نمایش پستها با برچسب آزادی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب آزادی. نمایش همه پستها
دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۴۰۴
دموکراسی تمرین فروتنی است
آلبر کامو/ برگردان: خشایار دیهیمی: بعضی وقتها، وقتی که کار بهتری ندارم بکنم، به دموکراسی فکر میکنم (البته در متروی پاریس!).
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۴۰۴
بازگشت به صلح با جهان و انسان
نامه سرگشاده رئیس کمیسیون اصل ۹۰ مجلس ششم به رئیسجمهور پزشکیان
راه برونرفت از وضع بغرنج کنونی؛ بازگشت به صلح با جهان و انسان؛ این بنیاد دعوت قرآن است (نحل آیه ۱۲۵تا ۱۲۷و آلعمران ۶۴)
رئیسمحترم جمهور جناب آقای دکتر پزشکیان
با سلام و احترام
صلح و آزادی و دموکراسی و قانون، چیزی بود که ملت ایران در مبارزه برای مشروطیت، در راه آن قربانیهای رقتانگیز بسیار داد، که بخشی از آنرا میتوان در کتاب «جانباختگان مشروطیت» دید، و در نهایت ملت ایران در ۱۲۸۵ اولین مجلس شورای ملی را تاسیس کرد و بر قدرت مطلقه شاه تحمیل نمود و دست شاه و عملهواکره اورا برای تجاوز به حریم زندگی خصوصی مردم، و مال و جان و ناموس آنان بست. و تصمیمات او را در مسائل کلی کشور، مشروط و محدود ساخت.
اما برخی از سنتگرایان بیفرهنگ و نادان، آزادی را فهم نکردند و آنرا با هرجومرج یکی پنداشتند، و فترتی پیش آمد و استبدادی ۵۰ ساله حکومت را بهدست گرفت و یکبار دیگر انقلابی بر علیه استبداد شکلگرفت تا آزادی و قانون را حاکم سازد. و وضعیتی پیش آمد که حاصل تلخ آنرا امروز همه لمس میکنند، و یکبار دیگر سیاستها و مدیریت نادرست، کار را بهآنجا رساند، که اسرائیل و آمریکا جرأت یافتند که به خاک پاک ایران تجاوز کنند، و بیرحمانه شخصیتهای بزرگ نظامی و علمی و کودکان و زنان و بیگناهان ایرانرا بهشهادت برسانند و به ایران پیشنهاد تسلیم نمایند و ملت ایران با انسجام و اتحاد در مقابل آنان ایستادند و توهمات و خیالات آنان را برای بههم پاشیدن ایران به خاک سیاه نشاندند.
من قبل از اینکه راهحلی برای برونرفت از وضع موجود ارائه کنم، توجه خواننده عزیز را به مصاحبه «محمد حسنین هیکل» روزنامهنگار مصری با نخستوزیر ژاپن جلب میکنم که در حدود ۵۰ سال قبل انجام شدهاست، و خواننده عزیز را به صبوری در خواندن این گفتار دعوت میکنم.
هیکل از تاناکا نخستوزیر ژاپن میپرسد که: آیا قدرتی بزرگ مثل ژاپن ممکن است بدون سلاح هستهای و ارتشی بزرگ وجود داشته باشد؟
نخستوزیر ژاپن میگوید: «ژاپن از تولید سلاح هستهای ممنوع است و ما از طرف خود از این ممنوعیت بسیار خرسندیم و آنرا مغتنم میشماریم و دربارهاش فکر نمیکنیم. آنچه میخواهیم ایناست که از مبارزههای بینالمللی برکنار باشیم.
ما میخواهیم قدرتی اقتصادی باشیم، بدون رنگ سیاسی. کمکهای خود را به کشورهای در حال توسعه زیاد خواهیم کرد، و میخواهیم هیچ شرط سیاسیای بر آن در نظر نگیریم. برخلاف آمریکا و شوروی که شرط سیاسی دارند».
هیکل باز هم تاکید میکند که ژاپن قدرت عظیم اقتصادی است، رشد آمریکا ۳٪ و رشد شوروی (در آن زمان) ۶٪ در حالیکه رشد ژاپن بین ۱۰ تا ۱۴٪ است. در حالی که گمان میشد که رشد اقتصادی ژاپن در سال ۱۹۷۰ متوقف میشود، تولید ملی ژاپن به ۲۰۰ میلیارد$ بالغ گردید و در سال ۱۹۷۵ به ۴۰۰ میلیارد$ میرسد و در ۱۹۸۰به ۸۰۰ میلیارد $ میرسد، این تولید اکنون بهاندازه تمام دولتهای عضو مشترک اروپا است و گویا بهطوری که میگویند مرزهای طبیعی آن به آسمان خواهد رسید. (در همین سالهای اخیر مازاد تجارت ژاپن به آمریکا طبق آمار معروف، ۳ هزار میلیارد $ بودهاست)
در جای دیگری، هیکل میگوید: آیا راهی برای امنیت جز بازدارندگی وجود دارد؟ و مسئول ژاپنی میگوید: بله. راه دیگر همکاری است و این اقدامی است که ما با چین انجام دادیم و بدین صورت مصالحه کردیم.
(میعاد با خورشید ـ حسنین هیکل)
قرآن مجید داستان دو پسر آدم را چنین نقل میکند و آنرا به انسان درس میدهد: یک پسر برای زیادهخواهی و از روی حسادت، به برادر میگوید: لاقتلنّک؛ تو را میکشم! و برادر جواب میدهد: لئن بسطتَ یدک لتقتلنی، ما أنا بباسط یدیّ لأقتلک؛ اگر تو برای کشتن من دست درازکنی، من به سوی تو دست دراز نمیکنم.
پیامبر گرامی اسلام، با عفو و گذشت بزرگترین و خبیثترین دشمنان خونی خود را به همراهان و دوستان بدل کرد، و آنان را به صف مسلمانان ملحق ساخت و تسلسل جنگ و خونریزی و قصاص را متوقف ساخت. و این از بدیهیات تاریخ است.
بر خلاف جاهلان مغرض، که دفاع ِ ناچار را دلیل خشونت میگیرند و اسلام را دین خشونت بهحساب میآورند، و اسلامشناسان اولیه، اسیر تاریخ قرار میگیرند و متاسفانه این پایهی تفکر بخش عظیمی از مسلمانان قرار میگیرد، و اشتباه بزرگی در فهم پیام قرآن است که صریحاً صلح و احترام با مخالف را پایهی دعوت و پند قرار میدهد.
من سلاح متعارف را ممنوع نمیدانم، اما سلاح هستهای را موجب شیوع آن میشناسم که ناامنی و حتا نابودی بشریت را در پی خواهد داشت. زیرا اشخاصی به این سلاح، مسلح خواهند شد که هیچ مسئولیتی در برابر بشریت قائل نیستند و علت حرمت آن توسط رهبری، قطعاً چنین تفکری است و تعجب است از نادانانی که به عنوان بازدارندگی آنرا توجیه و تشویق میکنند.
راهکاری که اینجانب برای برونرفت از این بلاتکلیفی و وضعیت بغرنج و مشوش اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی، و بهخصوص سیاسی (نه جنگ، نه صلح) که عامل اصلی این وضعیت است و کل کشور را قفلکرده و کارخانهها بهدرستی کار نمیکنند و کارگاهها راکد و نیمهراکداند و معاملات و دادوستد همهچیز، معطل است و مردم راحت سر بر بالشت نمیگذارند، قابل تصور و قابل عمل است و حلال مشکلات خواهد بود.
راهکار این است که رئیسجمهور که امین ملت و از اعتماد نسبی ملت برخوردار است، و مورد اعتماد رهبری است، با اختیارات کامل و با مشاورانی مجرب و دانا، مانند دکتر محمدجواد ظریف و سیدعباس عراقچی و دیگرانی همچون آنان که بردن نامشان طولانی خواهد شد، با آمریکا وارد مذاکره شوند، و از مانورهای آنچنانی ترامپ هراسی نداشته باشند، و سیاست صلح با جهان و انسان با هر عقیده و مذهب و فکر و دستبرداشتن از ستیز با غرب و استکبار و ترک مخاصمه با اسرائیل و ترک شعار محو آن، و دستبرداشتن از دخالت نظامی در کل کشورها و بهخصوص کشورهای خاورمیانه و دستبرداشتن از غنیسازی اورانیوم که تاکنون هزینه عظیمی بر دوش کشور نهاده، و سودی جز بهانه برای جنگ و تحریم و حمله نداشته است، و بهطور موقت تا جلب اعتماد بینالمللی، بازگذاشتن دست آژانس انرژی اتمی در بازرسی را جداً دنبال کنند.
صرفنظر از نتانیاهو که هواهای بسیاری برای نابودی ایران در سر دارد و متاسفانه جاهلانی از ایرانیان را هم دنبال خودش میکشد، من شک ندارم که غرب و بهخصوص آمریکا از این سیاست و پیشنهاد که برایشان بسیار نافع است، استقبال خواهند کرد و آنانرا از باتلاق یک جنگ که عاقبت آن برای هیچ کشوری خوش نخواهد بود، رهایی خواهدبخشید و از منافع بسیار برخوردار خواهد کرد، و نیز زمینه پیشرفتی عظیم برای کشور فراهم خواهد ساخت، و نیروی عظیم ملی با سرمایههای بزرگ آن از نفت و گاز و بسیاری دیگر به کار خواهد افتاد، و بهخصوص در شرائط فعلی، سرمایهگذاری داخلی و خارجی در درون کشور بهجای فرار سرمایه، تحقق خواهد یافت. و از همه مهمتر رضایت و اعتماد عمومی به مدیریت حاصل خواهد شد.
در چنین شرائطی است که میتوان انتخاباتی آزاد برگزار کرد، و کسانی که در خارج کشوراند و از غربت رنج میبرند و مایه شرمساری است، به وطن خود بر میگردند و با نیرو و سرمایه و تخصص، به جای کشور بیگانه، به کشور خود خدمت میکنند، و اینها غیر کسانی هستند که به دشمن دلبسته و بیگانهپرستی را بهجای ایراندوستی انتخاب کردهاند.
مسالهی دیگر خروج مجمع تشخیص مصلحت از این وضع بلبشو است. اکنون مجمع تشخیص اکثراً از افراد غیرمتخصص تشکیلیافته که با یک رأی خود، حکم شرعی یا قانون مصوب را نقض میکنند، و این قطعاً غیرشرعی و غیرقانونی است و از اعتبار شرعی و قانونی برخوردار نمیباشد.
مجمع تشخیص یک مجلس بزرگ و سرنوشتساز است که باید از نخبگان و دانشمندان درجه اول کشور تشکیل شود، و معیارهای آنرا شخصیتهای بزرگ و متخصصی تعیین کنند، که ملت آنها را قبول داشته و عموم دانشمندان آنها را بتوانند بپذیرند و در شرائط کلی مناسب در کشور، این مسائل با انتخاب ملت تعیین خواهد شد و نظریه رهبری هنگامی عملی خواهد شد که از تصویب این مجمع بگذرد.
رهبری میتواند وکلا و کارشناسان معتبری داشتهباشد که بتوانند از نظر رهبری در مجمع دفاع کنند، و در این صورت است که اعتماد عمومی احیا و جلب میشود و کشور در راه مستقیم و معتبری قرار خواهد گرفت. و از اعتبار داخلی و خارجی برخوردار خواهد شد.
مسئله دیگری که نمیشود آنرا فراموش کرد، و هیچ وجدان بیداری در سراسر جهان نباید آنرا نادیده بگیرد، کشتار و ستمی است که بر فلسطینیان میرود و در مقابل چشم جهانیان، اطفال گرسنهای که برای بهدستآوردن لقمهای نان و مقداری آرد و یا غذای گرمی که قطعاً چیز قابلتوجهی نیست، با قابلمه و ظرفی بهدست، میریزند و بیرحمانه به دست صهیونیستها کشته میشوند و عجیب است که دست داعیهداران حقوق بشر و حقوق حیوانات و کمک آنها اگر نباشد، این ستم که قریب ۸۰ سال است ادامه دارد، ادامه پیدا نمیکرد.
اکنون بیش از ۴۰ قطعنامه سازمان ملل بهوسیله آمریکا وتو شده و اسرائیل با این همه کشتار، همچنان از پشتیبانی آمریکا برخوردار است.
دولت اسرائیل، استعمار گذشته و کهنه غرب امروز کار نمیکند، و غرب، هند و چین و آفریقا را از دست دادهاست. اما نیرویی نظامی در خاورمیانه، بهنام دولت اسرائیل نشاندهاست که ۸۰ سال است با قدرت تفنگ و کشتار، خاورمیانه را همچنان در چنگ دارد و از هیچ فرصتی در کشتار و تخریب و حتا گرسنگیدادن به کودکان که به دنبال لقمه نانی برای سیرکردن شکم هستند، کوتاهی نمیکند و اینهمه را به پشتیبانی غرب و بهخصوص آمریکا انجام میدهد.
گمان من این است که صهیونیستها در آینده بهسزای اعمال خود خواهند رسید، و ملتهای منطقه هرگز فراموش نمیکنند و فرزندان پدر و مادر کشته، برخواهند خواست و سزای اعمال فجیع اسرائیل را خواهند داد و اکنون در مجامع بینالمللی هیچ آبرویی برای اسرائیل و پشتیبانان غربی آن نماندهاست، و متاسفانه تمدن جدید نیز از معنا خالیشدهاست و دیگر هیچکس ادعای حقوق بشر را از غرب نخواهد پذیرفت.
ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالّتی هی أحسن، إن ربّک هو أعلم بمن ضلّ عن سبیله و هو أعلم بالمهتدین. و إن عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین. واصبر و ما صبرک الّا بالله و لاتحزن علیهم و لا تک فی ضیق ممّا یمکرون. قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم ألّا نعبد إلّا الله و لانشرک به شیأ و لا یتّخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون
حسین انصاریراد
۲۶ تیرماه ۱۴۰۴
©️ سایت زیتون
چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۴۰۴
از مردم بیشاه، تا شاه بیمردم
من با «محمدعلی فروغی» در همان عنفوان جوانی آشنا شدم. وقتی استادم با احترام در موردش حرف میزد، و روزی که خاتمی آمد و گفت: «بهترین نوع حکومت، حکومتیه که عالمان و فیلسوفان بر مسند بنشینند»، استاد ریشخندی زد و گفت: «اینو ببین، فروغیاش نتوانست،تویِ آخوند انگشت کوچیکشم نمیشی!»
فروغی برای من یک محقق بود، ادیبی که فهمیده بود، چگونه ایرانیان با شیواترین لغات به بیراهه میروند!
او که کلیات سعدی، خیام، جامی، حافظ و ... را تصحیح کردهبود، بهعینه میدید که راه پیشرفت این سرزمین، نه از مسیر «شعر» که از شاهراه «فلسفه» میگذرد، و بهخاطر همین از «ضیافت افلاطون» گفت، به «آیین سخنوری» پرداخت، بعد سراغ «دکارت» رفت و از «سیر حکمت در اروپا» گفت!
فروغی با همین کتابهایاش، قصد داشت تصویر بزرگتری از دلایل عقبماندگی ایران نمایش داده، و زیرکانه راه چاره برونرفت از چرخهٔ استبداد را به مردم نمایان کند!
اما مگر میشود فرهنگ دیرپای یک سرزمین را با ۴ کتاب و چند سخنرانی تغییر داد؟!
بعدها که با تاریخ شفاهی هاروارد آشنا شدم، یکی از کسانی که حبیبالله لاجوردی با او مصاحبه کردهبود، پسر محمدعلی فروغی بود!
خاطرات محمود فروغی یکی از شگفتانگیزترین مطالبی بود که میشنیدم. شما وقتی خاطرات را از دهان راوی میشنوید، خوبیِ بزرگی دارد: هنگام خواندن یک یادنامه، واژهها هرگز نمیتوانند حس راوی را کامل انتقال دهند، اما وقتی همان خاطرات را میشنوید، احساساش کاملاً مشخص میشود!
مثلاً وقتی در ۱۳۱۴ ماجرای گوهرشاد پیش میآید، پدر داماد فروغی تولیت آستان قدس رضوی بود.
حسینقلی اسدی، فاطمه دختر فروغی را به زنی گرفتهبود، و حالا پدرش محمدولی اسدی بهجرم مشارکت در غائلهٔ گوهرشاد، زیر تیغ اتهام آشوب علیه سلطنت قرار گرفتهبود و سرانجام به دار آویخته شد!
محمود فروغی وقتی این داستان را تعریف میکند، شما ترسرا در صدای این مرد احساس میکنید. ترسی که بعدها در صدای شریف امامی، نصرتالله امینی و... بسیاری از رجل سیاسی آن دوره هم تجربه کردم!
ترسی که شاید اگر نبود، بسیاری از سازندگیهای دوران رضاشاه هم اتفاق نمیافتاد!
وقتی متفقین وارد ایران شدند، متین دفتری (همسر شمس پهلوی) نخستوزیر بود. او خدمت بزرگی به ایران کرد و به رضاشاه گفت: مذاکره با متفقین کار من نیست، و فقط از فروغی برمیاد!
شاه با اکراه قبول کرد!
فروغی که سالها به مطالعه و فرهنگستان لغات مشغولشده، و از عالم سیاست فاصله گرفتهبود، در یکی از حساسترین برهههای تاریخی نزد شاه رفت. رضاشاه شکستاش را به گردن مردم انداخت و گفت:
«این مردم لیاقت مرا ندارند».
من شیفتهی جواب فروغی به این گلایهام!
بارها همینجا پاسخ فروغیرا نوشتم و کاش محمدرضاشاه این حرفرا جدی میگرفت:
«اعلیحضرت! من در دنیا مردمانی را میشناسم که شاه ندارند؛اما شاهی ندیدهام که مردم نداشته باشد.»
فروغی نخستوزیر کشور اشغالشده ایران شد. او با دستانی بسته به مذاکره با ابرقدرتهای جهان رفت!
همه فکر میکنند که بزرگترین کار فروغی، حفظ سلطنت و یکپارچگی ایران بود!
اما بهنظر من شاهکار فروغی، گنجاندن بندی در آن توافقنامه بود، که فاتحان را ملزم میکرد، ۶ ماه بعد از اتمام جنگ ایرانرا ترک کنند!
بعدها قوامالسلطنه به استناد همین بند توانست به شوروی فشار آورده و آذربایجان را نجات دهد!
تا اینجای این رشتو، مقدمهای بر این اصل مطلب بود که فروغی بعد از توافق به رادیو رفت و متفاوتترین بیانیه تاریخ معاصر را خواند!
او که میدانست، شاه جوان هم پای رادیو شنونده حرفهایاش هست، از این فرصت استفاده کرد، تا درسی بزرگ را به او گوشزد کند و دلایل عقبماندگی ایرانیان را به شیواترین شکل ممکن به مردم نشان دهد.
فروغی ابتدا از انواع حکمرانی در دنیا گفت:
«برادران و هممیهنان عزیزم، بهحمدالله، بهفضل خداوند در سایۀ توجه شاهنشاه جوان جانبخت، بار دیگر پا به دایرۀ آزادی گذاشتید و میتوانید از این نعمت برخوردار شوید.»
اما فروغی قصد نداشت، فقط سلطنت «محمدرضاشاه» را اعلام کند، او عصارهٔ صدها کتابی را که خوانده و نوشتهبود، همراه داشت. و میخواست درسی بزرگ برای آیندگان باقی گذارد.
«معنی آزادی این نیست که مردم خودسر باشند، و هرکس هرچه میخواهد بکند؛ در عین آزادی قیود و حدود لازم است.
مردم وقتی آزاد خواهند بود که "قانون" در کار باشد و هرکس حدود اختیارات خود را بداند و از آن تجاوز نکند،
متأسفانه بسیاری از مردم چنیناند که هر وقت بتوانند زور بگویند، میگویند. همینکه امروز من زور بگویم، فردا زبردستی پیدا میشود که به من زور بگوید.
پس اولین سفارشی که در عالم خیرخواهی و میهندوستی به شما میکنم، این است که ملت آزاد آن است که جریان اُمورش بر وفق قانون باشد.
شما شنیدهاید که از تمدن و توحش و ملل متمدن و وحشی سخن میگویند، آیا درست فکر کردهاید که ملت متمدن کدام است؟ و ملت وحشی چیست؟ گمانم این است که بعضی بگویند ملت متمدن آن است که راهآهن و کارخانه و تانک و هواپیما دارد، البته ملل متمدن این چیزها را دارند، اما من به شما میگویم بدانید که این چیزها فروع تمدناند، اصل تمدن نیستند. اصلِ شرافت و شخصیت یک ملت در شرافت و احترام به قانون، مسئولیتپذیری در برابر قانون، و پاسداری از حقوق و کرامت فرد و اجتماع است.
اگر کشوری قانون را محترم بشمارد، آحاد آن ملت خود را مجبور بدانند که تابع قانون باشند، آنگاه است که آزادیِ حقیقی و آسایشِ پایدار برقرار خواهد شد.»
شرافت و قانونی که فروغی مدنظرش بود، نه آنچه مردم باید پایبندش باشند. بلکه تا حکمرانان و صاحبان قدرت، خودشان را ملتزم به قانون ندانند، هرگز عموم مردم پایبند قانون نخواهند شد.
این را وقتی متوجه میشویم که فروغی در ادامه انواع حکمرانی را میشمارد:
«قسم اول حکومت انفرادی و استبدادی است. قسم دوم حکومت خواص و اشراف است.
قسم سوم را حکومت ملی میگویند که اروپايیان دموکراسی مینامند».
اینجاست که فروغی مستقیم شاهجوان را نصیحت به التزام به قانون میکند: «شما ملت ایران بهموجب قانون اساسی، دارای حکومت ملی پادشاهی هستید، اما اگر درست توجه کنید، کمتر وقتی بودهاست، که از نعمت آزادی حقیقی برخوردار باشید، و چندین مرتبه حکومت ملی مختل شدهاست. آیا فکر کردهاید که علت آن چیست؟ معنای حکومت ملی این است که اختیار امور کشور با ملت باشد.»
و بعد شرافت را در رفتار شاه میبیند:
«پادشاه باید گفتار و کردار خود را با اصول شرافت و آبرومندی تطبیق کند، چنانکه یکی از حکمای اروپا گفته است: اگر بنیاد حکومت استبدادی بر ترس و بیم است، بنیاد حکومت ملی بر شرافت افراد ملت است و مخصوصاً اگر متصدیان امور عامه، شرافت را در اعمال، نصبالعین خویش نسازند، کار حکومت ملی پیشرفت نمیکند و بالاخره جمیع طبقات باید دست به دست یکدیگر داده، در پیشبردن حکومت ملی متفق و متحد باشند که بزرگترین آفت حکومت ملی اختلاف کلمه و نفاق است.»
فروغی با خواندن این بیانیه در ۱۵مهر۱۳۲۰ تلویحاً رفتن رضاشاه و نشستن فرزندش بر مسند قدرت را اعلام کرد و یکی از بیاد ماندنیترین نطقهای تاریخ معاصر را بهجای گذاشت!
ایران ۴سال از ۶سال جنگ جهانی دوم در اشغال بود و فروغی یکسال و دو ماه بعد این ماجرا (۶آذر ۱۳۲۱) در ۶۷ سالگی از دنیا رفت و نتوانست آزادی کشورش را ببیند!
آزادی از بیگانگان...
اما این نطق هم مثل هزاران نصیحت عالمانه فدای فرهنگ استبدادزدگیِ ایرانیان شد و باز دَر بر پاشنهی نشنیدن چرخید و ۳۷سال بعد، وقتی محمدرضاشاه از هلیکوپتر بر فراز تهران مردم خشمگین را میدید، هنگام پیادهشدن لگدی به آن زد و گفت:
«من که شاه بدی برایشان نبودم، لعنت به این مردم!».
کاش او زودتر معنای «شرافتی» که فروغی گفته بود را میفهمید!
کاش...
©️ توییتر موسیو آرسن با اندکی تغییر
شنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۴
مگر در دوره انقلاب، آزادی را قبول داشتیم؟
«مانس اشپربر» جامعهشناس در کتاب «نقد و تحلیل جباریت» نوشته که ما شیفته ایدئولوژی چپ، سوسیال یا مارکسیسم ـ لنینیسم بودیم و این شیفتگی مانع دیدن «واقعیت» از سوی ما میشد.
«اشپربر» اشاره میکند که وقتی «وفاداران» به حزب، بهدست «استالین» با اتهام «خیانت» کشته میشدند، ما نهتنها «سکوت» میکردیم، که دفاع هم میکردیم و مرگ را سزای خیانتکار میدانستیم و شیفتگی باعث میشد که ادعای سران حزب مبنی بر «خیانتکار»بودن اعدامیها را «چشمبسته» قبول کنیم.
وی یادآور میشود که این اعدامها ادامه داشت و بهمرور به حلقه درونیتر و هسته مرکزی نزدیک میشد، و وفادارترینها هم با «اتهام» خیانت بهتدریج به جوخه سپرده میشدند و ما بهخودمان اجازه نمیدادیم که از خودمان بپرسیم «شواهد» این خیانت یا «مصادیق» آن چیست.
این داستان ادامه دارد تا «اشپربر» صدای ماشین اعدام را در نزدیکی گوش خود احساس میکند. زمانی که نزدیکانی اعدام میشوند که شبهه «خیانت» در مورد آنها هم نمیتواند معنا داشته باشد، چه برسد به اتهام.
با این زنگ خطر، ناگهان پرده سیاه «شیفتگی» از جلو چشمان این شیفته «استالین» و «حزب کمونیست» و ایده «سوسیالیزم» و «مارکسیسم» کنار میرود و تازه متوجه اصل «واقعیت» و «حقیقت» ماجرا میشود و پیش از آنکه به جوخه سپرده شود، جان خود را برداشته و از معرکه میگریزد.
بعد از آن به واکاوی روانی رفتار خود و «رفقا»ی حزبی مینشیند و نتیجهٔ آن میشود بنیانگذاری مکتب «روانشناسی فردی» و تاملات در «خودکامگی» حکمرانان و چگونگی شکلگیری یک خودکامه و متوجه میشود که بهقولی: «این بردگان هستند که فرعونها را میسازند».
کتاب «نقد و تحلیل جباریت» نتیجه این تاملات و آینه عبرتی است برای آنها که گرفتار «کیش شخصیت» و «بتسازی» و «بتپرستی» میشوند و حواسشان نیست که: «خودشان کردهاند که ...»
***
مطلب زیر هم که بخشی از مصاحبه یک «چپ» شیفته پشیمان شرقی است، از زاویهای دیگر، تاملات «اشپربر» را تایید میکند.
منبع در انتهای مطلب با یک پینوشت درج شدهاست:
هم مگر در دوره انقلاب، «آزادی» را قبول داشتیم؟ از فعالان چپ ایران کدامِشان آزادی را قبول داشتند؟ حالا بماند که کدامیک از رژیم حمایت کردند یا نکردند.
اصلا آزادی بد بود. آزادی از دید ما «لیبرالی»، و «حقوق بشر» تحریم بود. اینکه میگویم «ما»، از دید چپ است.
یک تفسیر غلط از مارکس بود که میگفتند: گفته است حقوق بشر، بورژوایی است. چون این اصول نبود وضعیت اینگونه شد.
اما الان فضا فرق کرده است. و در این دوره به این چیزها توجه بیشتری میشود. شاید بهخاطر شکست در این انقلاب، بوده یا شاید به دلیل خواست عمومی جامعه در مورد آزادی است.
ما قتلهای دوران «استالین» را در فضای چپ توجیه میکردیم. تفکر ما این بود که ضدانقلاب باید «اعدام» میشد، و برای ما خیلی عادی بود که ضدانقلاب اعدام شود.
البته از تصفیههای درون تشکیلاتی خبر نداشتم. چیزهایی به گوشم خورده بود، ولی خبر نداشتم. میدانیم که تصفیههای درون تشکیلاتی بود.
یعنی میکشتند، چون مخالف نظرات رهبری جریان بود. اینها واقعیتهایی است که باید ببینیم، و اگر ببینیم و نترسیم! آنوقت میفهمیم که چه میخواهیم.
باید بدانیم که یک روزی «اعدام» را محکوم نمیکردیم، اعدام ضدانقلاب را محکوم نمیکردیم، اعدام مخالفین خود را محکوم نمیکردیم، و این در تمام کشورهای سوسیالیستی عادی بود.
کوبا و دیگر کشورها اینگونه بود و همه توجیه میکردند، میتوانیم اسمش را ملاحظات سیاسی یا نادانی [بیشتر نادانی]بگذاریم.
باید پرسید کدام گروهها و سازمانهای سیاسی مخالف پهلوی، به آزادی و دموکراسی باور داشتند؟
بخشی مصاحبه منیره برادران با ویدا حاجبی چریک فدایی نامدار ایرانی که در ونزوئلا،کوبا و لیبی آموزشدیده، و با فیدل کاسترو رابطه نزدیکی داشت ۱۲ آبان ۱۳۷۸ رادیو زمانه
پینوشت:
۱. کتاب یادها، نوشته «ویداحاجبی» هم جالبه. بیشتر رهبران چپهای ایران، از خانوادههای فئودال و سرمایهدار بودند. از سلیمان میرزا و احساناللهخان تا ویداحاجبی و کوروشلاشایی و فرخ نگهدار و کیانوری.
۲.
دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۵۱
آزادی
به ایران درودی:
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزهی برگها
آهوان برآوردند؛
یا در خطوطِ کوهپایهیی
رمهیی
که شباناش در کجوکوجِ ابر و ستیغِ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگلِ پُرنگارِ مهآلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ میکشد.
تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
تقوای ما نیست.
□
سکوتِ آب
میتواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
میتواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!
عصرِ مرا
در منحنی تازیانه به نیشخطِ رنج؛
همسایهی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیدهاند و فروخته.
□
تمامیِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که بهکار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!
احمد شاملو. ابراهیم در آتش.۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱
اشتراک در:
پستها (Atom)