جمعه، بهمن ۱۰، ۱۴۰۴
استانداردهای دوگانه، جزایر سهگانه
پنجم اسفندماه ۱۴۰۰ روسیه به اوکراین تجاوز و بزرگترین و مرگبارترین جنگ اروپا از جنگ جهانی دوم را آغاز کرد. این تجاوز تا همین الان ادامه دارد.
پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۴۰۴
تفنگتان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید
بیانیه میرحسین موسوی از حصر: تفنگتان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید، بازی به پایان رسید!
بسمالله الرحمن الرحیم
برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شدهاست، که ایران شبیه آنرا به یاد ندارد. هرچه روزها میگذرند، ابعاد هولانگیز واقعه بیشتر نمایان میشود.
خیانت و جنایتی بزرگ در حق مردم روی داده است. خانهها عزادارند. کوچهها عزادارند؛ شهرها و قصبهها عزادارند.
پس از سالها تصاعدِ شدتِ سرکوب، این فاجعهای است که تا دههها، بلکه سدهها، از آن یاد خواهد شد. و رودخانهای از خونِ گرمِ محرومان که در دیماه سرد بر زمین به جریان افتاد، تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.
مردم به چه زبانی بگویند که این نظام را نمیخواهند و دروغهایتان را باور نمیکنند. دیگر بس است. بازی به پایان رسید. ستمها دامنتان را گرفت و درختان زقّومی که میکاشتید میوه آورد.
آن زمان که علیه ملت خویش لباس رزم میپوشیدید، داشتید تیشه به ریشهٔ خویش میزدید. آن زمان که دلسوزان مردم را سر میکوبیدید و اجازهٔ کمترین سخنِ حقی در دفاع از حقوق انسانها نمیدادید، داشتید برای مداخلهٔ خارجی فرش قرمز میانداختید.
آن زمان که برای نشنیدن نصایح دلسوزان انگشت در گوش میگذاشتید، داشتید با جهالت، گرانبهاترین فرصتهایتان را از دست میدادید.
نوبت شما هم آمد. از شما نیز جز داستانی باقی نماند؛ داستانی پر از خون و خشونت. دیگر بس است. نه شما راهحلی برای هیچیک از بحرانهای کشور دارید، و نه ملت چارهای جز اعتراض مجدد تا رسیدن به نتیجه.
و نخواهید توانست فاجعهٔ هجدهم و نوزدهم دی را تکرار کنید. این باری است که قوای نظامی و انتظامی دیر یا زود، و احتمالاً زود، از برداشتانش سر باز خواهند زد.
تفنگتان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید تا ملت، خود این سرزمین را به آزادی و آبادی برساند.
مسیری که این همراهِ کوچکِ مردم برای این منظور پیشنهاد میکند، برگزاری رفراندوم قانون اساسی با تشکیل جبههای فراگیر، متشکل از همهٔ سلایق ملی، بر اساس سه اصلِ عدمِ مداخلهٔ خارجی، نفیِ استبدادِ داخلی و گذارِ دموکراتیکِ مسالمتآمیز است؛ زیرا استقرار صلح و امنیت پایدار و نجات کشور از شرِ استبدادِ حاکم، بر مبنای خواست و ارادهٔ ملت، تنها بهدست مردم و بدون مداخلهٔ خارجی امکان دارد.
خداوندا، فریادی را که بندگانِ مظلومت از صمیمِ ضمیر به درگاهت میآورند، بشنو و دعایشان را برای ایرانی آزاد و آباد اجابت کن.
این تنها تسلیتی است که جانهای داغدارِ مردم ما را آرام میکند. و آن زمان که زندانیان آزاد میشوند، اولینشان دینِ تو خواهد بود که از پسِ اسارتی طولانی در چنگِ دینفروشان، از نو لبخندِ محمدیِ خورشید را میبیند.
برای ایران و بهویژه نسلِ نوخاستهٔ آن، سربلندی و بهروزی آرزو میکنم.
میرحسین موسوی
۹ بهمن ۱۴۰۴
ساختن انسان مهمتر از ساختن بنا است
«محمدمحمود صبحی» کارگردان و فیلمساز مصری در نماهنگ کوتاهی که طی یک دهه گذشته بارها از ایشان در شبکههای مجازی بازنشر شده، در جمعی از مصریان سخنرانی و شالوده نگهبانی از یک تمدن و راههای حمله و تخریب تمدنی را تشریح میکند. تمرکز صبحی در این ویدیوی کوتاه بر «انسان» بهعنوان محور اصلی «تمدن» و «توسعه» است.
صبحی به مثالی از چین باستان اشاره میکند و میگوید: «چینیان قدیم برای حراست از خودشان، سالها وقت گذاشتند و دیوار عظیم چین را ساختند. گمان میکردند کسی نمیتواند از دیوار بالا برود. لیکن در ۱۰۰ سال نخستِ بعد از ساخت دیوار چین، سه بار به چین حمله شد.
در هر حمله اصلا نیازی نبود دشمن از دیوار بالا برود، چون خیلی راحت به نگهبانان "رشوه" میدادند، و از دروازه وارد میشدند. چینیها مشغول ساخت "دیوار" بودند، اما فراموش کردند "نگهبان" بسازند.»
وی در این نماهنگ با تاکید بر اینکه «ساختن بشر از ساختن هر بنایی مهمتر است»، یادآور میشود: «بسیار خانواده هست که خانه ندارند، مثل حاشیهنشینها و بسیار «قصرها» هست که در آن «خانواده» از هم پاشیدهاست.»
صبحی به مثلی اشاره میکند که میگوید: «برای ویرانساختن یک تمدن سه چیز لازم است: از بینبردن خانواده، از بین بردن آموزش و بیاعتبار کردن الگوها.
برای از بینبردن خانواده باید نقش «مادر» را کمرنگ کرد، کاری کن که مادر از «خانهدار»بودنش خجالت بکشد. برای نابودی «آموزش»، معلم را هدف قرار بده، اهمیت او را در جامعه کم و بیارزش جلوه بده، تا جایی که دانشآموزان بهجای «احترام» تحقیرش کنند.
و برای آنکه «الگو»ها را بیاعتبار کنی، دانشمندان و نخبگان را هدف قرار بده، آنها را بیارزش کن، شک و شبهه در موردشان ایجاد کن، تا کسی به آنها اقتدا نکند.
وی در پایان نتیجه این تخریبها را اینگونه تبیین میکند: وقتی مادرِ هوشیار نبود، معلمِ وفادار از بین رفت، و الگوها ساقط شدند، پس چه کسی بماند «ارزش»ها را پرورش دهد و نگاهبانی کند؟ صبحی سپس از مخاطبین میپرسد: آیا این الگو برای شما آشنا نیست؟
▪️
فرهنگ مسلط بر فضای آموزشی بعد از انقلاب بزرگترین نقش را در نابودی بنیان «خانواده» بر محور «مادر» داشته است. آمارها نشان میدهد معادله دانشآموختگان دانشگاهها بعد از انقلاب از منظر جنسیتی، کاملا برعکس و نرخ افزایش زنان دانشآموخته و جذب دانشجوی دختر در دانشگاهها سیر بهشدت صعودی به نسبت پیش از انقلاب داشته و این سیر به مرور تساعدی هم شدهاست.
بالابودن نرخ تحصیل دختران و بانوان از شاخصهای توسعه انسانی یک جامعه حساب میشود، اما این شاخص وقتی سودمند و به نفع توسعه پایدار و متوازن است که تحصیل در رشتههایی باشد که «زنان» نقش بسیار بهتر و پررنگتری در آن به نسبت مردان بازی میکنند نه بالعکس. مثلا تمام آموزگاران پیشدبستانی و دبستانی دخترانه و پسرانه بهخاطر حساسیت و انعطاف بالای عاطفی این نسل و سن، مناسبتر است «زنان» کارشناس و دانشآموخته در این حوزهها باشند که دستکم چند واحد روانشناسیِ کودک در کنار احساس ذاتی مادرانه بهعنوان پیشنیاز سایر دروس پاس کردهباشند.
کلیه کادر پزشکی از پزشک فوقتخصص تا نگهبان و حتی راننده آمبولانس در بخش زنان همه بیمارستانها شایستهتر است دانشآموختگان «زن»ِ کارشناس و متخصص در این حوزهها باشند.
هیچ اشکالی هم ندارد که مهندسِ معمار و طراح یک سازه یا یک پروژه بزرگراهی یک زن متخصص و موفق باشد چنانکه هست. اما این موردها باید «استثنا» بر «قاعده» باشد نه قاعده بر «استثنا».
وقتی سخن از توسعه متوازن میشود، یعنی حقوقی که یک کارمند یا کارگر سرپرست خانوار میگیرد، تکافوی یک زندگی نرمال (مسکن، خوراک، نوشاک، پوشاک، بهداشت، بیمه و تأمین اجتماعی) یک خانواده را بکند، که هم مرد مجبور به اضافهکاری نباشد، هم نیازی به کمکخرجی درآمد زن نباشد.
بالارفتن سن ازدواج، تحقیر و تخفیف فضیلتی بهنام «مادری» و «خانهداری» افزایش مشاغل بازرگانی، خدماتی و واسطهگری بهجای مشاغل تولیدی و خلق ثروت، و در نتیجه شکاف بالای طبقاتی از نتایج سحر تصمیمات غلط ابتدای انقلاب در حوزه آموزش است که بهمرور صبح دولت خود را نشان میدهد.
نهاد «آموزش» نیز در جامعه ایران سه دهه گذشته بهشدت ورشکسته است. نمونه دمدستی آن افزایش بیرویه موسسات آموزشی بهاصطلاح غیرانتفاعی و درواقع بنگاههای فروش مدرک مثل دانشگاه آزاد، پیام نور، فنی و حرفهایها، و موسسات آموزشی که هر نهادی برای خودش درست کرده و کارش صرفا فروش مدرک است. همین یک مشت نمونه از خروار ویرانی نهاد «آموزش» در ایران ۴ دهه اخیر کافی است.
جامعهای کع الگویش بهجای مریم میرزاخانی، حسین رضازاده باشد، و بهجای پرفسور حسابی، علی کریمی، و بهجای محمدعلی فروغی، حسین اللهکرم و رائفیپور، و نخبگان و عالِمانش بهجای فاضل تونی، مهدی دانشمند و شیخ حسین انصاریان و ... باشند، در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
با این حساب فقط مانده بود که ما کارشناس نخبه هوش مصنوعی کشورمان، که همه دنبا برایش فرش قرمز پهن میکردند، اما او به عشق کودکان و جوانان و مردمان این میهن ماند، و از خود گذشت را به پروژهگیری و بیسوادی و ... متهم کنیم. آنهم از سوی کسانی که شیطان هم در «داوری» درباره آنها هنگ میکند.
با این همه آیا سخنان «محمد صبحی» برایمان آشنا نیست؟ ما همان چینیهای عهد باستان نیستیم که بهجای نگهبان، شهرک موشکی و باور ۳۷۲ و انرژی هستهای ساختیم؟ و دشمن برای حمله به ما نیاز به بالارفتن از دیوار نداشت، بلکه نفوذیهایاش از هر راداری رد میشدند، دیوار که دیگر سهل است.
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۴۰۴
گاف رسانه ملی
در سال ۱۹۹۳ تیم ملی فوتبال «زامبیا» در حال پرواز به سمت سنگال بود تا در رقابتهای انتخابی جام جهانی شرکت کند، اما در طول مسیر دچار سانحه شد و تمام ۳۰ مسافر آن، از جمله ۱۸ بازیکن و کادر مربیان و سرپرست و همراهان تیم ملی زامبیا جانِشان را از دست دادند.
نزدیک به یکسال بعد، «عباس بهروان» گزارشگر فوتبال و مجری برنامههای ورزشی، بویژه فوتبال تلوزیون ایران، یک مسابقه فوتبال بین یک تیم آفریقایی غیر از «زامبیا» را گزارش میکرد و بهاشتباه فکر کرد تیمی که هواپیمایاش سقوط کرد، همین تیم بوده و در وصف اینکه چه زود توانستهاند تیم جدیدی را احیا و روانه مسابقات کنند داد سخن داد.
غافل از آنکه تیمی که هواپیمایِشان سقوط کرده و همه بازیکنان آن مرده بودند، «زامبیا» بود نه تیم مورد نظر نظر آقای گزارشگر تلوزیون ایران.
یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۴
پایانِ خونینِ یک توهّم
ساعاتی پیش، تماسی داشتم با داخل. روزنهای زودگذر، در «سیاهچالۀ» حکومتیِ ارتباطات، به نگاه و به تحلیلی داخلی از آنچه در داخل گذشت.
پیش از آن نیز، یعنی همین دیشب، ۲۱ ژانویه، گفتوگویِ تازهای داشتم با رادیویِ دولتیِ اسرائیل، یعنی با رسانهیِ دولتی که در خارج بهگونهای آشکار و با تمامِ امکاناتِ مجازی و رسانهای از یک جریانِ فاشیستیِ ایرانی حمایت کرده و، در داخل، در ارکانِ سختِ حکومتِ اسلامی نفوذی جدّی دارد.
دولتی متخاصم که بهگفتهیِ عالیترین مقاماتش، و تا پیش از یک دستورِ کتبی و حکومتی، بهطور رسمی و علنی از حضور میدانیِ «مأمورین و عواملِ» خود «در خیابانهایِ ایران» در اعتراضاتِ اخیر سخن میگفت.
۵ سالِ پیش، در سپتامبر۲۰۲۰ همزمان با رسانهایشدنِ پُرزرقوبرق و پُرسَروصدایِ متنی بیسروته بهنامِ «پیمانِ نوین» در توئیتی کوتاه از «پایان یک توهّم» نوشتم و گفتم که «هیچچیزی دردناکتر از مرگِ یک توهّم نیست و هیچچیزی امّا، زایندهتر از مرگِ یک توهّم نیز نیست».
توئیتی کوتاه خطاب به شخصیتی که تا پیش از آن از حلقه مشاورانش بودم و با این دو واژه بهپایان برده بودم: «جاوید ایران».
جاوید ایران! دو واژهیِ ساده ولی مهم که در فهماندنش به آن شخصیت، ساعاتِ زیادی را، بیحاصل، با وی سروکلّه زدهبودم.
بیحاصل، چراکه هیچ استدلالی نمیتواند روی ذهنی که عقلایی نیست، تأثیری عقلایی بگذارد.
بیحاصل، چراکه نمیتوان چیزی را به کسی فهماند که زندگیِ روزمرّهاش بستگی به نفهمیدنِ آن چیز دارد. فهمیدن نیازمندِ ذهنیتی است عقلایی. ذهنیتِ عقلایی نیز نیازمند یک دیسیپلین و یک انضباطِ فکریِ چندینوچند ساله است.
بدون یک انضباطِ فکری و یک تربیتِ درازمدّت برای پرورشِ آن، تجربهها، با هزینههایِ همواره فزاینده، میآیند و بیحاصل و ستروَن میروند، بدون آنکه به شناخت تبدیل بشوند: پایانِ توهّمی بهنامِ پهلوی، پایانی بود طولانی و پرهزینه که با چرخشی ناگهانی بهسویِ یک جریانِ فاشیستی در سپتامبر ۲۰۲۰ آغاز شد؛ در پائیز ۲۰۲۲ مترقیترین جنبشِ صدسالهیِ اخیر کلِّ منطقه را به بیراهه برد؛ تا درنهایت، در زمستانِ ۲۰۲۶ یک جنبشِ مدنیِ دیگر را به «دریایی از خون» بکشاند.
چکیدهای از پیامهایِ رسیده از داخل، گویایِ پایانِ خونینِ توهّمی است بهنام پهلوی: «تو صائینقلعه زنجان یه نفر از پشتبوم مسجد یه نفر رو با تیر زد و کشت.
مردم معترض قاتل رو شناساییکردن رفتن در خونهاش به زن و بچهاش مهلتدادن برن بیرون بعد خونه رو آتیش زدن. پسره متولد ۷۶ بود. یه بچه سه ماه و یه چهار ساله داشت... این اراذل پهلوی فکر میکردن اگه امثال تاجزاده روی مبارزه خشونتپرهیز تأکید دارن از روی دلبستگی به جمهوری اسلامیه. طرف یه چیزی میدونه و البته وجدان داره که اینو میگه... ما به محسن رضایی فحش میدادیم که جوون مردم رو بدون برنامه فرستاد جلوی دوشکا تو شلمچه...
میرحسین خرداد ۸۹ راهپیمایی سالگرد رو لغو کرد، چون بهش گفته بودن برنامه سرکوب سنگینه» (پیام از داخل).
آنچه فعلاً و اینجا میتوانم بگویم، ساده است: تمام گوشزدهایِ لازم، مبتنی بر خودداری از دادنِ فراخوان و آمادگیِ رژیم برای سرکوبِ وحشتناکِ اعتراضات، از یک کانالِ خصوصی و قابلاعتماد، پیش از پنجشنبه و جمعه خونین، به پهلوی شده بود...
«بیشترین کشته جمعهشب بود. زنجان ۲۷ کشته تاییدشده داره که ۲۰ تاشون داخل محوطۀ کلانتری کشتهشدن. اکثرا جوونای ۱۷ تا ۲۳ ساله. با تصور اینکه این آخرین نبرده و حکومت شنبه رو نمیبینه...» (پیام از داخل)
در جنبشِ مهسا و برخلافِ یک جریانِ اصلی، سیاسی و رسانهای، جریانی که در آن جنبش نیز مدعیِ «اعتراضاتِ میلیونی» و «فتح تهران» شدهبود، به دو عاملِ خواستن و توانستن در تحولاتِ اجتماعی اشارهکرده بودم: خواستن، عاملِ مردمی است؛ توانستن، عامل یا بازویی است در دستِ اِلیتها. بدین معنی که هیچ تحوّل اجتماعی و تاریخی که بخواهد بهخواستِ مردم تحقق ببخشد، بدون همکاریِ حداقل بخشی تأثیرگذار از اِلیتهایِ مستقر و موجود، به نتیجه نمیرسد. برای تحققبخشیدن به خواستِ مردم، رهبریِ سیاسی باید این قابلیت را داشته باشد تا بخشی تأثیرگذار از اِلیتهایِ رسانهای، دانشگاهی، فکری و فرهنگی را همزمان با بخشی از نیروهای مسلح، همراه خود بکند.
تغییر مسیر از «نسیم دگرگونی» (۲۰۰۲) و لیبرالیسمِ خشونتپرهیزِ مکتبِ جین شارپ و مدنیّتِ شخصیتی مانند مارتین لوترکینگ؛ به یک جریانِ فاشیستی و خشونتِ تئوریزهشدهیِ آن تحتِ عنوانِ ناشیانه و مضحکِ «خرابکاریِ شرافتمندانه» (۲۰۲۶) بیش از آنکه نشان از اصلاح ضروریِ اندیشه در بستری دگرگونشونده از متغیرهایِ سیاسی و اجتماعی داشته باشد، نشانگرِ عدمِ انضباطِ فکری و دیسیپلین رفتاری بهطور کلی و عدم پایبندی به اصول در یک فرد یا یک گروه است.
با اینهمه، پهلوی تنها توهّمی نبود که در دریایی از خون بهپایان رسید. همزمانیِ پایانِ پهلوی با پایانِ توهّمی دیگر بنامِ اصلاحطلبی، بهعنوانِ یک جریانِ سیاسی ـ مذهبیِ شناختهشده در ایران، جامعهیِ فکری و سیاسیِ ایران را در برابرِ یک مسئولیتِ تاریخی قرار میدهد: پیشگیری از انقراضِ تمدّنیِ سرزمینی که سرنوشتِ آن بهدستِ فرقهای افتاده، تبهکار و منزوی و محدود به اقلیتی محض.
فرقهای عمیقاً فاسد و بیفرهنگ که میتواند، برای بقایِ خود، دست به یک خودکشیِ جمعی و تاریخی بزند. خودکشییی که تهماندهیِ ایران و تمدّنِ ایرانی را نیز با خود به نابودی خواهد برد.
در یادداشتی که ریمون آرون، فیلسوفِ لیبرالِ فرانسوی و یکی از نظریهپردازانِ نظمِ دوقطبی، در پایانِ عمر در ۱۹۸۱ از خود بهجاگذاشت، اشارتی شده به «خودکشیِ ایران»، اشارتی که با پایانِ خونینِ توهّمها، میتواند به هشدار و به سرمشقی برای نجاتِ ایران از خودکشی بیانجامد: «آنچه میان چین و ایران مشترک است، رسیدن به این آگاهی است که بازآفرینیِ یک جامعهیِ نوین و متفاوت تنها از طریقِ یک گسست ممکن خواهد شد. این آگاهی در میانِ تودهها تار و نامشخص است و در قشرهایِ فرهیخته، واضح و روشن. در چین، یک گام بزرگ بهپیش و انقلابِ فرهنگی، نبردهایی بودند معنوی و سیاسی که انگیزهیِ اصلیشان بازآفرینیِ چهرهای متفاوت از چینِ تاریخی و ابدی بود، چهرهای بازآفرینیشده از جاودانگیِ چین همراه با مدرنیزاسیونِ علمی و اجتماعی. انقلابِ آیتالله خمینی در ایران نیز تجربهای است در طردِ قاطع و کاملِ آنچه غربگرایان برای این کشور بهارمغان آورده بودند. این نوع تجارب در جریانهایِ مختلفِ عرفانِ غربی نیز ناشناخته نیست.
ولی این طردِ بیچونوچرایِ غرب، اگر در کامبوج (و با خِمِرهایِ سرخ) به جنگِ تمامعیارِ حزب با مردم انجامید، میتواند، در مورد ایران و درنهایت، به خودکشیِ این کشور بیانجامد.» (آرون، توضیحاتی در بابِ عرفانِ لنینیستی، 1981)
مرگِ توهّمی بهنام پهلوی در میانِ بخشی از تودههایِ سرگردان و مستأصل؛ همزمان با مرگِ توهّمی بنام روزنهگشایی در میان بخشی از اِلیتهایِ فرهنگی و سیاسی؛ اگر به یک آگاهیِ مشترک، روشن و بابرنامه نیانجامد، خودکشیِ تمدّنیِ ایران بهدستِ فرقهای فاسد، مسلح و متوحش که برای بقایِ انگلیِ خود میجنگد، واقعیتی محتمل مینماید.
بارها در این سالها یادآور شدهام که راهی که باید پس از یک انقلابِ طولانی و ویرانگر برای رسیدن به یک جامعهیِ بازآفرینیشده پیمود، نه در کوتاهمدت و نه در میانمدت، به دموکراسی نخواهد انجامید.
بازآفرینیِ مدرنیته و جامعهیِ ایرانی در قرنِ بیستویکم، مستلزمِ آموزش، اقتصاد، فرهنگ، و سیاستی است پویا و بازاندیشیدهشده.
اینهمه نیازمند دولتی است مرکزی و مقتدر، برآمده از فرآیندی درونی و اُرگانیک، متکّی به اندیشه و بهخواستِ مردم، و نه به اذهانِ عمومیِ غربی، و پشتگرم به ارتش و نیروهایِ مسلح ایران، و نه به ارتشهایِ بیگانه.
باقر پرهام
مرتبط:
از دستبوسی قالیباف تا پابوسی پهلوی
حکومت اسلامی، اجرای حدود درآمدی بر یک بدعت بزرگ
در مذهب عامه (مذهب اهل سنت و جماعت)، پیچیدگی و اختلاف چندانی برای اموری چون حکومت، صدور فرمان جهاد و اقامه حدود الهی وجود ندارد.
در مذهب عامه، عصمت فقط در انبیاء و آن هم صرفاً در مرحله اخذ و ابلاغ وحی منحصر شدهاست، و در سایر امور امکان خطا و نسیان وجود دارد.
بنابراین حکومت و اجرای حدود و جهاد در مذهب عامه، در انحصار معصوم نیست. نهایت انحصاری که در این امر وجود دارد، لزوم قریشیبودن حاکم است، که آنهم با تفسیر موسعی که محمد رشید رضا ارائه، و عرببودن حاکم را بهمثابه قریشیبودن آن تلقی کرد، تا حدودی حل شدهاست.
اما مفهوم عصمت در تشیع بسیار موسع است و معصوم، علاوه بر ولایت تشریعی، از ولایت تکوینی هم برخوردار است و نهتنها نماینده خداوند در حوزه تشریع، که در حوزه تکوین عالم هم هست و معصوم بهنوعی «قطب عالم امکان» تلقی میشود و بهطور بدیهی از گناه و اشتباه مصون است. معصوم در واقع منصوب من عندالله است و مشروعیت حکومت خود را بهطور مستقیم از خداوند اخذ میکند.
و تنها در حکومت تحت لوای معصوم منصوب من عندالله است که عدالت قابل تحقق است و در حق کسی هیچ ظلم و تبعیضی رخ نمیدهد.
اما نزدیک به ۱۲ قرن است که شیعیان از حضور معصوم محروم هستند. و این مسئله باعث بهوجودآمدن خلأ در اندیشه سیاسی شیعه شده است.
در مورد جواز تشکیل حکومت براساس شریعت، فرمان جهاد و اجرای حدود در عصر غیبت امام معصوم، بین حدود ۱۲۰ فقیه تراز اول شیعه در ۱۲ قرن اخیر ۵ گرایش فکری وجود دارد:
گرایش اول که در میان فقهای امامیه از اکثریت مطلق برخوردار است، و حدود ۶۰٪ فقهای تراز اول و فحول امامیه به آن تعلق دارند، معتقد به عدم جواز در هر سه مورد میباشند. یعنی این فقها معتقدند که تشکیل حکومت براساس شریعت، و اجرای «حدود» (مجازاتهای مقررشده در نص کتاب و سنت) و فرمان جهاد، فقط در حیطه اختیارات معصوم و یا نایب خاص آن است، و در زمان غیبت امام معصوم، هیچ فقیهی حق متولیشدن در این سه امر مهم را ندارد.
این دسته از فقها معتقدند که در عصر غیبت امام معصوم، وظیفه اولیه آنها انتظار فرج امام و حفاظت از خود و پیروانشان از انحرافات و فتنههای عصر غیبت است، و وظیفه ثانویه آنها تحقیق و تفقه در مذهب و پاسخ به پرسشهای شرعی شیعیان، موعظه آنها در حوزه خداشناسی، امامشناسی و خودشناسی، و همچنین هدایت عبادات و مناسک آنها است.
آنها فقط در صورت دعوت مردم یک دیار، حق داوری بین اختلافات، و رسیدگی به امور شرعی مردم را دارند. حتی اگر اکثر مردم یک دیار هم خواهان اجرای حدود شوند، باز فقها حق اقامه حدود را ندارند و فقط ملزم به داوری در اموری چون عقود و مسایل غیرکیفری هستند.
فلسفه این حکم در این است که تشکیل حکومت، اجرای حدود و حکم جهاد، بهطور حتمی به ریختهشدن خون منجر خواهد شد و از آنجا که فرد غیرمعصوم امکان خطا دارد، و در نتیجه باعث ریختهشدن خون بیگناهان میشود، بنابراین در عصر غیبت معصوم، فقها حق ولایت در این امور را ندارند.
این قبیل فقها، در صورت کسب مناصب حکومتی هم حق اقامه حدود را ندارند و طبعاً چارهای جز تبعیت از قوانین و عرفهای حکومتهای زمانه خود هم ندارند.
حتی در حوزه مجازاتها! میدانیم که مجازاتهای رایج در کشورهای مختلف جهان، تا همین یکی دو قرن پیش، بهمراتب سنگینتر و دردناکتر از مجازاتهای مقرر در بابهای حدود کتب فقهی بودند.
(در این مورد به کتاب «تاریخ سختکشی» نوشته عباسقلی غفاریفرد، انتشارات نگاه مراجعه شود.) در این کتاب، انواع اعدامهای هولناک و عجیب و غریب رایج در حکومتهای مختلف ذکر شده است.
این بحث در میان فقهای سه قرن نخست هجری، موضوعیت چندانی نداشت، چون عصر حضور معصومین بود، تنها فقیهی که در آن عصر، در این مورد تفحص کرد، علی بن مهریار اهوازی (متوفی ۲۵۷ هجری قمری) است. او از اصحاب سه امام هشتم و نهم و دهم بود و استناد نظریه خود را از فعل و تقریر هر سه امام معصوم دریافت نمود.
اما در واقع نخستین کسی که در این مورد نظر صریح داد، شیخ طوسی بود. از فقهای معروف که در این دسته جای میگیرند میتوان به این افراد اشاره کرد:
ابوجعفر محمدبن حسن بن احمد مشهور به ابن ولید قمی (قرن سوم).
ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق اول (قرن چهارم).
محمد بن یعقوب کلینی رازی (قرن چهارم).
ابوالقاسم علی بن محمد بن خراز قمی رازی (قرن چهارم).
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن مسرور، مشهور به ابنقولویه قمی (قرن چهارم).
محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق ثانی صاحب «من لایحضره الفقیه» (قرن چهارم).
محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی (قرن چهارم).
ابن جنید اسکافی (قرن چهارم).
سید مرتضی علمالهدی (قرن پنجم).
احمد بن علی نجاشی (قرن پنجم).
حمزه بن عبدالعزیز، مشهور به سلار دیلمی (قرن پنجم).
محمد بن حسن بن علی طوسی، مشهور به شیخ طوسی و شیخالطایفه (قرن پنجم).
محمد بن حسن نیشابوری، مشهور به فتال نیشابوری (قرن ششم).
ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، مشهور به امینالاسلام طبرسی (قرن ششم).
ابوالحسین، سعید بن عبدالله بن حسین بن هبةالله بن حسن راوندی کاشانی، مشهور به قطبالدین راوندی (قرن ششم).
ابوجعفر، محمد بن علی بن شهرآشوب بن ابونصر بن ابوالجیش ساروی مازندرانی، مشهور به ابنشهرآشوب مازندرانی (قرن ششم).
محمد بن احمد بن ادریس بن حسین بن قاسم بن عیسی حلی، مشهور به ابنادریس حلی (قرن ششم).
نجیبالدین یحیی بن احمد، معروف به ابنسعید حلی (قرن هفتم).
نجمالدین جعفر بن محمد حلی، مشهور به ابننما حلی (قرن هفتم).
ابوالقاسم جعفر بن حسن بن یحیی بن سعید حلی، مشهور به محقق حلی، محقق کبیر و محقق اول (قرن هفتم).
ابومحمد تقیالدین حسن بن علی بن داوود حلی، مشهور به تاجالمحدثین و سلطانالعلما (قرن هفتم).
رضیالدین یوسف ابن مطهر حلی (قرن هشتم).
حسن بن یوسف حلی، مشهور به علامه حلی، پسر ابنمطهر حلی، (قرن هشتم).
محمد بن حسن بن یوسف حلی، پسر علامه حلی، مشهور به فخرالمحققبن (ق۸).
ابومحمد حسین بن محمد دیلمی (ق۸).
محمد بن فهد حلی (ق۹).
ابنابیجمهور محمد بن علی احسایی (ق۹).
احمد بن محمد اردبیلی، مشهور به مقدس اردبیلی و محقق اردبیلی (ق۱۰).
تقیالدین ابراهیم کفعمی (قرن ۱۰)
آقا حسین خوانساری، مشهور به محقق خوانساری (قرن ۱۱).
آقا جمالالدین محمد خوانساری، مشهور به جمالالمحققین (ق۱۲).
سیدمحمدمهدی بن سیدمرتضی طباطبایی نجفی، مشهور به علامه بحرالعلوم (قرن ۱۳).
جعفر بن خضر بن یحیی حلی نجفی، مشهور به کاشفالغطاء اول و شیخالمشایخ (ق۱۲).
میرزا ابوالقاسم بن حسن گیلانی، معروف به میرزای قمی (ق۱۳).
سیدمحمدباقر خوانساری چهارسوقی، مشهور به صاحب روضات (ق۱۳).
محمد بن باقر بن محمد اکمل بهبهانی، مشهور به وحید بهبهانی (ق۱۳).
شیخ مرتضی انصاری، مشهور به شیخ اعظم (ق۱۳).
ملا محمدکاظم خراسانی، مشهور به آخوند خراسانی (ق۱۴).
سیدحسین طباطبایی بروجردی، مشهور به آیتالله بروجردی (ق۱۴).
آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی (ق۱۴).
شیخ محمدحسین غروی اصفهانی، مشهور به آیتالله کمپانی (ق۱۴).
سید احمد قدوسی موسوی خوانساری معروف به آیتالله خوانساری (ق۱۴).
آقا سیدمحمدکاظم شریعتمداری بروجردی، مشهور به آیتالله شریعتمداری (ق۱۴). علیرغم اینکه آیتالله شریعتمداری در یک سال اول انقلاب و از باب تقیه و در یکی دو مورد جمهوری اسلامی را آنهم مشروط تأیید کرد و البته خیلی زود هم پشیمان شد و مورد غضب رهبران جمهوری اسلامی قرارگرفت و محصور شد و از دنیا رفت. اما افکار او در مجموع به همین گرایش تعلق دارد، بهویژه تشویق و حمایت علنی او از اصلاحات درخشان قانون مجازات در سال ۱۳۵۲ که قانون مجازات ایران را در حد استاندارد قوانین جزایی کشورهای اروپای غربی ارتقاء داد، شاهد این مدعاست.
در قرن حاضر، یعنی قرن پانزدهم هجری قمری، هنوز فقیهی در حد فقهای درجه یک دوازده قرن قبل دیده نمیشود. آیتالله سیستانی، تا یکی دو دهه پیش به گرایش دوم (عدم جواز تشکیل حکومت و جواز اجرای حدود در حد قدرمتیقن) تعلق داشت، اما در نظرات و عملکردهای متأخر ایشان نشانههایی دال بر عدول از آن گرایش و رسیدن به نظریه عدم جواز حکومت و حدود دیده میشود.
گرایش دوم که حدود ۲۵٪ فقهای تراز اول امامیه در ۱۲ قرن اخیر در آن جای دارند، به عدم جواز تشکیل حکومت براساس شریعت در عصر غیبت، و جواز اجرای حدود و فرمان جهاد دفاعی در عصر غیبت در حد امکان (قدرمتیقن) برای فقها معتقد بودند.
نخستین فقیهی که این ایده را مطرح کرد، مُحمّد بن مُحمّد بن نُعمان، مشهور به ابنمعلم اوکفرایی و ملقب به شیخ مفید در قرن چهارم است.
او بر آن بود که اگر امکان اجرای حدود در یک دیار توسط علما فراهم باشد، اقامه حدود جایز است. مشهورترین فقهایی که کم و بیش با این نظریه همراه بودند عبارتند از:
شیخ شمس الدین محمد بن مکی عاملی نبطی جزینی معروف به شهید اول مشهور به افقهالفقهاء (ق۸).
زینالعابدین علی بن احمد عاملی مشهور به شهید ثانی (ق۱۰).
ملاعبدالله بن محمود شوشتری (ق۱۰).
محمدتقی مجلسی (ق۱۱).
شیخ محمد بن حسن حُرّ عاملی معروف به شیخ حر عاملی صاحب وسایلالشیعه (ق۱۲).
سید بن محمدرضا، معروف به سیدعلی کاشفالغطاء (ق۱۳).
احمد بن محمدمهدی فاضل نراقی، مشهور به ملااحمد نراقی (ق۱۳).
شیخ محمد حسن بن شیخ باقر اصفهانی نجفی، مشهور به صاحب جواهر (ق۱۳).
میرزا محمدحسین نائینی، مشهور به میرزای نائینی (ق۱۴).
آقا سید ابوالقاسم موسوی خویی، مشهور به آیتالله خویی (ق۱۴).
در زمان حاضر، آیتالله سیدعلی سیستانی، جانشین آیتالله خویی، در ۱۰ سال اخیر تا حدودی از این نظریه عبور کرده و در گرایش اول جای گرفته است.
فقیه معاصر ایرانی همچون آیتالله گلپایگانی هم در این دسته جای دارد.
گرایش سوم که حدود ۱۰٪ فقهای تراز اول تاریخ فقه امامیه بدان تعلق دارند، به عدم جواز تشکیل حکومت براساس شریعت، عدم جواز فرمان جهاد و عدم جواز اجرای حدود مستوجب سلب حیات و قطع عضو، و جواز اجرای حدود مستوجب تازیانه هستند. این دسته از فقها معتقدند که در صورت امکان، فقها میتوانند حدودی را اجرا کنند که مستوجب ریختهشدن خون نباشند.
نخستین فقیهی که این نظریه را مطرح کرد، بهاءالدین محمد بن حسین عاملی، مشهور به شیخ بهایی، از فقهای قرن ۱۱ است. مشهورترین فقهایی که در این دسته جای دارند عبارتند از:
بهاءالدین محمد بن تاجالدین حسن بن محمد اصفهانی مشهور به فاضل هندی و فاضل اصفهانی (ق۱۱).
سید نعمتالله بن عبدالله موسوی جزایری (ق۱۲).
سیدهاشم بن سلیمان بن اسماعیل حسینی توبِلی، مشهور به علامه بحرانی (ق۱۲).
سید محمد حسن شیرازی، مشهور به میرزای شیرازی صاحب فتوای مشهور تحریم تنباکو (ق۱۳).
حسین بن محمدتقی نوری طبرسی، مشهور به محدث نوری (ق۱۳).
سید محسن امین حسینی جبل عامِلی، مشهور به علامه سید محسن امین (ق۱۳).
محمدجواد مغنیه لبنانی، مشهور به علامه مغنیه (ق۱۴).
آیتالله سید شهابالدین مرعشی نجفی (ق۱۴).
در میان فقهای قرن ۱۵ هجری قمری، آیتالله حسین وحید خراسانی، به این گرایش نزدیکتر است.
گرایش چهارم که ۵٪ فقهای تراز اول تاریخ مذهب شیعه به آن تعلق دارند، به جواز تشکیل حکومت بر اساس شریعت، و عدم جواز اجرای حدود و فرمان جهاد ابتدایی و جواز فرمان جهاد دفاعی معتقد هستند.
علی بن عبدالعالی جبلعاملی، مشهور به محقق کرکی و محقق ثانی، فقیه قرن یازدهم، بنیانگذار این نظریه است. او معتقد بود که فقها در صورت امکان میتوانند براساس شریعت حکومت تشکیل دهند، اما حق اعلام جهاد ابتدایی و اقامه حدود را ندارند.
بلکه حق ولایت بر مسلمین در سایر امور شرعیه را دارند و در حوزه مجازاتهای مجرمین هم فقط جواز جاریکردن تعزیر با توجه به قاعده «التعزیر دون الحد» را دارند. در تعزیر هم حق ریختن خون را نداشته و مجاز به اعمال مجازاتهایی چون حبس، نفی بلد و تازیانه را دارند.
از میان فقهایی که در این دسته جای دارند میتوان به فقهای ذیل اشاره کرد:
محمدباقر مجلسی معروف به علامه مجلسی و مجلسی ثانی (ق۱۱).
ملا محمدتقی بَرَغانی قزوینی معروف به شهید ثالث (ق۱۲).
محمدمهدی شمسالدین لبنانی، مشهور به علامه شمسالدین (ق۱۴).
در میان فقهای قرن پانزدهم، آیتالله سیدصادق شیرازی، تا حدودی در این دسته جای دارد، او تا چندی پیش معتقد به تشکیل حکومت شرعی با ولایت شورایی از فقیهان تراز اول هر عصر بدون اجرای حدود بود. اما تا آنجا که اطلاع دارم، نقد این نظریه در جلسات بحث دو سه سال اخیر ایشان شروع شده است، و آیتالله شیرازی در حال عبور به گرایش نخست، یعنی عدم جواز در تشکیل حکومت، اجرای حدود و اعلام جهاد ابتدایی است.
گرایش پنجم که کاملاً جدید است و حتی یک فقیه تراز اول تاریخ تشیع هم به این نظریه معتقد نبوده و نیست، بر آن است که نهتنها تشکیل حکومت بر اساس شریعت توسط فقها و اجرای حدود و اعلام جهاد ابتدایی و دفاعی جایز است که حتی این امور بر فقهای جامعالشرایط هر عصر واجب عینی است.
دو فقیه نظریهپرداز این اندیشه، یعنی سیدروحالله خمینی و شیخ حسینعلی منتظری، هرگز در سطح فقهایی که در معرفی چهار گرایش بالا ذکر شد نبودند. نقش منتظری در نظریهپردازی این اندیشه، بسیار مهمتر از نقش خمینی بود. منتظری بزرگترین فقیه جاعل و بدعتگر در تاریخ تشیع است. در مورد این مدعا دهها نوشتار خواهم نوشت. تردیدی نیست که بنیان فقهی جمهوری اسلامی، نه بر کتاب کوچک «ولایت فقیه» خمینی که بر کتاب بزرگ و هشتجلدی «دراسات في ولايه الفقيه و فقه الدوله الاسلاميه» منتظری استوار است. به کلمه «فقهالدوله الاسلامبه» توجه کنید.
این عبارت نخستین جعل و بدعت از نوع خود در تشیع و بزرگترین تلاش برای ایدئولوژیککردن فقه شیعه است. در تاریخ فقه شیعه، بابی تحت عنوان «فقه دولت اسلامی»! نداشتیم.
منتظری نخستین جاعل این باب در فقه شیعه است. در فقه اهل سنت البته این باب عمری حدوداً ۲۰۰ ساله دارد. آخرین کتاب مهم فقهی در دنیای اهل سنت در این باب، کتاب «فقه الدولة في الإسلام» شیخ یوسف قرضاوی است.
در یادداشتهای بعدی در مورد بدعتهایی که منتظری در «فقه حدود» ایجاد کرد و مفاسدی که آن بدعتها باعث شدند، بیشتر خواهم نوشت.
در مورد منابع این نوشتار باید عرض کنم که گرایش فقهی اکثر علمای قرون گذشته، در میان کسانی که در این امور مطالعه دارند، مشهور است. اما ریز این گرایشها را از آثار و فتاوای آن فقها میتوان استخراج کرد که بالغ بر صدها کتاب عمدتاً به زبان عربی است. البته لازم نیست که به کتابخانههای حوزههای علمیه رفت و تکتک آن کتابها که بعضاً نایاب و کمیاب هستند را خواند.
با نصب «نرمافزار جامع فقه اهلالبیت علیهمالسلام» در کامپیوتر میتوان بهراحتی موضوعات مطرحشده در آن کتابها را سرچ کرد.
برای فقه اهل سنت هم نرمافزار «مکتبهالشامله» وجود دارد که بیش از ۶۲۰۰ جلد کتاب فقها و محدثین و مفسرین اهل سنت از صدر اسلام تاکنون در آن هست و آن هم قابلیت جستوجو دارد. بسیاری از نظریات فقها در مورد حکومت، حدود و جهاد را از طریق این نرمافزار استخراج کردهام. این نوشتار و قسمتهای بعدی آن، در حقیقت سادهشده و خلاصهای از یک تحقیق حدوداً ۵۰۰ صفحهای است که فکر نکنم در عصر جمهوری اسلامی، امکان انتشار داشته باشد. و بهخاطر حفظ آن مجبورم فقط در حد تیتر و توضیح ساده و خلاصه از آن در فیسبوک بیاورم.
©️محمد محبی
جمعه، بهمن ۰۳، ۱۴۰۴
در عصمت ائمه و شمولیت آیه تطهیر
در ادامه و پیوست با پست «گناه و بیگناهی، اراده و اختیار» اگر پیامبر درباره مصداق و شمولیت آیه ۳۳ احزاب گفت: «من، دختر، دامادم و دو نوه ذکور او» پس مستند عصمت «علی اوسط» یعنی تنها فرزند ذکور بازمانده علیبن حسین چیست؟
اگر امامزادگان ذکور بعد از حسین مشمول «آیه تطهیر» و عصمت هستند، چرا محمد باقر معصوم است، اما برادرش زید نه؟
اگر شرط با فرزند ارشد است، چرا «حسنبننفسزکیه» نه و «حسینبنعلی» فرزند دوم بله؟ اگر «حسین» مصداق زنده «آیه تطهیر» است و به این دلیل بعد از حسن او لیاقت امامت و عصمت داشته و فرزندان حسن نداشتهاند، چرا «اسماعیل» و «عبدالله»بن جعفر نه و «موسی» بله؟
اگر «اسماعیل» معصوم و جانشین جعفر نبود، چرا در زمان حیاتِ پدر، رئیسدفتر پدر و امورات قائممقامی بر عهده ایشان بود؟ اگر معصوم بود و زود مرد، چرا شیعه ۱۵ معصوم نیست و ۱۴ معصوم است؟
اگر «عبداللهبنجعفر» بهخاطر مجردبودن نمیتوانست امام شود، چرا امامین جواد و هادی و حسن عسکری هم که مجرد بودند، امام و معصوم شدند؟
اگر امام حسن عسکری، در قلعه محصور بود، چهطور میتوانست با کنیزان مختلف مجامعت داشته باشد؟ ولی این کنیزان اجازه خروج از عسکر را داشتند؟
اگر نداشتند، چرا لازم شد که یک کنیز که نام او مشخص نیست را مشکوک به بارداری در قرنطینه نگه دارند، تا زمان بارداری سرآید و با نمایاننشدن علائم بارداری، از قرنطینه و حصر آزاد، و سهمی از ارث امام حسن عسکری بهدلیل نداشتن فرزند به برادرش «جعفر» رسید؟
اگر شکایتبردن به خلفای عباسی که از نظر شیعه «حاکمان جور» تلقی میشدند، گناه بود ـ که جعفر مرتکب شد و از عصمت افتاد ـ اما امام رضا ولایتعهدی مامون خلیفه عباسی را برعهده گرفت و خدشهای به عصمت و امامتاش وارد نشد؟
بیداد در خرابه دادگستری
«غلامرضا محسنی اژهای» و «ابراهیم رئیسی» به هیچ عنوان نمیتوانند دامن خود را آلودگی و فساد و رانتها در جمهوری اسلامی ـ خصوصا طی دوره رهبری علی خامنهای ـ پاک نگه دارند.
رئیسی که سودای رهبری داشت، بهقول شیخ نعمتالله ولی «شبانگه بهسر قصد تاراج داشت/ سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت.» با این وصف، دستاش برای پاککردن دامناش کوتاه شد، اما بنگاهها معظمی با هزینههای گزاف از بیتالمال در حال این پاکسازی بیفرجام و در اصل افزایش آلودگی او هستند.
اژهای و رئیسی از ابتدای انقلاب در مناسب قضایی بوده و بهسرعت پلههای ترقی را تا رسیدن به عالیترین جایگاه قضایی یعنی ریاست قوه پیمودهاند.
قبل از ریاست قوه هم در عالیترین سطوح و موثرترین جایگاهها بودهاند. ریاست یا دادستانی دادگاه ویژه روحانیت، دادستانی کل کشور، قائممقام قوه، وزیر اطلاعات و ...
با این پرونده و جایگاهها، اگر فسادی در کشور بوده و اینها اصلاع نداشتهاند، پس جاهل قاصر بوده، و لیاقت آن جایگاهها را نداشتهاند.
اما اگر خبر داشته و اقدامی نکردهاند آگاه مقصر بودهاند و دست و دامن و لقمهشان آلوده بودهاست.
رئیسی که دستاش از دنیا کوتاه است، آثار ماتأخر اقداماتی که در جایگاههای قضایی و اجرایی داشت و باید انجام میداد و انجام نداد، و اقداماتی که نباید انجام میداد و انجام داد، را تا قیام قیامت دریافت خواهد کرد.
فقط یک نمونه حضور در هیئتی موسوم به هیئت مرگ است که هزاران بیگناه را در دهه نخست انقلاب به جوخههای اعدام فرستاد. در حالیکه نه تحصیلات فقهی درخوری برای تشخیص و استنباط حکم داشت، نه تحصیلات کلاسیک دانشگاهی.
دکتر سید مصطفی محققداماد که استاد راهنمای رساله دکتری این بنده ظالم خدا و امضاکننده مدرک دکتری او بوده، بهسهم خود در برخی جنایات او شریک است.
رئیسی در نیمه دوم عمر خود هم از خواندن درست آیات قرآن یا حتی یک اذان درست نمایشی در گوش یک طفل ناتوان بود. از اداکردن یک سخنرانی بدون گاف و تپق و غلط و غلوط اداکردن برخی از واژهها ناتوان بود. اما توهم تدبیر و تدبر و حتی تقوی هم داشت.
تمام تلاش آنها از بیتالمال برای تصویری مقدس از شخصیت او بهنتیجه عکس منجرشده و در آینده که پردهها بیشتر برافتاد تساعدی هم خواهد شد.
محسنیاژهای اما کاریزمای برتری نسبت به خلف خود در قوه قضاییه دارد. فن بیان خوبی دارد، و تلاش هم نمیکند کلمات فرنگی که معنیاش را نمیداند به غلط «پرپکانی» و دست بیسوادی خود را رو کند. چهره مرتب و آرستهای هم دارد.
با اینهمه اما اتهامات فساد رانتی و مالی به او و خانوادهاش راحتتر میچسبد. تقریبا همه مردم باور کردهاند که عامل خروج آسان «خاوری» مدیرعامل وقت بانک ملی از ایران و سکونت در کانادا «محسنیاژهای» بوده است.
این درحالی است که محسنیاژهای را همه در قامت ریاست نخستین دادگاه مبارزه با فساد ۱۲۳ میلیاردی و صدور حکم اعدام برای فاضل خداداد و حبس ابد برای «مرتضی رفیقدوست» برادر رئیس بنیاد مستضعفان و بعد از آن دادگاه جنجالی شهرداران تهران میشناسند.
با وجود اتیکتی که امروز محسنیاژهای برای خود قائل است، اما رفتارهای مبتذل او در پرتکردن قندان بهسمت عیسی سحرخیز و دندانگرفتن او در سر یک میز گفتوگو، و سوت بلبلیزدن در جایگاهی عالی و عمومی را هیچگاه نهتنها مردم که حافظ تاریخ هم فراموش نخواهد کرد.
عصبیت غیرقابلکنترلی که منجر به آن رفتار خارج از ادب و بهنوعی متوحشانه اژهای شد، میتواند دلیل کافی برای ساقطکردن او از مقام «قضا» برای همیشه باشد. اما وقتی همهچیزمان با هم جور درمیآید، در دستگاه قضا هم ناظری نیست که این رفتار را رصد و او را تنبیه و عزل کند. بنابراین جایگاه بالاتری کسب میکند.
این همان دستگاه قضایی است که هاشمی شاهرودی وقتی جایگزین محمدی یزدی شد گفت: «خرابهای تحویل گرفتم» و همان است که دادستان شاخصاش فرق «ایمیل» و «ریمیل» و کارکرد آنها را نمیدانست، نمازش جلو روی متهم قضا میشد و برایش مهم نبود و از جایگاههای قانونی خود برای گرفتن مچ برادر دو رئیس قوه و گروگانکشی استفاده میکرد.
این همان قوهای که رئیساش همین دادستان برکنارشده را شب بازداشت میکند، و سحرگاه مجبور میشود با عذرخواهی آزاد کند.
همان قوهای است که رئیس دادگاه انتظامی قضاتش، هزاران متر زمین در یکی از بهترین نقاط تهران اختلاس کرده تا حوزه علمیه بسازد و پسر و عروساش در کار کارچاقکنی و فساد دستگیر و راهی زندان میشوند.
همان قوه قضاییهای که مشاور نخست دو رئیس آن رقمزننده بزرگترین فساد در ساختار قضایی ایران است و اکنون بهجای زندان در یکی از ویلاهایی مجلل خود در لواسانات ساکن است.
شرح روسیاهی این قوه قضاییه مثنوی هفتاد من کاغذ میشود و نیازی به بیان بیشتر آن از فرط عیان بودن نیست.
اما محسنیاژهای که همیشه سعی کرده چهرهای میانهرو و مردمی از خود نشان دهد، بارها و در جایگاههای مختلف ادعاکرده «تا شبکههای اجتماعی در ایران فیلتر باشد، فعالیتی در این شبکهها نخواهد داشت» و فعالیت خود را در سکوهای داخلی دنبال کردهاست.
بهعنوان نمونه سال ۱۴۰۰ و در زمانی که قائممقام «ابراهیم رئیسی» رئیس قوه قضاییه بود، مرکز اطلاعرسانی قوهقضاییه بیانیه رسمی در رد انتساب یک حساب با عکس و نام و آیدی محسنیاژهای به او را صادر کرد و تمام خبرگزاریها هم آنرا پوشش دادند.
اما این حساب کاربری از همان سالها به فعالیت خود ادامه داده و هیچگاه روابط عمومی و امور بینالملل قوه، لازم ندید که در مکاتبه با این شبکه جهانی خواستار بستن آن حساب بهدلیل سوءاستفاده از نام و عکس یک شخصیت حقوقی معروف شود.
محسنیاژهای دوباره در ۱۴۰۳ و در جایگاه ریاست قوه قضاییه هم هرگونه فعالیت خود در شبکههای اجتماعی فیلترشده و انتساب هرگونه حسابی بهخود در این شبکهها خصوصا شبکه ایکس را رد کرد.
حالا و در بهروزرسانی جدید شبکه جهانی ایکس که امکان مشاهده لوکیشن کاربران در آن فعال شده، مشخص شد صاحب اکانت اژهای در توییت سابق و ایکس امروز از «محرمان» و آشناهای نظام بوده و در پاداش به او خط سفید و اینترنت بدون فیلتر هم دادهاند.
گناه و بیگناهی، اراده و اختیار
«وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَىٰ ۖ وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب ۳۳)
و در خانههایتان قرار و آرام گیرید، و مانند زنان دوران جاهلیت پیشین ظاهر نشوید، و نماز را برپا دارید و زکات بدهید، و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید، جز این نیست که همواره خدا میخواهد هرگونه پلیدی را از شما اهلبیت [که به روایت شیعه و سنی محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام اند] برطرف نماید، و شما را چنان که شایسته است از پلیدی [از همه گناهان و معاصی] پاک و پاکیزه گرداند.»
برداشتی که شیعه از این آیه دارد، با «کرامت ذاتی انسان» و حتی با مفهوم «معصومیت» در تناقض است.
البته این ایراد متسقیما به نص وارد است، اما شیعه بهجای آنکه درصدد رفع ایراد باشد، با مصادره، به تشدید آن دامن زده است.
بخش مورد مصادره شیعه میگوید: «ما خواستیم شما اهلبیت را از هر گونه رجس پاک و پاکیزه نگهداریم.» شیعه در تفاسیر خود دست به تأویل اغلب کلمات آیه میزند، تا شواهدی برای صدق باور پیشینی خود دستوپا کند.
یکم:
عبارت «اهلالبیت» را با شأننزولتراشی تأویل میکنند. روایت میکنند که آیه در منزل «امسلمه» نازل شد و این همسر پیامبر از او پرسید: «آیا من هم شامل اهلالبیت هستم؟.»
شأن نزول که به آیه الصاق نیست. شأن زول را تاریخ روایت میکند. مفروض بر آنکه، نص قابل خدشه نباشد، روایت تاریخی که قابلخدشه هست. راویان تاریخ که فرشته نبودهاند! از جنس انسان بودهاند که یکی از خصایل ذاتی و منفیاش فراموشی است. احتمال دارد در نقل روایتی که از زبان پیامبر شنیده، به عمد یا سهو خطا کرده باشند.
این مدل خطاها را علی در نهجالبلاغه به ۴ دسته تقسیم میکند: درست میشنود، به عمد خطا نقل میکند، درست میشنود، به سهو خطا منتقل میکند، به سهو (حالا یا ثقل صامئه یا دوری از پیامبر در مسجد یا هر دلیل دیگری) خطا میشنود، و طبیعتا خطا نقل میکند، و تنها مورد درست آن است که درست و دقیق میشنود، درست و دقیق ضبط، و درست و دقیق نقل میکند. (نهجالبلاغه خطبه ۲۱۰)
این احتمال خطا در مورد راویان درجه یک هست. همین در مورد راویانی که نه از پیامبر، که با واسطه از راویان درجه یک شنیدهاند، هم صدق میکند.
با این پیشفرض، کل روایتهای تاریخی ـ در نتیجه شأن نزولها ـ قابل خدشه میشود، مگر به قول آیتالله «کمال حیدری» تواریخ علمی آنرا پشتیبانی کند. مثل ردالشمس که خود ایشان با استناد به تواریخ نجومی که آنرا پشتیبانی نمیکنند رد میکند.
در همان بحث، استاد حیدری رد فضیلت یک رفتار محتوم هم هست که در ادامه اشاره میکنم.
دوم:
در تأویل «رجس» هم، آنرا به طهارت نیت (ذهن) و کردار، یا پندار و کردار که شامل گفتار و رفتار میشود، معنی میکنند. یعنی هم پاکی جسم، هم پاکی نیت، هم پاکی از گناه و هم پاکی از خطا و اشتباه. حسن فعلی و حسن فاعلی.
سوم:
در ادامه تأویل نخست و شأن نزول میآورند که: پیامبر گفت نه! شامل خودم، دخترم، دامادم و دو فرزند پسر آنها میشود. یعنی شامل دختران علی و فاطمه هم نمیشود. پس به طریق اولی همسران پیامبر را از شمولیت آیه خارج میکنند یا خارج میدانند.
الف) از نظر مناسبات بین انسانها، نزدیکترین انسان به انسان دیگر، همسر است. در روانشناسی مدرن برای کاهش تنش و اصطکاک در روابط خانواده و بین زوجین با بالاترین میزان آن، بهشدت توصیه میشود که وقتی ازدواج کردید، شخص اول زندگی همسرتان است، و رضایت او باید برایتان مهمتر از رضایت پدر و مادر و فرزندان (بستگان درجه یک) و خواهر و برادران و عمو و عمه و خاله و داییها (بستگان درجه ۲) و بستگان درجات بالاتر یا غیرهم باشد.
انسان فقط باید ابتدا برای رضایت خودش زندگی کند، بعد رضایت همسرش و بعد رضایت فرزندان. و هر نارضایتی دیگری که این رضایتها را تحتشعاع قرار بدهد، رضایت کلان را در جامعه انسانی تحتشعاع قرار میدهد.
این ادعا حاصل سالها تجربه و آزمون دقیق علمی روی کارکرد اعصاب و مغز انسان برای یک زندگی بهتر است.
به طریقاولی اگر این توصیه مورد توجه باشد، همین زن و شوهر کوچکترین دخالتی در انتخاب و زندگی فرزندانِشان نخواهند داشت و بهمرور به آرمانشهر خواهیم رسید.
ب) کسی که همسران متعدد دارد، اهلبیتاش نخست همسران او باید باشند، بعد فرزندان و نوهها. این تفسیر و تأویل شیعه با مستنندات علمی روانشناسی در تضاد است.
ج) مستثنیکردن اولاد اوناث از اولاد ذکور، و برتریدادن ذکور بر اناث با کرامت ذاتی انسان که در آیه «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (حجرات ۱۳) در تناقض است.
چهارم و مهمتر
با پذیرش این تأویل در مفاهیم «فضیلت» و «رذیلت» و «گناه» و «عصمت» و «اختیار» و «اراده» انحراف بهوجود میآید. اگر خدا اراده کرده که شما «گناه» نکنید، یعنی شما مسلوبالاختیارید. این عصمت که ارزشی ندارد! مثل روزهداریِ کسی است که غذا ندارد بخورد، والا روزه نمیگرفت. بههمان اندازه که آن روزه ارزش دارد، این «مصؤنیت» از «گناه و اشتباه و خطا» و در نتیجه «عصمت» هم ارزش دارد.
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۴۰۴
رابرت کاپلان: خاورمیانه بعداز پایان حکومت دینی در ایران
پایان ایرانِ حکومت دینی، بهمعنای پایانیافتن گرداب بیثباتی در منطقه خاورمیانه خواهد بود.
خاورمیانه در آستانه یک زلزله ژئوپولیتیکی قرار دارد. نزدیک به نیم قرن، از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ ایرانِ زیر سلطه روحانیون، به اصل ساماندهنده خاورمیانه بدل شدهبود.
انقلابیون ایرانی، حزبالله را در لبنان ایجاد کردند، از حماس در غزه حمایت مالی و تسلیحاتی بهعمل آوردند، حوثیها را در یمن پشتیبانی و مسلح کردند و رژیم خاندان اسد را در سوریه سرپا نگه داشتند.
آنها دشمنی آشتیناپذیر با اسرائیل و عربستانسعودی داشتند و از طریق شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیگر، تروریسم و یهودستیزی را در غرب دامن زدند. و نباید فراموش کرد که ایران، از طریق شبهنظامیان وابسته به خود، اصلیترین نیرویی بودهاست که عراقِ پس از صدام حسین را در وضعیت خشونت و هرجومرج نگه داشته است.
ایران در حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، نقش پشتیبان داشت و همین امر در نهایت به پاشنه آشیل رژیمی اسلامی تبدیل شد.
پاسخ نظامی اسرائیل در یک جنگ دو ساله، حماس را در هم شکست، حزبالله را بهشدت تضعیف کرد و در نتیجه، به سقوط رژیم اسد در سوریه انجامید.
تهدید موشکی و هستهای ایران علیه اسرائیل نیز به جنگی در ماه ژوئن گذشته منجر شد که در جریان آن، اسرائیل و ایالات متحده خسارات سنگینی به فرماندهان ارشد نظامی و اطلاعاتی ایران و همچنین به سامانه پدافند هوایی این کشور وارد کردند.
برای درک پیوند میان اعتراضات گسترده علیه رژیم ایران و شکستهای اخیر نظامی این کشور در منطقه، باید راهبرد نظامی ایران پس از جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ را شناخت.
آن جنگ در خاک ایران جریان داشت و جمهوری اسلامیِ جوان آن زمان را عمیقاً دچار آسیب روانی کرد. از آن پس، آیتاللهها با کمک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تصمیم گرفتند ارتشهایی نیابتی در دوردست از مرزهای ایران ایجاد کنند، تا جنگهای آینده ناگزیر در سرزمین شیعهنشین ایران رخ ندهد. حزبالله، حماس و نیروهای مشابه برای جنگ با اسرائیل طراحی شدند، در حالی که حرمت و امنیت سرزمین ایران حفظ شود.
نابودی حزبالله و حماس بهدست اسرائیل، راه را برای حمله اسرائیل و ایالات متحده به خاک ایران ـ برای نخستینبار از پایان جنگ ایران و عراق ـ هموار کرد. همین واقعیت بهطور بنیادین به تضعیف رژیم در نگاه مردم خود ایران کمک کرد.
این عامل، همراه با سوءمدیریت در اقتصاد، ارزش پول ملی و سامانه تأمین آب آشامیدنی، جرقه خیزش اخیر را زد.
ایران دههها قدرتمند بود، بهدلیل جمعیت بزرگ خود، حفاظت جغرافیایی فلات ایران و از همه مهمتر، نبوغ فرهنگی مردمش.
ایران عرب نیست؛ کشوری هند و اروپایی است، و از همینرو، هنگامی که دولت ایران به جنگ نیابتی و تروریسم روی آورد. این کار را با کارآمدی چشمگیری انجام داد.
نفسِ وجود و پیشرفت برنامه هستهای ایران ـ که تنها شمار اندکی از کشورها از نظر فناورانه قادر به مدیریت مستقل آن هستند ـ خود گواهی بر نبوغ فرهنگی ایرانیان است.
ایران کشوری با مرزهای مصنوعی ترسیمشده مانند سوریه و عراق نیست؛ بلکه تمدنی کهن است. و با جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر، ایران در کنار ترکیه، بزرگترین و از نظر سطح آموزشی پیشرفتهترین جمعیت مسلمان در خاورمیانه را داراست.
از اینرو، روندی پرتلاطم که ایران را به یک دولت عادی و غیرایدئولوژیک بازگرداند، منطقه را بهلرزه درخواهد آورد. همانگونه که انقلاب اسلامی رویدادی تاریخساز در مقیاس جهانی بود، یک ضدانقلاب سکولار نیز چنین خواهد بود.
در کتاب من با عنوان «تار و پود زمان: میان امپراتوری و هرجومرج از مدیترانه تا چین» (۲۰۲۳)، بهصراحت پایان جمهوری اسلامی و پیامدهای ژئوپولیتیکی آن را پیشبینی کردهام.
این احتمال وجود دارد که در بازهای زمانی معقول، ولیعهد رضا پهلوی (فرزند شاه فقید) بهنوعی به ایران بازگردد و رژیمی جدید آغازگر بررسی روابط با ایالات متحده و اسرائیل شود.
ایرانیان و یهودیان در طول قرنها و هزارهها، با یکدیگر روابط دوستانه داشتهاند. نیمقرن گذشته چیزی جز یک استثنا در این الگوی تاریخی نبوده است.
یک محور ضمنی میان ایران و اسرائیل ـ که عربستان سعودی و کشورهای حاشیه خلیج فارس را نیز در بر بگیرد ـ این امکان را فراهم میکند که لبنان بدون حزبالله بهعنوان یک دولت عادی، عادیسازی شود و استحکام یابد.
چنین محوری به تثبیت سوریه کمک خواهد کرد، فلسطینیان را وادار میسازد با اسرائیلی بزرگتر وارد مذاکره شوند، و برداشت از عراق بهعنوان یک شکست تمامعیار، آمریکا را تا حدی تعدیل میکند.
همچنین یهودستیزی در غرب را مهار خواهد کرد. هیچیک از این تحولات یکشبه رخ نخواهد داد؛ ممکن است چند سال طول انجامد.
اما این روند از همان لحظهای آغاز میشود که رژیم روحانیتمحور در تهران فروبپاشد یا دگرگون شود.
البته سناریوهای دیگری نیز محتمل است. رژیم روحانیت ممکن است چند سال دیگر در قدرت باقی بماند. ممکن است جنگی داخلی با سطحی محدود از هرجومرج دربگیرد، در حالی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر نیروهای رژیم با معترضان درگیر میشوند.
اقلیتهای قومی ایران در مناطق مرزی ممکن است اعلام خودمختاری کنند؛ بلوچهای جنوبشرقی ایران با همتباران خود در پاکستان پیوند یابند، آذریهای شمالغرب ایران به جمهوری آذربایجان نزدیکتر شوند و موارد مشابه دیگر رخ دهد.
در چنین حالتی، کل جغرافیای سیاسی نهتنها خاورمیانه، بلکه شبهقاره هند و آسیای مرکزی نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد. دلیل آن این است که دولت آینده ایران، دولتی ضعیفتر از دولت آیتاللههای مستبد خواهد بود.
با این همه، در هر صورت، روند دگرگونیهای عظیم تاریخی آغازشده است.
لئو تولستوی در رمان «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نوشت که تحلیل بهتنهایی کافی نیست؛ باید از قوه تخیل ادبی برای دیدن رویدادهای ژئوپولیتیکی آینده بهره گرفت (در مورد رمان تولستوی، تهاجم ناپلئون به روسیه و آتشسوزی مسکو).
اکنون زمان آن فرا رسیده است که همگی تخیل خود را درباره خاورمیانه آینده بهکار بگیریم. زمانی که شاه در قدرت بود، کمتر تحلیلگری میتوانست ایرانی بدون دودمان پهلوی را تصور کند.
در دهههای اخیر نیز کمتر کسی میتوانست ایرانی بدون آیتاللهها را مجسم کند.
اما جمعیتهای حاضر در خیابانهای شهرها و روستاهای ایران، نشان میدهند که بیش از ۹۰ میلیون نفر ـ جوان، تحصیلکرده و آشنا با فناوری ـ ممکن است در آستانه خروج از تاریکی سیاسی و پیوستن به اقتصاد و نظام جهانی باشند.
درواقع، اسلامگرایی افراطی سالهاست که در خاورمیانه در حال عقبنشینی است. الگوی این روند، حاکم بالفعل و بهشدت سکولارساز عربستان سعودی، ولیعهد محمدبنسلمان، بوده است.
این انقلاب اسلامی بود که با سیاسیکردن اسلام، عملاً عبادت دینیِ اسلام را در داخل ایران از میان برد.
آینده ایران، همانند عربستان سعودی، بهسوی سکولاریسم گرایش دارد. مسیر منطقه به این سو است، فارغ از بقایای جهادگرایی در مناطق دورافتاده غرب آفریقا که صرفاً محصول هرجومرج و دولتهای ضعیف است.
و خاورمیانهای که بهسوی سکولاریسم میرود، دولت یهودی را بسیار راحتتر از آنچه چپگرایان غربی و یهودستیزان میتوانند بپذیرند، خواهد پذیرفت.
فلسطینیان، بدون حامیان نظامی قدرتمند مانند گذشته، بهتدریج خود را با واقعیت جدید تطبیق خواهند داد. یک رژیم ایرانیِ پس از روحانیت شاید اصلاً اهمیت چندانی برای مسئله فلسطین قائل نباشد، بهویژه آنکه ویرانی زندگی مادی در داخل ایران تحت حاکمیت آیتاللهها، خود به تغییر ناگهانی در سیاست خارجی خواهد انجامید.
آینده ایران میتواند بهخوبی دموکراتیک باشد و این امر ممکن است بر سیاست در برخی دولتهای پلیسی عربی تأثیر بگذارد. ایران، هرچند عرب نیست، میتواند به الگویی در منطقه تبدیل شود. سطح بالاتر توسعه سیاسی ایران ـ حتی در دوران حاکمیت آیتاللهها ـ با وجود کابینهها، انتخابات محدود و نوعی تفکیک مبهم قوا، مزیتهای نهادیای در اختیار این کشور قرار میدهد که در جهان عرب وجود ندارد.
خاورمیانه در حال چرخش بر محور خود است. در مورد رویدادهای بزرگ تاریخ، آنچه سالها نامحتمل به نظر میرسد، ناگهان به امری اجتنابناپذیر تبدیل میشود.
——————
درباره نویسنده:
رابرت دی.کاپلان دارنده کرسی رابرت اشتراوس.هوپه در ژئوپولیتیک در مؤسسه پژوهشهای سیاست خارجی است. او نویسنده پرفروش ۲۳ کتاب در حوزه سیاست خارجی و سفر است که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند؛ از جمله «آمریکایی خوب»، «انتقام جغرافیا»، «دیگ جوشان آسیا»، «مونسون»، «هرجومرج در راه است» و «اشباح بالکان».
تازهترین کتاب او «سرزمین بایر: جهانی در بحران دائمی» است. وی همچنین استاد ارشد ممتاز در دانشگاه تگزاس در آستین است.
©️نشنال اینترست / ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
با رعیّت صلح کن، وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کردهبود، و جور و اذیّت آغاز کرده. تا بهجایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند.
چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریادرسِ روز مصیبت خواهد
گو در ایّامِ سلامت به جوانمردی کوش
بندهٔ حلقه بهگوش اَر ننوازی بِرَوَد
لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقهبهگوش
باری، به مجلس او در، کتاب شاهنامه همیخواندند در زوالِ مملکتِ ضحّاک و عهدِ فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و مِلک و حشم نداشت، چگونه بر او مملکت مقرر شد؟
گفت: آنچنان که شنیدی، خلقی بر او به تعصّب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت.
گفت: ای مَلِک! چو گردآمدن خلقی موجبِ پادشاهیست، تو مَر خلق را پریشان برای چه میکنی؟ مگر سرِ پادشاهیکردن نداری؟
همان به که لشکر بهجان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری
ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعیّت چه باشد؟ گفت: پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتاش ایمن نشینند و تورا این هر دو نیست.
نکند جورپیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرحِ ظلم افکند
پایِ دیوارِ مُلکِ خویش بکنْد
ملک را پندِ وزیرِ ناصح، موافقِ طبعِ مخالف نیامد؛ روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد.
بسی بر نیامد که بنیعمّ ِ سلطان، به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند، قومی که از دستِ تطاولِ او بهجان آمدهبودند و پریشان شده، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرّفِ این بهدر رفت و بر آنان مقرّر شد.
پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست
با رعیّت صلح کن، وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زانکه شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست
©️سعدی.گلستان.باب اول.در سیرت پادشاهان
آقا خوشش بیاید؛ اعتراض، نیاید؛ اغتشاش
این تنها معیار، شاخص، میزان و استاندارد، و تعریف و تفکیک «اعتراض» از «اغتشاش» در جمهوری اسلامی است: «اعتراض سخن و رفتاری است که آقا خوشش بیاید، و اغتشاش سخن یا رفتاری است که آقا خوشش نیاید» قاعده این است. بقیه بیانیهها و ادعاها همه مهمل و پوچاند و ارزشی برای شنیدن ندارند.
مهمترین اعترضات ۴ دهه شاید با کمی اغماض مربوط به اعترضات به روند برگزاری و نتایج انتخابات ریاستجمهوری سال ۸۸ باشد. در همان زمان رهبری در خطبههای نماز جمعه ۲۹ خرداد به صراحت از اعتراضات بهحق مردم به «اردوکشی» تعبیر و اعلام کرد که «زروآزمایی خیابانی کاردرستی نیست، باید به این روش خاتمه بدهند» و تهدید کرد: «اگر نخبگان سیاسی خاتمه ندهند، آنوقت مسئول خونها و خشونتها و هرجومرجها خود آنها هستند.»
۹۰٪ بدنه اصلی شعام که تصمیم میگیرند «فقط به سر شلیک نکنند، به پا هم شلیک کنند»، ثابتاند و تغییری نمیکنند. حتی اگر در کما باشند، مثل مرحوم «مهدوی کنی» یا زمینگیر، مثل «احمد جنتی»! فقط زمانی تغییر واقعی میکنند که راهی دیار عدم شدهباشند.
معدودی مهره در رأس هرم، جابهجایی شخصیت حقوقی میشوند. یعنی فردی که پیشتر با عنوان حقوقی «وزیر دفاع» یا «وزیر کشور» در این شورا حضور داشته، روزی دیگر باعنوان «جانشین فرمانده کل سپاه» حضور دارد. بگذریم از اینکه جانشین فرمانده کل سپاه جایگاهی در شعام ندارد، اما همه میدانند امروز تصمیمگیر اصلی در سپاه، نه فرمانده کل با سابقه پایین، که فرمانده اسبق سپاه قدس است. یعنی اولا با سابقه مدیریتی و ستادی بالاتر، و دوم جایگاه رزمی و انتظامی و تجربهدیدهتر و سوم سابقه امنیتی بیشتر.
با این فرض، با تغییر رأس هرم اجرایی کشور که یک دانشآموخته پزشکی با گرایش شدید به ایدئولوژی بخش متعصب شیعه، که سابقه یک دوره وزارت بهداشت و چندین دوره نمایندگی مجلس داشته، اتفاق خاصی در «راهبردهای کلان» نظام جمهوری اسلامی که از ابتدای تشکیل «خلاف نظم جاری و رو به تکامل بینالملل» بازی میکرده نیفتاده است. حالا چه نظام اعتراضات را بهرسمیت بشناسد، چه نشناسد.
در تمام ۴ دهه گذشته در جمهوری اسلامی، دو ادعای متناقض از تمام تریبونهای رسمی همیشه با شدت و قوت مطرح میشده و موضع رسمی نظام هم بودهاست. اما یکی از بدیهیات منطق این است که «دو نقیض با هم قابل جمع نیستند».
ادعای نخست: انتساب تمام «اعترضات مسالمتآمیز» و «غیرمسالمتآمیز» یا همراه با ترور، به «بیگانگان» بوده است. از ترورهای ابتدای انقلاب که غالبا از سوی «سازمان مجاهدین خلق» انجام میشد تا همین «اعتراضات بهحق شهروندان نگونبخت ایران».
این ادعا در خودش یک تناقض اساسی دارد. اساسا «سازمان مجاهدین خلق» و سازمانهای چریکی معارض ابتدای انقلاب، ذاتا «چپ» بودند و بر اساس ایده مبارزه با «سلطه جهانی» که از نگاه آنها «غرب و آمریکا» بود، شکل گرفته بودند. اما از همان روزهای نخست این ترور، خشونت و اعتراضات بهجای خواستگاه شرقی و سوسیالیستی آن، به آمریکا و غرب آدرس و نسبت داده میشد.
به عنوان مثال تیتر درشت روزنامه کیهان در مورد کشتهشدن رئیسجمهور و نخستوزیر جمهوری اسلامی در ۸ شهریور ۶۰ نوشته: «رئیس جمهور و نخستوزیر بدست عوامل مستقیم آمریکا بشهادت رسیدند.»
همه میدانند که ترور رئیسجمهور رجایی و نخستوزیر باهنر کار سازمان مجاهدین خلق بود، و این گروه رسما مسئولیت آنرا برعهده گرفته بود. همین گروه پیش از انقلاب بزرگترین اعتراضات علیه آمریکا و غرب را در ایران و خارج از ایران هدایت میکردند و عموما هم در پایگاههای نظامی جنگهای نامنظم و چریکی متعلق به سوسیالیزم جهانی و بهویژه لبنان و فلسطین آموزش دیدهبودند. جدای از کادرهای «حزب توده» که در آمریکای لاتین، چین و اروپایی شرقی پایگاه و لجستیک نظامی و ایدئولوژیکی داشتند.
سازمان مجاهدین خلق تازه پس از حدود سالهای ۶۲ یا ۶۳ که آمریکا «عراق» را از فهرست کشورهای خطرناک خود خارج کرد، تازه آزادی عملی در دنیا دستوپا کردند و در پاریس دفتر و دستک و شبکه ماهوارهای و ... را سروسامان دادند.
چگونه جمهوری اسلامی که در سالهای نخستین استقرار خلاف پروتکلهای رسمی و پذیرفتهشده، مشروع و معروف جهانی به سفارت یک کشور حمله کرد، و سران حزب توده با شادی این اقدام خلاف نظم جهانی را با صدور بیانیه رسمی تبریک گفت و با حضور میدانی در جلو سفارت جشن گرفت، را به «سوسیالزیم» و شرق و چپ نسبت نمیدهد و توقع دارد، غرب در قبال این رفتار تروریستی و شادمانی پیادگان شرق در ایران سکوت و موضعی منفعلانه بگیرد؟
اتفاقا غرب و آمریکا در آن داستان موضعی «عاقلانه» و نرم گرفتند و صرفا اموال ایران را بلوکه کرده، و هیچ رفتار خشن یا ایذایی در پیش نگرفتند. حتی باعث شرم تمام مدعیان حقوق اسلامی باید باشد که ساختمان سفارت ایران در آمریکا، بیش از ۴ دهه است بهعنوان خاک یک کشور دیگر، محترم نگاشته، هیچ ورودی به حریم آن صورت نگرفته و حتی یک خودکار از روی میزهای آن جابهجا نشدهاست.
صرفا در مواقعی که بیم تخریب یا لطمه به ساختمان آن میرفته، با نظارت «دفتر حافظ منافع ایران در آمریکا» مرمتهایی در آن صورت گرفته و تمام تلاش کاخ سفید بر آن بوده تا این ملک متعلق به «مردم ایران» از گزند باد و باران و حوادث مصؤن بماند.
اما در مقابل سفارت ایالات متحده پس از پایان عملیات گروگانگیری و بازگشت گروگانها به اشغال نامشروع جمهوری بهاصطلاح اسلامی درآمد و نماز هم در آن ملک غصبی نه مباح، که مستحب هم شد.
اما ادعای دوم؛ موفقیت، سربلندی، پیروزیهای ظفرمندانه و اقتدار همیشگی برساخته مجعولی بهنام «سربازان گمنام امام زمان» در خاموشکردن همه توطئهها در نطفه بوده که از ابتدای انقلاب تا کنون روی آن رزمایش افتخار برگزار میشدهاست.
یک نمونه از این ادعاها از این دست بهعنوان مشتی نمونه خروار کفایت میکند: سربازان گمنام امام زمان: «ریگی را در آسمان شکار کردیم»، اما از خنثیکردن عملیات شهادت ۷۲ تن از شخصیتهای تراز نخست کشور در دفتر حزب جمهوری اسلامی، کارگزاری بمب در رادیوضبط سخنران مسجد ابوذر، عملیات تروریستی در دفتر نخستوزیری در ۸ شهریور، و ... اوایل انقلاب، حمله به حرم امام رضا، حمله به مسجد امام علی زاهدان، حمله به حرم خمینی، حمله به مجلس شورای اسلامی و کشتهشدن یکی دو کارمند مجلس و ... میانههای عمر نظام، و حمله به حرم شاهچراغ در همین سالهای اخیر و ... ناتوانیم.
خیلی خیلی خیلی ساده است که وقتی از ابتدای انقلاب، هر «اعتراضی» را کار بیگانگان دانستید و به خارج از مرز حواله دادید، و بعد از هر اعتراضی جعلیات درست کردید که در فلان و بهمان نقطه کشور سلاحهای ارسالی از بیگانگان کشفشد که اگر نمیشد معلوم نبود چه میشد و ... یعنی اعتراف رسمی، صریح، شفاف و علنی به اینکه همه آن ادعاها درباره اقتدار و رزمایش قدرتها دروغ و برای مصرف داخلی بوده و این ـ بهتعبیر شما ـ سربازان گمنام امام زمان، در انجام پیشپاافتادهترین وظیفه خود که خنثیکردن توطئههای از پیش طراحیشده برای سلب امنیت مسئولین نظام هم ناتواناند، شهروندان پیشکش.
در کنار این تناقضات، اظهارات صریح سردار حسین همدانی را بگذاریم که رسما و علنی و خلاف بدیهیترین اصول امنیتی و اطلاعاتی از یکطرف و علمی و روانشناشی از سوی دیگر اعلام کرد که در قضایای اعتراضات ۸۸ بیش از ۵ هزار اراذل و اوباش نشاندار را شناسایی و در قالب نیروهای واکنش سریع برای سرکوب هرگونه اعتراض آموزش داده و سازماندهی کردیم.
به اینها اضافه کنیم ادعاهای مکرر رئیسجمهور پیشین مورد علاقه رهبری نظام را ـ که اتفاقا طرح جمعآوری اراذل و اوباش از محلات در زمان ریاست ایشان بر شورای عالی امنیت ملی اجرا شد – که خرابکاری و آسیبزدن به اموال عمومی، به حاشیهکشاندن اعتراضات بهحق مردمی و طرح شعارهای حساسیتبرانگیز در اعتراضات را طرح و پروژه «یک باند فاسد امنیتی» داخل کشور میداند و بارها هم بر آن تاکید کرده و هیچ پیگرد قضایی هم نشدهاست.
علی مطهری نایبرئیس پیشین مجلس شورای اسلامی هم تازگی مدعی شده حوادث دی ۹۶ که از مشهد با کمپین «نه به گرانی» شروع شد و آبان ۹۸ پس از افزایش قیمت بنزین را حزباللهیها برای تسویهحساب سیاسی با دولت روحانی راه انداختند، اما در ادامه کار از دستشان در رفت و دیگر وارد شدند و کشور را در بر گرفت.
با این اوصاف، نه بهرسمیت شناختن اعتراضات از سوی دولت برای نخستینبار در جمهوری اسلامی هیچگونه اعتبار حقوقی و قضایی و مشروعیت دینی دارد، و نه ادعاهای نیروهای تحت امر همین «نهجالبلاغه»خوانی که حتما بیشتر از بقیه این فراز از توصیه موکد مولی علی به مالکاشتر که مانیفست حکومتی شیعه شناخته میشود را که: «ایاک و الدما» بترس از خونهای بهناحق ریختهشده و بدان که در روز قیامت خداوند پیش از رسیدگی به هر گناه و جرمی، اول به گناه «خونهای بهناحق ریختهشده» رسیدگی میکند، را خواندهاست.
مسئولیت خونهای بهناحق ریخته شده در اعتراضات اخیر که تداوم دارد و تمامنشده، و مخدوشکردن آثار آن و پنهانکردن و کوچکنمایی و همه تبعات آن در این دنیا؛ تنها و تنها و تنها برعهده «مسعود پزشکیان» است و در آخرت خداوند بهتر و بیشتر از همه بدان آگاه هست و داوری خواهد کرد.
والله یعصمک منالناس
اشتراک در:
نظرات (Atom)



