباس روحانیت استفاده میکردند، حق آبوگل در انقلاب داشته و میتوانند بر سر خوان گستردهی انقلاب نشسته و صاحبان انقلاب را از سر سفرهی آماده شده با تلاش آنان، برانند!
۳. انقلاب اسلامی، مبتنی بر «برداشتی نو و عقلانی از دین و شریعت» شکل گرفته بود و تعداد معدودی از روحانیان «نماد» چنین اسلامی بودند. آیةالله خمینی، آیةالله منتظری، آیةالله طالقانی، آیةالله مطهری و آیةالله بهشتی و روحانیان روشناندیش دیگری چون آقایان؛ نعمتالله صالحی نجفآبادی، گلزادهی غفوری، باهنر، علیاکبر هاشمی رفسنجانی، علی تهرانی، جلالالدین طاهری، علی خامنهای، عبدالکریم موسوی اردبیلی، رضا زنجانی، عبدالکریم هاشمینژاد و امثال آنان، چهرههای مشهور و میدانداران معرفی چهرهی «اسلام عقلانی» شمرده میشدند.
۴. ناگهان و پس از پیروزی، روحانیانی با رویکرد «مخالف عقلانیت» و تحقیرکنندهی آن، شتابزده پا به میدان حمایت از انقلاب گذارده و خود را متولی «روحانیت» دانستند و هرگونه نقد و بررسی و یا مخالفت با برداشتها و نظریات یا عملکردهای غیرمنطقی خود را با عنوان «شکستن حریم روحانیت» مورد هجوم قرار دادند.
در ابتدا، این گروه، توان لازم برای سرکوب را نداشت و اندکاندک با نفوذ در ارگانهایی چون قوهی قضائیه و تلاش برای حضور در مجلس خبرگان و اعمال نظر در تصویب قانون اساسی، سعی در کسب قدرت نمود و موفق به تثبیت خود در قدرت شد.
از سویی، برخی روحانیان انقلابی نیز تحت تأثیر افکار و اندیشههای مخالف عقلانیت قرارگرفته و اندکاندک جبههی مخالف را تقویت کردند و از باورهای گذشتهی خود فاصله گرفتند. مصداق بارز این افراد، شخص آقای خامنهای بود که از روشنفکری انقلابی، امروز به تقابل با نواندیشی دینی رسیده است.
۵. رویکردهای غیرمنطقی و خشونتبار برخی نیروهای سیاسی کمونسیت و حتی مسلمان که از راههای غیرمنطقی در پی کسب قدرت انحصاری بودند و مصداق کسانی شدند که «مردم آنها را به روستا راه نمیدادند و آنها خوشخیالانه و با داعیهی کدخدایی، سراغ خانهی کدخدا را میگرفتند!» در شکلگیری اقتدار «خشونتطلبان حکومتی» نقش اساسی داشتند و عملا به تقویت «جبههی مخالف عقلانیت» میانجامید.
۶. افراط جبههی مخالف عقلانیت در سوءاستفاده از عنوان «دین و روحانیت» سبب شد که «حریمهای نامحترم» بسیاری شکل گیرد و متأسفانه برخی از افراد روشناندیش نیز دجار «توهم» شوند. کسب قدرت از سوی برخی روحانیان روشناندیش و اقتضای قدرت که «نقد» را چندان برنمیتابد، فضایی قراهم کرده بود که جوان حساس سال ۱۳۵۸ را به فکر فرو میبرد.
۷. من خود روحانی غیرمعممی بودم که در خانوادهای روحانی (پدر، دو برادر، سه داماد=جمعا هفت نفر روحانی) زندگی میکردم ولی از آنهمه حریمهایی که مخالفان عقلانیت ساخته بودند با تمام وجود خود متنفر بودم.
من در طول سالها طلبگی دیده بودم که هیچ تفاوت عمدهای در زندگی ما بهاصطلاح روحانیان و مردم عادی دیده نمیشود. نمیتوانستم درک کنم که با وجود نقاط ضعف بسیاری که در «سازمان روحانیت آن زمان» وجود داشت (در بند دوم به آن پرداختم) اینهمه ادعاهای بیهوده و «تقدسهای نامقدس» و «حریمهای نامحترم» چرا ساخته میشود و روحانیت را از «نعمت نقد» محروم میسازد تا نتواند عیوب و نواقص خود را برطرف کند و اندیشهِ زمینیاش را با زمینیان تست کند و عملکرد دنیاییاش را با مردم دنیا بسنجد و هرجا نمرهی قبولی نگرفت، اندیشههای خودساختهاش را تغییر دهد و «خود را بشکند و نه آیینه را».
۸. در آن نوشتار ۱۳۵۸ نوشته بودم که؛ «من در کار خود و خدا ماندهام که با چه ابزاری میتوان این حریمهای نامحترم را شکست و حقایق و وقایع را آنچنانکه هست، به مردم شناساند و افراد را به جایگاه حقیقیشان بازگرداند و روحانیان را از برج عاج ساختگی و غیرواقعی، به زیر کشیده و در میان مردم نشاند؟!!».
حقیقتا عقلم نمیکشید که چه قدرت و نیرویی میتواند از روحانیت و همهی اموری که ساخته و پرداختهی دست انسان است، مثل «قانون و نظام حکومتی و ...» بهگونهای «تقدسزدایی» کرد و تقدس را مختص «خداوند سبحان و آنچه ساخته و پرداختهی حقیقی اوست» دانست و این «حریم الهی» را بدون توسعه و تضییق، عنوانی شایستهی او دانست و نقص غیرخدایی آدمیان را پذیرفت و به دیگر آدمیان نیز تعلیم داد؟!
۹. چندی بعد و در تابستان ۱۳۶۲ (و پس از آن مکررا) در جمع برخی دوستان گفتم، ما در کار خود و خدا مانده بودیم که با چه ابزاری میتوان حریمهای نامحترم را شکست، ولی غافل از آنکه خدا در حال شکستن آن حریمهای نامحترم است.
تکیهزدن روحانیت بر مناصب قدرت و آزمون سخت حکومت بر مردم و کنشها و واکنشهای آنان در برابر قدرتمندان و گفتارها و رفتارهای ایشان، همان ابزار جادوییای بود که میتوانست «هیبت و حریم قدسی چندصدسالهی روحانیت» را بشکند و ادعاهای پوچ را رسوا سازد و جایگاه حقیقی آنان را برای خود و مردم برملا کند.
۱۰. درسی که میتوان از تاریخ گرفت جز آن نیست که؛ «هر حریم نامحترم و تقدس نامقدسی که درست شود، روزی شکسته خواهد شد و رسوایی آن برای مدعیان خواهدماند». فرقی نمیکند که «روحانیت» باشد یا غیرروحانیت، سلطنت «ظلاللهی» نیز شکسته شد. جمهوریت دموکراتیک مورد ادعای «اتحاد جماهیر شوروی» نیز شکست. جهانگیری هیتلری نیز پایان یافت. سرنوشت همهی حریمهای نامحترم یکسان است.
امیرمؤمنان علی(ع) میگوید: «الحجر الغصب فیالدار رهن علی خرابها=سنگ غصبی در بنای یک خانه، گروی خرابی آن است».
قدرتی که بدون شایستگی و صرفا با ادعاهای غیرعلمی و نه مبتنی بر عقلانیت، عدالت، رضایت و اختیار حقیقی صاحبان اصلی قدرت(مردم) کسب شود، خود «گرو»ی است برای تباهی و شکست و نوعی غصب است که رهن خرابی بنای قدرت خواهد شد.
در پایان خلاصهی غزل خواجهی شیراز را یادآوری میکنم که؛
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند، جنین نیز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار، خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
. بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
زمهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
سهشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵
از نانجیبی خمینی تا نجابت خامنهای
روزنامه جوان در ستون نقدونظر سهشنبه ۲۴ فروردینماه خود در مطلبی با عنوان «حصر ارزش، ارزش حصر» به قلم «محمدرضا گایینی» و خطاب به آقای کروبی، ناخواسته روی پوسته خربزهای لیزخورد که نامه هوشمندانه «مهدی کروبی» پیش پای آنها انداخت.
در این لیزخوردن و افتادن، البته نویسنده روزنامه جوان تنها نبود و نیست که مجموعه قابلتوجهی از همفکران و همراهان اصولگرای این روزنامهنگار و روزنامه، هم همداستان با ایشان لیز خورده و سرنگون شدهاند و پسلرزههای اصلی زلزله نامه هنوز رخ ننموده است.
نویسنده در این مطلب که با قصد پاسخدادن به نامه کروبی و درخواست وی از حاکمیت برای برگزاری دادگاه و رسیدگی علنی به اتهامات او نوشتهشده، با اشاره به سرنوشت آیات عظام شریعتمداری، قمی، و روحانی که در سالهای نخستین پیروزی انقلاب بدون محاکمه در حصر قرار گرفتند، تاکید کرده که نامه و درخواست آقای کروبی مسموع نخواهد بود، همانگونه که نامههای آیات عظام یادهشده مسموع نبود.
نویسنده در ادامه با طرح پرسش «مگر شما علاقهمند به بازگشت به دوران طلایی امام راحل نیستید؟» تاکید و یادآوری کرده که نظام جمهوری اسلامی امروز شما را به همان دوران بازگردانده و در ادامه با قیاس دوران آیتالله خمینی با دوران فعلی، نوشته که آیتالله خامنهای در مورد شما نجابت به خرج میدهد و فقط شما را نانجیب میخواند، اما «اگر در آن دوران طلایی بودید، با چند کلمه فرمان همهتان را آویزان میکردند.»
یکم: روزنامه جوان با انتشار این نوشته که حاوی پاسخ به نامه مهدی کروبی بود، ناخواسته اصالت نامه و اصالت انتساب آن به شیخ محصور را که عدهای از دوستان این رونامه تلاش وسیع در رد اصالت و ایجاد تردید در انتساب آن به آقای کروبی میکردند تایید و تمام تلاش و ادعاها بر رد اصالت نامه را باطل کرد.
دوم: نویسنده متن و به طریق اولی روزنامه جوان با انتشار این نامه مهر تاییدی بر ادعاهای مطرحشده توسط مرحوم آیتالله منتظری مبنی بر بیتوجهی صریح آیتالله خمینی به نامهها، استغاثهها و التماسهای آیتالله شریعتمداری حتی در بستر بیماری زد که نظام جمهوری اسلامی به رهبری آیتالله خامنهای سالها تلاش کرده بود آن را رد و در صحت آن تردید کند.
از جمله این تلاشها میتوان به نقدهایی که به سفارش و تحت مدیریت حاکمیت بر خاطرات فقیه عالیمقام و با صرف هزینههای سنگین نوشته شد، اشاره کرد. (به عنوان نمونه خاطرات آیتالله منتظری با نقد اسدالله بادامچیان یا نقد آقای سلیمی نمین بر خاطرات فقیه عالی مقام)
ادعای بیتوجهی آیتالله خمینی به درخواستهای قانونی و مشروع منتقدین نظام در خاطرات مرحوم آیتالله منتظری علاوه بر آیتالله شریعتمداری، شامل علامه احمد مفتیزاده، آیتالله قمی، آیتالله روحانی و تعدادی دیگر از منتقدین مشهور و محصور هم بود.
سوم: آیتالله «محسن کدیور» در چند سال گذشته با نگارش چندین رساله دقیق، مستند و محکمهپسند، و با استناد به متون و قواعد فقهی، رفتار آیتالله خمینی نسبت به رقبای فقهی و حکومتی خود از جمله آیات عظام شریعتمداری، قمی، روحانی و آذری قمی را بررسیده و با ذکر موارد مشخص و مستند، آنها را مصداق دقیق شکنجه، جلوگیری از درمان بیمار و قتل عمد تشخیص و آیتالله خمینی را به همه این موراد متهم کرد.
مطلب مندرج در روزنامه جوان سهشنبه مورخ ۲۴ فروردینماه به صراحت ادعاهای مطرح شده از سوی آیتالله کدیور را تایید، و بر تلاشهای عدهای از همپالکیهای نویسنده بر رد مطالب و رسالههای آیتالله کدیور خط بطلان کشید. و کیفرخواست صادره علیه آیتالله خمینی توسط آیتالله کدیور را تایید کرد.
چهارم: فرض بگیریم که حق با مرحوم آیتالله منتظری و آیتالله کدیور و سازمانهای بینالمللی و قاطبه مردم ایران نیست، و ادعای نویسندهی ستون نقد و نظر روزنامه جوان، مبنی بر آنکه آیتالله خمینی دفاعیات متهمین را نشنیده حکم صادر میکرده و نامهها را نخوانده دستور تنبیه میداده و اقاریر آنها برایش مسموع نبوده، را از روی ستپاچگی، به اشتباه و از روی خامی و متکی بر اطلاعات غلط مطرح کرده است.
فرض بگیریم آیتالله خمینی خوب و نجیب بوده و منتظری و کدیور و آقای گایینی اشتباه میکنند. بسیار خوب! آیتالله خمینی خوب بوده و نویسنده ادعا میکند آیتالله خامنهای بسیار از او بهتر و نجیبتر است.
این گوی و این میدان. خامنهای که از خمینی نجیبتر است و «با چند کلمه فرمان همه را آویزان نمیکند» دستکم نجابت خود را عملا نشان داده و با رد ادعای این دوست نادان، حرفهای آقای کروبی را بشنود، نامههای آقای کروبی را بخواند و بعد دستور به حصر و حبس و اعدام او بدهد.
در غیر این صورت حق با آقایان منتظری، کدیور و گایینی است.
پنجم: نوشته روزنامه جوان رندانه سعی کردهاست دلالت صریحی از مخالفت خود با رفتار آن زمان آیتالله خمینی با مراجع محصور و رفتار این زمان آیتالله خامنهای با محصورین ثلاثه و مغایرت و منافات و صریح این رفتار با روح شریعت اسلام را بازتاب ندهد.
اما لحن و سیاق کلام و سرخوشی آلوده به طنز نوشته، تلویحا از منویات درونی نویسنده و متولیان و مسؤلین روزنامه منسوب به سپاه، و در مقیاسی بالاتر تامینکنندکان بودجههای نجومی این روزنامه و سانههای مشابه پرده برمیدارد و افشا میکند که آنها پذیرفتهاند که رفتار امروز آیتالله خامنهای با محصورین ثلاثه خلاف بین شرع و منافی با بدیهیترین اصول اخلاقی و انسانی است.
اما جیفه دنیا آنها را ناچار کرده چشم بر حقیقت ببندند و برای توجیه آن، به رفتار مشابه آیتالله مورد تایید محصورین امروز، با محصورین دیروز متوسلشده و با نوعی اینهمانیسازی بین این دو مدل رفتار خود را توجیهگر ستمکاریهای نظام کنند.
نوشته روزنامه جوان و حقایق منعکسشده در آن حکم «کلمه حقی» دارد که از آن معنا و مقصد باطلی اراده شدهاست. با این حال اما از پرده برون افتادن دستپاچه این راز نشان از قدرت بالای زلزلهای میدهد که مهدی کروبی با نوشتن نامه اخیر خود در ارکان حاکمیت ایجاد کردهاست.
زلزلهای که حالاحالاها باید منتظر پسلرزهای ویرانگر آن بود.
سهشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۴
آقای هاشمی! نعل وارونه خودتان را گمراه میکند
آقای «هاشمی» بهتازگی در اظهاراتی در واکنش به ردصلاحیت «حسن خمینی» برای انتخابات خبرگان رهبری، ترکمانه نعل را وارونه زدهاست تا بهزعم خود رقبا را گمراه کند؛ غافل از آنکه اینگونه وارونهگویی پیش از آنکه به گمراهی رقیب منجر شود، در گمراهی افکندن خود و شرکا است.
سوگوارانه دوستان و نزدیکان هاشمی و از آن بدتر دوستان «حسن خمینی» هم بهجای آنکه این خطا را متذکر شده و از آن دوری گزینند، در سرنا دمیدن از سر گشاد، با هاشمی همراه و همنوا شدهاند.
هاشمی تلاش کردهاست با یادآوری صدور احکام مدیریتی فقهای شورای نگهبان که تلویحا معنی تایید اجتهاد آنها از طرف آیتالله خمینی را میدهد، رد صلاحیت نوه آیتالله خمینی را نوعی نمکنشناسی و قدرنادانستن توسط آنها تلقی و تعبیر کند، و از این زوایه به رد صلاحیت معترض باشد.
در این اعتراض البته تلویحا به آقازادگی و حق ویژه آقازادگی حسن خمین هم اشاره و رعایت نشدن این حق هم مورد اعتراض واقع شده است.
در اینکه حسن خمینی آدم فاضل، اهل علم و اهل تقوایی است، شاید به سختی بتوان تردید کرد. حسن خمینی در بستر یک خانواده اهل فضل و علم و تقوی از دو سو رشد کرده و در تمام سالهای گذشته در عالیترین سطوح حوزوی مشغول تحصیل و تدریس بوده است.
جدای از نبوغ خاصی که سید حسن به آن مسلح است، و تلاش شخصی و مراجعات ایشان به صاحبنظران و اساتید برای فراگیری علوم، رسیدن به درجه اجتهاد برای آدمی در سن حسن خمینی و با استعداد در حد معمولی هم خیلی دور از دسترس و انتظار نیست.
با این وصف رد صلاحیت حسن خمینی به صرف اینکه در امتحان شرکت نکرده و بهرغم تایید مراتب فقهی و اجتهاد او توسط مراجع تراز اول شیعه، در حالی که صلاحیت تعدادی دیگر بدون امتحان ورودی تایید شده، قابل نقد و اعتراض منطقی و صحیح است.
در این حال تشبث به دلیل یا دلایلی که مبنای منطقی و عقلی ندارد و مبتنی بر قواعد کهن و نوعی الیگارشی قبیلهای است، خطایی آشکار و فتحباب خطایی بزرگ در مسیر عقلانیت است.
قدرشناسی و دانستن قدر استاد و مراد و رهبر و کسی که اجازه اجتهاد داده است و کسی که مسؤلیت داده است هم، کاری شایسته و بایسته و مورد سفارش دین مبین اسلام هم بوده و هست.
اینکه مولی علی در نکوداشت مقام معلم میفرمایند کسی که کلمهای به من بیاموزد مرا عمری بنده خود کرده، نمونه سادهای از ضرورت و وجوب احترام و قدردانی در حق بزرگان و اساتید است.
اما اعتراض آقای هاشمی و تمسک به آن دلایل مانند آناستکه توقع داشته باشیم معلمی در مدرسه، فرزند معلمِ سابق خودش را قبول کند صرفا به دلیل اینکه آقای معلمِ امروز سالها قبل شاگرد پدر دانشآموزِ امروز بوده است.
▪️
آقای هاشمی رفسنجانی در طول سه دهه که از انقلاب میگذرد، در جایگاههای کلیدی نظام حضور داشته است.
ایشان بهتر از خیلی تازه به دوران رسیدهها میدانست و خبر داشت که آیتالله خمینی با تایید آیتاللهالعظمی «شریعتمداری»، از مراجع تقلید برجسته زمان سلطنت پهلوی، به عنوان مجتهد معرفی شد تا بر اساس قانون اساسی قبل از انقلاب و مشروطیت که اعدام مجتهدین غیرممکن بود، از خطر اعدام رهایی یابد.
آقای هاشمی بهتر از خیلی از تازه به دوران رسیدهها خبر داشت و دارد که آیتالله منتظری برای تایید و تثیت اجتهاد آیتالله خمینی و رهانیدن ایشان از چنگ ساواک و اعدام بیشترین و موثرترین تلاشها را داشت.
ای کاش آن زمان که آیتالله خمینی در عین نمکنشناسی، حریم مرجعیت را شکست و آیتالله شریعتمداری را محصور کرد و آزار دارد و پس از مرگ نیز تلاش کرد تا او را تحقیر کند، قدرشناسی را به ایتالله خمینی یادآوری میکرد و به او متذکر میشد که نهتنها اجتهاد و رهبری که حیاتش را مدیون آیتالله شریعتمداری بودهاست.
ای کاش وقتی آیتالله خمینی تصمیم به حذف و عزل تحقیرآمیز آیتالله منتظری گرفت و داستان نامهنگاریهای کذایی پیش آمد، آقای هاشمی نمکشناسی و قدردانی و مراتب خدمات مرحوم منتظری را به آیتالله خمینی یادآوری میکرد و مانع از آن اقدامات میشد تا بعدها سکوت و تایید هاشمی اسباب حصر و آزار فقیه مجاهد نشود.
اگر آقای هاشمی در زمان خودش و بهموقع مانع قدرنشناسی و ظلم میشد، اینروزها مجبور نبود برای احقاق و جلوگیری از پایمال شدن حقی که ناشی از خطا و ظلم آشکار است، به خطای دیگری متوسل شود و میخ را بر سندان آهنی ۳۷ ساله نمیکوفت.
مرتبط:
شتر ردصلاحیت جلو خانه شما هم زانو خواهد زد
و تیمورتاش دیگر جوابی نداشت
یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۲
نظامی که مشروعیت مردمی ندارد
روزنامه کیهان بهعنوان نماینده و مشتی نمونه خروار از هواداران و طرفداران آیتالله «خامنهای» است که طی ۲۴ سال گذشته عنداللزوم منکر تمام حقایق روشنتر از آفتاب شده و اگر لازم آمده، برای اثبات امروز، دیروز خود را هم زیر سؤال اساسی برده است.
نمونههای این رفتار مزوارنه و وقیحانه آنقدر زیاد است که از فرط روشنی نیازی به نمونهآوری ندارد. جهت خالی نبودن عریضه اشاره میشود که شریعتمداری پیش از مشخصشدن نتایج انتخابات دوازدهمین دوره ریاستجمهوری، با عصبانیت بر سر ۵ نامزد معطوف به جریان اصولگرایی فریاد میزد که چرا احساس خطر نکرده و هرکدام «بخشی از امانت مردم» را با خود میبرید و بیم موفقیت نامزد معطوف به طیف دیگری میرود، و همین آقا بعد از رای حیرتانگیز دکتر «روحانی» بهیکباره رنگ عوض کرده و رأی روحانی را رای به اصولگرایی و نظام تعبیر کرد.
درباره این قسم از هواداران دوآتشه آقای «خامنهای» که گاهی هم در لباس انصار حزبالله ظهور میکنند و سینما آتش میزنند، و روز دیگر با همان بازیگران فیلم میسازند و سینما را به ابتذال میکشند، و هزاررنگیِ بدون دغدغه بودنشان بیشتر از این نمیتوان حرفی زد.
اما اینکه اینها چه تعداد از مردم را نمایندگی میکنند؟ بهنظر میرسد توضیح واضحات است و نیاز به تبیین بیشتری ندارد که تعدادشان بهسختی به یکمیلیون نفر میرسد، اما بهتعبیری اگر عِده ندارند، اما خوب از عهده «عُده» برآمدهاند و سهمی چندین برابر سایر شهروندان از امکانات و امنیت و تاییدات و تبلیغات و ... دارند و به لطف همین پشتیبانی عمیق بودهاست که بهرغم ریزشهای سنگین، هرساله پوستانداخته و از نو در لباس و لعاب دیگری ظاهر گشتهاند.
قسم دیگری از سهامداران اصلی حاکمیت در جمهوری اسلامی طیفی هستند که ذیل عنوان مقدس «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» شناخته میشوند.
توضیح بیشتری از این، گمان نمیکنم لازم باشد. این جامعه طابقالنعلبالنعل در عده و عقیده همان «جامعه روحانیت مبارز تهران» هستند که یکی بیاجازه دیگری آب در سیاست نمیخورد و دیگری بدون اجازه این.
اینها چه تعداد از مردم را نمایندگی میکنند؟ یا به عبارت دقیقتر چه تعداد از مردم هوادار و طرفدار آنها هستند؟
بهشهادت اسناد دقیق و غیرقابل خدشه، از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تا کنون، سهم این جامعتین غیر از ناکامی در جمعآوری هوادار نبوده است، الا یک مورد که جامعه روحانیت از بنیصدر حمایت کرد که نتیجه آن حمایت و رای به بنیصدر را مخاطبین این نوشته بهتر میدانند.
در کوران دورانی که تازه رقابت سیاسی داشت معنا پیدا میکرد، این جامعه بههمراه شاخه سیاسی خود یعنی همان روحانیت مبارز تهران، با تمام توان و لجستیک و سختافزار و نرمافزار، و با استفاده از تمام توان کاریزماتیک روحانیون خوشسابقه (نمونه جوادی آملی) و داری پایگاه طویل سنتی و اجتماعی (مثل قرائتی) و با بسیجنمودن تمام ظرفیتهای موجود در فقه و سنت و ... نتوانست بیش از ۷ میلیون رأی برای «ناطق نوری» دستوپا کند.
این در حالی بود که رقیب وی، که بهشدت مورد نقد مذهبی و فرهنگی و اجتماعی این جامعه بود، بدون کمترین استفاده از اینگونه امکانات که یک سرش به غیب وصل بود، بهتنهایی موفق به کسب بیش از ۲۰ میلیون رأی شدهبود.
خرداد ۸۴ مجددا فرصت عرضاندام برای این جامعه پیش آمد. اصولگرایان که حالا دیگر نانوشته از حمایت «جامعه مدرسین» برخوردار بودند، با تمام امکانات پشت سر «علی لاریجانی» ایستادند و تمام امکانات سختافزاری خرداد ۷۶ که در خدمت «ناطق نوری» بود، به ارودگاه «لاریجانی» آورده شد. نتیجه پیروزی «احمدینژاد» و رای حدود ۲ میلیونی نامزد مورد حمایت و پشتیبانی «جامعه مدرسین».
اما این شکست باعثنشد آنها بهتعبیری خود را از تگوتا انداخته و منزوی شوند، بلکه بهرسم معهود، نماینده رسانهای آیتالله «خامنهای» ـ یعنی کیهان ـ سیاست نعل وارونه را در پیش گرفته و حالا خوابها بود که در تایید «احمدینژاد» از خوابگاههای حوزه علمیه روایت میشد، و امام زمان و دیگر معصومین مکرر به خواب سران این جامعه میآمدند تا پیام تایید خود را برای آن انتخاب احسن با سران حوزه در میان بگذارند.
خرادد ۸۸ این جامعه در تلاشی ناکام فتوایی در رد صلاحیت فقهی آیتالله «صانعی» صادر کرد. همین تلاش کافی بود تا رساله این مرجع مردمی در کتابفروشیهای سراسر کشور نایاب شود.
اندکی بعد فقیه عالیمقام آیتالله «منتظری» از دنیا رفت. استقبال عظیم مردم سراسر کشور، از تشییع پیکر این فقیه محصور نشان داد که تمام بافتههای جامعه در منزویکردن آن مرحوم و بد معرفی نمودن چهره روحانی او، در کمتر از ۱۰ سال پنبه شده است.
خرداد ۹۲ این جامعه از «علیاکبر ولایتی» حمایت کرد. نامزدی که در بیت رهبری مشاور عالی بینالملل بود. بهسختی تعداد آراء ایشان به ۴ میلیون نفر میرسید.
همه اینها در شرایطی است که هواداران حوزه علمیه قم و طرفداران جامعه مدرسین، با مفهومی در فقه بهنام «تکلیف شرعی» و فتوی سروکار دارند و مفهوم پیروی از روی عقل خیلی نزد آنها محلی از اعراب ندارد.
یعنی این هوداران نمیپرسند به چه دلیل از ناطق نوری، یا لاریجانی، یا ولایتی یا بنیصدر یا ... حمایت شده؟ حوزه حوزه «پرسش» نیست حوزه تکلیف است.
در حالیکه در طرف مقابل، اینگونه تبعیتهای تعبدی خیلی جایگاه ندارد.
با این توضیح میتوان نتیجه گرفت که نهایتا «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» بیش از ۳۰ سال است که در کشور نهایتا ۵ میلیون نفر از شهروندان را نمایندگی میکنند.
طیف دیگری در این نظام وجود دارند که پایگاه معتبری برای خود دستوپا نمودهاند و کمکم حوزه علمیه قم هم به شعبهای از آن پایگاه تبدیل شده و سایهای از آن خواهد بود: مدرسه امام خمینی پایگاه آیتالله «مصباح یزدی» و هواداران ایشان.
آنگونه که مشخص است، این پایگاه تا قبل از درگذشت آیتالله «خمینی» اصلا امکان اعلام وجود نداشته است. چه آنکه نهتنها آیتالله «مصباح» کمترین سابقه انقلابی ندارد، بلکه در ایامی که بین همه طیفهای موجود نظام، بهعنوان «دفاع مقدس» هم شناخته میشود، هیچگونه حضوری نداشته و فاقد کمترین پشتوانه از این منظر است.
اما بعد از درگذشت آیتالله «خمینی» همهچیز برای این طیف حاضر و آماده شد و «مصباح» ره صد ساله را یکشبه پیمود. اما برای پایگاه اجتماعی نیاز به زمان و سابقه بیشتری بود.
کمکم تمام سخنرانیها پیش از خطبه تهران، به لیدر این جریان سپرده شد. شکل جدیدی از ایدئولوژی اسلامی هم توسط وی پی افکندهشد و انصارحزبالله به نیروی پیادهنظامِ پیادهکردن این تئوری تبدیل شدند.
میوه این معامله زمانی چیدهشد که جامعتین سرگرم پوشاندن قبای ریاستجمهوری بر قامت داماد آیتالله «مطهری» و فرزند «میرزا هاشم آملی» بودند.
اما به ناگاه دیدند قبا بر تن «محمود احمدینژاد»ی پوشاندهشد که پالسهای حمایتی از مدرسه امام خمینی و مکتب «مصباح» دریافت نموده بود.
اما این اقبال عمومی، کمتر از ۴ سال رو به افول نهاد. نتیجه انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ اصلا نمیتواند محل استناد باشد. اما اندکی بعد از آن تشکل «جبهه پایداری» که با پروپاگاندای وسیع رسما اعلام وجود نموده و لیدر اصلی خود را رسما آیتالله «مصباح» معرفی میکرد، در انتخابات مجلس دور نهم، پذیرای شکستی سنگین شد و با شکست سنگین «سعید جلیلی» در ماراتن ۹۲ که پس از کشوقوسهایی جانشین «لنکرانی» شده و چشم امیدی به او بود، و شایعاتی نیز رآی نظام و رهبری را هم منتسب به وی میدانست، ظرفیت جایگاه و اعتبار خود را شناخت. اعتباری که باد آورده بود را، باد هم برد.
وقتی صحبت از صندوق رای و نظر مردم میشود، توجه نه چپ است نه به راست. نه به اصلاحطلب نه اصولگرا. همه این طیفها هنگام معرفی خود، بهعنوان یک خصلت برجسته و مطلوب خود را «مردمی» معرفی میکنند و نماینده مردم.
سیاستگذاران جمهوری اسلامی هم طی سی سال گذشته هرگاه خواستهاند به کشوری یا گروهی ـ چه داخلی چه خارجی ـ هشدار بدهند، از زبان مردم هشدار دادهاند.
آیتالله «جنتی» بارهاوبارها در خطبههای نمازجمعه هشدار داده است که مثلا اگر فلان گروه به رفتار فلان خود ادامه بدهد «مردم» پاسخ آنها را خواهند داد! و یا به دیگر کشورها هم هشدار دادهاند که «مردم» با آنها برخورد خواهند کرد.
اما واقعیتها و آمار موجود نشان داده است که در بدترین شرایط گوینده این سخن، نماینده اقلیتی از مردم ایران است و نماینده اقلیت مردم در بهترین حالت حق ندارد حرف و درخواست خود را که عموما هم حاکی از خشونت و عاری از عقلانیت است، به عموم مردمی که نمایندهاشان نیست تعمیم دهد.
شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۰
احمدخمینی
| عکس از اینجا |
این گله در شرایطی ابراز میشود که طی سه سال گذشته نزدیک به ۵۰ خانواده داغدار، در برگزای مراسم سوگواری برای عزیزانِشان، با محدودیتهای فراوانی روبه شده و مجبور شدهاند مراسمی محدود و بدون اطلاعرسانی عمومی متداول و با هراس از کنترل و نظر مراجع امنیتی و اطلاعاتی برگزار نمایند.
از طرف دیگر «میرحسینموسوی» که اکنون دوران حصر غیرقانونی خود را سپری میکند، نه تنها نتوانست در مراسم تشییع و تدفین پدر خود و کمی قبلتر از آن در مراسم ترحیم پدر داماد خود که پدر ۳ شهید بود شرکت کند، بلکه خانواده وی نیز برای برگزاری مراسم ترحیم پدرشان با مشکلات عدیده روبه شده و آنها نیز مجبور شدند مراسم مشابهی با محدویت و ترس برگزار نمایند.
به اینها اضافه نمایید محدودیتهای گستردهای که از اولین ساعات بعد از تشییعجنازه باشکوه آیتالله «منتطری» برای خانواده وی برای برگزاری هرگونه مراسم به وجود آمد و تا کنون نیز ادامه داشته است و از طرفی بر اساس بعضی از اقوال شفاهی و نیز بعضی شواهد و قرائن مرحوم «احمدخمینی» که اینک همسر وی از برگزار شدن مراسم چندمین سالگرد درگذشت او به شکلی ساده گلایهمند و معترض هست، در بوجود آمدن بسیاری از محدودیتها برای فقیه عالیمقام از سالها قبل بیشترین نقش را داشته است. دستِکم انتشار «رنجنامه» توسط آن مرحوم بسیاری جرات و جسارتها را برای بیاحترامی و آزار و اذیت او و خانوادهاش شدت بخشید و موجه ساخت.
اما از همه اینها که بگذریم باید از دختر یک فقیه شیعه و عروس یک فقیه دیگر شیعه و همسر یک روحانی که پدرش بلند پایهترین مقام در یک تشکیلات شیعی بودهاست، بسیار تعجب کرد که تا بدین پایه برای برگزاری یک مراسم سوگواری یا سالگرد نگران باشد، در حالی که کتاب آسمانی مسلمانان رسما اعلام میکند سوگواری برای یک درگذشته کمکی بر افزایش حسنات و کاهش سیئات او نیست و قاعدتا مراسم سوگواری و ترحیم را جلسه تنبه و تذکر برای زندگان میدانند.
از طرفی دیگر شیعیان بر این اعتقاد هستند که امکان برگزاری مراسم سوگ و عزاداری برای اغلب امامان شیعه و از جمله امام سومِشان، تا روزها پس از وفات میسر نشد و از این حیث گاهی تلاش میکنند حتی با نداشتن مراسم سوگ و تسلی به یک تشبه تاریخی دست یازیده و امام شیعه را از عزیز از دست رفته خود عزیزتر دانسته و بدان تشبث خود را تسلی دهند.
با این وجود به نظر نمیرسد توقع سرکار خانم «سلطانیطباطبایی» توقع بهجا و قابل طرحی باشد و ای کاش آقای «غلامعلیرجایی» که ظاهرا وظیفه و کاری غیر از آنکه در وبلاگش از چنین مسائلی بنویسد ندارد، اندکی به این مسائل اندیشه میکرد و این حرفها را با ایشان در میان میگذاشت و مانع از آن میشد تا این توقع بیان عمومی پیدا کند.

