‏نمایش پست‌ها با برچسب باستانی‌پاریزی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب باستانی‌پاریزی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۴۰۵

سرنیزه و سرکوب علاج پریشانی و پشیمانی نیست

احمد قوام‌السلطنه در آخر عمر نامه‌ای به شاه نوشت و او را از خطر تأویل و تفسیر قانون اساسی بر حذر داشت. این نامه در حکم عاقبت‌به‌خیری و دفاع از حکومت عامه بود که به روایتی اصل فرمان مشروطه به‌خط همین احمد قوام‌السطنه نوشته شده بود.
 
وقتی بعد از تیرخوردن شاه قرار شد مجلس موسسان تشکیل، و ماده ۴۹ قانون اساسی تعویض، و به‌جای آن اختیار انحلال مجلسین به شاه داده شود، قوام‌السلطنه که اروپا بود، نامه‌ای به شاه نوشت که از امهات اسناد تاریخ معاصر ایران است:
 
«باید اعلی‌حضرت قبول فرمایند که ماحصل قانون اساسی که حاوی حقوق ملت ایران است، درین اصل ۴۹ مندرج شده... اعلی‌حضرت همایونی که حفظ و صیانت قانون اساسی را برعهده گرفته و سوگند یاد فرموده‌اند، چگونه امر می‌فرمایند این وثیقه محکم را که در دستِ مردم ایران است از ریشه و بنیان برهم زنند؟
 
قوانین مصوبه مجلس شورای ملی را که از دربند مجلس سنا هم با اشکالات متصوره بگذرد، قابل تعویض یا توقیف گردانند؟ و توجه نفرمایند که وقوع چنین فکر در حکم تعطیل قوانین و محو و الغای مشروطیت است؟ ... چه اگر شخص پادشاه مداخله در امور مملکت و حکومت فرماید، طبعا مورد مسئولیت واقع می‌شود و طرفِ بُغض و عناد عامه واقع می‌گردد. و چنین نتیجه‌ای نقض منظر قانون‌گذار را می‌نماید.
 
 و سنجش اختیارات رئیس‌جمهور آمریکا یا سوئیس، با پادشاه ایران غیر وارد است. زیرا آن‌ها اگر از حدود خود تجاوز کنند، در آینده از انتخاب مجدد محروم و محاکمه می‌شوند. در صورتی‌که طبق قانون اساسی، سلطنت ایران مقامی ثابت و از تغییر و تبدیل مصون و محفوظ است.
 
این فکر در حکم بازگشت حکومت مطلقه در ایران است که در زمان محمدعلی میرزا نیز جرأت پیشنهاد و تفوُّه به آن‌را نداشتند... در صورتی که به عرایض صادقانه فدوی ترتیب اثر ندهند، و باز مُجِدّ و مُصِر بر چنین اقدام باشند، دیری نخواهد گذشته که ملاحظه خواهند فرمود این عمل موقتی و زودگذر، و نتایج آن بسیار وخیم و بی‌شبهه به خشم و غضب ملی و مقاومت شدید عامه منتهی خواهد گردید.

و آن روز است که زور سرنیزه و حبس و زجر مدافعین حقوق ملت علاج پریشانی‌ها و پشیمانی‌هار را نخواهد نمود.»

 
©️ باستانی‌پاریزی. آسیای هفت‌سنگ. ص ۵۸۳ و ۵۸۴ به نقل از نامه اول احمد قوام به شاه در ۲۶ اسفند ۱۳۲۸.
این نامه همان روزها دست‌وپا شکسته در روزنامه اطلاعات منتشر شد.

مرتبط:
از مردم بی‌شاه، تا شاه بی‌مردم

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۴۰۵

ژنرال قحطی

 این غله‌سوزاندن و سنگ‌ آسیا‌ شکستن، یک سیاست اقتصادی حساب‌شده، و یک استراتژی منظم نظامی تجربه‌شده در تمام ادوار تاریخ بوده‌است.

و درواقع همان چیزی است که این روزها به محاصره اقتصادی از آن تعبیر می‌شود.

آن سپاهی که می‌آید و در اطراف شهر غله می‌سوزاند، و سنگ‌های آسیا را می‌شکند، خوب می‌داند که چند روز بعد، مردم شهر از فرط گرسنگی، به هر پیشنهادی که از طرف لشکر مهاجم بشود، تسلیم خواهند شد.

و این همان نیرویی است که در تاریخ از آن به
«ژنرال قحطی» تعبیر شده‌است. ژنرالی که با دشمن اتحاد ناگسستنی و‌ صمیمانه دارد.
©️باستانی‌پاریزی.آسیای هفت‌سنگ‌.ص ۳۸۴

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۴۰۵

دو روایت و یک تأمل

«ملک‌شاه [سلجوقی] را گفتند که نظام‌الملک هر سال از خزانه ۹۰۰ هزار خلعتی به علما و زاهدان و عابدان می‌دهد و شما را از آن هیچ نفعی نیست.... .

سلطان این سخن به خواجه بازگفت. خواجه فرمود: به آن زر لشکری ترتیب می‌تواند داد که ایشان دشمنان را به شمشیر یک ذرع و تیری که رفتن‌اش ۳۰۰ ذرع نباشد دفع کند.

من بدان زر برای تو لشکری ترتیب کنم که از اول شام، تا صباح بر درگاه احدیتِ حضرت اله به قدم صدق ایستاده‌اند.» 

©️باستانی پاریزی. آسیای هفت‌سنگ ص ۵۱۷ به‌نقل از روضة‌الانوار.ص ۲۴۸
تأمل: این لشکری که خواجه از آن سخن می‌گوید همان لشکر دعاست که وقتی نادرشاه سپاهیان اشرف افغان را از اصفهان بیرون کرد، مواجب‌شان را قطع کرد. 
▪️
«گویند پس از افاغنه هنگاهی که نادر بر اصفهان پیروز شد، مواجب ۷۰ هزار طلاب که از دولت ایران (زمان صفوی) مواجب می‌گرفتند، را قطع کرد.

 رؤسای طلاب نزد او نالیدند که این‌ها
لشگر دعا هستند، چرا باید سلطان نان آن‌ها را قطع کند، وموقوفات آن‌ها را ضبط؟


نادرشاه گفت: وقتی ۶ هزار افغانِ بی‌سروپا بر ایران و پایتخت ایران غالب شدند، دو کرور مخلوق اصفهان، و صد هزار رأس طلاب علوم چرا جواب ۶ هزار نفر افغان کو...برهنه و دو هزار گبر بی‌سروپا را ندادند؟»

©️باستانی‌پاریزی.سیاست و اقتصاد عصر صفوی.ص ۴۵۴
 
علی‌المدبر فتأمل!


سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۴۰۴

ما هم به همین‌ قیمت‌ها خریده بودیم

«عبدالحسین‌میرزا فرمانفرما» (مرد مقتدر زمان قاجار متوفی ۱۳۱۸) وقتی در کرمان حاکم بود، اتومبیلی خرید و مردی را به‌نام «فریدون‌خان‌گبر» به هند فرستاد تا رانندگی بیاموزد و به کرمان بیاید و راننده او باشد.

فریدون‌خان نقل می‌کرد که سال‌ها از رفتن فرمانفرما به تهران و ایام خانه‌نشینی او، وقتی من از کرمان به تهران آمدم و از جهت ادای احترام و حقوق سابقه، خدمت او رفتم.

فرمانفرما هنگامی که می‌خواست از کاخ بیرون آید، به من برخورد و گفت: فریدون‌خان! من این‌روها اتومبیل تازه خریده‌ام بیا و پشت آن بنشین و ببین چگونه اتومبیلی است. ضمنا مرا به فلان محضر ـ ظاهرا در شیخ هادی ـ برسان.

 فریدون چنین کرد و گوید: من در اتومیبل نزدیک محضر ماندم. فرمانفرما داخل شد. گفت‌وگوی‌اش در محضر طولانی بود. و چون بازگشت، در حالی‌که برافروخته و متفکر بود، در اتومبیل نشست.

اتومیبل به‌راه افتاد. من چیزی نگفتم. معلوم بود که معامله‌ای انجام داده که مطابق میل‌ورغبت و شاید هم رضایت او نبوده.

خودش ابتدا به‌ساکن رو به‌ من کرد و گفت: فریدون‌خان! فلان ملک را فروختیم(نام جایی را برد). من گفتم: حضرت اشرف سلامت باشد. هرچه آن خسرو کند شیرین بود.

چند قدمی رفتیم. فرمانفرما دوباره بی‌مقدمه گفت: فریدون‌خان! حقیقت این‌است که بدون رضا و رغبت هم فروختیم.


باز من گفتم: ملک حضرت اشرف بود و مختارند. خدا سلامتی دهد.

اتومبیل کمی جلو رفت فرمانفرما مجددا گفت: اما فریدون خان! باور کن که خیلی ارزان و مفت هم فروختیم. گفتم: تن شما سلامت باشد. این پول‌ها ارزشی ندارد. بچه‌های بزرگ شده‌اند و خرج دارند. مهم نیست.

راه طی شده بود. دم باغ، فرمانفرما همین‌که خواست پیاده شود گفت: فریدون خان، فقط تو میدانی که ما هم این املاک را به همین قیمت‌ها خریده بودیم.
©️ باستانی‌پاریزی. آسیای هسفت‌سنگ.حاشیه ص ۵۰۴ تا ۵۰۶
مرتبط:
خدا جای کارما نشسته

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۴۰۴

شعرشناس نیستی

 معروف‌ است که «عرفی‌شیرازی» شعر معروف را در وصف بارگاه حضرت علی (ع) سروده بود و بار‌ها می‌خواند و می‌گفت: من صله خود را از امیر خواهم گرفت، اما خبری نمی‌شد!

شعر «عرفی» این بود:

 «این بارگاه کیست که گویند بی‌هراس 
کای اوج عرش سطحِ حضیضِ تو را مماس»


یک سرِشب، در زیر رواق بارگاه نشسته و شعر خود را زمرمه می‌کرد. در همین وقت دید یک درویش روستائی، شمعی به‌دست گرفت و بر مزار علی روشن کرد و طلب صله نمود درحالی‌که رقصان می‌خواند:
 «شمع می‌سوزم برایت یا امیرالمومنین
قد این گلدسته‌هایت یا امیرالمومنین!»

هنوز شعرش تمام نشده بود که یک قندیل طلا از بالای سقف‌‌ رها شد و یک‌راست افتاد توی دامن روستائی شعرخوان!

خادم حرم گفت: این صله تست بردار و برو! روستائی رفت.


«عرفی» که همه این منظره را دیده بود، آهسته رو به ضریح کرد و گفت: 
«یا امیرالمومنین! سید اوصیا هستی، و امام اتقیا هستی، و منصوص از قِبلِ خدا هستی، و معصوم از همه زلت و خطا هستی، و صاحب نام بر عرش خدا هستی و پدر ائمه هدی هستی و شاگرد مصطفی هستی، اما... شعر بلد نیستی!»
©️سنگ هفت قلم ــ باستانی‌پاریزی

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۴۰۴

منفعتِ جلوگیری از ضرر

 سخن‌گوی دولت از جمع‌بندی مثبت قوه مجریه برای صدور مجوز کاشت خشخاش در کشور برای تأمین نیاز کارخانه‌های داروسازی خبر داده‌است. 

فاطمه مهاجرانی
گفته: کاشت خشخاش با توجه به نیازهای دارویی و دسته ضد دردها، ریشه در پیش از انقلاب دارد که بعد از انقلاب از این امر استعفا داد و به سمت واردات حرکت کرد.

مهاجرانی یادآور شده؛ با توجه به تغییرات سیاسی در
افغانستان، منابع ما رو به کاهش گذاشت. راهی که وجود داشت، یا واردات، یا تأمین داخلی بود که با توجه به این‌که امکان کاشت آن وجود دارد، و این‌که واردات آن ممکن است با توجه به تحریم‌ها و برخی سایه‌های سیاسی در این زمینه ما را دچار ناپایداری کند، جمع‌بندی بر تولید داخلی قرارگرفت که با سازوکارهای نظارتی انجام می‌شود. 
پی‌نوشت:
۱. جلو ضرر را هر وقت بگیری منفعت است. البته به‌قولی «هنوز نه به بار است، نه به دار»، و با توجه به ناپایداری کلی امر سیاست در ایرانِ فعلی، و فعالیت گسترده «جبهه پایداری» در سایه، باید منتظر ماند که این «جمع‌بندی» عملی می‌شود یا خیر. اما اگر بشود، جلو چندین ضرر و زیان، و مجموعه‌ای از سیاست‌های غلط و هزینه‌های بی‌‌هوده در کشور به‌مرور گرفته خواهد شد.
 

۲. خشخاش یا شیره آن «تریاک» فقط مربوط به دسته دارویی «ضد دردها» نیست. و اصلا تو بگو مگر دارو یا دوای غیر ضد درد هم داریم؟ تریاک ماده موثره بیش از ۸۰٪ داروها از جمله دارو برای ابربیماری‌ها و به‌ویژه بیماری‌های روحی و روانی خصوصا «اضطراب» است. یعنی اگر این مادر درمان شود، خیلی از فرزندان او یعنی دردها و بیمارهای حاشیه‌ای هم کاهش چشم‌گیری خواهند یافت. 

۳. سیاست منع کشت خشخاش و تشدید مجازات مصرف‌کنندگان که از ابتدای انقلاب در دستور کار قرار گرفت، بسیاربسیار بیش‌تر از آن‌که «سود» داشته باشد، «زیان» داشت. نه مصرف را کاهش داد، نه جلو قاچاق آن‌را گرفت، نه قیمت آن‌را کاهش داد.
 
نه‌تنها این
کاهش‌ها را نداشت، که هم مصرف آن تساعدی افزایش یافت، هم قاچاق و قیمت آن، هم کیفیت و بیماری‌های ناشی از سوء‌مصرف آن، و هم بودجه‌هایی که هر ساله برای گسترش مرزبانی و جلوگیری از قاچاق آن هزینه می‌شد، و هم هزینه‌های سیاسی در حوزه دیپلماسی و محکومیت مکرر ایران به‌خاطر اعدام قاچاق‌چیان، و از طرف دیگر هم شهادت مرزبانان و سربازان عزیز در مبارزه با کارتل‌های حمل و قاچاق مواد مخدر. 

از طرفی
تغییر الگوی کشت و محصولات جایگزین هم نتوانست جواب‌گوی اشتغال و درآمد کشاورزانی باشد که خشخاش می‌کاشتند، شیره آن‌را می‌گرفتند، و به دولت تحویل می‌دادند و بیش از ۹۵ درصدشان هم لب به تریاک یا بافور و ... نمی‌زدند.
 

۴. همه این عرایضی که بنده در ۳ بند قبلی به آن‌ها اشاره کرده‌ام را مرحوم استاد «باستانی پاریزی» در ۷۰۰ صفحه کتاب «از سیر تا پیاز» مفصل توضیح داده، و دست‌کم ۳۵ سال پیش توصیه کرده‌‌بود که دست از این سیاست «منع» برداریم و بدون لجبازی، جلو ضرر را بگیریم که متاسفانه در آن زمان شنیده نشد. ولی به قولی جلو ضرر را هر وقت بگیری منفعت است و امیدواریم این‌بار درست شنیده و عمل شود.

دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۴۰۴

گیاه مظلوم

 شوخی علم همین‌ است که دولت‌ها، بیش‌ترِ تریاکِ قاچاقی را که ضبط می‌کنند، می‌فروشند به کارخانه‌های داروسازی تا آن‌ها از آن ترکیبات دارویی استخراج کنند.
 
خوب، مگر نمی‌شود قاچاق نکرد، ولی همین تریاک را مثل آدم کاشت، مثل آدم برداشت، پولش را هم مثل آدم به کشاورز داد، بعد آن‌را برد به کارخانه داروسازی، و از آن مثل آدم دارو استخراج کرد؟

 این‌همه سروصدا و پول و خرج و زد و خورد و جان آدم هم روی آن نگذاشت؟
از سیر تا پیاز. گیاه مظلوم. باستانی پاریزی. صفحه ۱۷۷

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۴

شعری و شاعری به شعیری نمی‌خرند

 وقتی علاءالملک حاکم کرمان شد، رسم بود که هر حاکمی سوار می‌شد که به دیدن علما یا کاری دیگر برود، متجاوز از صد فراش چوب‌به‌دست در جلو اسب حاکم می‌افتادند و مردم را اذیت می‌رساندند.

علا‌ءالملک این کار را موقوف کرد. خود سوار الاغ می‌شد و یک نفر از نوکرهایش هم سوار اسب یا الاغ می‌شد و با او حرکت می‌کرد. چنان‌که معروف به «حاکم دو خره» شده‌است. 

روزی یکی از شعرای کرمان شعری بر وزن قصیده معروف ناصرخسرو (جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند) سروده و برای علاءالملک می‌خواند.

علاءالملک به‌شوخی پس از پایان قصیده، این مصراع را در ازاء شاعر خوانده بود که در عصر ما: 
«شعر و شاعری به شعیری نمی‌خرند»

و در همین هنگام الاغ مخصوص حاکم شروع به عرعرکردن ممتد می‌کند.

علاءالملک به‌شوخی به شاعر می‌گوید: شما از لهجه ایشان می‌فهمید که در قصیده مطول خود چه می‌گوید؟

شاعر گفته: بله می‌فهمم. دنباله حرف خودمان را گرفته و با زبان خلج خطاب به هردوی ما می‌گوید: «آن‌ها نمی‌خرند که مثل شما خرند».
باستانی‌پاریزی.نون جو دوغ گو. پاورقی ۲۵۳

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۴۰۳

خاک به توبره کشیدن

 ظاهرا این «کشیدن خاک به توبره»،‌ تعبیری  و تفسیری باشد از میزان قدرت سواره‌نظام یک پادشاه. در واقع می‌خواهد بگوید که تعداد سواران من آن‌قدر هست که اگر هر کدام «توبره» اسب خود را از خاک سرزمین طرف پر کند و ببرد، آن سرزمنین نابود خواهد شد.
سوابق تاریخی تا حدودی مشابه هم برای آن توان یافت.

 می‌گویند «سلطان محمود» به سیده صاحبه ری پیغام داده بود که اگر چنین و چنان نکنی، خاک ری را به توبره خواهم کشید. 

روایت داریم که وقتی «بخت‌نصر» بر اورشلیم غلبه یافت، دستور دارد که هر سربازی سپر خو را از زیگ بیابان پر کند و بر روی شهر بریزد. بدین طریق شهر زیر حاک مدفون شد.

در جایی هم خواندم که یک یاغی بعد از اختراع تفنگ، توبره اسبان را پر از خاک کرده به جای «سنگر» از آن استفاده کرده است. 

باستانی پاریزی.اژدهای هفت‌سر.پاورقی ص ۱۴ و ۱۵

شنبه، مهر ۰۹، ۱۴۰۱

خانه ۱۲ تومانی

 شاردن گوید: دختران روسپی‌خانه‌ها بیشتر از اسیران گرجی و سخت زیبا و خوش‌قدوقامت بودند.

محله‌ی روسپی‌ها از سه کوچه و هفت باب کاروانسرای بزرگ به‌نام کاروانسرای لختی‌ها به‌وجود آمده و مرکز زنان بدکاره است و ۱۲ هزار زن روسپی رسمی ــ یعنی پرداخت‌کننده‌ی مالیات ــ وجود دارد و این‌ها غیر از پنهانی‌ها و معاف‌شدگان از مالیات هستند.

روسپی‌ها ۸ هزار تومان مالیات می‌پرداختند. 

برای نمونه «شاردن» از خانه‌ی یک زن معروفه نام می‌برد که در آن روزگار شهر «عزیز کاشی» روز و «پری غف ...» عصر و «محترم قزوینی» روزگار بوده‌است، و پولداران و رجال در آن روزگار ۱۲ تومان برای آشنایی با او می‌بایست بپردازند و از این جهت کاخ او به کاخ ۱۲ تومانی معروف بوده‌است. 

«شاردن» اضافه‌‌می‌کند: در سفر اول من (۱۶۶۶) زمان «شاه سلیمان» این زن هم به‌جهت زیبایی و هم از لحاظ ثروتی که داشت سخت معروف بود. 

کلیه‌ی سقف‌های کاخ او با طرح‌های گوناگون ساخته شده و قسمت‌هایی از آن زراندود و لاجوردنشان و آراسته به صورت‌های محرک احساسات عاشقانه می‌باشد.

باستانی پاریزی - سیاست و اقتصاد صفوی - ص ۲۳۳ - به نقل از شاردن ج ۷ ص ۱۹۰

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۴۰۱

از چشم تو پیداست که مادر به‌خطایی

 «خطا» در ادب فارسی به سرزمین «تبت» گفته می‌شد، و گاهی با «ت» نیز نوشته‌اند. اما بیشتر با «ط» ضبط شده و اغلب این کلمه با خطای معروف «جناس» لطیفی در شعر پدید آورده. خصوصا که ترکان خطایی به زیبایی معروف بودند و آهوی خطایی که مشک داشت بر این جناس و جنس لطیف، تعبیر لطیف‌تری اضافه می‌کرد. 

شاعری دو سه مفهوم را با فحشکی لطیف چنین بیان می‌کند: 

چشمانت به آهوی خطا سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که مادر به‌خطایی

باستانی پاریزی - حاشیه سیاست و اقتصاد عصر صفوی 

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۲

بیضه در کلاه شکستن

قصه‌ی دزدی تخم‌مرغ و مَسکه (کره) و پنهان‌کردن آن در کلاه و نیفه تنبان، و بیضه در کلاه شکستن معروف است.

 داستان این است که پسری شبانه یک مُچّو مَسکه (کره) از لای مشک دوغ درآورد و لای نیفه‌ی شلوار گذاشت، و چند تخم‌مرغ هم برداشت و داخل کلاه نمدی خود قرارداد که ظهر برای خود نیمرو بپزد  بدون آن‌که مادر و پدرش بفهمند.

 صبح هوا سرد بود. قبل از بیرون‌رفتن، مادرش گفت: پسرم بیا دست‌هایت را گرم کن و بعد برو سرکار.

جوان آمد و کنار بخاری نشست. کمی گرم شد و به صحبت مشغول شد، در همین موقع کره‌ها که لای نیفه‌اش بود، شروع کرد به آب‌شدن و طولی نکشید که زیرجامه‌ی او خیس و چرب شد.

پدرش متوجه شد، فکر کرد شلوار خود را خیس کرده‌است، محکم با مشت کوفت توی سر پسرش و فریاد زد که: مردکه‌ی درازِ بیست سی ساله خجالت نمی‌کشد، هنوز توی رخت‌خواب خود می‌شاشد. (این کار را در اصطلاح ادبی خواب‌میری گویند)

 به هر حال نتیجه معلوم است. تخم‌مرغ‌ها که در کلاه او بود همه شکست و زرده و سفیده‌ی مخلوط، از اطراف گوش‌ها و پیشانی پسر سرازیر شد، و بالنتیجه ناچار اقرار به خطای خود کرد، و در واقع آبروی او رفت و رسوا شد.

و از این‌جا مَثَل «بیضه در کلاه شکستن» پدید آمد.
حافظ گوید:
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرضِ شعبده با اهل راز کرد

 (در بعض فرهنگ‌‌ها و حتی لغت‌نامه، این اصطلاح را به مغلوب‌کردن حریف تعبیر کرده‌اند که ظاهرا درست نیست. چه رسواکردن مقصود است و داستان آن نیز همین است که عرض کردم و بنده در کودکی از مادربزرگ‌ها شنیده‌ام!)

©️باستانی پاریزی ــ از سیر تا پیاز ــ پیازو ــ پاورقی صفحه ۳۸ و ۳۹

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

بی‌گناهی که پای دار رفت و بالای دار نرفت

جمعی کثیر از دانشجویان هیتلری آلمان را گرفته بودند تا در میدان برلن اعدام کنند، یک دانشجوی ایرانی که سرش را مثل هیتلری‌ها اصلاح کرده بود در جزء آن‌ها آورده بودند. همه را شانه و چشم بسته به صف کردند تا فرمان آتش داده شود. رفیق ایرانی ما وقتی دیده بود کار جدی است و بی‌سؤال و پرسش تا دم تیر رسیده‌است، هیچ چیز دیگر نداشت بگوید. بی‌اختیار جمله معروف هر مسلمان را به یاد آورد و شهادت خود را بلند گفت:
ـاشهد ان لا اله الا الله!
اتفاقأ فرمانده آتش، قفقازی مسلمان بود، به سربازان گفت: دست نگهدارید، سپس دست دانشجوی ایرانی را گرفت و آهسته گفت: فی‌امان‌الله!
او بعد‌ها به قفقاز رفت و در آنجا مطب داشت و بعد به ایران آمد و هم‌اکنون [چاپ دوم کتاب در سال ۱۳۶۰] به عنوان دکتر «امینی»، در خیابان کریم‌خان‌زند، مشغول مداوای اطفال و خردسالان است!
قضا چو ساری و جاری به نارضا و رضاست
خوشا کسی که به رغبت رضا به حکم قضاست
کسی که گشت به رغبت به حکم قضا
قضا رود به رضای وی، این جزای رضاست

«سنگ هفت‌قلم»  دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۰

حکایت شعر «عرفی‌شیرازی» و صله نگرفته از مولی‌علی

معروف‌است که «عرفی‌شرازی» شعر معروف را در وصف بارگاه حضرت علی سروده بود و بار‌ها می‌خواند و می‌گفت؛ من صله خود را از امیر خواهم گرفت، اما خبری نمی‌شد! شعر «عرفی» این بود:
 «این بارگاه کیست که گویند بی‌هراس  کای اوج عرش سطحِ حضیضِ تو را مماس»
یک سرِشب، در زیر رواق بارگاه نشسته و شعر خود را زمرمه می‌کرد. در همین وقت دید یک درویش روستائی شمعی به دست گرفت و بر مزار علی روشن کرد و طلب صله نمود درحالی که رقصان می‌خواند:
 «شمع می‌سوزم برایت یا امیرالمومنین   قد این گلدسته‌هایت یا امیرالمومنین!»
هنوز شعرش تمام نشده بود که یک قندیل طلا از بالای سقف‌‌ رها شد و یک راست افتاد توی دامن روستائی شعرخوان!
خادم حرم گفت: این صله تست بردار و برو! روستائی رفت.
 «عرفی» که همه این منظره را دیده بود، آهسته روبه ضریح کرد و گفت:
 «یا امیرالمومنین! سید اوصیاهستی، و امام اتقیا هستی، و منصوص از قِبلِ خدا هستی، و معصوم از همه زلت و خطا هستی، و صاحب نام بر عرش خدا هستی و پدر ائمه هدی هستی و شاگرد مصطفی هستی، اما... شعر بلد نیستی!

 برگرفته از «سنگ هفت قلم» استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی