نمایش پستها با برچسب عبرت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب عبرت. نمایش همه پستها
چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۴۰۵
ژنرال قحطی
این غلهسوزاندن و سنگ آسیا شکستن، یک سیاست اقتصادی حسابشده، و یک استراتژی منظم نظامی تجربهشده در تمام ادوار تاریخ بودهاست.
دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۴۰۵
عکس باید با خبر متناسب باشد
انتخاب این تصویرِ «بندانگشتی» برای این خبر امروز ایرنا یک ایراد فنی رسانهای است. البته برای خبرگزاری رسمی کشوری که دین رسمی آن اسلامِ مبتنی بر قرائت شیعه است که تا ۴۰ روز عزای عمومی برای یک فقدان نگه میدارند.من وقتی عکس را دیدم، پیش از آنکه اسکرول کنم و عکس نشست اصلی امروز هیئت دولت که در بدنه خبر کار شده بود را ببینم، بلافاصله پیشداوری کردم که رئیسجمهور با این پیراهن، عزا شکسته و اعتراض خود را به ۴۰ روز سوگواری برای یک فقید اعلام کردهاست.
اما دنبال اصل خبری که تیتر مدعی آن بود تا پایان خبر را خواندم و در میانه خبر عکس نشست را که دیدم، متوجه شدم این عکس رئیسجمهور آرشیوی است و پزشکیان در نشست امروز پیراهن مشکی به تن داشتهاست.
قاعده در رسانه این است که اگر عکس مربوط به خبر نباشد، زیر آن یادآوری میکنند که عکس آرشیوی است که مخاطب برداشت نادرستی از عکس نداشته باشد.
جدای از این ایراد رسانهای که در خبرگزاری رسمی کشور _ که از بودجه عمومی اداره و چندین سردبیر و دبیر سرویس کهنهکار قاعدتا باید داشته باشد و یا دارد و دل بهکار نمیدهند و یا ندارد و پولی برای استخدام آنها ندارد _ این آیین عزا نگهداشتن آنهم تا ۴۰ روز برای یک فقید در هر جایگاهی باشد، یک بدعت در دین اسلام است.
در سیره و سنت پیامبر چه در منابع اهل تسنن (که خیلی اهل سوگواری مثل شیعه نیستند) و چه منابع شیعه، برای پیامبر اسلام هم اینهمه سوگواری نمیکردهاند.
در سیره مولی علی و بقیه ائمه هم این همه طولانی سوگوار ماندن بر هیچ عزیزی مرسوم و مقبول نبوده است.
آیتالله خمینی تا پیش از درگذشت وجیهالملّه بود. اما افراط در آیینهای متناوبی که پس از فقدان او صورت گرفت از آیین وداع با پیکر او برای چند روز و بعد دشواریهای مراسم خاکسپاری که به پارهشدن کفن و نمایانشدن بدن آن مرحوم انجامید و ... تا ۴۰ روز عزای عمومی و بعد هزینههای نجومی برای برساختن حرمی برای او باعث شد مردم در باورهایشان نسبت به شخصی که در حسینهای حقیر زندگی میکرد و «پیرجماران» خوانده میشد دچار تردید شوند.
این تردید بهمرور به سایر شئون و شخصیت او هم تسری پیدا کرد و حتی نقد برخی از حوزویان برجسته را بهدنبال داشت.
همه اینها در کنار آن بود که ولادت آن مرحوم را مطابق با گاهشمار قمری و مصادف با ولادت حضرت صدیقه طاهره گرامی میداشتنند که مطابق روایات شیعه نه تشییعجنازه عمومی داشته و نه اساسا قبری از ایشان مشهود است.
ضمن اینکه در خاطرات مرحوم هاشمی آمده که تولد آن مرحوم منطبق با ولادت حضرت زهرا هم نبوده و چند روزی اختلاف داشته اما رویه مقدسسازیهایی که بعد از انقلاب متداول شد باعث شد این بدعت هم به بدایع پیشین اضافه شود.
مومنان با دیدن این هزینههای گزاف برای فونداسیون ابتدایی حرم شگفتزده بودند و از خودشان میپرسیدند این همه هزینه چه نسبتی با شخصیتی دارد که تولدش همزمان با تولد صدیقه طاهره گرامی داشته میشده و اساسا نامجایی ندارد؟ اما با دیدن تزئینات بعدی دیگر نقد و پرسششان به نوعی تأثر و دلزدگی هم انجامید.
اما ظاهرا قرار نیست آنهمه نقد که به بودجه حرم و موسسه نشر آثار و ... در رسانههای رسمی ایران از جمله روزنامه جمهوری اسلامی که دست بر قضا صاحبامتیاز اولیه آن کسی بوده که اکنون برایاش سوگ ۴۰ روزه برپا داشتهاند، عبرتی بشود که بزرگترین سرمایه یک انسان، یک مدیر، یک حکومت و یک حاکمیت «مردم»اند و وقتی مردم راضی نباشند عموما رضایت خدای مردم هم کمی سخت میشود.
اما دنبال اصل خبری که تیتر مدعی آن بود تا پایان خبر را خواندم و در میانه خبر عکس نشست را که دیدم، متوجه شدم این عکس رئیسجمهور آرشیوی است و پزشکیان در نشست امروز پیراهن مشکی به تن داشتهاست.
قاعده در رسانه این است که اگر عکس مربوط به خبر نباشد، زیر آن یادآوری میکنند که عکس آرشیوی است که مخاطب برداشت نادرستی از عکس نداشته باشد.
جدای از این ایراد رسانهای که در خبرگزاری رسمی کشور _ که از بودجه عمومی اداره و چندین سردبیر و دبیر سرویس کهنهکار قاعدتا باید داشته باشد و یا دارد و دل بهکار نمیدهند و یا ندارد و پولی برای استخدام آنها ندارد _ این آیین عزا نگهداشتن آنهم تا ۴۰ روز برای یک فقید در هر جایگاهی باشد، یک بدعت در دین اسلام است.
در سیره و سنت پیامبر چه در منابع اهل تسنن (که خیلی اهل سوگواری مثل شیعه نیستند) و چه منابع شیعه، برای پیامبر اسلام هم اینهمه سوگواری نمیکردهاند.
در سیره مولی علی و بقیه ائمه هم این همه طولانی سوگوار ماندن بر هیچ عزیزی مرسوم و مقبول نبوده است.
آیتالله خمینی تا پیش از درگذشت وجیهالملّه بود. اما افراط در آیینهای متناوبی که پس از فقدان او صورت گرفت از آیین وداع با پیکر او برای چند روز و بعد دشواریهای مراسم خاکسپاری که به پارهشدن کفن و نمایانشدن بدن آن مرحوم انجامید و ... تا ۴۰ روز عزای عمومی و بعد هزینههای نجومی برای برساختن حرمی برای او باعث شد مردم در باورهایشان نسبت به شخصی که در حسینهای حقیر زندگی میکرد و «پیرجماران» خوانده میشد دچار تردید شوند.
این تردید بهمرور به سایر شئون و شخصیت او هم تسری پیدا کرد و حتی نقد برخی از حوزویان برجسته را بهدنبال داشت.
همه اینها در کنار آن بود که ولادت آن مرحوم را مطابق با گاهشمار قمری و مصادف با ولادت حضرت صدیقه طاهره گرامی میداشتنند که مطابق روایات شیعه نه تشییعجنازه عمومی داشته و نه اساسا قبری از ایشان مشهود است.
ضمن اینکه در خاطرات مرحوم هاشمی آمده که تولد آن مرحوم منطبق با ولادت حضرت زهرا هم نبوده و چند روزی اختلاف داشته اما رویه مقدسسازیهایی که بعد از انقلاب متداول شد باعث شد این بدعت هم به بدایع پیشین اضافه شود.
مومنان با دیدن این هزینههای گزاف برای فونداسیون ابتدایی حرم شگفتزده بودند و از خودشان میپرسیدند این همه هزینه چه نسبتی با شخصیتی دارد که تولدش همزمان با تولد صدیقه طاهره گرامی داشته میشده و اساسا نامجایی ندارد؟ اما با دیدن تزئینات بعدی دیگر نقد و پرسششان به نوعی تأثر و دلزدگی هم انجامید.
اما ظاهرا قرار نیست آنهمه نقد که به بودجه حرم و موسسه نشر آثار و ... در رسانههای رسمی ایران از جمله روزنامه جمهوری اسلامی که دست بر قضا صاحبامتیاز اولیه آن کسی بوده که اکنون برایاش سوگ ۴۰ روزه برپا داشتهاند، عبرتی بشود که بزرگترین سرمایه یک انسان، یک مدیر، یک حکومت و یک حاکمیت «مردم»اند و وقتی مردم راضی نباشند عموما رضایت خدای مردم هم کمی سخت میشود.
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۴۰۴
ما هم به همین قیمتها خریده بودیم
«عبدالحسینمیرزا فرمانفرما» (مرد مقتدر زمان قاجار متوفی ۱۳۱۸) وقتی در کرمان حاکم بود، اتومبیلی خرید و مردی را بهنام «فریدونخانگبر» به هند فرستاد تا رانندگی بیاموزد و به کرمان بیاید و راننده او باشد.
فریدونخان نقل میکرد که سالها از رفتن فرمانفرما به تهران و ایام خانهنشینی او، وقتی من از کرمان به تهران آمدم و از جهت ادای احترام و حقوق سابقه، خدمت او رفتم.
فرمانفرما هنگامی که میخواست از کاخ بیرون آید، به من برخورد و گفت: فریدونخان! من اینروها اتومبیل تازه خریدهام بیا و پشت آن بنشین و ببین چگونه اتومبیلی است. ضمنا مرا به فلان محضر ـ ظاهرا در شیخ هادی ـ برسان.
فریدون چنین کرد و گوید: من در اتومیبل نزدیک محضر ماندم. فرمانفرما داخل شد. گفتوگویاش در محضر طولانی بود. و چون بازگشت، در حالیکه برافروخته و متفکر بود، در اتومبیل نشست.
اتومیبل بهراه افتاد. من چیزی نگفتم. معلوم بود که معاملهای انجام داده که مطابق میلورغبت و شاید هم رضایت او نبوده.
خودش ابتدا بهساکن رو به من کرد و گفت: فریدونخان! فلان ملک را فروختیم(نام جایی را برد). من گفتم: حضرت اشرف سلامت باشد. هرچه آن خسرو کند شیرین بود.
چند قدمی رفتیم. فرمانفرما دوباره بیمقدمه گفت: فریدونخان! حقیقت ایناست که بدون رضا و رغبت هم فروختیم.
باز من گفتم: ملک حضرت اشرف بود و مختارند. خدا سلامتی دهد.
اتومبیل کمی جلو رفت فرمانفرما مجددا گفت: اما فریدون خان! باور کن که خیلی ارزان و مفت هم فروختیم. گفتم: تن شما سلامت باشد. این پولها ارزشی ندارد. بچههای بزرگ شدهاند و خرج دارند. مهم نیست.
راه طی شده بود. دم باغ، فرمانفرما همینکه خواست پیاده شود گفت: فریدون خان، فقط تو میدانی که ما هم این املاک را به همین قیمتها خریده بودیم.
©️ باستانیپاریزی. آسیای هسفتسنگ.حاشیه ص ۵۰۴ تا ۵۰۶
مرتبط:
خدا جای کارما نشسته
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۴
وزیر خارجه نباید شعار بدهد
«جواد منصوری» یکی از بینانگذاران اصلی سپاه است. عدهای او را نخستین بنیانگذار و فرمانده سپاه، پیش از آنکه خمینی همه هستههای جداگانه سپاه را جمع و محسن رضایی را فرمانده واحد آن کند، میدانند.
منصوری مدتی بعد به وزارت خارجه رفت و از آن زمان تا بازنشستگی و اکنون که گاهی برای مشاوره دعوت میشود، یک دبپلمات شناخته میشود تا یک نظامی، در حالی که عیار «میدان» و انقلابی او خالصتر از «دیپلماسی» است.
منصوری در یکی از خاطرات خود در فراز مهمی مینویسد: «سال ۶۲ یک روز به اتفاق آقای دکتر ولایتی و بقیه معاونان وزارت امور خارجه به خدمت امام رفتیم. گزارشی از مسائل مختلف کشور، روابط خارجی و جنگ خدمت ایشان تقدیم کردیم.
آقای ولایتی معاونان را خدمت امام معرفی میکرد، به من که رسید، امام فرموند: میشناسم.
بعد از پایان جلسه و در حین خروج از اتاق محل جلسه، امام به آقای ولایتی گفتند: شما بنشینید. با شما کار دارم. ایشان ماند و ما از اتاق بیرون آمدیم.
بعد از آقای ولایتی شنیدیم که امام به او گفتهاند: شما وزیر خارجهای، شما که نباید مثل آدمهای معمولی حرف بزنی و شعار بدهی. شما اعلامیهای راجع به اسرائیل دادی و در آن از اصطلاح "اسرائیل جنایتکار" استفاده کردهاید.
بیانیه وزارت امور خارجه نباید اینطور باشد. شما باید حرفت را در قالب ادبیات دیپلماتیک و متعارف دنیا بزنی.»
©️خاطرات یک دیپلمات. خاطرات جواد منصوری. تدوین: محمدحسن مصحفی، ناشر: سوره مهر، ج ۱، ص ۳۵۴ - ۳۵۵
پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۴۰۴
چون ورق برگردد
«محمدبن زید دمشقی» گفت: شبی «فضلبنیحیی برمکی» مرا خواست. در آن شب برای او فرزندی متولد شده بود. فضل گفت: شعرا در تهنیت فرزندم اشعاری گفتهاند، ولی آنها را نپسندیدهام. مایلم تو چند شعر در اینباره بسرایی. جواب دادم عظمت و شکوه مجلس آراستهی شما اجازهی فکرکردن و شعرساختن به من نمیدهد.
فضل اصرار نموده گفت: چارهای نیست. باید هرچه بهخاطرت میرسد بگویی. کمی فکر کردم و این دو شعر را در همانجا سرودم:
«و نفرح بالمولود من آل برمک/و لا سیما لو کان من ولد الفضل» [مردم شاد میشوند بهسبب تازهمولودی از برمکیان، مخصوصاً که او فرزند فضل باشد]
برای فضل خواندم. شعر مرا پسندید. ده هزار دینار به من جایزه داد.
این سرمایه باعث شد که بهوسیلهی آن کمکم وضعم بسیار خوب شد. این خاطره که حیات مالی مرا تامین نمود، هیچگاه از ذهنم محو نمیشد. گاهگاهی همان شعر را با خودم میخواندم.
بالاخره وضع برامکه آشفته گردید. اقتدار آنها از بین رفت و خانوادهی برمکیان بهدست هارون نابود شدند.
روزی به حمام رفتم. از حمامی، کارگر و دلاکی درخواست نمودم. جوان زیباصورتی برایم فرستاد. جوان شروع به کار خود کرد. در این موقع بهیاد خاطرات گذشته افتادم. باز آن دو شعر بهیادم آمد، با خود شروع به زمزمه کردم.
همین که شعرم را خواندم، دلاک جوان بر زمین افتاد و بیهوش شد. از حمامی گله داشتم که نباید شخص غشی را برای من بفرستد. او را خواسته اعتراض نمودم. گفت: هرگز این پسر سابقهی غش نداشته است. چندی است که در این حمام دلاکی میکند. این اولین مرتبه است که به این حال درآمده است.
بالاخره اورا به هوش آوردند. پرسیدم: چه شد که ناراحت شدی؟ گفت: همان دو بیت شعری را که خواندی تکرارکن. برای مرتبهی دوم خواندم. گفت: این شعر از کیست و برای چه کسی سروده است؟
گفتم: از من است و برای پسر «فضل بن یحیی برمکی» سرودم. پرسید آن پسر اکنون کجاست؟ با تعجب گفتم: از کجا بدانم؟ در این موقع آه جگرسوزی کشید و گفت: من پسر فضل بن یحیی برمکی هستم. این شعر را در تهنیت تولد من گفتهای.
©️: تتمةالمنتهی با اندکی تغییر
مرتبط:
امروز با توست، فردای قیامت با تو نخواهد بود
چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۴۰۳
صبر داشته باش! شبت درازه
۱ . سال ۶۷، پس از فوت آیتالله خمینی، با سخنرانی شدیداللحن مهدی کروبی، عبدالمجید شرعپسند، از مجلس شورای اسلامی اخراج، و متعاقب آن عدهای در کرج قصد داشتند او را که برادر دو شهید، برادر همسر یک شهید و فرزند جانباز بود بکشند.
۲. ۳۰ سال بعد، عدهای از همین مردم شهیدپرور و انقلابی شیشههای خانه مهدی کروبی را شکستند، و با چوب و چماق جلو در خانهاش برایش خط و نشان کشیدند. این اتفاق چندین بار تکرار شد تا کروبی به حصر رفت.
۳. در دوره نخست مجلس شورای اسلامی، محمد محمدیگرگانی نماینده مردم گرگان برای سخنرانی به گرگان رفته بود که شهیدپرورها سخنرانیش را بههم زدند.
او از هاشمی خواست که امنیت سخنرانیها را تامین کند. هاشمی در پاسخ گفته بود: ما که نمیتوانیم به خاطر چند لیبرال جلو مردم را بگیریم.
۴. نزدیک به سه دهه بعد، جمعی از همان شهیدپرور و انقلابیها، در حاشیه یک مراسم در شهر ری فائزه هاشمی دختر همان هاشمی را دوره کرده و رکیکترین فحشها را نثار او کردند.
۵. بر این سیاهه میشود تا قیامت افزود. اما من به یک مورد بسنده و اینجا نتیجه را اعلام میکنم: فرزند که بیماری شبادراری داشت، شبی خوابزده شده، دید بسترش تر نشده، نزد مادرش رفت و با خوشحالی ترنشدن بستر را به مادر اعلام کرد. مادرش در پاسخ گفت: «شبت دراز است.»
۶. وقتی میخواستند مشتاقعلیشاه را در کرمان سنگسار کنند، گفت: «چشمهای مرا ببندید، من از چشمان شما میترسم».
دو سال بعد آغامحمدخان قاجار به کرمان حمله و ۷ هزار چشم از مردم کرمان که تماشاچی سنگسار مشتاق بودند را کور کرد.
۷. پدر شهید مصطفی احمدیروشن، غیر از فرزند خودش، هیچ شهید دیگری را به رسمیت نمیشناسد، و غیر از خانواده خودش، هیچ خانواده دیگری را شهیدپرور نمیداند.
کروبی و هاشمی و خیلیهای دیگر هم همین بودند.
البته شب دراز است و قلندر بیدار.
دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۴۰۳
عدالت و علی
گویند: امیرالمومنین علی (ع) در ایام خلافت، زره خود را گم کردهبود. روزی زره را در دست یهودی دید و از او بگرفت. یهودی گفت: «زره من است»، مولی علی هم گفت: «زره من است.»
گفتند به قاضی رویم. به خانه شریح قاضی آمدند. قاضی در مجلس حکم بنشست. مولی گفت: «این زره از آنِ من است و به ناحق در دست این جهود است.»
قاضی پرسید: «شاهدی داری؟» مولی علی، امام حسن (ع) و مقداد را بهعنوان شاهد معرفی کرد. قاضی گفت: شهادت مقداد بشنوم، اما حسن پسر توست و گواهی پسر برای پدر مسموع نیست.
▪️
امام از مجلس حکم برخاست. جهود چون آن راستی از قاضی و کسی که او را در منصب قضاوت نصب کردهبود دید که به هیچ میلی آلوده نشدند، در حال ایمان آورده و زره را به مولی علی تسلیم کرد.
©جوامعالحکایات محمد عوفی
شنبه، دی ۱۵، ۱۴۰۳
ادفع بالتی هی احسن
«نلسون ماندلا» جایی نقل کردهاست: بعد از اینکه رئیسجمهور شدم، برای پیادهروی و صرف ناهار به رستوران رفتیم.
در یکی از رستورانهای مرکزی نشسته بودیم، پس از کمی انتظار، گارسون با منوهای ما ظاهر شد، در این لحظه متوجه شدم که روی میزی که دقیقاً روبهروی ما بود، یک مرد تنها منتظر پذیرایی بود.
به یکی از محافظانم گفتم: برو از این مرد بخواه که به ما ملحق شود. محافظ رفت و دعوت مرا ابلاغ کرد. مرد بلند شد و آمد کنارم نشست.
حین غذاخوردن دستهایش مدام میلرزید و سرش را از خوردن غذا بلند نمیکرد. وقتی کارمان تمام شد، بدون اینکه حتی به من نگاه کند برایم دست تکان داد، برایش دستی تکان دادم و رفت!
یکی از محافظانم گفت: «مادیبا» (۱)، این مرد باید خیلی مریض باشد، دستانش مدام میلرزید.
به او گفتم: علت لرزش او چیز دیگری است. این مرد نگهبان زندانی بود که من در آن محبوس بودم. اغلب بعد از شکنجههایی که به من میشد، فریاد میزدم و آب میخواستم، او میآمد تا مرا تحقیر کند، و بهجای آبدادن، روی سرم ادرار میکرد.
بیمار نبود، ترسیده بود و میلرزید، شاید میترسید حالا که رئیسجمهور هستم او را به زندان بفرستم و همان کاری را که با من میکرد، با او انجام دهم و او را شکنجه و تحقیر کنم. اما این رفتار جزو شخصیت و اخلاق من نیست.
(۱) در آفریقای جنوبی ماندلا را مادیبا صدا میزنند.
پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۴۰۳
پادشاه دانا
آوردهاند که چون «ذوالقرنین» به ولایت «چین» رسید و در نواحی آن ولایت نزول فرمود، یک نیم از شب گذشته حاجب درآمد و گفت: رسول ملک چین آمدهاست بار میخواهد.
اسکندر فرمود تا بار دادند. چون درآمد، سلام گفت و در مقام خدمت بایستاد و گفت: اگر پادشاه صواب داند، اشارت فرماید تا مجلس خالی کنند، کلمهای که عرصه میباید داشت خلوت را شاید.
فرمود تا بیرون رفتند. حاجب بماند. گفت: ایهاالملک این کلمه میباید جز ملک نشنود.
سکندر فرمود تا او را تفتیش کردند و احتیاط بهجای آوردند. با وی هیچ سلاح نیافتند و بفرمود تا تیغی برهنه بیاوردند و در دست گرفت و حاجب را نیز فرمود تا بیرون رفت و او را گفت در همان مقام که هستی بایست و سخنی که داری عرضه کن.
گفت: پادشاه روی زمین حقیقت داند و یقین شناسد که مَلِک چینم که به خدمت آمدهام، نه رسول او! و از تو سئوال میکنم که مراد تو از من چیست؟ و مقصود تو کدام؟ و رضای تو به چه نوع حاصل میشود، تا اگر ممکن باشد در تحصیل آن کوشم؟ هر چند بر من سخت آید و تو را و خود را از حرب و مقاتله بینیاز گردانم.
اسکندر گفت: به چه ایمن شدی بر من که نفس خود را عرضه تیغ تلف و هدف تیر بلا ساختی؟ و خود را به اختیار در ورطه اسیری انداختی؟
گفت :بدانکه دانستم که تو مردی عاقلی و عداوتی قدیمی و حقدی دیرینه نیست و طلب قصاصی در میان نیفتاده است. و تو دانی که به کشتن من، مسلم نشود از آنکه اگر مرا قتل کنی، اهل چین پادشاهی دیگر را بیعت کنند و بر تخت ملک بنشانند و تو را مقصود به دست نیاید و بدنامی حاصل شود.
اسکندر سر در پیش افکند و دانست که مردی عاقل است. گفت: میخواهم که سه ساله ارتفاع مملکت خود امسال بدهی و بعد از آن هر سال یک نیمه محصول ولایت به من میرسانی.
ملک چین گفت: جز این هیچ دیگر هست؟
گفت: نه
ملک چین اجابت کرد گفت: سمعا و طاعتةً
اسکندر گفت: حال بعد از آن چگونه باشد؟ گفت: چنانکه هر دشمن که قصد من کند، بر من ظفر یابد و هر دوست که به من التجا کند، محروم ماند.
گفت: اگر بر ارتفاع دو ساله اختصار کنم؟
گفت: اندکی آسانتر و قدری سهلتر از آن باشد که تقریر کردم.
گفت: اگر بر یک ساله قناعت کنم؟
گفت: در کار ملک و لشگر نقصانی نباشد، اما بر استیفای مرادات و لذات قاصر باشم.
گفت: اگر به ثلثی از ارتفاع راضی شوم؟
گفت: ثلثی از آن جمله فقرا و مساکین و محتاجان را باشد. و باقی در وجه مصالح لشگر و مؤنات ملک صرف شود.
گفت: بر ثلث اقتصار کردم.
***
ملک چین شکرها گفت و بازگشت و چون بامداد شد، مقارن طلوع آفتاب، لشگر چین دررسیدند و به عدد مور و ملخ گرداگرد لشکر سکندر فروگرفتند، و لشکر سکندر بر خود از هلاک بترسیدند و حیران بماندند. و به ضرورت بر مرکبان سوار شدند و حرب را ساخته گشتند و اسکندر برنشست و ملک چین چون اسکندر را بدید، از اسب فرود آمد و خدمت کرد.
اسکندر گفت: غدری کرد و ما را به صلح بفریفتی و جنگ را مستعد گشتی.
گفت: معاذالله که از من مکر و غدر آید. من بر همان قولم که در خدمت پادشاه روی زمین مقرر گردانیدهام. اما بامداد این لشکر را برای آن برنشاندم تا ملک فرمانبرداری و طاعتداری من بر ضعف و قلت حمل نفرماید. و شوکت و استعداد من ببیند و آنچه در نظر ملک آمدند، از لشکر من اندکیاند از بسیاری. نه از روی عجز و بیچارگی فرمانبردار شدم. اما دیدم که حق عز اسمه، تو را نصرت میکند و مظفر میکند. دانستم که با تقدیر آسمانی مدافعت فایده نکند و با تایید ربانی مقاومت سود ندارد، به انقیاد و امتثال تلقی کردم و در طاعتداری تو طاعت خدای را داشتم و این تواضع و تذلل به فرمان ایزدی کردم.
اسکندر گفت: دریغ باشد که از چون تو کسی چیزی توقع کنم که از تو عاقلتر و کاملتر پادشاهی ندیدهام. تو را از آنچه میخواستم معاف داشتم و همین لحظه بفرمایم تا تمامت لشگر من از ولایت تو بیرون شوند.
©️فرج بعد از شدت
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۴۰۳
قانون خودتان بود
به تاریخ یکشنبه چهاردهم تیرماه ۱۳۱۲ رای محکومیت «تیمورتاش» را اینگونه خواندند: «تیمورتاش محکوم است به پنج سال حبس مجرد، و تادیه ۹ هزار لیره، ۲۰۰ هزار ریال به خزانه دولت. به تاریخ ۱۳۱۲/۴/۱۴ لطفی، یکانی، عقیلی»
وقتی رای را اعلام کردند؛ «تیمورتاش» که تا آن وقت سرش را روی عصا با دو دست تکیه داده بود؛ سر بلند کرد و گفت: «این است رای محکمه؟ خیلی ظالمانه است!»
لطفی جواب داد: «این همان قانونی است که شما و «داور» و «نصرةالدوله» به نام قانون محاکمه وزرا، با عجلهٔ هر چه تمامتر از مجلس گذراندید.
دیگر تیمورتاش جوابی نداد.
©️شبهخاطرات ـ دکتر علی بهزادی
سهشنبه، اسفند ۲۳، ۱۴۰۱
سخنی در حلالیتطلبی سیاستمداران
«این یکدم عمر را غنیمت شمریم»
در هنگامه درگذشت مرحوم دکتر «ابراهیم یزدی»، یادداشتی از دکتر «انصاری»، در فضای مجازی منتشرشد، که ایشان در آن با بیانی شیوا و جذاب و البته با نیش و کنایه، اندکی مرحوم «یزدی» را نواخته بود.
ظاهرا مرحوم «ابراهیم یزدی» اوایل انقلاب در یک برنامه تلویزیونی به آیتالله «روحانی» (پدر همسر آقای انصاری) تهمتهایی زده و چند سال بعد که ناغافل با ایشان در جایی رودررو میشود، پس از آنکه متوجه میشود ایشان داماد آیتالله «روحانی» است، از ایشان تقاضای وقت ملاقات خصوصی میکند، و چنان هم که از فحوای گفته مرحوم «یزدی» برمیآمده، قصد ایشان از این ملاقات خصوصی، طلب حلالیت بهمناسبت همان برنامه و همان تهمتها و اظهار پشیمانی بوده، که آقای «انصاری» متاسفانه باافتخار در این نوشته تصریح کرده بود که چنین وقت ملاقاتی را به آن مرحوم ندادم.
در اینکه مرحوم دکتر «ابراهیم یزدی» بهخاطر زدن آن تهمتها، خطا و لابد گناه کرده بوده، شکی نیست. اما چه کسی میتواند ادعا کند که از قضاوت اشتباه کردن و گاهی لغزیدن در چاه تهمت معصوم است؟ و از آن مهمتر چه کسی میتواند آنقدر به خود و فردای خودش اطمینان داشته باشد، که از اینکه به شخصی فرصت طلب حلالیت و اظهار پشیمانی، بعد از توجه به خطا و گناه نداده، با فخر و اندکی غرور حرف بزند؟
بهنظر میرسد در عالم معنویت، پروسه حلالیت، یک زنجیره متصل بههم است و ما همانطور که میتوانیم به دیگران فرصت طلب حلالیت بدهیم، با این خیر، بهانه و اسباب طلب حلالیتکردن برای خودمان از دیگران را هم فراهم میکنیم.
در سطحی بالاتر، گمان میکنم اصلا نفس پذیرش حلالیت دیگران، خودش طلب حلالیت از دیگرانی میتواند باشد که ما خبر نداریم در مورد آنها خطا کردهایم و نمیشناسیمِشان و شاید فرصتی در دنیا برایمان مهیا نشود که حلالیت بطلبیم.
من به این پروسه معنوی بهسختی معتقدم و گمان میکنم اگر کسی عذر خطای دیگری را نپذیرد، ناخواسته درِ رحمت و بخشش خداوندی را، نه فقط بر روی فرد خطاکار، که بر روی خودش هم بسته است.
البته در این اعتقاد، به بزرگی و کوچکی و نوع ظلم و خطا و نوع بخشش و طلب حلالیتها، حواسم هست و میدانم که عدالت خداوندی، دقیقتر از ما به نیت انسانها و بزرگی و کوچکی خطا و طلب بخشِشان توجه دارد، و هر انسانی تا میزانی میتواند از بار سنگین پروندهای که با خود به گور و یومالحساب میبرد، کم کند.
اما این داستان را مقدمه کردم تا به چند مورد دیگر خطاهایی از این دست و اتفاقات و داستانهای حاشیه آنها و درس عبرتی که میتوان از آنها گرفت اشاره کنم.
یکم: آیتاللهالعظمی «موسوی اردبیلی»، در ماههای آخر عمر خود در گامی بلند، مومنانه، فروتنانه و بزرگ، بدون اشاره به خطایی خاص، بهخاطر همه کارهایی که باید میکرد (حسب وظایفی که داشت) و نکرده بود، و بابت همه کارهایی که نباید انجام میداد و انجام داده بود، از مردم حلالیت طلبید.
کاری بزرگ و بسیار ارزشمند، با نتایج اجتماعی عالی که باید بزرگ و بسیار دیده، و تبدیل به مدل و الگویی برای فراهمساختن بستری از بخشش و حلالیت و آرامش میشد که شوربختانه نشد.
آیتالله ضرر نکرد، و این ما بودیم و آنها که بهترین فضا و فرصت نصیبِشان شده بود که از آن استفاده نکرده و بخت این سعادت را متاسفانه از دست دادند.
به عنوان مثال و البته نه به قصد تخفیف شخصیت، بلکه به قصد درس و عبرت عرض کنم که چند ماه بعد از رحلت آیتالله «موسوی اردبیلی» مرحوم آیتالله «هاشمی رفسنجانی» از دنیا رفت. اینکه از بین مرحومین آیتالله موسوی اردبیلی و آیتالله هاشمی رفسنجانی، سهم کدامیک از کارهایی که باید انجام میدانند و ندادند و کارهایی که نباید انجام میدانند و انجام دادند، بیشتر بود، البته خدا میداند و بس، و فقط در روز بازپسین مشخص میشود.
اما تردیدی نیست که آقای هاشمی بارهاوبارها رفتار اشتباهی داشت که بعدها بدون آنکه بدان اعتراف کند، رسما به پیآمدهای آن رفتار اعتراض کرد و ابدا هم حاضر نشد برای یکبار به روی خودش بیاورد که در زندگی سیاسی او خطایی صورت گرفتهاست، در حالیکه «رنگ رخسار» تناقضها از «حال درون» او خبر میداد، اما از اعتراف خبری نبود.
باز برای آنکه مثالی دمدستی و آشنا ارائه کرده باشم: عرض کنم که آقای «احمدینژاد» که آقای «هاشمی» بعد از شب ۱۳ خرداد ۸۸، در واکنش به رفتار بسیار بد او در برنامه مناظره، آن نامه معروف «بدونسلام» را به مقام معظم رهبری نوشت، در دولت آقای هاشمی کشف شد، در دولت آقای هاشمی بدون سابقه مفید اجرایی فرماندار و بعد استاندار شد و در دولت و توسط همین آقای هاشمی هم مفتخر به دریافت عنوان استاندار نمونه شد.
در حالی که بدیهیترین شاخصهای مدیریتی و اجرایی اعلام میکرد و میکند که همه این کارها خطا و تاکید بر خطا و اصرار برخطا بوده است.
فارغ از استانداردهای مدیریتی و اجرایی، بعدها پرده برافتاد که دوره مدیریتی این استاندار نمونه در اردبیلِِ تازه استانشده، بدون حرف و حدیثهای قضایی هم نبوده و ظاهرا در مورد سواپ نفت در این استان پروندهای مربوط به دوره این استاندار نمونه در دستگاه قضایی گشوده و ظاهرا گشوده هم مانده است، که مهر تایید جدیدی بر خطاهای قبلی زد.
اما مرحوم آقای هاشمی بدون توجه به نقش خود در برکشیدن احمدینژاد، و البته در یک خطای آشکار دیگر، همه مشکلات کشور را متوجه دو دوره دولت نهم و دهم و شخص آقای احمدینژاد میکرد و برای دیگر خطاها و دیگر دوره و دیگر خطاکاران نقش و سهمی قایل نمیشد.
مرحوم آقای هاشمی هم اندکی بعد از آیتالله موسوی اردبیلی دارفانی را وداع گفت، اما از فرصتی که مرحوم آیتالله اردبیلی برای همه و برای نظام و برای آرامش فراهم کرده بود، و از همه مهمتر برای خودش بهره نجست و بدون طلب حلالیت از خیلیها دستاش از دنیا کوتاه شد.
این را نمونه گفتم تا عبرتی باشد دستکم برای خودم که بدانم هر نفسی که فرو میرود، تضمینی برای برای آمدن آن نیست.
دوم: حولوهوش همین زمانها، آیتالله شیخ «یوسف صانعی»، از فقهای نخستین دوره شورای نگهبان، دادستان کل کشور اسبق و امام جمعه معتبر اسبق قم، در درددلی که اظهار پشیمانی و طلبحلالیت تلویحی در آن آشکار بود، و از فرط عیانبودن، نیازی به بیان نداشت، به کجدهنی، کجخلقی و توهینهای عده زیادی از طلاب امروز قم نسبت به خودش اشاره کرده و از روی پریشانی و پشیمانی اعلام کرد که با این رفتارها، یاد کجخلقی و بدرفتاریهای خودش با مرحوم آیتاللهالعظمی «شریعتمداری» در نخستین سالهای انقلاب میافتد، و با این یادآوری تلویحا خود را مسحق این رفتار میدانست.
شاید شادمان هم هست که این رفتارها و این اعتراف، اندکی بارش را برای سرای دیگر سبک میکند.
سوم: بگوییم و نگوییم هم، تاریخ رفتار تند شیخ محصور را با فقیه عالیمقام و به تبع آن با «عبدالمجید شرعپسند» نماینده مردم کرج در مجلس سوم که برادر دو شهید و فرزند جانباز بود را فراموش نمیکند و بعید میدانم کروبی امکان سخنگفتن داشته باشد و از این رفتار پشیمان نباشد.
دستِکم در مورد آیتالله منتظری، حضور با شتاب ایشان بر سر جنازه به محض اطلاع از رحلت آن فقیه فقید را نمیتوان به چیزی غیر از تغییر قضاوت شیخ محصور در مورد فقیه محصور و مرحوم تعبیر کرد.
چهارم: در کوران حوادث تلخِ مربوط به انتخابات پر حرف و حدیث ریاست جمهوری ۸۸ هم، وقتی دختر «باقریاننژاد» نماینده دوره سوم و ششم مجلس شورای اسلامی کشتهشد، وی در مصاحبه با «مسح علینژاد» رسما پذیرفت که در سالهای اول انقلاب متاثر از فضای مطلقانگاری در مورد آیتالله خمینی، حتی با نزدیکترین بستکان خود بهخاطر اینکه در مورد بنیانگذار جمهوری اسلامی از پسوند «امام» استفاده نکرده، چند سال قهر بوده و اکنون متوجه شده که همه آن رفتارها اشتباه بوده است.
▪️
بر این سیاهه بسیار میتوان افزود. آخرین مورد آن که شایسته تأمل و دقتنظر ـ دستِکم برای شیوخ اصلاحات است که همچون مرحوم هاشمی پایی لب گور دارند و ممکن است دیگر فرصت فقیه فروتن مرحوم آیتالله «موسوی اردبیلی» برایشان فراهم نشود ـ یادداشت کوتاه و مومنانه و فروتنانه «عبدالله نوری» است، که همچون سخنان مرحوم آیتالله «موسوی اردبیلی» یکبار دیگر راه و فضا و بستر را برای پذیرش خطا و حلالیتطلبیدن و از همه مهمتر گشودن مسیری برای توقف چرخه باطل خطاها فراهم کرده است.
دو راه پیش پای شیوخ اصلاحات و از جمله «علیاکبر محتشمیپور» و «محمد موسوی خویینیها» بیشتر نیست. یا همچون مرحوم آیتالله هاشمی رفسنجانی بدون استفاده از فرصت حیات و طلب حلالیت و عفو و بخشش، ناگهان اجلِشان برسد و با بار سنگینی از حقالناس راهی دیار دگر شوند، یا با استفاده از فرصت مغتنم حیات و قبول معصومنبودن خود و استاد و مرادشان، بپذیرند که کارهایی باید میکردند، که نکردند و کارهایی نباید میکردند که کردند و از این بابت از مردم حلالیت بطلبند و ضمن آنکه بار خودشان را در این سالهای آخر عمر سبکتر میکنند، راهی باز میکنند تا دور باطل خطا و خشونت متوقف و تبدیل به چرخه اعتماد و صلح و حلالیت و عفو و گذشت شود.
اینکه کدام راه را انتخاب میکنند، و چه سرنوشتی برای خود و کشور خود رقم میزنند اللهاعلم!
حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَهٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ
منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون
مرتبط:
جامعه گناهآلود و طلب حلالیت از آیتالله خویی
سهشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۴
آقای هاشمی! نعل وارونه خودتان را گمراه میکند
آقای «هاشمی» بهتازگی در اظهاراتی در واکنش به ردصلاحیت «حسن خمینی» برای انتخابات خبرگان رهبری، ترکمانه نعل را وارونه زدهاست تا بهزعم خود رقبا را گمراه کند؛ غافل از آنکه اینگونه وارونهگویی پیش از آنکه به گمراهی رقیب منجر شود، در گمراهی افکندن خود و شرکا است.
سوگوارانه دوستان و نزدیکان هاشمی و از آن بدتر دوستان «حسن خمینی» هم بهجای آنکه این خطا را متذکر شده و از آن دوری گزینند، در سرنا دمیدن از سر گشاد، با هاشمی همراه و همنوا شدهاند.
هاشمی تلاش کردهاست با یادآوری صدور احکام مدیریتی فقهای شورای نگهبان که تلویحا معنی تایید اجتهاد آنها از طرف آیتالله خمینی را میدهد، رد صلاحیت نوه آیتالله خمینی را نوعی نمکنشناسی و قدرنادانستن توسط آنها تلقی و تعبیر کند، و از این زوایه به رد صلاحیت معترض باشد.
در این اعتراض البته تلویحا به آقازادگی و حق ویژه آقازادگی حسن خمین هم اشاره و رعایت نشدن این حق هم مورد اعتراض واقع شده است.
در اینکه حسن خمینی آدم فاضل، اهل علم و اهل تقوایی است، شاید به سختی بتوان تردید کرد. حسن خمینی در بستر یک خانواده اهل فضل و علم و تقوی از دو سو رشد کرده و در تمام سالهای گذشته در عالیترین سطوح حوزوی مشغول تحصیل و تدریس بوده است.
جدای از نبوغ خاصی که سید حسن به آن مسلح است، و تلاش شخصی و مراجعات ایشان به صاحبنظران و اساتید برای فراگیری علوم، رسیدن به درجه اجتهاد برای آدمی در سن حسن خمینی و با استعداد در حد معمولی هم خیلی دور از دسترس و انتظار نیست.
با این وصف رد صلاحیت حسن خمینی به صرف اینکه در امتحان شرکت نکرده و بهرغم تایید مراتب فقهی و اجتهاد او توسط مراجع تراز اول شیعه، در حالی که صلاحیت تعدادی دیگر بدون امتحان ورودی تایید شده، قابل نقد و اعتراض منطقی و صحیح است.
در این حال تشبث به دلیل یا دلایلی که مبنای منطقی و عقلی ندارد و مبتنی بر قواعد کهن و نوعی الیگارشی قبیلهای است، خطایی آشکار و فتحباب خطایی بزرگ در مسیر عقلانیت است.
قدرشناسی و دانستن قدر استاد و مراد و رهبر و کسی که اجازه اجتهاد داده است و کسی که مسؤلیت داده است هم، کاری شایسته و بایسته و مورد سفارش دین مبین اسلام هم بوده و هست.
اینکه مولی علی در نکوداشت مقام معلم میفرمایند کسی که کلمهای به من بیاموزد مرا عمری بنده خود کرده، نمونه سادهای از ضرورت و وجوب احترام و قدردانی در حق بزرگان و اساتید است.
اما اعتراض آقای هاشمی و تمسک به آن دلایل مانند آناستکه توقع داشته باشیم معلمی در مدرسه، فرزند معلمِ سابق خودش را قبول کند صرفا به دلیل اینکه آقای معلمِ امروز سالها قبل شاگرد پدر دانشآموزِ امروز بوده است.
▪️
آقای هاشمی رفسنجانی در طول سه دهه که از انقلاب میگذرد، در جایگاههای کلیدی نظام حضور داشته است.
ایشان بهتر از خیلی تازه به دوران رسیدهها میدانست و خبر داشت که آیتالله خمینی با تایید آیتاللهالعظمی «شریعتمداری»، از مراجع تقلید برجسته زمان سلطنت پهلوی، به عنوان مجتهد معرفی شد تا بر اساس قانون اساسی قبل از انقلاب و مشروطیت که اعدام مجتهدین غیرممکن بود، از خطر اعدام رهایی یابد.
آقای هاشمی بهتر از خیلی از تازه به دوران رسیدهها خبر داشت و دارد که آیتالله منتظری برای تایید و تثیت اجتهاد آیتالله خمینی و رهانیدن ایشان از چنگ ساواک و اعدام بیشترین و موثرترین تلاشها را داشت.
ای کاش آن زمان که آیتالله خمینی در عین نمکنشناسی، حریم مرجعیت را شکست و آیتالله شریعتمداری را محصور کرد و آزار دارد و پس از مرگ نیز تلاش کرد تا او را تحقیر کند، قدرشناسی را به ایتالله خمینی یادآوری میکرد و به او متذکر میشد که نهتنها اجتهاد و رهبری که حیاتش را مدیون آیتالله شریعتمداری بودهاست.
ای کاش وقتی آیتالله خمینی تصمیم به حذف و عزل تحقیرآمیز آیتالله منتظری گرفت و داستان نامهنگاریهای کذایی پیش آمد، آقای هاشمی نمکشناسی و قدردانی و مراتب خدمات مرحوم منتظری را به آیتالله خمینی یادآوری میکرد و مانع از آن اقدامات میشد تا بعدها سکوت و تایید هاشمی اسباب حصر و آزار فقیه مجاهد نشود.
اگر آقای هاشمی در زمان خودش و بهموقع مانع قدرنشناسی و ظلم میشد، اینروزها مجبور نبود برای احقاق و جلوگیری از پایمال شدن حقی که ناشی از خطا و ظلم آشکار است، به خطای دیگری متوسل شود و میخ را بر سندان آهنی ۳۷ ساله نمیکوفت.
مرتبط:
شتر ردصلاحیت جلو خانه شما هم زانو خواهد زد
و تیمورتاش دیگر جوابی نداشت
شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۴
و تیمورتاش جوابی نداشت
کلمه – شهروز مفتاحی: نقلقولی از گفتوگوی یک زندانی رژیم گذشته که از بخت بد، هیکلی تنومند داشته، با زندانبان خود (منظور از زندانبان یعنی بازجو یا رئیس زندان نه سرباز یا پرسنل زندان) که از قضا او هم تنومند بوده مشهور است که یک تاریخ «عبرت» در آن نهفته است، اما گوش شنوایی برای شنیدن آن عبرتها و پندگرفتن از آن تاریخ، ظاهرا در بین اغلب نمایندگان مجلس طی دورههای اخیر مطلقا وجود ندارد.
نقل میکنند که زندانبانِ تنومند که ظاهرا روحانی و ملبس به لباس دین بوده، از زندانی خودسئوال میکند که آیا درخواستی دارد؟
زندانی با تشکر با توجه به کوچکی سلول و تنگی جا، تقاضا میکند که اگر ممکن است کمی سلول را گشادتر کنند.
زندانبان بلافاصله پاسخ میدهد: این سلولهایی است که خودتان ساختهاید.
زندانی با اشاره به هیکل زندانبان میگوید: برای خودتان میگویم، والا از من گذشته است برای خودتان میگوییم که ماشاالله دستکمی از من ندارید و ما هم وقتی این بندها و سلولها را میساختیم، ابدا باور نمیکردیم زمانی خودمان در آن زندانی شویم والا کمی گشادتر میساختیم.
▪️
رفتار نمایندگان امروز مجلس شورای اسلامی، حکایت از آن میکند که این بندههای خدا گمان میکنند، خط امان محکم و تضمینشدهای از دنیا گرفتهاند که ابدا در جایگاه مظلوم و محکوم و زیردست قرار نخواهند گرفت، و همیشه صاحب دست بالا و در جایگاه حاکم خواهند بود.
عجیب است که این بندههای طاغی خدا، نهتنها که عنایت مختصری به تاریخ سلاطین و ظالمین و حاکمین گذشته ندارند، بلکه حافظه تاریخیِشان بهقدری ضعیف است که اتفاقات افتاده در زمان حیات و همین چند سال پیش خود را هم فراموش کردهاند، یا چنان مست قدرت و لذتهای جانبی آن هستند، که داوطلبانه خود را به فراموشی زدهاند.
«ما اکثَرُالعِبَر، و اقلُ الاعتبار. عبرتها چهقدر فراوانند، و عبرتگیرندگان، چه اندک.» (نهجالبلاغه حکمت ۲۹۷)
تصویب طرح اصلاح قانون آیین دادرسی کیفری ایران که براساس آن متهمان امنیتی وکیل خود را تنها از میان وکلایی باید انتخاب کنند که قوه قضائیه تأیید کردهباشد، دقیقا تبلور این احساس فرعونی است که این قاعده هیچگاه شامل حال من نخواهد شد و ابدا من در جایگاه متهم نیستم، و به من خط امانی دادهاند که همیشه در مقام متهمکننده و اتهامزن باشم، و هیچ قدرتی حتی خدا هم نخواهد توانست مرا در جایگاه متهم بنشاند. پس سلولها تا آنجا که جا دارد باید تنگ باشد.
این داستان از آنجا شایسته توجه است که بیش از ۹۰٪ متهمین امنیتی کشور ــ چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب ــ غالبا روحانی و دانشگاهی و نویسنده و روزنامهنگاری بودهاند که مهمترین جرمِشان، قبل از انقلاب مخالفت با شاه و بعد از انقلاب مخالفت با ولیفقیه یا بعضی از قرائتهای خاص از مذهب و قانون و حقوق انسانها بوده و مطلقا ــ با فرض قبول اتهام ــ آدمهای خطرناکی نبوده و نیستند.
ناگفته پیداست که همانطور که امروز عدهای حاکماند و مخالفین مظلوم خود را با برچسب «امنیتی» متهم میکنند، هیچ استبعادی ندارد که چرخ روزگار بچرخد و همین مظلومین بر صندلی حکومت بنشینند.
با جابهجاشدن جایگاه حاکم و محکوم، آنگاه قانونی که با استناد به آن متهمین امنیتی را مورد بازخواست و تنبیه قرارمیدهد، همین قانونی خواهد بود که امروز با شتاب از تصویب مجلس میگذرد، و با شتاب بیشتری شورای نگهبان آنرا تایید میکند.
تاریخ نقل میکند: بهتاریخ یکشنبه چهاردهم تیرماه ۱۳۱۲ رای محکومیت «تیمورتاش» را اینگونه خواندند:
«تیمورتاش محکوم است به پنج سال حبس مجرد، و تادیه ۹هزار لیره، ۲۰۰ هزار ریال به خزانه دولت.
بهتاریخ ۱۳۱۲/۴/۱۴ لطفی، یکانی، عقیلی»
وقتی رای را اعلام کردند؛ «تیمورتاش» که تا آنوقت سرش را روی عصا با دو دست تکیه دادهبود؛ سر بلند کرد و گفت: این است رای محکمه؟ خیلی ظالمانه است!
لطفی جواب داد: این همان قانونیاست که شما و «داور» و «نصرةالدوله» بهنام قانون محاکمه وزرا، با عجلهی هرچه تمامتر از مجلس گذراندید.
دیگر تیمورتاش جوابی نداد.
منتشرشده در سایت کلمه
مرتبط:
شتر ردصلاحیت مقابل خانه شما هم زانو خواهد زد
اشتراک در:
پستها (Atom)


