دموکراسی تمرین فروتنی است
آلبر کامو/ برگردان: خشایار دیهیمی: بعضی وقتها، وقتی که کار بهتری ندارم بکنم، به دموکراسی فکر میکنم (البته در متروی پاریس!).
همانطورکه میدانید در میان مردم یکجور سردرگمی درباره این مفهوم بهدردبخور وجود دارد. و من چون دلم میخواهد بیشترین تعداد ممکن از افراد را با خودم همسو کنم، به دنبال تعریفهایی میگردم که برای بیشترین تعداد ممکن از افراد پذیرفتنی باشد.
این کار سادهای نیست و من هم نمیخواهم تظاهر کنم که میتوانم در این کار موفق شوم. اما به نظرم میشود به چنین تعریفهایی که بهدرد میخورند نزدیک شد.
حرفم را کش ندهم، یکی از این تعریفهای بهدردبخور، به نظر من این است: دموکراسی تمرین اجتماعی و سیاسی فروتنی است. اجازه بدهید توضیح بدهم.
دو نوع تفکر ارتجاعی وجود دارد (چون هرچیزی را باید تعریف کرد، پس اول سر تعریف ارتجاع توافق کنیم: گرایش ارتجاعی شامل هر نوع گرایشی میشود که هدفش افزودن هرچه بیشتر بر اشکال سیاسی و اقتصادی بندگی و انداختن یوغ بندگی به گردن افراد است).
این دو نوع تفکر ارتجاعی اغلب در دو جهت مخالف سیر میکنند، اما یک ویژگی مشترک دارند: هر دوی آنها خودشان را با یقین مطلق بیان میکنند.
تفکر اول میگوید: «آدمها را نمیشود عوض کرد». نتیجه: جنگها اجتنابناپذیرند و بندگی اجتماعی در سرشت چیزهاست، پس نمیتوان عوضش کرد؛ پس بگذارید جوخههای آتش، افراد را همچنان تیرباران کنند و ما در این ضمن، مثل «کاندید ولتر» مواظب باغِمان (و درواقع اگر صادق باشیم، «پارکِمان») باشیم.
تفکر دوم میگوید: «انسانها را میشود عوض کرد». اما آزادساختن آنها بستگی به فلان یا بهمان عامل دارد و افراد باید طوری رفتار و عمل کنند که به نظر ما برایِشان خوب است. نتیجه: پس منطقی است که افراد زیر را سرکوب کنیم:
۱. آنهایی که فکر میکنند هیچ تغییری ممکن نیست.
۲. آنهایی که با فلان یا بهمان عاملی که ما معین کردهایم موافقت ندارند.
۳. آنهایی که، گرچه با عاملی که ما معین کردهایم کاملا موافقت دارند، اما راه تعیینشده برای جرح و تعدیل آن عامل را قبول ندارند.
۴. همه آنهایی که کلا فکر میکنند امور به همین سادگی نیست.
اینها روی هم سه چهارم کل آدمها را شامل میشوند.
در هر دو مورد، ما با نوعی سادهسازی سرسختانه و لجوجانه مسئله مواجه هستیم. در هر دو مورد، آنها مسئله اجتماعی را چنان بیانعطاف و خشک میکنند، یا چنان دترمینیسمی را پیش میکشند که اصلا جایی در مسائل اجتماعی ندارند.
درهر دو مورد، آدم احساس میکند چارهای جز این ندارد که بگوید بگذار «تاریخ» کار خودش را بکند یا ما هم به «تاریخ» کمک کنیم که طبق اصول خودش پیش برود و رنج بشری را توجیه و آنرا افزونتر کنیم.
من بیچون و چرا قبول دارم که مردم این افراد را که این همه با هم فرق دارند، ولی درعین حال با اعتقادی یکسان بدبختی دیگران را تاب میآورند ستایش میکنند.
اما دستکم اجازه بدهید آنها را به همان نام خودشان بنامیم و بگوییم چه کاری از دستِشان برمیآید و چه کاری از دستِشان برنمیآید.
من به سهم خودم میخواهم بگویم که این افراد کلهشان پر از باد است و به هر چیزی میتوانند برسند مگر آزادی انسان و دموکراسی واقعی.
«سیمون وی» این شجاعت را داشت که حرفی را بزند که شیوه زندگی و مرگش کاملا به او حق میداد چنین حرفی را بزند: «لازمه تحسین اسکندر کبیر از ته دل این است که آدم حقیر نباشد.»
آری البته اگر که چشم دل آدم بر سادهترین شکلهای همدردی بسته باشد و روحش با هرگونه عدالت بیگانه، چگونه میتواند بزرگترین فتوحات عقل یا زور را با رنجهایی که به بار آوردهاند در یک ترازو بگذارد!؟
برای همین است که به نظر من دموکراسی، چه در وجه اجتماعی و چه در وجه سیاسیاش، نمیتواند مبتنی بر فلسفهای سیاسی باشد که وانمود میکند همه چیز را میداند و میتواند همه چیز را به سامان کند، درست در مقابل دموکراسی که هرگز نخواسته است خودش را بر اخلاقی مطلق استوار کند.
دموکراسی بهترین نظام حکومتی نیست، فقط کمترین شر را به بار میآورد. ما همه انواع حکومتها را دستکم مزمزه کردهایم و حالا دیگر این نکته را راجع به دموکراسی میدانیم.
اما نظام دموکراتیک را فقط کسانی میتوانند بهتصور درآورند، ایجاد کنند و نگه دارند که میدانند همه چیز را نمیدانند، کسانی که حاضر نیستند وضع موجود پرولتاریا را بپذیرند و هرگز رنج و بدبختی دیگران را نادیده نمیگیرند.
اما درعین حال حاضر هم نیستند بر این رنجها به نام یک نظریه یا به نام یک رستگاری نهایی بیفزایند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر