پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

سرسلسله عشق وجنون

درشماره ۱۶۸هفته‌نامه «چلچراغ» صفحه۱۳مقاله‌ای چاپ شده است با عنوان «سرسلسه عشق وجنون» در ليد مقاله نويسنده، آقای «پيربابايی» به عنوان يکی از مولوی شناسان معروف معرفی شده است. با هم قسمتی از مقاله را مرور مي‌کنيم :
....به گمان نگارنده -.....-دختر خانمی که اخيرا اشعار معروفی می‌گويد وظاهرا هم نابيناست به شدت تحت تاثير اشعارمولاناست چه به لحاظ تماتيک وچه به لحاظ وزن. به عنوان مثال اودر شعری سروده است:
توروچی جوری بکشم
توروچی جوری بکشم
نيست مداد مخملی
که طبق قوالب شعرفارسی دربحر؛ فعلاتن،فعلاتن،فعولن،مفعول(؟؟؟؟)سروده شده است. حالا همين قالب را در چهار پاره‌ای از مولوی بررسی می‌کنيم:
هنگام سپيده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
يعنی که نمودنددر آيينه صبح
يک شام دگر زعمروتو بی خبری ........)
اولا: صحيح بيت آخرچنين است: از عمر شبی گذشت وتو بی خبری.
ثانيا: وزن نه بحر ترانه خانم «حيدرزاده»‌ فعلاتن ...الخ نيست.
ثالثا: وزن معرفی شده اشتباه است.
رابعا: وزن رباعی: لا حول ولا قوت الا بالله است.
خامسا وازهمه مهم‌تر: اصلا رباعی فوق ـنه چهار پاره ـاز «مولوی» نيست واز رباعيات معروف «خيام» است.
از «عمو زاده خليلی» چنين سهل‌انگاری بعيد است.
تابعد
+ علی مصلحی ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٧
اگر به خانه من آمدي،براي من اي مهربان چراغ بياور(7چراغ)

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۴

دین افیونی

«افيون» در جيب راست من لانه کرده‌است
فرهنگ‌های جيبی لغت
«افيون» را بد معنی کرده‌اند
«دين» درجيب چپ من آشيانه دارد
فرهنگ‌ها «دين» را بد
ترجمه کرده‌اند
«دين» «افيون» توده‌هاست

+ علی مصلحی ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٢

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳

افیون

«افیون» در جیب راست من لانه کرده‌است
فرهنگ‌هایِ جیبیِ لغت
 «افیون» را بد معنی کرده‌اند
 «دین» در جیب چپ من آشیانه دارد
فرهنگ‌ها «دین» را بد
ترجمه کرده‌اند
 «دین» «افیون» توده‌هاست

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

نامه سروش به خاتمی: مژگانت خون خلق می‌ریزد

آقای خاتمی! «می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد» و در پسِ پشت، خرمنی از امیدهای سوخته و دل‌های شکسته را به‌جا می‌نهی‌.

«بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست»، دانشجویان زحمتی از مردم نادان کشیدند، و به چنگال عسس و حرس، چنان گرفتار آمدند که چشم روزگار بر آنان فاش گریست و دل خویش و بیگانه بر آنان پاک بسوخت.
پس «به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی.»


نمی‌دانم آن‌چه می‌نویسم فریادی است بر سر چاه یا از ته چاه. هر چه هست، حدیث چاه و فریاد است یا کوه و فرهاد. نعره نومیدانه‌ای است در سنگ‌ستان ناکامی‌ها که تنها پژواکی از آن نصیب ما می‌شود.

 آیا این‌همه تلخی و ترشی و شوری را پایان شیرینی هست؟


آقای خاتمی! دیر شده‌است، طفل انتظار پیر شده‌است، دل صبر از این شیوه سیر شده‌است. اگر ایران است، اگر ایمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است، همه دست‌خوش تاراج و طوفان است.

«کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟»

حیف خوردن زِ کاردانی نیست
با گرانان بِه از گرانی نیست

عبدالکریم سروش ۱۷ تیر ۸۲

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۷۹

روایت حداد عادل از ازدواج دخترش با مجتبی خامنه‌ای

 آقای حداد عادل تعریف می‌کردند: «سال ۷۷ خانمی به خانه ما زنگ زده‌بود و گفته بود که می‌خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می‌خواهد ادامه تحصیل دهد.
ایشان دوباره پرسیده‌بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده‌بودند.


 بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم.

خانم ما از هول‌وهراس دوباره سلام‌علیک کرده و گفته‌بود: «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده‌ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می‌کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.


بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آن‌ها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم این‌که اگر آن‌ها نپسندیدند، لطمه‌ای به دختر ما نخورد.

طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند: «خانم استخاره کرده‌اند، جواب‌َش خوب نبوده‌است.»


یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند: ما می‌خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند: چطور تصمیم‌تان عوض شده؟ آقا گفته بودند: «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند: «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم.»


آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده‌بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به‌عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند.


بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند: «آقای دکتر، داریم خویش‌وقوم می‌شویم.» گفتم: «چطور؟» گفتند: «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت‌وگو هم به نتیجه کامل رسیده‌اند، نظر شما چیست؟» گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست.»


آقا فرمودند: «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم‌تان هم همین‌طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست.
اگر بخواهم تمام زندگی‌ام را بار کنم، غیر از کتاب‌هایم یک وانت بار می‌شود. این‌جا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولان در آنجا با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می‌کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می‌شود، چیزهایی در ذهنش باشد.
ما این طور زندگی می‌کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می‌خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه این‌ها را به او بگو بداند.»


من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس‌جمهوری‌شان، در جنوب تهران خانه‌ای داشتند که آن‌را اجاره داده‌اند و خرج زندگی‌شان را از آن درمی‌آورند. ایشان حقوق رهبری نمی‌گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی‌کنند.


هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند: «در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می‌خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از ۱۴ سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده‌ام، اگر بخواهید، می‌توانید بیشتر از ۱۴ سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از ۱۴ سکه برای مردم عقد نخوانده‌ام، برای عروسم هم نمی‌خوانم.»


من گفتم: «آقا این‌طور که نمی‌شود. من با مادرش صحبت می‌کنم، فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشد.»

در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می‌توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی‌توانم شرکت کنم.» گفتم: «آقا هر طور شما صلاح بدانید.»

فرمودند: «می‌خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می‌شوند، نصف می‌کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می‌کنیم.»

ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از ۱۵۰، ۲۰۰ نفر جا نمی‌شوند. ما حتی اقوام درجه اول‌مان را هم نمی‌توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم.


آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روئسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم.

قبل از این‌ها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می‌خواهم، ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند: «خوب نیست.» من هم گفتم: «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند: «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می‌کند، من آن‌را به ایشان هدیه می‌دهم و ایشان هم به‌عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.»

قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش ۶۰۰ تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد ۶۰۰ تومان شد.


به آقا گفتیم: در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف حساب کنید.»

در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می‌گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس‌مان سفارش داده بودیم بدوزند. 
خلاصه قبل از این‌که عروس‌مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد.

بعد آقا گفتند: «من یک فرش ماشینی می‌دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده‌بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته‌اند و منتظرند عروس را بیاورند.


فرمودند؛ «من اخلاقاً وظیفه خود می‌دانم برای اولین‌بار که عروس‌مان قدم به خانه ما می‌گذارد، من هم بدرقه‌اش کنم و به‌اصطلاح خوشامد بگویم.»


ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی‌کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند؛ «دکتر امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آن‌ها گفتند که
غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم: همان را بیاورید، می‌خوریم.»

بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه‌ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند.

رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چه‌قدر ارزش دارد. این‌ها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت‌المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند.

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۶۸

سلمان هراتی در مدح آقای خمینی

 پیش از تو آب، معنی دریاشدن نداشت
شب مانده بود، جرأت فرداشدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهره‌ی دریاشدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی‌بهار
حتی علف، اجازه‌ی زیبا‌شدن نداشت

گُم بود در عمیق زمین شانه‌ی بهار
بی‌تو ولی زمینه‌ی پیدا‌شدن نداشت

دل‌ها اگرچه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا‌شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت
سلمان هراتی. همسفر با خورسید

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۶۴

نطق ۹ آبان ۶۴ خامنه‌ای در خبرگان در تأیید منتظری

مجلس خبرگان به‌حساب وضع قانون اساسی نمی‌تواند در مورد رهبر آینده بی‌تفاوت بماند. نمی‌شود که ما منتظر بمانیم خدای ناکرده حادثه‌ای پیش بیاید، در حالت انفعال، در حالت سرگیجه و اضطراب، ناشی از جوّ احیانا فشارهای خارجی که دنیا به ما تحمیل خواهد کرد، بنشینیم با دستپاچگی یک فکری بکنیم و تازه در چشم عامه مردم و خارجی‌ها حمل بشود که مجلس خبرگان از روی اضطرار به این نظر رأی داد، والا شاید نظر واقعی‌اش هم این نبود. 

این کار درستی نیست. درست‌اش این است مجلس خبرگان با اعصاب سالم در هنگام فراغت و فرصت، آن وقتی که هیچ فشاری هم وجود ندارد، در طی جلسات گوناگون بنشینند و بر روی یک شخص به‌عنوان رهبر نظر بدهند. 

عیب است که مجلس خبرگان در زمان حیات رهبر نتواند رهبر آینده را بشناسد و روی‌اش تصمیم بگیرد ...

این یک بیانیه یا اعلامیه نیست. «سند تاریخی» است. خبرگان امت، متشکل از ده‌ها نفر از برگزیدگان و منتخبان مردم، که بی‌حساب هم انتخاب نشده‌اند، نشسته‌اند، نسبت به «یک حادثه عظیم تاریخی» دارند شهادت می‌دهند. 


این خیلی مهم است، و در تاریح می‌ماند. تاکنون هم برای هیچ‌یک از مراجع سابقه ندارد که این‌همه از علما و مجتهدین و فضلا و شخصیت‌های ممتاز، متفقا یا با اکثریت آراء نطری داده باشند.

بنابراین این متن را مهم بدانید ... 
آیت‌الله منتظری از چشم مردم نفر دوم نظام امامت است. کیفیت و گسترش شعارها و یک‌آهنگ بودن آن‌ها در مورد ایشان در همه جای کشور، دقیقا همان وضعیتی است که قُبیل (۱) انقلاب نسبت به امام بود.

مردمِ مومن به امام و انقلاب، دقیقا همان احساسات را نسبت به ایشان دارند. 


اگر بخواهیم آن مقدمات عقلایی را انجام دهیم، وقت‌اش الان است. اگر آن‌روز بخواهیم با یک سخن، بدون تردید و بدون هیچ تأخیری در اولین ساعات در سطح جهان اعلام بکنیم که رهبر این شخص خاص است، این محتاج این است که ما کارهای مقدماتی‌اش را امروز انجام داده باشیم.


من این‌را یکی از مهم‌ترین کارهایی می‌دانم که در تاریخ انقلاب ما دارد انجام می‌گیرد. 
(۱) تصغیر قبل. اندکی قبل