جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۸۹

«آن روز در آتن» نوشته «محمد نوری زاد»

پس از انتشار نوشته «سمفونی ای کاشهای من» روی این وبلاگ و توضیح کوتاه من مبنی بر موجود نبودن نوشته «آنروز در آتن» «محمدنوری زاد» دوست بزرگواری آدرس نوشته « آن روز در آتن» را در اختیارم گذاشت.
اگرچه زمینه های تغییر شخصیت «محمد نوری زاد» از یکسال قبل از این نوشته شروع شده بود ولی این نوشته را می توان اولین علائم بروز و ظهور این تغییر دانست.
آن روز در آتن
وارد کیوسک شدم . این کیوسک ، ورودی پایگاه مقاومت بود . به جوانی که بیست ساله می نمود و کلاشینکفی را وارونه حمایل کرده بود گفتم : لطفا بگویید پسرمرا بیاورند . درکیوسک یک مرد پنجاه ساله و یک جوان بیست و دوساله نیز بودند . جوان بیست ساله پرسید : پسرشما کیست ؟ گفتم : همان که سرش باند پیچی شده است . جوان ، با غروری که از سیاستمداران هفتاد ساله برمی آید گفت : به این سادگی ها ما کسی را آزاد نمی کنیم . گفتم : بگو بزرگتر این تشکیلات بیاید تا من با او صحبت کنم . دستی به اسلحه اش برد وگفت : اینجا ماهمه بزرگتریم . گفتم : پسرم ، آن وقتی که تو به دنیا نیامده بودی من درجنگ بوده ام . بگو بزرگترت بیاید . بااین حرف کمی عقب نشست .

تلفن زدند و قرار شد کمی صبرکنیم . درهمین اثنا به همان جوان بیست ساله تفنگ به دوش گفتم : پسرم ، با مردم مدارا کنید . خشونت ، هم شایسته بسیج نیست هم نشان داده است که نتیجه ای عاید ما نمی کند . جوان ، طلبکارانه و با ترشرویی گفت : ما خشونت نشان ندادیم که سه هفته زدند و رقصیدند . گفتم : این حق طبیعی مردم است که شادی کنند . زیبایی این شادی ، هم این بود که یک شیشه شکسته نشد و هم به کسی توهین نشد . اما حالا می بینی چه بساطی بپاشده ؟ مرد پنجاه ساله که مشتاق صحبت شده بود ، گفت : اگر اعتراضی دارند بروند شورای نگهبان . گفتم : شورای نگهبانی که رییسش آقای جنتی است و آقای جنتی هم به وفور از آقای احمدی نژاد حمایت کرده ؟ این را که گفتم همان جوان بیست ساله ، عبوس ترشد وگفت : آقا اینجا بحث نکنید .

واقعا هم جای بحث نبود . چرا که نه او و نه دوستان او درحال وهوای بحث نبودند . پیش از ورود به کیوسک ، دواتوبوس دیدم که ازپایگاه بیرون زدند و رفتند . با جوانانی که از جاهایی مثل جوادیه آورده بودند و دردست هرکدامشان یک چوب و چیزی مثل زنجیر بود . دراین اثنا دیدم پسرم را آوردند . جوانی که سی ساله می نمود با او بود . جوان سی ساله به پسرم اشاره کرد که تو درداخل کیوسک بمان . وبه من اشاره کرد که بیرون برویم . دربیرون کیوسک به من گفت : سرعلی چه شده است ؟ گفتم : یکی مثل شما به سرش چاقو کشیده است . چهره اش درهم شد . گفت : مواظب او باشید . گفتم : هستم . وپرسیدم : مشکل پسرمن چه بوده که او را دستگیرکرده و به اینجا آورده اید ؟ گفت : یک این که سرش باند پیچی بود ، دو این که با تلفن همراه صحبت می کرده و سه این که دنبال چیزی می گشته . به صورتش نگاه کردم و گفتم : این سه دلیل نشان دهنده ذکاوت شماست یا نشانه این که به جای صندل ، به جدول زده اید ؟ و داستان را برای او گفتم که علی ، هم آن موقع که توسط دوستان شما چاقو خورد ، و هم آن هنگامی که توسط دوستان شما دستگیر شد و به اینجا آورده شد ، تنها یک رهگذر ساده بوده است . فقط یک رهگذر!

جوان سی ساله اما اینقدر معرفت داشت که عذرخواهی کند . علی را به من سپردند و ما یکساعت پیاده راه رفتیم و علی با صدایی گرفته وغروری فروکشته داستان دستگیری و دستبند و توهین و شوک الکتریکی و .... را درراه بازگشت برایم تعریف کرد .

روز بعد باعلی رفتیم پزشکی قانونی در بلوار اشرفی اصفهانی . تامگر برای علی که از ناحیه پیشانی تا فرق سر چهارده تا بخیه خورده بود ، طول درمان بگیریم .دیدیم جمعیت فراوانی درصف اند . از پذیرش نحوه کاررا پرسیدیم . گفتند یا کلانتری یا دادسرا باید برای ما نامه بدهند تا ما برای علی پرونده تشکیل دهیم . رفتیم بیمارستان ولیعصر بالای میدان نارمک . که توسط ناجا اداره می شود و کاربخیه سرعلی آنجا انجام شده بود . پذیرش اورژانس بیمارستان گفت باید بروید کلانتری محل . کلانتری است که می تواند برای پزشکی قانونی نامه بدهد . بعد ما آمادگی این را داریم که درپاسخ به استعلام پزشکی قانونی ، خلاصه پرونده علی را به آنان بدهیم . رفتیم کلانتری محل . افسرکلانتری مرا کشید کناری و گفت : ببین عزیزم . زدند هفت نفر را کشتند و کسی هم مسئولیتش را نپذیرفته ، پسرشما که دیگر جای خود دارد . اما اگر می خواهید موضوع را پیگیری کنید بروید دادسرای محل . رفتیم دادسرای محل . خانومی درقسمت عریضه نویسی گفت : ما همه آسیب دیدگان روزهای اخیر را به دادسرای انتظامی فرستاده ایم . شما هم بروید خیابان شریعتی نبش معلم . رفتیم دادسرای نظامی . پذیرش آنجا پرسید : آیا یک فرد نظامی پسرشما را چاقوزده ؟ گفتیم نه لباس شخصی ها بوده اند . گفت : بروید دادسرای انقلاب یک خیابان پایین تر . رفتیم دادسرای انقلاب . وای که چه خبر بود آنجا . مادران و پدران خسته فراوانی را دیدم که بی رمق دراطراف دادسرا پرسه می زدند . رفتیم داخل . برگه ای دادند و گفتند بروید طبقه سوم معاونت امنیت . رفتیم طبقه سوم . از کثرت زنانی که برای تعیین تکلیف فرزندانشان ازدحام کرده بودند امکان جلو رفتن نداشتیم . همه خسته و بی قرار بودند . فریاد می کشیدند . گریه می کردند و خود را می زدند . قیامتی برپابود . به علی گفتم بیا برگردیم . راهرو را پشت سرنگذاشته بودیم که مادری دوان دوان آمد و به علی گفت : تو زندان اوین نبوده ای ؟ علی گفت : نه . پرسیدم مگر پسرشما اوین است ؟ گفت : بله . خواستم ببینم پسرشما آیا پسرمرا دیده است ؟ مادر دیگری آمد و از من پرسید برای چه آمده اید و چرا باز می گردید ؟ موضوع را گفتم . گفت : بروید خدا را شکرکنید که پسرتان درکنارتان است . زخمش خوب می شود . پسرمن کجاست نمی دانم . کاش پسرمن هم با همین زخم درکنارم بود . با شنیدن این حرف ، به علی گفتم : علی جان بیا زود برگردیم . من از این که درحضور این مادران ، حرف از زخم تو بزنم خجالت می کشم . روزی پرتحرک و بی فایده را پشت سرگذاردیم . اما هنوز که هنوز است ، فریاد آن مادران فرزند گم کرده درگوشم می پیچد . بخدا این ها مردم اند . مردم . مردم . خارجی و شورشی و اغتشاشگر نیستند . جوانان اینها چند روز پیش زیباترین جانبداری را از جمهوری اسلامی ایران کردند . باید بسیار زیرک بود . و زیرکی خدایا حتما دراین است که باید با مردم بود . نظام ما چه ساده و چه ارزان شکوهی چون ۲۲خرداد را از آن خود کرد ، و چه با شتاب آن شکوه را از اطراف خود تاراند .

به یاد حادثه چند سال پیش آتن افتادم که طی یک تظاهرات خیابانی ، یک جوان کشته شد . فردای همان روز وزیر کشور استعفا داد و دولت درمعرض واژگونی قرار گرفت . بخدا این خارجی های بی دین و ایمان این چیزهایشان خیلی خدایی است . خیلی .



نوشته شده توسط.... در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت

۱ نظر: