نمایش پستها با برچسب محمد محبی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب محمد محبی. نمایش همه پستها
یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۴
حکومت اسلامی، اجرای حدود درآمدی بر یک بدعت بزرگ
در مذهب عامه (مذهب اهل سنت و جماعت)، پیچیدگی و اختلاف چندانی برای اموری چون حکومت، صدور فرمان جهاد و اقامه حدود الهی وجود ندارد.
چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۴
لاریجانی بدتر است یا جلیلی؟!
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید، «یخ سلطانیه سردتر است یا یخ ابهر؟!» در پاسخ گفت: «سوال تو از هر دو سردتر است.»
این حکایت کوتاه از طناز بزرگ تاریخ ایران عبید زاکانی بهترین پاسخ به پرسش بالاست.
طبق معمول یک تغییر کاملاً بیاهمیتی در ساختار جمهوری اسلامی رخ داد و عدهای سعی دارند آنرا بزرگ جلوه دهند. عجیب است که در یک روز اخیر، باشندگان جریان موسوم به «اصلاحات»! کذا! بهویژه آنهایی که بیشتر از همه بوی جوراب و جماران میدهند و بسیاری از پنجاهوهفتیهای مبتلا به عقده پهلوی، برای آمدن لاریجانی و رفتن جلیلی خوشحال شدهبودند، غافل از اینکه، لاریجانی جایگزین احمدیان شده است، نه جلیلی! یعنی به اندازه جلبک هم از مناسبات قدرت در جمهوری اسلامی اطلاع ندارند.
شعام یک نهاد بالادستی امنیتی در ساختار جمهوری اسلامی است، که در سال ۱۳۶۸ تأسیس شد. قبل از آن، براساس قانون اساسی ج.ا مصوب ۱۳۵۸، «شورای عالی دفاع» تأسیس شده بود، ترکیب شورای عالی دفاع بر اساس اصل ۱۱۰ به این صورت بود: «رییسجمهور، نخستوزیر، وزیر دفاع، رئیس ستاد مشترک ارتش، فرمانده کل سپاه و دو نماینده اختصاصی از طرف رهبر».
ابتدای تشکیل شورای دفاع، زمانی که بنیصدر رئیسجمهور بود، علی خامنهای و مصطفی چمران بهعنوان نمایندگان خمینی در این شورا انتخاب شدند. بعد از کشتهشدن چمران، اکبر هاشمی رفسنجانی جای او را در شورای مذکور گرفت، و بعد از انتخاب خامنهای به ریاستجمهوری، محسن رفیقدوست از طرف خمینی بهعنوان نماینده رهبری در شورای عالی دفاع تعیین شد.
سال ۱۳۶۳رفیقدوست برکنار، و تیمسار قاسمعلی ظهیرنژاد جای او را در شورای عالی دفاع گرفت.
شورای عالی دفاع در قانون اساسی ج.ا مصوب ۱۳۵۸ در یک اصل مستقل تعریف نشده، و در اصل ۱۱۰ و ذیل اختیارات رهبری تعریف شده بود.
اما بعد از بازنگری در قانون اساسی ج.ا سال ۱۳۶۸ شورای عالی دفاع منحل، و نهاد جدیدی تحت عنوان «شورای عالی امنیت ملی» با ریاست رئیسجمهور تأسیس و یک اصل مستقل (اصل ۱۷۶) برای آن تدوین شد.
ترکیب این شورا هم به این صورت است: رئیسجمهور، رئیس مجلس، رئیس قوه قضاییه، وزرای کشور، اطلاعات و امور خارجه، رئیس سازمان برنامه و بودجه، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، دو نماینده به انتخاب رهبری، و حسب مورد فرماندهان کل ارتش و سپاه، و وزرای مربوطه.
از سال ۱۳۶۸ تاکنون، یک رویه خاصی در انتخاب دو نماینده رهبری در شورای عالی امنیت ملی شکل گرفته است، به این صورت که، یکی از دو نماینده رهبری با مشورت رئیسجمهور وقت انتخاب میشود و معمولاً همان شخص دبیر شعام میشود.
سال ۱۳۶۸ و در بدو تأسیس شعام، احمد خمینی و حسن روحانی بهعنوان دو نماینده رهبری در آن انتخاب شدند. احمد خمینی سال ۱۳۷۳ و احتمالأ بهخاطر اووردوز و افراط در مصرف مواد مخدر از دنیا رفت، علی لاریجانی جای او را در شعام گرفت.
از ۱۳۶۸ تا آخر دولت خاتمی در سال ۱۳۸۴، حسن روحانی دبیر شعام بود. احمدینژاد که رئیسجمهور شد، نماینده دیگر رهبری در شعام یعنی لاریجانی، دبیر شد، حسن روحانی تا پایان دولت احمدینژاد هم در شعام باقی ماند.
تیرماه ۱۳۸۷احمدینژاد، علی لاریجانی را از دبیری شعام برکنار و سعید جلیلی را جایگزین او کرد. بهدنبال این اتفاق علی لاریجانی از شعام خارج شد.
سال ۱۳۹۲، حسن روحانی رئیسجمهور شد، و علی خامنهای، علی شمخانی را به عنوان جایگزین روحانی در شعام و نماینده خود در آن نهاد منصوب کرد، شمخانی تا ۱۴۰۲ دبیر شعام بود، تا اینکه در این سال رئیسجمهور وقت، ابراهیم رئیسی، طی حکمی علیاکبر احمدیان را بهعنوان دبیر انتخاب کرد.
بهدنبال این انتصاب شمخانی از شعام رفت. مسعود پزشکیان حدود یک سال از تغییر دبیر منتخب رئیسی یعنی احمدیان امتناع کرد، تا اینکه دیروز، علی لاریجانی را به این سمت انتخاب کرد و امروز هم برای علیاکبر احمدیان یک پست جدید تراشید: «نماینده ویژه رئیسجمهور و رئیس قرارگاه پیشرفت طرحهای ملی و راهبردی کشور»! یعنی لاریجانی جایگزین احمدیان شد نه جلیلی!
با این حساب، از جهت بیشترین سابقه عضویت در شعام، حسن روحانی ۳۲ سال (۲۴ سال به عنوان نماینده رهبر و ۸ سال رئیسجمهور)، علی لاریجانی ۲۴ سال (۱۳ سال به عنوان نماینده رهبر و ۱۳ سال به عنوان رئیس مجلس)، و سعید جلیلی هم ۱۸ سال عضو بودهاند!
یک سنت جالب دیگر هم که خامنهای در انتخاب نمایندگان خود به ویژه از زمان داغشدن بحث هستهای در شعام دارد این است که، معمولا یک نماینده تندرو و مخالف مذاکره واقعی، و موافق ساخت سریع سلاح هستهای، و یک نماینده هم موافق مذاکره و مخالف عجله در ساخت سلاح هستهای انتخاب میکند تا هم دو جناح نظرات همدیگر را متعادل کنند، و هم سیاست پادرهوا نگهداشتن همه مسایل مهم و کلان کشور حفظ شود.
ظاهراً این مهمترین راهبرد خامنهای در حفظ حکومت خود است.
نتیجه عملکرد هر دو جناح به فاجعه ختم شده و خواهد شد. تفاوت در نوع فاجعه است.
برگردیم به بحث بد و بدتر!
لاریجانی و جلیلی در اسلامگرایی و توهم شیعی تفاوت معناداری باهم ندارند. تفاوت فقط در نوع نگاه به برنامه هستهای ج.ا بوده و است. لاریجانی تاحدودی مانند امثال ظریف و روحانی فکر میکند که میتوانند دنیا را فریب دهند و در سایه فریب آنها برنامه هستهای پیش برود تا در یک فرصت مناسب سلاح اتمی برای بازدارندگی ساخته شود.
اما جلیلی از دو دهه پیش معتقد بوده و است که این بازی موش و گربه، و کشدادن مذاکره، آخر کار دست نظام خواهد داد، بنابراین باید یکبار برای همیشه غنیسازی را به ۹۰٪ رساند و بلافاصله سلاح اتمی را آزمایش و تولید کرد تا یک بازدارندگی قوی برای نظام ایجاد شود.
سیر وقایع نشان دادد که اتفاقاً تحلیل سعید جلیلی درست بود (از دید جمهوری اسلامی). اما خامنهای جسارت تصمیمگیری را نداشت. نه برنامه هستهای را تعطیل کرد، و نه به سرانجام اصلی رساند.
از اول هم مثل روز روشن بود که این برنامه برای ساخت سلاح هستهای شروع شده بود. خامنهای آنقدر این دست و آن دست کرد که بالاخره کار به وضعیت فلاکتبار کنونی کشید.
روزی که ترامپ در دوره قبلی ریاستجمهوریاش از برجام خارج شد، جمهوری اسلامی کارتهای زیادی برای بازی و اهرمهای زیادی برای فشار علیه آمریکا و اسرائیل داشت.
جلیلی در آن روزها نامهای مفصل به خامنهای نوشت و پیشنهاد غنیسازی ۹۰٪ و خروج از NPT را داد. اگر در آن روزها خامنهای دستور آزمایش اتمی را میداد، چه بسا امروز به این فلاکت نمیافتاد. و اگر اسرائیل حرکتی میکرد، جمهوری اسلامی از طریق سوریه و لبنان که آنها را دربست در اختیار داشت، با شلیک دهها هزار راکت و موشک کوتاهبرد و ارزانقیمت و با اشباعکردن پدافند، برای اسرائیل جهنمی بزرگ برپا میکرد.
نه مثل جنگ ۱۱ روزه اخیر که مجبور شد از خاک ایران، موشکهای دوربرد و گرانقیمت شلیک کند! موشکهایی که بعضاً برای سرجنگیهای غیرمتعارف صرفه اقتصادی دارند، نه سرجنگی متعارف!
خوشبختانه علی خامنهای جسارت ساخت سلاح را نداشته و ندارد و در عین حال لجاجت عجیبی هم بر ادامه راههای پراشتباه گذشته دارد.
اتفاقاً این قبیل از خصلتهای معطمله، مهمترین کاتالیزورهای سقوط نظام خواهند بود.
خیلی عجیب است! ملیگرایان قلابی ۱۲ روزه بعضاً حسرت میخورند که چرا جمهوری اسلامی سلاح اتمی نساخت تا اسرائیل جرأت حمله را پیدا نکند، و در عین حال همچنان تمام تقصیرهای وضعیت کنونی را به گردن امثال جلیلی میاندازند!
اولاً حسرت امروز شما، تحلیل و پیشنهاد ۲۰ سال پیش جلیلی بود، ثانیاً چه کسی گفته جلیلی بیشتر از امثال لاریجانی و روحانی در شکلگیری وضعیت کنونی نقش دارد؟!
حتی در پرونده هستهای هم، نقش مخرب جلیلی بیشتر از دیگران نیست.
برای درک این موضوع کافیاست نگاهی به قطعنامههای شورای امنیت بیندازیم. مهمترین این قطعنامهها عبارتند از: ۱۶۹۶، ۱۷۳۷، ۱۷۴۷، ۱۸۰۳، ۱۹۲۹و ۲۲۳۱.
قطعنامه۲۲۳۱ بهطور خاص توافق هستهای برجام را تایید میکند و قطعنامههای پیشین را لغو میکند، اما محدودیتهایی را در زمینه فعالیتهای موشکی ایران اعمال میکند.
نگاهی به تاریخ تصویب قطعنامههای شورای امنیت در مورد برنامه هستهای جمهوری اسلامی خیلی چیزها را روشن میکند: ۱۶۹۶ در ۳۱ ژوئیه ۲۰۰۶ صادر شد و از جمهوری اسلامی خواست غنیسازی اورانیوم را متوقف کند، در غیر اینصورت با تحریمهای احتمالی مواجه خواهد شد.
در این دوران علی لاریجانی دبیر شعام و مسئول پرونده هستهای جمهوری اسلامی بود. ۱۷۳۷ در ۲۳ دسامبر ۲۰۰۶ صادر شد، و تحریمهایی را علیه جمهوری اسلامی بهدلیل عدم توقف فعالیتهای هستهایاش اعمال کرد. در این زمان هم لاریجانی مسئول بود.
قطعنامه ۱۷۴۷ در ۲۴ مارس ۲۰۰۷ صادر شد، و پرونده هستهای ذیل فصل هفت منشور ملل متحد رفت. و تحریمهای بیشتری را علیه جمهوری اسلامی بهدلیل عدم همکاری با آژانس بینالمللی انرژی اتمی اعمال کرد. در این زمان هم لاریجانی مسئول پرونده بود.
قطعنامه ۱۸۰۳ در ۳ مارس ۲۰۰۸ صادر شد و تحریمهای بیشتری را بهدلیل عدم توقف فعالیتهای هستهایاش اعمال کرد. این قطعنامه هم در زمانی صادر شد که لاریجانی مسئول پرونده هستهای بود.
قطعنامه ۱۸۳۵در ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۸ صادر شد و بر لزوم اجرای قطعنامههای قبلی شورای امنیت توسط جمهوری اسلامی تاکید کرد. در زمان صدور این قطعنامه، سعید جلیلی تازه پرونده هستهای را تحویل گرفته بود.
قطعنامه ۱۹۲۹ در ۹ ژوئن ۲۰۱۰ صادر شد و تحریمهای بیشتری را به همان دلایل قبلی، و محدودیتهایی را در زمینه فعالیتهای هستهای و موشکی ج.ا اعمال کرد. در این زمان سعید جلیلی مسئول پرونده هستهای بود.
قطعنامه ۲۲۳۱ در ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۵ صادر شد و توافق هستهای برجام را تأیید کرد و به موجب آن قطعنامههای قبلی شورای امنیت لغو شد.
این قطعنامه همچنین محدودیتهایی را در زمینه فعالیتهای موشکی ج.ا اعمال میکند.
میبینیم، در دورانی که لاریجانی مسئول پرونده هستهای بود، بیشترین قطعنامهها و تحریمها تصویب شد، اما جناح بوگندوی جماران، همیشه جناح بوگندوی مقابل و سعید جلیلی را در رأس مقصرین قرار میدهند.
از همه اینها گذشته، کل ساختار برنامه هستهای و أغلب تأسیسات آن در دوران ریاستجمهوری رفسنجانی و خاتمی ساخته شدند و همانها بودند که این برنامه مخفی را پیش بردند.
یادم هست که در اواخر مجلس ششم در سال ۱۳۸۳ که اعتراض غربیها و نهادهای بینالمللی علیه برنامه هستهای شدت گرفته بود، احمد شیرزاد نماینده اصفهان در آن مجلس که فیزیکدان هم بود در نطقی گفت: «چرا ما کاری کردیم که الان دنیا یکصدا به ما میگوید شما بیش از ۱۵ سال است که دروغ میگویید و پنهانکاری میکنید؟!» در حین ایراد این نطق، کروبی رئیس وقت مجلس، سخنان شیرزاد را قطع کرد و به او گفت: «چرا حرفهای رادیو اسرائیل را در تریبون مجلس تکرار میکنی؟!»
اما جناح بوگندوی اصلاحات و جماران این واقعیت که کل پرونده هستهای جمهوری اسلامی نتیجه مخفیکاری دولتهای رفسنجانی و خاتمی است و اکثر قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل هم در زمان تصدی لاریجانی تصویب شدهاند را به سکوت برگزار میکنند، و همچنان سعی دارند لاریجانی را میانهرو و جلیلی را تندرو معرفی کنند. جلیلی تندرو و کلهخراب است اما لاریجانی هم دستکمی از آن ندارد. کافیاست به این توییت او که ذیل این فرسته درج شدهاست نگاه کنید.
همین حرف را جلیلی میزد، جیغ و داد اصلاحاتچیها بلند میشد. در فکر و عمل لاریجانی و جلیلی تفاوت است، اما در نتیجه تفاوتی وجود ندارد.
و نکته آخر اینکه؛ سعید جلیلی حتی عنصر اصلی جناح موسوم به پایداری هم نیست. سران اصلی جبهه پایداری و قرارگاه عمار، عمدتاً به قالیباف و جریان اصلی سپاه نزدیک هستند. اما در همین جبهه پایداری عناصر میانی و دونپایه هستند که هنوز هم دل در گرو احمدینژاد دهه هشتاد دارند. و هنوز تغییر او را باور نکردهاند. اگر دقت کرده باشید، جلیلی برخلاف بسیاری از اصولگرایان (اعم از تندرو و میانهرو)، علیه احمدینژاد و جریان موسوم به انحراف حرفی نزده و نمیزند.
بسیاری از بسیجیان و عوام طرفدار جمهوری اسلامی در چهره و شخصیت جلیلی، احمدینژادی را میبینند که علیه خامنهای لنگ و لگد نمیزند، ظاهر متین و زبان پاکیزهای دارد. و بههمین خاطر او را دوست دارند.
فراموش نکنیم که در انتخابات ۱۴۰۳ محبوبترین سرداران سپاه نزد بسیجیان از جمله امیرعلی حاجیزاده از قالیباف حمایت کردند، حتی دبیرکل جبهه پایداری یعنی صادق محصولی هم در دور اول از جلیلی حمایت نکرد، اما دیدیم که جمعیت عوام طرفدار خامنهای به این چیزها وقعی ننهاد و دنبال احمدینژاد گمشده یعنی جلیلی راه افتاد.
©️محمد محبی
سهشنبه، تیر ۲۴، ۱۴۰۴
ترکیبی از استیصال و بلاهت
اگر دوستان حاضر در این برگه ناچیز فیسبوکی بنده [فیسبوک محمد محبی] خاطرشان باشد، ۴ سال پیش در روزهای درگذشت مرحوم «حسنزاده آملی» نوشتم که او در مورد تاثیر «علوم غریبه» بر موفقیتهای نطامی و امنیتی «اسرائیل» اعتقادات جالبی داشت و این اعتقادات را ـ که بعضاً به طنز پهلو میزد ـ به برخی از سران جمهوری اسلامی هم منتقل کرده بود.
تا جاییکه برخی از شاگردان او در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بخشی را بههمین منظور ایجاد کردهاند و ظاهراً بودجههای کلانی گرفته و حسابی لفتولیس میکنند.
دو خاطره دیگر در این مورد را هم در این فرسته اضافه میکنم.
در یکی از جلسات درسی که شخصاً در محضر حسنزاده آملی بودم، ایشان درباره نیت اصلی یهودیان در اسرائیل، در اصرار زیاد برای پبداکردن هیکل سلیمان و حفاریهای بعضاً خطرناک در محوطه مسجدالاقصی گفت که، اسرائیلیها میدانند که «تابوت عهد» در معبد سلیمان نیست و قبل از تخریب معبد اول توسط فرشتگان به مکانی نامعلوم منتقل شده است، هدف آنها از جستوجو، پیداکردن لوح زرین علوم غریبه معروف به «گنج مخفی سلیمان» است.
حسنزاده آملی معتقد بود که هرکس این لوح را بهدست آورد، صاحب قدرتی میشود که با تلفیق آن با نور و نیکی، بر تمام جهان و دانشها مسلط خواهد شد.
اما او در عین حال تأکید داشت که، یهودیان اشتباه میکنند، لوح زرین علوم غریبه، در اورشلیم نیست، بنابراین اگر لوحی در آنجا پیدا کنند، لوح اصلی نخواهد بود، بلکه یکی از ۱۲ لوح فرعی خواهد بود که یکی از آنها در اورشلیم و توسط سلیمان جاسازی شده است.
او بر آن بود که لوح زرین در جایی در کوه دماوند است. جالبتر اینکه معتقد بود: آن لوح زرین در دسترس جمشیدشاه بود و با بهرهبردن از همان لوح توانست بر جهان مسلط شود و آن دوره طلایی را رقم بزند، اما بعد از اینکه دچار غرور و نخوت شد، و نور وجودش به سمت خاموشی گرایید، و بعد از غلبه تاریکی بر روح و روانش، نتوانست از آن بهره ببرد.
در عینحال قبل از شکست از ضحاک، آنرا در جایی نامعلوم در کوه دماوند پنهان کرد تا به دست ضحاک نیفتد! حسنزاده آملی تقدس خاصی برای کوه دماوند قائل بود.
در همینرابطه: حاجآقا ذوالنور
خاطره دیگر، از یک دوستی است که رابطه بسیار نزدیکی با حسنزاده آملی داشت. در روزی که احمدینژاد در مجلس و در برابر رئیس وقت مجلس یعنی علی لاریجانی، ویدیویی از فساد برابر لاریجانی در صحن علنی مجلس پخش کرد، آن دوست با من تماس گرفت و پرسید، داستان امروز مجلس را دیدی؟! توجه کردی که لاریجانی اصلأ جانخورد و انگار منتظر وقوع چنین اتفاقی بود؟! میدانی چرا؟! گفتم: نه! گفت: شب قبل لاریجانی پیش حسنزاده آملی بود و او وقوع این اتفاق در مجلس را عیناً به او گفته بود! (العهده علیالراوی).
باری؛ این داستان مطرحشدن دوباره بحث علوم غریبه و حملات شگفتانگیز اسرائیل، نشاندهنده استیصال توام با بلاهت سران جمهوری اسلامی و پاسداران آن است.
آنها چنان در بلاهت و توهم غرق شدهاند که هیچ ایدهای برای فهم این تحقیر بزرگی که اسرائیل به آنها وارد کرده است ندارند، چه رسد به مقابله!
این عبدالله گنجی یکی از افراد شاخص رسانهای سپاه است. مدیر سابق روزنامه جوان و مدیر کنونی مؤسسه همشهری است! اگر فرد رسانهای سپاه تا این حد غرق در اوهام است، وای بهحال نظامیان آن!
بهنظرم در روزهای آینده این مباحث از سوی رسانهها و نهادهای حکومتی برجستهتر خواهد شد، تا بخشی از تقصیرهای شکستهای اخیر، به گردن اجنه و نیروهای غیبی و شیطانی انداخته شود.
این جماعت هنوز درکی از قدرت تکنولوژی و دانش بشری، و ضعف مفرط جمهوری اسلامی در مقوله امنیت ندارند.
دروغهای شاخداری که درباره اقتدار نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ساختهاند را باور کردهاند، و در توجیه شکستهای خود به اوهام روی آوردهاند.
نمیفهمند که آن چیزی که علوم غریبه نامیده میشود، در حوزه برخی دانشهای دوران باستان و متدولوژی آندوره قابل فهم است، و صرفاً در برخی موارد نهچندان مهم قابلاعتناست.
در ضمن در مورد کیفیت آن در عصر باستان هم بهشدت غلو شده و داستانسرایی صورت گرفته است.
در دانش مدرن بشری بهویژه نیمقرن اخیر (حجم دانش بشری در عصر حاضر میلیونها برابر دانش محدود عصر باستان است) چندان محلی از اعراب ندارد.
©️ فیسبوک محمد محبی
یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۴۰۴
مسجد گوهرناشاد
واقعه مسجد گوهرشاد هیچ ربطی به حجاب و قانون کشف حجاب نداشت!
روزهای ۲۰ و ۲۱ تیرماه ۱۴۰۴پیامکی از سوی نهادهای امیتی و فرهنگی جمهوری اسلامی، به همه دارندگان تلفن همراه در ایران ارسال شد.
بیگمان این اقدام و این تلاش مذبوحانه در راستای مقابله با کمپین «حجاب بیحجاب» انجام شدهاست، و نشان از قدرت زنان مقاوم ایرانی و فعالان کمپینهای گوناگون مبارزه با حجاب اجباری در سالهای اخیر دارد.
اما موضوع این فرسته تأثیر کمپینهای مقابله با حجاب اجباری نیست، بلکه پرداختن به دروغی است که در این پیامک ذکر شده است.
البته این دروغ، دهههاست که از تریبونهای فرقه تبهکار و برخی از پنجاهوهفتیون خائن تکرار میشود. و در دو روز گذشته هم برای تلفن همراه دهها میلیون ایرانی فرستاده شده است.
واقعه مسجد گوهرشاد نه در ۲۱ تیر که در ۲۲ تیرماه ۱۳۱۴ رخ داد. اما بخشنامه کشف حجاب، حدود ۵ ماه بعد در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۱۴ به تصویب هیئت وزیران رسید، و رضاشاه در ۱۷ دی ۱۳۱۴ دستور اجراییشدن این بخشنامه را صادر کرد.
یعنی بین واقعه مسجد گوهرشاد، و آغاز اجرای قانون کشف حجاب، شش ماه فاصله وجود دارد.
واقعه مسجد گوهرشاد در نتیجه تحریک یک آخوند شاعر و ماجراجو و پرخاشگری به نام محمدتقی بهلول علیه بخشنامه تغییر کلاه رخ داد.
قضیه از این قرار بود که در سال ۱۳۰۷ قانون «متحدالشکل نمودن البسه اتباع ایران در داخله مملکت» در مجلس شورای ملی تصویب شد. تا اندکی تغییر در شکل و ظاهر ایرانیان رخ بدهد. این قانون تا سال ۱۳۱۴ بهدرستی اجرا نمیشد و دولت شرایط اجرایی و زیرساختهای آن را فراهم میکرد.
یکی از بخشنامههای این قانون مربوط به کلاه بود. منسوخکردن کلاههای سنتی مردم ایران (که اغلب به شکل عمامه بود) از اهداف قانون فوقالذکر بود.
ابتدا قرار بود «کلاه پهلوی» جایگزین شود. اما بعد «کلاه شاپو» جایگزین کلاه پهلوی شد. تیرماه ۱۳۱۴ بخشنامه اجباریشدن تغییر کلاه به تمام استانها ابلاغ شد.
فقط در مشهد بود که نسبت به اجرای این بخشنامه اعتراض جدی و سفت و سخت صورت گرفت. ریشه اعتراضات در سخنرانیهای پرخاشگرانه و پرشور شیخ محمدتقی بهلول نهفته بود.
در پی این سخنرانیها برخی از مردم عادی به همراه روحانیون مشهد در صحن حرم امام هشتم تحصن کردند و آیتالله طباطبایی قمی را برای مذاکره با رضاشاه به تهران فرستادند. اما رضاشاه آیتالله قمی را به حضور نپذیرفت و دستور داد که تحصن معترضان جمع شود.
ابتدا شیخ محمدتقی بهلول در یکی از اطاقهای داخل صحن محبوس شد، و غائله بدون تلفاتی در آستانه جمعشدن بود که با اعمال نفوذ برخیها، شیخ بهلول ۲۰ تیرماه آزاد، و به محض آزادشدن به منبر مسجد گوهرشاد رفت و مردم و روحانیون را تحریک به شورش کرد و مجدداً تحصن و اعتراض اینبار بهشکل خشونتبارتری آغاز شد.
تا اینکه نیروهای شهربانی با کمک یگانهایی از ارتش به تحصن معترضین یورش بردند و درگیری آغاز شد.
گفته میشود که بین معترضین افراد مسلح زیادی وجود داشت. چند نفر از مأموران دولتی هم در این درگیری کشته شدند. طبق گزارش شهربانی مشهد تعداد کشتههای این واقعه از هر دو طرف، در مجموع حدود ۱۸ نفر بود.
اما برخیها تعداد را بالاتر و بعضاً تا ۱۶۰۰ نفر هم ذکر کردهاند که اغراقآمیز است.
شیخ بهلول هم به افغانستان متواری شد، و ۴۳ سال بعد و بهدنبال انقلاب خائنانه و ایرانسوز ۵۷ با سلام و صلوات بازگشت. تا سال ۱۳۸۴ هم در قید حیات بود در تهران زندگی میکرد.
رضاشاه، هم از تحصن و هم از خونینشدن این واقعه بهشدت خشمگین شد. در گزارش شهربانی ادعا شدهبود که محمدولی اسدی نائبالتولیه آستان قدس در تحریک روحانیون دست داشته است.
رضاشاه دستور برکناری و بازداشت اسدی را داد. محمدعلی فروغی نخستوزیر وقت با محمدولی اسدی رفاقت قدیمی و نسبت خویشاوندی داشت. دو دختر فروغی، عروسهای اسدی بودند.
فروغی خواست سفارش اسدی را پیش رضاشاه کند که با مخالفت شدید رضاشاه روبهرو شد.
این پرونده چنان ابعاد بزرگی پیدا کرد که فروغی هم از تمامی مناصب دولتی برکنار شد.
محمدولی اسدی در دادگاه به اعدام محکوم شد و بعد از تأیید حکم در دیوانعالی کشور تیرباران شد. بعدها معلوم شد که او حتی در تحریک روحانیون هم دست نداشت، فقط معتقد بود که بخشنامه اجباریشدن کلاه شاپو در مشهد بهتر است دیرتر اجرا شود.
او در واقع قربانی کینه فتحالله پاکروان استاندار خراسان، و سرهنگ رفیع نوایی رئیس شهربانی مشهد شد که گزارش غلط درباره او رد کرده بودند.
تازه با همه این احوال رضاشاه راضی به اعذام او نبود. حتی یک تلگراف مبنی بر توقف اجرای حکم به مشهد فرستاد، اما مسئول اجرای حکم بعد از تیرباران اسدی، تلگراف را دید. بیچاره از همه طرف بدشناسی آورد!
تویتتر محمد محبی
چهارشنبه، شهریور ۰۲، ۱۴۰۱
میراثدار اشعریگری و اخباریگری در تشیع
محمدرضا حکیمی، فقیه و قرآنپژوه خراسانی ۳۱ مرداد ۱۴۰۰ درگذشت. دایرةالمعارف قرآنی ـ حدیثی الحیاة، مهمترین اثرش درواقع کار مشترک او با دو برادرش یعنی شیخ علی و شیخ محمد حکیمی است.
تا آنجا که اطلاع دارم، زحمت اصلی این مجموعه به دوش مرحوم شیخ علی حکیمی بود که همین یک ماه پیش از دنیا رفت، در قرآنپژوهی، و شناخت تفاسیر شیعه سنی، و شناخت احادیث از برادر نامدارش باسوادتر بود.
در میان اظهارنظرها بعد از فوت محمدرضا حکیمی، کمتر کسی به ریشههای فکری جریانی که وی آنرا نمایندگی میکرد پرداخت. اکثر اظهارنظرها حول محور، عدالتخواهی و سادهزیستی او بود.
جنس عدالتخواهی او از جنس یک فکر پوسیده و قدیمی بود که در زمان کنونی موضوعیت چندانی ندارد. سادهزیستیاش هم یک انتخاب شخصی بود که حامل هیچ فضیلت و رذیلتی هم نبود.
حکیمی در مقالهای با عنوان «مکتب تفکیک» در زمستان ۱۳۷۱ مجله کیهان فرهنگی، رئوس فکری این حریان را تشریح کرد. سال ۱۳۷۵ هم آن مقاله را با اضافاتی بهعنوان یک کتاب منتشر کرد.
منظور از تفکیک در این جریان، تفکیک بین الهیات و معرفت دینی از فلسفه و عرفان است، بزرگان این جریان بر این اعتقاد بوده و هستند که عقل فلسفی که برگرفته از منطق ارسطویی یونانی و خرد مزدایی ایرانی است، و تصوف و عرفان مصطلح که برگرفته از میراث افلاطون و فلوطین یونانی، افکار هندی و اندکی حکمت خسروانی ایران باستان است، باعث انحراف در الهیات اسلامی و معارف اهلبیت شده و میشود.
مهمترین تریبون این جریان در ایران امروز، مجله سمات است. مهدی نصیری مدیر سابق روزنامه کیهان که سابقه کار اطلاعاتی در جمهوری اسلامی دارد، چند سالی است که در این مجله مقالات مناقشهبرانگیز مینویسد.[مینوشت]
چند سال پیش هم در یک مناظره جنجالی و کمسابقه با محسن غرویان در شبکه چهار سیمای جمهوری اسلامی، بهطور صریح ابنعربی و ملاصدرا را تکفیر کرد و به مرز تکفیر تلویحی خمینی هم نزدیک شد!
حتی غرویان بهطور صریح به او گفت که، «با این حرفهای شما لابد امام خمینی هم کافر بوده است»!
هماکنون آیتالله جعفر سیدان در حوزه علمیه مشهد از مطرحترین افراد این جریان است. گفته میشود که شیخ حسین انصاریان خطیب و روضهخوان مشهور هم به این جریان وابسته است.
بسیاری بهغلط ریشه فکری این جریان را در اندیشههای استاد محبوب و مراد حکیمی یعنی مرحوم شبخ مجتبی قزوینی و نهایتاً میرزا مهدی اصفهانی میدانند. درحالیکه این جریان، یک جریان ۱۲۵۰ ساله در تاریخ تشیع است.
جبههگیری علیه فلسفه و عرفان در تاریخ اسلام از همان اوایل شروع شد. حتی در دنیای تشیع زودتر از دنیای اهل سنت شروع شد، در اواخر دوران حکومت اموی و اوایل حکومت عباسی، ترجمه متون فلسفه و منطق یونانی آغاز شد. همچنین مسلمانان با میراث فکری ایرانیان آشنا شدند، این متون تأثیرات زیادی بر افکار مسلمانان میگذاشت.
اواخر قرن دوم هجری، هشامبنحکم و هشامبنسالمجوالیقیجعفی که از یاران امامان ششم و هفتم شیعه هم بودند، نخستین افرادی بودند که با قواعد فلسفه یونانی مخالفت کردند، بعد از این دو، فضل بن شاذان نیشابوری در اوایل قرن سوم، رسالهای در رد فلسفه و فلاسفه نوشت.
میراث این سه متکلم شیعی در قرون بعد تداوم یافت و توسط افرادی چون حسن بن موسی نوبختی، قطبالدین راوندی، محمدباقر مجلسی، ملااحمد نراقی و ... تداوم یافت و به مکتب خراسان در زمان کنونی رسید.
این جریان را میتوان بهنوعی اشعری شیعی نامید که در تاریخ به اخباریون شیعی مشهور بودند. این جماعت معتقدند که قرآن و معارف اهلبیت کافی هستند و ما نیازی به تصوف و فلسفه نداریم.
همانطوریکه اشعریهای اهل سنت، قرآن و سنت رسول خدا و سنت صحابه و تابعین را کافی میدانند.
در اوایل قرن سوم هجری، امام احمدبنحنبل، نخستین فقیه و امام اهل سنت بود که ستیز با فلسفه را شروع کرد و این سنت توسط افرادی چون بربهاری، غزالی، ابنتیمیه، سبط ابنجوزی و ... تداوم یافت.
در دنیای اهل سنت ابتدا این جریان فلسفهستیز را جریان اشعری نامیدند و بعدها جریان سلفیه نامیده شدند، آنها هم معتفد بوده و هستند که فلسفه و عرفان، باعث انحراف در راه و روش سلف صالح امت محمد بعنی صحابه، تابعین و تبع تابعین شده است.
©️ فیسبوک محمد محبی
اشتراک در:
پستها (Atom)


