سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۲

«آشنا»ی ناآشنا

«حسام‌الدین آشنا» مشاور فرهنگی رئیس‌جمهور: «من کاملا قانع هستم که آقای "احمدی‌نژاد" در سال ۸۸ انتخابات را برده است.»
 اگر آقای آشنا با این گزاره کاملا موافق‌اند، به‌جای نقد تند و تیز دولت قبلی، باید به رای‌دهنده‌ خرده بگیرند، چرا به این چنین دولتی رای داده‌اند که تمام کشور را مبدل به میدان مین کند.

ایشان بعنوان یک صاحب‌نظر! حق ندارند از نقد رای‌دهندگان سر باز بزنند چرا که بدون این نقد ما نخواهیم توانست از وضعیت بحرانی به شرایط عادی گذر کنیم چرا باز رای‌دهندگان می توانند فاجعه بیافریند.


ایشان برای اینکه روحانی را با هوش جلوه دهند، به شکست پیش‌بینی‌های قبل از انتخابات خود اعتراف می‌کنند، آیا اکنون با این پیش‌بینی‌های غلط حق دارند در مسند مشاورتی بنشینند که تحلیل درست از شرایط را به تمامی می‌طلبد؟ و کوچک‌ترین مشاوره غلط می‌تواند فاجعه ایجاد کند؟ مثل مشاوره‌هایی که مشایی به احمدی‌نژاد داد.


آقای آشنا در جای دیگری اشاره می‌کند: «مسئله حصر چندجانبه است. همه جوانب را که شما حل کنید باز یک جانب باقی می‌ماند و آن کسی است که تحت حصر است. او باید تصمیماتی بگیرد. اگر او نتواند و یا نخواهد تصمیم بگیرد کار برای همه دشوار می‌شود.»


  معنای حرف ایشان آن است که آقای «موسوی» باید مثل ایشان بپذیرند «احمدی‌نژاد» چهارسال قبل رای آورده و حتی تدلیس حرف مفت است. مجادله‌ای با ایشان نداریم جز این سفارش که لطفا قصه زندگی سقراط و جام شوکرانی که نوشیده‌اند را بخوانید شاید تصورتان از تاریخ و معنای کنش افراد در ذهن‌تان تغییر کند.

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲

آقازادگى بد دردى است

اكثر آقازاده‌ها كوررنگى دارند، بيشتر واقعيات زندگى را وارونه مى‌فهمند، و همين است كه باعث مى‌شود از ابتدا خود را در برج عاج و سايرين را محكوم و ضعيف ببينند.

 آن‌ها اغلب ارزش فردى خود را درنمى‌يابند، چون پله‌ها را يكى‌يكى بالا نيامده‌اند و ياد نمى‌گيرند حباب بالاى سرشان را از ابتدا بتركانند و مثل بقيه مردم، عادى و ساده و بى‌كمک باشند.

بيش‌تر آن‌ها دچار یک وهم ويران‌گرند. اين را با غصه مى‌گويم. دلم براي‌ِشان واقعا مى‌سوزد.

از ابتدا كه چشم باز مى‌كنند، خود را در جام بلورين غيرقابل دسترس مى‌بينند. به همين خاطر است كه اصرار دارم هر آقازاده‌اى براى آن‌كه خودش را بشناسد، بهتر است مدتى گم‌نام در جامعه زندگى كند تا از خيالات بيرون بيايد و بفهمد چند مره حلاج است.

خود ما مردم هم كم مقصر نيستيم. بله من و شما كم نقش نداريم در اين وضعيت ناگوار.

ما با بيان تعارفات و كف‌زدن‌های‌ِمان چنين توهمى را دامن مى‌زنيم. چرا بدون دليل در همين فضاى مجازى براى آن‌ها تقاضاى دوستى مى‌فرستيم؟

چرا مطالب پايين‌تر از سطح عادى‌شان را لایک مى‌كنيم؟ و از همه بدتر، چرا بدون آن‌كه شايسته آن باشند، به‌به و چه‌چه‌شان مى‌كنيم؟

خوب! آن‌ها خوش‌ِشان مى‌آيد. اين محبوبيت كاذب را زود باور مى‌كنند. به‌نحو بيمار‌گونه‌اى باد مى‌كنند.

حق دارند خودشان را گم كنند و فكر كنند مدرسه‌نرفته مسئله‌آموز شده‌اند.

من مى‌دانم كه اين درد فقط محدود به مرزهاى ما هم نيست. ولى در بسيارى نقاط ديگر اولياى اين‌ها متوجه اين نقش ويران‌گر هستند، و تلاش مى‌كنند به‌خاطر آينده فرزندشان، از اين توهم، حتى‌المقدور جلوگيرى كنند.

 ولى در جامعه‌ٔ ما، مثل خيلى چيزهاى ديگر اين هم كم است! و مى‌دانم كه همين‌ها به اضافه رانت سخاوت‌مندانه‌اى كه از جيب ملت مى‌رسد، اين بينواها را از رشد و بالندگى واقعى بازمى‌دارد.

 آقاجان بد دردى است اين آقازادگى.
©️فیس‌بوک کریم ازغنده‌پور

جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۹۲

آیت‌الله یا حجت‌الاسلام

 خبر برکناری «کاظم صدیقی» از ریاست دادگاه عالی انتظامی قضات خودش خیلی مهم و بشارت‌دهنده است. اما نکته جالب آن است که فارس‌نیوز عنوان حوزوی وی را حجت‌الاسلام نوشته، در حالی که تا همین چند ماه پیش برای وی کم‌تر از آیت‌الله استفاده نمی‌شد. حالا چه شده که با دو درجه تخفیف، شده‌است حجت‌الاسلام؟

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۲

«قرائتی» و غرور از اقبال به کتاب‌هایش

 اگر مولفان با ۳۰ برابر سواد ایشان هم به امور تربیتی و کانون‌های قرآن مساجد و دانش‌گاه‌ها دست‌رسی داشتند، و کتاب‌های‌ِشان به‌نام منبع سوال و مصاحبه و گزینش معرفی می‌شد، همین شمارگان میلیونی را برای آثارشان به‌دست نمی‌آوردند؟

 دکتر «عبدالرضا مدرس‌زاده» نویسنده، استاد دانشگاه و خطیب کاشانی در مطلبی با عنوان «با جناب قرائتی» به سخنان حجت‌الاسلام «قرائتی» در مورد بالابودن نوبت چاپ کتاب‌های وی و دلیل انتشار میلیونی آن واکنش نشان داد.

به گزارش تارنمای «باران فرهنگ» مدرس‌زاده نوشت: «به‌تازگی هم‌شهری گرامی ما حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی در همایش ۷۰۰ نفره امامان جمعه کشور سخنانی فرموده‌اند از جمله این‌که: “بنده از حق تألیف کتاب‌هایم گذشتم و تاکنون ۱۵ میلیون نسخه آن‌ها چاپ و توزیع شده‌است، اما استادی که ۳۰ برابر من سواد دارد، پنج هزار نسخه کتاب چاپ کرده ۹ سال است که ۵۰۰ نسخه‌اش فروش رفته است» (یعنی این‌که ایثار حق تالیف موجب نشر میلیونی اثر است)


ایشان سخنی درست را (در نوع خود) مطرح کرده‌اند اما یکی دو نکته در حاشیه آن شایان گفتن است:
۱. آیا صرف حق تالیف نگرفتن مایه فروش کتاب در بازار امروز خواهد شد؟

۲. اگر مولفان با ۳۰ برابر سواد ایشان هم به امور تربیتی و کانون‌های قرآن مساجد و دانش‌گاه‌ها دست‌رسی داشتند، و کتاب‌های‌ِشان به‌نام منبع سوال و مصاحبه و گزینش معرفی می‌شد، همین شمارگان میلیونی را برای آثارشان به‌دست نمی‌آوردند؟

۳. به کاروان‌های حج توصیه می‌شود
«کتاب حج» استاد قرائتی را به هر زائر حج تمتع بفروشند که خود می‌شود سالی ده‌ها هزار نسخه. آیا این فضیلت برای دیگران هم هست؟

۴. جدا از مولفان دانش‌گاهی، آثار حضرات علمای حوزه هم معمولا با این اقبال در فروش همراه نیست زیرا آن آثار هم راهی به
ستاد اقامه نماز کشور و … ندارد.
امید است حجت‌الاسلام قرائتی راهی برای این فروش و توزیع میلیونی آثار مکتوب پیش روی مولفان گران‌قدر کشور قرار دهند.»

«الهه راستگو» از منافع حزب تا منافع خانواده

 بحث انتخاب شهردار تهران و رای خارج از قاعدهٔ حزبی یک عضو اصلاح‌طلب شورا، و به‌دنبال آن اخراج از حزب و دفاع رسانه‌های اقتدارگرا از او، بحث عمدهٔ محافل سیاسی امروز ایران است. و چه خوب است که تا این بحث به‌سردی و فراموش نگراییده، ابتر و ناقص‌‌ رها نشود، و با پی‌گیری‌های اهالی رسانه به نتیجه‌ای درست منجر شود.

این نوشته فارغ از این‌که نتیجه آن رای‌گیری‌ها چه بوده، یا قضاوت در مورد این‌که چه باید می‌شد، صرفا بحث در مورد
اخلاق حزبی و تلاش برای کشف حقیقت را وجه همت خود قرار داده است.

کشور ایران، هم در جناح
اصول‌گرا و هم اصلاح‌طلب، هنوز اراده‌ای برای استقرار نظام حزبی به‌معنای درست آن ندارد. یعنی در رفتارهای هر دو جناح، علقه‌ای به نظام حزبی وجود ندارد.

اگر اصلاح‌طلبان خود را مدافع این نوع نظام نشان می‌دهند، تعریف‌ِشان از حزب، چیزی فرا‌تر از نمونه و مصداق عینی
«حزب مشارکت ایران اسلامی» نیست، که به قول ظریفی ملغمه‌ای بود از اصول‌گرا، اصلاح‌طلب، اپوزوسیون و تحصیل‌کرده و بی‌سواد... و به قول ظریفی دیگر: بین‌العباسین بود از عباس عبدی تا عباس دوزدوزانی.

این حزب نیست. یک سازمان با کادرسازی شکسته‌وبسته، و البته با حمایت و کمک‌های ملی، صرفا برای حفظ قدرت. مرام‌نامه مشخصی هم ندارد. درِ آن به‌روی هر کسی، با هر اعتقادی گشوده است.

 در بد‌ترین حالت، یک رای دارد، و در بهترین حالت می‌تواند چندین هزار رای را به‌نفع سازوکار قدرت ـ نه سازوکار حزبی ـ نمایندگی کند.

درست مثل چیزی که در مورد
حزب اسلامی کار و سرکار خانم «اله راستگو» اتفاق افتاد.

«حزب اسلامی کار» چنان‌که از نامش پیداست، ظاهرا باید تریبون رسمی و نماینده سیاسی و فعال کارگران باشد. ضمن این‌که اکثریت اعضای آن را کارگران کشور تشکیل دهند.
 در سیاست‌گذاری‌ها هم باید مدافع حقوق کارگران باشد.

در این حزب، بلافاصله بعد از تخلف خانم راستگو از میثاق حزبی، مشخص می‌شود که برادر نام‌برده در کار ساخت‌وساز با مدیران شهرداری فعال است.

طرح این ادعا به‌راحتی می‌تواند و باید از طرف مدعی‌العموم مورد تعقیب و پی‌گرد قرار بگیرد.

داشتن قرارداد و پیمان‌کاری با شهرداری و انجام پروژه‌های آن البته، نه‌تنها کار اشتباه، یا گناهی نیست، که اتفاقا در چهارچوب حرکت به سمت‌ توسعه، بسیار مفید و درست هم هست.

اما آن‌چه اشتباه و غلط ـ از نظر شرعی، قانونی و حقوقی ـ است این است که به‌رغم بسته‌شدن قرارداد و صورت‌پذیرفتن توافق‌ها، احدی از طرفین معامله بدون دلیل محکمه‌پسند، قرارداد را از طرف خود یک‌طرفه لغو یا به تعهدات خود عمل ننماید.

یا این‌که قراردادی نوشته و امضاء نشده، یا تعهدی صورت‌نپذیرفته، اما مقدمات آن انجام، و نهایی‌شدن آن موکول و محول به رای یک نفر از بستگان یک طرف قرارداد در یک نهاد مردمی شده‌باشد.

 با توجه به این‌که تمام پروژه‌های پیمان‌کاری آن موسسهٔ معظم (شهرداری تهران) حتما و حتما باید طی تشریفات قانونی و با انجام مناقصه و مزایده، و در بازه زمانی دست‌کم سه ماه انجام شود، به‌نظر می‌رسد، فقط با یک تخلف قانونی متولین واگذاری پروژه پیمان‌کاری می‌توانسته‌اند، رای یک عضو شورای شهر را به‌نفع یک نامزد به گروگان بگیرند.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

رسانه اهرم قدرت شهروندان

در کنار سایر تبعیض‌های موجود و متداول در ایران که بر مبنای «تعهد» و تعریف خاصی که از آن می‌شود و در کشور وجود دارد، یکی هم تبعیض اطلاعاتی و رسانه‌ای است.

بر این اساس رسانه‌هایی که با تعریف خاص موجود، متعهدتر باشند، از امکانات و کمک‌های نقدی و یارانه‌ای بیش‌تر نسبت به سایر رسانه‌ها برخوردار می‌شوند.

همین برخورداری باعث می‌شود تا این رسانه‌ها با استفاده از این امکانات، ضمن آن‌که آن نوع خاص از «تعهد» را تبلغ و برجسته‌سازی می‌کنند، خود را هم به عنوان مصادیق آن تعهد معرفی نموده و پس از آن‌که این تعرف نهادینه شد و جا افتاد، با استفاده از سایر ابزارها تنها خود را مستحق دریافت این کمک و امکانات دانسته و اگر محقق نشد، از سایر ابزار کمک گرفته و موانع عدم تحقق را بر می‌دارند.


در مسابقه‌ای که رقیبی وجود ندارد، یا وجود دارد و مجبور است با پای برهنه و شکم گرسنه، با رقیبی مسابقه بدهد که هم به‌ترین کفش مسابقه را به‌پا دارد، هم کالری‌های مورد نیاز بدنش تأمین شده، هم کفش و کالری ذخیره و یدکی هم او را برای خطرات احتمالی در مسیر پشتیبانی می‌کنند، برنده از قبل مشخص است و نیازی به مسابقه نیست.

این پیروزی و برنده‌شدن البته پوشالی و توخالی است و شادمانی و جوایز آن هم هیچ لذتی ندارد.

در حوزه اطلاع‌رسانی و رسانه، با توجه به ظرفیت‌ها و ظرافت‌های ویژه و خاص، و با توجه به فلسفه‌ی وجودی و رسالت رسانه‌ها، مقرر شده‌است که اصحاب رسانه از پذیرش «هدیه» از هر کس، خصوصا مقامات دولتی خودداری کنند.

 فلسفه این قاعده هم بدیهی و روشن است. برای آن‌که اصطلاحا «نمک‌گیر» نشوند و به‌دلیل این نمک‌گیری واقعیتی را وارونه جلوه ندهند، یا گزارشی را به‌غلط به‌نفع دولت و علیه شهروندان تنظیم نکنند.

از این منظر رسانه‌ها قاعدتا باید ابزار دست و
تریبون مردم باشند، نه دولت و حاکمیت.

تردیدی نیست که دولت‌ها اگر هیچ تریبون و رسانه‌ای هم فرضا نداشته باشند، اشکالی پیش نمی‌آید. چون فساد در ذات قدرت نهادینه‌شده و با آن تناسب بسیار نزدیک و ملازمه قوی دارد.

برای آن‌که قدرتِ دولت‌مردان نامحدود نباشد و فساد فرصت نفوذ در آن‌ها پیدا نکند، ابزاری برای کنترل این «قدرت» در دست شهروندان لازم است.

 
وقتی دولت‌مردان «قدرت» دارند، در مقابل آن شهروندان باید «رسانه» داشته باشند. در چنین شرایطی موازنه قوا بین دولت و شهروندان برقرار می‌شود.

حالا اگر ارباب رسانه‌ها از اربابان قدرت «هدیه» بگیرند، ابزار خود را بی‌خاصیت نموده و خود را در مقابل سلاح دولت‌مردان «خلع سلاح» نموده‌اند.

این درحالی است که این ابزار و اعتبار آن‌را از مردم و شهروندان دارند و به همین دلیل است که هدیه گرفتن اصحاب رسانه خطایی بزرگ و غیر اخلاقی تعریف شده و در مقیاس بزرگ آن را به «فساد» تعبیر می‌کنند.

به گزارش تارنمای «سحام‌نیوز» یکی از معاونان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است: «حمید رسایی، عضو جبهه پایداری مجلس و مدیرمسئول نشریه ۹ دی، یک میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان و
علیرضا زاکانی از نمایندگان مجلس، ۹۰۰ میلیون تومان بابت هفته‌نامه پنجره دریافت نموده‌اند.»

با این وصف، این‌که توقع داشته باشیم زاغانی که پنیر یارانه‌ای از دولت گرفته‌اند، صدای رسای مردم باشند، توقعی ناوجه است.
 ۱۶ شهریور


ب

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۲

از خودمان آغاز کنیم

وب‌سایت «الف» نزدیک به «احمد توکلی» در گزارشی، ضمن بازنشر مطلبی با عنوان «من کلاً آدم مودبی نیستم، قربة‌الی‌الله!» از این‌که برخی جوانان و «گاهی پیران در لوای دفاع از دین و انقلاب و ارزش‌های مقدسی چون عدالت، به سخیف‌ترین و زننده‌ترین واژه‌ها متوسل می‌شوند» انتقاد کرده است.

به نوشته «الف»، این افراد «در مقام آمر به معروف یا ناهی از منکر گاهی رکیک‌ترین دشنام‌ها را به زن و بچه مردم می‌دهند و لابد، در دل قصد قربت هم می‌کنند.»


 «احمد توکلی» انصافا ادم مؤدبی است و کارنامه سی ساله او در تمام پست‌های اجرایی و نمایندگی مجلس و فعالیت‌ها رسانه‌ای‌اش، چه در دوران همکاری با
روزنامه «رسالت»، چه در دوران عمر کوتاه روزنامه «فردا» و چه در دوران وب‌سایت «الف»، از این حیث کارنامه قابل دفاعی است.

این دفاع البته ناظر به کنش قلمی و بیانی شخص آقای «توکلی» است.

اما این‌که چرا ما به این‌جا رسیده‌ایم که عده‌ای برای ذخیرهٔ آخرت خود و با قصد «قربةالی‌الله» متوسل به
فحاشی و استفاده از کلمات رکیک می‌شوند، و به آن افتخار هم می‌کنند، و ظاهرا هم هراسی از بگیر و ببند ندارند، قطعنا آقای «احمد توکلی» در این پروسه بی‌تقصیر نیست. و تا زمانی که به تقصیر خود اعتراف نفرموده و در جهت اصلاح این پدیده زشت اقدامی صورت ندهند، در بر‌‌ همان پاشنه می‌چرخد و خواهد چرخید.

آقای «توکلی» و وب‌سایت «الف» دست‌کم ۵ سال در برابر هتاکی‌های بی‌شرمانه
«حسین قدیانی»(+) (+) (+)که مورد احترام و وثوق ویژه بوده و هست سکوت تایید‌آمیز پیشه نمود و‌ ای‌بسا اگر شتر توهین و هتاکی امروز به درخانه ایشان نمی‌رسید، باز ترجیح می‌دادند به سکوت خود ادامه دهند.


پدیده
توسل به ناسزاگویی و استفاده از ادبیاتی که‌ شأن یک مقام و جایگاه عالی را با خدشه جدی مواجه می‌سازد، البته نه مربوط به این نوجوانان امروزی است، و نه به درشت‌گویی و پرده‌دری‌های خارج از شرم و عرف «محمود احمدی‌نژاد» طی ۸ سال گذشته بر می‌گردد.

این قصه سر دراز دارد و از نخستین سال‌های پیروزی انقلاب اسلامی به ادبیات دولت‌مردان جمهوری اسلامی وارد شده، و هیچ‌گاه هم نه‌تنها نسبت به توضیح و توجیه آن اقدامی صورت نگرفته، که تشویق و ترغیب و برجسته‌سازی مثبت هم شده‌است.

قسمتی از این بار را هم آقای «توکلی» بر دوش داشته و تا آن‌را بر زمین نگذارد، آب این جوی همواره گل‌آلود خواهد بود.

اگر قبول کنیم که دولت مرحوم
دکتر «بختیار» در آخرین روزهای رژیم گذشته، دولت غیرقانونی بود و باید برکنار می‌شد، باز هم نوع ادبیات آیت‌الله «خمینی» در سخن‌رانی مشهور روز ۱۲ بهمن ۵۷ در بهشت زهرا، ادبیات قابل‌دفاعی نبود و نیست.

عبارت «من تو دهن می‌زنم»، اگر هنگام دعوای دو نفر و در اثر ناراحتی شدید بر زبان رانده شود، شاید قابل توجیه و دفاع باشد، اما کاربرد آن از طرف شخصییت کاریزماتیکی که محبوبیت بر قلوب بیش از ۹۰٪ شهروندان یک کشور دارد و ایدؤلوگ عقیدتی و اسطوره‌ای آن‌هاست، مسلما آثار نامطلوبی دارد.
شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم حکم «سیئات‌المقربین» را دارد.

باز و بر همین سیاق اگر قبول کنیم که کشور «ایالات متحده آمریکا» و دولت‌مردان آن، مجموعه ضعیفی هستند که قدرت سلطه‌گری و ظلم بر هیچ کشوری، یا دست‌کم کشور «ایران» را ندارند، باز استفاده از لفظ «غ.ل.ط.ی» در گزاره «آمریکا هیچ غ.ل.ط.ی نمی‌تواند بکند» توسط بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، قابل دفاع و توجیه نیست و باز بر همان سیاق، منجر به بازنشر چنین ادبیاتی ــ‌ البته با بار منفی و کراهت بیش‌تر ــ در میان قاطبه‌ی مردمی می‌شود که آیت‌الله را به‌عنوان پیشوا و قائد خود برگزیده و از رفتار او الگوبرداری می‌کنند.

این نوع رفتار و توسل به این ادبیات، شاید در مقطع زمانی سال‌های ابتدایی پیروزی انقلاب و شرایط روانی آن دوران قابل دفاع و توجیه می‌نمود، اما هر چه از آن روزگاران فاصله گرفتیم، بایسته و شایسته می‌نمود که اساتید اخلاق و بانیان فرهنگ در رفع و رجوع و توضیح و توجیه آن بکوشند، که چنان‌که پیش‌تر گفته آمد، نه‌تنها آن‌گونه نشد، که با برجستگی مورد تشویق و ترغیب، و سوگ‌وارانه پاداش هم قرار گرفت.

 نتیجه خیلی ملموس و منطقی آن، پس از ۲۵ سال، توسل با افتخار آقای
«احمدی‌نژاد» به ادبباتی سخیف و رکیک در سخن‌رانی‌های داخلی و خارجی و بر باد دادن آبروی ادب و اخلاق، در درجه نخست، و آبروی دیپلماتیک کشور و فرهنگ ایران در درجه بعدی بود و شوربختانه بازتولید و گسترش آن ادبیات در شکلی گسترده در بین هوادارن جوان ایشان بود.

 تا بدان‌جا که توسل به چنین ادبیاتی را با قصد قربةالی‌الله و ذخیره آخرت خود بدانند، بدون توجه به آن‌که بنده برگزیده خدا و فخر عالم هدف غایی بعثت خود را اتمام مکارم اخلاق می‌دانست که: «انی بعثت لاتمم مکارم‌الاخلاق».

«اخلاق»
حقیقتی است که افراد در نسبتی که با آن برقرار می‌کنند، مورد سنجش و قضاوت قرار می‌گیرند، نه آن‌که افراد میزان سنجش و تعریف «اخلاق» باشند.

اگر بر اساس اعتقاد قوی شیعه، قبول داریم که غیر از نبی مکرم اسلام و فرزندان طاهرش، بقیه‌ی بندگان خدا حتی علما و صلحا و مقربین، و از جمله مرحوم آیت‌الله «خمینی» از مقام عصمت برخوردار نیستند و ممکن است ترک‌اولی و اشتباه از آن‌ها سر بزند و از طرفی «اخلاق» معیار دقیقی برای پذیرفتن یا نپذیریفتن بعض رفتار علما و مراجع و مقربین است، شایسته‌تر خواهیم توانست ابزار توسل به خشونت‌های کلامی و زشت‌گویی و درشت‌گویی را از این جوانان و پیران، که امروز شتر هتاکی و توهین‌شان به سایت «الف» و خانه آقای «توکلی» رسیده است، بگیریم و آن‌ها را خلع‌سلاح کنیم.

این نوشته در جرس اینجا

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۲

قحط‌الرجال و ابوالمشاغل

در یک دولت و اندیشه توسعه‌یافته و مدرن، انسان‌های نابغه وجود دارند، شناخته هم می‌شوند. خوب هم شناخته می‌شوند و مورد توجه و عنایت ویژه هم قرار می‌گیرند. اما نوابغ قاعده نیستند، استثنا هستند.

به‌همین دلیل، برای آن‌که به‌ترین و بیش‌ترین استفاده از نبوغ و توانایی ویژه‌ آن‌ها صورت بگیرد، مورد توجه و عنایت ویژه قرار می‌گیرند.

این‌طور نیست که نابغه را رئیس‌جمهور، معاون اول، معاون ویژه یا سخن‌گوی دولت کنند. و یا چون نبوغ ویژه دارد، کارایی‌اش را بالا فرض کرده، و چندین پست را در اختیار او بگذارند و توقع هم داشته باشند با استفاده از استعداد ذاتی و نبوغ ویژه، بار این پست‌ها را خوب به منزل برساند.

نه این‌گونه نیست. نوابغ را به‌کار علمی می‌گمارند و بازتولید نبوغ آن‌ها در دستور کار مراکز علمی و آکادمیک قرار می‌گیرد. در این مسیر به‌ترین و بیش‌ترین حمایت را هم از آن‌ها به‌‌عمل می‌آورند.

به‌جای این‌که به آن‌ها چندین پست واگذار کنند، چندین نفر دیگر را مأمور حفاظت از جان و اندیشه و استعداد آن‌ها نموده و در مسیر باروری نبوغ ایشان از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند.


اگر فرض بگیریم که سروران عزیز و بزرگ‌واری چون دکتر
«غلامحسین الهام»، آقای مهندس «اسفندیار رحیم مشایی»، آقای مهندس «اکبر ترکان» و آقای دکتر «محمدباقر نوبخت»، داری نبوغ و استعداد ویژه‌ای بوده و هستند، شرط توسعه‌یافتگی اقتضا می‌کرد و می‌کند که به جای واگذاری پست‌های متعدد و حساس سیاسی و اجرایی، نبوغ و استعداد آن‌ها در مراکز آکادمیک و علمی مورد استفاده قرار گرفته و جنبه‌های مختلف شخصیت ژنتیکی و اخلاقی و تربیتی آن‌ها، برای بررسی امکان بازتولید چنین نبوغی، مورد مطالعه قرار بگیرد تا این نبوغ در مسیری صحیح هدایت و مورد استفاده قرار بگیرد.

اما اگر این حضرات و بزرگ‌واران نابغه نبوده و نیستند ــ که شواهد چنین نشان می‌دهد ــ شایسته بوده و هست که از ظرفیت مثبت و توانایی مفیدی که دارند درست و بهینه استفاده شود.

مملکت
 قحط‌الرجال نیست. از طرفی توان و کارایی یک انسان ــ اگرچه بین انسان‌های مختلف متفاوت است و تلورانس دارد ــ اما نامحمدود نیست و ظرف مشخص و سقف متعارفی دارد.

اگر بیش از اندازه و توان یک نفر، کاری به او سپرده شود، کار را انجام خواهد داد، اما قطعنا نتیجه آن کار مطلوب و مفید نخواهد بود و عوارض این مطلوب نبودن، خود را در آینده نشان خواهد داد.

این فرض و قاعده در مورد کار‌ها در مقیاس خرد و آدم‌های معمولی است. اما همین‌که آن‌را در مقیاس کلان و سمت‌های بالا و مسؤلیت‌های مهم کشوری، تصور کنیم، بدون تردید، هم نامطلوب بودن آن گسترده‌تر خواهد بود، و هم نتایج منفی آن.
 
اگر از رأس هرم اجرایی به سمت قاعده و بدنه آن، هر مسؤلی همچون رئیس دولت، خود را مجاز به سپردن چند پست و مسؤلیت به یک نفر بداند، در مجموع با تعداد قابل‌توجهی پست اشغال شده و حقوق مقرر شده برای آن پست‌ها مواجه خواهیم بود که پرداخت می‌شود، اما عملا کاری انجام نمی‌شود.

این قاعده اشتباه، مستقیم و غیرمستقیم بر کارایی بخش قابل توجهی در تمام سطوح تاثیر منفی می‌گذارد.

اول، همیشه با آمار رو به افزایش خیل بی‌کارانی روبه‌رو هستیم که هم جایشان اشغال شده و هم از نظر روانی از این‌که یک نفر چندشغله و چند‌حقوقه می‌بینند ناراضی‌اند.
 
دیگر این‌که: کار و امور اداری شهروندان و ارباب‌رجوع، به‌دلیل نداشتن یک متولی مخصوص بر زمین می‌ماند و هی از امروز به فردا موکول می‌شود و در نتیجه تولید نارضایتی عمومی‌ می‌کند.

این نارضایتی‌های خرد و جزئی، اندک‌اندک بازتولید نارضایتی‌های کلان عمومی می‌کند که بار روانی منفی آن خود مشکل مضاعف و جدیدی به‌دنبال دارد.

 
حل چندین معضل و مشکل اجتماعی که سابقه چندین ده‌ساله در کشور ما دارد، در گرو اصلاح مشکل از بالاست. اگر آقای
«احمدی‌نژاد» به‌جای محول‌کردن ۵ پست سازمانی به آقای «الهام» یا آقای «مشایی»، ۴ تای آن‌را به ۴ نفر دیگر محول می‌‌کرد، قطعا وزیر زیردست او نیز، همین کار را در مورد ۵۰ نفر می‌کرد.

به‌دنبال آن استاندار و فرماندار و ... هم هر کدام در مورد ۵۰۰ نفر دیگر. نتیجه هم کاهش کسری از مشکل بی‌کاری بود، هم کار‌ها و امور به نحوه مطلوب و مفید انجام می‌شد و آینده و آینده‌ها از نتایج مثبت آن بهره‌مند می‌شدند، هم رضایت عمومی شهروندان و ارباب‌رجوع از انجام به‌موقع کار‌هایشان را به‌دنبال داشت.

این اتفاق قطعنا به‌شکل تساعدی نتایج مثبت و ارزش‌مند بی‌شمار دیگری هم داشت که در مسیر اجرا محقق می‌شد.


کم‌ترین نتیجه منفی داشتن ۵ پست توسط یک مقام دولت نهم و دهم برای ‌آینده‌ای که امروز است، این‌است که رئیس دولت یازدهم هم به چند تن از معاونین نزدیک خود در راس هرم اجرایی و به هرکدام، چند پست محول کرده‌است.

بیش‌ترین نتایج منفی آن رفتار دولت سابق را همین معاونین اکنون به‌مرور به اطلاع شهروندان می‌رسانند. برای آن‌که معاونین دولت‌های بعدی، اولین کارهای‌ِشان دست‌کم شمارش و اعلام خطاهای دولت قبلی نباشد، شایسته است دولت تدبیر و امید به هر شخص یک مسئولیت در حد توانش داده و از او درباره‌‌ همان یک مسئولیت پاسخ بخواهد.
منتشرشده در راه دیگر اینجا

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

نامه «ضدتحریم» به اوباما از نگاهى دیگر

شهروز مفتاحى/ چندى پیش جمعی از زندانیان و کنش‌گران سیاسی ایران در نامه‌ای به «باراک اوباما» رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، از وی درخواست کردند که از فرصتی که برای تنش‌زدایی میان دو کشور فراهم شده استفاده کند.

زندانیان سیاسی ایران در نامه خود پس از توجه به «آثار مخرب تحریم‌های فلج‌کننده اقتصادی و تلاش فزاینده برای انزوای سیاسی ایران در جامعه جهانی بر زندگی روزمره مردم ایران»، تاکید نموده‌اند که «تحریم‌ها اینک به مجازات جمعی مردم ایران تبدیل شده» و «ضررهای چنین وضعی متوجه همه مردم ایران است و فقط حکومت را زیرفشار قرار نمی‌دهد.»


این زندانیان نوشته‌اند: به اعتقاد ما احتمالاً این آخرین فرصتی است که می‌توان به راه‌حل قابل قبول و منطقی دست یافت. روشن است که در هر دو طرف گروه‌ها و احزاب و بازی‌گرانی هستند که مایل نیستند این درگیری به پایان برسد و ترجیح می‌دهند این وضعیت ادامه یابد، اما عقل و منطق حکم می‌کند که تلاش‌های دیپلماتیک با هدف رسیدن به راه‌حل سریع‌تر و کم هزینه‌تر ادامه یابد.


در پایان این نامه، از هر دو دولت ایران و آمریکا درخواست شده که با همه امکانات خود در راستای اعتماد‌سازی گام بردارند تا روش دیپلماسی در گفت‌وگو‌ها به حل اختلاف دیرینه کمک کند.

▪️
این کنش سیاسی کار درست، به‌جا، ارزش‌مند و شایسته‌ی تقدیری است. باید با تحلیل و تقویت آن، نشان داد که کنش بر محور دیالوگ و «گفت‌و‌گو» در قالب نامه، مذاکره، مناظره، یا هر قالب دیگری مفید‌تر و سودمند‌تر، از قدرت‌نمایی بر پایه رجز‌خوانی و عرض‌اندام و لاف‌زدن‌ است.

خصوصا لاف‌زدن و عرض‌اندامی که نهایتا نتیجه‌اش بشود صدور قطعنامه‌هایی که قطع مناسبات دیپلماتیک و سیاسی و انزوای بین‌المللی کشور و در ادامه بحران شدید و ورشکستگی اقتصادی را به‌دنبال دارد.


باید گفت‌وگو را تقویت و تبلیغ کرد و آنان‌که به‌‌جای مشت گره کرده و نطق‌های آتشین، قلم به‌دست می‌گیرند را تحسین.


اما بدون کمترین تردید، مشکلات اقتصادی و انزوای جهانی ایران که در نامه یادشده بدان اشاره شده، تنها نتیجه رفتار دولت نهم و دهم نیست ــ اگرچه رفتار این ۸ سال در تسریع و تشدید آن بیش‌ترین تاثیر را داشت و بی‌نظیر بود ــ و تنها در این چند سال ایران با معضل تحریم و انزوا مواجه نشده، بلکه این قصه سر‌ دراز و دست‌کم سابقه‌ی ۳۰ ساله دارد و از اشغال سفارت آمریکا توسط دانش‌جویان افراطی پیرو خط امام آغاز می‌شود و در تمام طول این سال‌ها هم فقط مردم و شهروندان این کشور تاوان این تحریم و انزوا را داده‌اند.

 همچنان‌که اکنون نیز فقط شهروندان تاوان می‌پردازند و معترض‌اند و دولت‌مردان، در برج عاج عافیت نشسته و بر کاغذ‌پاره خواندن قطع‌نامه‌ها و بدون اثر بودن تحریم‌ها پای‌ می‌فشارند.


در چنین شرایطی شایسته است، در بین امضا‌کننده‌گان نامه به رئیس‌جمهور آمریکا، آن‌ها که بزرگ‌ترین افتخار دوران سیاسی خود را بالارفتن از دیوار سفارت ایالات متحده آمریکا و اشغال و گروگان‌گیری کارکنان آن سفارت در اوایل انقلاب می‌دانند، برای اعلام حسن‌نیت و برای آن‌که نامه امروزشان به رئیس‌جمهور ایالات متحده، مثمر ثمر واقع شود، در یک اقدام شجاعانه از رفتار دیروز خود و مجموعه همراهان، که خلاف بدیهی‌ترین اصول شرعی و اخلاقی، و خلاف ابتدایی‌ترین پروتکل‌های بین‌المللی بود، عذر‌خواهی کنند.


بدیهی است در صورتی‌که چنین امری محقق شود، کنگره آمریکا بیش‌ترین همراهی را با رئیس‌جمهور برای برداشتن تحریم‌ها و ایجاد بستر تعامل و گفت‌و‌گو انجام خواهد داد.
منتشر‌شده در روزنامه الکترونیکی راه دیگر اینجا

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۲

«مردم» حلقه مفقوده در تفکر «اصول‌گرایی»

نخبگان و عوام «اصول‌گرا» روی هم که جمع شدند، بیش از ۷ میلیون رأی نداشتند. ۱۶ سال پیش دوم خرداد ۷۶. چهار سال بعد همین قافیه با همین ترجیع تکرار شد. این‌بار براخلاف تمام ریاست‌جمهوری‌های دوره‌های قبل، یک رئیس‌جمهور در دور دوم رأیی بیش‌تر از دور اول داشت.

نامزد نخبگان «اصول‌گرا» در ۸۴ آقای «لاریجانی» بود. اما عوام، به «احمدی‌نژاد» روی خوش نشان دادند.

درباره قصه ۸۸ حرفی فعلا نمی‌شود زد، اما می‌شود تصور کرد که اگر
«محمد خاتمی» آبرو و اعتبارش را هزینه نمی‌کرد و دکتر «عارف» کنار نمی‌رفت، «روحانی» در خوش‌بینانه‌ترین حالت، حدود ۵ میلیون رأی می‌آورد.

 این ادعای گزافی نیست، دست‌اندرکاران ستاد‌های ایشان رسما اقرار می‌کنند، تا روزهای منتهی به انتخابات، رأی ایشان در خوشبینانه‌ترین پیش‌بینی‌ و نظر‌سنجی‌ها بین ۱۸ تا ۲۰ درصد در نوسان بوده و ناگهان پس از کناره‌گیری دکتر «عارف» اوضاع به نفع او عوض می‌شود.

این اتفاق می‌تواند مقیاس خوبی برای سنجش ۸۸ هم باشد. 
اکنون بحث بر سر اثبات «اصول‌گرایی» یا «اصلاح‌طلبی» نیست، بحث بر سر «مردم» است که بیش از ۲۰ سال است رسما نشان داده‌اند که قرابتی با قرائت‌های خشک و خالی از روح انسانی ندارند و شوربختانه توسط صاحبان‌‌ همان قرائت‌ها هم نادیده گرفته شده و می‌شوند و سوگ‌وارنه اصرار بر نادیده گرفت‌ِنشان هم هست.

آقای
«محسن غرویان» با روزنامه «بهار» مصاحبه کرده و گفته است که باید نخبگان اصول‌گرا تنبیه شوند و آن‌ها را به این دلیل مستحق مجازات دانسته که در مقابل فروپاشی تشکل «اصول‌گرایی» سکوت کردند، یا اقدام مناسبی انجام ندادند.

برای مثال هم به تعرض‌های «احمدی‌نژاد» به
«ناطق نوری» و «هاشمی» و در ادامه به اختلاف «مصباح» و «یزدی» و «مهدوی‌کنی» اشاره نموده‌است.
 
دقت کنیم که در سایه آن سکوت و بی‌توجهی صرف، دست‌کم ۱۰۰ نفر در ایران بر اثر اتفاقات پس از آن حادثه جان خود را از دست دادند. بی‌توجهی دولت نهم و دهم به هشدار‌ها و تذکرات کارشناسان، تمام فرصت‌ها و امکانات طلایی ۸ سال گذشته که حق تک‌تک این مردم بود را به باد داد، و خسارتی در نتیجه این مدیریت به کشور تحمیل شد، که به اقرار خود اصول‌گرایان، جبران آن سال‌ها زمان خواهد برد و هزینه‌های سنگین بر دوش این مردم خواهد گذاشت، اما هیچ‌کدام از این خسارت‌ها و به‌بازی‌گرفته‌شدن دین و ایمان مردم، مهم نیست، اما از هم پاشیدن «اصول‌گرایی» خیلی مهم است و به گفته آقای «غرویان» نخبگان «اصول‌گرا» باید به‌خاطر این مشکل تنبیه شوند.

 آن‌هم اصول‌گرایانی که کم‌تر از ۱۰٪ شهروندان این کشور را تشکیل می‌دهند.

نوشته‌ها, [1/30/2026 11:56 AM]
۲۶ مرداد ۹۲

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

بلندشو کابوس تمام شد

 زینب رسول‌زاده/ هیچ‌وقت آن دوشنبه‌ی غمگین یادم نمی‌رود. سرمقاله‌ی کدام روزنامه را می‌خواندم؟ یادم نیست. فقط اسم نویسنده‌اش را می‌دانم که «محمد قوچانی» بود و جمله‌ی اولش «دوشنبه روز خسته‌کننده‌ای بود» و من جلوی سیل اشک‌هایم را نمی‌توانستم بگیرم.

«خاتمی» به دانشگاه رفته بود. آن روزهای اوجش دیگر نبود که صدای دست‌ها و شعار‌ها تا عرش ببردمان. هرچه بود طعنه بود و فریاد، درد بود و خشم که به سمت‌اش نشانه رفته‌بود. و خاتمی آن جمله را گفته بود.

آن‌جمله که انگار از آسمان آمده بود و بر زبان خاتمی جاری شده‌بود. شبیه یک پیش‌بینی از عمق تاریخ: «بگذارید من بروم ببینم بعد از من چه کسی خواهد آمد که شما این‌گونه با او حرف بزنید».

 ترکیب دقیق کلمات یادم نیست، ولی یادم هست که این جمله بغضم را ترکاند و پشتم را لرزاند و حالا که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم انگار خاتمی همه‌چیز را می‌دید.


می‌دید که آن‌قدر اشک خواهیم ریخت که چشمه‌ی اشک‌های‌ِمان خواهد خشکید. آن‌قدر خون و مرگ می‌بینیم که دیگر از مرگ نمی‌ترسیم.

تصویر بچه‌های
«نسرین ستوده» را می‌دید آویخته بر گردن مادرشان. تصویر جان‌دادن «ندا» را می‌دید و ضجه‌های همه‌ی مادران داغ‌دار این سرزمین را.

و می‌شنید صدای قدم‌های سرگردان در اتاق‌های انتظار زندان‌ها و ناله‌های به نفرین آمیخته‌ی پدران بر مزار فرزندان‌ِشان.

و صدای کوچ غم‌انگیز به‌ترین جوانان کشورش را و سکوت سرد و ممتد کوچه‌ی «اختر» را.

 آری او می‌دانست و ما نمی‌دانستیم. و گویی مقدر بود ما قدر آن‌چه داریم را بیش‌تر بدانیم.

حالا هم انگار یک نفر لیوان آب خنکی در دستش، دارد صدایم می‌کند: «بلند شو کابوس تمام شد».

زینب رسول‌زاده. داستان نویس، دانشجوی کارشناسی‌ارشد ادبیات، و مربی کانون پرورش کودکان و نوجوانان

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

دعا‌هایی که دیوار زندان را بلندتر می‌کند

 شک دارم به ترانه‌ای که
زندانی و زندان‌بان
 هم‌زمان زمزمه می‌کنند!
(حسین پناهی)
جمعی از فعالین شبکه‌های مجازی هوادار اصلاح‌طلبان، و در راس آن‌ها سایت «کلمه» در ایام ماه رمضان، هر روز با نشر دعاهایی عمومی و یا بعضا دعاهایی منسوب به خانواده زندانیان سیاسی، تلاش می‌کنند از طریق مقدسات و با به خدمت گرفتن نیروهای ماورایی، به آزادی زندانیان سیاسی کمک کنند.

 حقیقت آن‌است که زندانیان سیاسی در هر کشوری، قبل از آن‌که زندانی آن نظام خاص سیاسی، یا زندانی زندان‌بانانِ آن کشور یا دولت باشند، زندانی «جهل» مردم‌اند.

دیوارهای بلند بزرگ‌ترین زندان‌های دنیا، از مصالح «جهل» مردم ساخته شده‌است.
به‌عبارت ساده‌تر؛ دولت‌مردان و زندان‌بانان، برای آن‌که بتوانند به‌آسانی مخالفان خود را در زندان نگه دارند، به جهل و نادانی شهروندان نیاز دارند.

باید مردم را متقاعد کرد که؛ این‌ها که زندانی می‌شوند، برای مصالح «عموم» ضرر دارند که زندانی می‌شوند نه برای مصالح خصوصی «دولت‌مردان» و زندان‌بانان.

 برای آن‌که این توجیه کارگر واقع شود و این قلب واقعیت، باورپذیر شود، باید شهروندان در «جهل» باشند. والا اگر مجرمی، ضرری برای منافع و مصالح عمومی جامعه نداشته باشد، که نیازی به زندان ساختن و زندانی‌کردن کسی نیست.

 در کشورهای مذهبی و خصوصا کشور ایران، این منافع به‌شدت به «مذهب» عمومی گره می‌خورد تا به مردم هشدار داده شود که آن‌ها که زندانی هستند، یا زندانی می‌شوند، برای «دین» شما خطرناک‌اند.

 البته ناگفته پیداست، دینی که به شیطنت چند انسان به خطر بیفتد، دین نیست، دنیا و منافع مادی آن است که لباس دین بر تن کرده و به‌دروغ به‌نام دین به مردم معرفی شده‌است.

جنس دینی که بر مبنا و به‌کمک آن مردم همراه زندان‌بانان می‌شوند، تا آن‌ها کار خود را به‌آسانی و بدون دغدغه انجام دهند، با جنس دینی که سایت «کلمه» تبلیغ آن‌را می‌کند، تفاوتی اصلا ندارد.

دینی که ماهیت و ذات آن‌را سادگی و عوام‌زدگی مردم تشکیل می‌دهد. 
از «خدا» تهی است. راهی به ملکوت ندارد. خدا در این دین آن‌قدر کوچک است، که بزرگ‌ترین وظیفه‌اش این‌است که بنشیند و به خواست و دعای خانواده‌ای، زندانی‌اش‌ را آزاد کند.

  و چه‌قدر کوچک‌تر می‌شود که هرچه این‌ها بیش‌تر می‌گویند، او کم‌تر گوش می‌دهد و عملا کسی از زندان آزاد نمی‌شود.

بعد از این، حالا نوبت زندان‌بان است که بر موج این عدم موفقیت سوار شود و به مردم ندا بدهد که: شاهد بزرگ حقانیت من این است که هر چه این‌ها خدا را بیش‌تر صدا می‌کنند، گوش خدا به شنیدن حرف و «درخواست» این‌ها بده‌کار نیست.

آن‌ها که زندان‌بانِ زندانیان سیاسی در ایران هستند، از این کنش اجتماعی و مذهبی اصلاح‌طلبان و در رأس آن سایت «کلمه» بسیار خوشحال می‌شوند.

این‌ها بدون آن‌که بدانند و بخواهند، نه‌تنها کمکی به آزادی عزیزان خود نکرده و نمی‌کنند، بلکه دیوارهای زندان را بلند و بلند‌تر می‌کنند.

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

قالیباف فرمانده و شهرداری موفق

 انتخاب هر شخصی به سمت «شهرداری تهران» به غیر از «قالیباف» نخستین پیام و پالس مشخص‌اش این‌است که: راه‌یافتگان به «شورای شهر تهران» بیش از اندازه با اعتدال و اتخاذ تصمیماتی که نتیجه آن بهبودی اوضاع باشد بیگانه‌اند، و تنها چیزی که برایشان اولویت دارد، بر کرسی‌نشاندن اراده و خواست و اعلام اقتدار و حضور است. بدون توجه به این‌که آیا این اقتدار و اعلام حضور تضمین‌کننده منافع پایتخت‌نشینان هست یا نه!؟

 
«محمدباقر قالیباف» شهردار فعلی تهران، کارنامه مدیریتی درخشانی در حوزه مدیریت کلان‌شهر تهران دارد. این را دوست و دشمن اقرار و اعتراف می‌کنند.

در دوران شهرداری خود، از تمام ظرفیت‌های علمی و مدرن مدیریت، و سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای مورد نیاز و موجود در علم مدیریت و شهرسازی، برای توسعه کلان‌شهر تهران، و عقب‌نماندن از برنامه‌های مدرن توسعه شهری، به‌ترین و بیش‌ترین استفاده را نموده، و تمام ظرفیت‌های موجود را تا آن‌جا که ممکن بود، به فعلیت درآورد.

 اگرچه ممکن است در کارنامه دو دوره‌ شهرداری ایشان، نمره منفی و نکات اشتباهی هم وجود داشته باشد. این اجتناب‌ناپذیر است. توقع مدیریت مطلقِ بدون خطا در عالم انسانی، توقعی غیرممکن، غیرعلمی و نابجا است.

اما کارنامه «قالیباف» و میزان بالای رضایت شهروندان تهرانی از برنامه‌های شهرداری او نشان می‌دهد، کارنامه وی بالاترین نمره مثبت، و کمترین میزان خطا را دریافت نموده است.

اگر «قالیباف» یک نظامی تمام‌عیار و از سرداران سپاه است، اما کارنامه وی نشان می‌دهد که وی رویکردی نظامی و بسته به پدیده‌های شهری نداشته، و با نگاهی کاملا باز و دموکراتیک از مشورت تمامی اهالی فن در روند توسعه و اداره شهر کمک گرفته‌است.

این کارنامه به‌سادگی نشان از نبوغ ویژه و ظرفیت بالای یک مدیر دارد که در دو جایگاه متفاوت مدیریتی متناسب با ظرافت‌ها و ظرفیت‌ها آن جایگاه‌ها، کارنامه‌ای قابل‌قبول و موفق ارائه دهد. چه در جایگاه فرماندهی
نیروی انتظامی که نیازمند مدیریتی منظم و مقتدرانه است، و چه در جایگاه شهرداری کلان‌شهر تهران که تنها با یک قشر و یک صنف، روبه‌رو نیست و طیف‌های گونه‌گونی از اصناف و شهروندان با درخواست‌ها و نیاز‌های متفاوت را پوشش می‌دهد.

حضور یک نظامی در راس مدیرت یک مجموعه غیرنظامی، مطلقا به منزله تداخل وظایف و جایگاه‌ها و اشتباه‌بودن و انتظار نتایج منفی نمی‌تواند باشد، به‌‌‌‌‌همان شکل که مطلقا نمی‌توان از یک مدیر هم‌سو با تخصص در راس یک مجموعه معطوف به آن تخصص هم توقع نتیجه مثبت داشت.

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

اصول گرایش به دروغ

 برای فهم یک موضوع اگر بدیهی نباشد، نیاز به اقامه دلیل و مدرک و قرینه و اماره است. اما اگر یک موضوع شفاف و بدیهی و قابل‌فهم به‌سادگی باشد، دنبال دلیل گشتن، حکم «چرخاندن لقمه دور سر» و به زحمت انداختن آدمی برای رسیدن به فهم است. ناگفته پیداست لقمه‌ای که می‌توان به سادگی خورد را اگر دور سر بچرخانی، ممکن است به دلیل صعب‌العبور بودن سقوط کند و برای گرسنه گرسنگی بماند.

بر همین سیاق مطلب و موضوع ساده‌فهم، اگر به سکرات دلیل و ستندتراشی بفتد، به‌سادگی از حیز انتفاع ساقط شده و خالی از معنی می‌شود و مفید فایده نیست.

طرح موضوع:

آیا دوران ۸ ساله «احمدی‌نژاد» دوران بدی بوده یا نه؟ آیا ادعا‌های بی‌شمار از بین رفتن فرصت‌های اقتصادی و اجتماعی، در سطح داخلی و هزینه‌های بی‌شمار انزوا و تحریم و ... در سطح بین‌المللی که قسمت عمده‌ای از اصول‌گرایان مدعی آن هستند، راست است یا دروغ؟ و در نهایت اگر راست است آیا «احمدی‌نژاد» به‌تنهایی مقصر این وضعیت است؟
در مورد راست یا دروغ یا مطابق واقع بودن یا نبودن ادعاها، به قول معروف «آن‌را که عیان است» حاجتی به بیان و اقامه دلیل و سند نیست. خیلی ساده می‌توان از مراجع رسمی و معتبر استعلام کرد که مثلا طی ۱۰۰ سال گذشته بیشترین میزان قیمت نفت مربوط به چه سال‌هایی بوده است. 
اگر آمار داخلی قابل اعتماد نیست، آمار مجموعه کشورهای صادرکننده که قابل اعتماد است! آمار کشورهای خریدار و بازارهای جهانی که قابل اعتماد است. به فرض دروغ‌بودن، چرا در طول سالیان گذشته دولت در مقابل اعلام آن آمار از رسانه ملی ایران سکوت کرد و به مردم مثلا نگفت که ایها‌الناس بدانید که آمار رسانه ملی و بازار بین‌المللی نفت و بازارهای جهانی و ... همه دروغ است و فقط ان‌چه «دولت» می‌گوید راست است؟
 بدیهی است چنانچه می‌گفت هم کسی باور نمی‌کرد. چگونه می‌شود همه دنیا دروغ بگویند و فقط یک رئیس دولت راست بگوید؟ البته این از نظر منطقی ممتنع نیست، اما احتمال وجود آن بسیار بسیار نادر و ناچیز و در حد غیرممکن است.
 از طرف دیگر آمار وضعیت کشور در زمانی که وی دولت را از رئیس دولت قبلی تحویل گرفته هم با اختلاف ناچیزی قابل مونیتورینگ و بررسی است. این‌که آیا دولت تحویل گرفته بدهی داخلی داشته یا خیر؟ بدهی خارجی چه طور؟ اگر داشته میزان آن‌ها چه قدر بود و خلاصه دولت قبلی چه میزان تعهد برای دولت «احمدی‌نژاد» ایجاد نموده بوده و چه مقدار و مبلغ نقدینگی برای او به ارث گذاشته است.
 اینها همه به‌سادگی و بدون نیاز به سند، مدرک، اماره و قرنیه قابل فهم و مشاهده است.

جدای از این‌ها اگر مجموعه سخنان مدعی ویرا‌ن‌گری دو دوره دولت نهم و دهم به ریاست «احمدی‌نژاد» را در کنار هم قرار بدهیم، به نظر نمی رسد در هیچ طیفی از جبهه گسترده اصول‌گرایان بتوان طیفی را یافت که به طور کامل با با این مدعا مخالف باشند.

 به عبارت دیگر اگر شخص یا اشخاص نادری مثلا از طیف «موتلفه» معتقد به درخشان‌بودن کارنامه احمدی‌نژاد هستند، در مقابل به مقیاس چندین برابر از همین جمعیت هستند که ادعای مخالف آن یعنی ویران‌گر بودن دو دوره ریاست آن را تایید می‌کنند.
 این تایید ویران‌گر بودن دولت وی، دریبن تمام طیف‌های گسترده اصول‌گرایی که گاها همپوشانی اهداف و مواضع دارند و در بین بعضی از نهادها و نیروهای مرجع آن‌ها آن قدر فراوان است که می‌توان نتیجه گرفت دست‌کم ۹۰٪ از طیف‌های اصیل اصول‌گرایی بر مخرب‌بودن دوره ایشان معترفند.
به عنوان نمونه بنگرید به مواضع آقای «جواد فاضل لنکرانی» که در بین اغلب نیروهای اصول‌گرا، شخصی متنفذ است و به نوعی نیروی مرجع برای قسمت عمده‌ای از این طیف‌ها محسوب می‌شود. وی رسما در بد‌بودن دوران گذشته به ۸ سال اشاره می‌کند و از تمام‌شدن ‌آن اظهار خوشحالی می‌کند.
از طرف دیگر مثلا توجه داشت باشیم که دست‌کم یک‌سال قبل از انتخابات پر حرف و حدیث ۸۸ یک فایل صوتی منسوب به سردار قالیباف شهردار وقت تهران و رقیب انتخاباتی دور اول احمدی‌نژاد منتشرشد که دولت احمدی‌نژاد را در تمام وجوه با ذکر نام و سابقه افراد به بداخلاقی و فساد متهم می‌نمود. این فایل که در سطح وسیع در فضای مجازی منتشر شد، و حتی بخش حقوقی ریاست جمهوری به استناد آن علیه آقای قالیباف اعلام جرم نموده، هیچگاه از طرف آقای قالیباف و نزدیکان او تکذیب نشد و نه تنها تکذیب نشد، که کمتر از یک‌سال پس از اتخابات ۸۸ دوباره همان ادعاها کمی پررنگ‌تر و وسیع‌تر از طرف رسانه‌های مجازی و وب‌سایت‌های منسوب به قالیباف پررنگ‌تر مطرح و روی آن مانور داده شد. به استناد همین افشاگری‌ها عده‌ای از نزدیکان احمدی‌نژاد تحت تعثیب قرار گرفته و بازداشت هم شدند.
 قالیباف یک اصول‌گرای نزدیک به سرداران سپاه و نیروی انتظامی است و طیف وسیعی از اصول‌گرایان را نمایندگی می‌کند.
عماد افروغ، علی مطهری، احمدی توکلی، الیاس نادران، علی لاریجانی، زاکانی تنها بخشی از نمایندگان اصول‌گرای مجلس هفتم و هشتم و نهم هستند که دولت و نزدیگان احمدی‌نژاد را رسما به فساد سنگین متهم کرده و بارها و بارها وزاری دولت وی را برای پاسخ‌گویی و استیضاح به مجلس کشاندند، و برای نخستین بار بعد از انقلاب رئیس جمهور برای پاسخ به سؤال نمایندگان به مجلس احضار شد.
به‌رغم حساسیت بالای مجموعه حاکمیت مبنی بر مخفی‌ماندن تخلفات دولتی و رسیدگی در پرده به آن‌ها، اخباری از تخلفات و فساد مالی بی‌نظیر در زیرمجموعه‌های دولت احمدی‌نژاد و تعقیب قضایی و بازداشت انها در رسانه‌های رسمی متشر شد که در طول سی سال گذشته بی‌نظیر بوده است.
همه این‌ها دقیقا زمانی اتفاق می‌افتاد که بالاترین مقام مملکتی با تحکم اصرار بر «کش ندادن» موضوع داشت اما عمق فاجعه به حدی بود که کش‌ندادن آن غیرقابل ممکن می‌نمود.
برای نخستین‌بار در طول تاریخ جمهوری اسلامی یک مجموعه قضایی مرکب از دادستان سابق تهران و دو قاضی زیرمجموعه وی که دولت احمدی‌نژاد از بیشترین همراهی آن‌ها برخوردار بود، صلب مصونیت قضایی شده و پس از طرح شکایت علیه آن‌ها به انفصال دائم از مشاغل قضایی محکوم شدند.


البته این احکام فعلا در مرحمله بدوی است. علاوه بر برخورداری دولت از تخلفات قضایی این قضات، «سعید مرتضوی» به سماجت شخص ریس‌جمهور در چندین مرحله به‌ر‌غم حکم صریح دیوان عدالت اداری ریاست یکی از پول‌سازترین ادارت دولتی را در اختیار داشته و دارد.

 بر این سیاها می‌توان حالا حالا‌ها افزود و این موارد آنقدر فراوان است که نمی‌توان تمام آن‌ها را در چنین فرصتی احصا کرد.

  از همه این‌ها گذشته به تعبیر شیخ شجاع: تورم را نباید از از آمار به دست آورد «باید از ننجون من پرسید». یک تحقیق میدانی ساده از وضعیت فقر فراگیر عمومی که لحظه به لحظه بر عمق و شدت آن افزوده می‌شود و حالا‌ها‌حالا‌ها  جبران آن شدنی نیست، به آسانی بدون نیاز به این نشانه خبر از حال درون دولتی می‌دهد که به نظر می‌رسد در طول تارخ نمونه بوده و خواهد بود.

 این‌ها همه جدای از وضعیت بین‌المللی و انزوا و تحریم‌ها و کلاه‌هایی است که بیگانگان در این آشفته بازار فرصت کردند بر سر کشور و ملت و فرهنگ ما بگذارند.

 جدای از همه بیمارانی که بدون دارو بر اثر تحریم ماندند و مردند و جدا از همه کودکانی که به وعده پاداش یک‌میلیونی احمدی‌نژاد به دنیا آمدند و خبری از هدیه و پول برایشان نشد، جدای از فرزندانی است که بر اثر شعار خام گنجایش ۱۵۰ میلیونی جمعیت در کشور ایران که احمدی‌نژاد مطرح کرد و رهبری پشت آنرا گرفت و عده‌ای را به صرافت انداخت و بچه‌دار شدند و فردا با سرنوشت ان‌ها چه خواهد شد و ....

 با این‌همه اینها همه در مقابل از بین رفتن حساسیت جامعه چه در سطح خرد و چه در سطح کلان نسبت به رذیله اخلاقی «دروغ» و شکسته شدن قبح آن در تمامی سطوح هیچ است.

 تمام مسائل پیش‌گفته از نظر قلیلی از اصول‌گرایان، کذب محض است. مثلا «ضرغامی» ریس رسانه اصول‌گرایان در روزهای پایانی دوره دوم دولت آقای «احمدی‌نژاد» مجلسی و برنامه‌ای ترتیب می‌دهد و از ایشان و آنچه او خدمات ایشان می‌داند تجلیل می‌کند.
معنی ساده این تجلیل یعنی این‌که همه ادعاهای مطرح‌شده درباره خسارت‌بار بودن دوره و مدیریت احمدی‌نژاد کذب است و تازه باید او تجلیل هم بشود. یعنی قسمت عمده‌ای از اصول‌گرایان «دروغ» می‌گویند. این متهم‌کردن همدیگر به دروغ گویی موجود ناخلف اما اصل و اصیل دوره احمدی‌نژاد است و برای اثبات این‌که این دوره خسارت‌بار بوده همین یک داغ دل بس است.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۲

میزان کارآمدی است نه تخصص

 زمان انتخابات، بعضی دوستان از خطر نظامیان می‌گفتند. در جریان مناظره‌ها هم یکی از کاندیداها با افتخار از این که نظامی نبوده سخن گفت.

در حالی‌که آدم‌ها (برای قضاوت‌های مهم درباره آن‌ها) به نظامی و غیرنظامی تقسیم نمی‌شوند، به خوب و بد (از نظر اخلاقی) و کارآمد و ناکارآمد (از منظر حرفه‌ای) تقسیم می‌شوند. 

به مورد خاص ایران یا مصر در شرایط فعلی کاری ندارم. اما به لحاظ تاریخی، مواردی که در آن نظامیان بسیار موفق‌تر از غیرنظامیان عمل کرده‌اند، و حتی همچون یک نجات‌دهنده ظهور کرده‌اند کم نیست.

 از ژنرال
«رضا پهلوی» تا ژنرال «آتاتورک» و حتی از ژنرال «فرانکو» (اسپانیا) تا ژنرال پینوشه (شیلی).

این ممکن است برخی را برآشوبد که چه‌طور چنین چیزی ممکن است؟ در حالی که شماری از ابرروشن‌فکران جهان (از آرتور کوستلر تا ارنست همینگوی) با حضور در اسپانیا و پوشیدن لباس سربازی علیه ارتش فرانکو جنگیدند، تا از این افتخار تاریخی در دفاع از «جمهوری» مقابل «دیکتاوری نظامی» برخوردار شوند؟

 همان‌طور که از زمان کودتای «پینوشه» علیه
«آلنده» در «شیلی»، این واقعه همواره همچون دلیل قطعی و جامعی علیه جنایت «امپریالیسم» از طریق نظامیان کودتاگر ارائه می‌شده است.

پاسخ من این است که آن‌چه در اسپانیا جمهوری خوانده می‌شد، تلاش کمونیست‌ها برای درست‌کردن حکومتی طرف‌دار «شوروی» در اسپانیا بود، در حالی‌که «فرانکو» گرایشات مترقی و توسعه‌گرا داشت؛ چیزی نه‌چندان دور از این هم در شیلی بود.

ولی
غلبه گفتاری جریان روشن‌فکری به‌خوبی توانسته بود این حقایق را تا حدی وارونه جلوه دهد. 

این هم البته جای تأمل دارد که سیاسیون حرفه‌ای از کوبیده‌شدن هم‌ردیف‌های نظامی خود (که در شرایط خاصی ممکن است رقیب آن‌ها باشند) بهره می‌برند.

اما جا دارد که ما هوشیار باشیم.
میزان، اخلاق و کارآمدی است نه اسم و عنوان.

هیچ دلیلی در دست نیست که یک حقوق‌دان یا یک ادیب به صرف حقوق‌دان یا ادیب‌بودن، برای حکومت‌کردن، گزینهٔ بهتری از یک ژنرال باشد. باید دلایل بیشتری ارائه کرد.

روبسپیر
یک حقوق‌دان بود، و «بناپارت» یک نظامی. دشوار نیست فهم این‌که کدامیک چه کرد. از قضا نظامیان چون با واقعیت دست و پنجه نرم می‌کنند و مدیریت بحران کرده‌اند، بعضاً شانس بیشتری برای درک درد و درمان دارند، تا بسیاری از کسانی که از مدرسه به کاخ ریاست می‌آیند.

کودتا واقعه خوبی نیست، چون حکایت از یک بحران دارد. اما این به معنای آن نیست که وقوع کودتا همیشه یک خبر بد است. کودتا معمولا حکایت از ناکارآمدی دارد، حتی اگر حکومت وقت مشروع باشد.

و ناکارآمدی گاه بهترین دلیل نامشروعیت یک مشروعیت ناتوان است.
مرتضی مردی‌ها
۵ جولای ۲۰۱۳

جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۹۲

چاقو دسته خود را نمی‌برد

 به‌حمد خدا شاهد از غیب رسید و حکم دادگاه «مرتضوی» صادر شد.

وقتی «حفظ نظام از اوجب واجبات» باشد، هیچ نظامی نخواهد توانست بپذیرد که
دادستان عمومی و انقلاب ام‌القرای جهان اسلام این نظام می‌تواند مجرم باشد.

با قبول این فرض، به نظامی لطمه خورده‌است که
حفظ آن از اوجب واجبات است. حالا اگر در اثر تقصیر او ۴ نفر که سهل است، ۴۰ نفر یا ۴ هزار نفر هم بی‌گناه جان خود را از دست داده باشند، مهم نیست.

جان همه انسان‌ها و نفوس هم در قبال «حفظ نظام» کم‌ترین ارزش و اعتباری ندارد. ۴ نفر که چیزی نیست.

مرتضوی اگر حقیقتا مجرم هم نبود، و در قضیه
کهریزک تقصیری نداشت، نوع دفاع مضحک او، و این‌که با کودکانه‌ و مضحک‌ترین استدلال، پدر شهید «محسن روح‌الامینی» را به‌دلیل این‌که از «نفوذ» خود برای جلوگیری از مرگ پسرش استفاده نکرده، مقصر اتفاق می‌داند و با این حقارت نشان می‌دهد که با وجود این‌که ابتدای‌ترین مقدمات علم حقوق را نمی‌دانسته، بیش از ۸ سال دادستان کلان‌شهر تهران بوده، باید حکم سنگین‌تری از این دریافت می‌کرد.

حال که همه می‌دانند و نیاز به سندی نیست که تمام جرم بر گردن و در عهده او اتفاق افتاده است.

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۲

نظامی که مشروعیت مردمی ندارد

روزنامه کیهان به‌عنوان نماینده و مشتی نمونه خروار از هواداران و طرف‌داران آیت‌الله «خامنه‌ای» است که طی ۲۴ سال گذشته عند‌اللزوم منکر تمام حقایق روشن‌تر از آفتاب شده و اگر لازم آمده، برای اثبات امروز، دیروز خود را هم زیر سؤال اساسی برده است.

نمونه‌های این رفتار مزوارنه و وقیحانه آن‌قدر زیاد است که از فرط روشنی نیازی به نمونه‌آوری ندارد. جهت خالی نبودن عریضه اشاره می‌شود که
شریعتمداری پیش از مشخص‌شدن نتایج انتخابات دوازدهمین دوره ریاست‌جمهوری، با عصبانیت بر سر ۵ نامزد معطوف به جریان اصول‌گرایی فریاد می‌زد که چرا احساس خطر نکرده و هرکدام «بخشی از امانت مردم» را با خود می‌برید و بیم موفقیت نامزد معطوف به طیف دیگری می‌رود، و همین آقا بعد از رای حیرت‌انگیز دکتر «روحانی» به‌یک‌باره رنگ عوض کرده و رأی روحانی را رای به اصول‌گرایی و نظام تعبیر کرد.

درباره این قسم از هواداران دو‌آتشه آقای «خامنه‌ای» که گاهی هم در لباس
انصار حزب‌الله ظهور می‌کنند و سینما آتش می‌زنند، و روز دیگر با همان بازی‌گران فیلم می‌سازند و سینما را به ابتذال می‌کشند، و هزاررنگیِ بدون دغدغه بودن‌شان بیش‌تر از این نمی‌توان حرفی زد.

اما این‌که‌ این‌ها چه تعداد از مردم را نمایندگی می‌کنند؟ به‌نظر می‌رسد توضیح واضحات است و نیاز به تبیین بیش‌تری ندارد که تعدادشان به‌سختی به یک‌میلیون نفر می‌رسد، اما به‌تعبیری اگر عِده ندارند، اما خوب از عهده «عُده» بر‌آمده‌اند و سهمی چندین برابر سایر شهروندان از امکانات و امنیت و تاییدات و تبلیغات و ... دارند و به لطف همین پشتیبانی عمیق بوده‌است که به‌رغم ریزش‌های سنگین، هرساله پوست‌انداخته و از نو در لباس و لعاب دیگری ظاهر گشته‌اند.

قسم دیگری از سهام‌داران اصلی حاکمیت در جمهوری اسلامی طیفی هستند که ذیل عنوان مقدس
«جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» شناخته می‌شوند.

توضیح بیش‌تری از این، گمان نمی‌کنم لازم باشد. این جامعه طابق‌النعل‌بالنعل در عده و عقیده همان
«جامعه روحانیت مبارز تهران» هستند که یکی بی‌اجازه دیگری آب در سیاست نمی‌خورد و دیگری بدون اجازه این.

این‌ها چه تعداد از مردم را نمایندگی می‌کنند؟ یا به عبارت دقیق‌‌تر چه تعداد از مردم هوادار و طرف‌دار آن‌ها هستند؟

به‌شهادت اسناد دقیق و غیرقابل خدشه، از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تا کنون، سهم این
جامعتین غیر از ناکامی در جمع‌آوری هوادار نبوده است، الا یک مورد که جامعه روحانیت از بنی‌صدر حمایت کرد که نتیجه آن حمایت و رای به بنی‌صدر را مخاطبین این نوشته به‌تر می‌دانند.

در کوران دورانی که تازه رقابت سیاسی داشت معنا پیدا می‌کرد، این جامعه به‌همراه شاخه سیاسی خود یعنی همان روحانیت مبارز تهران، با تمام توان و لجستیک و سخت‌افزار و نرم‌افزار، و با استفاده از تمام توان کاریزماتیک روحانیون خوش‌سابقه (نمونه جوادی آملی) و داری پایگاه طویل سنتی و اجتماعی (مثل قرائتی) و با بسیج‌نمودن تمام ظرفیت‌های موجود در فقه و سنت و ... نتوانست بیش از ۷ میلیون رأی برای
«ناطق نوری» دست‌و‌پا کند.

 این در حالی بود که رقیب وی، که به‌شدت مورد نقد مذهبی و فرهنگی و اجتماعی این جامعه بود، بدون کم‌ترین استفاده از این‌گونه امکانات که یک سرش به غیب وصل بود، به‌تنهایی موفق به کسب بیش از ۲۰ میلیون رأی شده‌بود.

 خرداد ۸۴ مجددا فرصت عرض‌اندام برای این جامعه پیش آمد. اصول‌گرایان که حالا دیگر نانوشته از حمایت «جامعه مدرسین» برخوردار بودند، با تمام امکانات پشت سر
«علی لاریجانی» ایستادند و تمام امکانات سخت‌افزاری خرداد ۷۶ که در خدمت «ناطق نوری» بود، به ارودگاه «لاریجانی» آورده شد. نتیجه پیروزی «احمدی‌نژاد» و رای حدود ۲ میلیونی نامزد مورد حمایت و پشتیبانی «جامعه مدرسین».

اما این شکست باعث‌نشد آن‌ها به‌تعبیری خود را از تگ‌وتا انداخته و منزوی شوند، بلکه به‌رسم معهود، نماینده رسانه‌ای آیت‌الله «خامنه‌ای» ـ یعنی کیهان ـ سیاست نعل وارونه را در پیش گرفته و حالا خواب‌ها بود که در تایید
«احمدی‌نژاد» از خواب‌گاه‌های حوزه علمیه روایت می‌شد، و امام‌ زمان و دیگر معصومین مکرر به خواب سران این جامعه می‌آمدند تا پیام تایید خود را برای آن انتخاب احسن با سران حوزه در میان بگذارند.

خرادد ۸۸ این جامعه در تلاشی ناکام فتوایی در رد صلاحیت فقهی
آیت‌الله «صانعی» صادر کرد. همین تلاش کافی بود تا رساله این مرجع مردمی در کتاب‌فروشی‌های سراسر کشور نایاب شود.

اندکی بعد فقیه عالی‌مقام
آیت‌الله «منتظری» از دنیا رفت. استقبال عظیم مردم سراسر کشور، از تشییع پیکر این فقیه محصور نشان داد که تمام بافته‌های جامعه در منزوی‌کردن آن مرحوم و بد معرفی نمودن چهره روحانی او، در کم‌تر از ۱۰ سال پنبه شده است.

خرداد ۹۲ این جامعه از «علی‌اکبر ولایتی» حمایت کرد. نامزدی که در بیت رهبری مشاور عالی بین‌الملل بود. به‌سختی تعداد آراء ایشان به ۴ میلیون نفر می‌رسید.

همه این‌ها در شرایطی است که هواداران حوزه علمیه قم و طرف‌داران جامعه مدرسین، با مفهومی در فقه به‌نام «تکلیف شرعی» و فتوی سروکار دارند و مفهوم پیروی از روی عقل خیلی نزد آن‌ها محلی از اعراب ندارد.

یعنی این هوداران نمی‌پرسند به چه دلیل از ناطق نوری، یا لاریجانی، یا ولایتی یا بنی‌صدر یا ... حمایت شده؟ حوزه حوزه
«پرسش» نیست حوزه تکلیف است.

در حالی‌که در طرف مقابل، این‌گونه تبعیت‌های تعبدی خیلی جای‌گاه ندارد.

با این توضیح می‌توان نتیجه گرفت که نهایتا «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» بیش از ۳۰ سال است که در کشور نهایتا ۵ میلیون نفر از شهروندان را نمایندگی‌ می‌کنند.

طیف دیگری در این نظام وجود دارند که پایگاه معتبری برای خود دست‌وپا نموده‌‌اند و کم‌کم حوزه علمیه قم هم به شعبه‌ای از آن پایگاه تبدیل شده و سایه‌ای از آن خواهد بود: مدرسه امام خمینی پایگاه آیت‌الله
«مصباح یزدی» و هواداران ایشان.

آن‌گونه که مشخص است، این پایگاه تا قبل از درگذشت آیت‌الله «خمینی» اصلا امکان اعلام وجود نداشته است. چه آن‌که نه‌تنها آیت‌الله «مصباح» کم‌ترین سابقه انقلابی ندارد، بلکه در ایامی که بین همه طیف‌های موجود نظام، به‌عنوان «دفاع مقدس» هم شناخته می‌شود، هیچ‌گونه حضوری نداشته و فاقد کم‌ترین پشتوانه از این منظر است.

اما بعد از درگذشت آیت‌الله «خمینی» همه‌چیز برای این طیف حاضر و آماده شد و «مصباح» ره صد ساله را یک‌شبه پیمود. اما برای پایگاه اجتماعی نیاز به زمان و سابقه بیش‌تری بود.

 کم‌کم تمام سخن‌رانی‌ها پیش از خطبه تهران، به لیدر این جریان سپرده شد. شکل جدیدی از ایدئولوژی اسلامی هم توسط وی پی افکنده‌شد و انصار‌حزب‌الله به نیروی پیاده‌نظامِ پیاده‌کردن این تئوری تبدیل شدند.

میوه این معامله زمانی چیده‌شد که جامعتین سرگرم پوشاندن قبای ریاست‌جمهوری بر قامت داماد آیت‌الله «مطهری» و فرزند
«میرزا هاشم آملی» بودند.

اما به ناگاه دیدند قبا بر تن «محمود احمدی‌نژاد»ی پوشانده‌شد که پالس‌های حمایتی از مدرسه امام خمینی و مکتب «مصباح» دریافت نموده بود.

اما این اقبال عمومی، کم‌تر از ۴ سال رو به افول نهاد. نتیجه انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ اصلا نمی‌تواند محل استناد باشد. اما اندکی بعد از آن تشکل
«جبهه پایداری» که با پروپاگاندای وسیع رسما اعلام وجود نموده و لیدر اصلی خود را رسما آیت‌الله «مصباح» معرفی می‌کرد، در انتخابات مجلس دور نهم، پذیرای شکستی سنگین شد و با شکست سنگین «سعید جلیلی» در ماراتن ۹۲ که پس از کش‌وقوس‌هایی جانشین «لنکرانی» شده و چشم امیدی به او بود، و شایعاتی نیز رآی نظام و رهبری را هم منتسب به وی می‌دانست، ظرفیت جایگاه و اعتبار خود را شناخت. اعتباری که باد آورده بود را، باد هم برد.

وقتی صحبت از صندوق رای و نظر مردم می‌شود، توجه نه چپ است نه به راست. نه به اصلاح‌طلب نه اصول‌گرا. همه این طیف‌ها هنگام معرفی خود، به‌عنوان یک خصلت برجسته و مطلوب خود را «مردمی» معرفی می‌‌کنند و نماینده مردم.

سیاست‌گذاران جمهوری اسلامی هم طی سی سال گذشته هرگاه خواسته‌اند به کشوری یا گروهی ـ چه داخلی چه خارجی ـ هشدار بدهند، از زبان مردم هشدار داده‌اند.

آیت‌الله «جنتی» بارها‌وبارها در خطبه‌های نمازجمعه هشدار داده است که مثلا اگر فلان گروه به رفتار فلان خود ادامه بدهد «مردم» پاسخ آن‌ها را خواهند داد! و یا به دیگر کشورها هم هشدار داده‌اند که «مردم» با آن‌ها برخورد خواهند کرد.

اما واقعیت‌ها و آمار موجود نشان داده است که در بدترین شرایط گوینده این سخن، نماینده اقلیتی از مردم ایران است و نماینده اقلیت مردم در به‌ترین حالت حق ندارد حرف و درخواست خود را که عموما هم حاکی از خشونت و عاری از عقلانیت است، به عموم مردمی که نماینده‌اشان نیست تعمیم دهد.

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

بد نگوییم به مهتاب

کار بد مصلحت آ‌نست که مطلق نکنیم.
ناسزا گفتن و توهین کردن به هر انسانی، با هر عقیده‌ای و نژادی و قومیتی و رنگی   دور از ادب و شخصیت اجتماعی است 

همیشه لازم نیست برای «بد گفتن به مهتاب»، تب داشته باشیم. گاهی حواس‌مان نیست. گاهی در جایی و جایگاهی قرار می‌گیریم که نباید قرار بگیریم. گاهی هم‌نشین‌ی داریم که نباید داشته باشیم و شاید خیلی دلایلی دیگر باشد که نادانسته و ناخواسته کاری بکنیم که نباید بکنیم یا حرفی بزنیم که نباید بزنیم.

کار بد مصلحت آ‌نست که مطلق نکنیم. ناسزا گفتن و توهین کردن به هر انسانی، با هر عقیده‌ای و مرامی و مسلکی و سنی و جنسی و نژادی و قومیتی و ملیتی و رنگی و نشانی و... کار بد و دور از ادب و شخصیت اجتماعی است. آلوده کردن زبان به توهین و ناسزا فقط کار آدم‌های ضعیف‌النفس، بی‌اراده و فاقد شخصیت مطلوب اجتماعی است. آدم‌هایی بدون پرنسیب و محروم از تربیت و کلاس خانواده و اجتماع.

این اصل هم مورد تایید ادیان بزرگ آسمانی است، و هم آیین‌ها و مکاتب بشری مترقی و متمدن که بر شالوده‌های منطقی و عقلی استوار و بنا شده‌اند، به همراهان خود توصیه نموده‌اند که از ناسزا گفتن و توهین کردن به دیگر انسان‌ها پرهیز کنند.

آدمی گاهی ممکن است بر اثر فشار مصائب و ناراحتی‌هایی که از طرف دیگران بر او وارد شده و ‌اصطلاحا طاقتش را طاق نموده، سطح تحمل بالای خود را از دست داده و در شرایط نامطلوب روحی و روانی، دچار لغزش اخلاقی شده و به شخص یا اشخاصی که باعث و بانی مصیبت و ناراحتی او بوده‌اند ناسزا بگوید یا آن‌ها را مورد توهین و بی‌حرمتی قرار دهد. اما اندکی که از شرایط اظطرار فاصله گرفت و کمی ناخوشایندی‌اش کاهش پیدا کرد و سطح تحمل‌اش بهبود یافت، بلافاصله از کرده خود پشیمان شده و سعی می‌کند جبران مافات کند. تنها در سایه این رفتار درست و منطقی است که می‌توان امیدوار بود بستر تعامل و آرامش برای جامعه و نفس کشیدن آرام و همراه با احترام انسان‌ها در کنار هم فراهم خواهد شد. در غیر این‌صورت هر انسانی خود را مجاز به خشونت زبانی برعلیه انسان دیگر دانسته و در سایه آن آستانه تحمل و شکیبایی جامعه پایین خواهد آمده. خشونت‌های کور رفتاری، ابتدایی‌ترین دستاورد و نتیجه این‌گونه گسترش خشونت گفتاری خواهد بود.

پس از انتخابات جنجال‌برانگیز ۲۲ خرداد ۸۸ و توسل «محمود‌احمدی‌نژاد» در تریبون‌های عمومی به ادبیاتی همراه با توهین و تحقیر درباره معترضین به نتایج انتخابات و استفاه از الفاظ سخیف درباره آن‌ها و «خس و خاشاک» نامیدن آن‌ها، به‌علاوه استفاده وسیع ایشان از ادبیاتی دون‌شان یکه مقام دیپلماتیک در تریبون‌ها عمومی‌ بین‌المللی، طی ۴ سال اول ریاست جمهوری ــ‌ که در دور دوم نیز ادامه پیدا کرد ــ و نتایج خشونت‌بار آن در فضای عمومی، گاها مخالفین در فضا‌های مجازی و حقیقی عمومی را به واکنش واداشت و متاسفانه بعضی به رفتاری دون‌شان یک انسان از یک‌طرف، و دون‌شان انسانی که مدعی مدنیت و ترقی است از طرف دیگر متوسل شده و با الفاظ توهین و تحقیر‌آمیز با شخصیت وی برخورد کردند. نتیجه این تخریب‌ها که واکنش و اعتراض به‌موقع اساتید اخلاق و کنش‌گران اجتماعی را به دنبال نداشت، گسترش وسیع این ادبیات از فضای حقیقی و شعارهای خیابانی به فضاهای مجازی، و بازتولید و تکثیر آن در شکل آثاری در قالب‌های کارتون و کاریکاتور و کاریکلماتور و هزل و هجو و... بود. کم‌ترین تردید وجود ندارد که قسمت‌عمده‌ای از بار روانی این ناهنجاری از این طرف به طرف دیگر منتقل، و تاوان این اشتباه و افراط را آنانی به سختی پس دادند که در سلول‌های انفرادی به علت ابراز عقیده شفاف خود در مخالفت با سیاست‌های غلط آقای «احمدی‌نژاد» گرفتار شده، و حالا سربازجویی طرفدار «احمدی‌نژاد» بهترین فرصت را به دست آورده بود تا غرور خورد شده خود از توهین‌های خیابانی و فضای مجازی به «احمدی‌نژاد» را بر سر کنش‌گر گرفتار شده بدبختی خالی کند که خودش هم به آن شعار‌ها و توهین‌ها معترض بوده‌است.

آن دوران ۸ ساله پر التهاب و آمیخته با درد و دردسر، دارد تمام می‌شود و کمتر دو ماه دیگر «محمود احمدی‌نژاد» بنیان‌گذار خشونت کلامی و توهین و ناسزا و درشت‌گویی که خود بزرگ‌ترین قربانی و سیبل این چرخه باطل بود، با ریاست‌جمهوری خداحافظی می‌کند. اما اعتبار تخریب شده جایگاه ریاست‌جمهوری و جایگاه‌های معتبر اجتماعی نیازمند ترمیم اساسی است و تلاش و توجه شایسته اساتید اخلاق و کنش‌گران اجتماعی و سیاسی را طلب می‌کند.

پس از اعلام نتایج حیرت‌انگیز انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم و رای قاطع شهروندان به دکتر «حسن روحانی» مشاهده شد که در بعضی از اجتماعات، مردمی که برای ابراز خشنودی از این اتتخاب به جشن و سرور مشغول بوده‌اند متاسفانه شعارهایی بر علیه بعضی از نامزدهای ناکام انتخابات سر داده‌اند که حاوی توهین و تحقیر آن‌ها بوده است.

خوشبختانه این‌بار برخلاف نوبت قبل خیلی سریع در شبکه‌های اجتماعی فعالین سیاسی از هر جناحی نسبت به این بداخلاقی‌ها واکنش نشان داده و همگان را به پرهیز از این ‌گونه رفتار ترغیب نمودند. اما آن‌چه در تمام این تذکرات و واکنش‌ها غایب بود آن‌که اغلب به شخصیت جانباز «سعید جلیلی» و شخصیت بسیجی «قالیبافب» توجه نموده و هشدار دادند که نباید به این‌ها که زمانی از جانشان برای حفظ وطن مایه گذاشته‌اند توهین شود. این گزینه درست اما ناقص است. درست‌تر و کامل‌تر آنست که بگوییم نه‌تنها نباید به سربازان فداکار و شهیدان شاهد جنگ توهین نموده و باید احترام آن‌ها را به صورت ویژه داشته باشیم، بلکه به هیچ انسانی با هر عقیده‌ و مرام و مسلک و نژاد و رنگ و جنسی، فارغ از این‌که زمانی رمنده و سرباز فداکر و جانباز بوده یا نبوده نباید توهین کرد.

تنها با چنین دیدگاه و بستر چنین نگاهی است که خواهیم توانست شادمانی امروز مردمان ایران زمین برای همه به یکسان برای همیشه نگاهبانی کنیم.
این نوشته در جرس این‌جا

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۲

جوادی آملی: در غم دیگران شاد نباشیم

آیت‌الله جوادی آملی: اگر ولی‌عهد عربستان می‌میرد، برخی می‌روند در کنار سفارت عربستان آجیل و شیرینی پخش می‌کنند، این امر نه واجب، نه مستحب، نه معقول و نه منقول است. آن‌وقت انتظار داریم برای حجاج ما فرش قرمز پهن کنند.

جوادی آملی تاکید کرد: ما که در عالم تنها زندگی نمی‌کنیم، ما مشکلات ملی، منطقه‌ای و بین‌المللی داریم، این‌ها را باید عاقلانه حل کنیم،
تولی و تبری باید با مسئله امنیت جمع شود، این یک کار سیاسی و اجتماعی است.

این مدرس تفسیر حوزه، پیش از ظهر ۱۷ فروردین در تفسیر سوره مبارکه احزاب با اشاره به آیه «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ‌اللَّـهَ وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِین إِنَّ اللَّـهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا» اظهار داشت: باید دانست که تأسیس و تشکیل حکومت کار آسانی نیست.

وی خاطرنشان کرد: خداوند در آیه ابتدایی سوره احزاب به پیامبر (ص) می‌گوید تقوا داشته باش، تو کار مهمی در پیش داری و این مطلب با دست‌یابی به قله تقوا محقق می‌شود.

 جنگ‌، خون‌ریزی، اسیردادن و کشته‌شدن اصحاب را در پیش داری، عزیزترین بستگانت را در این راه از دست می‌دهی و مورد آزار و اذیت قرار می‌گیری، پیمودن این راه با تقوا ممکن است، این پیامبر اگر بخواهد با روش عادی با جامعه برخورد کند کار سختی است.

 وی یادآور شد: وجود مبارک حضرات ابراهیم و اسماعیل (ع) کعبه را ساختند، بعد از مدتی این کعبه بت‌کده شد، همه بت‌ها را در آن‌جا گذاشتند، یک‌بار پیامبر(ص) به اینان بد نگفت و فحش نداد، فرمود از اینان کاری ساخته نیست.

جوادی آملی تاکید کرد: شما هم اگر بخواهید آرام زندگی کنید و از طرفی تکفیری نداشته باشید و از این طرف کشتار بی‌رحمانه روزانه در میانمار و بنگلادش و در شرق نداشته باشید، باید به این روش عمل کنید، باید راه پیامبر را بروید، یک‌بار نشد که پیامبر(ص) به آنان فحش دهد.

استاد حوزه بیان کرد: مقداری که از شما برمی‌آید در راه صحیح قدم بردارید، خداوند نیز به شما کمک می‌کند، اگر کسی بخواهد یک حکومت و نظام اسلامی تشکیل دهد، راه‌کار مشخصی دارد، ادب اجتماعی و مردمی را حفظ کند و با بت‌پرست‌ها از راه برهان و مانند آن پیش می‌روند، به بت فحش‌دادن کاری را حل نمی‌کند، سب و لعن کاری را حل نمی‌کند، ما که در عالم تنها زندگی نمی‌کنیم، ما مشکلات ملی، منطقه‌ای و بین‌المللی داریم، این‌ها را باید عاقلانه حل کنیم، تولی و تبری باید با مسأله امنیت جمع شود، این یک کار سیاسی و اجتماعی است.

وی افزود: کارهای فقهی را مراجع و علما و اصولیین حل می‌کنند، اما اصل تولی و تبری از یک‌سو و برقراری امنیت و حفظ دما مسلمین از سوی دیگر باید جمع شود.

 از این طرف مدام سب و لعن، و از آن طرف همواره کشتار، هر روز می‌شنوید که کشتاری صورت می‌گیرد، این امر در نهایت راه‌حلی دارد، این راهی دارد یا باید هر روز برای کشتار در میانمار، پاکستان، بنگلادش غصه بخوریم.

 اگر این دین برای برقراری امنیت آمده است، راه‌حل دارد، تنها راه‌حل فقهی و اصولی نیست که حوزه علمیه انجام بدهد، این نیاز به راه امنیتی، مذاکره و مانند آن است.

وی در پاسخ به سؤالی درباره تفاوت میان
«سب» و «لعن» گفت: لعن در کلیات است، خداوند به طور کلی فرمود: «أُولَـٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللَّـهِ وَالْمَلَائِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ». اما تطبیق در جزییات مسئله دارد.

به گفته این مفسر قرآن؛ سابقا این‌طور بود که اگر میان دو کشوری جنگ بود، اگر ولی‌عهد کشوری می‌مرد، یک هفته آتش‌بس می‌دادند و بعد هم جنگ را ادامه می‌دادند.

 اما امروز اگر ولی‌عهد عربستان می‌میرد، برخی می‌روند در کنار سفارت عربستان آجیل و شیرینی پخش می‌کنند. این امر نه واجب، نه مستحب، نه معقول و نه منقول است.

وی با تاکید بر این‌‌که جلوی این کارها را می‌شود گرفت اظهار تاسف کرد که با آن کار، ما انتظار داریم عربستان برای حجاج فرش قرمز پهن کند.

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

خشت اول چون نهد معمار کج

شهروز مفتاحى: بدون شک اگر از بین شرکت‌کنندگان در رفراندوم جمهوری اسلامی، ۵۱ درصد به «جمهوری اسلامی» رای «آری» داده و ۴۹ درصد هم رای «نه» داده بودند، باز «جمهوری اسلامی» قانونا رای آورده و باید برقرار می‌شد که شد، اما نه با قرائت آمار واقعی و صحیح آراء، بلکه با آرای تقلبی و آمار جعلی.

شاید اگر‌‌‌‌ همان روز، در نحوه رای‌گیری به
تقلب، و بعد هم در اعلام نتایج آراء به مهندسی و جعل متوسل نمی‌شدند، و این پروسه سالم برگزار می‌شد، این‌همه اعتراض و اشکال و رقیب و هراس و دشمن هم به وجود نمی‌آمد، و این‌همه کشور هزینه نمی‌داد.

و‌‌ ای بسا همان‌ها که رای «نه» به‌عنوان این نظام به صندوق انداخته بودند، با مشاهده صداقت در نخستین کنش سیاسی و رفتار منطبق با منطق متولیان نظام، از رای خود پشیمان شده و پشتیبان همین نظامی می‌شدند که به آن رای منفی داده بودند.


در بهترین حالت ممکن و مفروض، این‌که ۹۸ درصد شهروندان یک کشور، طالب یک نوع خاص از نظام سیاسی باشند، اندکی بعید می‌نماید.


حالا تصور کنیم که این شرایط در بهترین حالت هم نبوده:
الف. کشور تازه از زیر بار سنگین یک انقلاب کمر راست کرده و تعداد قابل‌توجهی از شهروندان این کشور، تعلق‌خاطر به نظام گذشته ـ به هر دلیل ـ داشتند و اصلا مفهوم نظام جدید برایشان ناشناخته بود.

 ب. عده زیادی از شهروندان این کشور اگرچه با نظام گذشته میانه خوبی نداشتند، اما آب‌ِشان با جمهوری اسلامی هم در یک جوی نمی‌رفت:

۱- مثلا «حزب توده» که اتفاقا ساختار تشکیلاتی و کادرسازی بسیار قوی دستِ‌کم ۵۰ ساله داشته و‌‌‌ همان زمان هم از پشتیبانی اتحاد جماهیر شوری برخوردار بود و درصد بالایی هوادار داشت.

۲- یا مثلا عده قابل‌توجهی از مردم این کشور اقلیت مذهبی غیرمسلمان بودند و این خود می‌توانست بهانه برای این پرسش باشد که چرا جمهوری «اسلامی؟» که شائبه‌ی نادیده‌انگاشتن آزادی عمل و حقوق سایر اقلیت‌ها و بیم محدویت برای آن‌ها را در بر دارد. فراموش نکنیم که تا آن زمان قانون اساسی که حقوق اقلیت‌های مذهبی را تضمین‌شده اعلام می‌کرد هنوز نوشته و بررسی نشده بود.

۳- شاخه مارکسیست سازمان مجاهدین خلق تعلق‌خاطری به دین اسلام نداشتند.
 
ج: عده‌ای از شهروندان کشور به جرم هم‌کاری با نظام گذشته یا در زندان‌های جمهوری اسلامی بودند یا در حال فرار، یا جایی مخفی شده بودند.

 
د: در همه انتخابات و رای‌گیری‌ها در همه جا، عده‌ای از شهروندان بدون توجه به مخالفت یا موافقت، نسبت به چنین اتفاقاتی بی‌تفاوت هستند و ترجیح می‌دهند به سری که درد نمی‌کند دستمال نبندند.


این‌ها پیش‌پاافتاده‌ترین و ساده‌ترین دلایلی است که ثابت می‌کند کشور ایران در آن زمان در بهترین حالت ممکن برای یک رفراندم منطقی و صحیح و کسب آن نتیجه ناپلئونی نبوده و نمی‌توانسته باشد.


در چنین شرایطی در بهترین حالت، «جمهوری اسلامی» می‌توانسته ۷۰ درصد رای مثبت مردم را داشته باشد، نه ۹۸ درصد. با این حال اگر این آمار ۸۰ درصد هم اعلام می‌شد، از طرف ناظران آگاه و صاحب‌نظران قابل قبول و پذیرفتنی‌ می‌نمود.


تازه اگر واقعا نتیجه یک رای‌گیری و رفراندم به رقم بالای ۹۵ نزدیک شد، برای آن‌که تصور آن کمی بعید می‌نماید، شاید قدری آن آمار را پایین‌تر هم نشان بدهند، نه آن‌که آمار واقعی پایین را بالا اعلام کنند، آن‌هم رقمی که به عقل هیچ جنی‌ نمی‌رسد.


اما گذشته از این پیش‌فرض‌ها و احتمالات، قرائن و مستندات عینی هم وجود دارد که پرده از عمق فاجعه بر می‌دارد و نشان می‌دهد که متولیان امور انقلاب چگونه بازی از پیش برده را به یک باخت و افتضاح تاریخی تبدیل نمودند:


دکتر «محمد ملکی»
 نخستین رئیس دانشگاه تهران و از برگزارگنندگان رفراندوم بوده است. وی سه دهه بعد از آن اتفاق در آذرماه ۱٣۹۰ در نامه‌ای به قسمت عمده‌ای از این ادعاهای عاری از حقیقت پرداخته است.

در بخشی از نامه آمده است: «واقعیت‌های تاریخی می‌گوید در این باصطلاح همه‌پرسی از مردم، نه از اخلاق خبری بود و نه از صداقت و نه از آن‌چه مردم بنام مذهب می‌شناختند.»

وی پس از بررسی چند آمار رسمی می‌پرسد: «گفته شد از ۲۲ میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن ۲۰ میلیون نفر در رفراندوم شرکت کرده‌اند. اگر از ۲۲ میلیون ۲۰ میلیون رأی داده باشند درصد رأی‌دهندگان می‌شود حدود ۹۱ درصد. پس باید به مردم پاسخ داده می‌شد رقم غیرواقعی ۹۹/۵ از کجا آمده است؟»


«ملکی» پس از آن با بررسی چندین نوع آمار مختلف از طرف افراد مسول مختلف نشان می‌دهد با فرض نزدیک‌ترین آن آمار‌ها به نتایج اعلام شده، نتیجه آن‌چه اعلام شد نمی‌شود و با واقعیات توفیر فراوان دارد.

وی بعد از اشاره به آمارهای متناقض به ایرادهای اساسی دیگر اشاره و به بیان خاطره‌ای شنیدنی می‌پردازد: «من در رفراندوم ۱۰ فروردین سال ۵٨ مسئول شعبه‌ی اخذ رأی بیمارستان شهدای تجریش بودم. نزدیک ظهر یکی از بچه‌محل‌هایم که نسبتی هم با ما داشت و فردی تحصیل‌کرده و دبیر یکی از مدارس شمیران بود، سراسیمه به محل اخذ رأی مراجعه کرد تا رأی بدهد. از او شناسنامه و مدارک خواستیم، خندید و گفت:‌ای بابا! من تا این ساعت در بیش از ۱۰ حوزه رأی داده‌ام!!»


تردیدی نیست که اگر به هیچ‌یک از این رفتار هم تمسک و توسل نمی‌شد «جمهوری اسلامی» رای می‌آورد و می‌توانست بدون کمترین مشکلی به کار خود ادامه بدهد. اما آن‌چه از ابتدای کار سیل مشکلات را برای این نظام به‌دنبال آورد، تَرک بزرگی بود که این نوع رفتار در اعتماد مردم نسبت به نظام و مسؤلین آن ایجاد کرد و هرچه بر عمر انقلاب و جمهوری اسلامی افزوده شده، بر عمق این تَرک افزوده شد.


خشت اول را این‌جا و از این رفراندوم کج کار گذاشتند و توجیه کردن وسیله برای رسیدن به هدف از این‌جا کلید خورد.


از طرفی اعلام آمار غلط و غیر‌واقعی، اما مدنظر رهبران تازه به دوران رسیده و خام کشور، تنها پیامی را که به جامعه جهانی، ناظران آگاه و صاحب‌نظران مخابره کرد این بود که؛ نظام جدید، گام اول را با دروغ برداشت و به سادگی نمی‌توان به دروغ‌گویان اعتماد کرد.

بی‌اعتمادی عمیقی که آخرین نمونه‌اش را در موانع بین‌المللی بر سر راه دست‌یابی کشور به انرژی هسته‌ای به عنوان یک مصداق عینی می‌توان مشاهده کرد.


در درون نظام اما دورغ آن‌قدر بزرگ بود که خیلی که از نزدیک آن را زندگی و لمس کرده بودند هم ناچار اسیر تاثیر روانی «گوبلز»ی آن شده، آن‌را به خود باوراندند و در ادامه سیاست «گوبلز» بر روی آن تبلیغ هم کردند.

این‌ها واقعیاتی است که بیش از سه دهه است بر دوش متولیان نظام از نخستین روز‌ها تاکنون بار شده است و سنگینی می‌کند. طی این سه دهه بار‌ها و بار‌ها در این کشور انتخابات برگزار شده و هربار هم روی درستی و بی‌سابقه و بی‌نظیر بودن آن تبلیغ شده است.

 اما پس از انتخابات پر حرف‌و‌حدیث ریاست‌جمهوری دهم، تازه عده‌ای تواسنتند بار خود را سبک نموده و به خطاهای مکرر در جریان انتخابات اقرار نمایند. اتفاقی که البته این‌روز‌ها بر رهبر انقلاب گران آمد و با تحکم به زمزمه «انتخابات آزاد» که شک در اعتماد را روا می‌دانست، حمله نموده و همه انتخاب‌های سه دهه گذشته را آزاد اعلام نمود. گو این‌که قبول آزاد و صحیح‌بودن آن منوط به اعلام ایشان بوده و حالا که اعلام نمودند دیگر مشکلی نیست.


امارت کج نظام تا ثریا هم بر‌‌ همان خشت اول برود کج خواهد بود.

دیروز «محمد ملکی» به تقلبی اعتراف کرد که در بنای خشت اول مهندسی شده بود. آن اعتراف سرفرازی را برای او به دنبال داشت. اگرچه بدون هزینه هم نبود.

امروز اما
«بادامچیان» به تخلفی اعتراض می‌کند که تضمین‌کننده منافع شخصی وی می‌باشد. اما او نمی‌داند که بر سر شاخ بن می‌برد، و این اعتراض‌ها غیرمستقیم تایید‌کننده کج‌بودن قامتی است که به‌زور می‌خواهند آن‌را راست نشان دهند. عمارت کج اما تا از بن برکنده و معماری مجدد نشود، کج است و به تایید این و آن درست نمی‌شود.
منتشرشده در روزنامه الکترونیکی راه‌دیگر

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۱

سوریه و خوزستان متعلق به همه بنده‌های خدا هستند

در دهر هر آن که نیم نانی دارد                از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی   گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
(خیام)
«مهدی تائب» فرمانده قرارگاه عمار، در جایی گفته‌است که اولویت سوریه برای ما بیش از خوزستان است. (چیزی شبیه به این)
 جماعت زیادی هم از نحله‌های فکری مختلف و متفاوت به این گفته واکنش نشان داده و آن را تقبیح نموده‌اند. مخرج مشترک تمام واکنش‌ها و اعتراضات هم، بی‌توجهی به خاک وطن بوده و در این واکنش‌ها، هرکس از هرچیزی که توانسته مایه گذاشته است.
 عده‌ای از پیکر در خاک‌های خوزستان مانده عزیزان شهیدش، و عده‌ای از خاطرات نوستالژیک زمان جنگ خودش. عده‌ای دیگری نیز یاد‌آوری نموده‌اند که قسمت عمده نفت ایران در این استان تولید می‌شود، و ارزش‌های اقتصادی خوزستان را مورد اشاره قرار داده‌اند.
در این میان اما، آنچه مورد غفلت قرار گرفته و می‌گیرد، چیزی فرا‌تر از ارزش‌های زمینی و خاکی و اقتصادی است. آن چیزی که علی‌القاعده هنگام بحث و گفت‌و‌گو بر سر خاک و زمین و پول، همیشه مغفول می‌ماند و کمترین توجهی بدان نمی‌شود. و سوگ‌وارانه همیشه به سادگی هم قربانی همین معامله‌ها می‌شود. و آن «جان» آدمی است.
 امروزه فارغ از این‌که چه نظری نسبت به حاکمیت «سوریه» داشته باشیم، واقعیتی که نمی‌توان کتمان کرد و نادیده گرفت، این‌است که روزانه جان ده‌ها انسان بی‌گناه و مظلوم و بی‌سرپناه، وجه‌المعامله درگیری بر سر نبرد قدرت در این کشور می‌شود، و شوربختانه قسمت عمده این قربانیان را کودکان بی‌سرپناهی تشکیل می‌دهند که نه از قدرت چیزی می‌دانند، و نه اگر می‌دانستند هم عملن می‌توانستند تاثیری در تعیین سهم آن، و تعلق به شخص یا گروهی خاص داشته باشند.
این‌ها همه قربانی یک نزاع ناخواسته هستند، که ما بزرگان آتش‌بیار معرکه آن هستیم. نزاعی که همین امروز هم نادانسته بین خودمان درگرفته است، و داریم بر سر یک وجب خاک خدا، و این‌که متعلق به چه جغرافیایی هست، و چه خاطراتی در آن اتفاق افتاده، و چه خون‌هایی در آن ریخته شده، در آتش نزاعی می‌دمیم که هرچه باشد، نمی‌تواند منشا مقدسی داشته باشد.
 بیروت و خوزستان و لبنان و هالیوودی مقدس است، که در آن و بر سر آن، خون بر زمین ریخته نشود.
 خاکِ زمین، ملک مشا همه ساکنان دیروز و امروز و فردای آن است. تفکری که زیستن در خوزستان را فقط متعلق و حق مردم ایران می‌داند، از‌‌ همان تفکری ریشه می‌گیرد که در بین انسان‌ها قائل به درجه‌بندی‌های‌ نژادپرستانه و اندیشه‌های شوونیستی است.
 هر انسانی آزاد است که از حاصل دسترنج حلال خود، در هر نقطه این کره خاکی که علاقه‌مند است، برای گذران زندگی خود، زمین و آب و ملک تهیه کند. اگر بعضی مرزبندی‌های جغرافیایی و نژادی مانع این حق بنیادین خدادای می‌شوند، این دلیل درست بودن آن مرزبندی‌ها که امروزه شکل قانون به خود گرفته نیست.
 دینای مدرن هر روز یک مانع از محدویدت‌های سکونت و تردد و مهاجرت بین مرزهای خود را برمی‌دارد، تا عملا تعاریف سنتی گذشته از مرز و خطوط قرمز برای شهروندی و زیستن و زندگی را حذف کند.
 نه سوریه ملک طلق اعراب ساکن آن است، نه خوزستان ملک طلق اعراب ایرانی و فارس ساکن آن.
 زمین خدا متعلق به همه بندگان خداست. آن‌ها که در این زمین زیسته‌اند، آن‌ها که اکنون زندگی‌می‌کنند، و آن‌ها که از پی امروزیان خواهند آمد.
بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند         مگرای بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند         بربای نصیب خویش کت بربایند
(خیام)

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۱

بازتاب بداخلاقی

واژه «دُم» در ضرب‌المثل «پا روی دم کسی گذاشتن» معنی حقیقی ندارد و مجازن به معنای کاری به کار کسی داشتن و عصبانی کردن اوست. فراوان هم در میان مردم مورد استفاده قرار می‌گیرد و اشکالی هم ظاهرن بر آن مترتب نیست.
با این‌حال، کسی این ضرب‌المثل و یا مشابه آن‌را در مورد فردی که شخصیت محترمانه‌ یا فرهیخته‌گی ویژه‌ای دارد و… به‌کار نمی‌برد. چه آن‌که بکار بردن آن تداعی کننده بی‌ادبی یا توهین خفیف است.
 این یک رسم محترمانه است و آدم‌های مبادی آداب به شدت به آن پای‌بند هستند.
 تردیدی نیست که وقتی در روابط معمولی بین انسان‌ها، رعایت این‌گونه از ادب و احترام لازم و نشانه شخصیت رعایت کننده است، رعایت آن در جایی که کمی از قلمرو شخصی فرا‌تر و عمومی‌‌تر است، نه تنها شایسته که بایسته هم هست و شاید بعض مواقع عدم رعایت این ادب، محرومیت‌هایی را برای یک بی‌توجهی به دنبال داشته باشد. قلمرو عمومی می‌تواند آثار یک توهین خفیف را تشدید کند و نتایج ناگواری به دنبال داشته باشد.
سایت «بازتاب» که تلاش می‌کند چهره‌ای تقریبن متفاوت از فضای رسانه‌ای محافظه‌کاران رسمی از خود به نمایش بگذارد، و بیشترین تلاش خود را بر افشاگری باندهایی در حاشیه امن قدرت قرار داده است، لازم است برای اثبات حسن نیت خود، بیش از سایر رسانه‌ها و مطبوعات به رعایت بعض اصول اخلاقی و حرفه‌ای در حوزه رسانه وفادار بوده و دقت و وسواس بیشتری به خرج دهد.
 این سایت، هفته قبل در مطلبی که تعرض تلویحی به جایگاه اقتصادی  «موتلفه اسلامی» در آن مشهود بود، با تیتر «آقای احمدی‌نژاد اگر جرات دارید پا روی دم موتلفه بگذارید،» پا را از حدود اخلاق و ادب و احترام، فراتر گذاشته و با تمسکبه یک ضرب‌المثل متداول، اما حاوی کلماتی با بار منفی ــ که استفاده آن در قلمرو شخصی با کمی تخفیف شاید مشکلی نداشته باشد اما در قلمرو عمومی نشانه مستقیم توهین است ــ به این گروه و منسوبین به آن توهین کرد.
 رسانه حق قضاوت بر علیه سوژه، یا  جانبداری از آن را ندارد و فقط می‌تواند در مورد سوژه اخبار صحیح، دقیق و درست بدهد. قضاوت متعلق به مخاطبین و در عهده محاکم قضایی است.
 با این توضیح، در حالی که هیچ‌گونه جرمی در مورد «موتلفه اسلامی» به‌عنوان یک شخصیت حقوقی، و و اعضای آن به عنوان اشخاص حقیقی، اثبات و اعلام نشده و حتی اتهام مشخصی هم متوجه آن‌ها نیست، تنظیم تیتر با رویکرد منفی، از ریشه غلط و خلاف اصول اخلاق است و با فرض ثابت شدن جرم هم، استفاده از الفاظی که توهین‌آمیز تلقی می‌شوند، خلاف اصول حرفه‌ای رسانه است.
مرتبط:
+ گاف خبری بازتاب
+ چاه نکنده و دردسر منار دزدیده
+ آینده‌نیوز و نقص حریم خصوصی
+ شرق و احترام به اصول حرفه‌ای