خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی با بازنشر یک توییت از یکی از نوادگان عبدالحسین فرمانفرما واقف ساختمان انستیتو پاستور خواسته علیه جنایات اسرائیل از این آب هم کرهای بگیرد. جنایت از سوی هر کسی، در هر جایی، و تحت هر عنوانی، محکوم است. البته طی سالهای اخیر آنقدر این «محکومیت» را «نابهجا» و افراطی، یا «بهجا» ولی بیاثر خرج کردهاند که اعتبار آن لطمه شدیدی دیدهاست. اما به هرحال «جنایت» کلا محکوم است.
اما یادمان نرود که در مسیر زندگی ناخواسته و ناآگاه، خشتی از خشتهای عمارتی نباشیم که وقتی به ثریا قد کشید، کارش توجیه جنایت باشد.«سید ضیاءالدین طباطبایی» در روزنامهاش نقدی به مرحوم فرمانفرما مینویسد. فرمانفرما به دفتر روزنامه (یادم نیست رعد یا باختر) میرود و از سید ضیا میپرسد که من چه کردهام که پا توی کفش من کردهای؟
سیدضیا پاسخ میدهد که آقای فرمانفرما هر جا در این مملکت پا میگذاریم میگویند ملک فرمانفرما است. در حالی که من برای روزنامهام یک نیمکت هم ندارم که الان شمای مهمانِ من روی آن بنشینید. فرمانفرما از سید ضیا دلجویی میکند و میرود و ساعتی بعد یک کالسکه یک دست مبلمان شیک به دفتر روزنامه سید ضیا میآورد که هدیه فرمانفرما است.
عبدالحسینخان فرمانفرما از نوادگان قاجار بود و هرجایی از این سرزمین ملکی و املاکی داشت، که وقتی همین سیدضیا و رضاخان روی کار آمدند، و بعد رضاخان رضاشاه شد، هر روز بخشی از این املاک را از فرمانفرما به زور گرفت و در آن کاخ ساخت که یک بخش آن همین مجموعه سعدآباد است که در املاک غصبی فرمانفرما ساخته شدهاست.
به اینها کاری ندارم. اما همین فرمانفرما که واقف انستیتو پاستور بوده، دختری داشت به نام «مریم فیروز». دختری عصیانگر که برخلاف منش پدر که وفادار به شیخفضلالله بود، به راه حزب توده رفت و همسر نورالدین کیانوری شد.
«نامه نورالدین کیانوری به آقای خامنهای» را بخوانیم که چه بلاها سر پیری بر سر همین خانم فرمانفرمایی آوردهاند که الان قربانصدقه یک توییتی رفتهاند که نمیدانم خواهرزاده یا برادرزادهاش منتشر کردهاست.
ای بسا اگر فرمانفرما آن املاک را به زور از صاحبان اصلی آنها تملک نمیکرد، شاید رضاشاه هم به زور از او تصاحب نمیکرد، و شاید اگر آنروز که کیانوری و همسرش را در بازداشت آنگونه آزاردادند، نمیدادند این جنایتها امروز اتفاق نمیافتاد.
سعدی در گلستان میگوید: «بنیادِ ظلم در جهان اوّل اندکی بودهاست هر که آمد بر او مَزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
اگر ز باغِ رعیّت مَلِک خورد سیبی
بر آورند غلامانِ او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر