نمایش پستها با برچسب اسرائیل. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب اسرائیل. نمایش همه پستها
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۴
وزیر خارجه نباید شعار بدهد
«جواد منصوری» یکی از بینانگذاران اصلی سپاه است. عدهای او را نخستین بنیانگذار و فرمانده سپاه، پیش از آنکه خمینی همه هستههای جداگانه سپاه را جمع و محسن رضایی را فرمانده واحد آن کند، میدانند.
شنبه، اسفند ۰۲، ۱۴۰۴
گر در یمنی، چو با منی، پیش منی
در تجاوز ۱۲روزه اسرائیل به ایران، زندان اوین نیز از این حملات مصؤن نماند و در نتیجهِ شلیک به حوزه قضایی مستقر در این زندان، یک قاضی که بعدا مشخص شد عموما بازجو ـ بازپرس ـ قاضی زندانیان سیاسی بوده، جان خود را از دست داد.
در همان زمان، خیلی از زندانیان سیاسی که سوابق بازداشت در این زندان را داشتند، از برخوردهای غیرمدنی و غیرحقوقی این بازجو ـ بازپرس ـ قاضی که بیش از آنکه برای تصمیمگیری و داوری به اصول آیین دادرسی وفادار باشد، به آنچه باورداشت، یا به او دیکته میشد، تکیه میکرد و وفادار بود، نوشتند و تلویحا و تخفیفا از جانباختن او اظهار شادمانی نهان هم کردند.
در میان این افراد، یک نفر هم که چند روزی «مهمان» اوین بود از جانباختن این بازجو ـ بازپرس ـ قاضی اظهار تاسف و تأثر شدید کرد و رفتار ـ بهاصطلاح ایشان قانونی ـ او در حق زندانیان را ستود.
این زندانی در ستایش خود از یک بازوی جنایت، دو خطا مرتکب شدهبود. یکی اینکه رفتار توأم با احترام این قاضی با خودش را، به رفتار او با همه متهمان سیاسی برابرانگاشته، و تعیم ناروا داده بود.
ظاهرا هم نخواسته بود روایتهای متناقضِ متکثر از ناداوریهای این بازوی سرکوب که از سوی سایر زندانیان روایت، و با روایت خودش تفاوت و تناقض شدید داشت را بخواند، یا خوانده و بهنخواندن زدهبود.
دوم اینکه رفتار آن قاضی ـ اگر روایت این متهم درست باشد ـ بیطرفی داور که یک اصل اساسی آیین داوری است را مخدوش میکرد.
اما نکته دردآورتر، همداستانی این فرد و رسانهاش با «حمید رسایی» نماینده تندرو اصولگرای متعلق به جبهه پایداری بود، که در این داستان با متهم یادشده همداستان بود و جانباختن آن قاضی را «شهادت» تعبیر میکردند.
اما رسانه این متهم ۱۲ سال پیش از آن «حمید رسایی» را به ویژهخواری و رانت متهم، و در آن اتهام، عکسهایی از ایشان منتشر کرده بود که نشان میداد رسایی پرنسیب یا شخصیت یک رجل سیاسی که بتواند جایگاه نمایندگی مجلس را احراز کند باشد را نداشت و البته ندارد.
البته این رفتار سخیف رسایی، تکرار تراژیک رفتار کمدی ابراهیم رئیسی در جایگاه نامزدی ریاستجمهوری بود که به شکست او انجامید.
اما سوگوارانه این رفتارِ دون شأنِ یک رجلِ سیاسی، باعث رد صلاحیت رسایی برای نامزدی مجلس، و رد صلاحیت رئیسی برای ریاست قوهقضاییه و نامزدی ریاستجمهوری در دور بعد نشد.
با این وصف، این جانب، طرف، و هواداری از یک نفر، و مخالفت با نفر، جایگاه و جناح دیگر، بیش و پیش از آنکه مبتنی بر دفاع از حق، و تقابل با باطل باشد، مبتی بر نسبتی است که آن فرد، جایگاه یا جناح با «من» برقرار میکند. اگر «هوای» من را داشته باشد «شهید» و حق و عزیز، وگرنه «به درک واصل شده» است.
چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۴
نخستین اشغال نمایندگی خارجی در انقلاب
یکشنبه ۲۲ بهمن ۵۷ یازده فوریه ۱۹۷۹ تنها ساعاتی پس از پیروزی انقلاب و اخراج شاه از ایران، مردم به دفتر نمایندگی اسرائیل در ایران ـ که از چند روز قبل اسرائیلیها آنجا را تخلیه کرده بودند ـ هجوم میبرند و پرچم فلسطین را بر سر در آن نصب، و آن را به مردم فلسطین هدیه میدهند و شعارهای «مرگ بر اسرائیل، زنده باد عرفات، اسرائیل گمشو» سر میدهند.
دولت جدید ایران نیز از همه اسرائیلیهایی که دارای مقام رسمی بودند، خواستند که فوراً ایران را ترک کنند.
این حکم اخراج شامل اعضای هیئت نمایندگی اسرائیل، آژانس یهود و اعضای هواپیمایی اسرائیل (العال) و نمایندگان شرکتهای مقاطعهکار اسرائیلی میشد.
هارملین که همراه با ۳۳ اسرائیلی دیگر هنوز در ایران باقی ماندهبودند در مخفیگاه خود از «ژنرال سگف» میخواهد با ارتشد قرهباغی رئیس ستاد ارتش و سرتیپ پرورش معاون اطلاعات نظامی تماس بگیرد و ترتیب محافظت از چند اسرائیلی را که هنوز در ایران باقی مانده بودند بدهد.
اما افسران ستاد از هر اقدامی اظهار ناتوانی کردند.
۶ روز بعد از پیروزی انقلاب «یاسر عرفات» بدون دعوت و اطلاع قبلی ناگهانی به ایران سفر کرد و وقتی به او گفته شد که چرا بدون اطلاع؟ پاسخ داده بود: «آدم برای رفتن به خانهاش اجازه نمیگیرد، من هم اجازه نگرفتم.»
از آن روز جمهوری اسلامی در مبارزه با اسرائیل بهمرور از کشورهای عربی پیش افتاد و نخستین کشوری بود که روز آخر ماه رمضان هر سال را «روز قدس» اعلام کرد.
از آن روز جمهوری اسلامی در مبارزه با اسرائیل بهمرور از کشورهای عربی پیش افتاد و نخستین کشوری بود که روز آخر ماه رمضان هر سال را «روز قدس» اعلام کرد.
نتایج این رفتارهای تندروانه درگرفتن جنگی ۸ ساله علیه ایران بود که همین یاسر عرفات که ایران را خانه خود میدانست، تمامقد پشت عراق و سپاه صدام حسین ایستاد و سرباز به جبهه عراق اعزام کرد.
بعد از اعدام صدام حسین هم میدانی در کرانه باختری بهنام «شهید صدام حسین» نامگذاری شد.
اگرچه تندروان جمهوری اسلامی هیچگاه نخواستند بپذیرند که دستکم یاسر عرفات فلسطینیتر و جنبش فتح فلسطینیتر از آنها هستند و از سالها جنگ و ماجراجویی خسته شده و او را خائن به آرمان مردم فلسطین دانستند، و به نفع حماس و جهاد اسلامی پشت عرفات و بعد از آن ابومازن را خالی کردند، اما دامنزدن به این اختلافات نه به سود فلسطینیها و نه شهروندان ایران شد.
نتیجه را عربها و اسرائیل بردند و کشورهایی که زمانی بهخاطر کمک آمریکا به اسرائیل، فروش نفت به آمریکا را تحرم کرده و ایران تقاضای جهانی نفت را پاسخ داده بود، به مرور به گشایش سفارت اسرائیل در کنار سفارت فلسطین پیوستند.
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۴۰۴
رابرت کاپلان: خاورمیانه بعداز پایان حکومت دینی در ایران
پایان ایرانِ حکومت دینی، بهمعنای پایانیافتن گرداب بیثباتی در منطقه خاورمیانه خواهد بود.
خاورمیانه در آستانه یک زلزله ژئوپولیتیکی قرار دارد. نزدیک به نیم قرن، از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ ایرانِ زیر سلطه روحانیون، به اصل ساماندهنده خاورمیانه بدل شدهبود.
انقلابیون ایرانی، حزبالله را در لبنان ایجاد کردند، از حماس در غزه حمایت مالی و تسلیحاتی بهعمل آوردند، حوثیها را در یمن پشتیبانی و مسلح کردند و رژیم خاندان اسد را در سوریه سرپا نگه داشتند.
آنها دشمنی آشتیناپذیر با اسرائیل و عربستانسعودی داشتند و از طریق شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیگر، تروریسم و یهودستیزی را در غرب دامن زدند. و نباید فراموش کرد که ایران، از طریق شبهنظامیان وابسته به خود، اصلیترین نیرویی بودهاست که عراقِ پس از صدام حسین را در وضعیت خشونت و هرجومرج نگه داشته است.
ایران در حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، نقش پشتیبان داشت و همین امر در نهایت به پاشنه آشیل رژیمی اسلامی تبدیل شد.
پاسخ نظامی اسرائیل در یک جنگ دو ساله، حماس را در هم شکست، حزبالله را بهشدت تضعیف کرد و در نتیجه، به سقوط رژیم اسد در سوریه انجامید.
تهدید موشکی و هستهای ایران علیه اسرائیل نیز به جنگی در ماه ژوئن گذشته منجر شد که در جریان آن، اسرائیل و ایالات متحده خسارات سنگینی به فرماندهان ارشد نظامی و اطلاعاتی ایران و همچنین به سامانه پدافند هوایی این کشور وارد کردند.
برای درک پیوند میان اعتراضات گسترده علیه رژیم ایران و شکستهای اخیر نظامی این کشور در منطقه، باید راهبرد نظامی ایران پس از جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ را شناخت.
آن جنگ در خاک ایران جریان داشت و جمهوری اسلامیِ جوان آن زمان را عمیقاً دچار آسیب روانی کرد. از آن پس، آیتاللهها با کمک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تصمیم گرفتند ارتشهایی نیابتی در دوردست از مرزهای ایران ایجاد کنند، تا جنگهای آینده ناگزیر در سرزمین شیعهنشین ایران رخ ندهد. حزبالله، حماس و نیروهای مشابه برای جنگ با اسرائیل طراحی شدند، در حالی که حرمت و امنیت سرزمین ایران حفظ شود.
نابودی حزبالله و حماس بهدست اسرائیل، راه را برای حمله اسرائیل و ایالات متحده به خاک ایران ـ برای نخستینبار از پایان جنگ ایران و عراق ـ هموار کرد. همین واقعیت بهطور بنیادین به تضعیف رژیم در نگاه مردم خود ایران کمک کرد.
این عامل، همراه با سوءمدیریت در اقتصاد، ارزش پول ملی و سامانه تأمین آب آشامیدنی، جرقه خیزش اخیر را زد.
ایران دههها قدرتمند بود، بهدلیل جمعیت بزرگ خود، حفاظت جغرافیایی فلات ایران و از همه مهمتر، نبوغ فرهنگی مردمش.
ایران عرب نیست؛ کشوری هند و اروپایی است، و از همینرو، هنگامی که دولت ایران به جنگ نیابتی و تروریسم روی آورد. این کار را با کارآمدی چشمگیری انجام داد.
نفسِ وجود و پیشرفت برنامه هستهای ایران ـ که تنها شمار اندکی از کشورها از نظر فناورانه قادر به مدیریت مستقل آن هستند ـ خود گواهی بر نبوغ فرهنگی ایرانیان است.
ایران کشوری با مرزهای مصنوعی ترسیمشده مانند سوریه و عراق نیست؛ بلکه تمدنی کهن است. و با جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر، ایران در کنار ترکیه، بزرگترین و از نظر سطح آموزشی پیشرفتهترین جمعیت مسلمان در خاورمیانه را داراست.
از اینرو، روندی پرتلاطم که ایران را به یک دولت عادی و غیرایدئولوژیک بازگرداند، منطقه را بهلرزه درخواهد آورد. همانگونه که انقلاب اسلامی رویدادی تاریخساز در مقیاس جهانی بود، یک ضدانقلاب سکولار نیز چنین خواهد بود.
در کتاب من با عنوان «تار و پود زمان: میان امپراتوری و هرجومرج از مدیترانه تا چین» (۲۰۲۳)، بهصراحت پایان جمهوری اسلامی و پیامدهای ژئوپولیتیکی آن را پیشبینی کردهام.
این احتمال وجود دارد که در بازهای زمانی معقول، ولیعهد رضا پهلوی (فرزند شاه فقید) بهنوعی به ایران بازگردد و رژیمی جدید آغازگر بررسی روابط با ایالات متحده و اسرائیل شود.
ایرانیان و یهودیان در طول قرنها و هزارهها، با یکدیگر روابط دوستانه داشتهاند. نیمقرن گذشته چیزی جز یک استثنا در این الگوی تاریخی نبوده است.
یک محور ضمنی میان ایران و اسرائیل ـ که عربستان سعودی و کشورهای حاشیه خلیج فارس را نیز در بر بگیرد ـ این امکان را فراهم میکند که لبنان بدون حزبالله بهعنوان یک دولت عادی، عادیسازی شود و استحکام یابد.
چنین محوری به تثبیت سوریه کمک خواهد کرد، فلسطینیان را وادار میسازد با اسرائیلی بزرگتر وارد مذاکره شوند، و برداشت از عراق بهعنوان یک شکست تمامعیار، آمریکا را تا حدی تعدیل میکند.
همچنین یهودستیزی در غرب را مهار خواهد کرد. هیچیک از این تحولات یکشبه رخ نخواهد داد؛ ممکن است چند سال طول انجامد.
اما این روند از همان لحظهای آغاز میشود که رژیم روحانیتمحور در تهران فروبپاشد یا دگرگون شود.
البته سناریوهای دیگری نیز محتمل است. رژیم روحانیت ممکن است چند سال دیگر در قدرت باقی بماند. ممکن است جنگی داخلی با سطحی محدود از هرجومرج دربگیرد، در حالی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر نیروهای رژیم با معترضان درگیر میشوند.
اقلیتهای قومی ایران در مناطق مرزی ممکن است اعلام خودمختاری کنند؛ بلوچهای جنوبشرقی ایران با همتباران خود در پاکستان پیوند یابند، آذریهای شمالغرب ایران به جمهوری آذربایجان نزدیکتر شوند و موارد مشابه دیگر رخ دهد.
در چنین حالتی، کل جغرافیای سیاسی نهتنها خاورمیانه، بلکه شبهقاره هند و آسیای مرکزی نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد. دلیل آن این است که دولت آینده ایران، دولتی ضعیفتر از دولت آیتاللههای مستبد خواهد بود.
با این همه، در هر صورت، روند دگرگونیهای عظیم تاریخی آغازشده است.
لئو تولستوی در رمان «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نوشت که تحلیل بهتنهایی کافی نیست؛ باید از قوه تخیل ادبی برای دیدن رویدادهای ژئوپولیتیکی آینده بهره گرفت (در مورد رمان تولستوی، تهاجم ناپلئون به روسیه و آتشسوزی مسکو).
اکنون زمان آن فرا رسیده است که همگی تخیل خود را درباره خاورمیانه آینده بهکار بگیریم. زمانی که شاه در قدرت بود، کمتر تحلیلگری میتوانست ایرانی بدون دودمان پهلوی را تصور کند.
در دهههای اخیر نیز کمتر کسی میتوانست ایرانی بدون آیتاللهها را مجسم کند.
اما جمعیتهای حاضر در خیابانهای شهرها و روستاهای ایران، نشان میدهند که بیش از ۹۰ میلیون نفر ـ جوان، تحصیلکرده و آشنا با فناوری ـ ممکن است در آستانه خروج از تاریکی سیاسی و پیوستن به اقتصاد و نظام جهانی باشند.
درواقع، اسلامگرایی افراطی سالهاست که در خاورمیانه در حال عقبنشینی است. الگوی این روند، حاکم بالفعل و بهشدت سکولارساز عربستان سعودی، ولیعهد محمدبنسلمان، بوده است.
این انقلاب اسلامی بود که با سیاسیکردن اسلام، عملاً عبادت دینیِ اسلام را در داخل ایران از میان برد.
آینده ایران، همانند عربستان سعودی، بهسوی سکولاریسم گرایش دارد. مسیر منطقه به این سو است، فارغ از بقایای جهادگرایی در مناطق دورافتاده غرب آفریقا که صرفاً محصول هرجومرج و دولتهای ضعیف است.
و خاورمیانهای که بهسوی سکولاریسم میرود، دولت یهودی را بسیار راحتتر از آنچه چپگرایان غربی و یهودستیزان میتوانند بپذیرند، خواهد پذیرفت.
فلسطینیان، بدون حامیان نظامی قدرتمند مانند گذشته، بهتدریج خود را با واقعیت جدید تطبیق خواهند داد. یک رژیم ایرانیِ پس از روحانیت شاید اصلاً اهمیت چندانی برای مسئله فلسطین قائل نباشد، بهویژه آنکه ویرانی زندگی مادی در داخل ایران تحت حاکمیت آیتاللهها، خود به تغییر ناگهانی در سیاست خارجی خواهد انجامید.
آینده ایران میتواند بهخوبی دموکراتیک باشد و این امر ممکن است بر سیاست در برخی دولتهای پلیسی عربی تأثیر بگذارد. ایران، هرچند عرب نیست، میتواند به الگویی در منطقه تبدیل شود. سطح بالاتر توسعه سیاسی ایران ـ حتی در دوران حاکمیت آیتاللهها ـ با وجود کابینهها، انتخابات محدود و نوعی تفکیک مبهم قوا، مزیتهای نهادیای در اختیار این کشور قرار میدهد که در جهان عرب وجود ندارد.
خاورمیانه در حال چرخش بر محور خود است. در مورد رویدادهای بزرگ تاریخ، آنچه سالها نامحتمل به نظر میرسد، ناگهان به امری اجتنابناپذیر تبدیل میشود.
——————
درباره نویسنده:
رابرت دی.کاپلان دارنده کرسی رابرت اشتراوس.هوپه در ژئوپولیتیک در مؤسسه پژوهشهای سیاست خارجی است. او نویسنده پرفروش ۲۳ کتاب در حوزه سیاست خارجی و سفر است که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند؛ از جمله «آمریکایی خوب»، «انتقام جغرافیا»، «دیگ جوشان آسیا»، «مونسون»، «هرجومرج در راه است» و «اشباح بالکان».
تازهترین کتاب او «سرزمین بایر: جهانی در بحران دائمی» است. وی همچنین استاد ارشد ممتاز در دانشگاه تگزاس در آستین است.
©️نشنال اینترست / ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
سهشنبه، دی ۱۶، ۱۴۰۴
مصطفی رحیمی: چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟
بخت خوابآلوده ما بیدار خواهد شد دگر (حافظ)
نامه به امام خمینی
پیش از شروع مطلب باید عرض کنم که نویسنده این نامه با فتواها و نظریات آن جناب در موارد زیر نهتنها کاملا موافق است، بلکه تبلیغ و پیشبرد آنها را وظیفه ملی و اجتماعی و معنوی خود میداند:
١.تمام آنچه شما در مخالفت با رژیم غیرقانونی کنونی ایران فرمودهاید.
٢.تمام آنچه شما در مخالفت با امپریالیسم آمریکا و هر دولت امپریالیست دیگری گفتهاید.
٣.تمام آنچه شما در مخالفت با سیاست شوروی و چین و هر دولت کمونیست دیگری اظهار داشتهاید.
۴.تمام آنچه شما در مخالفت با دولت صهیونیستی اسرائیل و موافقت با حقانیت مبارزه مردم فلسطین فرمودهاید.
نکته آخر را از آن لحاظ میگویم که من برخی از آثار سارتر را ترجمه یا تفسیر کردهام. اما همچنان که پیش از این نیز بهصراحت گفتهام، با نظر سارتر درباره اسرائیل بکلی مخالفم.
زائد است بگویم که نویسنده این نامه شیعی و شیعیزاده است. و نهتنها همواره احترام اصول ادیان و مذاهب را در نوشتههای خود حفظ کردهاست، بلکه بهشرحی که خواهد آمد، دوام جامعه را بدون رکن معنویت و روحانیت محال میداند.
آنچه موجب شد این نامه را بهعنوان آن جناب بنویسم، احترام شدید من نسبت به شماست. احترامی بیشائبه، نه بر مبنای احساسات و قهرمانپرستی، بلکه بر مبنای تفکر. شما در وضع و حالی که هیچکس دیگر نمیتوانست، هم سخنگوی ملت زجرکشیده ایران در برابر رژیم سراسر فساد کنونی شدید، و هم صدای خود را در برابر دولتهای بزرگ ستمکار بلند کردید.
شما با رهبری خردمندانه خود پایههای رژیم سفاکی را که تمام دولتهای روی زمین از غرب و شرق به تحکیماش میکوشیدند، چنان بهسرعت و شدت لرزاندید، که امروز چون منی قادرم این نامه را داخل کشور ایران بنویسم و بهدست شما برسانم.
در حالی که تا چندی پیش، محال بود هیچکس حتی به بهای جان، حرف خود را بزند، زیرا پیش از آن که حرفاش بهگوش مخاطب برسد، بهدست جلادان یا نابودشدهبود، یا سخناش در میان سلولهای زندان گم میشد.
اجازه میخواهم پیش از این در این باره چیزی نگویم، و ادامه آنرا به بعد موکول کنم، زیرا تجزیه و تحلیل همه این عوامل و سخن از شخصیت و تأثیر شما، فرصتی دیگر و بیشتر میخواهد.
وآنگهی آنچه نوشتن این نامه را موجب شد، اینها نیست، نکتههایی است که تا آنجا که من میدانم تاکنون کسی از داخل کشور آشکارا بهشما ننوشته است.
مشکل هنگامی آغاز شد که برخی از طرفداران مسئله جمهوری اسلامی را بهعنوان خواست کلیه مردم این مملکت مطرح کردند. من بهعنوان نویسنده و حقوقدان (هر دو را با فروتنی عنوان میکنم) با جمهوری اسلامی مخالفم، و دلائل مخالفت خود را صمیمانه با شخص شما در میان میگذارم، زیرا در مورد کموبیش مشابه، چنین میپندارم که گفتوگو با شخص مارکس آسانتر از از گفتوگو با مارکسیستهاست. علاوه بر این بهعلل زیر مخاطب این نامه فقط شما میتوانید باشید:
الف.سالهاست به این نتیجه رسیدهام که راه رهایی بشر، تلفیق دو اندیشه است: دموکراسی و سوسیالیسم، که هر دو ظاهرا از غرب آمدهاند. اما معناً همه ملتها و همه فرهنگها در تکوین آن هر دو سهم داشتهاند.
امروز آنچه دموکراسی را از رمق انداخته، سرمایهداری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد کشانده، قدرت عجینشده با کمونیسم است. پس تلفیق سوسیالیسم و دموکراسی کار آسانی نیست، و رسالت آن بهعهده همه اندیشمندان و همه ملتهاست.
باید اضافه کنم که تاکنون در همه نهضتها، افراد مردم بهطور دردناکی از تحقق بخشیدن به اندیشهها معاف شدهاند، و ریشه بسیاری از مصائب در همین است: از دموکراسی بسیار سخن گفتهاند، اما عدهای محدود، همیشه مردم خردهپا کنار بودهاند.
البته به میدان کشیده شدهاند. اما هیچگاه طرف گفتوگو نبودهاند. یعنی کسی نظرشان را نپرسیده، یا اگر پرسیده، در پرورش آن اقدامی نکردهاست.
باز اندیشیدهام که اگر دموکراسی و سوسیالیسم در فضائی از اخلاق و معنویت بههم نپیوندند، ترکیبِشان پیوندی انسانی نخواهد بود.
خوب میدانید که در محیط مختنق ایران، بیان کامل و رسای این مطالب محال بود. ناچار آنها را دستوپا شکسته در کتابهایم نوشتهام. امروز میخواهم از روحانیت و معنویت شما کمک بگیرم.
ب. اختناق دهشتناک ٢۵ ساله اخیر، همه اجتماعات سیاسی مفید را از هم پاشید، و همه قلمهای حقگوی را شکست. ستمهای بیکران رژیم در حق ملت از حد هر مهاجم اشغالگری گذشته است.
افشای دلیرانه این ستمها از جانب شما، و مبارزه شما با آن، امروز همه نظرها را متوجه شخص شما کردهاست. بهطوریکه امروز بارگران رهبری سیاسی و رهبری روحانی هر دو بر دوش شماست. این امر به همان اندازه که پرافتخار است، مسئولیتآور نیز هست.
پ.به علل بالا شما تنها کسی هستید که اگر بهجای جمهوری اسلامی، اعلام جمهوری مطلق کنید، یعنی بهجای حکومت عدهای از مردم، حکومت و حاکمیت جمهور آنان را بپذیرید، نهتنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد کردهاید، بلکه در قرن مادیگرای ما (نه بهمعنای فلسفی، بلکه به معنای نفی معنویت) به روحانیت و معنویت، بعد عظیمی بخشیدهاید. و تاریخ مقام شما را در ردیف گاندی و شاید بالاتر از او ثبت خواهد کرد.
زیرا مسئله اصلی قرن ما، ساقطکردن حکومتی فاسد و خادم بیگانه نیست، این کار با همه اهمیت درجه اولی که امروز برای ما ایرانیان دارد، مسئلهای جهانی نیست. مسئله درجه اول جهانی (که با فاصله پس از سقوط رژیم برای ما نیز مسئله درجه اول خواهد شد) آن است که قرن بیستم، پس از ترورشدن گاندی، معنویت مجسم خود را از دست دادهاست. اگر شما همچنان از شعار جمهوری اسلامی طرفداری کنید، آن تز مشهور ماتریالیستی (بهمعنای فلسفی آن) را جان بخشیدهاید که اعلام میدارد تاریخ مدون، تاریخ جنگهای طبقاتی است؛ و اگر گفته شود که آیتالله خمینی میخواهد طبقه یا قشر روحانی ایران را در حکومت، جانشین طبقه یا قشر دیگری کند، چه جوابی خواهید داد؟ و در این صورت کجاست آن معنویت و اخلاقی که قرن ما در جستوجوی اوست؟
ت. اگر شما حاکمیت مطلق ملت را بپذیرید، مردم ایران که تاکنون تقریبا در همه قیامهای خود بالمآل شکست خوردهاند، و پس از قرنها میتوانند نفسی بهراحتی بکشند، و در فردای پیروزی جشنی دوگانه (سقوط استبداد سیاه و استقرار حکومت مردم) برپا سازند.
ث.چند قرن است که غربیان میگویند و باز میگویند (و طرفه آنکه این بحث در سخن متفکران «کمونیسم اروپایی» صیغه تازهای یافته است) که ملتهای مشرقزمین لیاقت آزادی و دموکراسی بیقید و شرط را ندارند و همیشه باید در پای عَلَم خودکامهای سینه بزنند. باید به این یاوهها در میدان عمل پاسخ داد. هندیان بطلان این ادعا را ثابت کردند، آیا نوبت ایران نرسیده است؟
ج.سه هزار سال حکومت استبدادی و ۲۵ سال اختناق مطلق، در وجود همه ما (جز نوابع) دیو مستبدی پروارنده است که خواهناخواه بر قسمتی از اعمال و اندیشههای ما سایه میاندازد.
چنین است که نهتنها توده مردمان نیازمند تربیت و آموزشی تازهاند بلکه هر یک از ما نیز نیازمند چنین پرورشی هستیم. اگر این کار صورت نگیرد، چیزی در عمل تغییر نمییابد. تعصب جای تفکر را میگیرد، مردم بهجای تقویت استعدادهای نهفته خود، متوجه تقویت رهبران خواهند شد.
چیزی که بالمآل آنان را زبون و خطرپذیر میسازد. بنابراین ما به تربیتی همهجانبه در سطح سیاسی و فرهنگی نیازمندیم که همه دستاوردهای قدیم و جدید جهان فرهنگ را برایِمان مطرح کند و بیالاید.
این همه جز در پرتو دموکراسی مطلق و کامل، محقق نخواهد شد. و اگر روحانی بزرگی رهبر چنین جهادی نشود، از چه کسی باید انتظار داشت؟
به همه این دلائل اکنون سفره دل را به پیروی از سنتهای گرانبهای اسلام در حضرت شما میگسترم، و میگویم که به چه دلائلی با جمهوری اسلامی مخالفم.
١. انقلابی که ایجادشده و در عظمت آن دوست و دشمن موافقند، مربوط به همه مردم ایران است (بهسهولت میتوان با این توافق رسید که عدهای دزد خادم بیگانه مدتهاست هویت ملی خود را از دست دادهاند) هر انقلابی دو رکن دارد که هیچیک بی دیگری منشاء اثر نمیتواند بود.
اول مردمی که باید انقلاب کنند، دوم، رهبر یا رهبرانی که باید لحظه مناسب را تشخیص دهند و با اعلام شعارها و رهنمودهای مناسب انقلاب را هدایت کنند.
رکن دوم، در قسمت اعظم متعلق به شماست، ولی درباره رکن اول چه باید گفت؟ و چرا باید در ساختن ایران آینده، رای آزادانه ملت را نپرسید؟ آیا میتوان ادعا کرد که همه شهیدانی که در سالهای سیاه با خون خود نهال انقلاب را آبیاری کردند، طرفدار جمهوری اسلامی بودهاند؟ آیا میتوان ادعا کرد که همه زندانیان سیاسی که با زندگی و شرف خود، مقدمات آزادی ایران را فراهم آوردند، دارای ایدئولوژی مذهبی بودند و هستند؟ آیا میتوان ادعا کرد که همه کسانی که هر روز به بهای جان یا شرف یا آزادی با زندگی خود مبارزه را ادامه میدهند، یکپارچه طرفدار چنین نظری هستند؟
سخن کوتاه: حماسهای که ایجادشده، مربوط به همه ملت ایران است، پس کار منطقی و درست و عادلانه آن است که فقط مهر ملت بر آن باشد و بس. و هر کاری دیگر امری عمومی را اختصاصی خواهد کرد.
٢. آنچنان که من میفهمم، جمهوری اسلامی یعنی آنکه حاکمیت متعلق به روحانیون باشد. و این برخلاف حقوق مکتسبه ملت ایران است که به بهای فداکاریها و جانبازیهای بسیار این امتیاز بزرگ را در انقلاب مشروطیت بهدست آورد که «قوای مملکت ناشی از ملت است». این راه از نظر سیاسی و اجتماعی و حقوقی راهی است برگشتناپذیر. البته ملت حق دارد همیشه برای تدوین قانون اساسی بهتر و مترقیتری قیام و اقدام کند، اما معقول نیست که حق حاکمیت خود را بههیچ شخص یا اشخاصی واگذارد.
دلیل این امر را باید در نوشتههای ۲ قرن پیش روس جست. بدینگونه قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاکمیت ملی به بحث «ولایتشاه» و «ولایت فقیه» پایان داده است. (١)
٣- به دلایل بالا جمهوری اسلامی با موازین دموکراسی منافات دارد. دموکراسی بهمعنای حکومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید کند، به اساس دموکراسی (جمهوری) گزند رسانده است.
بدینگونه مفهوم جمهوری اسلامی (مانند مفاهیم دیکتاتوری صالحـدموکراسی بورژواییـآزادی در کادر حزب…) مفهومی است متناقض.
اگر کشوری جمهوری باشد، برحسب تعریف، حاکمیت باید در دست جمهور مردم باشد. هر قیدی این خصوصیت را مخدوش میکند. و اگر کشور اسلامی باشد، دیگر جمهوری نیست، زیرا مقررات حکومت از پیش تعیین شدهاست و کسی را در آن قواعد و ضوابط، حق چونوچرا نیست.
این امر چنان بدیهی است که وقتی کمونیستها خواستند فقط اصطلاح دموکراسی را از تابوتی که خود برایش ساخته بودند بیرون آورند. به خود اجازه ندادند که عبارت «دموکراسی کمونیستی» را بهکار برند، بلکه عبارت دموکراسی تودهای را عام کردند که باز هم همان عیب را دارد. (٢)
۴- مرا میبخشید که به لقمان حکمت میآموزم. اما در طول تاریخ موارد بسیار پیش آمده است که بزرگان از ایراد خُردان نکتهها فرا گرفتهاند. پس اجازه میخواهم بگویم که عنوانکردن جمهوری اسلامی در زمان ما با روح دموکراسیگونهای که در زمان حضرت محمد(ص) و خلفای راشیدین برقرار بود منافات دارد.
زیرا مسائل معیشتی، در نتیجه سیاسی جهان در تحول مدام است.
میپرسم که یک حکومت اسلامی، مسائل پیچیده اقتصادی و حقوقی و آزادیهای سیاسی را با کدام قواعد و ضوابط حل خواهد کرد؟ مسلما جواب شخص شما این است که بر اساس تحول زمان، اما همه سخن در این است که اگر پس از ۱۲۰ سال عمر شما، جانشین شما گفت که میخواهد این مسائل را صرفا با قواعد و ضوابط قرنها پیش حل کند. (چنانکه هماکنون بیشتر افراد سادهدل و عدهای از طرفداران صاحبنام طرفدار جمهوری اسلامی چنین میگویند) تکلیف چیست و با استناد به کدام اصلی میتوان بدیشان پاسخ گفت؟
۵. اگر برای حکومتِ مردم از پیش قواعد و ضوابطی تعیین کنیم، در آنچه مربوط به مردم است، خواهناخواه خود مردم را کنار گذاشتهایم. در مسائل دینی تعیین روابط انسان با خدا کار آیات عظام است و دیگران را در آن حقی نیست. رفع ظلم و عدوان نیز وظیفه شرعی آنان است. اما تعیین قواعد و ضوابط معیشتی مردم با خود مردم است و تکرار کنم، کدام مسئله معیشتی است که از جنبه سیاسی عاری باشد؟ و برای حل این امور چه کسی از مردم شایستهتر؟
مردمی که با خون خود بزرگترین حماسه تاریخ ایران را آفریدند، چرا به هنگام تعیین سرنوشت خود کنار گذاشته شوند؟ خواهم گفت که چرا رایگیری همراه با پیشنهاد قواعد و ضوابط قبلی آزادی رایدهندگان را محدود خواهد کرد.
۶.شایسته مقام روحانیت آن است که خود را به مقام سیاسی نپالاید. «از شیر حمل خوش بود و از غزال رم» مقام سیاسی یعنی قدرت سیاسی، و قدرت فینفسه و بالضروره فسادآور است، مگر آنکه در جنبه اعتراض باشد. این نکته را مارکس و لنین و مائو به غفلت سپردند. امید که شما از این بحث آسان نگذرید. مسیحیت تا هنگامی که در جبهه اعتراض بود، افشاگر ستم بود، اما همینکه بر سریر قدرت تکیه کرد& زاینده پاپها شد. روحانیت، جهان پاکی و صفا و رفع ستم است، و قدرت سیاسی، جهان آلودگی و ستم. پس میتوان گفت که روحانیت با آلودهشدن به قدرت سیاسی، خود را از روحانیت خلع میکند و این در یغی مضاعف است: یکی این که حق حاکمیت را که متعلق به همه خلایق است، از آن خود کرده و دیگر آنکه مقام روحانی و معنوی را که هر جامعهای بدان نیازمند است، نابود میکند. (٣)
این که گفتهاند: «قدرت فساد میآورد و قدرت مطلق فساد مطلق» حقیقتی است ماسوای سوءنیت یا گمراهی زمامداران. در واقع در این بحث زمامداران دزد و خادم بیگانه اصولا مورد نظر نیستند. همچنین گمراهانی چون هیتلر و موسولینی که دزد نبودند، اما جهانبینی خطائی داشتند، نیز از دایره این بحث بیروناند.
سخن بر سر سیاستمداران با حسننیت و دلسوز مردمی است (مانند روبسپیر، لنین، مائو و دیگران) که با حسننیت تمام و مردمدوستی تمام، قدرت سیاسی را در دست خود یا طرفداران خود میگیرند، و صرف وجود همین قدرت ـ نبودن مخالف ـ لزوم به کرسینشاندن ضوابط و قواعد معین و تعیینشده از پیش ـ کارشان را به تباهی میکشاند.
در این فرض مهم نیست که قدرت بهطور مستقیم و یا غیرمستقیم اعمال شود. اگر مخالف در این قدرت حق چونوچرا نداشته باشد، کار تمام است. راز این تباهی آن است که چون مخالف خاموش است و چون قواعد معین است، و چون هر فرد و گروهی جایزالخطاست، فرد یا گروه حاکم از خطائی به خطای دیگر میلغزد.
اگر امروز احزاب دموکرات مسیحی در همهجا با ستمگران همکاری میکنند، علت آن نیست که مسیح یا قدیسین عیسوی طرفدار ستم بودهاند. علت آن است که این احزاب دچار قواعد و ضوابط دگمشده خویشاند. افلاطون چنین میپنداشت که با حکومت فیلسوفان، کلید جادویی سعادت اجتماعی بهدست میآید. اما بیش از یک قرن است که گروهی از متفکران بر شرق و غرب فرمان میرانند. اما چون پاس جمهور مردم را نمیدارند، حکومتِشان هیچ یک از آرزوهای افلاطون را برنیاورده است.
وآنگهی هر جامعه به اخلاق و معنویتی نیازمند است که بی وجود آن، زندگی آدمی با زندگی بهائم تفاوت چندانی ندارد. غربیها کوشیدهاند با ایجاد مقامی غیرمسئول در راس قوای سهگانه حکومت، مرجعی معنوی ایجاد کند که دور از قدرت سیاسی نیاز جامعه را از نظر وجود مقامی معنوی ارضاء کند. اما در تحقق این آرزو شکست خوردهاند، زیرا این مقام، یا مانند ملکه انگستان وجودی کاملا عاطل و باطل از آب درآمدهاست، یا مانند رؤسای جماهیر آمریکا و فرانسه قسمتی از قدرت سیاسی را در دست دارد و ناچار دیگر نمیتواند قدرتی معنوی باشد.
و ما که در ایران این مقام را بهصورت مرجع روحانی از دیرباز داریم، چرا چنین آسان و ارزان از دست بدهیم؟ اگر روحانیت کار تبرعی نکند، اینکار را از چه کسی باید انتظار داشت؟ اگر شما کار مردم را به مردم وانگذارید، بهسراغ که باید رفت؟ میشل فوکو، فیلسوف معاصر فرانسوی که انقلاب اخیر ایران، او را به وطن ما کشاند، مینویسد: «ایرانیها حتی به قیمت جان خود در جستوجوی چیزی هستند که ما، ما دیگران، پس از رنسانس و بحرانهای بزرگ مسیحیت امکانش را فراموش کردهایم. آن چیز روحانیت سیاسی است. میبینیم که فرانسویان بر این گفته میخندند، ولی میدانم که بیهوده میخندند.»
فرانسویان آزادند که به گفته فیلسوف خود بخندند یا نخندند، ولی ما ایرانیان بیاییم و گفته او را به این اعتبار که متضمن تجلیل بزرگی از ملت ایران است، جدی بگیریم، یعنی حکومت را روحانی کنیم، نه اینکه روحانیت را به حکومت برسانیم و با این کار آنان را بهصورت صنفی درآوریم در شمار سایر صنفها.
در این سالها درباره قدرت نفی تشیع، یعنی نیروی اعتراضی و ضد دولتی آن زیاد سخن رفته است. اما این نکته که به مسامحه گذرانیده شدهاست که همین نیروی انقلابی هنگامی که در زمان صفویان به قدرت سیاسی آلوده شد، دیگر آن توان را نداشت که صفویان را از نظر معنوی بر سایر سلسلههای سلاطین امتیازی ببخشد.
چنین است، تا به امروز سرنوشت تمام ایدئولوژیهای انقلابی، که تا زمانی که در جبهه مخالف دولت، جنبه اعتراضی داشتهاند. انقلابی بودهاند و همین که به حکومت رسیدهاند، دچار تباهی شدهاند، اشکال کار در کجاست؟ در آنجا که فراموش کردهاند که قدرت سیاسی فقط در صورتی تباهکننده و فسادانگیز نیست، که واقعا در دست تمام مردم باشد.
در حقیقت قدرت سیاسی توده سمی است که اگر به شماره افراد کشور تقسیم شد، و میان همه آنان تقسیم کردید، خصوصیت داروئی شفابخش دارد. هر گروهی که سهم دیگران را بهخود اختصاص داد، هم دیگران را از دارو محروم کرده، و خود را مسموم ساخته است.
اگر روحانیت کنونی ایران، این توده سم را بهخود اختصاص دهد سرنوشتی بهتر از اقران خود ندارد. کار روحانیت نباید آن باشد که مستقیم یا غیرمستقیم حکومت کند. کارش باید آن باشد که در جوار وظیفه الهی و اختصاص خود، در این امر نظارت کند که حق به حقدار برسد، و چه حقی مهمتر و برتر از حاکمیت ملی؟
درواقع اگر این حق به همه افراد کشور رسید، سایر حقوق نیر رسیده است. والا جمهور مردمان در حکم بردگانی خواهند بود که اگر حاکم (یا گروه حاکم) حسننیت داشته باشد، از راه لطف و مرحمت نان و آبی، صدقهوار، به ایشان میرساند، والا فلا.
اگر در قضیه تحریم تنباکو، انقلاب مشروطیت، روحانیت خدمات ارزندهای به ملت و پیشبرد حقیقت و معنویت کرد، از آنرو بود که بیرون از گود قدرت سیاسی بود، یعنی در جبهه اعتراض قرار داشت.
در زمان نهضت ملی دکتر مصدق، یک روحانی که خواست در اعمال قدرت سیاسی سهیم باشد، خدمت خود را در میان راه رها کرد. عدهای از روحانیون میگویند: ما نمیخواهیم زمامدار باشیم بلکه میخواهیم در وضع قوانین و اجرای عدالت نظارت کنیم. میپرسم: این نظارتها به چه صورتی خواهد بود؟ اگر نظارت بیرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستری باشد (مانند نظارت نویسندگان در کشورهای دمکراسی در کار دولت، البته با اعمال نظر روحانی) این کار به بهترین صورت خود در جمهوری مطلق میسر است، پس چنین کسانی منطقا باید حاکمیت بیقیدوشرط ملت را بپذیرند و در راه تحقق آن بکوشند، و یس از آنکه حکومت ملی مستقر شد، طبیعیترین امور، نظارت معنوی کسانی است که خود در ایجاد آن بزرگترین سهم را داشتهاند.
باید به مردم اعتماد کرد. و اگر منظور از نظارتداشتن، حق وتو در قوه قانونگذاری یا اعمال اختصاصی قضاوت است، این امر با موازین جمهوری مغایرت آشکار دارد.
بدیهی است که در حکومت دمکراسی، اولا روحانیون مانند هر گروهی دیگر از افراد ملت، بهنمایندگی مجلس و قضاوت و وزارت و صدارت خواهند رسید، و اگر نظر اکثریت مردم را جلب کردند، اکثریت مجلس نصیب آنان خواهد شد.
باید گفت کسانی در قوای مملکتی (قانونگذاری، قضائی، اجرائی) حق شرکت اختصاصی میخواهند، که مطمئناند از راههای دموکراتیک به این قوا دسترسی نخواهند یافت.
گاندی پیشوای ملی و مذهبی هند، از آن رو چنین مقامی یافت که در آزادکردن هند فعالانه شرکت کرد، اما طالب شرکت در قدرت سیاسی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم نبود. بدینگونه بود که صاحب بزرگترین نیروی معنوی قرن بیستم تا به امروز شد. و نیز در سایه دموکراسی مطلق بود که هند در جهان کنونی بدین مقام معنوی و فرهنگی رسید. (۴)
شما چون گاندی در آزادی ایران سهم بزرگی دارید. دنباله منطقی این خدمت آن است که خانهٔ از دزد نجاتدادهِ را به صاحبان اصلیاش بسپارید و باز هم نظارت فرمایید که اگر کسی از جاده صواب خارج شده به افشاگری بپردازید.
بیآنکه قصد مقایسه در میان باشد، لازم به یادآوری است که سالها پیش، ارتش ترکیه حکومت را از دست متجاوزان بیرون آورد، ولی پس از پیروزی، حکومت را به غیرنظامیان سپرد و خود به سربازخانه بازگشت.
آیا هوای پاک روحانیت فاقد چنین کششی است؟ و باز در زمینهای دیگر لازم به یادآوری است که لنین نیز روسیه را از ستم تزارها نجات داد، اما بهجای آنکه حکومت را به مردم روسیه بسپارد، به گروه خویش، حزب بلشویک سپرد. دنباله منطقی این غصب حاکمیت ظهور استالین بود و قتلعام همه افراد با حسننیت حزبی و سپس انبوه جنایتها و فرهنگکشیها و خودسریها.
فراموش نکنیم که اتحاد جماهیر شوروی نیز از آغاز (چنان که از نامش پیداست) جمهوری بود. اما چون این جمهوری بر اساس ضوابط و قواعد قبلی بنا شده بود، کلمه جمهوری در نجات ماهیت جمهوری معجزی نکرد.
فراموش نکنیم که استالین نیز نه دزد بود، و نه بیگانهپرست. نه قمارخانهدار و نه وطنفروش. سخن در نهاد و تشکیلات است که بتواند کشوری را نجات دهد.
در این مورد نه فرد، هر قدر مهم باشد ـ میتواند معجزی بکند، نه گفتهها و شعارهای دلنشین و نه احساسات برانگیختهشده، اینها تا هنگامی که جنبه تخریبی داشتهباشد، بسیار مفید است و هنگامی که سازندگی آغاز شد، بسیار مضر.
صمیمانه امیدوارم که دستگاه روحانیت همیشه مانند این اواخر بیدار و هشیار باشد. بهخصوص که از هماکنون فرصتطلبان غیرروحانی (که در همهجا هستند) بیش از آیات عظام سنگ جمهوری اسلامی را به سینه میزنند و طرفه آنکه ایشان مخالفت شما را با امپریالیسم آمریکا و انگلستان، هر یک علی قدر مراتبهم تندروی، میدانند. تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل.
اینان در همه نهضتها و حزبها و جمعیتها حضور بالفعل داشتهاند و دارند. و چون حراف و مغلطهگر و آبزیرکاه و مزور و دروغزن و دغلاند، شناختن و راندنِشان محال است. چنانکه از دیرباز حکومتهای اسلامی را نیز آلودند.
اکنون میپرسم در محدوده ضوابط و قواعد اسلامی، چه تضمینی است که بار دیگر معاویهها بر علیها، یزیدها بر حسینها و عباسیان بر مسلمها چیره نگردند؟
خود شما پذیرفتهاید که هیچیک از جمهوریهای اسلامی امروز الگوی حکومت آرمانی نمیتواند بود. شما خود هیچیک از آنها را برای اقامت موقت (حتی موقت) انتخاب نکردید. از نظر اقتصادی و اجتماعی، نیز بازگشت به گذشته ممکن نیست. گویا قصد دارید با توجه به شخصیت بارز خود، به این کالبد کهن حیات نوی بدهید.
اما باید عرض کنم که حسننیت و شخصیت شما نمیتواند در اصلاح نهادهای غیردموکراتیک معجزی بکند. باز هم قصد مقایسه در میان نیست، اما از نظر ذکر شواهد تاریخی میگویم که شخصیت حماسی و روحانی حسین (ع) در اصلاح نهادهای یزیدی تاثیری نکرد.
در مقیاسی دیگر شخصیت ابومسلم در تشکیلات فرعونی بنیعباس خللی ایجاد نکرد، و شخصیت لنین مانع از دیکتاتوری کمونیسم نشد.
در اهمیت نهادهای دموکراسی همین بس که سالها و سالها تا هنگامی که مردم جهان میپنداشتند که دموکراسی از سوسیالیسم جدا نخواهد شد، جاذبه مارکسیسم جهان را زیر نفوذ داشت، اما همینکه با محاکمات مسکو، این جدائی بر همگان آشکار شد و باحراز سلطهجوئی بزرگ کمونیستی، مارکسیسم روزبهروز جاذبه خود را برای روشنبینان از دست داد.
از خدمت شما به کشور و خدمات روحانیون به نهضت مشروطه و خدمت آیتالله شیرازی در قضیه تحریم تنباکو هرچه بگوییم، کم گفتهایم. اما اینرا نیز فراموش نکنیم که در طی قرون متمادی در ایران و سایر کشورهای اسلامی، با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوی، ستمهای بیشمار، گاه با سکوت، گاه با تائید این صاحبان فتاوی صورت گرفته است.
پس باید بهدنبال نهادها و تشکیلاتی بود که ضمن پاسخگوئی به نیازهای اقتصادی و اجتماعی این قرن، راه را بر تباهی ببندد. و آن هیچ نیست جز جمهوری مطلق، و بیهیچ قید و شرطی.
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
تکرار کنم که قواعد معیشتی اسلامی (سیاسیاقتصادیاجتماعی) برای حل بحرانهای امروزی کافی نیست. و باز تکرار کنم که این نظر موجب نمیشود که من رسالتی را که روحانیون از نظر تبلیغ مسائل الهی و دینی و نیز رسالت رفع ستم و افشاگریهای اجتماعی و نیز تبلیغ اخلاق و معنویت بهعهده دارند انکار کنم.
نویسنده این نامه نهتنها منکر اینهمه نیست، بلکه آنها را ارج بسیار مینهد. و تردید نیست که در دموکراسی فردای ایران، ملت همه این مواهب را قدر خواهد شناخت و در پیشبردش خواهد کوشید. اما با بنیادهای انسانی و جهانشمول دموکراسی و سوسیالیسم چه باید کرد؟
مثلا در اینکه در یک کشور آزاد و خودمختار که عقل سلیم بر آن حکمفرماست نباید قمارخانه وجود داشته باشد تردیدی نیست، ولی حکیمی مانند شما خوب میداند که قمار واقعی در بانکها و مؤسسات اقتصادی و بورسها صورت میگیرد. چه تضمینی هست که جمهوری اسلامی این قمارهای واقعی را از میان خواهد برد، و راه را بر سوسیالیسمی انسانی خواهد گشود؟
از نظر حل مشکلات اقتصادی، مارکسیسم هیچ عیبی ندارد، جز اینکه با قواعد و ضوابط پیشساخته به میدان میآید. هنگامی که جمهوری اسلامی بخواهد با همین سلاح به میدان بیاید، چگونه بدان پاسخ میدهد؟ خواهید فرمود مارکسیسم با زور به میان اجتماع میآید و ما با اقناع. من تردیدی ندارم که شخص شما راست میگویید اما باز به این مسئله برمیگردیم که در صحنه اجتماع تضمینهای نهادی لازم است نه شخصی.
همچنین است مسائل مربوط به مبانی دموکراسی. باز هم بر حکیمی مانند شما پوشیده نیست که نهاد دموکراسی، نهادی بیرون از قواعد اخیر پروردهشده است. چرا خود را از این دستآورها محروم کنیم؟
تردید ندارم که شما همه اینها و بسیار چیزهای دیگری را بسی بهتر از من میدانید، ولی نگفتن آنرا گوییا مصلحت وقت میبینید.
میخواهم عرض کنم که هیچ مصلحتی برتر از ابراز حقیقت نیست و از آن گذشته با رشدی که از نظر سیاسی ملت ایران در این اواخر یافتهاست، بالاترین مصلحت بازگفتن عین حقیقت است.
بار دیگر به بحث درباره آفتی بهنام قدرت برگردم. این آفت چنان است که تفاوت اسلام با مسیحیت و هر دین دیگر را آنجا که مربوط به حکومت است، بهیکباره میشوید. چون اسیدی که چند فلز متفاوت، همه را در خود حل میکند. امپراتوری عثمانی بدان سبب که اسلامی بود، امتیازی بر سایر امپراتوریها نداشت. در تاریخ قدیمتر عباسیان بدان سبب که اسلامی بودند، معنویتر از ساسانیان نبودند و صفویان بدان سبب که شیعه بودند، امتیازی بر هخامنشیان نداشتند. سلاطین عثمانی، بهنام خلیفه حکومت میکردند.
ناصرالدینشاه نیز خود را پادشاه اسلامپناه میدانست. پس چه بهتر که یکبار برای همیشه معنویت اسلام را چون ارزشی برین از قواعد حکومتی و معیشیتی جدا کنیم و با این کار با حفظ و رواج معنویت شیعی، راه را برای ورود دستاوردهای دموکراسی و سوسیالیسم و پالایش آنها و ارزشگذاری آنها (و نه قبول بیچونوچرای قاعدهای که در جای دیگر معتبر است) باز بگذاریم.
کسانی میگویند که روحانیت میخواهد در قواعد کهنه، باتوجه به پیشرفتهای قرون اخیر اصلاحی بهوجود آورد. اگر این اصلاحات در چارچوب ضوابط معیشتی و حکومتی اسلامی باشد، به دلائلی که عرض شد سرنوشتی بهتر از «رفرم» مسیحیت نخواهد داشت.
امروز کشیشهای پروتستان، از نظر سیاسی مترقیتر از کشورهای کاتولیک بهشمار نمیآیند.
اضافه بر این مراتب، رفراندم بلافاصله پس از سقوط رژیم استبدادی (اگر لازم باشد) مفید است. اما برای خواستن عقیده مردم درباره حکومت آینده ـ با تصریح صفت خاص یا با حفظ قواعد و ضوابط معین ـ یکسره خطاست، به دلائل زیر:
اولا. این نوع رایگیری به گذرانیدن قراردادهای نفتی و کنفوانسیونهای یکجانبه (مانند آلمان به کنفوانسیون وین درباره مصونیتها، که شخص آیتالله خمینی بر تصویب آن اعتراض کردند) از مجالس مقننه بیشباهت نیست، با یک ماده «واحد» قراردادی را که کمتر کسی از کموکیف آن خبر دارد، از تصویب میگذارنند. استفاده از این شیوه شایسته مقامات روحانی نیست.
ثانیا. عبارت «جمهوری اسلامی» اصطلاحی است بسار مبهم که هر کس از آن برداشتی منطبق با افکار خود دارد. به طوری که کمتر دو نفری میتوان یافت که از آن استنباط واحدی داشته باشند.
ثالثا. ملت ایران که سه هزار سال است در استبداد مدام و ۲۵ سال است که در مختنقترین سکوتها بهسر میبرد، از نظر فکری آن آمادگی را ندارد که بتواند در امری چنین مهم تصمیم آنی بگیرد.
آیندهسازی کار مشترک فرزانگان ملت و خود ملت است. در سالهای سیاهی که گذشت، رابطه فرزانگان (متفکران، روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان) با ملت کاملا قطع بود. فرزانگان را یا کشتند یا تبعید کردند، یا به ترک اجباری خانمان واداشتند، یا در سیاهچال محبوس کردند، یا مجبور به سکوتِشان کردند.
سانسوری استالینی (که به کمک شاگردان پیشین استالین تحمیل شد) امکان هیچگونه روشنگری و افشاگری نمیداد. ملت که باید سخن همه فرزانگان خود را بشنود، تا بعداً بتواند بانگ شوم تملق را در پستترین صور خود بشنود [کذا]. تنها گروهی که حق سخن تمام داشت، مشتی خائن و متملق و بیمار روانی و بیگانهپرست بودند.
سخن حق یا کم بود یا گم. تنها در این اواخر یکی دو تن متفکرانی که ایدئولوژی مذهبی داشتند، امکان یافتند که سکوت دهشتناک ایران را از زاویه سیاسی بشکنند(۵)
برای فرهنگ، جز این مطلقاً سخنگوئی نبود. اکنون من میپرسم: آیا این سخنِ کم در جوار آنهمه یاوهبافیهای دستگاه و در زمینه آن سکوت مرگبار، برای آمادگی سیاسی و اجتماعی ملت کافی است؟
چاره آن است که بلافاصله پس از سرنگونی رژیم، حکومتی با شرکت همه احزاب و جمعیتها و گروههای ملی تشکیل شود. (تعریف ملی بودن را ممکن است کنگرهای متشکل از قضات سراسر کشور به دست دهد) آزادی بلاشرط بیان و آزادی اجتماعات را ترویج کند و در مدتی که از حدود یکسال تجاوز نخواهد کرد، راه را برای تصویب قانون اساسی جدید ـ که همه آن جمعیتهای ملی اصولش را تهیه کردهاند ـ باز کند.
در این صورت است که بد و نیک ایدئولوژیها و دیدگاهها بر ملت روشن خواهد شد، و مردم خواهند توانست آگاهانه و آزادانه در سرنوشت خود شرکت کنند.
آزادی اگر با آگاهی همراه نباشد، به ضد خود تبدیل میگردد. در زمینه آگاهی باید به مردم چیزی داد و چیزی گرفت. و چیزی که میگیریم متناسب است با چیزی که به آنان دادهایم. (۶)
رابعا. امروز از روزهای اوج نهضت انقلابی همه گروههاست و در نتیجه روز اوج احساسات. احساسات برای جنگ با دشمن مشترک ۱۰۰٪ مفید است و برای ساختن جامعه آینده ۱۰۰٪ مضر. چهبسا مردم سادهدل متوجه نباشند، اما اگر فرزانگان ملت بدین نکته توجه نکنند، وظیفه ملی خود را به تمام انجام ندادهاند.
در کنار این احساسات، تعصب هم هست. تکرار کنم که از هماکنون فکلیها و غیرفکلیهای از همهجا رانده که یا میخواهند از پرتو نام شما استفاده کنند و به نوائی برسند (اینان در احزاب و دستههای دیگر نیز بخت خود را آزمودهاند) یا میخواهند کهنهترین افکار را بهنام مذهب رواج دهند. سنگ مریدی شما را به سینه میزنند. اینان بیتردید مورد تائید آن جناب نیستند . اما برای شناسائی آنها ـ و همه آنها ـ ازادی بیان لازم است.
خامسا. اجازه فرمایید لحظهای نیز به وکالت از طرف اقلیتهای زردشتی و کلیمی و عیسوی، عرض کنم که مذهب تشیع بیش از هزار سال است که در ایران، از زوایای گوناگون تبلیغ شده است.
شرط انصاف نیست که فرزندان یپرم مشروطهپرست و امثال آنان از تبلیغ عقاید سیاسی و اجتماعی خود، در زمانی مناسب قبل از رفراندم، محروم گردند.
سادسا. تودههای مردم که در جریان انقلاب، لزوما همه قوای خود را بهکار میبرند، پس از بهثمر رساندن انقلاب، چون پهلوان از میدان برونآمده، سخت نیازمند آرمیدناند. این استراحت آنان را تلقینپذیر میسازد. چنین است که پس از هر مدی با جذر جریانی انقلابی روبهروایم.
معمولا کسی که از این وضع استفاده میکند آیتالله خمینی نیست: کسانی از این خلاء و آرمیدگی استفاده میکنند که فقط تشنه قدرتاند و بس. چنین است که پس از آن همه جوش و خروش انقلاب فرانسه، ژنرال ناپلئون بهمیدان میآید.
خروش انقلاب اکتبر، دیکتاتوری سیاه استالین را بهدنبال دارد. انقلابیون حماسهآفرین الجزایر، خود را تسلیم بومیدن میکنند. و مردم ویتنام و کامبوج، پس از آن قهرمانی، اما اکنون با دهانهای باز ناظر قدرتنمایی و بلاهتهای گروههای حاکم خویشاند. و چنین است که فرزانگان و مخصوصا رهبران سیاسی، برای ایجاد پادزهر این جریان مسئولیتی خطیر دارند.
اینجاست که مخصوصا تخریب بنای کهنه دیروز و ساختن بنای فردا با هم یکی میشود و این دو اندیشه با هم جوش میخورد.
آنچه میتواند عذرخواه کشتهنشدن فرزانگان در این پیکار گرم و خونین باشد، آناست که ضمن کمک به فروریختن بنای کهنه، عقاید خود را درباره برپایی بنای آینده، شرافتمندانه و بدون بیم و هراس با ملت در میان گذارند، و اگر این فرصت فراهم نباشد، عدالت مخدوش خواهد شد و بنای فردا فاقد همه ارکان خود خواهد بود.
ویرانکردن بنای کهنه و بر پا ساختن بنای فردا، درواقع طرحی است واحد و جداییناپذیر. بهعبارت بهتر انقلاب واقعی آن است که خرابکنندگان بنای ستم، طرح روشنی از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پیش چشم داشته باشند.
هر چه این طرح، آرمانیتر باشد و بهنسبتی که همه گروههای حقطلب آرمان خود ـ و شرکت واقعی خود را در ساختن این آرمان ـ در آئینه انقلاب ببینند، انقلاب کاملتر، موفقتر و آیندهسازتر خواهد بود.
والا با جانشینی طبقهای بهجای طبقه دیگر سروکار خواهیم داشت و حکایت همچنان باقی… و همچنان که گفتم حسننیت و پاکدامنی رهبران طبقه جدید، در چنبر پیچواپیچ روابط اجتماعی، معجز زیادی نخواهد کرد.
قلمرو تاثیر رهبران اندک نیست. اما تاریخ نیز قوانین خاص خود را دارد. اگر راست است که تاریخ ساخت افراد بشر است، این نیز راست است که همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه نمیشوند.
البته بسیار پیشآمده است که ملتی تجسم آرزوها و آرمان خود را در وجود یک شخص دیدهاست. در این حال مسئولیتی بسیار سنگین بر دوش چنین کسی نهاده میشود.
تاکنون کمتر کسی از این قهرمانان آن انصاف را داشته است که پس از تحمیل قدرت آنچه را مربوط به مردم است، به مردم بازگرداند.
چنین است که تا به امروز قهرمانان، تنها خود را قوی خواستهاند و از این نکته غافل بودهاند که هرچه قهرمانان قویتر، ملت ضعیفتر ـ و برعکس.
تنها یکی از قهرمانان قرن بیستم از بیان این حقیقت خودداری نکرد که جمع مردمان چیزی بیشتر از نبوغ قهرمانان دارند. اما افسوس که پس از رسیدن به قدرت، گفته خود را از یاد برد. و شما، از نظر داشتن سمت روحانی میتوانید به این حقیقت جامه عمل بپوشانید و تضاد رابطه ملت و دولت را به سود ملت. از میان بردارید. باشد که این بار گروهها و تودههای مردم از شرکت در تعیین سرنوشت خویش معاف نشوند.
با توجه به آنچه گذشت، استدعای دیگر من آن است که شما در افتتاح جلسههای دیگر گفتوگو در کلیه مواردی که مربوط به سرنوشت کشور باشد، پیشقدم باشید.
در اینجا باید به یک پرسش مقدر جواب بگویم: آیا گفتوگو درباره اینگونه مسائل در صف مبارزان جدائی نخواهد انداخت؟ پاسخ بیتردید منفی است، زیرا:
١.کلیه حقطلبان و دشمنان استبداد، از هر دسته و هر گروه، بی آنکه گفتوگوئی صورت گرفتهباشد. رهبری سیاسی آن جناب را بیهیچگونه قید و شرطی تا حصول پیروزی پذیرفتهاند. (یکی از این افراد نویسنده این سطور).
هرکدام به سهم خود در اجرای این پیمان نانوشته پای میفشاریم. گفتوگوی دوستانه اولا این پیمان را استوارتر خواهد کرد. ثانیا مقدمهای خواهد بود برای توافقهای بعدی گروهها و جمعیتها.
٢.تمام نهضتهایی که در قرن بیستم به پیروزی رسیدهاند، بر مبنای تشکل جمعیتها و گروههای گوناگون حقطلب در یک جبهه مشترک تکوین یافتهاند. لازمه وجود جبهه آن است که هر یک از اعضای جبهه، ضمن اجرای شعارهای مشترک و تعقیب هدف مشترک سیاسی، موجودیت فکری و فرهنگی خود را حفظ کند. نه این که همه اعضاء در یک ایدئولوژی حل شوند.
٣. بحث و گفتوگو که لازمهاش گردهمآمدن است، دلها را بههم نزدیکتر خواهد کرد، تردیدها را مبدل به یقین خواهد کرد، سوءتفاهمها را خواهد زدود، سهوها، و اشتباهاتی را که چون موریانه بنای فردا را سست میکند، از میان خواهدبرد، مردمان آگاهی بیشتری خواهند یافت و شکاکان، تجدید ایمان خواهند کرد. تکروان خود را تنها نخواهند یافت، و نیروهای خود را در خدمت جمع خواهند نهاد، بیپناهان پناهی خواهند یافت و همه و همه نیرومندتر خواهند شد.
تشکیل جبهه مشترک، یعنی ساختن بنایی با چند ستون و هرچه ستونها پابرجاتر، بنای اصلی استوارتر.
۴. خوب یا بد هیچ ملتی یکپارچه نیست و در ایران نیز هماکنون اختلاف اندیشه میان گروهها و جمعیتهای مبارز و حقجوی وجود دارد. اگر هر جمعیت در پیله افکار خود بماند، جدایی عمیقتر خواهد شد و کار ساختن فردا دشوارتر. اما اگر گفتوگو در میان باشد، بسیاری از جدائیها زدوده خواهد. «انقلاب بدون جدل و گفتوگو ممکن است پیروز شود. اما محال است که بدون آن قوام و ادامه یابد». (٧)
بر نقطه زخمپذیر یک نهضت اگر دوستان انگشت نگذارند، دشمنان خنجر خواهند گذاشت. دوستان عیب کار را میگویند تا آنچه اصلی و اساسی است، نجات یابد و دشمنان از کاه، کوه خواهند ساخت تا آنچه اصلی و اساسی است، نابود گردد.
شک نیست که دشمنان داخلی ملت با اینکه زخمهای مهلکی خوردهاند، چون گرگ زخمخورده در کمین فرصتاند. وانگهی ایران به سبب موقعیت خاص خود، همیشه در معرض دسیسهکاری دولتهای قوی بوده و هست. این امر که همه دولتها اعم از کاپیتالیستی یا کمونیستی در اختناق ایران بر یکدیگر سبقت گرفتهاند، بسیار پرمعنی است.
در آینده نیز اینان خواهند کوشید تا آنچه را موجب اختناق مردم ایران است، تقویت کنند و آنچه را مایه آزادی و آگاهی اوست بکوبند.
پس مردم این دیار اگر کاملا هوشیار نباشند، نابود شدهاند. تجربههای مکرر تاریخی نشان داده است که اگر ملتی در کل وجود خودآگاه و بیدار باشد، با هر خطر نظامی و ضد فرهنگی مقابله خواهد کرد، و اینهمه تنها در یک دموکراسی بیقید و شرط بدید میآید و بس.
لازمه آگاهی و بیداری دستیافتن به فرهنگی وسیع است و فرهنگ واقعی تنها در محیطی کاملا آزاد میشکند و با هر قیدی میپژمرد.
اگر هستههای امیدبخش آزادگی و آزادفکری، در گفتههای شما نمیبود، هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمینوشتم. هراس من از کسانی است که تا دیروز میگفتند بیایید با کمک مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترک به حرکت درآوریم، فردا هر گروهی در بیان عقاید خود آزاد خواهد بود، و امروز، بهجای اینکه به حرف من و امثال من گوش کنند، در فکر دوخت لباس وکالت و وزارتاند.
تردیدی نیست که روزی، مردم ستمکشیده و اهانتدیده ایران پیوند مبارک سوسیالیسم و دموکراسی را در پرتو اخلاق و معنویت جشن خواهند گرفت، زیرا بودنی خواهد بود و شدنی خواهد شد. منتها اشاره شما، بهسبب شخصیت بارز استثنائیتان، برگزاری این جشن را بسیار به جلو خواهد آورد و ریختن بسیاری اشکها و تلفشدن بسیاری نیروها را مانع خواهد شد.
مصطفی رحیمی
دهم دیماه ١٣۵٧
توضیحات
(١) به عبارت دگر این مبحث با دعوای «حکومت مشروطه» و «حکومت مشروعه» در صدر مشروطیت آعاز شد و همان وقت نیز پایان یافت، یعنی افکار عمومی و مجلس وقت «حکومت مشروعه» را نپذیرفت.
(٢) در بحثی دقیقتر باید گفت: اگر کلمهٔ «توده» بهمعنای همهٔ مردم است، در اینجا کلمهای است زائد. زیرا دموکراسی یعنی حکومت همه مردم، و اگر به معنی قسمتی از مردم است، همان عیبی را دارد که گفته شد.
(٣) در فرض مهم نیست که جامعه روحانی قدرت را بهطور مستقیم اعمال کند یا بطور غیرمستقیم. مهم دردست داشتن قدرت است.
گرچه تیر از کمان همی گذرد/از کماندار بیند اهل خرد.
(۴) پرواضح است که هند (و هیچ کشور دیگری) به عنوان الگوئی آرمانی پیشنهاد نمیشود. زیرا که اگر هند در زمینه دموکراسی پیشرفتی چشمگیر داشته است، بر عکس در زمینه اقتصاد، از اصول سوسیالیسم پیروی نکردهاست.
(۵) نکته آنکه عقاید این متفکران بدون برخورد با انتقاد و بهطور یکجانبه انتشار یافت. کسی از آنان انتقادی نکرد، زیرا اولاً آزادی مباحثه نبود و ثانیا کسانی چون من میگفتیم که اگر از اینان انتقاد کنیم، آنان را در برابر حکومت ستم (که اینان به مبارزه با آن برخاسته بودند) تضعیف کردهایم. چنین شد که مثلا مسئله غربزدگی با مغلطهها و سوءتعبیرهای فراوان اشاعه یافت.
(۶) در این زمینه خوانندگان را رجوع میدهم به مسئله مهم رابطه ملت و روشنفکران، رابطه فرهنگ و مردم. مسئله تأثیر فرزانگان در جامعه، رابطه توده و پیشتاز و مانند آنها.
(٧) مضمون این گفته از آلبر کامو است.
تاریخ تصویب: ۱۳۵۷/۱۰/۱۰
تاریخ انتشار: ۱۳۵۷/۱۰/۱۰
مقاله روزنامه آیندگان – ۲۵ دی ۱۳۵۷
چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۴۰۴
کیهان ۴شنبه ۱۰ دیماه ۱۴۰۴
مرور تیترهای روزنامه کیهان چهارشنبه ۱۰ دیماه ۱۴۰۴:
تیتر یک: زوزه اسرائیل برای ایجاد آشوب و انتقام از انسجام مردم ایران. گوشواره چپ: اسرائیل و امارات چه خوابی برای عربستان دیدهاند؟ گوشواره راست: میلیاردها دلار ارز صادراتی هفته آینده روانه بازار میشود.
ستون راست: خانم سخنگو! آن صدا شنیدنی بود، نه این صدا! شیخ نعیم قاسم: علامه مصباح یزدی صاحب «اندیشه اصیل» بود. چند ساعت پس از فتوای آیتالله سیستانی، حاج قاسم را در قلب نبرد یافتیم. مهندسی معکوس گرانی و تورم، شاه حتی بیمارستان را هم به خاک و خون کشید. تحریمهای جدید آمریکا علیه نفت ایران.
ستون سمت چپ: اتخاذ ۴ تصمیم مهم دولت و مجلس برای حمایت از بازار و فعالان اقتصادی. شبکه سازمانیافته آشوب را با مردم و بازاریان اشتباه نگیرید. لبنان، آغازی بر پایان برههای ۱۳ ماهه.
کیهان تیتر یک اصلی امروز خود را به «اعتراضات» بازاریان، مردم و دانشجویان، که از دو روز پیش از بخشی از بازار تهران آغاز، و بهمرور به سطوحی از کشور و دانشگاهها کشیده شد، اختصاص دادهاست، که این تقریبا یک «خرق عادت» به حساب میآید.
نخست: عموما کیهان طی دستکم ۲۵ سال گذشته، هیچ «اعتراضی» از «سمت مردم به حکومت» را بهرسمیت نمیشناخت و همه آنها را در چهارچوب «اغتشاش» صورتبندی و تحلیل میکرد.
اعتراض «مردم علیه مردم» در کیهان الاماشاالله بوده، هست و خواهد بود. مثل پوشش وسیع اعتراض اقلیتی علیه پوشش اختیاری، اعتراض اقلیتی علیه اعتراض اکثریتی به نتایج انتخابات و قسعلیهذا.
دوم: کیهان برخلاف همیشه، که از واژه «اسرائیل» استفاده نمیکرد، و به این کلمه حساسیت ویژه داشت، و همیشه بهجای آن عبارت «رژیم صهیونیستی» را بهکار میبرد، اینبار نام اسرائیل را در تیتر یک اصلی خود آوردهاست.
[یک یادآوری حرفهای و اخلاقی که در روزنامهنگاری برای رقیب یا دشمن هم روزنامهنگار حق ندارد از الفاظ دون شأن روزنامهنگار استفاده کند. استفاده از کلمه توهینآمیز «زوزه» اعتبار روزنامهنگاری را به چالش میکشد]
در همین شماره، در تیتر گوشواره سمت چپ هم با ناپرهیزی، از نام «اسرائیل» بهجای آن عبارت مجعول استفاده کردهاست.
سومین نکته قابل توجه ایناست که کیهان تیتر یک اصلی خود را در حالی به «اعتراضات» اختصاص داده، که تیتر یک دوم را به آنچه «حماسه ۹دی» میدانند و برایشان از «دهه فجر» هم حیثیتیتر شدهبود و همه رسانهها در سالگرد این روز متفق و موظف بودند که در تیتر یک اصلی به این حادثه بپردازند و تصاویر و سخنرانیهای پیرامون آنرا پوشش دهند، اختصاص دادهبود.
این اماره قوییاست که نشان میدهد، ناخودآگاه متوجه شدهاند که به قول «سعید لیلاز»: «۹ دی چیزی بیش از یک میدان سوراخ در تهران نیست.»
کیهان با وجود اینکه تیتر یک اصلی خود را به اعتراضات اختصاص داده، در یادداشت روز امروز هم به اعتراضات پرداخته که نشان میدهد باز «ناخودآگاه» کیهان دست به خودزنی کرده و ناخواسته اعترافکرده که «اعتراضات» بیش از رگ گردن نزدیک است، اگرچه «رگهای گردن» در تخفیف آن قوی شده شدهباشد.
اختصاص تیتری فرعی در صفحه اصلی کیهان به آیتالله «سیستانی» هم بهنوعی یک ناپرهیزی تلقی میشود. کیهان پیشترها دستکم در دو مورد، زعیم حوزههای علمیه شیعه ساکن نجف را نواخته و با واکنش شدید محافل حوزوی و فقهی مواجه و در یک مورد مجبور به عذرخواهی دستوپاشکسته شده بود.
تیتر گنگ «لبنان آغازی بر پایان یک برهه ۱۳ ماهه» هم جالب بود و از گنگی آن میتوان نکتهها خواند.
دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۴۰۴
افشاگری ناکام هاآتص
دویچهوله فارسی گفتوگویی کرده با یکی از تنظیمکنندگان گزارش روزنامه «هاآرتص» اسرائیل با عنوان «پشتپرده افشاگری هاآرتص از حمایت دولت نتانیاهو از رضا پهلوی؛ روزنامهنگار اسرائيلی چه میگوید؟»
در آغاز، تیتر با استخدام کلمه «پشتپرده»، بیطرفی خود را نقض، و خواسته یا ناخواسته علیه گزارش موضع و سوگیری نمودهاست. کلمه «پشتپرده» عموما برای «افشای یک عملیات پنهان و عموما منفی» بهکار گرفتهمیشود.
در این گفتوگو که با «گور مگیدو» یکی از تنظیمکنندگان گزارش هاآرتص انجامشده، ابتدای پاراگراف نخست پس از لید آمده: «در این گزارش ادعا شده بود که بخشی از حمایتهای آنلاین از رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، در جریان جنگ میان ایران و اسرائیل، ساختگی بوده و از سوی شبکهای از حسابهای جعلی فارسیزبان مستقر در اسرائیل هدایت میشدهاست؛ شبکهای که بنا بر یافتههای هاآرتص با بودجه نهادهایی وابسته به دولت بنیامین نتانیاهو فعالیت میکرده است.»
در این پاراگراف ابتدا نوشته «ادعاشده» و در انتها نوشته «بنابر یافتههای هاآرتص». این گزارهها متضاد است. اگر ادعا است، باید تا انتها «ادعا» بماند، اگر «یافته»است، باید از ابتدا نوشته میشد «بنابر یافتههای هاآرتص». تنظیمکننده این گفتوگو خواسته با این «یکی به نعل و یکی به میخزدن» نوعی «میانداری» میان موافقان و مخالفان اتخاذ کند. در حالیکه «روزنامهنگار» نه «باید قضاوت کند» و نه «باید نگران قضاوت دیگران باشد.»
در ادامه «مگیدو» به دویچهوله میگوید: «نکته اصلی برای من این نیست که حمایت از رضا پهلوی واقعی است یا جعلی، بلکه این است که چرا اسرائیل باید در کارزاری مشارکت کند که هدفش احیای سلطنت در ایران است.» او در عین حال تاکید دارد که جایگزین جمهوری اسلامی باید «از سوی مردم ایران و بر پایه اصول دموکراتیک» تعیین شود.
در این پاراگراف میگیدو شفاف به جانبداری و داوری خود اعتراف و رسما اعتراف میکند که اولا کاری به واقعی یا واقعینمایی حمایتها ندارد، در حالی که ادعای اصلی گزارش هاآرتص چنین است، دوم از سوگیری دیگر خود که «چرا اسرائیل باید در کارزاری مشارکت کند که هدفش احیای سلطنت در ایران است» پرده برمیدارد.
ناگفته پیداست وقتی خبرنگار با پیشفرض تاییدی دنبال پژوهشی میرود، خواسته یا ناخواسته، گرفتار خطای شناختی «سوگیری تاییدی» میشود و ذهنش او را به سمتی هدایت میکند که بیشتر روی شواهدی که پیشفرض او را تایید میکند تمرکز کند، و شواهد نقضکننده پیشفرض خود را نادیده بگیرد.
با این وصف اصل گزارش نمیتواند مصؤن از خطا و با پرهیز از هر گونه داوری، پیشفرض یا سوگیری جانبدارنهای باشد. اگرچه میتواند اتفاقی کاملا هم درست و صحیح و دقیق باشد.
سوم حکم صادرکردن روزنامهنگار است: «جایگزین جمهوری اسلامی باید از سوی مردم ایران و بر پایه اصول دموکراتیک تعیین شود.» کدام شیوهنامه روزنامهنگاری به روزنامهنگار حق داده برای سرنوشت مردم کشوری تکلیف تعیین کند؟
این حکم را یک کنشگر سیاسی یا فعال فرهنگی و اجتماعی میتواند با تکیه بر شواهدی ـ مثلا تجربه موفق سالهای متمادی جوامع دموکراتیک ـ نشانداده و صادر و برای مردم کشور خودش تجویز کند، اما روزنامهنگار چنین حقی ندارد.
مگیدو در ادامه به اختلافی (دلیل) اشاره و تصریح میکند:«اگر این اختلاف وجود نداشت، شاید امکان انتشار چنین گزارشی هم فراهم نمیشد». به همان دلیل هیچ استبعادی ندارد که این گزارش باید اینگونه تنظیم و منتشر میشد.
درواقع وقتی از محدودیتی پنهانی پرده میداری، ناخواسته ذهن مخاطب میتواند به این سمت هدایت شود که اگر جریانهایی در هسته اصلی قدرت مخالف انتشار این گزارش بودهاند، به همان شکل گروهی دیگر پشتیبان انتشار گزارش بوده و وقتی گزارش وامدار هرگونه کمکی باشد، نمیتواند مطلقا پاکیزه از بیطرفی باشد.
مگیدو در ادامه ادعا میکند: «معمولا وقتی به ما دستور میدهند چیزی را منتشر نکنیم، همانجاست که میفهمیم به نقطهای رسیدهایم. چون آنها اختیار جلوگیری از انتشار مطالب نادرست را ندارند و فقط انتشار مطالب درستی را که بهزعم آنها منافع ملی اسرائيل را به خطر میاندازند، میتوانند متوقف کنند.»
این ادعا دیگر از آن ادعاهاست که الف: «آنها اختیار جلوگیری از انتشار مطالب نادرست را ندارند» و ب: «فقط انتشار مطالب درستی را که بهزعم آنها منافع ملی اسرائيل را به خطر میاندازند، میتوانند متوقف کنند.» اگر چنین است اساسا چرا مانع از ادامه کار کل روزنامه نمیشوند؟ این ادعا بسیار پرتناقض است.
در جای دیگری ایشان برای اثبات ادعای انتشار گزارش زیر تیغ فشار و سانسور نامی را بیان میکند که با دستور از بالا نام او بهعنوان حامی مالی کارگزار مورد ادعا، از گزارش حذفشده، اما در این گفتوگو بدون هراس و مانع آن نام بیان، و در گفتوگو ثبت میشود.
بقیه موارد ادعاها هم تقریبا چیزی در همین حد است و بیشتر از آن نیست و از ۵ شاهدی که ادعا میشود گزارش را پشتیبانی میکند، هر ۵ قرینه ادعاهای منابع نقلی است و هیچ روش تاییدی دیگری گزارش را پشتیبانی نمیکند.
با این وصف فارغ از داوری در مورد اصالت یا غیر واقعی بودن اصل ادعا، میتوان چنین نتیجه گرفت که دستکم این گزارش در اثبات ادعای خود ناتوان بوده و نتوانسته آنچنان که باید شواهد، قرائن و اسناد محکمهپسندی برای مخاطب ارائه کند.
شنبه، شهریور ۰۱، ۱۴۰۴
درسهای جنگ ۱۲ روزه
علیمرادی مراغهای/ اکنون که پس از یک آتشبس شکننده از سوی ترامپ، جنگ ۱۲ روزه پایانیافته، هیچ تضمینی برای شروع دوباره آن در آینده وجود ندارد. مگر آنکه بهجای محدودشدن و مشغولشدن به جشن پیروزی ـ البته از سوی همه طرفها ـ به درسهای آن و فراهمکردن اسباب و زمینههای مختلف برای ممانعت از گُرگرفتن دوباره شعلههای جنگ خانمانسوز گرفته شود.
این ابلهانه است که باور کنیم علل حمله اسرائیل یا آمریکا به ایران (حداقل تنها) برای ممانعت از امکان دستیابی ایران به سلاحهای کشتار جمعی بوده.
استراتژی حمله به کشورهای خاورمیانه، به بهانه جلوگیری از گسترش سلاحهای کشتار جمعی، خیلی نخنما شده، همانطور که همین ادعاها، در حمله به عراق کاملاً نادرست از آب در آمد.
سیاست اصلی اسرائیل، تضعیف ایران و کوچکشدن و تجزیه آن بوده که در این میان، برخی اپوزیسیون نیز از هول حلیمِ قدرت به دیگ افتادند و در کنار متجاوز قرار گرفته خود را مفتضح کردند!
شکی نیست که احتمالات و گمانهای اسرائیل بهعنوان آغازگرِ جنگ، غلط از آب در آمد. چرا که، علاوه بر اینکه رفتار مردم ایران برعکس انتظار اسرائیل و دوستانَش بود، رفتار کشورهای مسلمان نیز برعکس انتظارشان بود!
چون، کشورهای سنی در کنار ایرانِ شیعه قرار گرفته، اسرائیل را به دلیل آغازگر جنگ، بهشدت مورد انتقاد قرار دادند!
در حالیکه، در دوران جنگ ایران و عراق، کشورهای عربی (بهجز سوریه) در کنار عراق قرار گرفته بودند.
حسنی مبارک (رئیس جمهور مصر) ملک حسین (پادشاه اردن) و ملک فهد (پادشاه عربستان)، همگی از صدام و عراق حمایت کردند.
مصر سلاح فرستاد، اردن داوطلب اعزام کرد، و سعودیها از جنگ صدام حمایت مالی کردند. آنها حتی به آمریکا توصیههای مکرر میکردند برای کمک به صدام.
و عجیب اینکه در آن زمان، اسرائیل که صدام را خطر اصلی برای خود میدانست، آمریکا را بهشدت و مکرر تحت فشار قرار میداده تا به ایران کمک کند!
رهبران اسرائیل، بهویژه اسحاق رابین و شیمون پرز فشار قابلتوجهی را برای تعامل آمریکا با تهران، بر آمریکا وارد کردهاند و ایران ـ کنترا از بسیاری جهات ایده آنها بود!
علت این رفتار متناقض کشورهای عربی و مخصوصا اسرائیل در این چهل سال واضح است. آن زمان اسرائیل تهدید اصلی را عراق میدانست و این زمان ایران را.
یکی از درسهای همیشگیِ جنگ، و روزهای سخت، شناخت دوستان واقعی و دشمنان واقعی است. مخصوصا دوستانی که چون یالانچی پهلوان چندین دهه بوده که ایران را بهعنوان کشور دوست دوشیدهبوده، اما در روزهای سختِ جنگ، سیاست بیتفاوتی و گهی به نعل و گهی به میخ را در پیش گرفت یعنی روسیه.
درس دیگر این جنگ اینکه، حتی در قرن بیستویکم نیز دیپلماسی و حقوق بینالملل، بدون فناوری پیشرفته نظامی ناتوان هستند! و البته قدرت اصلی قبل از هرگونه فناوری نظامی، مردم هستند و راهحل واقعی مسائل در درون کشور و بازگشت بهسوی مردم.
اما درسی مهمتر و اساسیتر، تحلیل اشتباهات و نقاط قوت و مخصوصا نقاط ضعف بوده اینکه در کجا و کدام جنبهها، بند را به آب دادهایم؟!
انعطاف در سیاست، جزو لاینفک عقلانیت سیاسی است، اما یکدنگی در سیاست همیشه فاجعه میآفریند، چرا که سیاست باید بر منافع ملی باشد و چون منافع ملی در دورههای مختلف تغییر مییابد پس، سیاست نیز باید بر اساس آن مدام تغییر یابد.
سخن آخر: اکنون، تمامی طرفین جنگ از پیروزی خود میگویند که کارِ همیشگی سیاستمداران است. اما من فکر میکنم بسیاری از جنگها اصلا پیروزی نداشته، بلکه تنها مرگ، ویرانی و آوارگی و زخمهای ابدی در پی داشتهاند!
همیشه بهدنبال جنگها، سیاستمداران، پیروزیشان را جشن میگیرند و مادران، سوگِ فرزندانِشان را عزا.
زمانی در تاریکیترین روزهای جنگ ویتنام و بزرگترین شکستِ آمریکا، سناتور جورج آیکن (۱۸۹۸-۱۹۸۴) به دولت آمریكا توصیه كرد:
«اعلان پیروزی کن و به خانه برگرد»
اینکه اسرائیل یا آمریکا اعلام پیروزی میکند، ربطی به ما ندارد اما خطاب من به ایران اینست:
اعلام پیروزی کنید یا نکنید چندان مهم نیست، مهم ایناست که چگونه میتوان از جنگی دوباره ممانعت کرد و مهمِ دیگر ایناست که: هیچ جنگی نباید فراموش شود و در حد جشنِ پیروزی تقلیل یابد بلکه باید آنرا تحلیل عقلانی کرد تا به سرمایهای برای نسلهای امروزی و آینده بدل گردد و درسهای لازم از آن گرفته شود چرا که، جنگ یکی از پلیدترین واژهها در قاموس بشریت است.
پس نباید علل و عوامل و تبعات و زخمهای حاصل از آن را فراموش کرد و بر طبل شور و احساسات کوبید، چون این کار به منزله فراموشی آن و در نتیجه، تکرار و آغاز دوباره جنگها خواهد بود.
صلح و شادی واژههایی مقدس هستند: «چرا که آدم همیشه مثل هوا احتیاج داره به شادی/شادیهای سبز…»
©️ کانال علی مرادی مراغهای
پ.ن: پاسخ کوتاهی به این یادداشت اینجا نوشتهام.
سهشنبه، مرداد ۲۱، ۱۴۰۴
فریاد «چاهکنان متوهم» از ته چاه
یکی دو روز پیش رئیسجمهور پزشکیان، در میان انبوه پرتوپلاگوییها، یک سخن «واقعبینانه» هم گفت: «اومد زد، باز بسازیم، دوباره میآید میزند.»
این سخنان واقعگرایانه و بهدور از رؤیابافی و خیالپردازی متعارف نزد سران نظام، با واکنش افراطی در میان نیروهای موسوم به انقلابی روبهرو شده، و آنرا به «ضعفنشاندادن» تعبیر کرده و نسبت به عواقب آن هشدار دادهاند.
ارزشی و انقلابیها، نهتنها «حافظه تاریخی»، که «حافظه کوتاهمدت» هم ندارند. همین رئیسجمهور، چند ماه پیش مثل آنها رؤیابافانه و مبتی بر توهم گفتهبود: «بزن ما دوباره میسازیم.»
اما نکته دردناک این است که اگر این سخنان واقعبینانه را یک مقام ارشد نظامی بزند، «ضعفنشاندادن» نیست، اما اگر ۷ ماه بعد رئیسجمهور بزند «ضعفنشاندادن» است.
به همین خاطر عرض میکنم حافظه کوتاهمدت هم ندارند تا از تجربهها درس بگیرند و خودزنی نکنند.
چرا وعده صادق ۳ اینقدر به تأخیر افتاده است؟
سوم دیماه ۱۴۰۳ (حدود ۷ ماه پیش) «محمد منان رئیسی» نماینده مردم قم در مجلس در یادداشتی نوشت: اینکه بعد از تقدیم حدود ۶ هزار شهید مدافع حرم و صرف میلیاردها تومان هزینه، طی فقط یک هفته سوریه را دو دستی تقدیم تکفیریها کردیم، اگر غضب الهی نیست پس چیست؟!
حدود دو هفته قبل، در حاشیه مراسمی، ملاقاتی بسیار کوتاه با یکی از بلندپایهترین مقامات نظامی کشور داشتم. به ایشان عرض کردم که پس این وعده صادق ۳ چه شد؟! لبخندی زدند و گفتند که بزنیم که نیم ساعت بعدش دوباره اسرائیل ما را بزند تا بعدش مردم مطالبه وعده صادق ۴ را بکنند؟!
از پاسخ ایشان چنان متعجب شدم که تا چند روز در حیرت بهسر میبردم. حالا هم که دو هفته از آن زمان گذشته است، دائما این سوال در ذهن حقیر موج میزند که مگر آقا همین ۴۰ روز پیش نفرمود که "بایستی خطای محاسباتی رژیم صهیونیستی بههم بخورد؟".
اینکه سوریه را بعد از این همه خون، یکهفتهای تقدیمشان کردیم، در راستای بههمخوردن خطای محاسباتی اسرائیلیها بوده؟!
ظاهرا برخی از عزیزان ما فرمایش آقا را سر و ته فهمیدهاند و تصمیمشان این بوده که جوری عمل کنیم که خطای محاسباتی خود ما بههم بخورد!»
▫️
با اعتراضات امروز، بدون توجه به سخنانی که ۷ ماه پیش از یک فدایی رهبری صادرشده، بهسادگی میتوان این نتیجه را هم گرفت که تجاوز ۲۳ خرداد اسرائیل به جمهوری اسلامی که ۱۲ روز طول کشید، نتیجه ضعفی است که حدود ۳ ماه قبل از آن آقای «محمد منان رئیسی» در نوشته خود نشان و گرا داده بود. و این یعنی خودزنی.
اندکی در فرمایشات و اعتراضات خودمان تامل کنیم و بهقول قدیمیها «پس و پیش را بپاییم».
اشتراک در:
پستها (Atom)



