با وجود قطعی اینترنت، این همه ثبتنام کردهاند، تصور کن اگر اینترنت قطع نبود بیش از ۹۰ میلیون ثبتنام میکردند. درخت گردکان بر این بزرگی، درخت خربزه اللهاکبر!
پیشنهاد میکنم تا تنور داغ است، پویش داوطلبانه انصراف از دریافت یارانه نقدی ماهانه را راهاندازی کنید، بلکه دولت از پرداخت یارانه نقدی بهطور کامل خلاص شود. خدا رو چه دیدی؟ البته دوره روحانی راهاندازی شد این پویش داوطلبانه، اما مردم چون میخواستند در راهپیمایی اربعین شرکت کنند، از این پویش استقبالی نکردند، و دولت ناچار شد طرح «دهکبندی خانوارها» را اجرا کند. و دولتهای بعدی هم ناچار شدند بهمرور دهکهایی را از دریافت یارانه حذف کنند.
در پویش نامنویسی برای اعزام به غزه هم بیش از ۱۰ میلیون نفر ثبتنام کردند. اما خوشبختانه حماس خودش بهتنهایی از پس دشمن برآمد و نیازی به اعزام نشد. مثل دیماه که کیوآرکد اینترنشنال نیازی به اجرا نشد و خود نیروها از پس مردم برآمدند.
خلاصه که جماعت پویشهای بیهزینه، جشنواره غذای رایگان اربعین و کیوآرکد فراواناند. اما مردم یارایی انصراف داوطلبانه از دریافت یارانه را ندارند.
پایان ایرانِ حکومت دینی، بهمعنای پایانیافتن گرداب بیثباتی در منطقه خاورمیانه خواهد بود. خاورمیانه در آستانه یک زلزله ژئوپولیتیکی قرار دارد. نزدیک به نیم قرن، از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ ایرانِ زیر سلطه روحانیون، به اصل ساماندهنده خاورمیانه بدل شدهبود.
انقلابیون ایرانی، حزبالله را در لبنان ایجاد کردند، از حماس در غزه حمایت مالی و تسلیحاتی بهعمل آوردند، حوثیها را در یمن پشتیبانی و مسلح کردند و رژیم خاندان اسد را در سوریه سرپا نگه داشتند.
آنها دشمنی آشتیناپذیر با اسرائیل و عربستانسعودی داشتند و از طریق شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیگر، تروریسم و یهودستیزی را در غرب دامن زدند. و نباید فراموش کرد که ایران، از طریق شبهنظامیان وابسته به خود، اصلیترین نیرویی بودهاست که عراقِ پس از صدام حسین را در وضعیت خشونت و هرجومرج نگه داشته است. ایران در حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، نقش پشتیبان داشت و همین امر در نهایت به پاشنه آشیل رژیمی اسلامی تبدیل شد.
پاسخ نظامی اسرائیل در یک جنگ دو ساله، حماس را در هم شکست، حزبالله را بهشدت تضعیف کرد و در نتیجه، به سقوط رژیم اسد در سوریه انجامید.
تهدید موشکی و هستهای ایران علیه اسرائیل نیز به جنگی در ماه ژوئن گذشته منجر شد که در جریان آن، اسرائیل و ایالات متحده خسارات سنگینی به فرماندهان ارشد نظامی و اطلاعاتی ایران و همچنین به سامانه پدافند هوایی این کشور وارد کردند. برای درک پیوند میان اعتراضات گسترده علیه رژیم ایران و شکستهای اخیر نظامی این کشور در منطقه، باید راهبرد نظامی ایران پس از جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ را شناخت.
آن جنگ در خاک ایران جریان داشت و جمهوری اسلامیِ جوان آن زمان را عمیقاً دچار آسیب روانی کرد. از آن پس، آیتاللهها با کمک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تصمیم گرفتند ارتشهایی نیابتی در دوردست از مرزهای ایران ایجاد کنند، تا جنگهای آینده ناگزیر در سرزمین شیعهنشین ایران رخ ندهد. حزبالله، حماس و نیروهای مشابه برای جنگ با اسرائیل طراحی شدند، در حالی که حرمت و امنیت سرزمین ایران حفظ شود. نابودی حزبالله و حماس بهدست اسرائیل، راه را برای حمله اسرائیل و ایالات متحده به خاک ایران ـ برای نخستینبار از پایان جنگ ایران و عراق ـ هموار کرد. همین واقعیت بهطور بنیادین به تضعیف رژیم در نگاه مردم خود ایران کمک کرد.
این عامل، همراه با سوءمدیریت در اقتصاد، ارزش پول ملی و سامانه تأمین آب آشامیدنی، جرقه خیزش اخیر را زد. ایران دههها قدرتمند بود، بهدلیل جمعیت بزرگ خود، حفاظت جغرافیایی فلات ایران و از همه مهمتر، نبوغ فرهنگی مردمش.
ایران عرب نیست؛ کشوری هند و اروپایی است، و از همینرو، هنگامی که دولت ایران به جنگ نیابتی و تروریسم روی آورد. این کار را با کارآمدی چشمگیری انجام داد.
نفسِ وجود و پیشرفت برنامه هستهای ایران ـ که تنها شمار اندکی از کشورها از نظر فناورانه قادر به مدیریت مستقل آن هستند ـ خود گواهی بر نبوغ فرهنگی ایرانیان است.
ایران کشوری با مرزهای مصنوعی ترسیمشده مانند سوریه و عراق نیست؛ بلکه تمدنی کهن است. و با جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر، ایران در کنار ترکیه، بزرگترین و از نظر سطح آموزشی پیشرفتهترین جمعیت مسلمان در خاورمیانه را داراست.
از اینرو، روندی پرتلاطم که ایران را به یک دولت عادی و غیرایدئولوژیک بازگرداند، منطقه را بهلرزه درخواهد آورد. همانگونه که انقلاب اسلامی رویدادی تاریخساز در مقیاس جهانی بود، یک ضدانقلاب سکولار نیز چنین خواهد بود. در کتاب من با عنوان «تار و پود زمان: میان امپراتوری و هرجومرج از مدیترانه تا چین» (۲۰۲۳)، بهصراحت پایان جمهوری اسلامی و پیامدهای ژئوپولیتیکی آن را پیشبینی کردهام.
این احتمال وجود دارد که در بازهای زمانی معقول، ولیعهد رضا پهلوی (فرزند شاه فقید) بهنوعی به ایران بازگردد و رژیمی جدید آغازگر بررسی روابط با ایالات متحده و اسرائیل شود.
ایرانیان و یهودیان در طول قرنها و هزارهها، با یکدیگر روابط دوستانه داشتهاند. نیمقرن گذشته چیزی جز یک استثنا در این الگوی تاریخی نبوده است. یک محور ضمنی میان ایران و اسرائیل ـ که عربستان سعودی و کشورهای حاشیه خلیج فارس را نیز در بر بگیرد ـ این امکان را فراهم میکند که لبنان بدون حزبالله بهعنوان یک دولت عادی، عادیسازی شود و استحکام یابد.
چنین محوری به تثبیت سوریه کمک خواهد کرد، فلسطینیان را وادار میسازد با اسرائیلی بزرگتر وارد مذاکره شوند، و برداشت از عراق بهعنوان یک شکست تمامعیار، آمریکا را تا حدی تعدیل میکند.
همچنین یهودستیزی در غرب را مهار خواهد کرد. هیچیک از این تحولات یکشبه رخ نخواهد داد؛ ممکن است چند سال طول انجامد.
اما این روند از همان لحظهای آغاز میشود که رژیم روحانیتمحور در تهران فروبپاشد یا دگرگون شود. البته سناریوهای دیگری نیز محتمل است. رژیم روحانیت ممکن است چند سال دیگر در قدرت باقی بماند. ممکن است جنگی داخلی با سطحی محدود از هرجومرج دربگیرد، در حالی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر نیروهای رژیم با معترضان درگیر میشوند.
اقلیتهای قومی ایران در مناطق مرزی ممکن است اعلام خودمختاری کنند؛ بلوچهای جنوبشرقی ایران با همتباران خود در پاکستان پیوند یابند، آذریهای شمالغرب ایران به جمهوری آذربایجان نزدیکتر شوند و موارد مشابه دیگر رخ دهد.
در چنین حالتی، کل جغرافیای سیاسی نهتنها خاورمیانه، بلکه شبهقاره هند و آسیای مرکزی نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد. دلیل آن این است که دولت آینده ایران، دولتی ضعیفتر از دولت آیتاللههای مستبد خواهد بود.
با این همه، در هر صورت، روند دگرگونیهای عظیم تاریخی آغازشده است. لئو تولستوی در رمان «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نوشت که تحلیل بهتنهایی کافی نیست؛ باید از قوه تخیل ادبی برای دیدن رویدادهای ژئوپولیتیکی آینده بهره گرفت (در مورد رمان تولستوی، تهاجم ناپلئون به روسیه و آتشسوزی مسکو).
اکنون زمان آن فرا رسیده است که همگی تخیل خود را درباره خاورمیانه آینده بهکار بگیریم. زمانی که شاه در قدرت بود، کمتر تحلیلگری میتوانست ایرانی بدون دودمان پهلوی را تصور کند.
در دهههای اخیر نیز کمتر کسی میتوانست ایرانی بدون آیتاللهها را مجسم کند.
اما جمعیتهای حاضر در خیابانهای شهرها و روستاهای ایران، نشان میدهند که بیش از ۹۰ میلیون نفر ـ جوان، تحصیلکرده و آشنا با فناوری ـ ممکن است در آستانه خروج از تاریکی سیاسی و پیوستن به اقتصاد و نظام جهانی باشند. درواقع، اسلامگرایی افراطی سالهاست که در خاورمیانه در حال عقبنشینی است. الگوی این روند، حاکم بالفعل و بهشدت سکولارساز عربستان سعودی، ولیعهد محمدبنسلمان، بوده است.
این انقلاب اسلامی بود که با سیاسیکردن اسلام، عملاً عبادت دینیِ اسلام را در داخل ایران از میان برد.
آینده ایران، همانند عربستان سعودی، بهسوی سکولاریسم گرایش دارد. مسیر منطقه به این سو است، فارغ از بقایای جهادگرایی در مناطق دورافتاده غرب آفریقا که صرفاً محصول هرجومرج و دولتهای ضعیف است.
و خاورمیانهای که بهسوی سکولاریسم میرود، دولت یهودی را بسیار راحتتر از آنچه چپگرایان غربی و یهودستیزان میتوانند بپذیرند، خواهد پذیرفت.
فلسطینیان، بدون حامیان نظامی قدرتمند مانند گذشته، بهتدریج خود را با واقعیت جدید تطبیق خواهند داد. یک رژیم ایرانیِ پس از روحانیت شاید اصلاً اهمیت چندانی برای مسئله فلسطین قائل نباشد، بهویژه آنکه ویرانی زندگی مادی در داخل ایران تحت حاکمیت آیتاللهها، خود به تغییر ناگهانی در سیاست خارجی خواهد انجامید. آینده ایران میتواند بهخوبی دموکراتیک باشد و این امر ممکن است بر سیاست در برخی دولتهای پلیسی عربی تأثیر بگذارد. ایران، هرچند عرب نیست، میتواند به الگویی در منطقه تبدیل شود. سطح بالاتر توسعه سیاسی ایران ـ حتی در دوران حاکمیت آیتاللهها ـ با وجود کابینهها، انتخابات محدود و نوعی تفکیک مبهم قوا، مزیتهای نهادیای در اختیار این کشور قرار میدهد که در جهان عرب وجود ندارد. خاورمیانه در حال چرخش بر محور خود است. در مورد رویدادهای بزرگ تاریخ، آنچه سالها نامحتمل به نظر میرسد، ناگهان به امری اجتنابناپذیر تبدیل میشود. —————— درباره نویسنده: رابرت دی.کاپلان دارنده کرسی رابرت اشتراوس.هوپه در ژئوپولیتیک در مؤسسه پژوهشهای سیاست خارجی است. او نویسنده پرفروش ۲۳ کتاب در حوزه سیاست خارجی و سفر است که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند؛ از جمله «آمریکایی خوب»، «انتقام جغرافیا»، «دیگ جوشان آسیا»، «مونسون»، «هرجومرج در راه است» و «اشباح بالکان».
«جان میرشایمر» اندیشمند چپنمای آمریکایی بهتازگی در ویدیویی مدعی شده که سیاستهای ترامپ در سطح جهان به بنبست خورده و شلوغیهای اخیر آمریکا را در همان صورتبندی تحلیل کردهاست. حرف اصلی میرشایمر در این ویدیو این است که: هرچه دست آمریکا در جهان بستهتر میشود، در داخل کشورش تهاجمیتر رفتار میکند.
او مدعی است آمریکا در اوکراین و غزه به بنبست خورده و برای حفظ تصویر ابرقدرتی، فشار و خشونت را به داخل مرزهای خودش منتقل کرده است.
به گفته اندیشمند منتقد آمریکایی، تاکتیکهایی که ارتش آمریکا پیشتر در عراق و افغانستان بهکار میبرد، حالا در برخورد با مهاجران و معترضان داخل آمریکا دیده میشود. او بهشدت از رسانههای جریان اصلی انتقاد میکند و معتقد است آنها طوری خبرها را روایت میکنند که خشونت پلیس و دولت، طبیعی و حتی ضروری جلوه کند.
به عقیده او تمرکز روی تصاویر بازداشتیها، ابزاری است برای منحرفکردن افکار عمومی از شکستهای بزرگتر سیاسی و اقتصادی. به باور میرشایمر، دولت با بزرگنمایی خطر مهاجران یا گروههای خاص، فضای ترس ایجاد میکند. وقتی مردم بترسند، راحتتر با افزایش قدرت پلیس و نهادهای امنیتی کنار میآیند و کمتر اعتراض میکنند. وی هشدار میدهد که: لجبازی بر سر اوکراین و تایوان، جهان را شبیه یک بشکه باروت کرده، و قدرتهای بزرگ یعنی آمریکا، روسیه و چین به نقطه خطرناکی رسیدهاند و یک جرقه کوچک میتواند جنگی راه بیندازد که راه برگشتی نداشته باشد. . میرشایمر که منتقد سیاستها هر دو جناح دموکرات و جمهوریخواه آمریکاست، عموما تحلیلهایی موافق نظر چپ جهانی ارائه میدهد و اگرچه رفتارهای چپ و در رأس آن «پوتین» را تحسین نمیکند، ولی نظریات او توجیه و دستآویزهایی برای رفتارهای روسیه در اوکراین، و چین در ترکستان و تایوان فراهم میسازد.
غالب تحلیلهای میرشایمر درباره تجاوز روسیه به اوکراین با انتقاد محافل سیاسی همراه بوده و غیر از محافل با مشی «رئالپولتیک» با استقبالی مواجه نشد.
در همین ویدیو او هنوز «روسیه» را یک ابرقدرت در کنار چین و آمریکا محسوب میکند. این در حالی است که روسیه از منظر سیاسی، اقتصادی، و نظامی دیگر ابرقدرت مهمی بهحساب نمیآید، و تنها منابع فراوان طبیعی آن کشور میتواند نقش او را اندکی در میان کشورهای توسعهیافته برجسته کند.
از سویی «روسیه» طی ۵ سال گذشته چندین خطا و شکست استراتژیک داشته که بر هژمونی پیشین آن کشور تاثیر منفی قوی داشته است.
پوتین با «بلوف» اشغال ۶ ساعت و ۶ روزه اوکراین، به این کشور حمله کرد، ولی نزدیک به ۵ سال است که نهتنها در تحقق اندکی از رجزهای آن روزهای خود موفقیتی کسب نکرده، بلکه مقاومت ستایشبرانگیز اوکراین در مقابل این کشور ـ که زمانی دومین قدرت جنگافزاری جهان بود ـ حقارت شدیدی برای روسیه در پی داشته است.
بزرگترین اهرمی که روسیه در تجاوز به اوکراین و مهار و کنترل اروپا روی آن حساب میکرد، پروژه خط انتقال گاز «نورداستریم» بود که با محاسبه غلط ۱۰۰٪ اشتباه از آب درآمد، و یکی از بالقوه و بزرگترین بازارهای انرژی خود را بهدست خود از حیز انتفاع ساقط کرد.
اندکی بعد «دیمیتری مدودف»، معاون رئیس شورای امنیت روسیه در واکنش به اظهارات وزیر دفاع آلمان درباره عادیخواندن حمله اوکراین به خاک روسیه، تهدید کرد که: «آماده رژه ارتش روسیه در برلین باشید!»
اما درماندگی در گرداب اوکراین، این کشور را مجبور کرد از نو برای بازسازی نیروهای پیاده رزمی خود، اقدام به سربازگیری از جوانان این کشور در سطوح و مراتب مختلف کند، و از طرفی باعث نارضایتی عمومی و نافرمانی و فرار جوانان کشور شود.
یک سال بعد از آن و هنگامی که با تحریمهای پشتسر هم در حوزههای انرژی، سیاسی، فرهنگی و ورزشی مواجه شد، برای یک عرضاندام و کجدهنی به تحریمها، تهدید کرد که «جام جهانی فوتبال قطر برگزار نمیشود».
جام جهانی هم در کمال امنیت و آرامش برگزار شد و به پایان رسید و آخرین تیرها در ترکش «پوتین» هم نتوانست هدف جفتوجوری برای او دست و پا کند.
از طرف دیگر باور روسیه و اکثر تحلیلگران سیاسی این بود که «چین» مهمترین متحد و پشتیبان روسیه در بزنگاههای حساس خواهد بود. اما خطای تجاوز به اوکراین و خالیکردن پشت روسیه از سوی چین، نشان داد که برای چین دیگر «توسعه» به مراتب مهمتر از «ایدوئولوژی» است و این چین، دیگر «رفیق» قدیمی که بود نیست.
شکست علنی این «باور سنتی»، تزریق اعتمادی به آمریکا، اروپا، ژاپن و در رأس آن «اوکراین» بود که حالا احساس میکرد در قبال مقاومت جانانه و قربانیان بسیار، پاداش و تحسینی «ابدی» دریافت کردهاست.
پوتین، مدودوف، اولیانوف و بقیه مقامات روسیه کماکان «بلوف» میزنند و «میرشایمر» هم در غیاب «چامسکی» ـ که این روزها در کهولت و بیخبری مطلق است ـ برای آنها دست میزند، اما همه دنیا میداند که «یک دست صدا ندارد». منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون
۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) «حماس» حملهای گسترده و هماهنگ را از نوار غزه به جنوب «اسرائیل» آغاز کرد.
این حمله شامل شلیک هزاران موشک به سمت اسرائیل و همچنین نفوذ نیروهای حماس به خاک اسرائیل از طریق زمین و هوا بود. جزئیات حمله شامل موارد زیر است: کشتار غیرنظامیان: حماس به جوامع مسکونی، کیبوتصها، شهرها و حتی یک جشنواره موسیقی در جنوب اسرائیل حمله کرد. بر اساس گزارشها، حدود ۱۲۰۰ نفر در این حملات کشته شدند که اکثریت قریب بهاتفاق آنها غیرنظامی شامل مردان، زنان، کودکان و افراد سالخورده از بیش از ۳۰ ملیت مختلف بود.
بسیاری از قربانیان با شلیک مستقیم، از نزدیک و در حین فرار کشته شدند. همچنین گزارشهایی از آتشزدن خانهها و سوزاندن افراد در داخل آنها منتشرشده است. تجاوز و خشونت جنسی گزارشهای متعددی از تجاوز و خشونت جنسی علیه زنان و دختران در طول این حملات منتشر شدهاست. سازمانهای حقوق بشری و کارشناسان سازمان ملل، این اعمال را جنایت جنگی و احتمالاً جنایات علیه بشریت دانستهاند. گروگانگیری در این حمله، حماس حدود ۲۵۰ نفر را گروگان گرفت و به نوار غزه منتقل کرد. این گروگانها شامل غیرنظامیان، از جمله زنان، کودکان، سالمندان، و همچنین سربازان اسرائیلی و اتباع خارجی بودند.
بسیاری از این افراد هنوز در اسارت حماس هستند و برخی نیز جان خود را از دست داده یا کشته شدهاند. گروگانگیری غیرنظامیان به عنوان یک جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت محسوب میشود. شکنجه و مثلهکردن گزارشهایی از شکنجه و مثلهکردن برخی از قربانیان در طول این حملات نیز منتشر شدهاست. تخریب زیرساختهای غیرنظامی علاوه بر کشتار مردم، حماس به زیرساختهای غیرنظامی نیز حمله و آنها را تخریب کرد. این حمله بهعنوان یکی از مرگبارترین حملات تروریستی در تاریخ اسرائیل و مرگبارترین روز برای یهودیان از زمان هولوکاست توصیف شده است.
این اتفاق باعث آغاز جنگ جاری بین اسرائیل و حماس در نوار غزه شد که پیامدهای انسانی فاجعهباری برای مردم فلسطین نیز به همراه داشته است.
سازمانهای بینالمللی حقوق بشری مانند دیدهبان حقوق بشر، این اقدامات حماس را به عنوان جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت محکوم کردهاند. چرا که شامل حملات هدفمند علیه غیرنظامیان، قتل عمد افراد در بازداشت، رفتار بیرحمانه و غیرانسانی، خشونت جنسی، گروگانگیری و سایر تخلفات جدی قوانین بینالمللی است.
اسرائیلیها و فلسطینیها با خطرناکترین برهه از زندگی خود از سال ۱۹۴۸ روبهرو هستند. اسرائیل بدترین روز تاریخاش را تجربه کردهاست. فقط در یک روز، شهروندان اسرائیلی بیشتری از مجموع شهروندان و سربازان اسرائیلی جانباخته در جنگ سینا ۱۹۵۶، جنگ ۶ روزه ۱۹۶۷ و جنگ دوم لبنان ۲۰۰۶، سلاخی شدند. داستانها و تصاویر منتشره از مناطق تحت اشغال حماس وحشتناکاند. قدرتمندترین کشور خاورمیانه، با رنج، ترس و خشم آکندهشده. نه اطلاع و نه توان اخلاقی دارم که بگویم از دید فلسطینیها قضایا چگونه دیده میشود.
اما در برهه بزرگترین رنج اسرائیل، مایلم درباره چگونه دیدن قضایا از طرف اسرائیل، از این سوی حصار بگویم. سیاست اغلب چون آزمایش علمی عمل میکند، و با معدود محدودیت اخلاقی روی میلیونها انسان اجرا میشود. چیزی را تست میکنی ـ افزایش بودجه رفاهی، انتخاب رئیسجمهوری پوپولیست یا پیشنهاد صلح ـ نتایج را نظاره میکنی و تصمیم میگیری همان مسیر را ادامه دهی یا برگردی و مسیری دیگر را امتحان کنی. آزمایش و خطا چیزیاست که دههها بر درگیری اسرائیلی ـ فلسطینیها غلبه داشته است. طی پروسه صلح اسلو دهه ۱۹۹۰ اسرائیل به فرایند صلح فرصت داد. میدانم که از دیدِ فلسطینیها و برخی ناظران بیرونی، پیشنهاد صلح اسرائیل ناکافی و متکبرانه بود، با اینهمه، سخاوتمندانهترین پیشنهادی بود که تا آن زمان ارائه کرده بود. طی فرایند صلح، اسرائیل کنترل نسبی نوار غزه را به تشکیلات خودگردان فلسطین (محمود عباس) سپرد. نتیجه برای اسرائیل بدترین کمپینِ تروری بود که تا آن زمان تجربه کرده بود. اسرائیلیها هنوز کابوس زندگی روزانه در اولین روزهای دهه ۲۰۰۰، با اتوبوسها و رستورانهایی که هر روز منفجر میشدند، را فراموش نکردهاند.
آن کمپین ترور، نهتنها صدها شهروند اسرائیلی را کشت، بلکه فرایند صلح و جنبش چپ اسرائیلی را نیز به باد داد. شاید پیشنهاد صلح اسرائیل ناکافی بود، اما آیا تروریسم تنها واکنشِ ممکن بود؟ پس از شکست فرایند صلح، آزمایش بعدی اسرائیل در غزه عقبنشینی و عدم مداخله بود. اواسط دهه ۲۰۰۰، اسرائیل بهطور یکجانبه از کل نوار غزه عقبنشینی، و همه ساکنان آنجا را تخلیه کرد و به مرزهای شناختهشده بینالمللی پیشا ۱۹۶۷ برگشت.
درست است که به تحمیل محاصره نسبی بر غزه و اشغال کرانه باختری ادامه داد. با این همه، عقبنشینی از غزه گامی بسیار بزرگ از سوی اسرائیل بود و اسرائیلیها نگران، مشتاق و منتظر بودند ببینند این آزمایش چه نتیجهای در بر خواهد داشت. بازماندگان چپ اسرائیلی امیدوار بودند فلسطینیها برای تبدیل غزه به دولت شهری پررونق و صلحجو، سنگاپوری خاورمیانهای، صادقانه بکوشند و به جهان و به راست اسرائیل نشاندهند که اگر به فلسطینیها فرصت ادارهی خودشان دادهشود، قادر به چه کاریاند. به حتم تحت محاصره نسبی، ساخت یک سنگاپور دشوار است، با این حال، تلاشی صادقانه امکانپذیر بود و در آنصورت، هم قدرتهای خارجی، هم مردم اسرائیل بر دولت اسرائیل فشار میآوردند که محاصره غزه را بردارد و به پیمانی محترمانه با کرانه باختری نیز تن دهد. برعکس، حماس بر نوار غزه حاکم شد و آنرا به پایگاهی تروریستی تبدیل کرد که از آن مرتبا به شهروندان اسرائیلی حمله میشد. آزمایشی دیگر به شکست انجامید. این اتفاق بقایای چپ اسرائیلی را بیاعتبار کرد و نتانیوهو و دولت جنگخواه او را بهقدرت رساند. نتانیاهو نیز آزمایشی را کلید زد. از آنجا که همزیستی مسالمتآمیز شکست خورده بود، او سیاست همزیستی خشنونتآمیز را در پیش گرفت. اسرائیل و حماس هفتگی، بههم ضربه میزدند و تقریبا هر سال یک عملیات مهم نظامی انجام شد. اما بهمدت ۱۵ سال، شهروندان اسرائیلی میتوانستند به زندگی در چند صد متری پایگاههای حماس در آن سوی حصار ادامه دهند. حتی افراطیون اسرائیلی، تعصب و حرارت کمی نسبت به بازپسگیری نوار غزه نشان میدادند، و حتی جناح راست امیدوار بود مسئولیتهای مرتبط با اداره بیش از دو میلیون نفر مردم غزه، به مرور حماس را معتدل کند. بسیاری از راستهای اسرائیلی بهدرستی حماس را شریک بهتری نسبت به تشکیلات خودگردانِ محمود عباس میدانستند. زیرا جنگطلبان اسرائیلی میخواستند به کنترل کرانه باختری ادامه دهند و از پیمان صلح هراس داشتند. به نطر میرسید حماس بهترینهای جهان را به راست اسرائیلی هدیه میدهد: خلاصکردن اسرائیل از نیاز به اداره نوار غزه، بدون ارائه هرگونه پیشنهاد صلحی که میتوانست کنترل اسرائیل بر کرانه باختری را به خطر بیندازد. روز وحشتی که اسرائیل اکنون تجربه کرده، نشانهایست از پایان آزمایش همزیستی خشونتآمیز نتانیاهو. خب، گام بعدی چیست؟ هیچکس مطمئن نیست، اما برخی صداها در اسرائیل از تغییر جهت به بازپسگیری نوار غزه یا بمباران آن تا ویرانی کامل میگویند. نتیجهی چنین سیاستی میتواند به بدترین بحران انسانی که منطقه از سال ۱۹۴۸ به خود دیده منجر شود بهویژه اگر حزبالله و نیروهای فلسطینی در کرانه باختری وارد این جنگ شوند، آمار مرگ میتواند به هزاران نفر برسد، با میلیونها نفر که از خانههایِشان آواره میشوند. در هر دو سوی حصار، متعصبان مذهبی حضور دارند که بر وعدههای الهی و جنگ ۱۹۴۸ متمرکزند. فلسطینیها رویای معکوسکردنِ نتایج آن جنگ را در سر دارند، و متعصبان مذهبی یهودی چون وزیر دارایی بزالل اسموتریچ حتی به شهروندان عرب اسرائیل هشدار دادهاند که «شما اشتباها اینجایید زیرا بنگوریون [اولین نخستوزیر اسرائیل] در سال ۴۸ کار را تمام نکرد و شما را بیرون نینداخت.» ۲۰۲۳ میتواند متعصبان هر دو طرف را قادر سازد تا فانتزیهای مذهبی خود را پی گیرند و جنگ ۱۹۴۸ را با شدت بیشتر به صحنه ببرند. حتی اگر اوضاع به این شدت وخیم نشود، این احتمال وجود دارد که جنگ کنونی آخرین میخ را بر تابوت فرایند صلح اسرائیل ـ فلسطین بکوبد.
کیبوتیزم (مزرعه اشتراکی) در طول نوار غزه، کمونها (جوامعی) سوسیالیستی و مستحکمترین دژهای چپ اسرائیلی بودهاند. افرادی را از این کمونها میشناسم که بهرغم حملات راکتی تقریبا روزانه از غزه، همچنان مانند آیینی مذهبی به امید صلح آویختهاند.
این کیبوتها اخیرا کمرنگ شدهاند، و برخی از آخرین صلحطلبان یا به قتل رسیدهاند، عزیزان خود را بهخاک سپردهاند یا در غزه گروگان گرفتهشدهاند.
مثلا ویویان سیلور، فعال صلح از کیبوتز بئری که سالها بیماران غزهای را به بیمارستانهای اسرائیل انتقال میداد، گم شده و احتمالا به عنوان گروگان به غزه برده شده است. آنچه قبلا روی داده قابلتغییر نیست. مردهها را نمیتوان به زندگی برگرداند و تروماهای شخصی هرگز بهطور کامل درمان نمیشوند. اما باید از وسعت و گسترش جنگ جلوگیری کنیم.
بسیاری از نیروهای منطقه در حال حاضر توسط متعصبان مذهبی بیمسئولیت هدایت میشوند. بنابراین، نیروهای خارجی باید برای کاستن از شدت جنگ دخالت کنند. هر کس در آرزوی صلح است، باید بدون ذرهای تردید قساوتهای حماس را محکوم و برای آزادی فوری و بیقیدوشرط گروگانها بر حماس فشار آورد و به بازداشتنِ حزبالله و ایران از دخالت کمک کند. این کار به اسرائیلیها کمی فضای تنفس و بارقهای از امید میدهد. دوم این که، اتحادی از داوطلبان ـ از ایالات متحد و اتحادیه اروپا تا عربستان سعودی و تشکیلات خودگردان فلسطین ـ مسئولیت خارج کردن نوار غزه از دست حماس را بهعهده گیرند، غزه را بازسازی کرده و همزمان حماس را کاملا خلعسلاح و نوار غزه را از حالت نظامی خارج کنند. شانس بسیار کمی وجود دارد که این گامها پذیرفته شوند، اما پس از وحشتهای اخیر، غالب اسرائیلیها فکر نمیکنند که بتوانند با چیز دیگری به زندگی ادامه دهند.