دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۵

زیرساخت فقط برنامه «شاد» نیست

زیرساخت آموزش مجازی، طراحی و ساختن برنامه «شاد» نیست. ساختارهایی به‌مراتب به‌تر از شاد، پیش‌تر طراحی شده و به‌رایگان در دست‌رس است. اما بالاخره وقتی «کار‌های بزرگ» را به «آدم‌های کوچک» سپرده‌اند، باید هم یکی باشد که از قِبل «شادنویسی» نان بخورد و شادمان باشد.

آموزش و پرورش که آموزش را از دور و مجازی می‌کند، به‌جای هزینه کلاس، تخته، میز، نیمکت، مدرسه و کادر حاشیه آموزشی، می‌تواند و باید برای تمام دانش‌آموزان زیر ۱۸ سال یک دستگاه تبلت اختصاصی کودک به‌رایگان تهیه کند، تا کودکان مجبور نباشند برنامه ناشادِ «شاد» را روی گوشی‌های پدر یا مادرشان اجرا و وقتی کلاس دارند، گوشی پدر یا مادرشان هم گرو کلاس آن‌ها باشد.

امهات
امنیت شبکه توصیه موکد می‌کند گوشی تلفن هم‌راه هر شخص، مثل مسواک و برس و نخ‌دندان و ... کاملا شخصی است و نباید در اختیار کس دیگری قرار بگیرد ولو هم‌سر و هم‌سنگ و فرزند و خواهر و برادر و یار و ...

فحش‌های رکیک زیادی کامنت زیر پست‌های توییتر، اینستاگرام، وبلاگ، یا هر جای دیگری که روی گوشی هم در دست‌رس هست نثار من شده که در
شبکه‌های اجتماعی، به محض دیدن پاک می‌کنم، و در دایرکت یا کامنت‌های پرایوت اجازه انتشار نمی‌دهم.

این ناسزاهای جنسیتی مرا آزار نمی‌دهد. خودم اهل بر زبان‌راندن این‌گونه سخن‌ها نیستم و به ناسزا، دعا، بددعا یا نفرین و لعن و ... باوری ندارم.

اما بازنشر آن یا دیده‌شدن از سوی دیگران را هم اشاعه فحشا می‌دانم، و هم معتقدم روح و روان ناموس‌پرستان یا کودکان را به‌شدت پریشان می‌کند، و می‌تواند توابع و تبعات ناجور و ناخواسته‌ای به‌هم‌راه داشته باشد. 

با این وصف، گوشی که مدام در معرض احتمال دریافت این‌گونه کامنت‌ یا پیام و پیامک‌ها باشد، نباید در دست کسی غیر از صاحب آن باشد.

اما سوگ‌وارانه ۱۰ برابر پول خرید یک دستگاه تبلت معمولی برای دانش‌آموزان را به یک کاسْت شادنویس می‌دهند تا خدای ناکرده کسی در بیش از ده‌ها برنامه بسیار حرفه‌ای برگزاری کلاس و دوره آنلاین؛ مثلا
گوگل‌میت یا اسکای روم یا نرم‌افزارها و برنامه‌های وبینار، کلاس برگزار نکند که مبادا اسرار نظام رصد شود.

وقتی هم پسر
«میرسلیم» که از قِبَل «شاد» به سرمایه‌های آن‌چنانی رسیده‌اند، و بازهم ناراضی‌اند و برای بیش‌تر اسرار می‌فروشند، مورد عفو ملوکانه قرار می‌گیرند و به‌جای‌اش نرگس محمدی باید برود زندان، امنیت و اسرار نظام یعنی کشک.

۲ نظر:

  1. درود. بقول پیرزنه با لهجه ترکی تو سریال که میگفت: تو جیب ما رو‌ نزن.
    حالا به آموزش و‌ پروش که نقدهای بسیاری بر ساختارش وارده باید گفت: جیب مردم رو نزنه. دادان تبلت رایگان و سایر خدمات پیشکش

    اولین اتفاقی که برای من والد می افته فضای کوچک مدرسه های امروزی در مقایسه با مدارس زمان تحصیل خودم است. مدارسی عموما دو طبقه با ظرفیت ۶۰۰ دانش آموز و بالغ بر ۳۰ کلاس مجزا با داشتن زمینهای والبیال، گل بزرگ و گل کوچک با کلی درخت و حتی خانه سرایداری مجزا در زمان تحصیلم یک فضای بیادماندنی داشت. حتی دبیرستان تحصیلم یک آزمایشگاه مجهز شیمی و فیزیک داشت.
    هنرستان مرحوم بردارم هم یک کارگاه بزرگ کار با ماشین آلات.

    دومین نقد کاسه گدایی آموزش و پرورش امروزی نسبت به دهه ۶۰ است. با آنکه در زمان جنگ ۸ ساله دبستان میرفتم یاد نمیدهم مدرسه پول جشن و اردوهای تفریحی را از والدین مطالبه کند.

    سومین نقد بازهم نوعی کاسه گدایی آموزش و‌ پرورش است که در قالب طرحهای کمک آموزشی از مشتی استاد بلاتکلیف دعوت میکنند تا مثلا مهارتهای ارتباطی و آموزشی را یاد والدین دهند و در برابر هر کلاس مشتی پول از هر والد میگیرند. مثلا ۲۰ والد در کلاسی نهایتا ۱ ساعته حضور دارند و از هر خانواده ۱۰۰ هزار تومن حق برگزاری دوره دریافت میکنند که معلوم نیست چند درصد برا خودشان برمیدارن.
    در وضعیتی که شاد و آموزش غیرحضوری تحت شرایط مثلا بحرانی باعث شده معلمها به خوابشون برسن و با دادن مشتی تکلیف با خیال راحت در خونه با لباس راحت بچرخن، والدها (خصوصا مادران در مقطع ابتدایی) رو درگیر کردن که بجای اونها به بچه درس بدن و باهاش کار کنن. یعنی این تایم مادر علاوه بر سر و کله زدن با بچه عملا کشته میشه.

    خلاصه اینکه این ساختار آموزش کارا و بهره ور نمیدهد که هیچ، عملا از پرورش (حل مشکلات جنسیتی و تربیت سختگیرانه یا نظارتی بر بچه مدرسه ایها) عملا خبری نیست و توپ کاملا در زمین والدین شوت شده.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. چه یادآوری جالبی از زمان جنگ. من همه اردوهای‌ام را زمان دبستان و به‌رایگان رفتم. برادر بزرگ‌ام را تا سربازی‌اش تمام نشد خیلی نمی‌شناختم. پیش از جنگ در خرمشهر سرباز بود. ۳۰ ماه خدمت کرد. ۲۳ روز پس از پایان جنگ جنازه‌اش از جنگ برگشت. برادر دومم تا سه ماه مفقود‌الاثر بود. بعد از سه ماه که به‌هوش آمده بود گفته‌بود فلانی هستم اهل فلان روستا که با آمبولانس به اتوبوس روستا تحویل‌اش داده بودند در حالی‌که یک ترکش که هنوز در پای‌اش هست و در قسمت حساسی است در بدنش بود و اتوبوس روستا با سلام و صلوات آوردندش. همین برادر ابتدای کرونا بازنشست شد، سه سال بازنشستگی‌اش با تأخیر اعلام شد چون بهورز جای‌گزین نداشتند.
      با معلم سوم تا پنج دبستان‌ام همین الان رفیق صمیمی هستم. معلم دیگر همان دبستان سال ۶۱ رفت جبهه یک‌سال بعد که آمده بود روستا سر بزند هیچ‌کدام نشناختیم‌اش صورت‌اش دفرمه شده بود. تیر از سمت راست زیر گردن وارد و از بالای چشم سمت چپ خارج شده‌بود.
      با همه این‌ها زندگی جریان داشت با استرس پایین اما تاوان آن استرس نداشتن‌ها را حالا پس می‌دهیم. من جنازه خونین هر دو پسر عموی‌ام را در کودکی دیدم و جنازه خونین برادرم را هم خودم به غسال کمک کردم کفن کرد. خیلی هم فکر می‌کردم شجاعت دارم. اما بعد بدجور تاوان کابوس‌های وحشت‌ناک دادم و الان روزی چندین دوز آسنترا و آلپرازولام به علاوه قرص‌های کنترل صرع و تشنج می‌خورم.

      حذف