دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۴

سوگیری و جانبداری در انتشار خبر

ایرنا خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، شنبه ۲۱ آذرماه، در مطلبی  با تیتر «گاردین: گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری/ تروریست‌پروری وهابیت سعودی و تلاش کنگره برای محدودکردن ایرانیان»، به مطلبی در روزنامه انگلیسی «گاردین» اشاره کرده که در آن نویسنده به اعمال محدودیت‌های جدید کنگره آمریکا در قبال ایرانیان، و شهروندان آمریکایی که به ایران سفر می‌کنند، واکنش منفی نشان داده است. 

 نکته جالب توجه و تاسف در بازنشر این مطلب «گاردین» در خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی اینست که؛ یادداشت گاردین را «احمد صدری» جامعه‌شناس ایرانی‌ و استاد دانشگاه «لیک فارست» نوشته، و طی یک‌دو روز گذشته با استقبال شایان توجه ایرانیان در سراسر دنیا، بار‌ها این طرف و آن‌طرف بازنشر، و در شبکه‌های اجتماعی همرسان شده است. اما در بازنشر خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران، مطلقا اشاره‌ای به نام نویسنده یادداشت نشده و نا‌م این استاد ایرانی مسلمان شیعه از مطلب «گاردین» فاکتور گرفته شده است. 

 به لحاظ قواعد رسانه‌ای، ایرادی بر کار ایرنا نیست. چون به منبع اصلی که «گاردین» باشد رفرنس داده شده، اما این کم‌لطفی در حق استاد «احمد صدری» به هیچ روی قابل توجیه نیست. این‌ موضوع وقتی برجسته‌تر خود را نشان می‌دهد که وقتی «سید حسین موسویان» یادداشتی در هر یک از نشریه‌های خارج از کشور منتشر می‌کند، ایرنا مطلب را با برجسته‌کردن شخصیت «موسویان» و بها دادن به نوشته با رویکرد برجسته‌کردن شخصیت نویسنده بازشر و منشر می‌کند.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

به حقوق مولف احترام بگذاریم

«رادیو فردا» گزارشی در مورد خروج نیروهای سپاه پاسداران از سوریه به نقل از «بلومبرگ» تنظیم و منتشر کرده‌است.

در این گزارش متن «بلومبرگ» که به زبان اصلی بوده، ترجمه و با حذف و اضافه اطلاعاتی که مفیدِ مخاطبان رادیوفردا باشد، و با ارجاع به بعضی از خبرهایی که خود این سایت پیش از این منتشر کرده، و با لینک منتشر شده‌است.


سایت خبری «نگام» که به تازه‌گی وارد دنیای رسانه و خبر شده، و هنوز شخصیت رسانه‌ای‌اش قوام نگرفته و زمان برای شناختن و قضاوت درباره شخصیت حرفه‌ای مدیران و گردادنندگانش زود است، عین گزارش رادیو فردا را کپی، و بدون ذکر منبع و بدون تغییری خاص بارنشر کرده است.

بی‌توجهی کامل به «حق مولف» و قانون کپی‌رایت. کاری خلاف اخلاق به‌معنای عام کلمه، و خلاف اخلاق حرفه‌ای و رسالت رسانه به‌ معنای خاص.


نوشتن گزاره «به گزارش رادیو فردا» در ابتدای گزارش، هیچ هزینه‌ای را بر دوش این سایت بار نمی‌کرد، اما به لحاظ حرفه‌ای و اخلاقی تاثیر قابل‌توجهی در افزایش مقبولیت و برد رسانه‌ای این سایت در شروع کار داشت و دارد.

«نگام» تازه‌کار است و این‌گونه خطا از آن‌ها در صورتی که تکرار نشود پذیرفتنی و قابل‌بخشش است. 
اما شوربختانه دقیقا همین کار را روزنامه اینترنتی «روز آنلاین» انجام داده که در این حوزه پیش‌کسوت است و قدمتی قابل توجه دارد.

عذر بد‌تر از گناه این‌که روز آنلاین حتی فکت‌ها و لینک‌های گزارش رادیو فردا را پاک نکرده، و مطلب را از صفحه «رادیو فردا» کپی و مستقیم در صفحه خود پیست کرده است.

این خطا از «روز آنلاین» با آن سابقه و قدمت، انصافا بی‌سابقه، غیرموجه و با آن‌همه استاد و هم‌کار برجسته کمی دور از انتظار و نابخشودنی بود و هست.

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۴

با دروغ همراه نشویم

وب‌سایتی با عنوان «خبرگزاری ایرانشهر» روز گذشته (۷ آذر ۹۴) در خبری همراه با انتشار چند عکس نیمه‌عریان از یک زوج جوان در کشوری غیر از ایران، مدعی شد که این عکس‌ها متعلق به دختر یکی از فرماندهان عالی‌رتبه سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران است.

 بلافاصله دو سایت؛ که یکی عمر و اعتبارکی در بین رسانه‌ها دارد، و دیگری نورسیده است و هنوز زبانش برای سنجش اعتبار باز نشده، با ذوق‌زدگی عکس و خبر را بازنشر نمودند.

 در یک نگاه ساده می‌شد با احتمال بسیار بالا حدس زد که این عکس‌ها با آن اندازه از عریانی نزد دختر، نمی‌تواند متعلق به فرزند یک فرمانده عالی‌رتبه و مشهور سپاه باشد.

نه این‌که چنین چیزی ممکن نباشد ــ  که هست ــ اما بسیار بعید و دور از ذهن.

با این توصیف پیش از توجه به توصیه‌ و مرام‌نامه‌های رسانه‌ای، عقلانی‌ترین رفتار آن‌ست که آدم نسبت به صحت این خبر و عکس، اندکی تردید به خرج داده و در بازنشر آن کمی تأمل کند و دنبال اعتبار منبعی باشد که خبر را منتشرکرده و اگر اعتبار منبع تایید شد، احتمال خطا در منابع معتبر را هم لحاظ کند و باز هم اندکی بیش‌تر در بازنشر تامل و تردید کند.

همه این تاملات را موخر بر اصلی اساسی و ارزش‌مند که معتقد است باید به حریم خصوصی شهروندان احترام گذاشت عرض می‌کنم و با این پیش‌فرض بحث می‌کنم که بازنشرکنندگان اصلا نمی‌خواهند به این اصل اخلاقی توجهی داشته باشند، والا با قبول و توجه به این اصل بحث من به قول فلاسفه «از حیز انتفاع ساقط است.»
 
با این همه اما منتشر‌کننده اولیه عکس و خبر، بدون کم‌ترین توجه به اصول حرفه‌ای رسانه و خبر، خبر و عکسی را که یا در صحت آن تردید داشت، یا با شیطنت و با نیت سوء و به‌قصد تخریب شخص، سازمان یا نظام سیاسی منتشر کرده بود.

بازنشرکنندگان ثانویه هم نه عنایت مختصری به عقلانیت نشان داده بودند، نه به اصول
مرام‌نامه رسانه‌‌‌ای و خبر را بازنشر کرده‌اند.

 به فاصله کم‌تر از یک روز سایت خبرگزاری ایرانشهر، بدون کم‌ترین توضیح، اصلاحیه یا عذرخواهی از مخاطبین یا سوژه مورد بحث، عکس و خبر را از خروجی خود حذف کرده‌استَ. اما عکس در یک رسانه و عکس و خبر به نقل از ایرانشهر در رسانه دیگر موجود است و حالا از منابع ثانویه کپی، بازنشر و دست‌به‌دست می‌شود.


حالا رسانه‌های جاعل منتشرکننده این دروغ پیش از همه در چاهی گرفتار می‌شوند که خود برای دیگران کنده بودند. اما در این فقره آن‌ها که به عمق چاه سقوط می‌کنند، تنها رسانه‌های جاعل و دروغ‌ساز و بازنشکنندگان نیستند، در چنین شرایطی همه آن‌ها که در مخالفت با شخص، سازمان یا نظام سیاسی با جاعلان هم‌داستان هستند، اما به قواعد اخلاقی وفادارند نیز در خطر سقوط به چاه قرار دارند.
 
برای جلوگیری از خطر این‌گونه رسانه‌ها، گروه‌ها و افراد، باید با مشاهده چنین جعلیاتی، بلافاصله آن‌را تکذیب و توصیه عمومی کرد که از بازنشر آن خودداری شود.


جدای از زیان سیاسی چنین اشتباهاتی برای یک جریان سیاسی خاص، کم‌ترین زیانی که از این دروغ‌سازی‌ و شایعه‌پراکنی‌ها متوجه جامعه می‌شود، لطمه‌خوردن
اعتماد عمومی جامعه در نگاه کلان و افزایش ریسک اعتماد نزد همه شهروندان در تعامل با یک‌دیگر، و در نتیجه کندی کنش مثبت اجتماعی است.

 رخوت و افسرگی عمومی و اجتماعی همه جامعه را فرا می‌گیرد و ترمیم چنین وضعی زمان و هزینه بسیار می‌برد.

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۴

از حول «خبر» در دام «شایعه» نیفتیم

تلاش رسانه‌ها برای این‌که «اولین» باشند و خبر دست اول را زود‌تر از سایر رسانه به‌دست بیاورند و منتشرکنند، به ذات رسانه برمی‌گردد، و رسانه‌ای که به این نکته ذاتی بی‌توجه یا کم‌توجه باشد، به‌سادگی در گردونه رقابت با سایر رسانه‌ها کم‌آورده و پرونده‌اش بسته می‌شود.

این خصلت ذاتی، هیچ عیبی هم فی‌نفسه ندارد مگر آن‌که ملاحظات دیگری در کار باشد.

 
 رسانه‌های معتبر و بزرگ، همیشه تلاش می‌کنند این سرعت در انتشار خبر و اولین رسانه و منبع سایر رسانه‌ها بودن‌ِشان، حتما با فاکتور «دقت» و «صحت» هم توام و همراه باشد.

بنابراین اگر خبری را دریافت کردند که نیاز به تایید بیشتری داشت، کمی در انتشار آن تأمل می‌کنند و در فاصله این تأمل، به‌سرعت با یکی دو منبع تماس می‌گیرند تا صحت خبر دریافتی برای‌ِشان محرز شود، پس آن‌گاه اقدام به انتشار خبر می‌کنند.


از آن‌جا که عالم رسانه با مدیریت انسانی سروکار دارد، طبعا از خطاهای انسانی هم به‌دور نیست، و با لحاظ کردن وسواس و دقت‌ فراوان، بازهم هرازگاهی، «گاف»، «گپ» یا «خطا» گریزناپذیر است و البته راه اصلاح آن‌هم تعبیه شده که باید بلافاصله خبر اشتباه یا شایعه منتشر‌شده را اصلاح کرد و برای مخاطب توضیح داد و او را از اشتباه بیرون آورد.


 با همه این‌ها اما بعضی وقت‌ها خطاهایی اتفاق می‌افتد که نه ناشی از خطاهای متعارف انسانی در نقل و دریافت خبر، که از «از حول حلیم در دیگ افتادن» خبر می‌دهد، و این مدل خطا یا گاف، بیش از یک خطای متعارف می‌تواند با آبروی رسانه بازی کند.


تابناک ساعت ۵۰: ۱۹ عصر پنج‌شنبه ۲۸ آبان‌ماه در خبری با عنوان «قتل قهرمان پرورش اندام کشور تایید شد»، به‌نقل از بخش ورزشی خود خبری را تایید کرد که به گفته‌‌ همان گزارش «مورد تردید قرار گرفته‌بود» و حالا این رسانه ادعا می‌کرد، تردید‌ها برطرف شده و خبر تایید می‌شود.

 
گذشته از تایید خبر یک قتل، تابناک در چکیده‌ای که در پیشانی خبر خود برای این اتفاق نوشته بود مدعی شد: «بابک محمدی اهل سنندج که غیر از ورزش حرفه‌ای، خوانندگی هم می‌کرد، دیروز به قتل رسید.»

این یعنی این رسانه در فاصله آن تردید تا این تایید، اندکی هم در مورد پیشینه شخصیت مقتول کسب اطلاع و آن‌را تایید و این اطلاع نمی‌تواند از منبعی موهوم کسب شده باشد.


بلافاصله تعداد قابل‌توجهی از رسانه‌ها با توجه به ارزش هیجانی و خبری این خبر و تایید، خبر را به نقل از تابناک پوشش دادند.


 تنها ۶ ساعت پس از انتشار این خبر، ایسنا در ۲۳: ۲ دقیقه بامداد جمعه در تکذیبه‌ای بر این خبر، گزارش داد که نه‌تنها
«بابک محمدی» به‌قتل نرسیده، بلکه اصلا در میان قهرمانان پرورش اندام کشور، قهرمانی به این نام وجود ندارد، و عکس قهر‌مان پرورش اندامی که با نام جعلی «بابک محمدی» منتشرشده، عکس «علی اکبری» یکی از ورزش‌کاران پرورش اندام است که در سلامت کامل به‌سر می‌برد.

 این‌که تابناک ورزشی از چه منبعی تاییده خبر قتل یک قهرمان پرورش اندام را می‌گیرد، و چه منبعی برای تابناک توضیح می‌دهد که این قهرمان علاوه بر ورزش حرفه‌ای خوانندگی هم می‌کرده و با توجه به این‌که پیرامون یک قهرمان ورزشی آن‌همه منبع موثق برای تایید یک خبر مردد یا شایعه آن‌هم خبری که به حیات و ممات یک انسان ربط دارد وجود دارد، و همه آن منابع در دسترس رسانه‌‌ی معتبری چون تابناک هست، و این رسانه به‌جای مراجعه به آن‌ها به منبعی که نه‌تنها موثق نیست که تخیل و توهمات شبیه به چاخان هم دارد مراجعه می‌کند، پرسش‌هایی است که باید تابناک به آن پاسخ بدهد.

 
انتشار چنین اخباری، بدون توجه به مراتب دقت و صحت آن، جدای از لطمه‌زدن به آرامش جامعه، اعتماد مخاطبین نسبت به اعتبار رسانه را به‌شدت کاهش داده و دچار لطمه‌ای می‌کند که ترمیم آن اگر ممکن باشد با فرصت و هزینه بسیار همراه است.


می‌توان رسانه اول بود. می‌توان مبنع برای بسیاری از رسانه‌ها بود و سریع‌تر از اغلب رسانه‌ها به اخبار دست یافت و منتشر کرد. اما اندکی دقت و تأمل در تایید اخبار، سرمایه عظیمی برای اعتبار رسانه و اعتماد مخاطب فراهم می‌کند.

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۴

یک نفر غضنفر خانواده هاشمی را بگیرد

همه مردم دنیا عوض می‌شوند. زمان سپری می‌شود. آدم پخته و باتجربه‌تر می‌شود. پختگی و تجربه کمک می‌کند آدم متوجه خطاهای دوران خامی و گذشته خود شود و اگر تلاش برای جبران آن نمی‌کند، دست‌کم تلاش می‌کند آن‌ها را تکرار نکند.

 این یک قاعده عام است و در مورد آدم‌های موفق و پیروز صدق می‌کند، و شوربختانه باید گفت: بیش از قاعده هم استثنا دارد و ظاهرا جمعیت زیادی علاقه‌ای ندارند از اشتباهات گذشته خود درس بگیرند، و آن‌ها را تبدیل به راز و رمز موفقیت در آینده کنند.

 
«محسن هاشمی بهرمانی» فرزند ارشد پسر خانواده هاشمی رفسنجانی از این نمونه است. آقا محسن اخیرا در گفت‌وگویی با هفته‌نامه «چلچراغ» که سحام‌نیوز آن‌را با عنوان: «حاج آقا دست به سرچشان قوی است» بازنشر کرده، گفته‌است: «حرف‌ها علیه خانواده هاشمی در اصل از زمان اصلاحات شروع شد.»


تردیدی نیست که بین هاشمی امروز، با هاشمی ۸۴، یا هاشمی رئیس مجلس، با هاشمی رئیس‌جمهور، و هاشمی نشسته بر صندلی قدرت، و هاشمی فاقد این صندلی، خیلی تفاوت و تغییر هست. 
فارغ از آن‌که از آن دوران تا کنون و در زمان‌های مختلف زمان سپری شده و مرحله به مرحله هاشمی، پخته‌تر و باتجربه‌تر شده، فرق و فاصله بین شهروند و دولت‌مند بسیار زیاد است، و هیچ‌کدام از حال هم‌دیگر خبر ندارند، مگر آن‌که در جای‌گاه هم‌دیگر قرار بگیرند و شرح و حال هم بدانند.

هاشمی رفسنجانی
پس از پایان ریاست جمهوری «محمد خاتمی» از دولت‌مندی افتاد و اندکی بعد به‌رغم داشتن ریاست مجلس خبرگان و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام، اما نه دیگر دولت‌مند بود، و نه می‌شد او را شهروند خطاب کرد.

اما حالا در شرایطی قرار داشت که وضع شهروندان را خوب درک، و از نزدیک‌تر شرایط این‌ طرف میز را لمس می‌کرد.


در چنین شرایطی رفتار آدمی هم تغییر می‌کند. و به تناسب تغییر رفتار، رفقا و رقبا نیز تغییر می‌کنند. و باز به تناسب این تغییر، منهای اصول، اولویت‌ها و سیاست‌ها و نگرش‌ها هم تغییر می‌کنند.

این تغییر را می‌شود به‌عینه در شخصیت و رفتار هاشمی رفسنجانی دید. به‌عنوان یک شاخص و الگو و مصداق این تغییر، می‌توان آخرین خطبه آقای هاشمی که بار‌ها پس از آن نیز پای‌بندی و وفاداری خود به مواضع تصریح و اشاره‌شده در آن خطبه را تجدید و تکرار کرده، به عنوان شخصیت امروز ایشان و به عنوان مثالی دیگر یکی از خطبه‌های ایشان در دهه هفتاد را به عنوان شخصیت ایشان در دوره زمانی تغییرنکرده عنوان و معرفی کرد.

 
در این میان هم‌رنگ و هم‌راه با هاشمی اکثر اعضای خانواده و نزدیکان ایشان نیز جهت رفتار سیاسی و شخصیتی خود را تغییر داده و با این تغییر هماهنگ شدند.

ناگفته پیداست که این هماهنگی تلویحا تبری و فاصله از بعضی کج‌رفتاری‌ها و خطاهای گذشته را معنا می‌کند و عموما افراد ترجیح می‌دهند آن دوران به فراموشی سپرده‌شده و از آن سخنی به میان نیاید.


در این میان شخصیت
«محسن هاشمی بهرمانی» جالب و قابل تامل است.

محسن هاشمی هنوز در حال و هوای دهه شصت و هفتاد که هاشمی با اقتدار خطبه می‌خواند و پیش از خطبه‌ها مستمعین و اقتداکنندگان به او، شعار «مخالف هاشمی مخالف رهبر است، مخالف رهبری دشمن پیغمبر است» را سر می‌دادند، سیر می‌کند و متوهمانه گمان می‌کند آن‌ها که آن‌روز مخالفت با هاشمی را دشمنی با پیغمبر می‌دانستد، آدم‌های دیگر بودند و آن‌ها که اندکی بعد شعار مرگ بر غارت‌گر بیت‌المال برای اطرافیان هاشمی را جای‌گزین شعار قبلی کردند، آدم‌های دیگر.

و باز آن‌ها که شعار «م.رگ بر هاشمی» را جای‌گزین شعار«درود بر رهبری، سلام بر هاشمی کردند» آدم‌های دیگر.


بنده خدا خبر ندارد که همه این آدم‌ها یکی هستند. منتهی به‌مرور زمان عوض می‌شوند، اما نه بر مدار پختگی و عقل، بلکه بر مدار و محور و اشاره «شعبان بی‌مخ‌ها» و به تعبیر مرحوم «مطهری» آدم‌های مکانیکی هستند و برای‌شان محتوای شعار مهم نیست، مهم، دادن شعار است و نوشیدن ساندیس در سپاس از آن.


از اصل خارج نشویم. «هاشمی رفسنجانی» به استناد شخصیت اقتدارگرایش از اول انقلاب به این سمت، و بروز و ظهور نوعی اشرافیت در منش و رفتار، از طرف مردم و نه اصلاح‌طلبان به
«اکبرشاه» شهرت یافت.

جهت استحضار و اشراف حضرت آقای «محسن هاشمی بهرمانی» چند مورد مستند را اشاره می‌کنم تا حضرت ایشان کمی تامل و شاید از گل‌زدن به خودی و خودشان اندیشه و اجتناب کنند:


یک: اندکی پس از درگذشت آیت‌الله خمینی
«عبدالمجید شرع‌پسند» برادر دو شهید، فرزند جانباز و نماینده مردم کرج، با گریه از مجلس شورای اسلامی تحت ریاست آقای رفسنجانی اخراج شد. مسبب گریه مظلومانه و اخراج این برادر شهید و نماینده شجاع، اظهارات توهین‌آمیز آقای شیخ مهدی کروبی، تحت ریاست و سکوت رضایت‌مندانه آقای «هاشمی رفسنجانی» در مقام ریاست مجلس شورای اسلامی بود.

ماشاالله آقا محسن «دست ‌به سرچشان قوی است»، اگر علاقه دارند جرم این بنده مظلوم خدا را بدانند، در مشروح مذاکرات مکتوب مجلس که موجود است. به قول خودشان سرچ کنند و بلکه سردربیاورند هاشمی پدر که بوده و اکنون که هست.


دو: در آستانه انتخابات مجلس چهارم، بعضی از جریانات در اقدامی، عکس‌های خانوادگی مهندس
«بهزاد نبوی» را در تیراژ وسیع منتشر و به در و دیوار زدند. شرح درد‌نامه آقای مهندس نبوی در نامه سرگشاده ایشان و نامه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به آقای هاشمی رفسنجانی موجود است و ایضا دست به سرچ آقا محسن هم باید کماکان برای یافتن نامه‌های اشاره‌شده قوی باشد.

می‌توانند بیابند و بخوانند و اگر هاشمیِ پدر پاسخ دندان‌گیری به نامه مذکور داده، آن‌را جهت تنویر افکار عمومی منتشر بفرمایند بد نیست.

ضمنا از آن مشارکتی‌ها که به قول آقا محسن بر علیه هاشمی شایعه می‌کردند، قطنا اسمی به نام بهزاد نبوی وجود ندارد.


سه: بد نیست اگر آقا محسن دست به سرچشان قوی نیست، از حاج‌آقا ـ که دست به سرچشان قوی است ـ کمک بگیرند و متن خطبه آقای هاشمی همزمان با
کنگره برلین را یافته و مطالعه و مرور کنند.

از جهت روشن‌شدن بعض نکات مبهم در ذهن و نقاط تاریک در اندشیه آقا محسن بدک نیست.

 
ضمنا گمان نمی‌کنم
استاندار اردبیل که در زمان ریاست‌جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی مدال مدیر نمونه و لیاقت گرفت، مثلا دکتر هاشم آقاجری، یا دکتر سعید حجاریان یا دکتر مصطفی تاج‌زاده یا دکتر محسن آرمین باشد.
****
بر این سیاهه می‌توان خیلی افزود. اما به‌عنوان ختم کلام به اظهارات تحقیرآمیز حضرت آیت‌الله در آستانه‌‌ همان اتنخاباتی که آقا محسن از آن به‌عنوان نقطه شروع شایعات بر علیه پدر صحبت می‌کنند اشاره می‌کنم که با خودشیفتگی خاصی گفته بود: اگر کسی بود که بتواند کشور را اداه کند، نامزد ریاست‌جمهوری نمی‌شدم.

این یعنی معین و کروبی و مهرعلیزاده نمی‌توانند کشور را اداره کنند و فقط من می‌توانم. از احمدی‌نژاد حرفی نزنیم بهتر است.

 
آقای «محسن هاشمی» نه تنها غضنفر خانواده هاشمی رفسنجانی است، بلکه در توهم شدید هم زندگی می‌کند. و ظاهرا گمان می‌کند که زندان فقط برای «مهدی» و «فائزه هاشمی» بوده و اگر هر اتفاق بیفتد و هرکس سرکار بیاید، کسی به امپراطوری او کاری نخواهد داشت و او تامین لازم را گرفته است.


آقا محسن خبر ندارد که همه آن‌ها که اکنون پشت سر هاشمی ایستاده و قوی از او و اقداماتش حمایت می‌کنند، فقط به‌خاطر شخصیت امروزی و تغییریافته او و پایمردی قوی او بر حقوق مردم است که مردم را به دور آیت‌الله جمع کرده، و البته که آقا محسن نمی‌داند که این اظهارات ایشان نه‌تنها کمکی به محبوبیت آیت‌الله نمی‌کند، که لطمه‌ شدیدی به اعتبار در حال ترمیم او زده و فقط هزینه‌های این ترمیم را افزایش می‌دهد.
 
شایسته است یکی انصارحزب‌الله و جبهه پایداری را‌‌ رها کرده و غضنفر خانواده هاشمی را بگیرد.
 
نتیجه بازی غیر از مهار این مدافع نابلد، شکست مفتضحانه‌ای خواهد بود.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۴

دزدی و عذر بدتر از گناه

تارنمای اینترنتی «علم فردا» که در حوزه الکترونیک و اینترنت فعال است، در آخرین پست خود که لحظاتی پیش منتشر کرد، فایل کِرَک (قفل‌شکن) نسخه نهایی ویندوز ۱۰ را منتشر کرد. کاری که اگر سایت‌های کاسب‌کار و کپی‌کار _ که توجهی به اخلاق به معنای عام و از منظری جزئی‌تر قواعد کپی‌رایت و حق مولف ندارند _ انجام می‌دادند ــ که انجام می‌دهند ــ مورد سؤال و تعجب نبود، اما از این وب‌سایت که داعیه‌دار توجه به اخلاق حرفه‌ای و رعایت حق مولف است، بسیار عجیب و زشت است.

از زشت‌بودن این کار در نگاه عام که بگذریم، عذر بد‌تر از گناهی است که این سایت برای این رفتار خلاف قانون و قاعده و اخلاق خود آورده و مثلا خواسته اعلام کند که پایش را از گلیم قانون و اخلاق بیرون نگذاشته است.


«علم فردا» نوشته است: «حقیقتا دوس نداریم در وب‌سایت علم فردا هیچ کِرَکی منتشر بشه چون واقعا به حقوق مولف اعتقاد داریم اما بنا به دو دلیل مهم مجبور شدم که این کرک ویندوز ۱۰ رو در اختیار شما دوستان عزیزم بذارم:
۱- امریکا و محتدانش هیچوقت به ما رحم نکردن!
شرکت‌های نرم‌افزاری آمریکایی (به اضافه متحدان و شرکای تجاری‌شون) خیلی از سرویس‌های رایگان‌شون رو بدون هیچ تعارفی و به طرز توهین‌آمیزی از ما دریغ کردن بنابراین چه دلیلی داره ما بخوایم به حقوق مولفین آمریکا احترام بذاریم؟!»

 به دلیل دوم این سایت کاری ندارم که فنی است و در حوصله بحث نیست، اما به همین دلیل اول نگاه کنیم که چه‌قدر کودکانه، حقیر و زشت است، و آدمی را تا چه پایه می‌تواند بدون کم‌ترین نصیبی حقیر کند.


یکم: شرکت
«مایکروسافت» منتشر‌کننده ویندوز، یک شرکت خصوصی متعلق به یک شهروند آمریکایی به نام «بیل گیتس» است و ابدا ربطی به رحم‌نکردن آمریکا به ما ندارد. آن‌که ــ بر فرض صحت ــ به ما رحم نکرده، دولت ‌آمریکاست نه ملت، و نه افراد و شخصیت‌های حقیقی یا حقوقی با ملیت آن کشور.

دوم: این آقای «بیل گیتس» که شرکت سخت‌افزاری و نرم‌افزاری «مایکروسافت» متلق به ایشان است، برحسب اتفاق یکی از مشفق و مهربان‌ترین سرمایه‌داران بزرگ جهان ـ خصوصا نسبت به کودکان بی‌سرپرست و فقرای جهان ـ است، به طوری‌که علاوه بر آن‌که در زمان حیات خود موسس بزرگ‌ترین بنیاد خیریه با بالا‌ترین میزان کمک به مستمندان بوده، تمام دارایی خود را پس از مرگ به‌طور کامل وقف کمک به نیازمندان جهان کرده و رسما هم اعلام کرده فرزندان از اموال وی نباید ارث ببرند.

 با این توصیف آدمی که «رحم» و شفقت‌اش به دنیا ثابت شده نمی‌تواند نسبت به مردم ایران «بی‌رحم» باشد.


 سوم: با فرض آن‌که در اصل دولت آمریکا نسبت به ایران و جهان مهربان بود و همه ظلم‌ها از ناحیه همین مایکروسافت و همین آقای «گیتس» متوجه ما و دیگر نقاط دنیا بود، آیا به صرف این قاعده، دزدی ما از یک دزد یا ظالم یا ستم‌کار مجاز و کاری اخلاقی و درست است؟
به عبارت مشهور: آیا «هدف وسیله را توجیه می‌کند؟»

طراحی فایل‌های کرک و قفل‌شکن برای نرم‌افزارهایی که با قصد فروش از ابتدا با رمز و قفل طراحی می‌شوند، و هنگام استفاده از آن باید رمز یا لایسنس آن‌ها را از مراکزی خاص خریداری کرد، در معارف شرعی و دینی تعبیری دارد که به آن «دزدی» می‌گویند.
 
کمک به انتشار  این این فایل‌های سرقتی هم در حکم دزدی و نشر رفتار خلاف اخلاق است.


شوربختانه باید گفت به غیر از وب‌سایت «علم فردا» از همین امروز و فردا تعداد قابل توجهی از سایت‌های واسطه بدون کم‌ترین توجیه اخلاقی و صرفا با توجیه اقتصادی و به‌منظور بالابردن تعداد مخاطب و کلیک و جذب آگهی و کاربر، اقدام به انتشار و آموزش دانلود فایل کرک نسخه نرم‌افزاری ویندوز ۱۰ می‌کنند که بر حسب قاعده باید برای دانلود قانونی آن هزینه پرداخت و لایسنس خرید.


اما‌ ای کاش وب‌سایت «علم فردا» هم مثل همه سایت‌های دیگر همین کار را بدون توجیه و بهانه انجام می‌داد و برای توجیه رفتار غیراخلاق خود به عذری بد‌تر از گناه متوسل نمی‌شد.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۴

اصلاح‌طلبی در گذار سوم، هجرت به درون

سال ۸۱ از دو نفر از محمدرضا خاتمی و محسن میردامادی چهره‌های برجسته اصلاح‌طلب مجلس ششم وقت گرفتم و به‌طور جداگانه با آنان درباره برخی دغدغه‌های خود در باب مسیر اصلاح‌طلبی در کشور صحبت کردم.

چکیده سخن من این بود که
اصلاح‌طلبان به‌سرعت باید در شیوه سیاست‌ورزی خود تجدیدنظر کنند. گفتم که سرنوشت کشور اکنون به شیوه سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبان گره خورده‌است.

یادآوری کردم که رویکرد
اقتدارگرایان در همیشه تاریخ مشخص بوده است: آنان اقتدارطلبند و تاریخ گواه است که محاسبه «هزینه‌ ـ فایده» در فرهنگ اقتدارگرایان نیست. آنان یک هدف دارند و به هر قیمتی می‌خواهند به آن هدف دست‌ یابند.

بنابراین هیچ انتظاری از آنان برای تغییر روش سیاست‌ورزی‌شان نیست. اقتدارگرایی، اقتدارگرایی است و ماهیت آن اقتضا می‌کند که تحت هر شرایطی و به هر هزینه‌ای بکوشد تا خود را و قدرت خود را و منافع خود را استحکام بخشد. اما
اصلاح‌طلبی معنی دیگری دارد.

 اصلاح‌طلبی یعنی ارائه یک بازی ماهرانه و حساس روی طناب سیاست، به‌گونه‌ای که در پایان در مسیر اصلاح امور و تامین منافع بلندمدت جامعه، گامی به پیش رفته باشیم.

فرق اقتدارگرایی با اصلاح‌طلبی در این است که اقتدارگرایی فقط «بُـرد» می‌خواهد، حتی اگر عملکرد او به زیان منافع جامعه باشد، و اصلاح‌طلبی در پی تامین مصالح و منافع بلند‌مدت جامعه است، حتی اگر «ببازد» و آبرویش برود و قدرت را واگذارد و زندانی شود و به تبعید برود.

مثال دو مادری را زدم که بر سر کودکی اختلاف داشتند و برای داوری پیش امیر مومنان (ع) رفتند. هر یک از آن دو مدعی بود که آن کودک، فرزند اوست. حضرت نیز پس از آن که با گفت‌وگو مسئله را حل‌شدنی نیافتند، دستور دادند که کودک دو نیم شود و هر نیمه‌ای به یکی از مدعیان مادری تحویل شود. در این لحظه بود که یکی از زنان مدعی گفت که از ادعای خود می‌گذرد و موافق است که کودک را به زن دیگر بسپارند. و چنین شد که حضرت فرمودند همین زن که از حق خود گذشت، مادر واقعی آن کودک است و کودک را به او سپردند.

چرا که تنها
مادر واقعی است که وقتی می‌بیند کودک‌اش در خطر است، حاضر است برای سلامت فرزندش از هر منفعتی چشم بپوشد.

اکنون باید گفت اصلاح‌طلب واقعی کسی است که مانند آن مادر حقیقی عمل کند. این‌جا، کودک،‌ همان منافع ملی، و مصالح بلندمدت جامعه است. اصلاح‌طلب واقعی کسی است که هرگاه دید که حضور فعال او در سیاست یا تلاش او برای کسب قدرت، ممکن است منجر به رفتارهایی از سوی رقیب شود که به منافع بلندمدت جامعه لطمه بزند، عطای قدرت را به لقایش ببخشد و کناره بگیرد.

یعنی همان کاری که
اصلاح‌طلبان باید در مجلس ششم می‌کردند و نکردند و همان کاری که باید در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۴ می‌کردند و نکردند، و البته این همان کاری بود که در انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۲ کردند و امید می‌رود که در آینده نیز هر جا لازم باشد چنین کنند.

در همان دیدارها به آن دو چهره اصلاح‌طلب گفتم که «نظریه خروج از حاکمیت» یک نظریه غیراصلاح‌طلبانه است. این نظریه پیام غیردوستانه‌ای به رقیب می‌دهد. شما سخن از «خروج از حاکمیت» می‌گویید، اما آنان این نظریه را «خروج بر حاکمیت» تلقی می‌کنند و این می‌تواند آغازی بر یک بازی حذفی در فضای سیاسی ایران باشد که حتی اگر به خشونت نکشد، ممکن است سال‌های درازی به طول بینجامد و خسارت‌ها بیافریند.

 صرف‌نظر از آن که چه کسی آغازگر است، شروع یک بازی حذفی در فضای سیاسی ایران بسیار آسیب‌ناک است، و نهایتا دودش به چشم مردم ایران خواهد رفت. به‌ویژه آن‌که تجربه تاریخی این دیار نشان می‌دهد که در تمام دوران پس از مشروطیت، اقتدارگرایان معمولا وقتی وارد بازی‌های حذفی می‌شوند، نه ملاحظات عقلانی را رعایت می‌کنند و نه ملاحظات اخلاقی را، و این می‌تواند بسیار خسارت‌بار باشد.

گفتم که در سال‌های پس از جنگ تحمیلی،
نظام تدبیر وارد مسیری پر هزینه شده‌بود؛ قانون اساسی که می‌رفت تا بعد از جنگ به‌عنوان میثاق ملی جان بگیرد، با تفاسیری خاص روبه‌رو شد و از جایگاه فصل الخطاب فرود آمد؛ کشور مانند جاده‌ای شده‌بود که رانندگان در آن بی‌هیچ ضابطه‌ای می‌راندند و حرکت جمعی ما بسیار پرهزینه شده‌بود.

 اصلاح‌طلبی با این داعیه مطرح شد که روند امور کشور در همه حوزه‌ها به مدار قانون و ضابطه‌مندی بازگردد، و تردد مردم ما در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، سامان‌مند و پیش‌بینی‌پذیر شود.

اما امروز جامعه ما مثال چهارراهی شده‌است که در آن خودروها به هم گره خورده‌اند و روند امور کشور متوقف شده‌است. یعنی این جاده نه‌تنها دیگر همان ترددها و حرکت‌های بی‌ضابطه قبلی را ندارد، بلکه سیاست‌مداران ما به‌مثابه رانندگان خودروهایی که در وسط یک چهارراه گره خورده‌اند، از خودروهای خود پیاده شده‌اند و هر طرف دیگری را متهم به بستن راه می‌کند و به دیگری نهیب می‌زند که راه را باز کند.

گفتم به‌گمان من
اصلاح‌طلب واقعی کسی است که صرف‌نظر از این که چه کسی چهارراه را بسته است، دنده عقب بگیرد و بگذارد راه باز شود و چهارراه سیاست، اندکی تخلیه شود و هیاهو و ازدحام کاهش یابد، تا دوباره بشود حرکتی قاعده‌مند را سامان داد.

 بی‌گمان اقتدارگرایان عقب نخواهد رفت، و راه را باز نخواهند کرد و در چنین حالتی آن‌که زیان خواهد دید جامعه است. پس این اصلاح‌طلبان‌اند که باید گامی به‌عقب روند و بهانه را از رقیب بستانند تا بازی سیاست دوباره به مسیر عادی خود بازگردد و راه سیاست‌ورزی عقلانی در این دیار مسدود نشود.

 بر همین اساس
«نظریه مهاجرت به درون» را مطرح کردم. نظریه مهاجرت به درون می‌گوید برای آن‌که چهارراه سیاست در ایران اندکی آرام بگیرد، و بازی سیاست به مسیر عقلانی خود بازگردد، اصلاح‌طلبان باید آگاهانه و به انتخاب خود، برای مدتی از صحنه سیاست، دوری کنند.

دست‌ِکم آن است که آن چهره‌هایی از اصلاح‌طلبان که رقیب در مورد آن‌ها «حساسیت» دارد، و مواضع آنان را خصمانه ارزیابی می‌کند، اندکی آرام گیرند و به بهانه‌های مختلف (مانند تمارض، ادامه تحصیل، بازنشستگی، مشکل اقتصادی و ...) فعالیت سیاسی خود را کاهش دهند و مطبوعات اصلاح‌طلب نیز به آرامی فعالیت خود را کاهش دهند یا کم‌رنگ کنند، تا این وحشتی که در دل رقیب به‌وجود آمده‌است، آرام گیرد.

که اگر رقیب گمان کند اصلاح‌طلبان مترصند که وارد فاز حذف رقیب شوند، او زودتر دست به‌کار می‌شود و یک بازی حذفی دو طرفه در می‌گیرد که اگر چنین شود برای سال‌ها آتشی به جان این ملت خواهد افتاد.

«مهاجرت به درون»
یعنی اندکی کاهش برون‌گرایی و بازگشت به خویش و کاهش هیاهوی خویش و سرکردن در گریبان خویش و اندیشیدن در رفتار خویش و به رقیب نشان‌دادنِ خویشیِِ خویش را و به او اطمینان‌دادن که من نیامده‌ام که تو را حذف کنم، بلکه من آمده‌ام تا بی‌قاعدگی‌های رفتاری و سیاسی در نظام تدبیر را سامان‌مند کنم، اما اگر این اقدام من بخواهد درهم‌ریختگی را و بی‌ثباتی را و تنش را بیشتر کند، من نیستم.

خط قرمز من
«منافع ملی» است و هیچ بی‌ثباتی و تنش بلندمدت و تهاجم و رفتار حذفی، متضمن منافع ملی نیست. 

گرچه آن‌روز هر دو چهره اصلاح‌طلب سخن مرا تایید کردند و خود نیز از روند موجود اظهار نگرانی کردند و از من خواستند تا این نکات را در نشستی در جمع بزرگ‌تری از اصلاح‌طلبان مجلس ششم بیان کنم، اما نه آن نشست چهره بست و نه مجلس ششم حوصله شنیدن سخنان مرا داشت.

تشتت و هیجان و خشم و غرور، و سرعت وقایع در هر دو سوی عالم سیاست بیش از آن بود که ندای نحیف عقلانیت شنیده شود و سرانجام رقیب نیز با رد صلاحیت گسترده نمایندگان مجلس ششم در انتخابات مجلس هفتم، ورود خود به یک بازی حذفی را آشکارا اعلام کرد و مجلسیان نیز با استعفای دسته‌جمعی خود بر آتش این بازی حذفی دمیدند و نبردی آغاز شد که کشور ما را، از دیدگاه علم مدیریت، وارد مرحله
«تله بنیانگذار» کرد، و به مسیری درافتادیم که همچنان امروز ـ پس از ۱۰ سال ـ ادامه دارد و آتش بر جان منافع ملی ما افکنده است و مردم خسته ما را اکنون حتی از دوران جنگ تحمیلی نیز درمانده‌تر کرده است و چنان شده است که پیدا نیست افقی که از آن نور امیدی جوشیدن گیرد.

من بعدها ایده خود را در مورد خطرناک‌بودن روند موجود، نوشتم و آن‌را به تحلیلی از علم مدیریت در مورد مراحل عمر نظام‌ها مزین کردم و برای چاپ به برخی نشریات سپردم، که البته اوضاع دگرگون‌شده بود و استقبالی نشد، و سرانجام پس از حذف و تعدیل فراوان در مجله «فرهنگ اندیشه» منتشر شد.

 تحلیل من از اوضاع سیاسی کشور، امروز نیز همچنان همان است که در آن مقاله آورده‌ام. و همچنان معتقدم اقتدارگرایان، بنابر ویژگی ذاتی اقتدارگرایی، توانایی لازم برای خارج‌کردن کشور از بن‌بست سیاسی موجود را ندارند، و فروبستگی کنونی سپهر سیاسی کشور را نشانه پیروزی خویش انگاشته‌اند و درصدد تحکیم آن‌اند و همچنان متوجه مسیر خطرناکی که کشور در آن قرار گرفته‌است ـ و آمدن دولت یازدهم نیز نتوانست در آن فتوری در افکند ـ نیستند و همچنان بر این باورم که این رسالت تاریخی اصلاح‌طلبان است که از خود هزینه کنند و بن‌بست کنونی را بشکنند و در این میان نقش کسانی مانند آقای خاتمی،‌ یگانه است.

به گمان من اکنون نوبت آن است که
آقای خاتمی، به‌عنوان برجسته‌ترین سرمایه نمادین اصلاح‌طلبی امروز ایران، و به‌عنوان یگانه چهره‌ای در میان رهبران اصلاح‌طلبی که همواره به اقتضای اصلاح‌طلبی عمل کرده‌است، گامی پیش نهد و دوباره از خویش هزینه کند و وظیفه خود را به‌عنوان یکی از شخصیت‌های مرجع جامعه مدنی، به‌موقع و به‌خوبی به‌انجام رساند.

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
 هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
و اکنون که برخی از دوستان از من خواسته‌اند تا در مورد وظایف اصلاح‌طلبی در زمان حاضر چیزی بنویسم، سخنی بیش از آن‌چه ۱۰ سال پیش نوشته‌ام ندارم.
محسن رنانی

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۴

گاف مومیایی

در روزهای نخستین مردادماه، خبری مبنی بر کشف یک جسد مومیایی شده در همدان، در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد.

دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ خبرگزاری مهر از قول مدیرکل میراث فرهنگی، گردش‌گری و صنایع دستی استان همدان، این خبر را تکذیب کرد.


یک روز بعد از این تکذیبیه، خبرگزاری صداوسیما سه‌شنبه ۵ مردادماه ۹۵ عین شایعه را با رویکرد تایید و با ادبیاتی سرشار از غلط‌های ویرایشی و نگارشی به این شکل  منتشر کرد: «طبق نسخه قدیمی بر روی پوست میش نقشه تونلی در وسط تپه باستانی هگمتانه را که با ساروج پلمپ شده بوده را باز کردند و در حفاری و کاوش باستان‌شناسی که سه روز به‌طول انجامید جسد مومیایی‌شده از دوران ماد‌ها کشف شده که احتمالاً از نوادگان پادشاه دیاکو است.
نام این مومیایی «موبانا» است که احتمال می‌رود ملکه «ماندانا» مادر کوروش کبیر باشد.»


 بلافاصله سایت‌ها و رسانه‌های زیادی از جمله جام‌جم آنلاین، فردانیوز، آفتاب‌نیوز، دانشجوآنلاین، خبرداغ، بروز‌ترین، ملیون، آسمان‌‌دیلی، کاسپین، پیک‌نت تا سایت سازمان مجاهدین خلق، این خبر را عینا از روی دست خبرگزاری صدا‌وسیما رونویسی و با آب‌وتاب منتشر کردند.


این خبر آن‌قدر حساسیت داشت و آن‌قدر مهم بود و آن‌قدر هم منابع مورد وثوق و در دسترس پیرامون آن وجود داشت، که رسانه‌های فریب‌خورده به‌سادگی می‌توانستند این‌‌گونه دستپاچه نشوند و این‌قدر شتاب‌زده چنین خبری را ـ آن‌هم با آن غلط‌های ویرایشی فاحش ـ از روی دست هم رونویسی و بازنشر نکنند و در دام شایعه نیفتند.

 
 این خبر برای آن‌که بدیهی‌ترین شاخص‌های یک خبر صحیح را داشته باشد، حتما لازم بود از قول منابعی در محدوده جغرافیایی حادثه (مثلا استان‌دار همدان) یا منابعی مربوط به حوزه خبر (مثلا مدیرکل میراث فرهنگی استان) نقل و گزارش می‌شد.


وقتی منبع اولیه بدون توجه به این اصل اساسی، تنها به نقل خبرنگار خود اعتماد می‌کند، و خبری با آن سطح از حساسیت را بدون کم‌ترین توجه و ویرایش منتشر می‌کند، و رسانه‌های بازنشرکننده نیز در عین بی‌توجهی به این اصل، آن‌را بازنشر می‌کنند، مسلم است که چنین «گاف» فاجعه‌ای هم باید در انتظار این جامعه خبری و رسانه‌ای باشد.

اما نکته متاثرکننده و خسارت‌بار برای خبر، رسانه و حوزه‌ اطلاع‌رسانی آن‌است که، به‌رغم آن‌که خبرگزاری صداوسیما، یک روز پس از تکذبییه خبرگزاری مهر و بدون توجه و اطلاع از آن تکذبییه مرتکب گاف خبری و خطا شده، و خبر را منتشر، و رسانه‌‌های متعددی نیز از روی دست آن خبرگزاری خبر را رونویسی و بازنشر کرده‌اند، و در حالی‌که ایرنا خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی مجددا مجبور به تکذیب خبر در چهارشنبه ۷ مردادماه شده، اما هیچ‌یک از رسانه‌های منتشرکننده خبر دروغ، حاضر به پذیرش خطای خود، عذرخواهی از مخاطبین و جامعه خبری و توجه به تکذیبیه‌های متعدد نشده‌اند و هیچ‌کدام هیچ تکذیبیه‌ای را منتشر نکرده‌اند.


کم‌ترین سطح از رفتار حرفه‌ای در قبال چنین خطاهایی، انتشار تکذیبیه خبر منتشرشده و عذرخواهی از مخاطبین، برای ترمیم اعتماد لطمه خورده است.

شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۴

و تیمورتاش جوابی نداشت

کلمه – شهروز مفتاحی: نقل‌قولی از گفت‌وگوی یک زندانی رژیم گذشته که از بخت بد، هیکلی تنومند داشته، با زندان‌بان خود (منظور از زندان‌بان یعنی بازجو یا رئیس زندان نه سرباز یا پرسنل زندان) که از قضا او هم تنومند بوده مشهور است که یک تاریخ «عبرت» در آن نهفته است، اما گوش شنوایی برای شنیدن آن عبرت‌ها و پندگرفتن از آن تاریخ، ظاهرا در بین اغلب نمایندگان مجلس طی دوره‌های اخیر مطلقا وجود ندارد.

نقل می‌کنند که زندان‌بانِ تنومند که ظاهرا روحانی و ملبس به لباس دین بوده، از زندانی خودسئوال می‌کند که آیا درخواستی دارد؟
زندانی با تشکر با توجه به کوچکی سلول و تنگی جا، تقاضا می‌کند که اگر ممکن است کمی سلول را گشاد‌تر کنند.

زندان‌بان بلافاصله پاسخ می‌دهد: این سلول‌هایی است که خودتان ساخته‌اید.


زندانی با اشاره به هیکل زندان‌بان می‌گوید: برای خودتان می‌گویم، والا از من گذشته است برای خودتان می‌گوییم که ماشاالله دست‌کمی از من ندارید و ما هم وقتی این بندها و سلول‌ها را می‌ساختیم، ابدا باور نمی‌کردیم زمانی خودمان در آن زندانی شویم والا کمی گشادتر می‌ساختیم.

▪️
رفتار نمایندگان امروز مجلس شورای اسلامی، حکایت از آن می‌کند که این بنده‌های خدا گمان می‌کنند، خط امان محکم و تضمین‌شده‌ای از دنیا گرفته‌اند که ابدا در جای‌گاه مظلوم و محکوم و زیردست قرار نخواهند گرفت، و همیشه صاحب دست بالا و در جای‌گاه حاکم خواهند بود.


عجیب است که این بنده‌های طاغی خدا، نه‌تنها که عنایت مختصری به تاریخ سلاطین و ظالمین و حاکمین گذشته ندارند، بلکه حافظه تاریخی‌ِشان به‌قدری ضعیف است که اتفاقات افتاده در زمان حیات و همین چند سال پیش خود را هم فراموش کرده‌اند، یا چنان مست قدرت و لذت‌های جانبی آن هستند، که داوطلبانه خود را به‌ فراموشی زده‌اند.

«ما اکثَرُالعِبَر، و اقلُ‌ الاعتبار. عبرت‌ها چه‌قدر فراوانند، و عبرت‌گیرندگان، چه اندک.» (
نهج‌البلاغه حکمت ۲۹۷)

تصویب طرح اصلاح قانون آیین دادرسی کیفری ایران که براساس آن متهمان امنیتی وکیل خود را تنها از میان وکلایی باید انتخاب کنند که قوه قضائیه تأیید کرده‌باشد، دقیقا تبلور این احساس فرعونی است که این قاعده هیچ‌گاه شامل حال من نخواهد شد و ابدا من در جای‌گاه متهم نیستم، و به من خط امانی داده‌اند که همیشه در مقام متهم‌کننده و اتهام‌زن باشم، و هیچ قدرتی حتی خدا هم نخواهد توانست مرا در جای‌گاه متهم بنشاند. پس سلول‌ها تا آن‌جا که جا دارد باید تنگ باشد.

این داستان از آن‌جا شایسته توجه است که بیش از ۹۰٪ متهمین امنیتی کشور ــ چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب ــ غالبا روحانی و دانشگاهی و نویسنده و روزنامه‌نگاری بوده‌اند که مهم‌ترین جرم‌ِشان، قبل از انقلاب مخالفت با شاه و بعد از انقلاب مخالفت با ولی‌فقیه یا بعضی از قرائت‌های خاص از مذهب و قانون و حقوق انسان‌ها بوده و مطلقا ــ با فرض قبول اتهام ــ آدم‌های خطرناکی نبوده و نیستند.

ناگفته پیداست که همان‌طور که امروز عده‌ای حاکم‌اند و مخالفین مظلوم خود را با برچسب «امنیتی» متهم می‌کنند، هیچ استبعادی ندارد که چرخ روزگار بچرخد و همین مظلومین بر صندلی حکومت بنشینند.


با جابه‌جاشدن جای‌گاه حاکم و محکوم، آن‌گاه قانونی که با استناد به آن متهمین امنیتی را مورد بازخواست و تنبیه قرارمی‌دهد، همین قانونی خواهد بود که امروز با شتاب از تصویب مجلس می‌گذرد، و با شتاب بیش‌تری شورای نگهبان آن‌را تایید می‌کند.


تاریخ نقل می‌کند: به‌تاریخ یک‌شنبه چهاردهم تیرماه ۱۳۱۲ رای محکومیت «تیمورتاش» را این‌گونه خواندند:

«تیمورتاش محکوم است به پنج سال حبس مجرد، و تادیه ۹هزار لیره، ۲۰۰ هزار ریال به خزانه دولت.
به‌تاریخ ۱۳۱۲/۴/۱۴ لطفی، یکانی، عقیلی»

وقتی رای را اعلام کردند؛ «تیمورتاش» که تا آن‌وقت سرش را روی عصا با دو دست تکیه داده‌بود؛ سر بلند کرد و گفت: این است رای محکمه؟ خیلی ظالمانه است!


لطفی جواب داد: این‌‌ همان قانونی‌است که شما و «داور» و «نصرةالدوله» به‌نام قانون محاکمه وزرا، با عجله‌ی هرچه تمام‌تر از مجلس گذراندید.


دیگر تیمورتاش جوابی نداد.

منتشرشده در سایت کلمه

مرتبط:
شتر ردصلاحیت مقابل خانه شما هم زانو خواهد زد

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴

فیلتر به‌جای فرهنگ‌سازی شبکه‌های اجتماعی

زندگی مدرن، زندگی در دریای اطلاعات است. ویدئوها، فیلم‌ها و کتاب‌ها، تلویزیون و اینترنت، در مرکز توجه ما هستند. ما درباره سکس، عشق و رابطه هم از همین ابزارها استفاده می‌کنیم.

اما بسیاری از چیزهایی که از رسانه‌ها دریافت می‌کنیم، لزوماً درست نیستند، این اطلاعات ممکن است جهت‌دار، ناقص یا اساساً غلط باشند.
به همین دلیل نمی‌توانیم مطمئن باشیم چیزی که از رسانه‌ها درباره عشق و سکس آموخته‌ایم درست است.
 
جدال بین «سنت» و «مدرنیته» یکی از موضوعات درازدامن در قرن بیستم میلادی و خصوصا از نیمه دوم به بعد بود.
 مدرنیته که در هنگام ظهور، خوشگل و ترگل‌ورگل می‌نمود، در قرن بیستم کم‌کم رنگ‌وروی دیگر خود را نشان داد و حالا عده‌ای با نگاه به معایب آن، منکر اصل بودند، و خواستار جمع‌شدن آن.

 در مقابل عده دیگری که مزایا و محاسن آن‌را لمس و درک کرده بودند، و خاطره خوشی از آن داشتند، خواستار اصلاح، کاهش معایب و افزایش محاسن و حضور آن بودند.
 
پیداست که مقاومت گروه اول نتیجه‌ای نداشت، و مدرنیته با همه خوبی و بدی آن آمد و در زندگی مردمان قرن بیستم به‌طور کامل جا خوش کرد.

 در ایران برجسته‌ترین بحث‌ها پیرامون این پدیده با نام مرحوم «علی شریعتی» گره خودرده است.
 ضمن این‌که عمده مخالفت‌ها با مدرنیسم در ایران، تنها متوجه معایب آن نبود و به مغایرت آن با اصول سنتیِ مذهبی برمی‌گشت.

مثلا استفاده از دوش و حمام‌های مدرن، مغایر با اصول سنتی طهارت و غسل ارتماسی در فقه شیعه، تلقی و با آن مخالفت می‌شد.

جالب است مرحوم شریعتی در یکی از آثارش نقل می‌کند که وقتی مخالفت با مدرنیسم و مشخصا این مصداق آن ـ یعنی دوش ـ نتیجه‌ای نداشت و حمام‌های مدرن و مجهز به دوش یکی پس از دیگری جایگزین خزینه‌های عمومی شد، در مشهد بعضی از مردم مخفیانه برای خود «خزینه» ساخته و به دوستان خود هم اطلاع می‌دادند تا دور از چشم حاکمیت و مدرنیسم، هفته‌ای یک‌بار به خزینه بروند تا به دین‌شان لطمه نخورد.
 
مرحوم شریعتی با وجود این‌که معایب و مضار مدرنیسم را رد نمی‌کرد و نگاهی جامعه‌شناسانه و دقیق به آن داشت، اما مقاومت منفی در برابر آن‌را بی‌نتیجه می‌دانست و معتقد بود وقتی حضور مدرنیسم گریزناپذیر است، به‌جای مقاومت در برابر آن باید برای حضور آن «فرهنگ سازی» کرد تا در سایه این فرهنگ، استفاده از مصادیق این مدرنیسم که شکل برجسته و مشخص آن
«تکنولوژی» بود، به‌تر، آسان‌تر و کم‌ضررتر شود.
 
براساس نظر شریعتی که ــ عین واقعیت بود ــ اگر با فرهنگ‌سازی راه را برای حضور امن این مظهر دنیای معاصر مهیا نکنیم و آماده پذیرش آن در شکل امن نباشیم، شاهد حضور ناگزیر خشن، مخرب و  بنیان‌برافکن آن خواهیم بود و بعد از خرابی بیمه معنا نخواهد داشت.

 دیدیم که آن حرف‌ها به کرسی نشست و بانیان مخالفت با تکنولوزی و مدرنیسم، چند سال بعد بزرگ‌ترین درخواست‌ِشان از دولت‌ها، برق، آب لوله‌کشی، تلفن، آسفالت و سایر امکانات رفاهی که ارمغان مدرنیسم است، حتی برای دورترین نقاط کشور بود.
 
و دیدیم که همه این‌ها هم آمد و به‌سادگی یخچال جایگزین «آزگ» شد و لامپ جای‌گزین «چراغ موشی» و خودور و قطار و هواپیما جانشین چهارپایان.

اندکی بعد هم دیدیم که در هر خانه حتی خانه‌های روستایی یک کامپیوتر خانگی افتخار حضور پیدا کرد و خیلی زود جای خود را به تبلت یا گوشی‌های هوشمند داد. البته این‌بار دست هریک از اعضا خانواده یک گوشی یا تبلت.

بی‌سواد و باسواد هم نداشت، و کسی که بلد نبود تابلو یک مطب را ـ مثلا ـ بخواند، اما خیلی سریع‌تر از آن‌که  تصور می‌شد، حالا در لاین و واتس‌اپ و تلگرام مشغول چتیدن با دوستان و اعضای خانواده‌اش بود.


این‌حا دقیقا آماده‌نبودن و فرهنگ‌سازی نکردن و مقاومت بی‌هوده قبلی در مقابل این پدیده، نتایج خسارت‌بار، مخرب و بنیان‌برافکن‌اش را دقیق و عینی نشان می‌دهد.

فیس‌بوک نخستین شبکه جهانی نبود و نیست. اما اولین شبکه جهانی بود که به‌آسانی و در کم‌ترین زمان ممکن مورد اقبال عمومی در سراسر جهان قرار گرفت و عالم‌گیر شد.

این شبکه جهانی حدود ۶ سال پیش، اند‌کی پس از شروع اقبال عمومی نسبت به آن، در ایران با مقاومت منفی مواجه و فیلتر شد.

 اما این مقاومت منفی باعث نشد تا اقبال فعالان مجازی و علاقه‌مندان به اینترنت هم از آن کم شده یا از آن روی‌گردان شوند، برعکس به‌حکم «حرص انسان بر منع» حریص‌تر هم شدند.

 به‌زودی بساط فیلتر‌شکن و برنامه‌نوسیان فیلتر‌شکن‌ساز پهن شد و از طرفی توجه مردم به شبکه جهانی دیگری که به موازات اینترنت فعال بود و حالا کار معرفی فیلتر‌شکن را انجام می‌داد (ماه‌واره) هم جلب شد.
 
مقاومت منفی و فیلتر، به هیچ عنوان باعث روی‌گردانی مردم از «فیس‌بوک» و توییتر و دیگر شبکه‌های اجتماعی نشد و در حالی که هزینه این مقاومت باید صرف فرهنگ‌سازی می‌شد، به چاله هرز رفت تا ناگهان گوشی‌های هوشمند و تبلت و شبکه‌های جدید اجتماعی چون قارچ سر برآورند، که حالا نه می‌توان در مقابل‌ِشان مقاومت کرد، نه فرصتی برای فرهنگ‌سازی برای آن‌ها وجود داشت.
 
بدون تردید اگر در مقابل فیس‌بوک و توییتر و ... آن‌گونه اشتباه مقاومت نمی‌شد، و با آگاهی‌بخشی مناسب برای آن بستر امن فراهم و از آن استقبال می‌شد، این موج ویران‌گر بی‌فرهنگی و جوک‌سازی و تمسخر و شایعه‌سازی و شایعه‌پراکنی، و پورنو‌نویسی و ... راه نمی‌افتاد و فکر و ذکر و مشغله بیش از نیمی از جمعیت این کشور حتی در دورافتاده‌ترین نقاط  نمی‌شد.

هر کجا که می‌روی، یک‌نفر یک گوشی هوشمند دارد و هر از گاهی کار روزانه خود را فرو می‌گذارد و لحظاتی جوک‌های منتشرشده در گروه‌های اجتماعی عضو را برای اطرافیان می‌خواند و دوباره به کار مشغول می‌شود.

این تازه روی خوب سکه است. جمعیت زیادی هم هستند که مشغولیت به این شبکه‌های اجتماعی فرصت سرِ کار رفتن و کسب روزی و برنامه و زندگی را برای‌ِشان باقی نگذاشته است.
 
آن‌چه که در این میان بیش‌تر و بیش‌تر از هر چیز قربانی می‌شود،
اخلاق است و فروپاشیدن بنیان‌های اصلی خانواده.

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۴

از برنده نوبل صلح تا شاعر الواح صلح

 نامه «محمد‌سعید میرزایی» به «مهدی موسوی» مطابق حقیقت است. بسیار زیبا و محکم تحریرشده. نثر نامه نشان می‌دهد «میزرایی» هم‌چنان‌که در نظم و غزل، کلمات را چون موم در اختیار دارد، و به فراخور نازکی طبع و تخیل روان، عنداللزوم آن‌ها با را دقت به‌کار می‌گیرد و با ظرافت چینش می‌کند، به همان سیاق در نثر نیز طبعی چیره و مسلط دارد و به‌قولی رُسّ کلمات را خوب می‌کشد.

«محمدسعید میرزایی» در غزل‌ِ نو سرآمد و اولین است. این‌را هم می‌توان از شاه‌کارهای نخستین کتاب‌اش «درها برای بسته‌شدن آفریده شد» که مربوط به آغازین سال‌های سرودن اوست دید، و هم در کارهای پخته و سخته‌تر
«الواح صلح»  و در میانه این‌ دو «مرد بی‌مورد».

 نامه «محمد سعید میرزایی» به «مهدی موسوی» در عین حال که حاوی یک تحکم و نگاه از بالا است، و تعمدا به قصد تخفیف طرف مقابل تنظیم‌شده، اما خالی از هرگونه توهین و تحقیر یا بهانه‌جویی‌های کودکانه است.

احساس می‌کنم در بعضی از قسمت‌های نامه برای نویسنده چاره‌ای جز تفاخر به خودش، با استناد و اشاره به بعض نگاه‌های آکادمیک به سروده‌ها و زبان ویژه او در غزل معاصر نبوده‌است.

این‌را من ابدا به حساب غرور و از منظر ضعف نمی‌گذارم. و البته منکر هم نمی‌شوم که آدمی
غرور دارد و با توجه به شناختی که با نویسنده دارم، نمونه‌هایی از غرور مخرب وی را هم سراغ دارم. اما این‌جا ابدا خبری از آن غرور نیست.
بگذریم.
همه این‌ها را نوشتم که اشاره کنم «میرزایی» در نوشتن این نامه به ظرافت و از روی عمد چند نام را بزرگ و برجسته عنوان کرده و از یک نام هم به عمد درگذشته است و تلاش کرده‌است تا آن نام و اشتراک شخصیت‌اش با صاحب آن نام را، به‌نوعی به فراموشی بسپارد. و این البته خطایی است نابخشودنی.

و البته اشاره به آن هم جسارتی ویژه می‌خواهد که نزد هر کسی نیست. اما ای کاش «میرزایی» در بند ابتدای نامه تلاش نافرجام نمی‌کرد تا خود را از تهمت «درباری‌بودن» مبری نماید که در آن‌صورت این خطا این‌گونه برجسته دیده نمی‌شد و به فراموشی هم آسان سپرده می‌شد.

در هیچ‌یک از آثار منتشرشده «محمدسعید میرزایی» نامی از برنده جایزه
صلح نوبل نیست. یعنی اغلب آن‌ها که از طریق خواندن آثار شاعر اورا می‌شناسند و با آو ارتباط دارند، نمی‌دانند که «دره برای بسته‌شدن آفریده شد» به سفارش و حمایت یک برنده جایزه صلح نوبل چاپ و منتشر شده‌است.

در این نامه اما، نام آن برنده جایزه «به عمد» و با ظرافت برجسته آورده و عنوان شده‌است.

از طرف دیگر، اغلب مخاطبین و علاقه‌مندان غزل مدرن «میرزایی» به خوبی یادشان هست که در دهه هفتاد که تازه داشت نام میرزایی بر سر زبان‌ها می‌افتاد، همیشه قبل از آن‌که شعر او خوانده شود، اشاره می‌شد که بانوی معاصر غزل درباره میرزایی گفته است: صدای پای جدیدی در غزل معاصر به‌گو ش می‌رسد.‌(نقل به مضمون و تقریبا مطابق همان عبارات) نام آن بانوی شاعر در ابتدای به گمانم «الواح صلح» با احترام آمده و بعد تمام.

یعنی «محمدسعید میرزایی» ظاهرا دیگر علاقه‌ای نداشته که با اشاره آن بانو شناخته شود.

اما طی سالیان اخیر، مجموعه قصیده‌ای از «محمدسعید میرزایی» چاپ شد، که همراه آن مجموعه یک صفحه صوتی هم بود.
 
مخاطبین شعر امروز میرزایی، بیش‌تر از آن‌که شاعر را با نام برنده جایزه صلح نوبل، و دختر «عباس خلیلی» روزنامه‌نگار بشناسند، با نام صاحب آن صفحه صوتی می‌شناسند.

و مخفی‌کردن این یکی، کار سختی است.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

تفنگ‌چیا نرفتن، حرومیا اومدن

 نمی‌دانم «ساولان» را دیده‌اید یا نه؟ منظورم فیلم سینمایی «ساولان» هست. محصول سال ۶۸ به کارگردانی و نویسندگی «یداله صمدی».

 «ساوالان» روایت اهالی مظلوم روستایی بود به همین نام. هر سال گروهی راه‌زن، این روستا را مورد تاخت‌و‌تاز قرارداده، آن‌جا را غارت می‌کردند و اهالی را به خاک سیاه می‌نشاندند.
 
اهالی روستا به توصیه‌ی‌ کدخدای ده، عده‌ای تفنگ‌چیِ بزن‌بهادر استخدام کردند تا هنگام حمله راه‌زنان به آن‌ها کمک کنند.

تفجنگ‌چی‌ها به‌زودی پی به‌سادگی بیش از حد اهالی روستا برده و فضا را برای «کنگرخوردن و لنگرانداختن» مناسب دیدند. به‌زودی داستان غارت راه‌زنان و حرامیان، جای خود را به غارت تفنگ‌چی‌ها داد.

«سلام» جوانی که همراه تفنگ‌چی‌ها به این روستا آمده، اما از سلامت‌نفس برخوردار بود، به اهالی پیشنهاد می‌دهد که رفع خطر راه‌زنان را به تفنگ‌چی‌ها اعلام کنند و عذر آن‌ها را بخواهند.

تفنگ‌چی‌ها قبول می‌کنند، اما از آن‌جا که اولا «شریک دزد و رفیق قافله» هستند، و ثانیا دست‌کشیدن از چنین خان نعمت گسترده‌ای، کار سختی است، زمان خروج خود از روستا را به حرامیان اطلاع می‌دهند تا به محض خروج آن‌ها، حرامیان به روستا حمله کنند و مردم با احساس خطر دوباره آن‌ها را فرابخوانند.
 
نقشه آن‌ها می‌گیرد، اما «سلام» با خواندن نقشه آن‌ها روستاییان را کمک به‌تری می‌کند و برای همیشه از شر هر دو دسته خلاص می‌شوند.


در فیلم کودک کوتاه‌قدی، نقش خبررسانی و جارزدن خبر برای اهالی را برعهده دارد. این کودک همیشه در جای بلندی نشسته و وقتی حرامیان را از دور می‌بیند، بلند جار می‌زند: «حرومیا اومدن! حرومیا اومدن!» و با این کار کمک می‌کند که مردم خود را از شر و دید حرامیان مخفی کنند.

وقتی کدخدا و مردم به تفنگ‌چی‌ها اعلام می‌کنند که دیگر به آن‌ها نیازی ندارند، تفنگ‌چی‌ها که قبلا با حرامیان هماهنگ کرده‌اند، بساط خود را جمع‌و‌جور کرده و از روستا خارج می‌شوند.

در سکانس پایانی فیلم، دوربین از روی خروج کاروان تفنگ‌چی‌ها از یک سمت روستا، آرام حرکت و زوم می‌کند روی کودک خبررسان که در بالاترین جای آبادی ایستاده است و خروج تفنگ‌چی‌ها را با شادمانی مشاهده می‌کند.

به‌محض ثابت‌شدن دوربین، کودک دست‌های‌اش را کنار دهان‌اش گذاشته و با شادی فریاد می‌زند: «تفنگ‌چیا رفتن! تفنگ‌چیا رفتن!»

دوربین در همین حالت همراه با نگاه کودک که به همه سمت می‌چرخد و جار می‌زند، می‌چرخد. ناگاه روی پریشانی کودک و نگاه او به سمت دیگر ده زوم می‌کند.

چند سوار با سرعت به سمت ده می‌تازند، حالا لحن و چهره  شادمان کودک عوض می‌شود. همان‌طور که دست‌ها را کنار دهان‌اش گذاشته، بلافاصله فریاد می‌زند: «حرومیا اومدن! حرومیا اومدن!»

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۴

نمی‌دانم این متن را در واکنش به کنشی نوشتم

«حسین موسویان» یک سال پس از اتحاد دو آلمان، سفیر ایران در آلمان واحد و ۶ سال بعد ـ یعنی با روی کار آمدن دولت اصلاحات ـ از سفارت آلمان برکنار شد.

اگر تاییدات هیئت‌های بازرسی اعزامی از طرف دولت آقای
هاشمی از خدمات آقای سفیر در آلمان، ملاک تایید واقعی شخصیت و کارنامه افراد باشد، دبیر حزب اعتدال و توسعه دفتر کاشان، لزوما باید تاییدات و انتخابات دیگر دولت هاشمی و از جمله انتخاب آقای «احمدی‌نژاد» در سمت استاندار اردبیل به‌عنوان استاندار نمونه در سه دوره را هم ملاک تایید شخصیت واقعی و کارنامه آقای احمدی‌نژاد بداند و بگیرد.

با هم نگاه مختصری به وضعیت آقای «احمدی‌نژاد» در دوره‌ای که ایشان استاندار اردبیل بوده بیاندازیم:
احمدی‌نژاد در ۱۳۷۰ از دانشگاه علم و صنعت با مدرک کارشناسی‌ارشد فارغ‌التحصیل می‌شود و بلافاصله به سمت استانداری اردبیل انتخاب می‌شود.

هم‌زمان در دوره دکتری در همان دانشگاه (علم و صنعت) در تهران پذیرفته می‌شود. یعنی محل تحصیل تهران، محل خدمت اردبیل. در شرایطی که تحصیل در دوره دکتری دوره تحقیق مداوم و مشورت با اساتید و مطالعه قوی است، و تلاش دانشجو برای نوشتن رساله دکتری وقت بسیاری را می‌گیرد، لازم است که آدمی در این دوره کوتاه دو ساله قید برنامه‌های دیگر را زده، و وقت خود را با برنامه‌ریزی و تمرکز بیش‌تر بر درس و مشق بگذراند.

از طرف دیگر اداره یک استان ظرافت‌های ویژه و تجربه اندوخته مدیریتی خاص خودش را طلب می‌کند. به‌علاوه این‌که زمان یک استاندار هم به اندازه زمان یک کارمند معمولی، مدیر یک بانک یا مدیر یک شهر و ... نیست که قابل تخصیص به برنامه‌هایی غیر از مدیریت مجموعه کوچک با افراد و جغرافیای کوچک باشد، بلکه مدیریت یک استان با جغرافیای گسترده‌تر و مراکز، افراد و مدیران متعدد است که وقت بسیار بیش‌تر با برنامه‌ریزی بیش‌تری را طلب می‌کند.

به همه این‌ها اضافه می‌کنیم مدیریت استانی که جدید‌التاسیس است و روی غلطک افتادن چرخ‌های اداره آن، توانی نزدیک به توان دو استاندار را طلب می‌کند.

با این توضیحات آقای «احمدی‌نژاد» هم موفق به تحصیل، نوشتن رساله دکتری، اخذ مدرک با نمره مطلوب و حواشی مربوط به آن در شهر تهران، و هم‌زمان اداره استان تازه‌تاسیس اردبیل می‌شود و برای این اداره از دست آقای هاشمی مدال افتخار مدیریت و مدیر نمونه هم دریافت می‌نماید.

لازم نیست پرسیده شود که مثلا به‌نظر شما آن نمره مطلوب و این مدال مدیر نمونه، چه وجهی می‌تواند داشته باشد که وجه دقیق آقای «احمدی‌نژاد» در هشت سال دولتین نهم و دهم خرواری از این مشت نمونه است که روشن‌تر از خورشید پیش روی ماست.

اطلاعات
«علی فلاحیان» در مورد موسویان به همان اندازه غلط است که اطلاعات آقای هاشمی در مورد احمدی‌نژاد. 

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۴

همه فرزادهای رسانه ملی

 «ابراهیم نبوی» چندین سال پیش در یک انتخاب غیرمنتظره، مجری ــ نمی‌دانم ــ جشن‌واره فیلم یا مطبوعات بود.

یکی از جوایز به مسؤل لابراتوار در
صداوسیما تعلق گرفته بود. وقتی نام آن شخص را به‌عنوان مسؤل لابراتوار صداوسیما به‌عنوان برنده برای دریافت جایزه اعلام کرد، حاضران خیلی خفیف تشویق کردند.

«نبوی» با‌‌ طنزی مخصوص به‌خود و ظریف اعلام کرد: او مسئول برنامه‌های صداوسیما نیست، مسئؤل لابراتوار است و گناه دارد درست تشویق کنید. درخواست طنز نبوی با تشویق محکم حاضران همراه شد.


حقیقت آن‌ست که صداوسیمای ایران کاری کرده که مردم تنفر از برنامه‌ها و مسئؤلین این رسانه را به کل بدنه و کارمندان آن، خصوصا مجریان آن تعمیم داده و از آن‌ها هم دل‌خوشی ندارند.

حالا خدا نکند این نادل‌خوشی به‌نوعی با یک پریشانی و نابه‌سامانی اجتماعی که درد اغلب شهروندان است، گره خورده و خطایی در این حوزه از یکی از این پرسنل سربزند.

به باروت خشم مردم جرقه خورده و مثل آتش‌فشان برمی‌افرزوند و در این میان جلوگیری از شدت سوختن تر و خشک و بی‌گناه و گناه‌کار با هم سخت می‌شود.


این‌که
«فرزاد حسنی» در قضیه سیاهی پای چشم همسر سابق‌اش و یکی دیگر از همین مجریان مقصر هست یا نه، باید صبر کرد تا محاکم قضایی نظر بدهند.

اما
«فرزاد جمشیدی» پیش از صدور حکم قضایی شخصیت درون‌اش را کاملا عریان کرد و نشان داد آب باشد شناگر ماهری است و با آن ادبیات تهدید‌آمیز و توسل به یک تهدید نخ‌نماشده سیاسی که اوج استیصال آدمی را نشان می‌دهد، رسما هم‌راهی، هم‌دلی و هم‌صدایی خود با سیاست رسانه‌ای رسانه ملی را فریاد زد و در پپیش‌گاه شهروندان و در منظر هیئت منصفه و افکار عمومی حکم محکومیت گرفت.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

خدای حجاز، خدای خراسان

«شیخ ابو‌الحسن خرقانی» وقتی به شخصی گفت:کجا می‌روی؟
گفت: به حجاز.
گفت: آن‌جا چه کنی؟
گفت: خدای را طلب کنم.
گفت: خدای خراسان کجاست که به حجاز می‌باید شد؟ رسول علیه‌السلام فرمود که طلب علم کنید اگر به چین باید شدن. نگفت طلب خدای کنید.
(تذکرة‌الاولیاء)

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۳

«کی‌منش» بزرگ نبود

«عباس کی‌منش» معروف به «مشفق کاشانی» مُرد. این خبر را فیس‌بوک «موسوی‌بلده» قاری قرآن محافل اصلاح‌طلبان اعلام کرده.

«مشفق کاشانی» رفیق گرمابه و گلستان و یار هم‌راه و هم‌رای
«نصرالله» و «محمدعلی مردانی» و «حمید سبزورای» بود. همان‌ها که از آن‌ها به‌عنوان شاعران انقلابی یاد می‌شود و غالبا نسل اول شاعران نزدیکِ به حاکمیت و نظام محسوب می‌شوند.


همه این‌ها، پیر و مراد و مرشد نسل دوم شاعران وفادار به نظام بوده و هستند، که با پابه‌سن گذاشتن‌شان، وظیفه حفاظت و صیانت از حریم نظام و انقلاب چون ارثی به آن‌ها رسید، اگرچه اصلا سن‌شان قد نمی‌داد تا انقلاب را درک کرده باشند.

به‌عنوان نمونه
«علی‌رضا قزوه» یکی از آن‌هاست که امروز خیلی حکومتی و پیش‌قراول مبارزه با ضدانقلاب و فتنه است، و «ساعد باقری»، «عبدالجبار کاکایی» و «سهیل محمودی» و امثال‌هم هم هستند که البته به اندازه «قزوه» سهم نگرفته و کمی مغموم‌اند.

 اما همه‌گی به یک اندازه نسل اول، نام‌برده را مرید و مراد و مرشد خود می‌دانند.

دست بر قضا آقای «کی‌منش» در محفل
«سیدمحمد خاتمی» و در حضور عده‌ای از این شاعران نسل دوم که حالا خودشان را اصلاح‌طلب معرفی می‌کنند درگذشته‌ است.

یادم نیست «محمدعلی» یا «نصرالله مردانی» کدام بودند که در مراسمی، در اعتراض به این‌که
«عطا‌الله مهاجرانی» وزیر ارشاد است، با رفتاری زشت و زننده حاضر نشد روی سن برود و جایزه خود را بگیرد.

«مهاجرانی» شاید آدم خوبی نباشد، اما انصافا وزیر ارشاد بی‌نظیری بود. نویسنده‌ای که ضمن تسلط به چند زبان زنده دنیا، هنر و ادبیات ایرانی را بسیار عمیق و خوب می‌شناخت، و با تسلط فوق‌العاده از آن دفاع می‌کرد.

این درحالی بود که ادبیات سنتی و مدرن غرب را هم خوب می‌شناخت. خودش نویسنده‌ای بود که رمان ــ که یک ژانر مدرن ادبیات معاصر غرب است ــ می‌نوشت. روزنامه و رسانه و نقش آن‌را به‌خوبی می‌دانست و مجموعه‌ای ار اهل تخصص در این حوزه را به‌رغم اختلاف عقیده به سمت معاونت و مشاورت خود گذاشته بود.

مجموعه این خصوصیات از «مهاجرانی» وزیر ارشادی ساخته بود که با تردید می‌توان گفت شاید بشود که دوباره دوران و شرایط دوره مدیریتی او قابل تکرار باشد.

با این حال دوست بی‌سواد آقای
«مشفق کاشانی» او را قبول نداشت و با رفتاری سخیف به او اهانت ‌می‌کرد. این اهانت البته حکم آب دهانی را داشت که سربالا پرتاب می‌شد.

 «مهاجرانی» در همان زمان مورد تایید قوی و محکم بانوی معاصر داستان و قصه و رمان بانو
«سیمین دانشور»، مورخ نامبردار تاریخ اسلام و مترجم و ادیب برجسته و فقیه و لغت‌شناس کم‌نظیر استاد «سید جعفر شهیدی» و نویسنده و روزنامه‌نگار عالی‌مرتبه معاصر استاد «محمدعلی اسلامی ندوشن» و امثال‌ذالک بود. (۱)

«عباس کی‌منش کاشانی» سال‌ها بعد و در حالی که دوران وزارت ارشاد دولت دهم نمونه بارز فرهنگ و هنر و ادب‌ستیزی دوران معاصر و یادآور قرون سیاه وسطی بود، در مراسمی که برای نکوداشت او و از جیب ملت ایران برپا شده بود، در سخنانی در تمجید از
«سید محمد حسینی» گفت: «در این چند سال اخیر همه مسئولان زحمت کشیدند، اما جهشی که در خدمت چهار ساله‌ وزیر ارشاد دیده می‌شود، اعجاب‌انگیز است و اگر بگویم بی‌نظیر، گزاف نگفته‌ام، سخنان حسینی طی این چهار سال بدون تکرار و اعجاب‌انگیز و بی‌نظیر بوده است.» 

این سخنان نقطه پایان مناسب با شخصیت درونی‌ مشفق کاشانی بر پرونده هنری و ادبی وی بود.

تاریخ ادبیات هیچ‌گاه از «انوری ابیوردی» به نیکی یاد نکرده است. از شاعری که احمدی‌نژاد برای درگذشت او پیام تسلیت صادر کند نیز خواهی‌نخواهی به نیکی یاد نخواهد شد. 
بگذریم که نیک و بزرگ نبود. 

(۱) عطا‌الله مهاجرانی ـ استیضاح ــ انتشارات اطلاعات
مرتبط:
+ شاعر مجلسی پیش از انقلاب شاعر ولایی پس از انقلاب
+ خاتمی از ملاقات با حمید سبزواری تا رای به نظام