پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۵

نامه محمود صادقی به آیت‌الله آملی لاریجانی

محمود صادقی نماینده مردم تهران در مجلس طی نامه‌ای به رئیس قوه قضاییه از وی برای شفاف‌سازی و مبارزه با فساد دعوت کرده است. متن این نامه به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم
تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ
آن خانه آخرت را برای کسانی قرار داده ایم که اراده برتری جویی و فساد در زمین ندارند و سرانجام از آن پرهیزکاران است

آیه ۲۸ از سوره مبارکه قصص

حضرت آیت‌الله صادق آملی لاریجانی رئیس محترم قوه قضائیه
با سلام و تحیت|
چنانکه استحضار دارید، پیرو گزارش وزیر محترم امور اقتصادی و دارایی درباره افتتاح حساب‌های سپرده بانکی در قوه قضاییه شایعات گسترده‌ای در رسانه‌ها و پرسش‌ها و ابهاماتی را در افواه و افکار عمومی موجب شد و توضیحات بعدی وزیر نیز نتوانست ابهامات را مرتفع سازد. اینجانب در مقام ایفای وظیفه نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی و بموجب حقوق مصرح در قانون اساسی جمهوری اسلامی،از جمله اصل ۸۴ قانون اساسی که مقرر می‌دارد: «هر نماینده در برابر تمام ملت مسئول است و حق دارد در همه مسائل داخلی و خارجی کشور اظهارنظر نماید» و اصل ۸۸ قانون اساسی که بموجب آن هریک از نمایندگان حق دارند از وزیران مسئول در باره وظایف آنان سؤال کنند، و با عنایت به اصل ۵۳ قانون اساسی دائر بر لزوم تمرکز کلیه دریافت‌های دولت در حساب‌های خزانه‌داری کل و انجام همه پرداخت‌ها در حدود اعتبارات مصوب بموجب قانون و ماده ۳ قانون وصول و مصرف برخی درآمدهای دولت و مصرف آن در برخی موارد خاص، ناظر بر لزوم واریز همه درآمدهای عمومی کشور ازجمله دریافتی‌های قوه قضائیه به حساب خزانه‌داری کل، جهت رفع ابهامات موجود درباره این حساب‌ها و اطلاع از حدود قانونی و موازین شرعی مورد استناد وزیرمحترم اقتصاد از ایشان سؤال کردم و ضمن رعایت آداب و شئون اخلاقی،محترمانه از حضرتعالی نیز درخواست کردم جهت شفاف‌سازی و تنویر افکارعمومی و جلوگیری از اشاعه شایعات و سوء استفاده رسانه‌های بیگانه گزارشی از این حساب‌ها به مجلس شورای اسلامی ارائه بفرمایید. با کمال شگفتی سخنرانی حضرتعالی در همایش فرماندهان بسیج دستگاه قضایی نشان می‌دهد ظاهرا متن اظهارات اینجانب را ملاحظه نفرموده‌اید؛ اگر به متن تذکر ۲ دقیقه­‌ای اینجانب، مراجعه بفرمایید ملاحظه خواهید فرمود که اظهارات اینجانب صرفا جنبه پرسشی و انشایی داشته و متضمن هیچ خبر و قضاوت یا تهمت و اهانتی نیست و در آن به هیچ عدد و رقمی اشاره نشده است.


حضرتعالی عهده‌دار ریاست عالیه قوه‌ای هستید که مطابق اصل ۱۵۶ قانون اساسی «پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی» و «مسئول تحقق بخشیدن به عدالت» و موظف به «احیای حقوق عامه و گسترش عدل و آزادی‌های مشروع» و «نظارت بر حسن اجرای قوانین» است و نیک می‌دانید که برابر اصل ۸۶ قانون اساسی «نمایندگان مجلس در مقام ایفای وظایف نمایندگی در اظهارنظر و رأی خود کاملا آزادند و نمی‌توان آنها را به سبب نظراتی که در مجلس اظهارکرده‌اند یا آرائی که در مقام ایفای وظایف نمایندگی خود داده‌اند تعقیب یا توقیف نمود». از این رو برایم بسیار عجیب است شما که خود باید ملجأ و پشتیبان نمایندگان در ایفای وظایفشان باشید از رؤسای محترم قوه مجریه و مقننه گلایه کرده‌اید که چرا به اینجانب به سبب اظهاراتم در مجلس تذکر نداده‌اند!


اینجانب با گرامیداشت روز بسیج مستضعفین و با ادای احترام به بسیج و بسیجیان، که خود نیز در دوران دفاع مقدس افتخار هم رزمی و جانبازی در صف آنها را داشته‌ام و همواره از اینکه در آن دوران عشق و ایثار به فیض عظیم شهادت نائل نشدم احساس غبن می‌کنم، به خون پدرم حضرت آیه‌الله شهید محمدحسین صادقی، که در کسوت نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی صادقانه وجودش را وقف خدمت به نظام و مردم نمود و در آتش کین منافقان به مسلخ شهادت رفت، سوگند می‌خورم که ادای وظیفه نمایندگی را نیز جهادی دیگر در سنگری دیگر می‌دانم و از خداوند بزرگ توفیق عمل خالصانه و صادقانه به این وظیفه را مسئلت می‌نمایم و از او می‌خواهم که در انجام وظایف و اختیارات تقنینی و نظارتی مقرر در قانون اساسی از لغزش‌ها و خطاها مصون بدارد.


اینجانب بنا به فرموده رهبر معظم انقلاب خود را فقط مدیون سوگندی می‌دانم که مطابق قانون اساسی خورده‌ام و در این راه آماده نثار همه وجود خود هستم و  به اقتضای این سوگند خود را متعهد به پاسداری از حریم‏ اسلام‏ و نگاهبانی از دستاوردهای‏ انقلاب‏ اسلامی‏ ‏ و مبانی‏ جمهوری‏ اسلامی‏ و ودیعه‏‌ای ‏که‏ ملت‏ به‏ عنوان‏ امینی عادل‏ به ما سپرده می‌دانم‏ و به رغم پاره‌ای اخطارها و هشدارهایی که در روزهای اخیر از سوی بعضی مقامات قضایی صورت گرفته، تلاش می‌کنم در انجام‏ وظایف‏ وکالت‏، امانت‏ و تقوی‏ را رعایت‏ نمایم‏ و همواره‏ به‏ استقلال‏ و اعتلای‏ کشور و حفظ حقوق‏ ملت‏ و خدمت‏ به‏ مردم‏ پایبند باشم و در گفته‌ها و نوشته‏‌ها و اظهارنظرها، استقلال‏ کشور و آزادی‏ مردم‏ و تأمین‏ مصالح‏ آنها را مد نظر داشته‏ باشم. اکنون پس از گذشت قریب به چهار دهه از پیروزی انقلاب اسلامی، به برکت خون شهیدان و رهبری‌های حضرت امام خمینی قدس سره الشریف و نایب شایسته‌اش حضرت آیه‌الله خامنه‌ای نظام جمهوری اسلامی از ثبات و استحکام کم نظیری برخوردار است و در برابر تهدیدها و زیاده‌خواهی‌های قدرت‌های جهانی ذره‌ای عقب ننشسته و بر استیفای حقوق خود پافشاری می‌کند. در عین حال، متأسفانه به لحاظ پارهای غفلت‌ها، سوء مدیریتها و مصلحت‌اندیشی‌ها و عدم اهتمام کافی به شفافیت در خرج و دخل‌ها، فساد اداری و مالی بگونه‌ای نگران کننده در همه دستگاه‌ها شیوع پیدا کرده است. مقام معظم رهبری، بیش از دو دهه است که به انحاء مختلف تمام دستگاه‌ها، از جمله دستگاه قضا را به مبارزه جامع و ریشه‌ای با فساد فرا می‌خوانند. معظم له شفاف‌سازی اقتصاد و سالم‌سازی آن و جلوگیری از اقدامات، فعالیت‌ها و زمینه‌های فسادزا در حوزه‌های پولی، تجاری، ارزی و … را به عنوان سیاستی محوری برای مقاوم سازی اقتصاد اعلام کردند و ارتقای سلامت اداری و اقتصادی و مبارزه با فساد در این عرصه با تدوین راهبرد ملی مبارزه با فساد و تصویب قوانین مربوطه را به عنوان یکی از سیاست‌های کلی برنامه ششم تعیین نمودند که باید نصب‌العین همه دستگاه‌ها از جمله حضرتعالی در دستگاه قضایی و ما نمایندگان مردم در دستگاه قانونگذاری باشد.


بی‌تردید مبارزه با فساد نیازمند عزم جدی و بدون مجامله و مسامحه همه مسئولان است و تجربه کشورهای مختلف نشان داده که ایجاد شفافیت پیش نیاز اصلی آن است. اینجانب به همراه تعداد زیادی از همکارانم در مجلس شورای اسلامی، صرف نظر از گرایش‌های سیاسی با الهام از رهنمودهای رهبر فرزانه و بزرگوار انقلاب با تشکیل فراکسیون شفاف‌سازی و سالم‌سازی اقتصاد و انضباط مالی، مقابله با فساد را وجهه همت خود قرارداده‌ایم و برآنیم تا با اتکال به فضل الهی و با استفاده از ابزارهای نظارتی مختلفی که قانون در اختیار نمایندگان مجلس قرارداده، طی دوره چهارساله پیش رو با تمام توان و بدون مسامحه و تعارف و سهل‌انگاری و مصلحت‌اندیشی با تمام مظاهر فساد در همه دستگاه‌ها مبارزه جدی کنیم. در این راه از حضرتعالی بعنوان رئیس قوه قضائیه انتظار داریم ضمن دستور هماهنگی مجموعه‌های تحت مدیریت قوه، بویژه سازمان بازرسی کل کشور، مجلس شورای اسلامی را بیش از گذشته یاری رسانید.

علی الله توکلتُ و الیه اُنیب و السلام علیکم

محمود صادقی – نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و رئیس فراکسیون شفاف سازی و سالم سازی اقتصاد و انضباط مالی

5 آذر ۱۳۹۵

سه‌شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۵

مفتون شاملو

 یداله امینی متخلص به «مفتون» در آستانه‌ ۹۰ سالگی‌اش [۱۳۹۵] هنوز با شعر زندگی می‌کند و از شعر می‌گوید. ۶ دهه زیستن در شعر، از غزل و چهارپاره و قصیده و رباعی گرفته، تا شعر نیمایی و سپید و شعرهای ترکی، حاصل‌اش بیش از ۱۷ مجموعه‌ شعر است که اولی‌اش برمی‌گردد به سال ۱۳۳۶ «دریاچه»، مجموعه‌شعری که از ظهور شاعری قدرت‌مند در قالب کلاسیک خبر می‌‎داد.

 اما پس از ملاقات با
«نیما» بود که مسیر شعری او سمت‌وسوی دیگری گرفت و مجموعه‌شعر «کولاک» حاصل همان ملاقات است؛ شعرهایی در قالب نو که چهره دیگری از مفتون امینی به‌عنوان شاعری نیمایی نشان داد که توانست با انتشار مجموعه‌ شعر «انارستان» در سال ۱۳۴۶ موقعیت خود را به‌عنوان شاعری نوگرا تثبیت کند.

مفتون امینی متولد ۲۱ خرداد ۱۳۰۵ در شهرستان شاهین‌‎دژ آذربایجان است؛ همین تبار آذربایجانی او، موجب‌شده تا به‌موازات شعر فارسی، شعرهای ترکی نیز بسراید که حاصلش در پیش و پس از انقلاب مجموعه‌شعرهایی چون «عاشیقلی کروان» و «شب هزار دو» است.

آن‌چه می‌خوانید گفت‌وگوی سمیه مهرگان و حامد داراب با مفتون امینی درباره ۶ دهه حضور او در شعر معاصر است.


چه شد که به سمت شعر کشیده شدید و درنهایت به چاپ نخستین کتابتان در سال ۱۳۳۶ رسیدید؟

سال ۱۳۲۸ در دادگستری تبریز استخدام شدم و به‌تدریج ترفیع گرفتم تا سال ۱۳۳۵ که رئیس یکی از شعبه‌های دادگاه بخش شدم. پدرم در روستایی اطراف شاهین‌دژ باغ‌دار و آسیاب‌دار بود. ملاک بزرگی به‌شمار نمی‌رفت. درواقع پیشکار یک خان بزرگ‌تر از خود بود. خانی با ثروت و زمین و ضیاع بسیار که حداقل ۱۳۰ پارچه آبادی را در اختیار داشت.

پدرم در حکم یکی از ۸ یا ۹ وزیر و کارپرداز این خان خدمت می‌کرد. از طرفی او بسیار علاقه داشت که پسرش یعنی من، روزی نویسنده و کاتب مشهوری بشوم. فراوان به این موضوع اشاره می‌کرد. اتفاقا جالب است بگویم که اکنون در زادگاهم یک بولوار به اسم من نام‌گذاری شده و در مقابل از فرزندان آن خان یعنی خاندان افشار شهرتی باقی نمانده‌است. البته من اهمیتی نمی‌دهم، اما پدرم مثل همه‌ والدین آرزویی داشت و با آن آرزو زندگی می‌کرد. بر اساس همین امید و اشتیاق پدروار، من سُر خوردم به ‌سوی ادبیات.

استعداد و ذوقش را هم در خودم یافتم. هرچند به جبر و هندسه نیز گرایش داشتم و نمراتم خوب بود. منتها اجازه‌ مهاجرت به شهر جهت دبستان‌رفتن را به من ندادند.

بنابراین در مکتب شخصی به‌نام میرزا عبدالعلی‌بیگ انصاری شرکت کردم. درس‌های‌مان با بوستان و گلستان آغاز شد. من سوادم از دیگران بالاتر بود و هرچه می‌گفتند می‌دانستم. عاقبت مرا سر مقطع سوم نشاندند.

در کلاس سوم جمع و تفریق یاد می‌دادند و چون پایه حسابم ضعیف بود سردرنمی‌آوردم. لاجرم کشش بیشتری به ادبیات پیدا کردم. مجلات قبل از شهریور ۱۳۲۰ را هم می‌خواندم. نظیر «مهرگان» و «راهنمای زندگی» (متعلق به حسین‌قلی مستعان و همسرش ماه‌طلعت پسیان). هر دو سیاه و سفید بودند و مطالب خوبی ترجمه می‌کردند.
«نامه شهربانی» و «ایران امروز» متعلق به آقای حجازی نیز منتشر می‌شد.

من دو شعر در سال‌های ۱۳۱۹و ۱۳۲۰ با مضمون اخلاقی برای «راهنمای زندگی» فرستادم که هر دو هم چاپ شدند.

شهریور ۱۳۲۰ که رسید اصلا دنیا عوض شد. 
چیزهایی آمد که ابدا تا آن روز فکرش را نمی‌کردیم. زبان‌های خارجی اشاعه یافت. قبلا فقط تا حدودی فرانسه رواج داشت. ولی یک‌باره انگلیسی رونق پیدا کرد.

من هم برای دیپلم هر دو این زبان‌ها را آموخته بودم. بعد با شطرنج آشنا شدیم. پیش‌تر آن را ملعبه‌ای متعلق به روس‌ها می‌دانستند! ولی وقتی توانستیم بازی کنیم، پیشرفت خوبی کردم و مقام‌هایی آوردم و حتی کتاب آموزشی‌اش را نوشتم که بخشی از آن در نشریه «سوگند» آن زمان به چاپ رسید.

آلمانی و روسی هم در همان سال‌ها فراگرفتم. استعداد زبان داشتم. حتی سراغ اسپرانتو هم رفتم. آن‌قدر برایم خوشایند بود که تصمیم گرفتم ادامه خدمتم را خارج از کشور دنبال کنم. تحقیقاتی کردم و متوجه شدم که باید در رشته حقوق سیاسی تحصیل نمایم.


چه شد که از ادبیات به سمت حقوق سیاسی کشیده شدید؟

من متولد ۱۳۰۵ هستم. شناسنامه‌ام را هم بزرگ‌تر گرفتند که از خدمت نظام معاف شوم. کمی که رشد کردم، وارد تبریز شدم. کلاس شش ادبی را در سال تحصیلی ۲۵-۱۳۲۴ گذراندم. دبیرهای برجسته‌ای داشتیم. از جمله کتاب‌هایی هم که می‌خواندیم «ساحل» اثر یکی از شاعران ممتاز استانبولی بود و دیگری کتاب ادبیات از رضازاده شفق.

با سپری‌کردن کلاس ششم جوازم (همان دیپلم) را دریافت کردم که به‌زبان ترکی بود. خبر رسید از تهران که این جوازها برای آن‌ها قابل قبول نیست و نمی‌توانیم در دانشگاه تحصیل نماییم. من و ۱۵ نفر دیگر از هم‌کلاسی‌ها از طریق مدیر روزنامه «آذربایجان» که رفیق
جعفر پیشه‌وری بود وقت ملاقات گرفتیم.

در طبقه دوم مهمان‌خانه معروف «جهان‌نما» دیدار کردیم. من در یک متری پیشه‌وری رئیس حکومت خودمختار آذربایجان نشستم. لباس مشکی در بر کرده و اسلحه نیز بسته بود. پرسید چه‌کار می‌خواهید بکنید؟ گفتیم علاقه به تحصیل در دانش‌سرای حقوق داریم. او تعریف کرد که خودش چندوقتی حقوق خوانده و سپس به کار در روزنامه‌ها پرداخته که مانعش شده‌اند و پس از آن به وکالت پرداخته، ولی در آن‌جا نیز مشکل ایجاد نموده‌اند.

درحالی‌که صلاحیت این پس‌زدن‌ها را نداشته‌اند. حرف‌های دیگری هم زد و از جمله به موضوع تلگراف‌های مردم از میاندوآب و جاهای دیگر راجع به تلف‌شدن دام‌های‌شان اشاره کرد و گفت که احتیاج به طبیب داریم.

توضیح دادیم که مقدمات پزشکی را طی نکرده‌ایم و بر موضع خودمان اصرار ورزیدیم. خلاصه اجازه پیدا کردیم به تهران برویم. در اواخر شهریور ۱۳۲۵ برای اولین‌بار حرکت کردیم به‌طرف تهران. حوالی قزوین ماشین را متوقف کردند و یکی از آن سرپاسبان‌های قدیمی با سبیل از بناگوش دررفته و دندان طلا بالا آمد و از راننده پرسید: «این‌ها کیستند؟» راننده توضیح داد که از تبریز می‌خواهند به تهران بروند. سرپاسبان که هیکل واقعا درشتی داشت فریاد زد: «بی‌جا می‌کنند می‌خواهند به تهران بروند.» کسی را واسطه کردیم برود بگوید که ما پی تحصیل می‌رویم و کاری با مسائل سیاسی نداریم.

او رفت صحبت کرد و برگشت و گفت: «می‌دانم جیب‌هایتان زیاد پُر نیست، ولی هر کس مقداری بدهد تا جمع کنیم و به این‌ها بدهیم!» ۸ تومان و ۵ قران جمع کردیم که پول کمی نبود. مبلغ که پرداخت شد سرپاسبان برگشت و پرسید: «شما برای چه می‌روید تهران؟» گفتیم: «تحصیل.» گفت: «بچه‌ها بروید درس بخوانیدها، تنبلی نکنید!»

آن دوران هم شعر می‌سرودید؟
بله. سه ماه تابستان را به‌منظور کار به دهکده‌مان می‌رفتم. آن زمان دفترهای بنفشی با جلد کله‌قندی عرضه می‌شد که ۱۶ برگ داشت. سه جلد از این دفاتر تهیه کرده و با خودم می‌بردم و با اسم شهرها و ماکیان و ستارگان بر وزن شاهنامه پُرمی‌کردم. یک‌بار در دبیرستان فردوسی نشسته بودیم و آقای حسین‌قلی نیساری هم باباطاهر را درس می‌داد. در باز شد و برپا دادند و آقای بی‌ریا با آجودانش وارد شد. او وزیر فرهنگ حکومت آذربایجان بود و بعدها به شوروی رفت و بدشانسی‌های بزرگی هم آورد و بلاهایی به سرش آمد. معلم اعتنا نکرد و به تدریس‌اش ادامه داد. وزیر از آن‌سو گفت: «جناب نیساری به زبان مادری بچه‌ها را آموزش دهید.» او پاسخ داد: «این درس ادبیات فارسی است. نمی‌توانم که به ترکی بگویمش!» وزیر از این جواب خیلی بدش آمد و برگشت به افسرش چیزی گفت و خارج شد.
عصر با همشاگردی‌ها جمع شدیم و تصمیم گرفتیم به مقابل منزل دبیرمان آقای نیساری برویم مبادا که دستگیرش کنند. موقعی که رسیدیم متوجه شدیم بحث زندان منتفی است ولی او را به تهران تبعید کرده‌اند.

توجه داشته باشید این وقایع در زمان چیرگی فرقه دموکرات به‌رهبری سیدجعفر پیشه‌وری بر تبریز و اعلام جمهوری خودمختار آذربایجان اتفاق می‌افتاد.
حکومتی که مسکو با هدف تضعیف ایران در این خطه بنیاد نهاده بود و بعدها با بده‌بستان‌های سیاسی متلاشی شد و سرانش کشته یا متواری گشتند. جالب اینجاست که در تمام دوره یک‌ساله‌ جمهوری خودمختار آذربایجان به‌دستور و تاکید دولت شوروی هیچ مطلب تبلیغاتی‌ای در باب سوسیالسیم منتشر نمی‌شد.

روزنامه «ارتش سرخ» نیز کلمه‌ای درباره کمونیسم نمی‌نوشت. این خیلی عجیب است و عجیب‌تر این‌که تاکنون در کتاب‌های تحلیلی و تاریخی اشاره‌ای به این مورد نشده است.


خاطره‌ای هم از آن دوران دارید؟

خاطره‌ای به یاد دارم که آقای خلیل‌آذر از انقلابی‌های تهران وابسته به حزب زحمت‌کشان آمد. سخنرانی کرد و با توده‌ای‌ها مشاجره‌اش شد. بر اثر این جنجال تیر انداختند و به اشتباه دو کارگر کشته شدند.

مدیر روزنامه «فریاد» از من خواست در رثای اینان شعری بگویم. و سرودم: «کارگرا خون تو را ریختند/ خون تو با خاک درآمیختند/ خون تو بر خاک ریزد چه باک/ زود برآید ثمر خون پاک/ سرخ بود و سرخ نمایان شود/ پرچم آزادی ایران شود.» ‌

فردایش مطابق معمول برای پیاده‌روی به‌سوی باغ گلستان بیرون آمدم. کمی که گذشت متوجه شدم شخص مرموزی با پالتو سیاه و کلاه شاپو تعقیبم می‌کند. کمی بعد راجع به آن شعر هشدار دادند و تهدید کردند که دیگر چنین اشعاری نسرایم.

تمایلات چپ داشتید؟

اکثر قریب به‌اتفاق شاعران در برهه‌ای از زندگی تمایلات چپ پیدا می‌کنند. من نیز از این قافله مستثنی نبودم. هرچه جوان‌تر باشید این‌گونه تمایلات بیشتر است و با گذر زمانه افکار عاقلانه‌تری غلبه می‌یابد. نمونه کاملش در آقای شمس لنگرودی هویداست که در سن خود دنیادیده کامل است و همین فرد روزی گفت: «می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم، دنیا ما را عوض کرد!»

گویا در آن دوران نگاه ضدآذری در سطح حکومت مرکزی حکم‌فرمایی داشته است.

بیشتر به سبب استانداران عهد رضاشاه بود. آن‌ها با تحقیر آذری‌ها شعله این آتش را بلند می‌کردند.

شما در دانشگاه روند ادبی خود را ادامه دادید؟

خیر! آن‌جا درگیر کار سیاسی بودم که تا سال ۱۳۲۷ طول کشید. درس هم نمی‌خواندم. مدتی نیز با تغییر الفبا مشغول بودم.

کی به شعر بازگشتید؟

از حدود ۱۳۳۰ به رضائیه (ارومیه‌ فعلی) منتقل شده‌بودم، دادیار بودم و آن‌جا بسیار تحت‌تاثیر دریاچه قرار گرفتم و شعری در قالب چهارپاره سرودم. آن زمان به چهارپاره شعر نیمایی اطلاق می‌کردند.

رئیس دادگستری ارومیه که بسیار علاقه‌مند ادبیات بود، دستور تکثیر شعرم در روزنامه را داد و برادرش نیز که استاد دانشگاه بود نقد و معرفی‌ای نوشت و اشاره کرد که این شعر اثری برجسته است.

خلاصه کارم مورد توجه قرارگرفت. در رضائیه دوستی به‌نام اسحاق اشتری داشتم که آدم کله‌شقی بود و به‌خاطر تمردهایش به تهران منتقل و در اختیار کارگزینی گذاشته شده‌بود. آن دوران
مصدق هنوز نیامده بود، ولی مقدمات آمدنش فراهم شده بود. هنگام انتخابات که رسید در بلوچستان گفتند خودمان می‌خواهیم بر فرایند رای‌گیری نظارت ‌کنیم.

از طرفی این رفیق من که هم با شهامت بود و هم درست‌کار، از نظر کاری مشکل داشت و مدام پادرهوا نگاه داشته می‌شد. یک‌باره اعلام کردند جهت رای‌گیری نماینده از دادگستری می‌خواهیم با فوق‌العاده‌ روزانه ۵۰ تومان که دست‌مزد واقعا خوبی بود.

اسحاق برای فرار از آن وضعیت بلاتکلیفی فورا عازم منطقه شد. متاسفانه آن‌جا شورشی اتفاق افتاد و اسحاق و فرماندار را در گونی کرده و آن‌قدر زدند که ساق‌هایشان خُرد و هلاک شد.

این جریان چنان روی من تاثیر گذاشت که خواهی‌نخواهی رفتم سمت سرودن شعر. مرگ فجیع یک دوست بالاترین انگیزه پناه‌بردن به شعر بود. سال ۱۳۳۱ بود.


در تهران و زمان دانشگاه‌رفتن با نیما یا شعرش آشنا بودید؟

خیر! در دوران دانشگاه از هر جهت محدودیت داشتیم، هم مالی و هم معاشرتی. فقط عصرها به لاله‌زار می‌رفتیم و اطراف آن و ویترین مغازه‌ها را سیاحت می‌کردیم؛ کراوات آرون، پیراهن آرون و ...

از دوران حکومت ملی مصدق بگویید.

من در زمان کودتا در خوی بودم. استاندار آذربایجان فردی بود به‌نام گلشاییان. دوست آقای استاندار می‌خواست برای وکالت مجلس کاندیدا بشود اما رقبا ایراد گرفته بودند که در تاریخ مقرر از کار قبلی استعفا نداده است. او هم شکایت کرد و از سوی دادگستری تبریز من مامور رسیدگی به پرونده شدم. روزی که جهت تحقیقات رفتم، مقداری با این فرد گفت‌وگو کردم و از حرف‌های او خوشم آمد.

لذا گزارشی تنظیم کرده و حق را به او دادم. این جریان با کش‌وقوس‌هایی به ۳ ماه منتظر خدمت‌شدنم انجامید. بهار سال ۱۳۳۶ به تهران عزیمت کردم و یک‌راست نزد
فریدون مشیری رفته و گفتم ۳ ماه در این شهر هستم. او مرد بسیار باصفا و مهربانی بود.

چه تغییر و تحولاتی در آن منطقه اتفاق افتاد؟

هیچ. اصلا انگار چنین واقعه‌ای رخ نداده است.

خود شما شعری نسرودید؟

من پیش‌ترها از فرقه دموکرات آذربایجان گسسته بودم و دیگر علاقه‌ای به این مباحث نداشتم. در کل بی‌خبر بودم. قره‌باغی فرمانده تیپ خوی پیشم آمد و اطلاع داد که تهران شلوغ شده‌است و توصیه کرد نان و مقداری مواد غذایی تهیه کنیم.

پیاده‌نظام شعر نو متعلق به کدام دوره بود؟
۱۳۳۳ و ۱۳۳۴. ما ۶ نفر عصرها دوبه‌دو پیاده‌روی را از خیابان قوام‌السلطنه شروع می‌کردیم و تا نبش لاله‌زار و یک قنادی قدیمی می‌رفتیم. دو نفر اول نصرت رحمانی و محمد زُهَری و دوتای وسطی اسماعیل شاهرودی و منوچهر شیبانی و دو نفر آخر من و فرخ تمیمی بودیم. ما ۶ نفر این مسیر را قدم می‌زدیم.

این جمع در شعر زمانه‌اش چقدر تاثیر داشت؟

ما برای گفت‌وگو نزد مدیران مجلات می‌رفتیم، با آن‌ها دوست بودیم و هر شعری که می‌دادیم چاپ می‌کردند. پاتوق‌مان کافه سیروس بود. البته زیاد خرج نمی‌کردیم.

در سال ۱۳۳۶ چه کسی برای چاپ کتاب تشویق‌تان کرد؟

فریدون مشیری. برای این کتاب کاغذ لوکس سوئدی از بازار تهیه شد که رنگ آبی داشت و انتشارات صفی‌علیشاه آن را چاپ کرد. هزار جلد درآوردیم که ۸۰۰ تومان آب خورد و هزینه‌اش را خودم دادم.

مقداری از کتاب‌ها را به تبریز هم بردیم که کم فروش می‌رفت، چون آن‌جا شعر نو را چندان قبول نمی‌کردند. مدتی بعد هم کتاب را جمع‌آوری کردند.


کسی یادداشتی درباره این کتاب در جراید ننوشت؟

چرا، یک نویسنده توده‌ای نقدی منتشر کرد.

دیگران چطور؟ مثلا رفقای آن جمع شش نفره؟

از آن‌ها به‌تدریج فاصله پیدا کرده بودم. چون هر کدام صبغه‌ متفاوتی در پیش گرفته بودیم؛ نصرت آن آخرها خیلی شلوغ‌بازی درمی‌آورد.

شما جایی گفته‌اید افسردگی نصرت رحمانی ریشه در مسائل اجتماعی داشت نه عاشقانه. شما چقدر به اجتماعی‌بودن شعر اعتقاد دارید؟ آیا شعر یک امر اجتماعی - سیاسی است یا صرفا پدیده‌ای ادبی؟

آن زمان مفهوم اجتماعی را هر کسی بنا بر دیدگاه خودش تفسیر می‌کرد. سردسته‌ ما محمد زهری بود که مرد نجیبی بود و نگرش عمیقی داشت. به‌اش لقب شاه‌محمد داده بودیم.

شما غزل‌های اجتماعی می‌سرودید؟

من از جایی به‌بعد به این نتیجه رسیدم که شعر سپید اشباع‌شده است. درواقع از این وادی پس‌زده شدم و به غزل روی آوردم.

فکر می‌کنید پس از شاملو بود که شعر سپید به اشباع رسید؟

در کل شعرهای سپید همه شبیه هم شد. امروزه نیز فقط می‌توانم به شمس لنگرودی اشاره کنم که شعر سپیدش متفاوت است. بقیه از روی دست هم می‌نویسند. انگار یک کتاب هشت دفعه با اسم‌های متفاوت چاپ شده است.

شما جایی گفته‌اید که از کسی شنیده‌اید پرونده نوبل شاملو هنوز باز است. چه کسی این موضوع را به شما گفت؟

آقایی به اسم پروفسور آرنلی که کلیمی بود و چهره‌ای شبیه سارتر داشت.

این ماجرا مربوط به چه سالی است؟

کتاب «سپیدخوانی روز» را تازه درآورده بودم، بهار ۱۹۷۸. می‌خواستم نزد دخترم در سوئد بروم. حضورم در سوئد مصادف شد با اعطای جایزه ادگارمن که هر کس ببرد احتمال نوبل‌گرفتنش خیلی زیاد می‌شود. جایزه در دهکده‌ای برگزار می‌شد که آدرس گرفتم و رفتم. شاملو نبود. ولی تعدادی شاعر جوان‌سال حضور داشتند و برای شاملو شعر گفته بودند. او معروف بود و خیلی خوب می‌شناختندش.

پروفسور آرنلی را کجا دیدید؟

نزدیک آن دهکده سدی ساخته بودند و هرچند بنا بود در روز آب که جشن ملی است افتتاح شود ولی به افتخار شاملو در حاشیه همان مراسم اعطای جایزه، آبگیری سد را آغاز نمودند. فردا صبح هنگام عزیمت پروفسور را دیدم. عضو هیئت ژوری بود و توضیح داد که پرونده‌ای برای شاملو مفتوح است و غیر از او روی دو نویسنده دیگر ایرانی نیز کار می‌کنند. البته از افشای اسامی آن‌ها خودداری کرد. دخترم شیوا احتمال می‌داد که آن دو نفر رضا براهنی و یداله رویایی باشند؛ هرچند هیئت داوران خیلی جدی بر پرونده آنان تمرکز نکرده‌اند.

ما پرسیدیم چرا نویسندگان ایرانی در جوایز جهانی موفق نیستند؟ او چند علت را بیان کرد. اول این‌که شعر ما را قابل ترجمه و کوچ‌دادن به زبان‌های دیگر نمی‌دانست. دوم این‌که مترجم آثار شاملو باید شاعری در سطح او باشد تا بتواند صور شعری وی را انتقال دهد. مثل فیتزجرالد که خیام را به انگلیسی برگرداند. سومین و مهم‌ترین عامل به‌زعم او عدم همکاری خود ایرانی‌ها بود. اسمی از حسادت نبرد ولی منظورش چیزی در همین مایه‌ها بود. می‌گفت مطالب بدی راجع به شاملو به‌دست ما می‌رسد که حتی می‌گویند غلط دارد. به‌هرحال گفت که پرونده شاملو باز است و شاید اگر او زنده می‌ماند احتمال نوبل‌گرفتنش می‌رفت.


شما شاملو را کی دیدید؟

از سوئد که برگشتم به دیدنش رفتم. منوچهر آتشی را هم بردیم که خودش از ما خواست ببریمش چون ۲۰ سال او را ندیده بود.

آن‌چه را در سوئد شنیده بودید به او گفتید؟

بله. بسیار هم خوشحال شد. بگذریم از این‌که آن موارد حسادت و کینه‌توزی را پوشیده نگه داشتم.

نظر خود شما در باب شاملو چیست؟

پس از حافظ بهترین شاعر ادبیات فارسی است. البته تقسیم‌بندی خاصی در این‌باره دارم؛ یعنی ما سه‌جور شاعر درجه یک داریم: بزرگ، مهم، و خوب. شاعر مهم نیماست. به‌دلیل مدیریت تحول در شعر و...

برخی معتقدند که نیما شعر نویی نیاورد، بلکه بوطیقای شعر را تغییر داد؛ یعنی به هنرمندان نشان داد که شعر، نوشتن از گل و بلبل نیست، نوشتن از مردم است.


نیما خودش گفته: «گذشتگان کلیات را در نظر می‌گرفتند، من به جزئیات پرداختم.»


دکتر
شفیعی کدکنی در کتاب «با چراغ آیینه» نظریه‌ای را مطرح کرده و گفته‌ که شعر معاصر ایران بر اساس ترجمه اشعار غربی شکل گرفته است.
ابدا شباهتی ندارند. ممکن نیست شعری هم شباهت به ادبیات قرن چهارم و پنجم و هم ترجمه آثار اروپایی داشته باشد. 

شاید چون نیما آثار فرانسوی‌ها را می‌خوانده این‌طور گفته است؟

نیما از آثار فرانسوی‌ها تاثیر گرفته، لیکن کلیت شعر نو تحت اثر ترجمه شعر اروپایی نبوده است. شاملو مثلا از لورکا و بیشتر الوار می‌خوانده و الهاماتی می‌گرفته، خب یک شاعر آمریکایی نیز از این‌ها الهام گرفته است. دلیل نمی‌شود که کل شعر آن حوزه را تحت‌تاثیر لورکا و الوار بدانیم.

در کارنامه شعری شما آثاری در قالب‌های مختلف از غزل و قصیده گرفته تا چهارپاره و سپید و نیمایی دیده می‌شود. این پراکندگی در شناخته‌شدن شما به‌عنوان شاعر برجسته‌ یک قالب خللی ایجاد نکرده است؟

در گونه‌های مختلف تجربیاتی داشته‌ام، ولی همیشه یک گونه و ژانر که در وجودم قوت گرفته بوده دیگران را پس زده است. در نتیجه زحمتی برایم نبوده و به‌راحتی با این قضیه کنار می‌آمده‌ام.

خود را بیشتر در کدام قالب می‌بیند؟

آن‌چه که الان بیشتر به آن علاقه دارم شعر سپید است. منتها سایر اقسام را نیز باید نگه دارم. چون نیما معتقد بود برای افزون‌شدن امکانات‌مان در قافیه و وزن دست برده است. در ادامه تئوری او اعتقاد من این است که با در اختیاربودن امکانات شعر کلاسیک چرا آن را برهم بزنیم و نابود نماییم؟! مانند این‌که با اختراع ماشین اسب‌ها را بکشیم! با کشف یک قاعده جدید، لازم است از قاعده قدیم نیز سواری بگیریم.

معتقدید حسین منزوی و سیمین بهبهانی برای غزل چنین کاری کردند؟ یعنی واژه‌های مدرن را وارد شعر کلاسیک کردند؟

عشق محور شعر فارسی است. سیمین، سایه، محمدعلی بهمنی و منزوی وزن‌های جدیدی وارد غزل کردند. سایه راه حافظ را رفته است. مقلد ظاهر او بوده است.

شما علاقه خاصی به شهریار و حافظ داشته‌اید. آیا از آنان متاثر بوده‌اید؟

شهریار را صددرصد قبول ندارم. با ذهنیت او مقداری مشکل دارم. خودش البته شاعرترین شاعران است.

اقوالی وجود دارد مبنی بر اینکه گفته‌اید شعر «علی ای همای رحمت...» نسخه قدیمی‌تری دارد.

بله، شهریار اثر بهتری در این موضوع سروده است. توارد از دید ذهنی هیچ مشکلی ندارد، فقط باید شعر بهتر باشد.

راجع به شمس لنگرودی چه دیدگاهی دارید؟

اشعار او را بسیار می‌پسندم. آثار کوتاهی دارد که نظیر آن‌ها در هیچ کجای دنیا سروده نشده است.

با جریان ساده‌نویسی در شعر موافقید؟

بله. ساده‌نویسی را قبول دارم.

به غنای ادبیات فارسی صدمه وارد نمی‌کند؟

چرا. نباید زیاد در آن مغروق شویم.

شما در رباعیات جدیدتان گرایش به ساده‌نویسی دارید.

بله. برایم نو است.

طبیعت‌گرایی در اشعار شما از موتیف‌های برجسته است که با تمی عاشقانه در بیشتر موارد همراه می‌شود...

کاملا صحیح است. من تا یازده سالگی در دهکده و روستا بالیده‌ام. اعتقادم بر این است که هر شاعر ایرانی چنان‌چه زندگی در دهکده را تجربه نکرده باشد، شاعر خوبی در عهد حاضر نخواهد بود. شاملو البته استثناست به‌واقع. اگر نادرپور صبغه و پیشینه روستایی داشت شاعری بهتر از شاملو از آب درمی‌آمد. یا توللی و سپانلو و آتشی. این‌ها شاعران شهری هستند. طبع قوی‌ای دارند.

در گذار شعر در این دهه‌های اخیر و شعر نیمایی و حجم و سپید و تجربه‌های علی باباچاهی و رضا براهنی در شعر متفاوت و پسانیمایی و... شما با کدام‌یک احساس نزدیکی بیشتری می‌کردید؟

من هیچ‌کاره بودم! شعرها وجودم را به این‌سو و آن‌سو می‌کشیدند.

علاقه داشتید به سوی شعر زبان بروید؟ همان کاری که رضا براهنی کرده است؟

این انحراف بزرگی در شعر بوده است. براهنی انحراف ایجاد کرد و من در مقدمه کتابی به او اعتراض کردم. او به گردن همه حتی شاملو حق دارد. اما وقتی وارد دانشکده انگلیسی استانبول شد چیزهایی از اروپایی‌ها یاد گرفت که اتفاقا خوب هم بود و آمد آن‌ها را نیز عرضه کرد. بعدتر وارد عرصه‌های دیگری شد و ناسزاها و لج‌بازی‌ها و...

شما شعر ترکی نیز سروده‌اید؟

اجازه انتشار گزیده‌های ترکی‌ام را گرفته‌ام و به ناشر داده‌ام. در این مدت چند ساله، بیش از ۶۰ صفحه شعر آذری سروده‌ام.

متاثر از شاعران ترک مثل ناظم حکمت و... هم بوده‌اید؟

خیر. لیکن آن‌ها شعرهای بهتری سروده‌اند. قبلا شاعران ممتازتری داشتند، مدتی است تضادهای‌شان حل شده. این مسئله رفع تضاد بسیار مهم است. شعر را عقب می‌اندازد.

شما تا امروز ۱۷ مجموعه شعر منتشر کرده‌اید. در این گذار بیش از نیم قرن از شعر شما، کارنامه خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ جایگاه مفتون امینی را در شعر معاصر ایران کجا می‌دانید؟
اکثر شاعران ما غیر از اخوان، شاملو، فروغ و نیما تک‌الگویه بوده‌اند. من تلاش کرده‌ام تک‌الگو نباشم. از سوی دیگر معتقدم کسی که پشتوانه مبتنی بر شعر کلاسیک ایران نداشته باشد، نمی‌تواند موفق شود. آثارش پس از مدتی همه شبیه هم می‌شود و گیر می‌کند در آن. سپهری یک تعداد آثار کلاسیک دارد که کمتر کسی از آن باخبر است.

از سال‌های دهه ۳۰ تا وقوع انقلاب، با چه شاعرانی ارتباط داشتید؟

در تبریز با کسی ارتباط نداشتم. کسانی که به دیدن شهریار می‌آمدند چند روزی مهمان من بودند؛ آل احمد، سایه، فروغ، رویایی و چند تن دیگر. با خیلی‌ها نیز ارتباط داشتم. غیر از سپهری. سپهری آن زمان هم محبوبیت چندانی نداشت و حتی «حجم سبز» را که کتاب خوبی هم هست کم خریدند. در کل شاعر بزرگی نیست. شاعر بزرگ باید به چهار گوشه دل انسان چنگ بزند.

پیگیر شعر امروز هستید؟ پس از دهه ۷۰ شعر ایران تحول زیادی پیدا کرد؟

شعر دهه ۷۰ بیشتر هیاهو بود. اشخاص بااستعدادی نظیر بهزاد زرین‌پور، مسعود احمدی و مهرداد فلاح بودند که در این هوچی‌گری‌ها گم شدند.

نگاهتان به شعرهای سیدعلی صالحی، علی باباچاهی، یداله رویایی، احمدرضا احمدی و اسماعیل خویی که هنوز در شعر فعال هستند چیست؟

این‌ها هر یک حسن‌های بزرگی دارند ولی بر اساس این حسن نمی‌توان برایشان تقدم قائل شد. مثلا پرکاری ایرانی‌پسند سیدعلی صالحی یک امتیاز است که این حسن جلوی قضاوت دقیق را می‌گیرد.

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۵

آملی لاریجانی توپ را به زمین رهبری انداخت

یکی دو هفته پیش، خبری در یک شبکه تلویزیونی و چند سایت خبری مبنی بر تخلف مالی رئیس قوه قضاییه منتشر شد، که بر اساس آن خبر، وزیر امور اقتصادی و دارایی از موضوع وجود چند حساب بانکی با مبالغ کلان به‌نام رئیس قوه قضاییه آگاه و موضوع را در جلسه هیئت دولت مطرح می‌کند و سپس قاضی «ناصر سراج» از آن آگاه شده و نهایتا رئیس‌جمهور موضوع را به اطلاع رهبری نظام می‌رساند.

آملی لاریجانی
ترجیح داد در برابر این ادعاها سکوت کند تا زمان و موقعیت مناسب برای واکنش به آن مهیا شود.

دو روز پیش حسن روحانی در مراسم افتتاح بیست‌ودومین نمایش‌گاه مطبوعات ایران، در سخنانی به قلع‌وقمع مطبوعات و فیلتر سایت‌ها واکنش نشان داد، و با بیان این‌که نباید به بهانه‌ای واهی قلم‌ها را شکست، از افراطی‌گری و ایجاد محدودیت در برابر آزادی بیان انتقاد کرد و گفت: «از قلم شکسته و دهان بسته کاری ساخته است؟ بگذاریم در این جامعه آزادی باشد و بگذاریم آزادی مسئولانه باشد.»


سخنان تند رئیس‌جمهور که در آن نامی از شخص یا نهادی برده نشده بود بلافاصله مرجع ضمیر خود را یافت و لاریجانی قوه‌قضایی حس کرد که حالا زمان مناسبی برای فرافکنی و انحراف افکار عمومی از اتهامی است که متوجه او شده و برخی شواهد هم تا اندازه‌ای آن‌را قرین صحت معرفی می‌کند.

آملی در پاسخ تندی به ریس‌جمهور، ضمن آن‌که تاکید کرد کار خودمان را می‌کنیم و به توصیه دیگران کاری نداریم، حسن روحانی را متهم کرد که در خفا توصیه می‌کند که روزنامه‌ها را ببندید و قلم‌ها را بشکنید و در جمع روزنامه‌نگارن مواضعی خلاف آن اتخاذ کرده و به شکستن قلم‌ها اعتراض می‌کند.
لاریجانی برای برای این‌که حرف خود را مستند و دقیق کند، به ضریح رهبری هم دخیل بست و روحانی را متهم کرد که نزد رهبری نظام هم اعتراض کرده که چرا قوه قضاییه قلم‌ها را نمی‌شکند و دهن روزنامه‌ها را نمی‌بندد.
در این‌که حسن روحانی خیلی جا‌ها و از جمله در حضور رهبری به دروغ‌پراکنی و حرف‌های خالی از واقعیت، توهین‌آمیز و جنجال برانگیز روزنامه‌هایی مثل کیهان، جوان، و وطن امروز و سایت‌هایی مثل فارس و رجا‌نیوز و امثالهم واکنش نشان داده و خواستار تعقیب قضایی یا تذکر به آن‌ها برای رعایت انصاف شود، تردیدی نیست.
در حقیقت آقای روحانی چه از رهبری و چه از قوه قضاییه درخواست نموده که مثلا حسب قانون، قوه قضاییه در مقابل تخلف آشکار یالثارات که قانونا لغو مجوز شده ولی بدون توجه باز هم منتشر می‌شود، اقدام قانونی بکند و دست از سیاست یک بام و دو هوا نسبت به رسانه‌ها که طیفی با کوچکترین تخلف بلافاصله توقیف و مجازات می‌شوند و در مقابل طیفی با تمام تخلف‌ها در امنیت کامل به کار خود ادامه می‌دهند، بر دارند و همه را به یک چشم ببینند.
این درخواست اجازه نفس کشیدن دادن به روزنامه‌های در مسیر توسعه و منصف، حق قانونی و دقیق و منطقی رئیس جمهور است، و آن تقاضای تعقیب قضایی قانونی یالثارات و کیهان و جوان و وطن امروز که از بیت‌المال و اموال وقف ارتزاق می‌کنند و در بعض موارد هزینه ناچیز اجاره خود را هم نمی‌پدازند و در پاسخ در کمال بی‌عدالتی و بی‌انصافی عمل می‌کنند، هم دقیق و قانونی است و هیچ مغایرتی با آن درخواست نخست ندارد.
اما ریاست دستگاه قضا، نعل را وارونه می‌زند و طوری سخن می‌گوید که تلقین کند حسن روحانی در خفا سفارش بازداشت مثلا «یاشار سلطانی» یا بستن روزنامه «قانون» و فیلتر معماری نیوز را داده و اکنون در بین مردم سخن دیگری ساز می‌کند.
آملی لاریجانی سخن حقی می‌گوید اما قصد دارد از آن نتیجه باطلی بگیرد و به زعم خودش تلاش می‌کند فضا را با این فرافکنی غبارآلود کند تا آن سخنان ارزنده روحانی را بلااثر کرده و روحانی را متهم به دورویی و ریا کند و در افقی بالاتر در این فضای غبار آلود زمینه را برای رفع اتهامی که متوجه خود او شده فراهم کند.
این گمانه وقتی تقویت می‌شود که دقت کنیم در خبر مربوط به اتهامات مالی لاریجانی گفته شده روحانی موضوع را به اطلاع رهبری رسانده و لاریجانی در پاسخ به انتقاد رئیس‌جمهور، روحانی را متهم کرده که در حضور رهبری از قوه قضاییه گله کرده است که چرا قوه قضاییه قلم‌ها را نمی‌شکند.
لاریجانی با این معادله‌سازی فعلا توپ را در زمین رهبری انداخته تا هم فضای تصمیم‌گیری برای رهبری برای رد اتهامی که متوجه روحانی شده سخت‌تر شود و هم فضا برای تصمیم‌گیری در مورد اتهامی که به لاریجانی زده شده و ادعا می‌شود رهبری از آن خبر دارد با مشکل مواجه شود.
اگر این احتمال درست باشد، به نظر می‌رسد لاریجانی که موقعیتش شدیدا به خطر افتاده، یکی از صد نفری خواهد بود که لازم است با سرنوشت سعید طوسی پایین کشیده شوند.
آینده آبستن حوادث پیش‌بینی نشده‌ای به نظر می‌رسد. باید صبر کرد.

آملی لاریجانی توپ را به زمین رهبری انداخت

یکی دو هفته پیش خبری در یک شبکه تلویزیونی و چند سایت خبری مبنی بر تخلف مالی رئیس قوه قضاییه منتشر شد، که بر اساس آن وزیر امور اقتصادی و دارایی از موضوع وجود چند حساب بانکی با مبالغ کلان به نام رئیس قوه قضاییه آگاه، و موضوع را در جلسه هیئت دولت مطرح می‌کند و سپس قاضی «ناصر سراج» از آن آگاه شده و نهایتا رئیس‌جمهور موضوع را به اطلاع رهبری نظام می‌رساند.

«آملی لاریجانی»
ترجیح داد در برابر این ادعاها سکوت کند تا زمان و موقعیت مناسب برای واکنش به آن مهیا شود.

دو روز پیش
«حسن روحانی» در آیین گشایش بیست‌ودومین نمایش‌گاه مطبوعات ایران، در سخنانی به قلع‌وقمع مطبوعات و فیلتر سایت‌ها واکنش نشان داد و با بیان این‌که نباید به بهانه‌ای واهی قلم‌ها را شکست، از افراطی‌گری و ایجاد محدودیت در برابر آزادی بیان انتقاد کرد و گفت: «از قلم شکسته و دهان بسته کاری ساخته است؟ بگذاریم در این جامعه آزادی باشد و بگذاریم آزادی مسئولانه باشد.»

سخنان تند رئیس‌جمهور که در آن نامی از شخص یا نهادی برده نشده‌بود، بلافاصله مرجع ضمیر خود را یافت و «لاریجانی»ِ قوه‌قضایی حس کرد که حالا زمان مناسبی برای فرافکنی و انحراف افکار عمومی از اتهامی است که متوجه او شده و برخی شواهد هم تا اندازه‌ای آن‌را قرین صحت معرفی می‌کند.

آملی در پاسخ تندی به رئیس‌جمهور، ضمن آن‌که تاکید کرد کار خودمان را می‌کنیم و به توصیه دیگران کاری نداریم،
حسن روحانی را متهم کرد که «در خفا توصیه می‌کند که روزنامه‌ها را ببندید و قلم‌ها را بشکنید و در جمع روزنامه‌نگارن مواضعی خلاف آن اتخاذ کرده و به شکستن قلم‌ها اعتراض می‌کند.»

لاریجانی برای این‌که حرف خود را مستند و دقیق کند، به ضریح رهبری هم دخیل بست و روحانی را متهم کرد که نزد رهبری نظام هم اعتراض کرده که چرا قوه‌قضاییه قلم‌ها را نمی‌شکند و دهن روزنامه‌ها را نمی‌بندد.
***
در این‌که حسن روحانی خیلی جا‌ها و از جمله در حضور رهبری به دروغ‌پراکنی و حرف‌های خالی از واقعیت، توهین‌آمیز و جنجال‌برانگیز روزنامه‌هایی مثل کیهان، جوان، و وطن امروز و سایت‌هایی مثل فارس و رجا‌نیوز و امثالهم واکنش نشان‌داده، و خواستار تعقیب قضایی یا تذکر به آن‌ها برای رعایت انصاف شود، تردیدی نیست.

در حقیقت آقای روحانی چه از رهبری و چه از قوه قضاییه درخواست نموده که مثلا حسب قانون، قوه‌قضاییه در مقابل تخلف آشکار
یالثارات که قانونا لغو مجوز شده، ولی بدون توجه بازهم منتشر می‌شود، اقدام قانونی بکند و دست از «سیاست یک بام و دو هوا» نسبت به رسانه‌ها که طیفی با کوچک‌ترین تخلف، بلافاصله توقیف و مجازات می‌شوند، و در مقابل طیفی با تمام تخلف‌ها در امنیت کامل به کار خود ادامه می‌دهند، بردارند و همه را به یک چشم ببینند.

این درخواست اجازه نفس‌کشیدن‌دادن به روزنامه‌های در مسیر توسعه و منصف، حق قانونی و دقیق و منطقی رئیس‌جمهور است، و آن تقاضای تعقیب قضایی قانونی یالثارات، کیهان، جوان، وطن امروز و امثال ذالک که از بیت‌المال و اموال وقف ارتزاق می‌کنند و در بعض موارد هزینه ناچیز اجاره خود را هم نمی‌پردازند و در پاسخ در کمال بی‌عدالتی و بی‌انصافی عمل می‌کنند، هم دقیق و قانونی است و هیچ مغایرتی با آن درخواست نخست ندارد.

اما ریاست دستگاه قضا، نعل را وارونه می‌زند و طوری سخن می‌گوید که تلقین کند حسن روحانی در خفا سفارش بازداشت مثلا
«یاشار سلطانی» یا بستن روزنامه «قانون» و فیلتر «معماری نیوز» را داده، و اکنون در بین مردم سخن دیگری ساز می‌کند.

آملی لاریجانی سخن حقی می‌گوید، اما قصد دارد از آن نتیجه باطلی بگیرد و به‌زعم خودش تلاش می‌کند فضا را با این فرافکنی غبارآلود کند تا آن سخنان ارزنده روحانی را بلااثر کرده و روحانی را متهم به دورویی و ریا کند، و در افقی بالاتر در این فضای غبارآلود زمینه را برای رفع اتهامی که متوجه خود او شده فراهم کند.

این گمانه وقتی تقویت می‌شود که دقت کنیم در خبر مربوط به اتهامات مالی لاریجانی گفته‌شده روحانی موضوع را به اطلاع رهبری رسانده و لاریجانی در پاسخ به انتقاد رئیس‌جمهور، روحانی را متهم کرده که در حضور رهبری از قوه‌قضاییه گله کرده است که چرا قوه قضاییه قلم‌ها را نمی‌شکند.

لاریجانی با این معادله‌سازی فعلا توپ را در زمین رهبری انداخته تا هم فضای تصمیم‌گیری برای رهبری برای رد اتهامی که متوجه روحانی شده سخت‌تر شود، و هم فضا برای تصمیم‌گیری در مورد اتهامی که به لاریجانی زده شده و ادعا می‌شود رهبری از آن خبر دارد با مشکل مواجه باشد.

اگر این احتمال درست باشد، به‌نظر می‌رسد لاریجانی که موقعیت‌اش شدیدا به‌خطر افتاده، یکی از صد نفری خواهد بود که لازم است با سرنوشت
«سعید طوسی» پایین کشیده شوند.

آینده آبستن حوادث پیش‌بینی نشده‌ای به‌نظر می‌رسد.
منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون

از «لقمانیان» تا «صادقی»، از «کروبی» تا «لاریجانی»

«حسین لقمانیان» نماینده مردم همدان در مجلس ششم، ۸ آذر ۱۳۷۹ در نطق پیش از دستو خود در واکنش به بازداشت فعالین ملی مذهبی گفت: «کارد دادگاه مطبوعات گلوی آزادی بیان مطبوعات و افراد را بریده است و ساحت مجلس قانون‌گذاری را در تیررس تهدید نهاده است، نهاد قضایی که باید افق امید برای دادگری و بالندگی دیگر ارگان‌های دولتی و بستر حق و قانون باشد و روح آزادگی و دموکراسی در مردم و خدمت‌گزاران مردم بدمد، ابزار قانون‌شکنی و حق‌کشی و شبح ترس و ناامیدی گشته است.»

لقمانیان، اندکی بیش از یک‌سال بعد از این نطق، در سال ۱۳۸۱ در دادگاه محکوم و سپس دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. 

این اقدام که برخلاف اصل ۸۴ و ۸۶ قانون اساسی بود و «مصونیت پارلمانی نمایندگان» را «نقض» می‌کرد، با واکنش شدید و اعتراض وسیعی از طرف نمایندگان مجلس، دولت، احزاب و فعالان سیاسی ـ اجتماعی رو‌به‌رو شد، اما واکنش شدید «مهدی کروبی» رئیس مجلس ششم، قوه‌قضاییه را مجبور به آزادی لقمانیان کرد. 

مهدی کروبی از پشت تریبون مجلس اعلام کرد که اگر قوه قضائیه لقمانیان را آزاد نکند، او از ریاست مجلس استعفا می‌دهد. پس از این سخنان، مهدی کروبی مجلس را ترک و به منزل خود رفت و گفت تا زمانی که این نماینده مجلس و دیگر نمایندگان مصونیت نداشته باشند، پا به مجلس نمی‌گذارد.

ساعتی پس از این اعتراض مدنی که از سوی کروبی انجام شد، حسین لقمانیان آزاد شد. 
 
وضعیت قضایی و دادگستری، خصوصا در دو دهه گذشته، به معنی واقعی کلمه، مصداق «رهاکردن سگ‌ها« و «بستن سنگ‌ها» و بزرگ‌ترین مدافع قانون‌شکنی و خلاف و ارعاب و تهدید و ... شده است.

این قوه از حدود ۲ دهه پیش عملا به‌عنوان تنها قوه مستقل از سازوکارهای قانونی، عملا به جای آن‌که مدافع حقوق شهروندان و ابزاری برای ستادن داد مظلومین باشد، به ابزار اقتدار یک نهاد نظامی و امنیتی تبدیل شده و با سلب استقلال این قوه، قضات و بازپرسان آن هم احساس امنیت برای صدور حکم حق و قانونی را ندارند و شمشیر داموکلوس اطلاعات سپاه بر سر مجموعه قضایی کشور از صدر تا ذیل، سنگینی می‌کند و به‌جای اجرای عدالت، اسباب و ابزار اجرای بی‌عدالتی و ظلم و جور شده‌است.
 
موارد مصداقی بر این ادعا فراوان است، اما برای آن‌که مشتی نمونه‌‌ی خروار و البته مستند و بدون برچسب سیاسی ارائه داده‌ باشم، به نامه آتشین آیت‌الله دکتر «مصطفی محقق داماد» از اکابر مذهبی، سیاسی، عملی و قضایی ایران خطاب به آیت‌الله هاشمی شاهرودی، اشاره می‌کنم که در آن رسما رفتار قوه قضاییه در بازداشت معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ را به چالش کشید و با قاطیعت منحصر به‌فرد از آقای شاهرودی درخواست کرد وزیر کشور دولت احمدی‌نژاد را به عنوان متهم ردیف نخست این چالش بازداشت کند.

بگذریم از این‌که نه شاهرودی به آن نامه آتشین توجهی نشان داد، و نه صادق محصولی جرأت کرد در برابر این اتهام از خود دفاع یا شکایتی معطوف به آن مطرح کند. این نامه البته به عنوان یک سند تاریخی و درخشان از نعکاس واقعیت ظالمانه دستگاه قضایی در بایگانی تاریخ محفوظ ماند.
 
این در شرایطی بود و هست که خود آیت‌الله شاهرودی هم بر «خرابه»‌بودن قوه قضاییه رسما مهر تایید زده و قبول داشت که خانه از پای‌ست ویران است و نقش ایوان کمکی به اصلاح خرابی بنیادها نمی‌کند و باید کاری بنیادین صورت داد و البته عموم کارشناسان و زعمای علم حقوق هم، دوره آقای شاهرودی را بهتر از دوره خلف و سلف او ارزیابی می‌کنند.
 
جدای از این شاهرودی با توجه به تجربه سنی و علمی و فقهی، به مراتب از لاریجانی جوان و جویای نام، برای ریاست این قوه برازنده‌تر می‌نمود.
 
دامنه تخلفات قانونی و قربانی‌کردن تتمه استقلال این قوه به‌پای امیال اداره اطلاعات سپاه در دوره صادق لاریجانی آن‌قدر گسترده شد، که مفهوم معنوی و آسمانی «عدالت» به مضحکه‌ای در دستان اربابان زر و زور و تقلب تبدیل شد.


به عنوان مشتی نمونه خرواها از بن‌بست و بی‌اعتباری این قوه، در دوره لاریجانی، می‌توان به منع تعقیب یک لواط‌کار و متهم به تجاوز به کودکان و نوجوانان قاری قرآن اشاره کرد که تحت لوای حفاظت از کتاب خدا، صورت گرفته و اکنون که تشت رسوایی آن از بام افتاده است، خود به ابزاری برای دشمنان کتاب خدا برای توهین به آن تبدیل شده است.

۱۴ سال پس از داستان بازداشت «حسین لقمانیان» حالا مجلس قوه قضائیه در پی یک نطق اعتراضی «محمود صادقی» مورد تعقیب قرار گرفت و حتی حکم جلب او خلاف بدیهیات «مصؤنیت نمایندگان» صادر و ضابطین قضایی به منزل وی برای بازداشت مراجعه کردند که با مقاومت ایشان این حکم به مرحله اجرا نرسید اما بی‌عملی رئیس مجلس در قبال این بی‌قانونی که اتفاقا از سمت قوه‌ای صورت گرفت که برادر او رئیس آن چون یک روسیاهی قضایی و بی‌اختیاری رئیس پارلمان در حافظه تاریخ خواهد ماند.  

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۵

حلالیت‌طلبی، فضیلت فراموش‌شده

 در روانشناسی از فاکتور و متغییری تحت عنوان «اثر جمع» صحبت می‌شود که بر مبنای آن، اکثر رفتارها متاثر از تاثیر کنش‌ها و رفتار غالب است، و رفتار غالب هم عموما رفتاری است که یک شخص انجام می‌دهد و راه را باز می‌کند و بقیه هم همان را راه ادامه می‌دهند و آن رفتار می‌شود غالب، و بقیه افراد ناخودآگاه بر اساس همان رفتار غالب تصمیم می‌گیرند و رفتار می‌کنند.

به عنوان مثال، اگر در یک جمع خودمانی از همه بخواهند خاطره تعریف کنند، عموما خاطره‌ها به سمت شباهت با خاطره‌ای می‌رود که نفر اول تعریف می‌کند. یعنی به‌محض این‌که نفر اول خاطره‌‌اش را تعریف کرد، بقیه در ذهن‌ِشان دنبال خاطره‌ای با مختصات مشابه همین خاطره می‌گردند و در نوبت خودشان همان خاطره مشابه را تعریف می‌کنند.

این قاعده قابل تعمیم به اعلب تصمیم و رفتارهای اجتماعی است و حتی می‌تواند قاعده‌ای برای موج‌سازی‌های اجتماعی باشد. 

دقت کنیم! وقتی در
شبکه‌های اجتماعی، عکس یا گزارشی از یک کودک‌آزاری منتشر می‌شود، نخست این‌که این عکس یا گزارش به خاطر بار هیجانی و احساسی آن، بلافاصله در تیراژ وسیع منتشر، و در ادامه موجی از از تنفر از کودک‌آزاری همه جامعه را فرا می‌گیرد، و در سایه آن برخی مشکلات دیگر اجتماع که شاید برجسته‌تر و دارای اولویت بیشتری باشد، به حاشیه رانده‌شده  و نادیده می‌ماند.

همین قاعده در جوامع استبدادی، ابزار
مهندسی افکار عمومی است. یعنی مثلا وقتی جامعه استبددای می‌خواهد توجه افکار عمومی را از ظلمی منحرف کند، موضوعی هیجانی که قابلیت جذب افکار عمومی را دارد، جعل و طراحی‌می‌کند، و به محض این‌که توجه افکار عمومی، به سمت موضوع جعلی جلب شد، حالا در سایه آن، هدف غیرانسانی و ظالمانه خود را، بدون مانع پیش می‌برند.

همه این مقدمه را گفتم برای پرداختن به خبر خیر و ارزش‌مند و بسیار مهم
«طلب حلالیت آیت‌الله محی‌الدین حائری شیرازی» از «سیدمحمد خاتمی.» 

 می‌خواهم بگویم آن‌چه امروز برجسته و درشت و مهم است، این وجه از شخصیت این استاد اخلاق حوزه است، که باید به آن بها، و آن‌را شایسته و برجسته مورد توجه و عنایت قرارداد و از نتایج خیر بسیار عالی آن بهره فراوان برد.

بسیار مهم است در شرایطی که اقلیتی ذی‌نفوذ در کشور در تلاش برای ایجاد محدودیت و دمیدن در طبل توخالی خطاهای «خاتمی» هستند، ناگهان استاد اخلاق حوزه، از «خاتمی» طلب حلالیت می‌کند.
 
در این فقره، صرف شخصیت «خاتمی» مهم نیست. البته شخصیت کسی که از ایشان طلب حلالیت کرده، با توجه به وزن و جایگاه شخصیتی ایشان، و از طرفی کسی که ایرادهای بسیاری را متوجه شخص خاتمی و دوره ریاست جمهوری وی کرده، قابل اعتنا و توجه است.

مهم‌تر از شخصیت‌ها، توجه به
فضیلت اخلاقی کم‌رنگ یا فراموش‌شده، طلب حلالیت‌کردن و خود را خیرمطلق نپنداشتن و ندیدن است. فضیلتی که اگر اندکی مورد توجه و عنایت جامعه قرار بگیرد، بدون تردید، خیلی از سوء‌تفاهم‌ها و به‌دنبال آن کدورت و کینه‌ها که هزینه‌ها بر دوش نظام و کشور می‌گذارد، مرتفع خواهد شد.
  
گام نخست و خشت اول عمارت زیبای کدورت‌زدایی و حلالیت‌طلبی را آیت‌الله «محی‌الدین حائری شیرازی» برداشته. حالا نوبت دیگران است که به استقبال آن رفته و این کار را برجسته و ارزشمند معرفی، و ضمن تقدیر از اقدام مومنانه آیت‌الله «حائری»، فضایی به‌وجود آورند، تا «طلب حلالیت» و مهربانی رفتار غالب شود و نامهربانی و ترس از قضاوت جامعه و هراس از برخی واکنش‌ها، به حاشیه برود.

بدون شک خیلی از آدم‌ها در سطح آیت‌الله «حائری»، و بالاتر یا پایین‌تر هستند، که مرور زمان به آن‌ها ثابت کرده که؛ برخی اخبار در مورد خیلی‌ها، صحیح نبود و کذب بوده است. همین اخبار کذب هم باعث و بانی واکنش و رفتار خطایی شده است که اغلب بر خطا‌بودن آن واقفند. اما
«جو روانی» غالب، جو روانی عکس رفتار آیت‌الله حائری است.

حالا که آیت‌الله «حائری» گام نخست را برداشته و خاطره تلخ نخستین را به شیرینی تعریف کرده، راه برای گسترش حلالیت و بخشش و در سایه آن گسترش وسیع آرامش و سکینه و اعتماد و ترمیم خطاها باز شده است.
 
آیا «سید محمد خاتمی» چراغ دوم این راه را روشن خواهد کرد و نفر دومی خواهد بود که در تکمیل راه گشوده استاد اخلاق، از یک نفر حلالیت بطلبد؟
منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون

سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۵

چپ‌ها در کوچه «علی‌چپ»

به‌نظر می‌رسد بعضی از چپ‌ها ـ که البته این بعضی شامل اغلب‌شان می‌شود ـ هنوز در یک خواب عمیق اصحاب کهفی هستند و خبر ندارند که «چپ» در جهان تمام شد و رفت پی‌کارش.

هنوز که هنوز است، بعد از بیش از دو دهه از فروپاشی اتحاد جماهیر
شوروی و در حالی که همین چند وقت پیش، «کوبا» وفادارترین «رفیق» به آرمان‌های «مارکس»، «لنین» و «استالین» و شوروی سوسیالیستی، میزبان «اوباما»ی به قول آن‌ها امپریالست بود، بعضی هوس چپ‌بازی‌های افراطی دارند و رفتاری از آن‌ها سر می‌زند که مایه تعجب می‌شود.


«پیک‌نت»
ارگان منتشره جمعی از چپ‌های قدیم که تقریبا می‌توان آن‌ها را میراث‌دار و باقیمانده «حزب توده» ایران دانست، نمونه‌ای از این «عده» هستند. البته نه همیشه! ولی وقتی هر از گاهی هوس مرید‌بازی شرق و چپ‌گری به‌ سرشان می‌زند، آدم دل‌اش به حال اعتبار مرحوم «ارانی» و «طبری» و «کیانوری» می‌سوزد که این‌ها نماینده‌‌ و میراث‌بان‌ِشان هستند.

در برزخ فرود یکی دو پرنده روسی در پایگاه هوایی نوژه همدان که سروصدای اصول‌‌گرا و اصلاح‌طلب و اعتدالی و ملی و مذهبی از هر سمت و سو در ایران و خارج از کشور را درآورد، و هیچ‌کس هم حاضر نمی‌شد مسؤلیت آن‌را به‌خاطر عمق ضایع‌بودن داستان قبول کند و نهایتا هم دیری نپایید که طرف روسی ترجیح داد دمش را بگذارد روی کول و برود پی کارش، پیک‌نت ناگاهان از درِ تعریف و تمجید از این اقدام درآمد و در وصف دفاع از حرم و مردم مظلوم
سوریه و همراهی و همکاری مثبت ایران و روس و اقدام درست ایران در این فقره نوشت و چنان به قسم حضرت عباس متوسل شد که آدم یادش می‌رفت همین پیک‌نت بود که دیروز از بی‌کفایتی و بی‌تدبیری مقامات در شراکت با «اسد» می‌گفت و می‌نوشت.

آن داستان گذشت و سروصدا آن‌قدر زیاد بود که کسی متوجه گاف پیک‌نت نشد. حالا در جریان یک مناظره تلوزیونی بین «ترامپ» و «کلینتون» ظاهرا ترامپ از روسیه «تعریفکی» کرده و گفته می‌شود با روسیه رفیق بود.

همین اظهارات کافی بود تا دوباره فیل پیک‌نت هوس سیبری کند و دوباره به
کوچه «علی‌چپ» بزند و شروع به دفاع از «ترامپ»ی کند که هیچ‌کس در دنیا از هیچ جناحی حاضر نیست اعتبار سیاسی خود را به خطر یباندازد و از او دفاع کند.

به نوشته پیک‌نت نگاه کنید تا ببنید مرید‌بازی چه‌قدر می‌تواند برای یک جریان سیاسی مخاطره‌آمیز باشد و عقل را به تعطیلی بکشاند:

"چرا از ترامپ یک غول خطرناک ساخته‌اند؟
شب گذشته ... یکی دیگر از مناظره‌های دو نامزد جمهوری‌خواه و دمکرات... برگزار شد و رسانه‌ها ... نکات مهمی از این مناظره را سانسور و نکاتی را برجسته ساختند.

این رسانه‌ها متمرکز شدند روی اتهامات جنسی دو طرف به یک‌دیگر و مشتی حرف‌های پوچ... آن‌ها چه نکاتی از مناظره ترامپ را در پس پرده نگه‌داشتند تا ما را در بی‌خبری نگه‌دارند:
ترامپ درباره اتهام ارتباط با روسیه گفت: «من هیچ ارتباطی با روسیه ندارم، من پوتین را نمی‌شناسم ولی فکر می‌کنم عالی می‌شد اگر ما با مسکو به تفاهم می‌رسیدیم، برای این‌که به‌طور مثال با هم بتوانیم با داعش مبارزه کنیم. واقعیت این‌ست که هر وقت جریانی آن‌طور که باید پیش نمی‌رود، آن‌ها (دمکرات‌ها) روسیه را مقصر اعلام می‌کنند. من هیچ چیز درباره روسیه نمی‌دانم. در مورد جریانات داخلی آن خبری ندارم، من تجارتی با روسیه ندارم (ارتباط اقتصادی) در مورد سوریه نیز من اصلا از اسد خوشم نمی‌آید اما او با داعش مبارزه می‌کند. روسیه و ایران هم با داعش مبارزه می‌کنند و آن‌ها اکنون با هم متحد شده‌اند و این بخاطر ضعف سیاست خارجی ما می‌باشد.»

آن دیوی که از ترامپ ساخته‌اند در این اظهارنظری که در بالا خواندید و مستقیما از مناظره دیشب ترجمه کرده‌ایم می‌بینید؟"


کل یادداشت صفحه فیس‌بوک پیک‌نت این‌جا.

▪️
نقل است که هنگام اشغال سفارت آمریکا در ایران توسط دانشجویان پیرو خط امام، نیروهای حزب توده به‌نشانه خوشحالی بین دانشجویان و مردم شیرینی پخش می‌کرده‌اند.
 
برای نیروهایی از این مدل که تحت‌تاثیر و شیفته یک شخصیت کاریزماتیک و قهرمان هستند، هیچ‌وقت
«حقیقت» معنا پیدا نمی‌کند و همیشه حقیقت را با محک «شخصیت» و «بت» مورد نظر خویش می‌سنجند و هرچه بت محوری آن‌ها بپسندد، می‌پسندند و هرچه بت آن‌ها با آن مخالف باشد با آن مخالف‌اند.

شاید شیرینی‌پخش‌کردن «کیانوری» با زور توجیه و تفسیرهای چپکی قابل هضم باشد، اما وقتی کل اتحاد جماهیر شوری از هم پاشید و چپ به آن معنا که این‌ها به قربانش می‌رفتند، به خاک فنا نشست، دیگر چرا یک جمله تعریف ترامپ فاقد تعادل روانی، از روسیه باید این‌ها را حالی‌به‌حالی کند که هوس ریاست‌جمهوی این آدم نا‌متعادل را در سر بپرورانند؟

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۵

نقد اسفدیاری مدح فراستی بود

حرف‌های «شهاب اسفندیاری» در برنامه هفت، نه نقد برنامه، نه نقد مجری و نه نقد «مسعود فراستی»، که به نظر من برعکس، تایید همه بود ولی از زاویه خاص خودش.

شهاب اسفندیاری سینما خوانده، در یک دانشگاه خارجی هم تحصیل کرده، ایران هم که درس می‌خواند، یک دانشجویی معمولی نبود و خیلی بیش‌تر از حد یک دانشجو فعال و منظم بود و البته پرکار.

مشتی از خروار نظم و دقت و پشتکار خوب، وبلاگ او است که بیش از یک دهه فعال و به‌روز است و در‌‌ همان آدرسی که بود ماند و رنگ و لعاب و ادمین خصوصی و ... عوض نکرد و بیش‌تر از رنگ و لعاب، حواس‌اش به محتوای حرفه‌ای نوشته‌ها و آداب وبلاگ‌نویسی بود.



با این‌همه عقیده و علمی که در صِغر یاد و با آن خو گرفته، چون نقش حجر در ذهن و زبان‌اش مانده و خیلی جا‌ها مانع از این بوده که واقعیت‌ها را ببیند.
 
یک حقیقت خیلی‌خیلی مهم که درباره او و
مسعود فراستی وجود دارد، این‌ست که هر دو آن‌ها «فقط منتقد» بوده‌اند و هستند و به نظر می‌آید خواهند ماند.

این دو و البته خیلی شبیه این‌ها، به‌قول معروف «کنار گود نشسته‌اند و به نحوه لنگ‌کردن حریف» ایراد می‌گیرند و البته ایراد گرفتن ــ و نه نقد کردن ــ کار خیلی راحتی است و می‌شود تقریبا از عهده هر کس برمی‌آید.

ناگفته پیداست که املای نانوشته غلط ندارد. فراستی و اسفندیاری اگر مردند بپرند وسط گود تا مشخص شود چند مرده حلاج‌اند.


از
تولستوی ظاهرا باید باشد که گفته: «منتقدین ادبی آدم‌هایی هستند که از آفرینش یک اثر ناچیز محروم‌اند». این جمله در مورد این دو نفر صدق می‌کند البته با تفاوت‌های زیاد که عرض می‌کنم.

مثل داستان نقاشی که از مردم خواست عیب‌های نقاشی‌اش را ضربدر بزنند و تمام نقاشی ضربدر شد. وقتی گفت یک نقاشی مثل آن بکشند، هیچ‌کس نتوانست.

 
اسفندیاری البته برخلاف فراستی، تحصیل‌کرده است و یک دوره‌ای از تحصیل را هرچند کوتاه در خارج از ایران و در یک محیط دانشگاهی کمی متفاوت سپری کرده.

هم تحصیل‌کرده‌بودن و هم تجربه شرایط تحصیل و زندگی در یک کشور دیگر، آدم را به‌نوعی آب‌دیده‌ می‌کند و باعث می‌شود منطق بر رفتار آدمی بیش‌تر حاکم و رفتار سنجید‌تر باشد.

 زبان اسفندیاری به‌تعبیر قرآن «لیّن» است، بر خلاف فراستی که زبان‌اش همیشه تند و خشن است، و ابدا به خودش اجازه نمی‌دهد نرمی و لطافت ببینید.

دیگر این‌که برخلاف فراستی که دیکتاتوری در بیان و نظرش حکم‌فرماست، اسفندیاری این قابلیت را دارد که قبول کند، «همه حقیقت« نزد او نیست و ممکن است اشتباه کند و نظرش وحی منزل نیست.


با این همه اما در برنامه هفت، اسفندیاری با آن دفاعی که از
«وحید جلیلی» و به‌دنبال آن «مجید مجیدی» و «ابرهیم حاتمی‌کیا» کرد، و از طرف «یکی به نعل و یکی به میخ‌»زدن‌ در نقد فراستی و برنامه هفت، و باز غلبه مدح بر نقد و ذم، خیلی هم آش دهن‌سوزی نبود و من متعجبم بعضی ذوق‌زده این تعریف‌ها را نقد پنداشته و آن‌را در بوق و کرنا کرده‌اند.
 
آخرین حرف دلم را در مورد اسفندیاری بزنم که در کنار کارهای خوبش، یادداشتی هم نوشت در مورد ممانعت از سخنرانی
حسن خمینی در حرم مطهر با عنون «پایان دوران آقازاده‌ها» که بسیار قابل‌توجه و از کارهای شجاعانه و نیکوی او بود.

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۵

خزعلی سردار سلیمانی را به مناظره طلبید

 جناب آقای حاج «قاسم سلیمانی» فرمانده محترم سپاه قدس!
با سلام و اهدای تحیّت، این روزها پس از مصاحبه تحلیلی حقیر درباره بحران سوریه، مورد لطف فزاینده عناصر خودسر، تحت لوای حزب‌الله، بسیج، مدافعان حرم و … قرار گرفته‌ام.

من در این مصاحبه عملکرد آن سردار محترم و سرباز انقلاب را نقد کرده، و راه‌کار برون‌رفت پیروزمندانه همراه با نابودی
داعش را ارائه نموده‌ام. پاسخ نظرات اصلاحی من، ناسزا و تهدید به مرگ نیست!

در جنگ بدر و خیبر و احد، و بسیاری از غزوات دیگر، اصحاب خلاف نظر رسول‌الله (ص) نظر دادند و آن بزرگ‌وار از نظر خویش برگشتند، شما که برای خود جای‌گاهی فراتر از حضرت ختمی مرتبت (ص) قائل نیستید؟ بگذارید تا اندیش‌مندان در این موضوع مهم نظر دهند.

خرد جمعی ـ حتی اگر خطا کند ـ خطای‌اش کم‌تر است. بار این مسئولیت بزرگ که به خرابی دو کشور و شهادت بیش از یک میلیون مسلمان بی‌گناه انجامیده و جهان متاثر از جنایت داعش می‌باشد را یک تنه بر دوش نکشید.

من آماده نقد استراتژی و تاکتیک شما در سوریه هستم و شما را به یک
مناظره تلویزیونی و یا در سرای قلم دعوت می‌نمایم.

شما را مسئول خون شهیدان ایران، افغان، سوریه، لبنان و … می‌دانم و به ضرس قاطع می‌گویم شما جز نفرت در سوریه محصولی درو نخواهید کرد.

 و بر این باورم که با تغییر اساسی در سیاست ایران، می‌توانیم فتنه داعش را با همکاری همه طرف‌های درگیر به‌راحتی سرکوب کنیم و فاتح میدان باشیم.

جناب سردار؛ کسانی از این جنگ نفع می‌برند و تا پالِت‌های دلار هست، این تجارت خون‌بار هست!

امیدوارم پاسخ این بسیجی خیبر را در شرایط برابر مناظره دهید، نه چون فرماندهان ارتش که در زمان جنگ خطای نظامی سپاه را به مجلس و امام گزارش کردند و همه راهی انفرادی شدند!
حسبناالله و نعم‌الوکیل
بسیجی خیبر؛ دکتر مهدی خزعلی
۲۸ شهریور ۹۵

پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

راهیان نور، یا راهیان گور

مرگ ناگهانی سر می‌رسد. جلو مرگ را نمی‌شود گرفت. مرگ از بین همه انسان‌ها، در هر جغرافیا، و در هر شرایط سنی و در هر حادثه‌ای قربانی می‌گیرد.

از این منظر نمی‌توان گفت که فقط در ایران و فقط اتوبوس حامل دانش‌آموزانی که به اردوهای
«راهیان نور» می‌روند، یا اتوبوس حامل سربازان پادگان صفر ۵ کرمان تصادف، و سقوط و چپ می‌کند. نه! هر اتوبوس و هر اتومبیلی ممکن است قربانی حادثه شود و سرنشینانش قربانی مرگ.


اما بنابر واقعیات عینی و آمار رسمی موجود، کشور ایران یکی از نا‌امن‌ترین کشورهای دنیا در حوزه حمل‌ونقل و فرسوده‌ترین ناوگان‌های مسافری است، جاده‌های آن هم دارای استانداردهای لازم و ایمنی به‌روزی نیستند، خودروهای آن هم با نازل‌ترین کیفیت و ضریب امنیتی بسیار پایین تولید می‌شوند، و هم فرهنگ رانندگی و احترام به قواعد راهنمایی و رانندگی در آن بی‌اندازه پایین است و در شرایطی که حمل‌ونقل بهینه یکی از اساسی‌ترین نیازهای جامعه امروز است، شوربختانه تمام بودجه‌هایی که باید در این حوزه هزینه شود، صرف اموری می‌شود که ابدا اولویتی ندارد و رسما به چاه ویل هرز و حیف‌ومیل ریخته می‌شود.

 
بیش از دو دهه است که جنگ ایران و عراق تمام شده‌است. اما در تمام این سال‌ها، میلیارد‌ها تومان از بودجه این کشور، هزینه تبلیغات برای آن جنگ لعنتی و بردن مردم و دانش‌آموزان به اردوهای راهیان نور شده است.

بودجه‌ای که باید پیش و بیش از آن، صرف بهینه‌سازی و افزایش استاندارد‌های ایمن جاده و محورهای مواصلاتی ایران می‌شد و نشد.

بر همین سیاق، پول‌های کلانی از جیب همه شهروندان این کشور صرف تبلیغ شخصیت
آیت‌الله خامنه‌ای و انتشار و ترجمه پیام‌ها و نامه‌های او به جوانان غربی می‌شود که در ناز و نعمت زندگی می‌کنند و نه می‌دانند سربازی چیست و نه نیازی هست بدانند.

 اقتصادشان به‌سامان است و مالیات می‌پردازند تا سربازان حرفه‌ای در به‌ترین و ایمن‌ترین شرایط آموزش ببینند و زندگی کنند و در موقع لزوم هم از کشورشان دفاع کنند و ناگفته پیداست که این موقع لزوم هم ابدا سرنمی‌رسد؛ چون دولت‌مردان کشورشان، لزومی نمی‌ببنید در کار دیگر کشور‌ها ـ چه همسایه و چه دور ـ دخالت کنند و وقتی دخالتی در کار نباشد جنگی هم نیست و وقتی جنگ نبود می‌شود با خیال راحت به توسعه و ایمنی و رفاه کشور و شهروندان‌ اندیشه کرد.


۱۹ جوان برومند کشور که تازه دوره آموزش سربازی را در یکی از مخوف‌ترین پادگان‌های آموزشی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران تمام کرده بودند، در حال اعزام به مرخصی پایان دوره، به‌دلیل سقط اتوبوس جان خود را از دست دادند.
 
در هر جای دنیا این اتفاق می‌افتاد، بلافاصله پرچم‌های کشور به نشانه عزا و سوگ‌واری ملی، به حالت نیمه‌برافراشته درمی‌آمد و رسما در کشور برای چند روز عزای ملی و عمومی اعلام می‌شد.

عالی‌ترین مقام‌های سیاسی و نظامی با کمک تمام رسانه‌های رسمی و غیر‌رسمی دست‌ به‌کار تسلی خاطر بازماندگان و برگزاری آیین‌های ویژه ملی گرامی‌داشت و سوگ‌واری می‌شدند و تمام شهروندان نیز خودجوش در سراسر کشور آیین‌های برافرختن شمع و گذاشتن گل در فضاهای عمومی را سامان می‌دادند.


در ایران اما یک روز بعد از این اتفاق جان‌سوز، نه عزای عمومی اعلام شده و نه پرچم‌ها حتی در پادگان‌ها و مراکز نظامی به حالت نیمه‌برافراشته در آمده‌است و نه اراده‌ای از طرف حاکمیت برای تسلی خاطر داغدیده‌گان این حادثه به‌چشم می‌خورد.

سو‌گ‌وارانه باید گفت به‌نظر می‌رسد حاکمیت که از کوچک‌ترین اجتماع و اقدام عمومی مردم هراس دارد، اجازه ندهد حرکت‌های خودجوش مردمی که از طریق رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی برای اعلام هم‌‌دردی با داغدیده‌گان، سامان‌دهی شده و قراراست در سراسر کشور به‌یاد قربانیان این حادثه آیین شمع‌افزوری و سوگ‌واری در اماکن عمومی برپا کنند به نتیجه‌ای برسد.

با همه این‌ها، اما دردآورترین سویه داستان این‌است که چند روز دیگر که احساسات تمام مردم ایران از حادثه شدیدا جریحه‌دار شده و به اوج خود رسید، حالا حاکیمت فضا را برای بهره‌برداری تبلیغاتی از این احساسات آماده کرده و در یک ابتکار تبلیغی و حساب‌شده، مادران و پدران و بازماندگان داغ‌دیده حادثه را به دیدار رهبری نظام خواهند آورد و حالا تمام دوربین‌ها و رسانه‌ها و شبکه‌های خبری حاکمیت، اشک تمساح آیت‌الله بر این مصیبت را پوشش وسیع خواهند داد.

اتفاقی که بیش از ۲ دهه است در کشور در حال انجام است و همه حوادث و همه قربانی‌ها به‌ترین بهانه و خوراک برای تبلیغ حاکمیت و دل‌رحیم نشان‌دادن آقای خامنه‌ای بوده و هست.

در تمام این سال‌ها هم نه ‌تنها هیچ شهروندی، بلکه هیچ داغ‌دیده‌ای اجازه نداشته تا از هزینه‌‌های فاقد اولویت نظام در موارد غیرضرور و هزینه‌نکردن در مواردی که ضرورت شهری و شهروندی و کشوری است، پرسش کند، بلکه بالاجبار باید در مراسم‌های تبلیغاتی حاکمیت هم حضور داشته، و اگر بی‌میلی و اعتراض خود از شرکت در این مراسم‌های تبلیغی و تشریفاتی را علنی می‌کرده، مورد عتاب و در ادامه آزار و ایذا حاکمیت هم قرار می‌گرفته‌است.


به‌نظر می‌رسد در شرایط فعلی حفظ جان آدم‌هایی مثل
«بشار اسد» و حفظ او در قدرت برای حاکمیت ایران بسیار ضرورتی‌تر از هر ضرورتی است، و جان شهروندان ایران نه‌تنها اولویت و ضرورت نیست، که حتی خیلی هم ارزشی ندارد و جان امثال بشار اسد آن‌قدر مهم و اولویت هست که جدای از آن‌که جان هیچ‌یک از شهروندان سوری چه مدافع اسد و چه مخالفان وی در مقابل حفظ قدرت او ارزشی ندارد، که جان تعداد قابل‌توجهی از شهروندان ایرانی تحت عنوان مدافع حرم، هم قربانی مطامع دنیوی بشار و دولت‌مردان ایرانی می‌شود.

پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۵

اخلاق روزنامه‌نگاری

 سایت کلمه امروز نوشته است: «توقیف دومین رسانه افراطیون؛ جهان‌نیوز توقیف شد.»

نمی‌دانم چه کسی در غیاب «میرحسین موسوی» مدیریت این سایت را برعهده داد. اما انصافا استفاده از صفت توهین‌آمیز «افراطیون» فارغ از آن‌که مغایر با اخلاق حرفه‌ای رسانه و نقض‌کننده بی‌طرفی و اثبات‌کننده جانب‌داری گردانندگان این سایت است، با شخصیت میرحسین موسوی که «ادب مرد به از دولت اوست» را به شعار ماندگاری در نسبت با شخصیت خود تعریف کرد هم نمی‌خواند.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵

مخالفت با انقلاب دوم، سرسپردگی به انقلابی دوم

 «صادق خرازی» سفیر پیشین ایران در فرانسه و موسس و مدیر حزب ندای ایرانیان بتازگی در سخنانی به نقد حسن روحانی نشسته و تلویحا او را متهم به اتخاذی مشیی متفاوت از مشی رهبر ایران کرده است.

وی برای اثبات سرسپردگی خود به رهبری نظام گفته است که همه کارگزاران نظام باید به‌نوعی تعبد در مقابل رهبری نظام تن دهند، و در رفتار و تصمیات خود هیچ اندیشه مستقلی نداشته و گوش به‌زنگ باشند رهبری نظام چه می‌گوید، و چه می‌خواهد، تا خواسته و گفته او را طابق‌النعل‌بالنعل عمل کنند.

از نظر او بین رهبری کنونی نظام، و
آیت‌الله خمینی فرقی نیست و معتقدان به ولایت‌فقیه باید همان‌گونه که دستوارت آیت‌الله خمینی را نصب‌العین قرار داده و به آن‌ها عمل می‌کردند، امروز نیز به دستوارت ولی‌فقیه حاضر وفادار باشند.

خرزای که با ارائه این کد‌ها و نشانه‌ها، ضمن آن‌که به «حسن روحانی» و
«میرحسین موسوی» حمله کرده که در مسیری خلاف منویات رهبری حرکت کرده و می‌کنند، تلویحا سرسپردگی کامل خود و نیابتا حزب متبوع‌اش به رهبری نظام را هم اعلام عمومی کرده‌ست.

در این‌که این حرف‌ها تا چه پایه فاقد وجاهت عقلی است و با مشخص‌شدن نتایج و خسارت‌های مادی و معنوی تئوری ولایت فقیه، پس از سه دهه، از عملی و اجرایی‌شدن آن، کم‌کم جرأت و جسارت‌هایی پیدا می‌شود در آن‌ها که مددرسان این تئوری بوده‌اند، تا آن‌را نقد کنند، فعلا حرفی نیست.

اما با فرض صحت ادعاهای آقای دیپلمات، و در شرایطی که به عقیده ایشان و حضرات سینه‌چاک ولایت‌فقیه: «اگر آقا بگوید ماست سیاه است»، باید عقل را تعطیل و ماست را سیاه دید، آیا رفتار ایشان آیینه تمام‌نما و بازگوکننده این‌نوع اعتقادات قلبی ایشان است و قول و عمل ایشان در همه ادوار یک‌سان است، یا حضرت ایشان مرگ را برای همسایه مناسب می‌داند و تجویز می‌کند و در عرصه عمل دقیقا خلاف قول و اعتقاد خود رفتار می‌کند؟

به‌نظر می‌رسد شیفتگی به قدرت و جلوس بر صندلی ریاست، چنان آقای استراتژیست و دیپلمات را مقهور خودش کرده که گفته‌ها و نوشته‌های زمان‌های خیلی نزدیک خودش، که دقیقا مغایر با این مشی و اعتقاد بوده را فراموش کرده و در توهم رسیدن به مقام، فکر می‌کند مردم و ناظران آگاه نیز رفتار و گفتار حضرت‌ِشان را فراموش کرده‌اند.

آقای خرازی چند مدت پیش با «عباس عبدی» جدالی قلمی پیدا کرد. در این جدال آقای خرازی که به‌هیچ عنوان حریف تیزهوشی و قدرت قلم عباس عبدی نمی‌شد، راه‌چاره را به کاهدان‌زدن دانست و ناخواسته منویات قلبی خویش را آشکار کرد. 

همه می‌دانند که امام اول انقلاب، اشغال سفارت ایالات متحده آمریکا را «انقلاب دوم» نامید و با این نامیدن چنان تاییدی بر این رفتار خلاف عرف و قانون و قاعده بین‌الملل نهاد که سالیان سال هیچ کسی قدرت بیرون آوردن این سنگ را از چاه نداشت.

تنها قلیلی از نیروهای وفادار به منافع ملی و دانش‌آموخته‌های دنیادیده و سیاست‌ورزیده متعلق به جریان ملی مذهبی جرأت و جسارت یافتند تا همان روزها علیه این اقدام واکنش نشان دهند که البته حسابی هم تاوان دادند و نقره‌داغ هم شدند. 

همین تاوان درس عبرتی شد تا دیگر کسی جرأت نکند «به اسب شاه بگوید یابو». اما ناگفته پیدا بود که این غفلت چه خسارت‌ها که به منافع ملی نزد. 

در میانه جدال قلمی عباس عبدی و آقای خرازی، خرازی در تنگای فقدان استدلال «انقلاب دوم» را به چالش کشید آن‌را خسارتی بزرگ عنوان کرد که سال‌ها منافع ملی را در گروگان خود داشت. (و هنوز دارد) به این توجیه که «عباس عبدی» از رهبران دانشجویان اشغال‌کننده سفارت بوده و خواست با این استدلال عبدی را مقصر آن حادثه و عواقب بعدی آن اعلام کند. 

اما آقای دیپلمات اولا حواسش نبود که عبدی در آن جریان یک پادو و در به‌ترین حالت یک نیروی رده بالا بود، اما نفر اصلی از معتمدین نظام بود. 

دوم این‌که امام اول انقلاب و بنیان‌گذار نظام آن اتفاق را که ایشان حالا بعد از سال‌ها، خسارت‌بار می‌داند، در زمان خودش «انقلاب دوم» نامیده بود.

و سوم این‌که یکی از بزرگ‌ترین افتخارات امام دوم و فعلی که 
آقای «خرازی» تلاش می‌کند خود را هوادار سینه‌چاک او معرفی کند و اگر او بگوید «ماست سیاه است، به قرآن ماست را سیاه می‌بیند» استکبار و غرب و آمریکاستیزی است.

با این وصف خررازی نه‌تنها که دلی به‌دست نیاورده، بلکه دل‌هایی که امامین انقلاب وفادار بوده‌اند را نیز شکسته و البته که بیش از همه ندای ایرانیان را ورشکسته کرده‌است.