‏نمایش پست‌ها با برچسب کروبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کروبی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۴۰۵

تقدس‌سازی برای خمینی از بیت‌المال

برای حرم امام از بودجه عمومی و بیت‌المال در سال سوم پس از وفات ایشان که حرم شکل گرفته بود، باز هم در بودجه ۵ میلیارد تومان گذاشته بودند.

ما آمدیم با تعدادی نماینده‌ها تصمیم گرفتیم بودجه دولتی نگذاریم. ما پیشنهاد دادیم ـ دیدیم بخواهیم حذفش کنیم نمی‌شود ـ آمدیم حساب کردیم هزار تا خانه به‌نام امام ساخته بشود با این پنج میلیارد و به‌نام امام به فقرا بدهیم.

اتفاقاً خود من هم صحبت کردم و رأی آورد. آقای ناطق‌نوری بیش‌ترین تلاش را کرد. آقایان راست همه دربست با ما بودند. ۱۴۲ رأی آورد.

فردا صبح آقای
مجید انصاری آمد اعلام کرد که من در این رأی‌گیری تشکیک دارم. روز رأی‌گیری، آقای کروبی جلسه را اداره نمی‌کرد. طبق آیین‌نامه مجلس، تشکیک باید در همان جلسه باشد و در فردا امکان تشکیک نیست.

بعد آقای
کروبی که رئیس جلسه بود- با همه علاقه‌ای که به ایشان داریم- بلند شد و اعلام کرد در رأی‌گیری تشکیک شده! من بلند شدم گفتم آقای کروبی شما قسم خوردید به آیین‌نامه عمل کنید، تشکیک در رأی‌گیری دیروز مفهوم ندارد.

گفت نه! تعدادی از آقایان امضا کردند. خلاصه گوش نداد و خلاف قانون عمل شد.
مجید انصاری هم بلند شد رفت پشت تریبون گفت این‌ها باند مهدی هاشمی هستند و این‌ها در زمان حیات امام با امام مخالف بودند حالا با قبر امام دارند مخالفت می‌کنند این‌ها پیرو وهابی‌ها هستند با قبر مخالف‌اند! 

بعد آقای کروبی اعلام رأی کرد. مجید انصاری گفت حالا مخالفین امام معلوم می‌شوند. در نتیجه از ۱۴۲ نفر موافق دیروز، شش نفر از همان جریان راست بلند شدند! من به آقای
ناطق‌نوری که از نظر اخلاقی، مردانگی‌های زیادی دارد گفتم: پس چرا شما چنین کردید؟! چرا وا دادید؟! گفت آقای سعیدیان! این‌ها پیل‌افکن هستند، شما طیف آقای منتظری شجاع هستید ولی این‌ها ترسو هستند.

©️محمدجعفر سعیدیان‌فر نماینده وقت خمینی‌شهر در مجلس

مرتبط؛

کاتولیک‌تر از پاپ نباشیم


یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۵

آهسته‌روی و پیوسته‌روی

«پارادایم شیفت» شایسته است به‌مرور و نرمی اتفاق بیفتد. یعنی فضای ذهنی جامعه و افراد برای پذیرش تغییر پارادایم به‌مرور آماده، توجیهات مناسب برای آن ایجاد، و سپس مرحله به مرحله در یک بازه زمانی مناسب این تغییر از یک پارادایم به پارادایم دیگر صورت بپذیرد، که هم هزینه‌های آن تا جایی که ممکن است کاهش یافته، و هم میزان پذیرش و مقبولیت آن تا جایی که مقدور است بالا برود.

تغییر پارادایمِ دفعی و ناگهانی ـ به‌قول جماعت راننده به بریدن «تسمه تیم» یا «سیندل‌بورد» (سنتربولت) جامعه و گیجی و منگی و بهت مخاطبان می‌انجامد.

در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۴ اصلاح‌طلبان با نظریه «کف‌ خواسته رأی‌نیاوردن هاشمی، سقف خواسته رأی‌آوردن معین» پا به عرصه انتخابات گذاشتند و با این پارادایم فکری، از ماه‌ها پیش از برگزاری انتخابات، خود را برای این ماراتنی که «گمان» می‌کردند نفس‌گیر نخواهد بود آماده می‌کردند.

نزدیکی‌های ثبت‌نام انتخابات، وقتی خبر ثبت‌نام «محمود احمدی‌نژاد» دهان‌به‌دهان گشت، بلااستثنا همه از همه طیف‌ها آن‌را به «تمسخر» برگزار کردند.

اصول‌گرایان سنتی (جامعتین) روی علی لاریجانی اجماع، و او را به‌عنوان نامزد نهایی اصول‌گرایان با توقع این‌که نو‌اصول‌گرایانی مثل قالیباف و بقیه هم به‌نفع او کنار بروند معرفی، و «منوچهر متکی» ـ که بعدها وزیر خارجه دولت غیرقابل باور احمدی‌نژاد شد ـ را هم به‌عنوان «سخن‌گو» معرفی کردند.

مهدی کروبی با شعار عوام‌پسند «هر ایرانی ۵۰ هزار تومان» خود را برنده نهایی تصور می‌کرد.

اصلاح‌طلبان هم داشتند بر سر کابینه
«مصطفی معین» چک‌وچانه می‌زدند. با قطعیت خود را برنده دور نخست می‌دانستند بدون نیاز به دور دوم. هاشمی رفسنجانی هم بیانیه داد که «چون فرد لایقی ثبت‌نام نکرد ثبت‌نام کردم» (نقل به مضمون) او معتقد بود که اساسا «لایق»تر از او وجود ندارد که ثبت‌نام کند و با این تبختر پای به عرصه گذاشته بود.

پاسخ این تبختر هاشمی را «مهدی کروبی» در نامه بسیار تندی داد. بقیه، ادعای او را لایق پاسخ هم ندانستند.

«محسن مهرعلیزاده» با مأموریت «خراب‌کردن بازی» آمده بود و گوش به فرمان بود که اول رد صلاحیت شود، و بعد از تایید صلاحیت با حکم حکومتی استقبال کند تا بازی اصلاح‌طلبان به‌هم بریزد. ضمنا گوش به فرمان هم بود که ابدا کناره‌گیری نکند.

احمدی‌نژاد و محسن رضایی را هم که اساسا کسی تحویل نمی‌گرفت. رضایی را هنوز هم هیچ کسی در هیچ جناح و طیف و جبهه‌ای تحویل نمی‌گیرد.

همه از موضع بالا وارد عرصه شدند. میخ نخست بر تابوت اصلاح‌طلبان «رد صلاحیت» مصطفی معین بود. اما اصلاح‌طلبان به‌جای آن‌که از این رد صلاحیت نهایت استفاده را برده و روی مهدی کروبی اجماع کنند، با غرور تمام از تایید صلاحیت با «حکم حکومتی» استقبال کردند. 
پارادایم شیفتی ضربتی.
با کروبی مشکل داشتند، چون به حکم حکومتی لایحه اصلاحیه قانون مطبوعات را از دستور کار مجلس خارج کرده بود، اما همین‌ها از
حکم حکومتی برای تأیید صلاحیت معین استقبال و بعد از شوکی که وارد شده بود دوباره به میزهای کابینه‌چیدن بازگشنند.

سیبل‌شان هم به‌جای اصول‌گرایان «هاشمی» بود. عرض کردم کف خواسته‌شان رأی‌نیاوردن هاشمی بود.

اما ورق چنان برگشت که در باور هیچ‌کس نمی‌گنجید. نه معین برگزیده اصلاح‌طلبان رأی چشم‌گیری آورد، نه علی لاریجانی برگزیده اصول‌گرایان. هاشمی و احمدی‌نژاد به دور دوم راه‌یافتند. شرح جزئیات توجیهات رأی‌ناوری بماند برای بعد به شرط حیات.
اصلاح‌طلبانی که تا دو روز پیش کف خواسته‌های‌شان رأی‌نیاوردن هاشمی بود، در یک تغییر پارادایم ضربتی سقف انتظارشان شد رأی‌آوردن هاشمی و رأی نیاوردن احمدی‌نژاد.

روزنامه میانه‌روی شرق، تیتر یک خود را به جمع رأی معین، هاشمی، کروبی، مهرعلیزاده و جمع رأی علی‌لاریجانی، قالیباف و احمدی‌نژاد که دومی کم‌تر از اولی بود، اختصاص داد و نتیجه گرفت که دور دوم سبد رأی این دو نامزد این خواهد بود و هاشمی رئیس‌جمهور آینده می‌شود. همان کُمبزه و خیار تابستان به‌قول مرحوم بهار: «بزک نمیر بهار میاد/کُمبزه با خیار میاد».

حالا اصلاح‌طلبانی که طی یک‌ماه گذشته در تمام محافل و مساجد، خطر، روی‌کار آمدن هاشمی را هشدار داده و مردم را به معین تشویق می‌کردند، الان سیبل خطر را از هاشمی برداشته و روی احمدی‌نژاد زووم کرده بودند. معلوم است که مردم «تسمه‌تیم» یا «سیندل‌بورت» (سنتربولت) پاره‌می‌کنند و آن‌ها که ماراتن را نفس‌گیر نمی‌دانستند، به روغن‌سوزی می‌افتند.

نتیجه یک‌پا داشتن مرغ همه: «احمدی‌نژاد» رئیس‌جمهور شد و شد آن‌چه شد. تنها «عباس عبدی» این خطر را آن‌زمان احساس و به هاشمی پیشنهاد کرد برای رأی‌نیاوردن احمدی‌نژاد تنها یک راه وجود دارد و آن‌هم انصراف هاشمی و رقابت کروبی و احمدی‌نژاد که باز هم مرغ هاشمی یک پا داشت و اساسا هیچ‌کسی را لایق هیچ چیزی نمی‌دانست، انصراف پیش‌کش!

در آن زمان چوب خشک هم با هاشمی رقابت می‌کرد، مردم به چوب خشک رأی می‌دادند. به‌تعبیر زیبای مولی علی: عبرت‌ها چه بسیارند و عبرت‌گیرندگان چه اندک!

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵

افکار عمومی و افکار خصوصی

در آمریکا «افکار عمومی» مهم است. مقامات سیاسی از رئیس‌جمهور تا سناتورهای ایالات در مجلس سنا، فرمانداران ایالات، نمایندگان ایالات در کنگره، و حتی شهرداران تلاش می‌کنند بین تصمیات شخصی خود، و رضایت افکار عمومی و شهروندان تعادل و بالانس ایجاد کنند.

چرخ سیاست در این موازنه، با نوسانِ بسیار کمی در حرکت است. مگر در هنگامه انتخابات که با جابه‌جایی مختصری در مدیران، میزان نوسان هم شدت می‌گیرد، و دوباره به آرامش و نوسان با درجه پایین بازمی‌گردد.

آمریکا را مثال عرض کردم. چون اکنون میدان مقایسه و رقابت میان ایران و آمریکا است که میان‌شان جنگی نابرابر هم در جریان است.

والا این قاعده اصلی کشورهایی است با نظام
«لیبرال دموکراسی» اداره می‌شوند با مختصری تفاوت در طیف‌های گوناگون آن.

دین
هم در همین آمریکا با جای‌گاه یک نهاد هم‌عرض سیاست، اقتصاد، فرهنگ و غیره نقش خود را بازی می‌کند و نه بیش‌تر از یک نهاد و در طول سایر نهادها. به‌‌همین خاطر هم ترامپ بدون کم‌ترین هراسی «پاپ» عالی‌ترین مقام کلیسای کاتولیک را به تمسخر و تخفیف می‌گیرد، و هیچ اتفاقی در هیچ نهاد دینی به‌شکل علنی و رسمی نمی‌افتد. مگر این‌که مومنی در دل‌اش یا در آیین عشای ربانی ترامپ را نفرینکی بکند.

در جمهوری اسلامی به‌جای «افکار عمومی»،
«افکار خصوصی» مهم‌اند. افکار عمومی تا آن‌جا که منافع‌شان با منافع افکار خصوصی یا خصولتی هم‌خوان باشد، محلی از اعراب دارند. والا یا گوشت دم توپ‌اند، یا ملت همیشه در صحنه برای «رأی» و انتخابات. والسلام.

جی‌دی‌ونس
برای اتخاذ تصمیم در میز مذاکره، به «افکار عمومی» آمریکا گوشه‌چشم مهمی دارد. نه فقط الان که معاون رئیس‌جمهوری و نه برای فردایی که احتمالا بخواهد نامزد حزب متبوع‌اش برای انتخابات ریاست‌جمهوری آینده باشد. بلکه حتی برای بعد از پایان ریاست‌جمهوری مفروض و دوره کهن‌سالی و عضو ارشد تینگ‌تنک‌ها و اتاق‌فکرها هم باشد به «افکار عمومی» توجه نشان می‌دهد.

بدتر از «ترامپ» را دست‌کم در یک قرن گذشته آمریکا تجربه نکرده‌است که جدای از پرت‌وپلاگویی‌های هر دو دوره، هم با رهبر کره شمالی شانه‌به‌شانه قدم زد، هم در انتخابات دور نخست متهم شد به این‌که با کمک
پوتین و دست‌کاری‌های روسیه در نتایج انتخابات تا آن کرسی برکشیده شده‌است و برای همین اتهام هم پرونده تشکیل شد و تحقیقات مفصل در مورد آن صورت گرفت.

همین «چپ»‌های سنتی ایرانی در آن زمان چه تعریف‌ها که از همین ترامپ ـ که خلاف مشی چپ که نوعی گلوبالیزم را تشویق می‌کند از اغلب پیمان‌های جهانی خارج شد ـ از او نکردند. همان زمان یاداشتی در نقد این سیاست یک بام و دوهور «پیک‌نت» نوشتم با عنوان «چپ‌ها در کوچه علی‌چپ».

همین ترامپ، مهم‌ترین ترس‌ش و مهم‌ترین اهرم کنترل و مهار او «افکار عمومی» و مهم‌ترین ابزار افکار عمومی رسانه‌هاست.

به‌همین خاطر رسانه‌های آمریکا آزادند تا هرچه دل‌شان می‌خواهد علیه ترامپ منتشر کنند، و تنها مجازات‌شان هم این است که «ترامپ هرچه دل‌ش خواست علیه آن‌ها می‌گوید والاسلام».

اما در جمهوری اسلامی
اینترنت را به‌روی افکار عمومی قطع، بعد آب‌باریکه‌ای به‌نام سیم‌کارت سفید برای «افکار خصولتی» باز می‌گذارند تا با نارضایتی آن‌ها مواجه نشوند.

آن‌ها هم که به‌نمایندگی از این افکار خصوصی به
مذاکره رفته‌اند، حتی در اسلام‌آباد هم از هم اسلام و خدا آن‌قدر حساب نمی‌برند، که از پایداری مصاف و پای‌مردی مهری طالبی دارستانی و ثابتی و رسایی و نقدعلی و ... و حتی کریمی‌قدوسی که دیگر نماینده نیست، و از آن بالاتر سید جواد ساداتی‌نژاد که مجرم و محکوم است و حکم‌اش در دیوان هم تأیید شده حساب می‌برند.

اما همه این افکارهای خصوصی و خصولتی تاریخ انقضایی محدود دارند. خیلی‌خیلی کم‌تر از آن‌که فکر کنند. چند روز پیش سید حسین میرغفار 
معروف به موسوی تبریزی مرد. او سه دهه بود که تاریخ انقضای‌اش به‌رغم این‌که داماد نوری همدانی بود سرآمده بود. او زمانی دادستان کل انقلاب بود و نام‌اش لرزه بر جان بی‌گناهانی که مثل او فکر نمی‌کردند می‌انداخت. 

مرحوم
سید رضا زواره‌ای تا دهه ۸۰ در میان حقوق‌دانان شورای نگهبان صلاحیت رد می‌کرد.
 اما صلاحیت خود او در سال ۸۴ رد شد. نامه‌ای به گلایه و سرگشاده به احمد جنتی نوشت با این مضمون که من خودم عمری «گور می‌گرفتم» حالا صلاحیت مرا رد می‌کنی؟

حدود ۶ ماه بعد از این رد صلاحیت هم «گور او را گرفت». به نظر من «دق» کرد. مدت کمی که خانه‌نشین شد، در خلوت و تنهایی فرصت یافت در خودش و رفتارش تأملی بکند و آن‌چه در ضمیر خویش یافت را نتوانست تاب آورد.


یک نمونه از صندلی‌طلبان اشاره کردم، یک نمونه از اصول‌گرایان.


مهدی کروبی در فضای دیگری سیر می‌کند. هنوز فکر می‌کند «بر اسب و اصل سوار است». اما نمی‌داند که اگر به پای‌مردی میر سلیم‌النفس جنبش سبز نبود، اکنون نامی هم از او نبود. وقتی قرارشد رفع حصر شود، تهدیدکی کرد که «رفع حصر من بدون رفع حصر مهندس موسوی و همسر گرامی‌شان معنا ندارد» و دیدیم که چه‌قدر هم بی‌معنا بود. 

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۴۰۴

تغییر ریل از کشتی نظام به قطار انقلاب

 آقای «خامنه‌ای» ۶ اسفندماه ۸۸ در دیدار با اعضای خبرگان رهبری، با اشاره به «نوح» و داستان کشتی او تلویحا از زبان قرآن گفت: «بیائید با ما باشید، بیائید وارد این كشتی نجات شوید، و لا تكن مع الكافرین. هدف و مبنا این است. ما هیچ كس را از نظام بیرون نمی‌كنیم؛ اما كسانی هستند كه خودشان، خودشان را از نظام بیرون می‌كنند؛ خودشان را از نظام خارج می‌كنند.»

مهدی کروبی
که آن‌زمان آزاد بود در پیام نوروزی خود ضمن انتقاد تلویحی به این سخن رهبری تاکید کرد: «اگر مقصود از نظام، سلیقه، فرد، دسته خاص یا جمع کوچکی است که مثلا ... باشند او مخالف این نوع نظام است.»

کروبی یادآور شده‌بود: وقتی روحانیون و شخصیت‌های نظام به جنتی، احمد خاتمی و محمود احمدی‌نژاد منحصر شود، دیگر نمی‌توان شعار داد کشتی نظام. باید گفت، قایق نظام!»
 
عبارت‌های کشتی نظام از سوی مدافعان و قایق نظام از سوی مخالفان، از آن زمان به کلید‌واژه جدال‌های سیاسی تبدیل شده‌بود،

عبارت «کشتی» و «قایق» در ذات خود مفهومی دیگر را هم داشت و آن این‌که «با هم هم‌سرنوشتیم، کسی نمی‌تواند بگوید، قسمت خودم را می‌خواهم سوراخ کنم.»

همین مفهوم بود که زمانی هاشمی رفسنجانی در نقد آن‌هایی که برجام و دولت روحانی را تخریب می‌کردند، هشدار داد که شما دارید کشتی نظام را سوراخ می‌کنید. و درواقع نمی‌دانید که بر سر شاخه بن می‌برید. 

شاید همین هم‌سرنوشتی که مانع اجرای دستور «آتش به اختیار»‌ها می‌شد، باعث شد از میانه‌های راه کم‌کم و زیرپوستی نظام از «آب» به «خشکی‌» و از کشتی و قایق، به «قطار» تغییر ریل دهد. 


بهمن ۹۶ امام جمعه بجنورد در خطبه‌های نماز جمعه گفت: «در قطار انقلاب، مردم انقلابی حضور دارند و ما هرگز به کسانی که از این قطار پیاده شده‌اند التماس نمی‌کنیم که دوباره سوار شوند. افرادی که اشتباه کرده‌اند باید استغفار و به خطاهای خود اقرار کنند. به هر قیمتی نمی‌توان خارج‌شدگان از قطار انقلاب را سوار کرد.»

این درحالی بود که هیچ‌کدام از پیاده‌شدگان از کشتی موصوف علاقه‌ای به سوارشدن مجدد نداشتند. حتی کار به‌جایی کشید که «ناطق‌نوری» داماد رئیس‌ دفتر نظام، چهره باسابقه، پیش‌کسوت و با کارنامه که آن‌قدر معتمد نظام بود که به سمت مشاوری و ریاست بازرسی دفتر رهبری رسیده بود، سال ۹۶ از این سمت‌ها و ۱۴۰۰ از عضویت در مجمع تشخیص کناره‌گیری کرد. 
  


حالا و پس از آن‌همه ناکامی در بازگرداندن «پیاده‌شدگان»، امروز رئیس دستگاه قضا همان حرف‌ها را از نگاه بالا تکرار و گفته: صادرکنندگان بیانیه‌ها «از قطار انقلاب پیاده شده‌اند.»

محسنی اژه‌‌ای
بدون نام‌بردن از افراد گفت: «کسانی که یک روز با انقلاب بودند امروز چه بیانیه‌هایی صادر می‌کنند؛ این‌ها بیچاره و مفلوک هستند و خسارت می‌بینند.»

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۴۰۴

«من‌وتو» یا تو و شاهزاده

مجتبی واحدی را ـ به‌رغم رفاقتی قدیمی که باهم داشته و داریم ـ دیگر گوش نمی‌کنم. واحدی را پرستش «بت» شاهزاده، نابینا کرده‌است. مثل کروبی که بت خمینی کورش کرده بود. مثل موسوی خویینی‌ها که کوبیدن فقیه دلیر مرحوم منتظری را با تمام‌قوا کورش کرده بود.

در فرمایشات آقای واحدی تناقض زیاد‌شده. به‌خاطر این
کوری ایدئولوژیک. بیش از یک‌سال پیش رسما در یک روم یا یکی از ویدیوهایی یوتیوبی اعلام کرد که عمومی الان اعلام می‌کنم و خصوصی هم به شاهزاده مشاوره داده‌ام که «تکلیف خود را با فحاشان مدعی پادشاهی‌خواهی مشخص کند.» شاهزاده چنان نکرد، نکرده و با احتمال زیاد نخواهد کرد.

یکی دو ماه پیش هم علنی در یوتیوب‌اش اعلام کرد که تعارف را کنار بگذاریم و بپذیریم که شاهزاده نتوانست نظر جامعه جهانی را برای
«آلترناتیو بودن» جلب کند، و باید دنبال یک آلترناتیو جدید باشیم. (نقل به مضمون) 

بعد از این مواضع تند، اکنون تمام هم‌وغم‌ خود را گذاشته حمله به
«ایران اینترنشنال» و دفاع تمام‌قد از امثال علی کریمی که در فحاشی و زن‌ستیزی، گوی سبقت را از قاسمی‌نژاد و شاهین نجفی ربوده‌است. 

ایران اینترنشنال
رسانه‌ تمام‌حرفه‌ای نیست. اساسا رسانه تمام‌حرفه‌ای مثل «آرمان‌شهر» قابل تصور هست، اما قابل تحقق نیست. اما می‌شود میزان وفاداری یک رسانه به اصول حرفه‌ای و اخلاقی رسانه را معیاری برای «مرجعیت رسانه‌ای» و میزان تاثیر آن در اطلاع‌رسانی شفاف تشخیص داد.

در دوره کنونی، هیچ رسانه‌ای به‌اندازه اینترنشنال فارسی «اقبال از سمت ایرانیان معترض» ندارد. این رسانه مجبور است هم نظرات پادشاهی‌خواهان را منعکس کند و هم نظرات مخالفین آن‌ها را.

این ذات کار رسانه است. والا مخاطب خود را از دست می‌دهد. رسانه نمی‌تواند
«پرسپولیسی» محض باشد، چون مخاطب «استقلالی» را از دست می‌دهد، و برای رسانه «مخاطب» رکن اصلی است.

«من‌وتو»
 ـ که آقای واحدی خیلی تلاش می‌کرد آن را تبدیل به رسانه‌ای ملی و مخاطب برایش فراهم کند ـ اساسا رسانه نیست. زمانی که به منبع درآمدی وصل بود و شبکه‌ای داشت، «نمک به زخم مردم ایران» بود. 

مجریان و استودیویی‌های آن، طراحی شده‌بودند برای تفاخر به اشرافیت و لوکس‌‌نمایی. 

داشتن هر نوع سگ در منزل، چه سگ به منزله «تزیین» و تفاخر در منزل و حریم خصوصی، چه سگ نگهبان، چه سگ مراقب کودکان و کمک‌کار ساکنین منزل و چه حتی به‌عنوان یک «فیتیش» برای شیی اروتیک، مذموم که نیست شاید برخی موارد پسندیده و نیاز هم باشد.

اما آوردن یک توله ناز در سبد و بالباس تن آن کردن و گذاشتن آن روی میز و دکور اجرا، و هرازگاهی هم میان بحث نازکردن آن، نمک به‌زخم مردم فقیر ایران است که بیش از نیمی از آن‌ها قادر به تأمین یک وعده غذای کافی برای خودشان نیستند.

برنامه‌هایی مدل
«بفرمایید شام» به درد ساکنان شهرک‌های شهید دقایقی و محلاتی و باستی‌هیلز و برج‌نشینان هم‌جوار برج اختصاصی آقای شمخانی می‌خورد. با این مثال‌ها این شبه‌رسانه به اولیات رسانه هم مقید و وفادار نیست.

کیوان عباسی
وقتی دست‌اش از آن منبع نجومی کوتاه شد، «من‌وتو» را بست. بعدا با توسل به «وبال وحشتناک حیثیت و شرف» (۱) عده‌ای سینه جلو دادند که باید «رسانه ملی» داشته‌باشیم که صدای مردم ایران را منعکس کند. بی‌بی‌سی و ایران اینترنشنال چون از انگلیس و عربستان تأمین مالی می‌شوند، منعکس‌کننده صدای ایرانی، و قابل اعتماد نیستند.

انگار رسانه ملی و فارس و کیهان و تسنیم و ... که از پول شهروند نگون‌بخت ایران اداره می‌شوند، مدافع «ملت ایران»‌اند.

این اصل را بپذیریم که در رسانه نباید دنبال 
«منبع درآمد» گشت، باید «منابع خبر» را جست‌وجو کرد. 

منبعی که چندبار خبر دروغ منتشرکند، به منابع نجومی هم وصل باشد «مخاطب» یا «مشتری‌»اش را از دست می‌دهد. بودجه اینترنشنال و بی‌بی‌سی و امثال‌ذالک، به گرد پای بودجه «صدا و سیمای جمهوری اسلامی» نمی‌رسد، اما آیا «مشتری» دارد؟ مخاطب دارد؟ مرجعیت خبری دارد؟

اگر این‌ها دارند، من و تو که می‌خواست با حق اشتراک ایرانیان وفادار در کل ـ و وفادار به سامانه پادشاهای اختصاصا ـ دوباره احیا شود، بزرگ‌ترین شاخص شکست سامانه پادشاهی بود. به‌غیر از چند شکم‌سیر که سکه سیاهی هزینه کردند، کسی حاضر نشد و پروژه «رسانه‌ای که با پول ایرانی اداره شود» تبدیل شد به یک کانال یوتیوبی با مشتی فالوور فحاش که «علی کریمی» و داماد سابق
عبدالعلی بازرگانِ مفسر قرآن را حلواحلوا می‌کنند.

امیر طاهری
با آن‌همه سابقه اگر‌چه از این سامانه جدا شد، اما انکار بعد از اقرار او برای مخاطب فعلا مسموع نیست، و او برای بازسازی شخصیت آسیب‌دیده خود باید بسیار هزینه بدهد. آیا موفق خواهد شد یا نه بحث دیگری است.

«مراد ویسی»
ـ سردبیر ایران اینترنشنال هم پادشاهی‌خواه است. [از نظر من از خطاهای ایشان است]

ویسی توانسته با تمرکز روی 
رعایت استاندارد، پرنسیب، اتیکیت‌های رسانه‌ای (شیک‌پوشی، آراستگی، مودب، مهربان و صمیمی‌بودن. لحن آرام داشتن. از همه مهم‌تر هیچ واکنش احساسی به انواع فحاشی‌ها که به او می‌شود نشان‌ندادن و ...) شبکه شخصی رسانه‌ای خود را ساخته و ظرف دو سال دنبال‌کننده‌های کانال یوتیوب خود را به ۱۲۰ هزار نفر برساند.

سردبیر ایران اینترنشنال در شبکه رسانه‌ای غیرشخصی، همه صداها را منعکس می‌کند، اما در رسانه خودش تمام‌قد پشتیبان شاهزاده است. اما «علی کریمی» را بت نمی‌کند، «امیر طاهری» را تحقیر نمی‌کند. خامنه‌ای و خمینی، یا ترامپ و پوتین و ... را هم محترمانه خطاب می‌کند. 

با این قدرت رسانه‌سازی، او دیگر محتاج نیست خبری خلاف واقعیت را که به او دیکته شده، چون مزد می‌گیرد. حتما منتشر کند! این‌جا دیگر این رسانه است که به اعتبار «مراد ویسی» نیاز دارد و ویسی می‌تواند استانداردهای خودش را به «رسانه» دیکته کند. و گرنه خداحافظ، همان‌طور که
«ایلان ماسک» وقتی دید «ترامپ» مشاوره‌پذیر نیست، از او جدا شد و این به زیان «ماسک» نبود، به زیان «ترامپ» شد. 


همین ماسک که جدای از سیاست یک بیزینس‌من و از این منظر هم رقیب ترامپ است، به‌تازگی از هیئت‌مدیره «اپل» یک پاداش نجومی دریافت کرده که «ترامپ»یست‌ها حالاحالاها در خواب هم نمی‌توانند خواب این ثروت را ببینند. 

ترامپ هم همه توییت‌هایش را در «تروٍث» منتشر می‌کند و توهم دارد که «رسانه» است. کافی است صاحب «تروٍث» از اسب «قدرت» پیاده شود، تروث هم پیاده خواهد شد. 
(۱) باربارا تاکمن. تاریخ بی‌خردی
در همین رابطه:

از دست‌بوسی قالیباف تا پابوسی پهلوی

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۴۰۳

صبر داشته باش! شبت درازه

۱ . سال ۶۷، پس از فوت آیت‌الله خمینی، با سخنرانی شدید‌اللحن مهدی کروبی، عبدالمجید شرع‌پسند، از مجلس شورای اسلامی اخراج، و متعاقب آن عده‌ای در کرج قصد داشتند او را که برادر دو شهید، برادر همسر یک شهید و فرزند جانباز بود بکشند.

۲. ۳۰ سال بعد، عده‌ای از همین مردم شهیدپرور و انقلابی شیشه‌های خانه مهدی کروبی را شکستند، و با چوب و چماق جلو در خانه‌اش برایش خط و نشان کشیدند. این اتفاق چندین بار تکرار شد تا کروبی به حصر رفت.

۳. در دوره نخست مجلس شورای اسلامی، محمد محمدی‌گرگانی نماینده مردم گرگان برای سخنرانی به گرگان رفته بود که شهیدپرورها سخنرانیش را به‌هم زدند.

او از
هاشمی خواست که امنیت سخنرانی‌ها را تامین کند. هاشمی در پاسخ گفته بود: ما که نمی‌توانیم به خاطر چند لیبرال جلو مردم را بگیریم.

۴. نزدیک به سه دهه بعد، جمعی از همان شهید‌پرور و انقلابی‌ها، در حاشیه یک مراسم در شهر ری فائزه هاشمی دختر همان هاشمی را دوره کرده و رکیک‌ترین فحش‌ها را نثار او کردند.

۵. بر این سیاهه می‌شود تا قیامت افزود. اما من به یک مورد بسنده و این‌جا نتیجه را اعلام می‌کنم: فرزند که بیماری شب‌ادراری داشت، شبی خواب‌زده شده، دید بسترش تر نشده، نزد مادرش رفت و با خوشحالی ترنشدن بستر را به مادر اعلام کرد. مادرش در پاسخ گفت: «شبت دراز است.»

۶. وقتی می‌خواستند مشتاق‌علی‌شاه را در کرمان سنگسار ‌کنند، گفت: «چشم‌های مرا ببندید، من از چشمان شما می‌ترسم».
دو سال بعد آغامحمدخان قاجار به کرمان حمله و ۷ هزار چشم از مردم کرمان که تماشاچی سنگسار مشتاق بودند را کور کرد.

۷. پدر شهید مصطفی احمدی‌روشن، غیر از فرزند خودش، هیچ شهید دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد، و غیر از خانواده خودش، هیچ خانواده دیگری را شهیدپرور نمی‌داند.

کروبی و هاشمی و خیلی‌های دیگر هم همین بودند.

البته شب دراز است و قلندر بیدار.

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۲

۸۸ محصول انتخابات محصولی

 فرض بگیریم که فردای ۲۲ خرداد ۸۸، نتیجه انتخابات، آن که اعلام شد، نبود و «میرحسین موسوی» برنده انتخابات و علی‌القاعده ریس‌جمهور ایران می‌شد، به نظر شما جای «صادق محصولی» برگزارکننده انتخابات با آن اتهامات سنگینی مالی که برای نخستین‌بار در صداوسیما «مهدی کروبی» از عمق و مفتوح‌بودن پرونده و شراکت «محمود احمدی‌نژاد» در آن پرده برداشت، کجا بود؟

در این‌که قوه قضاییه، استقلال و اراده برای طرح اتهام برعلیه امثال آقای محصولی را نداشت تردیدی نیست، اما «میرحسین»، «محمد خاتمی» نبود که به حاکمیت باج بدهد و حاکمیت نیز جرات خطرکردن و تقاضای انفعال و سکوت در برابر حقوق مردم از میرحسین را نداشت. میرحسین به‌سادگی «خاتمی» قابل مهار نبود. بنابراین نباید ریس‌جمهور می‌شد و «صادق محصولی» به عنوان نخستین کسی که با ریس‌جمهورشدن «میرحسین»، احتمال به جریان افتادن‌ پرونده و زندانی‌شدنش بسیار قوی بود، اولین کسی بود که در مقام برگزارکننده انتخابات، مهم‌ترین نقش را برای مهندسی و ریس‌جمهورنشدن مهندس برعهده گرفت و نقش‌های بعدی به ترتیب برعهده کسانی قرارگرفت که با فرض ریس‌جمهورشدن کسی غیر از «احمدی‌نزاد»، در نوبت‌های بعدی برای اعزام به اوین بودند.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۴۰۱

سخنی در حلالیت‌طلبی سیاست‌مداران

«این یک‌دم عمر را غنیمت شمریم»
در هنگامه درگذشت مرحوم دکتر «ابراهیم یزدی»، یادداشتی از دکتر «انصاری»، در فضای مجازی منتشرشد، که ایشان در آن با بیانی شیوا و جذاب و البته با نیش و کنایه، اندکی مرحوم «یزدی» را نواخته بود.

ظاهرا مرحوم «ابراهیم یزدی» اوایل انقلاب در یک برنامه تلویزیونی به آیت‌الله «روحانی» (پدر همسر آقای انصاری) تهمت‌هایی زده و چند سال بعد که ناغافل با ایشان در جایی رودررو می‌شود، پس از آن‌که متوجه می‌شود ایشان داماد آیت‌الله «روحانی» است، از ایشان تقاضای وقت ملاقات خصوصی می‌کند، و چنان هم که از فحوای گفته مرحوم «یزدی» برمی‌آمده، قصد ایشان از این ملاقات خصوصی، طلب حلالیت به‌مناسبت همان برنامه و همان تهمت‌ها و اظهار پشیمانی بوده، که آقای «انصاری» متاسفانه باافتخار در این نوشته تصریح کرده بود که چنین وقت ملاقاتی را به آن مرحوم ندادم.

در این‌که مرحوم دکتر «ابراهیم یزدی» به‌خاطر زدن آن تهمت‌ها، خطا و لابد گناه کرده بوده، شکی نیست. اما چه کسی می‌تواند ادعا کند که از قضاوت اشتباه کردن و گاهی لغزیدن در چاه تهمت معصوم است؟ و از آن مهم‌تر چه کسی می‌تواند آن‌قدر به خود و فردای خودش اطمینان داشته باشد، که از این‌که به شخصی فرصت طلب حلالیت و اظهار پشیمانی، بعد از توجه به خطا و گناه نداده، با فخر و اندکی غرور حرف بزند؟

به‌نظر می‌رسد در عالم معنویت، پروسه حلالیت، یک زنجیره متصل به‌هم است و ما همان‌طور که می‌توانیم به دیگران فرصت طلب حلالیت بدهیم، با این خیر، بهانه و اسباب طلب حلالیت‌کردن برای خودمان از دیگران را هم فراهم می‌کنیم.

در سطحی بالاتر، گمان می‌کنم اصلا نفس پذیرش حلالیت دیگران، خودش طلب حلالیت از دیگرانی می‌تواند باشد که ما خبر نداریم در مورد آن‌ها خطا کرده‌ایم و نمی‌شناسیم‌ِشان و شاید فرصتی در دنیا برای‌مان مهیا نشود که حلالیت بطلبیم.

من به این پروسه معنوی به‌سختی معتقدم و گمان می‌کنم اگر کسی عذر خطای دیگری را نپذیرد، ناخواسته درِ رحمت و بخشش خداوندی را، نه فقط بر روی فرد خطاکار، که بر روی خودش هم بسته است.

البته در این اعتقاد، به بزرگی و کوچکی و نوع ظلم و خطا و نوع بخشش‌ و طلب‌ حلالیت‌ها، حواسم هست و می‌دانم که عدالت خداوندی، دقیق‌تر از ما به نیت انسان‌ها و بزرگی و کوچکی خطا و طلب بخش‌ِشان توجه دارد، و هر انسانی تا میزانی می‌تواند از بار سنگین پرونده‌ای که با خود به گور و یوم‌الحساب می‌برد، کم کند.

اما این داستان را مقدمه کردم تا به چند مورد دیگر خطاهایی از این دست و اتفاقات و داستان‌های حاشیه‌ آن‌ها و درس
عبرتی که می‌توان از آن‌ها گرفت اشاره کنم.

یکم
: آیت‌الله‌العظمی «موسوی اردبیلی»، در ماه‌های آخر عمر خود در گامی بلند، مومنانه، فروتنانه و بزرگ، بدون اشاره به خطایی خاص، به‌خاطر همه کارهایی که باید می‌کرد (حسب وظایفی که داشت) و نکرده بود، و بابت همه کارهایی که نباید انجام می‌داد و انجام داده بود، از مردم حلالیت طلبید.

کاری بزرگ و بسیار ارزش‌مند، با نتایج اجتماعی عالی که باید بزرگ و بسیار دیده، و تبدیل به مدل و الگویی برای فراهم‌ساختن بستری از بخشش و حلالیت و آرامش می‌شد که شوربختانه نشد.

آیت‌الله ضرر نکرد، و این ما بودیم و آن‌ها که به‌ترین فضا و فرصت نصیب‌ِشان شده بود که از آن استفاده نکرده و بخت این سعادت را متاسفانه از دست دادند.

به عنوان مثال و البته نه به قصد تخفیف شخصیت، بلکه به قصد درس و عبرت عرض کنم که چند ماه بعد از رحلت آیت‌الله «موسوی اردبیلی» مرحوم آیت‌الله
«هاشمی رفسنجانی» از دنیا رفت. این‌که از بین مرحومین آیت‌الله موسوی اردبیلی و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، سهم کدام‌یک از کارهایی که باید انجام می‌دانند و ندادند و کارهایی که نباید انجام می‌دانند و انجام دادند، بیش‌تر بود، البته خدا می‌داند و بس، و فقط در روز بازپسین مشخص می‌شود.

اما تردیدی نیست که آقای هاشمی بارهاوبارها رفتار اشتباهی داشت که بعدها بدون آن‌که بدان اعتراف کند، رسما به پی‌آمدهای آن رفتار اعتراض کرد و ابدا هم حاضر نشد برای یک‌بار به روی خودش بیاورد که در زندگی سیاسی او خطایی صورت گرفته‌است، در حالی‌که «رنگ رخسار» تناقض‌ها از «حال درون» او خبر می‌داد، اما از اعتراف خبری نبود.

باز برای آن‌که مثالی دم‌دستی و آشنا ارائه کرده باشم: عرض کنم که آقای
«احمدی‌نژاد» که آقای «هاشمی» بعد از شب ۱۳ خرداد ۸۸، در واکنش به رفتار بسیار بد او در برنامه مناظره، آن نامه معروف «بدون‌سلام» را به مقام معظم رهبری نوشت، در دولت آقای هاشمی کشف شد، در دولت آقای هاشمی بدون سابقه مفید اجرایی فرماندار و بعد استاندار شد و در دولت و توسط همین آقای هاشمی هم مفتخر به دریافت عنوان استاندار نمونه شد.

در حالی که بدیهی‌ترین شاخص‌های مدیریتی و اجرایی اعلام می‌کرد و می‌کند که همه این کارها خطا و تاکید بر خطا و اصرار برخطا بوده است.

فارغ از استانداردهای مدیریتی و اجرایی، بعدها پرده برافتاد که دوره مدیریتی این استاندار نمونه در اردبیلِِ تازه استان‌شده، بدون حرف و حدیث‌های قضایی هم نبوده و ظاهرا در مورد سواپ نفت در این استان پرونده‌ای مربوط به دوره این استاندار نمونه در دستگاه قضایی گشوده و ظاهرا گشوده هم مانده است، که مهر تایید جدیدی بر خطاهای قبلی زد.

 اما مرحوم آقای هاشمی بدون توجه به نقش خود در برکشیدن احمدی‌نژاد، و البته در یک خطای آشکار دیگر، همه مشکلات کشور را متوجه دو دوره دولت نهم و دهم و شخص آقای احمدی‌نژاد می‌کرد و برای دیگر خطاها و دیگر دوره و دیگر خطاکاران نقش و سهمی قایل نمی‌شد.

مرحوم آقای هاشمی هم اندکی بعد از آیت‌الله موسوی اردبیلی دارفانی را وداع گفت، اما از فرصتی که مرحوم آیت‌الله اردبیلی برای همه و برای نظام و برای آرامش فراهم کرده بود، و از همه مهم‌تر برای خودش بهره نجست و بدون طلب حلالیت از خیلی‌ها دست‌اش از دنیا کوتاه شد.

این را نمونه گفتم تا عبرتی باشد دست‌کم برای خودم که بدانم هر نفسی که فرو می‌رود، تضمینی برای برای آمدن آن نیست.

دوم
: حول‌وهوش همین زمان‌ها، آیت‌الله شیخ «یوسف صانعی»، از فقهای نخستین دوره شورای نگهبان، دادستان کل کشور اسبق و امام جمعه معتبر اسبق قم، در درددلی که اظهار پشیمانی و طلب‌حلالیت تلویحی در آن آشکار بود، و از فرط عیان‌بودن، نیازی به بیان نداشت، به کج‌دهنی‌، کج‌خلقی و توهین‌های عده زیادی از طلاب امروز قم نسبت به خودش اشاره کرده و از روی پریشانی و پشیمانی اعلام کرد که با این رفتارها، یاد کج‌خلقی و بدرفتاری‌های خودش با مرحوم آیت‌الله‌العظمی «شریعتمداری» در نخستین‌ سال‌های انقلاب می‌افتد، و با این یادآوری تلویحا خود را مسحق این رفتار می‌دانست.

شاید شادمان هم هست که این رفتارها و این اعتراف، اندکی بارش را برای سرای دیگر سبک می‌کند.

سوم
: بگوییم و نگوییم هم، تاریخ رفتار تند شیخ محصور را با فقیه عالی‌مقام و به تبع آن با «عبدالمجید شرع‌پسند» نماینده مردم کرج در مجلس سوم که برادر دو شهید و فرزند جانباز بود را فراموش نمی‌کند و بعید می‌دانم کروبی امکان سخن‌گفتن داشته باشد و از این رفتار پشیمان نباشد.

دست‌ِکم در مورد
آیت‌الله منتظری، حضور با شتاب ایشان بر سر جنازه به محض اطلاع از رحلت آن فقیه فقید را نمی‌توان به چیزی غیر از تغییر قضاوت شیخ محصور در مورد فقیه محصور و مرحوم تعبیر کرد.

چهارم
: در کوران حوادث تلخِ مربوط به انتخابات پر حرف و حدیث ریاست جمهوری ۸۸ هم، وقتی دختر «باقریان‌نژاد» نماینده دوره سوم و ششم مجلس شورای اسلامی کشته‌شد، وی در مصاحبه با «مسح علی‌نژاد» رسما پذیرفت که در سال‌های اول انقلاب متاثر از فضای مطلق‌انگاری در مورد آیت‌الله خمینی، حتی با نزدیک‌ترین بستکان خود به‌خاطر این‌که در مورد بنیان‌گذار جمهوری اسلامی از پسوند «امام» استفاده نکرده، چند سال قهر بوده و اکنون متوجه شده که همه آن رفتارها اشتباه بوده است.
▪️
بر این سیاهه بسیار می‌توان افزود. آخرین مورد آن که شایسته تأمل و دقت‌نظر ـ دست‌ِکم برای شیوخ اصلاحات است که همچون مرحوم هاشمی پایی لب گور دارند و ممکن است دیگر فرصت فقیه فروتن مرحوم آیت‌الله «موسوی اردبیلی» برایشان فراهم نشود ـ یادداشت کوتاه و مومنانه و فروتنانه «عبدالله نوری» است، که همچون سخنان مرحوم آیت‌الله «موسوی اردبیلی» یک‌بار دیگر راه و فضا و بستر را برای پذیرش خطا و حلالیت‌طلبیدن و از همه مهم‌تر گشودن مسیری برای توقف چرخه باطل خطاها فراهم کرده است.

دو راه پیش پای شیوخ اصلاحات و از جمله
«علی‌اکبر محتشمی‌پور» و «محمد موسوی خویینی‌ها» بیش‌تر نیست. یا همچون مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی بدون استفاده از فرصت حیات و طلب حلالیت و عفو و بخشش، ناگهان اجل‌ِشان برسد و با بار سنگینی از حق‌الناس راهی دیار دگر شوند، یا با استفاده از فرصت مغتنم حیات و قبول معصوم‌نبودن خود و استاد و مرادشان، بپذیرند که کارهایی باید می‌کردند، که نکردند و کارهایی نباید می‌کردند که کردند و از این بابت از مردم حلالیت بطلبند و ضمن آن‌که بار خودشان را در این سال‌های آخر عمر سبک‌تر می‌کنند، راهی باز می‌کنند تا دور باطل خطا و خشونت متوقف و تبدیل به چرخه اعتماد و صلح و حلالیت و عفو و گذشت شود.

این‌که کدام راه را انتخاب می‌کنند، و چه سرنوشتی برای خود و کشور خود رقم می‌زنند الله‌اعلم!
حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَهٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ

منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون
مرتبط:
جامعه گناه‌آلود و طلب حلالیت از آیت‌الله خویی

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۴۰۰

سروش در حمایت از همتی

در انتخابات ریاست‌جمهوری دور سیزدهم، که عموم شهروندان ناراضی از وضع موجود، و کثیری از فعالان سیاسی و جناحی میانه‌رو، آن‌را در اعتراض به ردصلاحیت نامزدهای سابقه و نشان‌دار خود، به طرز معناداری تحریم کرده‌بودند، عبدالکریم سروش در بیانیه‌ای منثور از نامزدی «عبدالناصر همتی» به این شرح حمایت کرد:

 «
این چند سطر به‌اقتضای زمان و به‌تقاضای دوستان نوشته شد: بر میر‌حسینِ روشن‌رای، درود می‌فرستیم. و با الهام از کروبیان، صندوق‌های رای را تنها و تهی نمی‌گذاریم. 

به
رضایی رضایت نمی‌دهیم، و دلیلی در انتخاب جلیلی نمی‌بینیم. قاضی را به بازی نمی‌گیریم، و مهرِِ علیزاده را در دل نمی‌نشانیم و زاغانی چون زاکانی را از در می‌رانیم. 

همتی
را نصرت می‌کنیم، تا ردای رئیسی بپوشد، ‌و چشم خلایق به جمال عبدالناصر روشن شود.
و درود بر آینده‌سازان باد.
▪️
در آن انتخابات، ابراهیم رئیسی، محسن رضایی، سعید جلیلی، علیرضا زاکانی، حسین قاضی‌زاده هاشمی، محسن مهرعلیزاده و عبدالناصر همتی نامزد تایید صلاحیت شده انتخابات بودند، که اکثرا به نفع رئیسی کناره‌گیری کردند و تنها محسن رضایی و همتی و رئیسی تا آخر انتخابات ماندند و نهایتا رئیسی رئیس‌جمهور شد و همتی پس از رضایی و آراء باطله چهارم شد. 

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۵

از «لقمانیان» تا «صادقی»، از «کروبی» تا «لاریجانی»

«حسین لقمانیان» نماینده مردم همدان در مجلس ششم، ۸ آذر ۱۳۷۹ در نطق پیش از دستو خود در واکنش به بازداشت فعالین ملی مذهبی گفت: «کارد دادگاه مطبوعات گلوی آزادی بیان مطبوعات و افراد را بریده است و ساحت مجلس قانون‌گذاری را در تیررس تهدید نهاده است، نهاد قضایی که باید افق امید برای دادگری و بالندگی دیگر ارگان‌های دولتی و بستر حق و قانون باشد و روح آزادگی و دموکراسی در مردم و خدمت‌گزاران مردم بدمد، ابزار قانون‌شکنی و حق‌کشی و شبح ترس و ناامیدی گشته است.»

لقمانیان، اندکی بیش از یک‌سال بعد از این نطق، در سال ۱۳۸۱ در دادگاه محکوم و سپس دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. 

این اقدام که برخلاف اصل ۸۴ و ۸۶ قانون اساسی بود و «مصونیت پارلمانی نمایندگان» را «نقض» می‌کرد، با واکنش شدید و اعتراض وسیعی از طرف نمایندگان مجلس، دولت، احزاب و فعالان سیاسی ـ اجتماعی رو‌به‌رو شد، اما واکنش شدید «مهدی کروبی» رئیس مجلس ششم، قوه‌قضاییه را مجبور به آزادی لقمانیان کرد. 

مهدی کروبی از پشت تریبون مجلس اعلام کرد که اگر قوه قضائیه لقمانیان را آزاد نکند، او از ریاست مجلس استعفا می‌دهد. پس از این سخنان، مهدی کروبی مجلس را ترک و به منزل خود رفت و گفت تا زمانی که این نماینده مجلس و دیگر نمایندگان مصونیت نداشته باشند، پا به مجلس نمی‌گذارد.

ساعتی پس از این اعتراض مدنی که از سوی کروبی انجام شد، حسین لقمانیان آزاد شد. 
 
وضعیت قضایی و دادگستری، خصوصا در دو دهه گذشته، به معنی واقعی کلمه، مصداق «رهاکردن سگ‌ها« و «بستن سنگ‌ها» و بزرگ‌ترین مدافع قانون‌شکنی و خلاف و ارعاب و تهدید و ... شده است.

این قوه از حدود ۲ دهه پیش عملا به‌عنوان تنها قوه مستقل از سازوکارهای قانونی، عملا به جای آن‌که مدافع حقوق شهروندان و ابزاری برای ستادن داد مظلومین باشد، به ابزار اقتدار یک نهاد نظامی و امنیتی تبدیل شده و با سلب استقلال این قوه، قضات و بازپرسان آن هم احساس امنیت برای صدور حکم حق و قانونی را ندارند و شمشیر داموکلوس اطلاعات سپاه بر سر مجموعه قضایی کشور از صدر تا ذیل، سنگینی می‌کند و به‌جای اجرای عدالت، اسباب و ابزار اجرای بی‌عدالتی و ظلم و جور شده‌است.
 
موارد مصداقی بر این ادعا فراوان است، اما برای آن‌که مشتی نمونه‌‌ی خروار و البته مستند و بدون برچسب سیاسی ارائه داده‌ باشم، به نامه آتشین آیت‌الله دکتر «مصطفی محقق داماد» از اکابر مذهبی، سیاسی، عملی و قضایی ایران خطاب به آیت‌الله هاشمی شاهرودی، اشاره می‌کنم که در آن رسما رفتار قوه قضاییه در بازداشت معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ را به چالش کشید و با قاطیعت منحصر به‌فرد از آقای شاهرودی درخواست کرد وزیر کشور دولت احمدی‌نژاد را به عنوان متهم ردیف نخست این چالش بازداشت کند.

بگذریم از این‌که نه شاهرودی به آن نامه آتشین توجهی نشان داد، و نه صادق محصولی جرأت کرد در برابر این اتهام از خود دفاع یا شکایتی معطوف به آن مطرح کند. این نامه البته به عنوان یک سند تاریخی و درخشان از نعکاس واقعیت ظالمانه دستگاه قضایی در بایگانی تاریخ محفوظ ماند.
 
این در شرایطی بود و هست که خود آیت‌الله شاهرودی هم بر «خرابه»‌بودن قوه قضاییه رسما مهر تایید زده و قبول داشت که خانه از پای‌ست ویران است و نقش ایوان کمکی به اصلاح خرابی بنیادها نمی‌کند و باید کاری بنیادین صورت داد و البته عموم کارشناسان و زعمای علم حقوق هم، دوره آقای شاهرودی را بهتر از دوره خلف و سلف او ارزیابی می‌کنند.
 
جدای از این شاهرودی با توجه به تجربه سنی و علمی و فقهی، به مراتب از لاریجانی جوان و جویای نام، برای ریاست این قوه برازنده‌تر می‌نمود.
 
دامنه تخلفات قانونی و قربانی‌کردن تتمه استقلال این قوه به‌پای امیال اداره اطلاعات سپاه در دوره صادق لاریجانی آن‌قدر گسترده شد، که مفهوم معنوی و آسمانی «عدالت» به مضحکه‌ای در دستان اربابان زر و زور و تقلب تبدیل شد.


به عنوان مشتی نمونه خرواها از بن‌بست و بی‌اعتباری این قوه، در دوره لاریجانی، می‌توان به منع تعقیب یک لواط‌کار و متهم به تجاوز به کودکان و نوجوانان قاری قرآن اشاره کرد که تحت لوای حفاظت از کتاب خدا، صورت گرفته و اکنون که تشت رسوایی آن از بام افتاده است، خود به ابزاری برای دشمنان کتاب خدا برای توهین به آن تبدیل شده است.

۱۴ سال پس از داستان بازداشت «حسین لقمانیان» حالا مجلس قوه قضائیه در پی یک نطق اعتراضی «محمود صادقی» مورد تعقیب قرار گرفت و حتی حکم جلب او خلاف بدیهیات «مصؤنیت نمایندگان» صادر و ضابطین قضایی به منزل وی برای بازداشت مراجعه کردند که با مقاومت ایشان این حکم به مرحله اجرا نرسید اما بی‌عملی رئیس مجلس در قبال این بی‌قانونی که اتفاقا از سمت قوه‌ای صورت گرفت که برادر او رئیس آن چون یک روسیاهی قضایی و بی‌اختیاری رئیس پارلمان در حافظه تاریخ خواهد ماند.  

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

از نانجیبی خمینی تا نجابت خامنه‌ای

 روزنامه جوان در ستون نقد‌ونظر سه‌شنبه ۲۴ فروردین‌ماه خود در مطلبی با عنوان «حصر ارزش، ارزش حصر» به قلم «محمدرضا گایینی» و خطاب به آقای کروبی، ناخواسته روی پوسته خربزه‌ای لیزخورد که نامه هوشمندانه «مهدی کروبی» پیش پای آن‌ها انداخت.

در این لیز‌خوردن و افتادن، البته نویسنده روزنامه جوان تنها نبود و نیست که مجموعه قابل‌توجهی از هم‌فکران و همراهان اصول‌گرای این روزنامه‌نگار و روزنامه، هم هم‌داستان با ایشان لیز خورده و سرنگون شده‌اند و پس‌لرزه‌های اصلی زلزله نامه هنوز رخ ننموده است.


نویسنده در این مطلب که با قصد پاسخ‌دادن به نامه کروبی و درخواست وی از حاکمیت برای برگزاری دادگاه و رسیدگی علنی به اتهامات او نوشته‌شده، با اشاره به سرنوشت آیات عظام شریعتمداری، قمی، و روحانی که در سال‌های نخستین پیروزی انقلاب بدون محاکمه در حصر قرار گرفتند، تاکید کرده که نامه و درخواست آقای کروبی مسموع نخواهد بود، همان‌گونه که نامه‌های آیات عظام یاده‌شده مسموع  نبود.

نویسنده در ادامه با طرح پرسش «مگر شما علاقه‌مند به بازگشت به
دوران طلایی امام راحل نیستید؟» تاکید و یادآوری کرده که نظام جمهوری اسلامی امروز شما را به همان دوران بازگردانده و در ادامه با قیاس دوران آیت‌الله خمینی با دوران فعلی، نوشته که آیت‌الله خامنه‌ای در مورد شما نجابت به خرج می‌دهد و فقط شما را نانجیب می‌خواند، اما «اگر در آن دوران طلایی بودید، با چند کلمه فرمان همه‌تان را آویزان می‌کردند.»

یکم
: روزنامه جوان با انتشار این نوشته که حاوی پاسخ به نامه مهدی کروبی بود، ناخواسته اصالت نامه و اصالت انتساب آن به شیخ‌ محصور را که عده‌ای از دوستان این رونامه تلاش وسیع در رد اصالت و ایجاد تردید در انتساب آن به آقای کروبی می‌کردند تایید و تمام تلاش‌ و ادعاها بر رد اصالت نامه را باطل کرد.
 
دوم
: نویسنده متن و به طریق اولی روزنامه جوان با انتشار این نامه مهر تاییدی بر ادعاهای مطرح‌شده توسط مرحوم آیت‌الله منتظری مبنی بر بی‌توجهی صریح آیت‌الله خمینی به نامه‌ها، استغاثه‌ها و التماس‌های آیت‌الله شریعتمداری حتی در بستر بیماری زد که نظام جمهوری اسلامی به رهبری آیت‌الله خامنه‌ای سال‌ها تلاش کرده بود آن را رد و در صحت آن تردید کند.

از جمله این تلاش‌ها می‌توان به نقدهایی که به سفارش و تحت مدیریت حاکمیت بر خاطرات فقیه عالی‌مقام و با صرف هزینه‌های سنگین نوشته شد، اشاره کرد. (به عنوان نمونه خاطرات آیت‌الله منتظری با نقد اسدالله بادامچیان یا نقد آقای سلیمی نمین بر خاطرات فقیه عالی مقام)

ادعای بی‌توجهی آیت‌الله خمینی به درخواست‌های قانونی و مشروع منتقدین نظام در خاطرات مرحوم آیت‌الله منتظری علاوه بر آیت‌الله شریعتمداری، شامل علامه احمد مفتی‌زاده، آیت‌الله قمی، آیت‌الله روحانی و تعدادی دیگر از منتقدین مشهور و محصور هم بود.


 سوم
: آیت‌الله «محسن کدیور» در چند سال گذشته با نگارش چندین رساله دقیق، مستند و محکمه‌پسند، و با استناد به متون و قواعد فقهی، رفتار آیت‌الله خمینی نسبت به رقبای فقهی و حکومتی خود از جمله آیات عظام شریعتمداری، قمی، روحانی و آذری قمی را بررسیده و با ذکر موارد مشخص و مستند، آن‌ها را مصداق دقیق شکنجه، جلوگیری از درمان بیمار و قتل عمد تشخیص و آیت‌الله خمینی را به همه این موراد متهم کرد.

مطلب مندرج در روزنامه جوان سه‌شنبه مورخ ۲۴ فروردین‌ماه به صراحت ادعاهای مطرح شده از سوی آیت‌الله کدیور را تایید، و بر تلاش‌های عده‌ای از همپالکی‌های نویسنده بر رد مطالب و رساله‌های آیت‌الله کدیور خط بطلان کشید. و کیفرخواست صادره علیه آیت‌الله خمینی توسط آیت‌الله کدیور را تایید کرد.


چهارم
: فرض بگیریم که حق با مرحوم آیت‌الله منتظری و آیت‌الله کدیور و سازمان‌های بین‌المللی و قاطبه مردم ایران نیست، و ادعای نویسنده‌ی ستون نقد و نظر روزنامه جوان، مبنی بر آن‌که آیت‌الله خمینی دفاعیات متهمین را نشنیده حکم صادر می‌کرده و نامه‌ها را نخوانده دستور تنبیه می‌داده و اقاریر آن‌ها برایش مسموع نبوده، را از روی ستپاچگی، به اشتباه و از روی خامی و متکی بر اطلاعات غلط مطرح کرده است.

فرض بگیریم آیت‌الله خمینی خوب و نجیب بوده و منتظری و کدیور و آقای گایینی اشتباه می‌کنند. بسیار خوب! آیت‌الله خمینی خوب بوده و نویسنده ادعا می‌کند آیت‌الله خامنه‌ای بسیار از او به‌تر و نجیب‌‌تر است.

 این گوی و این میدان. خامنه‌ای که از خمینی نجیب‌تر است و «با چند کلمه فرمان همه‌ را آویزان نمی‌کند» دست‌کم نجابت خود را عملا نشان داده و با رد ادعای این دوست نادان، حرف‌های آقای کروبی را بشنود، نامه‌های آقای کروبی را بخواند و بعد دستور به حصر و حبس و اعدام او بدهد.

در غیر این صورت حق با آقایان منتظری، کدیور و گایینی است.

 
پنجم
: نوشته روزنامه جوان رندانه سعی کرده‌است دلالت صریحی از مخالفت خود با رفتار آن‌ زمان آیت‌الله خمینی با مراجع محصور و رفتار این زمان آیت‌الله خامنه‌ای با محصورین ثلاثه و مغایرت و منافات و صریح این رفتار با روح شریعت اسلام را بازتاب ندهد.

اما لحن و سیاق کلام و سرخوشی آلوده به طنز  نوشته، تلویحا از منویات درونی نویسنده و متولیان و مسؤلین روزنامه منسوب به سپاه، و در مقیاسی بالاتر تامین‌کنندکان بودجه‌های نجومی این روزنامه و سانه‌های مشابه پرده برمی‌دارد و افشا می‌کند که آن‌ها پذیرفته‌اند که رفتار امروز آیت‌الله خامنه‌ای با محصورین ثلاثه خلاف بین شرع و منافی با بدیهی‌ترین اصول اخلاقی و انسانی است.

اما جیفه دنیا آن‌ها را ناچار کرده چشم بر حقیقت ببندند و برای توجیه آن، به رفتار مشابه آیت‌الله مورد تایید محصورین امروز، با محصورین دیروز متوسل‌شده و با نوعی این‌همانی‌سازی بین این دو مدل رفتار خود را توجیه‌گر ستم‌کاری‌های نظام کنند.
 
نوشته روزنامه جوان و حقایق منعکس‌شده در آن حکم «کلمه حقی» دارد که از آن معنا و مقصد باطلی اراده شده‌است. با این حال اما از پرده برون افتادن دست‌پاچه این راز نشان از قدرت بالای زلزله‌ای می‌دهد که مهدی کروبی با نوشتن نامه اخیر خود در ارکان حاکمیت ایجاد کرده‌است.

زلزله‌ای که حالا‌حالا‌ها باید منتظر پس‌لرزهای ویران‌گر آن بود.

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۴

یک نفر غضنفر خانواده هاشمی را بگیرد

همه مردم دنیا عوض می‌شوند. زمان سپری می‌شود. آدم پخته و باتجربه‌تر می‌شود. پختگی و تجربه کمک می‌کند آدم متوجه خطاهای دوران خامی و گذشته خود شود و اگر تلاش برای جبران آن نمی‌کند، دست‌کم تلاش می‌کند آن‌ها را تکرار نکند.

 این یک قاعده عام است و در مورد آدم‌های موفق و پیروز صدق می‌کند، و شوربختانه باید گفت: بیش از قاعده هم استثنا دارد و ظاهرا جمعیت زیادی علاقه‌ای ندارند از اشتباهات گذشته خود درس بگیرند، و آن‌ها را تبدیل به راز و رمز موفقیت در آینده کنند.

 
«محسن هاشمی بهرمانی» فرزند ارشد پسر خانواده هاشمی رفسنجانی از این نمونه است. آقا محسن اخیرا در گفت‌وگویی با هفته‌نامه «چلچراغ» که سحام‌نیوز آن‌را با عنوان: «حاج آقا دست به سرچشان قوی است» بازنشر کرده، گفته‌است: «حرف‌ها علیه خانواده هاشمی در اصل از زمان اصلاحات شروع شد.»


تردیدی نیست که بین هاشمی امروز، با هاشمی ۸۴، یا هاشمی رئیس مجلس، با هاشمی رئیس‌جمهور، و هاشمی نشسته بر صندلی قدرت، و هاشمی فاقد این صندلی، خیلی تفاوت و تغییر هست. 
فارغ از آن‌که از آن دوران تا کنون و در زمان‌های مختلف زمان سپری شده و مرحله به مرحله هاشمی، پخته‌تر و باتجربه‌تر شده، فرق و فاصله بین شهروند و دولت‌مند بسیار زیاد است، و هیچ‌کدام از حال هم‌دیگر خبر ندارند، مگر آن‌که در جای‌گاه هم‌دیگر قرار بگیرند و شرح و حال هم بدانند.

هاشمی رفسنجانی
پس از پایان ریاست جمهوری «محمد خاتمی» از دولت‌مندی افتاد و اندکی بعد به‌رغم داشتن ریاست مجلس خبرگان و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام، اما نه دیگر دولت‌مند بود، و نه می‌شد او را شهروند خطاب کرد.

اما حالا در شرایطی قرار داشت که وضع شهروندان را خوب درک، و از نزدیک‌تر شرایط این‌ طرف میز را لمس می‌کرد.


در چنین شرایطی رفتار آدمی هم تغییر می‌کند. و به تناسب تغییر رفتار، رفقا و رقبا نیز تغییر می‌کنند. و باز به تناسب این تغییر، منهای اصول، اولویت‌ها و سیاست‌ها و نگرش‌ها هم تغییر می‌کنند.

این تغییر را می‌شود به‌عینه در شخصیت و رفتار هاشمی رفسنجانی دید. به‌عنوان یک شاخص و الگو و مصداق این تغییر، می‌توان آخرین خطبه آقای هاشمی که بار‌ها پس از آن نیز پای‌بندی و وفاداری خود به مواضع تصریح و اشاره‌شده در آن خطبه را تجدید و تکرار کرده، به عنوان شخصیت امروز ایشان و به عنوان مثالی دیگر یکی از خطبه‌های ایشان در دهه هفتاد را به عنوان شخصیت ایشان در دوره زمانی تغییرنکرده عنوان و معرفی کرد.

 
در این میان هم‌رنگ و هم‌راه با هاشمی اکثر اعضای خانواده و نزدیکان ایشان نیز جهت رفتار سیاسی و شخصیتی خود را تغییر داده و با این تغییر هماهنگ شدند.

ناگفته پیداست که این هماهنگی تلویحا تبری و فاصله از بعضی کج‌رفتاری‌ها و خطاهای گذشته را معنا می‌کند و عموما افراد ترجیح می‌دهند آن دوران به فراموشی سپرده‌شده و از آن سخنی به میان نیاید.


در این میان شخصیت
«محسن هاشمی بهرمانی» جالب و قابل تامل است.

محسن هاشمی هنوز در حال و هوای دهه شصت و هفتاد که هاشمی با اقتدار خطبه می‌خواند و پیش از خطبه‌ها مستمعین و اقتداکنندگان به او، شعار «مخالف هاشمی مخالف رهبر است، مخالف رهبری دشمن پیغمبر است» را سر می‌دادند، سیر می‌کند و متوهمانه گمان می‌کند آن‌ها که آن‌روز مخالفت با هاشمی را دشمنی با پیغمبر می‌دانستد، آدم‌های دیگر بودند و آن‌ها که اندکی بعد شعار مرگ بر غارت‌گر بیت‌المال برای اطرافیان هاشمی را جای‌گزین شعار قبلی کردند، آدم‌های دیگر.

و باز آن‌ها که شعار «م.رگ بر هاشمی» را جای‌گزین شعار«درود بر رهبری، سلام بر هاشمی کردند» آدم‌های دیگر.


بنده خدا خبر ندارد که همه این آدم‌ها یکی هستند. منتهی به‌مرور زمان عوض می‌شوند، اما نه بر مدار پختگی و عقل، بلکه بر مدار و محور و اشاره «شعبان بی‌مخ‌ها» و به تعبیر مرحوم «مطهری» آدم‌های مکانیکی هستند و برای‌شان محتوای شعار مهم نیست، مهم، دادن شعار است و نوشیدن ساندیس در سپاس از آن.


از اصل خارج نشویم. «هاشمی رفسنجانی» به استناد شخصیت اقتدارگرایش از اول انقلاب به این سمت، و بروز و ظهور نوعی اشرافیت در منش و رفتار، از طرف مردم و نه اصلاح‌طلبان به
«اکبرشاه» شهرت یافت.

جهت استحضار و اشراف حضرت آقای «محسن هاشمی بهرمانی» چند مورد مستند را اشاره می‌کنم تا حضرت ایشان کمی تامل و شاید از گل‌زدن به خودی و خودشان اندیشه و اجتناب کنند:


یک: اندکی پس از درگذشت آیت‌الله خمینی
«عبدالمجید شرع‌پسند» برادر دو شهید، فرزند جانباز و نماینده مردم کرج، با گریه از مجلس شورای اسلامی تحت ریاست آقای رفسنجانی اخراج شد. مسبب گریه مظلومانه و اخراج این برادر شهید و نماینده شجاع، اظهارات توهین‌آمیز آقای شیخ مهدی کروبی، تحت ریاست و سکوت رضایت‌مندانه آقای «هاشمی رفسنجانی» در مقام ریاست مجلس شورای اسلامی بود.

ماشاالله آقا محسن «دست ‌به سرچشان قوی است»، اگر علاقه دارند جرم این بنده مظلوم خدا را بدانند، در مشروح مذاکرات مکتوب مجلس که موجود است. به قول خودشان سرچ کنند و بلکه سردربیاورند هاشمی پدر که بوده و اکنون که هست.


دو: در آستانه انتخابات مجلس چهارم، بعضی از جریانات در اقدامی، عکس‌های خانوادگی مهندس
«بهزاد نبوی» را در تیراژ وسیع منتشر و به در و دیوار زدند. شرح درد‌نامه آقای مهندس نبوی در نامه سرگشاده ایشان و نامه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به آقای هاشمی رفسنجانی موجود است و ایضا دست به سرچ آقا محسن هم باید کماکان برای یافتن نامه‌های اشاره‌شده قوی باشد.

می‌توانند بیابند و بخوانند و اگر هاشمیِ پدر پاسخ دندان‌گیری به نامه مذکور داده، آن‌را جهت تنویر افکار عمومی منتشر بفرمایند بد نیست.

ضمنا از آن مشارکتی‌ها که به قول آقا محسن بر علیه هاشمی شایعه می‌کردند، قطنا اسمی به نام بهزاد نبوی وجود ندارد.


سه: بد نیست اگر آقا محسن دست به سرچشان قوی نیست، از حاج‌آقا ـ که دست به سرچشان قوی است ـ کمک بگیرند و متن خطبه آقای هاشمی همزمان با
کنگره برلین را یافته و مطالعه و مرور کنند.

از جهت روشن‌شدن بعض نکات مبهم در ذهن و نقاط تاریک در اندشیه آقا محسن بدک نیست.

 
ضمنا گمان نمی‌کنم
استاندار اردبیل که در زمان ریاست‌جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی مدال مدیر نمونه و لیاقت گرفت، مثلا دکتر هاشم آقاجری، یا دکتر سعید حجاریان یا دکتر مصطفی تاج‌زاده یا دکتر محسن آرمین باشد.
****
بر این سیاهه می‌توان خیلی افزود. اما به‌عنوان ختم کلام به اظهارات تحقیرآمیز حضرت آیت‌الله در آستانه‌‌ همان اتنخاباتی که آقا محسن از آن به‌عنوان نقطه شروع شایعات بر علیه پدر صحبت می‌کنند اشاره می‌کنم که با خودشیفتگی خاصی گفته بود: اگر کسی بود که بتواند کشور را اداه کند، نامزد ریاست‌جمهوری نمی‌شدم.

این یعنی معین و کروبی و مهرعلیزاده نمی‌توانند کشور را اداره کنند و فقط من می‌توانم. از احمدی‌نژاد حرفی نزنیم بهتر است.

 
آقای «محسن هاشمی» نه تنها غضنفر خانواده هاشمی رفسنجانی است، بلکه در توهم شدید هم زندگی می‌کند. و ظاهرا گمان می‌کند که زندان فقط برای «مهدی» و «فائزه هاشمی» بوده و اگر هر اتفاق بیفتد و هرکس سرکار بیاید، کسی به امپراطوری او کاری نخواهد داشت و او تامین لازم را گرفته است.


آقا محسن خبر ندارد که همه آن‌ها که اکنون پشت سر هاشمی ایستاده و قوی از او و اقداماتش حمایت می‌کنند، فقط به‌خاطر شخصیت امروزی و تغییریافته او و پایمردی قوی او بر حقوق مردم است که مردم را به دور آیت‌الله جمع کرده، و البته که آقا محسن نمی‌داند که این اظهارات ایشان نه‌تنها کمکی به محبوبیت آیت‌الله نمی‌کند، که لطمه‌ شدیدی به اعتبار در حال ترمیم او زده و فقط هزینه‌های این ترمیم را افزایش می‌دهد.
 
شایسته است یکی انصارحزب‌الله و جبهه پایداری را‌‌ رها کرده و غضنفر خانواده هاشمی را بگیرد.
 
نتیجه بازی غیر از مهار این مدافع نابلد، شکست مفتضحانه‌ای خواهد بود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۱

نقاشی کیهان و کوزه کروبی

کیهان، کروبی، کاشان

نقل است؛ سالیان پیش یک آکادمی نقاشی، برای امتحان داوطلبان خود، داخل آموشگاه، حوض آبی را با ظرافت‌های خاص و دقیق نقاشی نموده و به هر داوطلب در بدو ورود کوزه‌ای می‌داده‌اند تا برود و از حوض موصوف آب پر کند و بیاورد و قاعدتا داوطلبین با تصور آب، کوزه را داخل نقاشی زده و می‌شکسته‌اند.
 دست بر قضا، زمانی دواطلب چیره‌دستی به آموزشگاه مراجعه می‌کند و کوزه به دست به سمت حوض می‌رود، و با تاخیری غیرمنتظره با کوزه سالم بر می‌گردد. وقتی با تعجب از او درباره کوزه خالی می‌پرسند، توضیح می‌دهد که یک سگ مرده در حوض بود، آب پر نکردم. وقتی اساتید آکامی همراه او به حوض مراجعه می‌کنند، با تعجب جنازه یک سگ مرده را در حوض مشاهده می‌کنند که با ظرافت و چیره‌دستی خاصی توسط داوطلب جدید نقاشی شده. حالا کوزه آکامی شکسته شده‌است و نقشه‌ آموزشگاه، نقش بر آب.
روزنامه «کیهان» و «رجانیوز» و«مشرق» و «شفاف» و دیگر رسانه‌های اقتدارگرای مشابه، هرچه نشستند و صبر کردند تا رسانه‌ها و فعالین جنبش سبز در دام نهفته آن‌ها در مورد سفر غیر‌منتظره شیخ شجاع به یک شهرستان و دیدار تحت‌الحظ چند ساعته ایشان، از چند اثر تاریخی و گردشگری شهرستان کاشان که احتمالا روز سه شنبه هفته گذشته ۱۳۹۰/۰۱/۲۹ اتفاق افتاده، گرفتار شوند و خبر را در شبکه‌های مجازی منتشر کنند، و بعد آن‌ها از راه برسند و به استناد این انتشار، بر موج ایجاد شده سوار شوند و مانور بدهند که: حصر و محدودیت‌های اعلام شده درباره رهبران جنبش‌سبز دروغ و کذب است و کار بیگانگان، و دلیل آن‌هم خبر سفر تفریحی؟ «مهدی کروبی» به کاشان که توسط فعالین جنبش سبز و رسانه‌های منسوب به آن‌ها منتشر شده است، خبری نشد.
  ظاهرا نزد فعالین جنبش‌سبز و خصوصا بخش رسانه‌ای آن، آن اندازه از بصیرت وجود دارد که در چنین دام‌ها نیفتند و نقاشی را طوری عوض کنند که کوزه «کیهان» بشکند و نقشه رسانه‌های اقتدار را نقش بر آب کند.‌
خودشان دست بکار شدند:
در حالی که از حدود یک ماه پیش خبر تصادف و بستری شدن «علی‌دایی» در شهر کاشان از لحظات اولیه خبر حتی تا همین حالا، ذهن تمام رسانه‌های خبری رسمی و غیر رسمی را به خود مشغول داشت، و هریک به نوعی آنرا منعکس نموده و پوشش دادند و حتی روزنامه «کیهان» به بازتاب وسیع آن خبر و حساسیت رسانه‌ها و مردم درباره آن معترض شد و واکنش منفی نشان داد، اما ظاهرا هیچ رسانه‌ای علاقه به انتشار خبر حضور غیر منتظره شیخ «مهدی کروبی» در این شهر، که از منظر رسانه‌ای واجد بیشترین ارزش خبری می‌توانست باشد، نشان نداد.
حالا این خبر، بعد از گذشت ۵ روز از زمان اتفاق احتمالی آن، از دیروز به یکباره مورد توجه رسانه‌های کشور قرار گرفته و توسط اکثر آن‌ها پوشش داده شده‌است.
 نکته جالب آنست که منبع این خبر در همه رسانه‌ها روزنامه «کیهان» است که سابقه خبری‌اش نشان می‌دهد، با منابعی در ارتباط بوده، که گاهی به طور حیرت‌انگیزی دست به پیش‌بینی می‌زده و از قضا پیش‌بینی‌ها، با آنچه اعلام می‌شد اصلا مو نمی‌زد، اما چگونه است که این‌بار برخلاف همیشه نه تنها نتوانست زود‌تر پیش‌بینی کند که شیخ به کاشان خوهد رفت، بلکه تا نزدیک به یک هفته هم از آن بی‌خبر ماند؟
 ازدوحال خارج نیست؛ یا این خبر از اصل دروغ و بافته و تصور یک ذهن علیل و بیمار است که با تاخیر غیرموجه ۵ روزه منتشر شده، یا حقیقت دارد.
 در هردو صورت بلافاصله اولین سؤالی که برای مخاطب مطرح می‌شود اینست که چرا این خبر که هم می‌تواند برای رسانه‌های عمومی و رسمی خبری و هم رسانه‌های منسوب به اصلاح‌طلبان، واجد ارزش‌های ویژه خبر باشد، و به همین دلیل باید با «سرعت» منتشر شود، با یک تاخیر غیرمعمول ۵ روزه و در حالی که ارزش‌های خبری خود را از دست داده و به اصطلاح بیات شده، منتشر می‌شود؟
آیا رسانه‌های منتشر کننده این خبر که سابقه فعالیت‌ رسانه‌ایشان نشان می‌دهد در همه نقاط ایران خبرنگار محسوس و غیر‌محسوس داشته و ریز‌ترین اخبار را در کمترین زمان ممکن به رسانه متبوع خود گزارش می‌نموده‌اند، درمورد این خبر با کمبود خبرنگار در منطقه مواجه بوده‌اند؟
آیا همه خبرنگاران چنین رسانه‌هایی در یک زمان مشخص در مرخصی و استراحت بسر می‌برده‌اند که چنین خبر مهمی از چشم تیزبین همه آن‌ها مخفی مانده است؟
از طرفی، وب‌سایت ملی‌مذهبی که روزنامه «کیهان» گزارش خود را به خبر آن سایت مستند نموده و دیگر رسانه‌های زنجیره‌ای خبر خود را به نقل از «کیهان» طابق‌النعل بالنعل منتشر نموده‌اند، تا کنون از طرف «کیهان» به عنوان یک رسانه معتبر شناخته نمی‌شده‌است، اما چه اتفاقی افتاده است که اکنون یک خبراز بخش «شنیده‌ها»ی آن‌ سایت، به عنوان منبع معتبر از طرف کیهان مورد توجه قرار گرفته و خبرِ با اشاره احتمالی «شنیده شده است»، از طرف «کیهان» با رویکرد «قطعیت» پوشش داده و منتشر شده است؟ و آیا می توان یک سفر در معیت  دستِ‌کم ۳۰ مامور نیروی انتظامی و تحت‌الحفظ را، به «سفر تفریحی» تاویل و تعبیر کرد؟
حقیقت هرچه باشد اما این نوع انتشار خبر، آدمی را به یاد داستان زبان بسته‌ای می‌اندازد، که با تاخیر یک‌هفته‌ای به جوک‌های تعریف شده دیگر حیوانات جنگل می‌خندید و همیشه با تاخیر طنز نهفته در لطیف‌ها را می‌فهمید، اما طنز نهفته در این خبر آنقدر هست که مرغ پخته را به خنده می‌اندازد.
 نقاشی شیخ شجاع آنقدر ظرافت دارد که کوزه کیهان بشکند.
 این نوشته در سحام‌نیوز اینجا
.......................در جرس اینجا

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰

آقای توکلی این «اضطرار» ویرانگر چیست؟

«احمدتوکلی» دستکم برای بار دوم است که از «اضطرار» برای رای دادن به «احمدی‌نژاد» سخن می‌گوید. 
از گفتگوی ایشان با خبرگزاری اقتصادی فارس،(+) تا سخنان وی در نشست «مجلس مشارکت حداکثری و انتخابات کارآمد» در دانشگاه علامه، ۹۰/۱۱/۲۷ (+)حدود ۱۰ ماه گذشه و طی این مدت نه تنها شرایط کشور بهتر نشده، که روز به روز با شیب تندی، جهت وخامت و بحران را طی نموده، و البته آقای «توکلی» هم رسما توسط معاون اول ریس‌جمهور به فساد متهم شده‌است.(+)
فرض کنیم همه شرایط فعلی امروز حاکم باشد، اما نظر رهبری نظام به نظر «احمدی‌نژاد» نزدیک نباشد. حالا قرار شود «احمد‌توکلی» در مورد «احمدی‌نژاد» تصمیم بگیرد. به سادگی قابل پیش‌بینی است، به کمتر از عزل «احمدی‌نژاد» از ریاست‌جمهوری و محرومیت دائم از هرگونه شغل دولتی برای وی، راضی نمی‌شود. برای خودش ادله محکم و محکمه‌پسندی هم دارد: روزگار به خاکستر نشسته ملت ایران، آبرو و اعتبار از دست رفته کشور، حیف و میل و هدر رفتن میلیارد‌ها تومان سرمایه مالی کشور، افزایش قابل توجه فساد و اعتیاد در بین جوانان، کاهش سنگین ضریب امنیت کشور و... کمترین ادله این درخواست می‌تواند باشد. مسلما هر آدمی که اندکی، تنها اندکی از عقل بهره برده باشد، قویا این‌ها را تایید و تصدیق می‌نماید. 
 اما چرا این اتفاق در شرایط فعلی نمی‌افتد، به دلیل‌‌‌ همان «اضطرار»ی است که ایشان را وادار نموده، علیرغم میل باطنی، و علیرغم تحقق شرایط اصلح بودن در «احمدی‌نژاد»، به وی رای بدهد. 
اما از آن جمعیت ۲۴ میلیونی که ادعا می‌شود به «احمدی‌نژاد» رای داده‌اند، چند نفر اینگونه، معتقد بوده‌اند که ایشان اقل شرایط لازم برای نامزدی ریاست جمهوری را ندارد؟ 
از دو حال خارج نیست. یا همه برخلاف نظر آقای «توکلی» معتقد بوده و هستند که ایشان تنها فرد «اصلح» برای ریاست‌جمهوری بوده و هست، یا اکثریت آن‌ها با آقای «توکلی» هم‌رای و عقیده بوده و هستند که آقای «احمدی‌نژاد» شرایط لازم برای ریاست‌جمهوری را نداشته، ولی‌‌‌ همان «اضطرار» پیش‌گفته باعث شده علیرغم اولا میل باطنی و ثانیا صلاح مملکت به او رای بدهند. 
به عبارت دقیق‌تر، صلاح کشور را یک «اضطرار» موهوم، تعریف می‌کند و تشخیص می‌دهد، نه عقل و قانون و مشورت و حکمیت. 
 در صورت اول ناگفته آشکار است که آقای «توکلی» در اقلیت هستند و حق حرف‌زدن هم ندارند چه برسد به اعتراض. مردمی هم که ایشان را به عنوان نماینده خود در مجلس انتخاب نموده‌اند، پس از افشای نظر رسمی وی در مورد ریس‌جمهور منتخب، دچار غبن و خسارت شده و اکنون می‌توانند طلبکار ایشان هم باشند. 
اما در صورت دوم که شواهد نشان از قوت و صحت آن دارد، که همه به کسی رای داده‌اند که نه تنها «اصلح» بلکه «صالح» هم نبوده و حالا هم ریس‌جمهور است، و آثار زیان‌بار آن انتخاب و اشتباه، هر روز بیش از پیش آشکار می‌شود، آیا مردم این حق را ندارند که بدانند آن «اضطرار» چه بوده است؟ 
 آن «اضطرار» چیست که باید این‌همه جان و مال و آبرو و اعتبار و ارزش‌ها، به پای آن قربانی شده و هنوز هم پروسه قربانی گرفتن باید ادامه داشته باشد، و هیچکس هم نداند که چیست و چرا؟ 
 آقای «توکلی» که سابقه عدم تفاهم شدید با «میرحسین‌موسوی» در دوره‌ای که وزیر کار او بوده‌اند، - که نهایتا منجر به رفتن ایشان از وزارت کار شد - را در پرونده و حافظه دارد، هم در این سخنان، و هم در جاهای دیگر گفته‌اند که به «میرحسین» رای نداده، چون «پایگاه اجتماعی موسوی ‌می‌تواند تحریک علیه رهبری را هدایت کند». بر فرض که درست! و این دلیلی است که وی به «موسوی» رای ندهد. تکلیف «مهدی‌کروبی» هم در دستگاه فکری و سیاسی آقای «توکلی» و دوستان ایشان، مشخص است. اما مگر در انتخابات گذشته ریاست‌جمهوری فقط این‌ها بودند؟ ‌مگر «محسن‌رضایی» فرمانده سابق سپاه و سرباز کوچک نظام به تعبیر خودش، و نماینده دیگری از طیف اصول‌گرا در‌‌‌ همان ماراتن حضور نداشتند؟ چرا به ایشان رای ندادند، که امروز دچار عذاب وجدان نبوده و مجبور باشند از «اضطرار» سخن بگویند؟ 
مگر این «اضطرار» و مصلحت فقط شامل حال ایشان می‌شده و شامل حال تعدادی دیگر از اصول‌گرایان از جمله «علی‌مطهری» دیگر نماینده مردم تهران، و اتفاقا هم‌فکر و همراه آقای «توکلی» در مخالفت با دولت «احمدی‌نژاد»، که رسما و شفاف از نامزدی «محسن‌رضایی» حمایت نموده و به ایشان رای داد، نمی‌شد؟ 
آقای توکلی در ادامه فرموده‌اند «اگر «موسوی» سکوت ‌می‌کرد، هر حرف و نطقش بر دولت تاثیرگذار بود و لطمات «احمدی‌نژاد» به کشور کمتر ‌می‌شد. اگر این قانون‌پذیری رخ ‌می‌داد، فشارهای بین‌المللی نیز کمتر ‌می‌شد» 
آقای «توکلی» در شرایطی این سخن مضحک را بیان می‌نمایند که، نه تنها نمایندگان مجلس که قانونا دولت موظف به تمکین در برابر سؤال و خواست آنهاست، بلکه حرف‌های رهبری نظام هم دیگر بر دولت تاثیر‌گذار نیست و «احمدی‌نژاد» آشکارا و گاهی با لجبازی به اقداماتی دست می‌زند که به شفاف‌ترین شکل ممکن خلاف خواست و اراده جاری رهبری کشور است. 
حتما آقای «توکلی» نخواهند گفت که خانه‌نشینی ۱۱ روزه ریس‌جمهور، مصوبه شواری عالی امنیت ملی بوده‌، و یا ایشان بکل از آن بی‌اطلاع‌اند!! 
ظاهرا آقای «توکلی» نمی‌دانند و یا نمی‌خواهند بدانند، نظامی که عملکردش شفاف و قابل دفاع باشد و اصطلاحا ریگی به کفش نداشته باشد، از سکوت، یا اعتراض علنی یک کاندیدای معترض به نتایج انتخابات، هراسی نداشته و فشارهای بین‌المللی نمی‌تواند تاثیری در روند جاری کشور داشته باشد. اما آنجا که رييس مركز پژوهش‌هاي مجلس شوراي اسلامي، با نگرانی از فشارهای بین‌المللی و آثار آن سخن‌ می‌گوید، متوجه نیست که ناغافل از وجود ریگ بزرگ در کفش کوچک دولت و جریان متبوعش پرده برداشته و ناخواسته زبان به  اعتراف گشوده است.
 حقیقت آنست که آقای «توکلی» و رفقایش، بر خلاف مصلحت کشور و نظام و مردم، همه چیز را به بازی گرفته و هر جا به بن‌بستی برخورده‌اند به یک بهانه مسخره و موهومی تحت عناوین «اضطرار» و «مصلحت» و... متوسل، و گناه را به گردن آن انداخته و از خود سلب مسؤلیت نموده‌اند. 
 می‌گویند؛ کسی که خواب است را می‌شود بیدار کرد. اما بیدار کردن کسی که خود را به خواب‌زده باشد غیرممکن است. 
 آقای «توکلی» به عیان اوضاع نابسامان کشور را مشاهده می‌کند. بازتاب و تایید آن هم در نطق‌های داغ ایشان در مجلس و واکنش‌های رسانه‌ای او قابل مشاهده است. اما آنچه دیده نمی‌شود و خبری از آن هم شنیده نمی‌شود، اندک اقدام موثری در برابر این‌همه ناملایمات و نابسامانی‌هاست که همه می‌بینند و اعلام می‌کنند و قبول هم دارند اما از واکنش مثبت و تغییر شرایط خبری نیست. ظاهرا دولتیان و مجلسیان با هم قرار گذاشته‌اند که این دور باطل اعتراض از مجلس و بی‌توجهی از دولت را آنقدر ادامه دهند تا منطق محال بودن دور را از سکه بیا‌ندازند. حضرات داوطلبانه خود را به خواب زده‌اند. 
 دور نیست که خواب‌زدگان، با کابوس آشفته از خواب خواهند پرید. آن‌روز هیچ «اضطرای» پاسخ‌گوی شرایط پریشانی و آشفتگی‌شان نخواهد بود.
این نوشته در جرس اینجا

چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۰

خودسری در اشغال سفارت از آمریکا تا انگلیس

بین حملات چندین‌باره اراذل و اوباش خودسر، به محافل و متینگ‌های علمی دانشگاهی و مجالس سخنرانی‌ و پرسش و پاسخ‌های دانشگاهی در سال‌های اول انقلاب و مراسم مشابه در سالهای اصلاحات، حمله به کوی دانشگاه در هجدهم تیرماه ۷۸(+) و تیرماه ۸۸(+)، همچنین حملات چندین‌باره همین عناصر به منزل «مهدی‌کروبی» پس از انتخابات جنجالی خرداد۸۸(+) (+)، و حمله به سفارت «ایالات‌متحده آمریکا» در سالهای اول انقلاب(+)، و حمله دیروز به سفارت «بریتانیا» در تهران(+)، اگرچه تفاوتهای شکلی ممکن است وجود داشته باشد، اما ماهیت همه آن‌ها یکی است و همه از بی‌احترامی به قانون و حقوق دیگران سرچشمه می‌گیرد.
بدون کمترین تردید آقای «محمدموسوی‌خویینی‌ها» نمی‌تواند بدون محکوم نمودن اقدام حمله به سفارت «ایالات متحده آمریکا» در سالهای اول انقلاب که به رایزنی و سعایت ایشان صورت پذیرفت، حادثه حمله به کوی دانشگاه در ۱۸تیر ۷۸ و ۸۸، یا حملات مکرر به بیت شیخ شجاع پس از انتخابات خرداد ۸۸ را محکوم کند. لازمه پذیرفتن محکومیت اقدامات اخیر که ریشه در گریز از قانون و بی‌توجهی به حقوق افراد و دانشجویان مظلوم دارد، محکومیت اقدام مشابهی است که سال‌ها قبل اتفاق افتاده و همه در مقابل آن سکوت اختیار کرده‌اند تا در پناه سکوت آنها بستر مناسب برای بذر‌افشانی و رشد و ریشه گستردن خشونت‌های اخیر فراهم شود.
در اینکه کشور «آمریکا» باعث و بانی ظلم و تجاوزهای پنهان و آشکار فراوانی طی قرن گذشته بر علیه کشورهای مظلوم و ستمدیده متعدد توسعه نیافته در جهان بوده است، کمترین شکی نیست.
در اینکه از رهگذر همین خوی مداخله‌جویانه و ستمگرانه چه ظلم‌ها و ستم‌ها و حق‌کشی که نصیب ملت و کشور عزیز ایران شده هم شکی نیست. ملت ایران هیچگاه حادثه کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۳۲(+) که با مساعدت مستقیم دولتین آمریکا و انگلیس بر علیه منافع عالیه ایران صورت گرفت، را فراموش نخواهند کرد.
برای هیچ زمانی مردم ایران فراموش نخواهند کرد که زمانی مستشاران نظامی و شهروندان «آمریکا»یی در ایران از حقوق کاپیتولاسیون برخوردار بوده‌اند.
حادثه اشغال کشور ایران در جنگ جهانی دوم، توقیف داراییهای کشور و پذیرایی از «محمدرضا پهلوی» شاه مخلوع ایران پس از انقلاب در آمریکا، و هزاران ظلم پنهان و آشکار دیگر در حق ملت ایران توسط این کشور، هیچگاه از حافظه مردم ما پاک نخواهد شد.
با همه اینها و با وجود هزاران دلیل مستند و غیر مستند دیگر بر خوی تجاوز و سلطه‌گری و اقدامات مداخله جویانه، که در کارنامه کشورهای ابرقدرت دنیا و از جمله کشور آمریکا وجود داشته و دارد، هیچ بهانه‌ای حمله به سفارت آن کشور و اشغال آنرا برای دفاع از کیان کشور و جلوگیری از خطر احتمالی و احتمال اینکه در آن سفارت نقشه برای خرابکاری در کشور طراحی می‌شود و... را توجیه نمی‌کند. این کار، در حکم تجاوز به حریم خصوص دیگران می‌باشد و اگر چه در شرایط انقلابی - احساسی اوایل انقلاب، و در شرایطی که نظام هنوز به ثبات قابل توجهی دست نیافته، توجیهی برای انجام آن قابل دست و پا کردن بود و می‌شد آنرا به گردن شرایط و احساسات جوانان انداخت و... اما کار بسیار اشتباهی بود و تا دولتمردان ایران رسما از جامعه جهانی بابت این اشتباه عذر‌خواهی نکنند و آنرا اشتباه نخوانند و ندانند، باید همواره شاهد حمله نیروهای خودسر به مراکز علمی و دانشگاه‌ها و سخنرانی‌ها و متیتنگ‌های علمی و سفارت‌خانه‌های دیگر کشور‌ها، و به دنبال آن هزینه‌ها‌ی‌ سنگین، که مستقیما از جیب آسایش و آرامش شهروندان کشور برداشت و پرداخت می‌شود بود.
 حادثه حمله دیروز به سفارت «بریتانیا» و تلاش برای اشغال آن، تنها یک متهم شناسایی شده، معروف و جهانی دارد: «سید محمد موسوی خویینی‌ها». و تا زمانی که ایشان و مجموعه دوستان اشغال کننده سی سال پیش از آن اقدام خود دفاع نمایند(+) و آنرا باعث افتخار خود بدانند، متاسفانه باید شاهد حوادث و اقدامات تاثربرانگیز اینچنین و خسارات جبران ناپذیر آن برای همیشه بود. فرقی نمی‌کند ریس‌جمهور «هاشمی‌رفسنجانی» باشد، یا «محمد‌خاتمی» یا «محمود احمدی‌نژاد»
در همین رابطه:
از پائيز ۵۸ تا پائيز ۹۰