شنبه، اسفند ۰۹، ۱۴۰۴
بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
سلطهپرستان از علی کریمی تا مجتبی واحدی
مجتبی واحدی در «حلالزاده»بودن مهدی خزعلی شک کرده و میخواهد بداند وقتی پدر مهدی در زندان و تبعید بوده، چه کسی از مادر او «مراقبت» میکرده.
آیتالله ابوالقاسم خزعلی از آخوندهایی است که در زمان شاه، سالهایی در زندان و تبعد بوده و مجتبی واحدی، مسلمانی است که سالها سخنگو و مشاور یک آخوند زندانی دیگر بوده (مهدی کروبی).
حالا احتمال میدهد که همسر آخوند خزعلی در غیاب شوهرش «بعله»! و بچه «حرامزاده» پسانداخته.
آقای واحدی میفرماید: «بهدنبال شناسایی یک منبع موثق در خانواده مهدی خزعلی هستم تا یک ابهام را برای من برطرف کند. در دورههایی که ابوالقاسم خزعلی پدر مهدی در زندان و تبعید بود، آیا کسی از بزرگان خانواده، از همسر و فرزندان او مراقبت میکرده؟
میدانید چرا این پرسش را مطرح میکنم؟ جون برایم سخت است که باور کنم کسی حلالزاده باشد و لقمه حلال خورده باشد و در عین حال، حکومتِ جنایتکارِ جمهوری اسلامی را به اعدام بازداشتشدگان تشویق کند.»
بحث زنستیزی و تحقیر ظالمانه زادهشدگان در رابطه بیعقد و آخوند» (حرامزاده!) فعلا بماند.
اینکه مهدی خزعلی چه ... خورده، نوش جاناش. ببینید آقای مجتبی واحدی درباره همسر سختیکشیده یک زندانی مذهبی زمان شاه چه میگوید، و چگونه سعی میکند برای او با ۹ فرزند حرف دربیاورد. چرا اینقدر وقیح و هتاک؟...
چرا فحش به مادر طرف میدهی؟ آهان مجتبی واحدی سلطنتطلب شده!
فیسبوک هادی خرسندی
واحدی آن توییت را پاک کرده، اما اگر واژه «حرامزاده» با نوشتار «حرامزاده» را در هر یک از شبکههای اجتماعی آقای واحدی جستوجو کنیم، این بهقول سیاسیون «برچسب» و بهقول مذهبیها «بهتان» را به انواع و اقسام آدمها زدهاست.
اگر یک «شعبان بیمخ» یا «رمضان یخی» اینگونه سخن بگوید، ایرادی ندارد، ادبیات اوست. اگر کسی که به هیئت حاج منصور ارضی میرود هم اینگونه سخن بگوید ایرادی ندارد، ادبیات آنهاست.
اگر پیادهروندگان اربعین یا مجری تلوزیونی که از آن به «اربعین توپ و شیطونبلا» تعبیر میکرد، به این ادبیات متوسل شود ایرادی ندارد.
حتی اگر علی کریمی که مهمترین کنش اجتماعیاش تهدید به آتشزدن قرآن باشد اینگونه سخن بگوید ایرادی شاید نداشته باشد.
اما کسی که بارها و بارها و بارها گفته «مذهب» را به پستو خواهم برد، اما خیلی هوای «ژن مرغوب»اش را دارد و در تمام شناسههای شبکههای اجتماعیاش حتما باید «s» ابتدای نام یا نام خانوادگیاش باشد، با این ادبیات خودزنی کردهاست.
مطابق نص صریح قرآن آیه رانتییر «تطهیر» در مورد «اهلالبیت» پیامبر اسلام صادر شده، و شیعه معتقد است که مصادیق این آیه «پیامبر، دختر، داماد و دو نوه ذکور» او هستند.
پس دستکم با هر قرائتی این «رانت دینی» را تفسیر و تأویل کنیم، شامل ایرانیان نمیشود. اما آنها که به این «s» در نام و نامخانوادگی و شناسه و شناسنامه خود مینازند، هر نوع نزدیک به مفاهیم «حرام» یا «حلال»زادگی بچرخند، نوعی خودزنی درباره خودشان محسوب میشود.
درست مثل امیرحسین ثابتی که در انتخابات ۸۸ در سیادت میرحسین انقلت آورد و متوجه نبود این انقلت طهارت نسب رهبرش را به پرسش میکشاند.
پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۴۰۴
خبر اختصاصی جنگ قدرت است
استنادات پیاپی رسانههای بینالمللی به «منابع مطلع» بینام در داخل جمهوری اسلامی را، نباید بیش از حد جدی گرفت.
جریاناتِ حکومتیِ رقیب، آشکارا در حال پمپاژ رسانههای دنیا با داستانهایی هستند که مایلاند بهعنوان «خبر اختصاصی» منتشر شوند که میشوند.
آیا «تکتک» این خبرها غیر معتبرند؟ نه لزوما. ولی ردپای جنگ قدرت جریانهای حکومتی، در آنها کاملا برجسته است.
مثلا اغلبِشان در حال برجستهکردن چهرههای حکومتی خاص، بهعنوان «مردان قدرتمند آینده» هستند. فارغ از اینکه این کار را با تبلیغ مستقیم آن چهرهها انجام دهند، یا با تضعیف رقبای احتمالی آن چهرهها.
تا اطلاع ثانوی، احتمالا مهمترین خبر معتبری که از این «گزارشهای اختصاصی» میشود دریافت، شدتگرفتن جنگ قدرت میان «خودی»های نگران از «آینده» است.
©️ توییتر حسین باستانی
زمان شاه هم تورم داشتیم
پاسخ به یک مغالطه مشهور: «آیا زمان شاه هم تورم داشتیم؟»
در یک کلمه: بله. در دهه ۵۰ با جهش درآمدهای نفتی و رشد سریع تقاضای داخلی (بدون پاسخ متناسب از سمت عرضه) تورم حتی تا حدود ۳۰٪ هم بالا رفت.
اما! یک «اما»ی مهم وجود دارد. آن زمان، سیاستهای پولی و مالی برای کنترل تورم هنوز به بلوغ امروز نرسیده بود.
برای مقایسه، کافی است به آمریکا در دهه ۱۹۷۰ نگاه کنیم. دو شوک بزرگ نفتی ۱۹۷۳ بعد از جنگ یومکیپور و ۱۹۷۹ پس از انقلاب ایران. در نتیجه بحران تورم که در ۱۹۸۰ به اوج رسید.
در آن زمان کسی بهدرستی نمیدانست که چهطور باید آتش تورم را خاموش کند.
تا اینکه «پل ولکر» رئیس فدرال رزرو، با افزایش شدید نرخ بهره، تورم را مهار کرد. البته این اقدام به رکود سنگین و افزایش بیکاری منجر شد، اما اولین سرنخها از سازوکار مهار تورم را بهدست داد.
واقعیت این است که در دهه ۷۰ میلادی، رابطه نرخ بهره و تورم هنوز کاملاً درک نشده بود. ایران هم مثل بسیاری از کشورها، هنوز نمیدانست چهطور میشود تورم را کنترل، و در عین حال ثبات اقتصادی را حفظ کرد.
اما امروز ماجرا فرق کرده است. مهار تورم ـ بدون ضربه جدی به سمت تقاضا و اشتغال ـ دیگر یک معمای گیجکننده نیست.
آمریکا که زمانی همراه با تورم دو رقمی، رکودی شدید را تجربه میکرد، امروز به هدفگذاری تورم ۲٪ (هدف کمیته FOMC) بسیار نزدیک شده، در حالیکه پیوسته وضعیت اشتغال و وضعیت خردهفروشی را هم زیر نظر دارد.
اما وضعیت ما چطور است؟
نهتنها در فهم همان دهه ۱۹۷۰ از اقتصاد کلان ماندهایم، بلکه هنوز قادر نیستیم صورتِ مسئلهای را که در دنیا تا حد زیادی حل شده، از رو بخوانیم!
تورم امروز ایران، با شکستن رکورد قبلی خود، حتی از ۶۰٪ هم بالاتر رفته است!
این حرف بهمعنای بینقص بودن اقتصاد آن دوره نیست. همانطور که آمریکا در دوران نیکسون و کارتر هم با بحرانهایی مواجه شد.
اما مقایسه آن زمان با امروز، یک قیاس معالفارق است؛ چون دستاوردهای چند دهه اقتصاد کلان را نادیده میگیرد.
بله، پژو ۲۰۷ ایرانخودرو از پیکان ایرانناسیونال پیشرفتهتر است...
اما این پیشرفت در دنیایی که «مرسدس EQS» در آن ساخته میشود، قابل اعتنا نیست.
و البته، داستان ما در اقتصاد کمی متفاوت است: ما از پیکان شروع کردیم... و امروز به گاری رسیدهایم!»
©️ کانال تلگرام فرزاد فخریزاده
برچسبها:
آمریکا,
اشتغال,
اقتصاد,
بنز,
بیکاری,
پیکان,
تورم,
رکود,
فدرالرزرو,
فرزاد فخریزاده,
کشکول,
نرخ بهره
روحانی: گزارش فیگارو خیالی بود
روابط عمومی دفتر رئیس دولتهای یازدهم و دوازدهم در اطلاعیهای، گزارشهای رسانههای خارجی درباره حسن روحانی را تکذیب کرد.
به گزارش ایلنا، در این اطلاعیه آمده است: «در روزهای اخیر مطالبی سراسر کذب در دو نشریه آمریکایی و اروپایی منتشر و ادعاهایی بیاساس درباره حجتالاسلاموالمسلمین دکتر حسن روحانی، رئیسجمهور ایران در دورههای یازدهم و دوازدهم مطرح کردهاند که آن را بهجای یک گزارش رسانهای، به سناریوهای تخیلی تبدیل کرده است.
روزنامههای فیگارو و نیویورکتایمز با انتشار اخبار جعلی و با اتکا به منابع مجهول، اعتبار حرفهای خود را زیر سؤال برده و اعتماد به دیگر گزارشهایِشان را نیز مخدوش کردهاند.
خبرسازیهایی از این دست درباره آقایان دکتر روحانی، دکتر محمدجواد ظریف و دیگر چهرههای سیاسی و مسئولین کشور را باید در ادامه عملیات روانی منابع آمریکایی و اسرائیلی با هدف ایجاد تردید و نگرانی در افکار عمومی مردم ایران دید که فشار حداکثری از طریق تحریمهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی را تکمیل میکند.
خیالیبودن سناریوهای فیگارو و نیویورکتایمز چنان عیان بود که جز در رسانههای دستاندرکار این عملیات روانی ضد ایرانی، هیچ بازخوردی پیدا نکرد؛ البته این مهم علاوه بر هوشیاری مردم و هوشمندی رسانههای داخلی، نشانه فاصله زیاد آن رسانهها از واقعیات جاری، سازوکارهای تصمیمگیری و مناسبات سیاسی و امنیتی در ایران است.»
چند روز پیش فرناز فصیحی خبرنگار ایرانیالاصل نیویورکتایمز در یادداشتی ادعا کرده بود که رهبری جمهوری اسلامی برای سناریوهای بحرانی احتمالی، به علی لاریجانی دبیر شعام اختیار تام برای هرگونه تصمیمگیری درباره سرنوشت کشور اعطا کردهاست.
گزارش نیویورکتایمز طبق معمول از قول «منبع مطلع» گنگ، و بدون اشاره به نام یا جایگاه منبع بود.
یک روز بعد روزنامه فرانسوی فیگارو در گزارشی باز هم از قول «دو منبع آگاه» گزارش داد که تلاش حسن روحانی طی ایام بحرانی دیماه گذشته برای به حاشیهراندن خامنهای با کمک مقامهایی در مرجعیت قم، مقامهایی در سپاه و با کمک محمدجواد ظریف به شکست انجامیده و در ادامه هم به گزارش نیویورکتایمز استناد کرده بود که پس از این اتفاق علی خامنهای به علی لاریجانی اختیار تام دادهاست.
در گزارش فیگارو نوشته شده بود که این اتفاقات دور از چشم و بدون اطلاع پزشکیان که مطابق قانون اساسی شخص دوم کشور محسوب میشود برای مخفیماندن هرچه بیشتر اقدامات انجام شدهبود.
محمد غضنفری یک نماینده تندرو مجلس که بارها خواستار اعدام روحانی شده، اظهاراتی شبیه به گزارش فیگارو را بارها در مصئونیت کامل تکرار کرده و اتفاقا ایشان و برخی جریانات همصدا با ایشان از گزارش فیگارو استقبال کردند.
یک اپوزوسیون ساکن آمریکا نیز این گزارش را دستآویز تحلیلهای توهمآمیز همیشگی خود کرد و ادعا نمود که فرزند آخرین شاه ایران نیز بخشی از این پازل بودهاست.
چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۴
ضرورت تعریف جدید از مفهوم و ساختار روزهداری
تقریبا در تمام ادیان جهان به نوعی «صوم» یا خودداری از نخوردن و ننوشیدن هست. برخی مانند جینیزم به شکل افراطی دارند و برخی مانند دین زرتشتی امساکی بسیار ملایم در ایام «نابر» به حدی که شاید نتوان به آن روزه گفت، زیرا امساک جدی و زهد در این دین حرام است، از آنجا که نعمات آفریده اهورامزدا ست و استفادهنکردن از آن کفراننعمت.
دنیای امروز اقتضائات خود را دارد و فقه اسلامی مدعی دستورات فقهی بر اساس اقتضائات زمان است. از نظر علمی گرچه امساک ملایم و محدود ممکن است بهنفع افراد سالم باشد، اما بعید است روزه در شرایط سخت، قابل تطبیق با اصول سلامت باشد.
بهویژه اگر مکلفین، درک دقیقی از مسئله عدم تطابق سختی کار روزانه با روزهداری، سلامتی و بیماری و ناتوانی خود نداشته باشند و نتوانند از آرای فقیهان در توصیه به افطار در شرایط سخت فهمی درست داشته باشند، همچنان که فقیهان نیز اطلاع دقیقی از سلامتی و بهداشت بدن و شرایط علمی فواید و مضرات روزه ندارند.
نکته دیگر اینکه اسلامشناسانی مانند محمد مجتهد شبستری از معنای فریضه در قرآن و اسلام، فهم دیگری ارائه کرده و آنرا نه به معنای عملی که عدم انجام آن مستوجب عذاب باشد، بلکه آن را به معنای مستحب موکّد گرفتهاند.
با توجه به اینکه ممکن است شرایط روزه برای بدن انسان مضر و اصرار بر انجام آن در هر شرایط یا مسئله اولویت سلامتی انسان در شریعت ناسازگار باشد، ضروری است فقیهان و متولیان دینی اقداماتی انجام دهند تا آنچه مدنظر شارع مقدس است بهنحو مطلوب به انجام رسد.
از جمله:
۱. دقت فقها در تعریف فریضه و عواقب انجام یا عدم انجام آن از منظر شریعت.
۲. آشنایی فقها با مسئله نیازهای بدن و آسیبهای احتمالی روزه و بهویژه مسئله کمآبی برای بدن. در این کار باید پژوهشگران در حوزههای پزشکی، جامعهشناسی و ... دست بهکار شده و از جمله تاثیرات روزه بر سلامت را با مقایسه آماری تعداد بیماران، انواع بیماریها، تعداد و علت فوتشدگان در ماه رمضان و دیگر ماهها بررسی و اعلام نمایند.
۳. تسهیلکردن شرایط روزه بهنحوی که اطمینان حاصل شود، سلامت روزهدار تهدید نمیشود. مانند خوردن آب هنگام تشنگی زیاد، در شرایطی که روزه درست باشد، همچنان که امروز جعفر سبحانی و بیات زنجانی بر آن هستند.
۴. تاکید مراجع و متولیان دین و نهادهای زیرنظر آنان از جمله صداوسیما بر این که موقع بیماری و ناتوانی و پیری نهتنها الزام به روزه نیست، بلکه شریعت دستور به منع آن داده، چون ضرر رساندن به بدن حرام است.
©️ اینستاگرام دکتر محمد مشهدینوشآبادی
بیعت با رضا پهلوی در شأن شما نبود!
آقای آشوری! بیعت با رضا پهلوی در شأن شما نبود!
ما سوگوار و رنجدیده از کشتار جوانان و هموطنان خود بهدست نظام سرکوبگرِ حاکم در ایران، چشم یاری به بزرگان خود داشتیم.
ما که شاهدان جنبش مدنی سی ساله ایران هستیم، هفتههاست زیر بمباران تبلیغات جنگطلبانِ بیگانهپرست قرار داریم.
میخواستیم که چهرههای برجسته فکر و فرهنگ ما از صلح و آبادی ایران دفاع کنند، و سپری بسازند که در پناه آن از تبلیغات بیگانه برای دخالت نظامی در امان بمانیم و همبستگی خود را در مقابل جنگافروزان نشان دهیم.
حال میبینیم که استاد بزرگ زبان و فرهنگ ایرانی داریوش آشوری کنار کسی ایستاده که چهره اصلی جنگطلبان و مداخله خارجی است.
ما سخت برآشفته و شگفتزده شدهایم. ما نگران ایران و نسلی هستیم که زندگیاش را در معرض تباهی میبیند و از اینکه پیر فرهنگ ایرانی به جوانان زندگیخواه وطن پشت کرده عمیقا متاسف هستیم.
ما ضمن احترام به کارنامه درخشان داریوش آشوری اعتباربخشیدن او را به رضا پهلوی محکوم میکنیم. متأسفیم که او برخلاف دههها تلاش فرهنگیِ خود، در جایی ایستاده است که به نابودی زندگی مردم ایران و فرهنگ ایرانی ختم میشود و ایران را ویران خواهد کرد.
این خطای مهلکی است و ناچاریم با صدای بلند آنرا آشکارا طرد و تقبیح کنیم.
ایران و آبادی آن اولویت بزرگ و بنیادین ماست. آزادی از استبداد حاکم و استقلال ایران از هم جدا نیستند و به آزادی از طریق بمباران و مداخله نظامی خارجی هرگز باور نداریم.
ما از داریوش آشوری میخواهیم کنار مردم رنجکشیده وطن بایستد، به دشمنان ایران تکیه نکند، به ایشان اعتبار ندهد، و شأن خود و مردمی را که به آنان خدمت کرده و به او حرمت داشتهاند نگاه دارد.
از چشم ما هر کس کنار دشمن جنگطلب و مداخلهجو بایستد نام خود را به ننگ میآلاید. چنین ننگی از بزرگان ما دور باد! آیا ایشان صدای ما را میشنوند؟ نام خود را و نام ایران را بزرگ میدارند؟ چنین امید میبریم.
جمعی از دوستان و خوانندگان آثار آشوری: محمد بازرگان، سعید باستانی، رامین پرهام، مهدی جامی، گیسو جهانگیری، صدیقه حاج محسن، اعظم خاتم، مهین خدیوی، وازریک درساهاکیان، ناصر زراعتی، علی ستاری، فرامرز سهدهی، مرتضی صادقی، ثریا عطاری، نازی علیمرادی، حمید فدوی، جواد فعال علوی، فرهاد قهرمانی، اکبر کرمی، آزاده کیان، کیوان کیانی، صاحبنظر مرادی، سعید مقدم، گراناز موسوی، سراج میردامادی، یاسر میردامادی، بابک مینا، محسن نکومنشفرد، حسینعلی نوذری.
مرتبط:
فروپاشی روشنفکری ایرانی
قیامت مردم یقه وکیلالولایه را میگیرند
«حسین صمصامی» در دانشگاه شهید بهشتی اقتصاد خوانده، در همین دانشگاه هم استادیار گروه اقتصاد است. ایشان در دور دوازدهم مجلس که با پایینترین نرخ مشارکت تشکیل شد، یکی از نمایندگان حوزۀ انتخابیه تهران شد.
صمصامی که در ۱۳۸۷ برای مدت کوتاهی سرپرست وزارت امور اقتصادی دولت نخست احمدینژاد بود، یکی از شاخصترین مخالفان تکنرخی شدن ارز، و مدافع ارز ترجیحی و تخصیص و دخالت دولت در بازار ارز است.
این ایده یک ایده عوامپسند و مُسکِّن موقت است. مثل اغلب ایدههای احمدینژاد که در زمانِ کوتاه رضایت ایجاد کرد، در میانمدت و بلندمدت خسارتهایی به بار آورد که در قبال آن ۸ سال، ۸۰ سال آواربرداری برای کندن ریشه عوامفریبی از این کشور زمان کم است.
این رفتارِ ایشان در یک تریبون عمومی، عوامفریبی و پوپولیسم از طریق توسل به «مغلطه مظلومیت» است. اگرچه ایشان با عموم سیاستهای احمدینژاد مخالف بود، اما در نگاه کلان یک نگاه سوسیالیسی و اقتصاد بسته به بازار و ارز دارد.
تجربه زیسته و آزمون و خطا شدهٔ اقتصاد و بحران و تلاطمهای یک قرن گذشته ثابت کردهاست که خشت نخست توسعه اقتصادی تکنرخی شدن ارز، حذف هرگونه ارز رانتی و امتیاز برای گروهی خاص و خروج دولت از بازار بهعنوان یک بازیگر رانتییرِ رقیب در اقتصاد است.
البته برای کشوری که سالها به دولتیبودن اقتصاد خو کرده، این تکنرخیشدن حکم یک جراحی سنگین و پر هزینه دارد و تا این جراحی در بدن بیمار اتفاق نیفتد، باز هم باید شاهد این مغلطهها و مظلومنماییها و عوامفریبیها و ... بهجای گشودن گره بسته اقتصاد کشور بهدست و آنرا به دندان حوالهندادن است. مشروط بر آنکه این تأخیر در درمان بیمار را راهی گورستان نکرده باشد.
صمصامی با وجود اینکه خود را اصولگرا و منتقد دولت حسن روحانی میدانست، اما با جدیت از تخصیص دلار ۴ هزار و ۲۰۰ تومانی (موسوم به ارز جهانگیری) به گروههای خاص حمایت میکرد.
تخصیص ارزی که خود «جهانگیری» بعدا به نسنجیدهبودن این طرح اعتراف و بدنه اصولگرایی برای حمله به دولت روحانی به برچسب ارز جهانگیری متوسل میشدند.
اینکه «من پیشبینی کردم ارز ترجیحی حذف شود، قیمتها بالا میرود و اخطار دادم»، کار خارقالعادهای نیست. این بالاتر رفتن قیمت، واکنش طبیعی و روانی بازار به حذف ارز ترجیحی و نتیجه فعالیت مافیاهای ارز ترجیحیبگیر است.
این روند افزایشی، کوتاهمدت یا نهایتا میانمدت است، اما نتایج بسیار سودمند بازار آزاد و سپردن بازار به بازاریان، و خروج دولت از بازار، بسیار سودمند و دائمی خواهد بود.
در پرانتز عرض کنم که پزشکیان که اینهمه ادعا میکرد، بزرگترین جراحی اقتصادی حذف ارز ترجیحی را انجام داده دروغ میگوید و ارز ترجیحی دوباره بازگشته و دولت شهامت لازم برای دفاع از این تصمیم خود نداشتهاست.
اما اینکه آقای صمصامی با بغض و گریه و مظلومنمایی نعره میزند که در قیامت یقه همه را خواهد گرفت، اما شهامت ندارد بگوید اگر قالیباف آن برخورد را با او داشته، چرا باید رهبری سفارش به حمایت از این مسئول کند؟
و اگر رهبری خلاف صلاح مردم دستور «کش ندهید» میدهد، چرا در قیامت نه در همین دنیا از رهبری نمیپرسند که آقای خامنهای! چرا باید از پزشکیان و قالیباف و رئیس قوه قضاییهای که بدیهیترن شأن از شئون یک قاضی را ندارد و در میان دانشجویان صوتبلبلی میزند یا قندان پرتاب میکند، یا بازوی منتقدان را گاز میگیرد، حمایت میکنید؟
نامه مهرداد خوانساری به رئیسجمهور آمریکا
جناب آقای رئیسجمهور!
در این مقطع حساس و سرنوشتساز، و پیش از آنکه تصمیم نهایی خود را درباره مسیری که در قبال کشور من در نظر دارید اتخاذ کنید، لازم دانستم بهطور مستقیم با شما سخن بگویم.
در مقام معرفی، اینجانب دیپلمات پیشینِ رژیم سابق هستم که بیش از چهار دهه بهعنوان مخالف فعال رژیم حاکم بر ایران، فعالیت کردهام.
در این مدت، در مسئولیتهای ارشد در کنار شماری از چهرههای برجسته سیاسی ایرانیِ مخالف جمهوری اسلامی خدمت کردهام.
فعالیت دیرینه من همواره بر پایه تعهد به حکمرانی سکولار و دموکراتیک، حاکمیت ملی و ثبات منطقهای استوار بوده است.
در ماههای اخیر، شما بهروشنی درباره نتیجهای که از رهبری سرکوبگر و بهشدت نامحبوب ایران انتظار دارید سخن گفتهاید؛ رهبریای که بهنظر میرسد بیش از پیش در آستانه پایان عمر سیاسی خود قرار گرفته است.
با وجود لفاظیهای تند و تهدیدآمیز آنان، واقعیت این است که نه در آستانه دستیابی به سلاح هستهای هستند، و نه در موقعیتی قرار دارند که از طریق نیروهای نیابتیِِ بهشدت تضعیفشده خود، قدرت قابلتوجهی اعمال کنند.
هرچند از برخی توانمندیهای موشکی برخوردارند، اما با توجه به موقعیت راهبردی شکنندهشان، و آگاهی از پیامدهای سنگین هرگونه محاسبه نادرست، بسیار بعید است که آغازگر یک درگیری مستقیم باشند.
جناب آقای رئیسجمهور!
با توجه به تجربیات گذشته در منطقه و طیف گزینههای سیاسی در دسترس شما، تداوم فشار بدون توسل به حملات مستقیم نظامی، بیشترین احتمال موفقیت راهبردی را با کمترین هزینهِ بلندمدت فراهم میکند.
راهبردی سنجیده مبتنی بر اعمال تدریجی، مستمر و در صورت لزوم فزایندهِ فشارهای سیاسی و نظامی ـ بدون هدف قراردادن اهدافی در داخل ایران ـ بهاحتمال زیاد به نتیجهای که همگی در پی آن هستیم، منتهی خواهد شد.
پس از نزدیک به پنج دهه حکمرانی ناکارآمد، فساد و سرکوب، چشمانداز تغییر معنادار ـ از رژیمی که در وضعیت بقای حداقلی قرار دارد، و با بازیگران کلیدی داخلی و خارجی در تعامل است، به سوی دولتی انتقالی با پشتوانه گسترده مردمی ـ اکنون بیش از هر زمان دیگری در دسترس بهنظر میرسد.
شما همواره با جنگهای بیپایان مخالفت کردهاید، و صریحاً از جنگ عراق و نیز نحوه مدیریت دولت اوباما در قبال بحران سوریه ـ که به رنج گسترده انسانی و بیثباتی بلندمدت منطقهای انجامید ـ انتقاد کردهاید.
درسهای آن تجربهها امروز نیز کاملاً مرتبط و راهگشا هستند.
جناب آقای رئیسجمهور!
آغاز هرگونه اقدام نظامی علیه ایران، خطر بروز پیامدهای پیشبینیناپذیری را در پی دارد ـ پیامدهایی که ممکن است حتی از آنچه در عراق یا سوریه شاهد بودیم بیثباتکنندهتر باشد. هرچند صداقت و نیت مدافعان چنین رویکردی را زیرسؤال نمیبرم، اما من ـ و تقریباً همه دولتهای منطقه ـ درباره سنجیدگی و مصلحت این توصیهها نگرانیهای جدی داریم.
افزون بر این، حتی در صورت تغییر رژیم، هر دولتی که فرضا از طریق مداخله نظامی خارجی بر سر کار آمده است، با چالشهای پایدار مشروعیت مواجه خواهد شد.
تاریخ یادآور نمونههای هشداردهندهای است که نشان میدهد چنین برداشتهایی چگونه میتواند مسیر سیاسی یک ملت را برای نسلها تحت تأثیر قرار دهد.
رویدادهای مربوط به سقوط دولت دکتر مصدق در سال ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) و پیامدهای آن، نمونهای گویاست که همچنان بر اعتبار شاه فقید ایران و نیز ایالات متحده سایه افکنده است.
جناب آقای رئیسجمهور!
بزرگترین پیروزی نه در جنگی است که آغاز میشود، بلکه در جنگی است که از آن اجتناب میشود ـ در حالی که رقیب شما زیر فشار تضعیف میگردد.
از اینرو، با احترام از شما میخواهم که بیش از هر چیز به قضاوت و شهود شخصی خود تکیه کنید و نسبت به خطرات غیرضروری ناشی از انگیزههای کوتاهمدت که ممکن است پیامدهای بلندمدت و جبرانناپذیری در پی داشته باشد، هوشیار بمانید.
تصمیم نهایی شما بیتردید فراتر از بحران کنونی طنینانداز خواهد شد.
مهرداد خوانساری ۶ اسفندماه ۱۴۰۴
منتشرشده در سایت تحلیلی زیتون
دفاع از حریم روشنفکری و سقوط در لمپنسیم
آقای آشوری پرسش مرا بیپاسخ گذاشت. حدس میزنم پرسشهای مشابه بسیاری با او در میان گذاشته شده. او ترجیح داد که امروز مقالهای را که در سال ۱۳۴۶ نوشته در سایت گویانیوز بازنشر کند.
حرف اصلی داریوش آشوری در این مقاله، هشداری است علیه خطر «همآمیختگی مفهوم ضدصهیونیسم با ضدامپریالیسم» در ذهن روشنفکر ایرانی؛ او معتقد است این همآمیختگی کاذب، عقدههای کهن ضدیهودی را زیر نقاب سیاست و مبارزه با استعمار زنده میکند، و روشنفکر را از «تعقل» به «هیجان جمعی» و از «استقلال فکری» به «همرنگی با احساسات توده» میکشاند.
به بیان دیگر، او روشنفکران را به بازشناسی مرز میان نقد سیاسی یک دولت (اسرائیل) و دشمنی نژادی با یک قوم (یهود) فرامیخواند و تسلیم شدن به آنتیسمیتیسم را «خیانت به جوهر روشنفکری» میداند، چه در لباس دینداری ظاهر شود، و چه در نقاب روشنفکری چپ.
آشوری در این مقاله به صراحت «روشنفکران چپنما» را متهم میکند که ذیل شعارهای ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی، در واقع دارند همان «عقدهی چرکین ضدیهود» طبقه متوسط سنتی را بازتولید میکنند.
او نشان میدهد که این روشنفکران وقتی از «حکمت ازلی» برای محکومیت قوم یهود سخن میگویند، یا خاطرات فتح خیبر را زنده میکنند، از جوهر روشنفکری که همان تعقل و استقلال فکری است فاصله گرفته و به پستترین احساسات جمعی پناه بردهاند.
در نگاه او، این طیف از چپهای ایرانی، نه بر اساس تحلیل سیاسی و تاریخی، که بر مبنای همان کلیشههای کهن ضدیهودی به مسئله نگاه میکنند و این را در لفافهی «مبارزه با امپریالیسم» به خورد توده میدهند.
بنابراین اتهام او به این گروه از چپها، پنهانکاری ایدئولوژیک و خیانت به رسالت نقادانهی روشنفکری است.
ببینیم ربط مقاله آقای آشوری در سال ۱۳۴۶ با ملاقات او با شاهزاده رضا پهلوی در سال ۱۴۰۴ چیست؟
آشوری در مقاله ۱۳۴۶، «روشنفکران چپنما» را بهخاطر همرنگی با احساسات جمعی و قربانیکردن تعقل به نفع هیجانات ضدیهودی محکوم کرد.
او آنان را متهم میکرد که بهجای ایستادن در موضع نقادانه، خود را به موجی سپردهاند که «گفتمان مسلط» زمانه تولید کرده است.
امروز اما پرسش این است: آیا دیدار با رضا پهلوی و عکس یادگاری گرفتن با او، در شرایطی که گفتمان سلطنتطلب/پادشاهیخواه به یکی از جریانهای اصلی اپوزیسیون تبدیل شده، مصداق همان «همرنگی با جریان مسلط» نیست؟
اگر آن زمان خطر را در «چپزدگی و عقدههای ضدیهودی» میدید که روشنفکر را به ورطه احساسات میکشاند، امروز خطر را باید در کجا دید؟ درست در جایی که روشنفکرِ مستقل، بهجای نقد از موضعی فراجناحی، پای خود را به اردوی یکی از جناحهای سیاسی میبندد و در قاب یک عکس، استقلال خود را قربانی همصدایی با یک جریان میکند.
به سخن دیگر، او که روزگاری روشنفکران را به دلیل «تسلیم شدن در برابر موج» نکوهش میکرد، امروز خود در معرض این اتهام قرار گرفته که به موج دیگری (و این بار در اپوزیسیون) پیوسته است.
و یک نکته بسیار مهم: همان کسی که شصت سال پیش درباره خطر «همآمیختگی ضدصهیونیسم و ضدامپریالیسم» هشدار میداد، امروز در قابی ایستاده که میتوان آنرا بهنفع «چرخش به سمت اسرائیل» در اپوزیسیون تفسیر کرد.
این همان چیزی است که بحث را از سطح «استقلال روشنفکری» فراتر میبرد و به تناقض تاریخی موضعگیریها در بستر تغییر گفتمانها میرساند.
©️ فیسبوک حسین نوشآذر
مرتبط:
بیعت با رضا پهلوی در شأن شما نبود
فیگارو روحانی را از قدرت شکست داد
روزنامه فرانسوی «فیگارو» دوشنبه ۲۳ فوریه (چهارم اسفند) بهنقل از چند منبع مطلع گزارش داد که حسن روحانی در اوج اعتراضات سراسری تلاش کرد علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، را به حاشیه براند اما شکست خورد.
به نوشته این روزنامه، علی لاریجانی این تلاش را خنثیکرده و از آن زمان اختیارات گستردهای را بهدست گرفته است. از او به عنوان کسی یادشده که اکنون بهشکلی اثرگذار کشور را مدیریت میکند.
منابعی که فیگارو به آنها استناد کرده، گفتهاند که روحانی این تلاش را در کنار چهرههایی از دولت سابق خود، از جمله ظریف، چندین روحانی از شهر قم و افراد مرتبط با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رهبری کرده است.
در گزارش فیگارو آمده است که پزشکیان، برای جلوگیری از افشای این طرح، از بحثها کنار گذاشته شده و پس از افشای این طرح، ظاهراً روحانی و ظریف تحت بازداشت خانگی چند روزه قرار گرفتند و چهرههای اصلاحطلب نزدیک به آنها بازداشت موقت شدند.
نیویورک تایمز یکشنبه در مقالهای بهقلم فرناز فصیحی گزارش داده بود که لاریجانی، پس از سرکوب آنچه ـ یک کودتای داخلی ـ توصیف شده، قدرت بیشتری گرفته است.
اگرچه «دنی سیترینوویچ» پژوهشگر برنامه ایران در موسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل هشدار داده که گزارشهای دریافتی از ایران و منتشرشده در خارج از کشور «باید با شک و تردید بررسی شوند»، اما ظاهرا ذوقِ زودتر و بیشتر دیدهشدن برخی رسانهها، مانع از آن میشود، اندکی در بازنشر خبرهای عموما «بهنقل از یک منبع» تأمل کنند.
کدهایی که فیگارو در این گزارش بهآنها اشاره کرده درست، اما ناقص است. علیلاریجانی پیشینه سپاه دارد، اما جز یکی دو سال ابتدای جنگ، بقیه عمر بعد از انقلاباش را یا در دانشگاه بوده، یا مجلس و مدت کوتاهی هم در شعام.
از این زاویه جایگاه هیچ شخصیت زنده فعلی با «حسن روحانی» برابری نمیکند. حسن روحانی زمانی در کنار احمد خمینی نماینده رهبر در شعام، و از آن زمان تا پایان دوره ریاستجمهوریاش یک پای ثابت و با جایگاه ارشد این شورا بودهاست.
پیش از این اما او بعد از هاشمی تقریبا نفر دوم جنگ در فرماندهی پدافند شناخته میشد. بعد از جنگ با حفظ سمت دبیری شعام چندین دوره نائبرئیس اول مجلس ـ آنهم در طوفان بحرانهای دهه ۷۰ ـ بودهاست.
لاریجانی از این دیدگاه قابل برابری با روحانی نیست. از طرفی روحانی جدای از شخصیت دیپلماتیکِ خودش، یک مشاور دیپلماتیک برجسته بهنام «ظریف» دارد که به جرأت میتوان گفت: هیچ دیپلماتی بهاندازه او به ظرافتهای کار دیپلماسی و شاهراه و کوچه و بنبستهای آن آگاه نیست.
روحانی آن اندازه زیرکی هم دارد که اگر پزشکیان را بیخبر بگذارد، به «لاریجانی» خبر بدهد. هرچند که میداند روحانیت سنتی قم دلخوشی از میرزا هاشم آملی و فرزنداناش ندارند و حتی حساب مصطفی محقق داماد، را از هم از دامادی این خانواده جدا میدانند، اما متوجه همین جایگاه نیمبند لاریجانیها هست، و هنوز جوهر مراودات پشتپرده او با علی در تصویب برجام که خشم مخالفین امروز قالیباف را هم بینصیب نگذاشته، خشک نشدهاست.
با این وصف لاریجانی اگر قرار بود قدرتِ «فصیحی» بگیرد، صلاحیت او برای ریاستجمهوری رد نمیشد. و اگر بهقول آقای خامنهای آن اتفاق «جفا» بود، لاریجانی اینهمه آن ـ بهتعبیر رهبری «جفا» ـ را بولد و برجسته، و با توسل آن علیه نظام و له خودش مظلومنمایی نمیکرد، تا ۳ سال بعد و پس از مرگ ناگهانی ابراهیم رئیسی دوباره در بر پاشنه رد صلاحیتاش بچرخد.
از یک زاویه دیگر اگر فرض بگیریم مقدمات فیگارو درست، و لاریجانی بهداد نظام رسیدهاست. با این فرض، لاریجانی به داد نظامی که دو بار پشت سر هم او را «صالح» هم تشخیص نداد نرسیده، بلکه مثل همیشه تلاش نموده است از این نمد کلاهی برای سر خود دستوپا کند، اما نمیداند سرنوشت محتوم این «کلاه دلکش» «ترک سر» خواهد بود.
حاکمیت اگر حصر کروبی و موسوی و رهنورد برایاش آنقدر هزینه گزاف نداشت، روحانی را نه اکنون، که پس از ریاستجمهوری، و نه موقت، که دائم «محصور» میکرد. آن هم با آنهمه درخواست محاکمه و اعدام او و ظریف از سوی «دلواپسان» که حتی خلاف رویه تقدس لباس روحانیت، بارها کاریکاتورهایی از روحانی با لباس زندان و عمامه بر سر منتشرکردند.
اما نه روحانی محاکمه شد، نه طراحان و بازنشرکنندگان آن کاریکاتورها.
ظرف شکنندهای سوزان «لیلی» در دست است، نگهدارند، دست میسوزد، بیندازند میشکند و دل میسوزد.
مذاکره از لاریجان تا استخر
«علی لاریجانی» آدم خوشنامی نیست. حرفوحدیثها پیرامون او و خانوادهاش زیاد است. یک کلاغ هم درست باشد، برای فقدان خوشنامی کافی است. ۳۹ فقره دیگر نیازی نیست.
لاریجانی پیشتر آزموده و نشانداده «نجابت» لازم برای پروژههای سخت را ندارد. همیشه تأیید شده و در عالیترین سطوح نماینده امین بود.
از ریاست سازمان بی«هویت»ِ «هویت»ساز، تا نماینده تامالاختیار در پروژه عملیاتی محرمانه همکاری ۲۵ ساله ایران و چین.
میان اینها؛ نمایندگی رهبری در شعام، دبیری شعام، ریاست مجلس، تصویب برجام در ۹ دقیقه، دلجویی پس از لنگهکفش و مهرخوری در قم، و خیلی سِمَتهای دیگر، همگی نشان از «نورچشمی» ویژه نظامبودن ایشان داشت.
اما کافی بود یکبار رد صلاحیت شود. چنان زیر و بالای نظام را به چالش کشید که نزدیک بود نه از تاک نشان مانَد، نه از تاکنشان.
مقایسه کنید با ناطقنوری که تهمتها شنید، محنتها کشید، گوشهنشین شد، اما «نمکشناسی» کرد و «حرمت» نگه داشت. آخرین واکنش نرم ناراضی او، کنارهگیری از ریاستدفتر بازرسی رهبری و عضویت در «متمن» بود.
بدتر از او مقایسه کنید با هاشمی! علیهاش در نمازجمعه شعار غارتگر بیتالمال دادند. با عثمان مقایسهاش کردند. پسرش را به زندان انداختند. در خبرگان از ریاست انداختند. همان بلایی که شب مناظره سر ناطق آمد سر او هم آوردند. بعد پسر، و سپس دخترش را به زندان انداختند، به دخترش در ملاءعام فحشهای رکیک دادند و ... اما پاکار نظام ماند تا استخر.
این انتخابِ دوباره علی لاریجانی به نمایندگی رهبری در شعام و انتخاب به دبیری، و فعالشدن دوباره او هم یک آزمون «سرسپردگی» بود که «نمره قبولی» گرفت.
اما آزمون «هوش سیاسی» و پرنسیب شخصیتی او، و نقطه مقابل ظرفیت قربانیشدن هم بود که در اولی باخت، اما از دومی با نمره بالایی پذیرش گرفت.
حالا نمایندگان رسانهای ایران در غرب، به «فصاحت» و ظرافت پوست خربزهای را هُل دادهاند زیرپای او. او هم بلافاصله سرسپردگی را اعلام که: «از تو به یک اشاره از ما به سر در استخر».
آری برادر! بوی کباب میآید، اما عدهای برای مناسب دنیایی مهر داغ بر پیشانی میگذارند. ورق دارد بر میگردد.
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۴
قیاس آشوری و هایدگر معالفارق است
مقایسه آقای آشوری با مارتین هایدگر همانقدر غلطانداز است که مقایسه شاهزاده رضا پهلوی با نازیها. این مقایسه از بنیاد نادرست است. زیرا دو کنش را در دو بستر تاریخی و وجودی کاملاً متفاوت قرار میدهد.
مارتین هایدگر در اوج قدرت فلسفی خود، به حزب نازی پیوست که در آن مقطع، یک قدرت مستقر و تمامیتخواه در آلمان بود. نازیسم نه فقط یک جریان سیاسی، بلکه ماشین کشتار جمعی و جنایت علیه بشریت بود، و هایدگر بهعنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ، در ساختار آن قدرت مشارکت کرد، و در قبال پیامدهای عملی آن (از جمله اخراج استادان یهودی) مسئولیت مستقیم داشت.
فلسفه هایدگر و نسبتاش با این کنش سیاسی، هنوز محل مناقشه است. اما خودِ کنش، پیوستن به قدرتی بود که جهان را به ورطه فاجعه کشاند.
در مقابل، دیدار داریوش آشوری با رضا پهلوی در تبعید، کنشی در برابر قدرت مستقر جمهوری اسلامی است، نه پیوستن به یک قدرت حاکم.
رضا پهلوی نه دیکتاتوری در رأس قدرت، که یک چهره سیاسی در اپوزیسیون است.
آشوری نیز نه در مقام فیلسوفی بنیانگذار، که در مقام روشنفکری مستقل، مترجم و زبانشناس، صرفاً یک کنش نمادین انجام داده.
قیاسکردن این دو، هم فاجعه تاریخی نازیسم را پیشپاافتاده میکند، هم از پیچیدگی وضعیت روشنفکری در ایرانِ امروز غفلت میورزد.
داریوش آشوری را نمیتوان در قالبهای متعارف چپ، راست یا اصلاحطلب گنجاند. زیرا پروژه فکری او اساساً معطوف به ایجاد امکان تفکر است، نه ارائه ایدئولوژی یا برنامه سیاسی مشخص.
او برخلاف بسیاری از همنسلاناش که به یکی از شاخههای چپ یا راست گرویدند، تمام عمر را صرف ساختن ابزارهای فهم کرد: وضع واژگان دقیق برای مفاهیم علوم انسانی، ترجمه متون بنیادین، و واکاوی نسبت میان زبان فارسی و مدرنیته.
دغدغه او «چگونه اندیشیدن» بوده، نه «چه اندیشهای را باید پذیرفت»؛ از اینرو همواره در مقام مترجم، زبانشناس و ناقد فرهنگ ظاهرشده، نه متعهد به حزبی یا مبلغ ایدئولوژی خاصی.
ملاقات با رضا پهلوی برای داریوش آشوری هیچ آوردهای نداشت، زیرا تمام سرمایه او در طول دههها فعالیت فکری، «استقلال» او بود. این دیدار نمادین، آن سرمایه را یکباره هزینه کرد: تصویر استقلال او خدشهدار شد، روایت عمومی از او از «اندیشمند» به «کنشگر سیاسی همسو» تغییر یافت، و بحثها بهجای ترجمهها و تحلیلهای ماندگارش، بر سر معنای یک عکس متمرکز شد.
اما گر او واقعاً باور داشته باشد که در وضعیت بنبست تاریخی کنونی، ملاقات با پهلوی بر حفظ «حیثیت روشنفکری» اولویت دارد، آنگاه این دیدار نه یک «هزینه»، که نوعی «پاسخ به یک پرسش» است.
تا وقتی با او گفتوگو نکردیم، نمیتوانیم به حقیقت پی ببریم. من این پرسش را امشب در یک ایمیل با او در میان گذاشتم.
©️ فیسبوک حسیننوشآذر
وزیر خارجه نباید شعار بدهد
«جواد منصوری» یکی از بینانگذاران اصلی سپاه است. عدهای او را نخستین بنیانگذار و فرمانده سپاه، پیش از آنکه خمینی همه هستههای جداگانه سپاه را جمع و محسن رضایی را فرمانده واحد آن کند، میدانند.
منصوری مدتی بعد به وزارت خارجه رفت و از آن زمان تا بازنشستگی و اکنون که گاهی برای مشاوره دعوت میشود، یک دبپلمات شناخته میشود تا یک نظامی، در حالی که عیار «میدان» و انقلابی او خالصتر از «دیپلماسی» است.
منصوری در یکی از خاطرات خود در فراز مهمی مینویسد: «سال ۶۲ یک روز به اتفاق آقای دکتر ولایتی و بقیه معاونان وزارت امور خارجه به خدمت امام رفتیم. گزارشی از مسائل مختلف کشور، روابط خارجی و جنگ خدمت ایشان تقدیم کردیم.
آقای ولایتی معاونان را خدمت امام معرفی میکرد، به من که رسید، امام فرموند: میشناسم.
بعد از پایان جلسه و در حین خروج از اتاق محل جلسه، امام به آقای ولایتی گفتند: شما بنشینید. با شما کار دارم. ایشان ماند و ما از اتاق بیرون آمدیم.
بعد از آقای ولایتی شنیدیم که امام به او گفتهاند: شما وزیر خارجهای، شما که نباید مثل آدمهای معمولی حرف بزنی و شعار بدهی. شما اعلامیهای راجع به اسرائیل دادی و در آن از اصطلاح "اسرائیل جنایتکار" استفاده کردهاید.
بیانیه وزارت امور خارجه نباید اینطور باشد. شما باید حرفت را در قالب ادبیات دیپلماتیک و متعارف دنیا بزنی.»
©️خاطرات یک دیپلمات. خاطرات جواد منصوری. تدوین: محمدحسن مصحفی، ناشر: سوره مهر، ج ۱، ص ۳۵۴ - ۳۵۵
یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۴۰۴
گوشدادن فعال؛ شنیدن منفعل
در دبیرستانها و دانشگاههای معتبر، مدرن و بهروز دنیا، چند واحد «تفکر نقاد» بهعنوان پیشنیاز هر رشتهای، برای پرسشگر بارآوردن دانشآموزِ دیروز، دانشجوی امروز، و معلم، استاد و شهروندِ مسئول فردا تدریس میکنند.
یکی از پیشنیازهای تفکر نقاد، «گوشدادن فعال»، بهجای «شنیدن منفعل» است. در گوشدادن فعال، توصیه میشود به سخنان طرف مقابل بهدقت گوش بدهیم. با محتوی یا پیامی که منتقل میشود ارتباط بگیریم. محتوی را درک و فهم کنیم. اگر پیام نارسا و گُنگ بود، یادداشت کنیم، و در فرصت مناسب از طرف مقابل بخواهیم پیام یا محتوی را دوباره توضیح داده و کمی شفاف کند.
بعد از اینکه احساس کردیم بالای ۹۰٪ منظور طرف را درک کرده و متوجه شدهایم. آنگاه اقدام به پاسخدادن نماییم.
توصیه میشود هنگام گوشدادن، غیر از گوش، چشمها، صورت، دستها و درکل بدنِمان هم با گوش هماهنگ باشند. ارتباط چشمی با گوینده را قطع نکنیم، در عین اینکه خیره هم نگاه نکنیم. نگاهِمان به دهان و چشمهای گوینده، مهربان؛ و هر از گاهی با تغییر «زاویه دید» همراه باشد.
گاهی با حرکت پلک و مژه و چشم، سخنان گوینده را تأیید، و گاهی سر را به علامت تأیید تکان دهیم. زمانی هم با طرح پرسشهای بسیار کوتاه، این پیام را به گوینده منتقل کنیم که تمام حواسِمان به محتوای سخن ایشان هست.
گاهی هم با «همزبانی» یا «همراهی» سخن گوینده را تأیید کنیم. مثل همخوانی برخی از ردیف و قافیهها در شعرخوانی یک شاعر. مثلا تحسینی که آقای خامنهای در همخوانی بخشی پایانی مصرع «تلآویو است تهران نه» با شاعرِ جوانی در حضورش کرد.
نکته بسیار مهم، کاریزماتیک و مؤدبانه، وسط سخنان طرف مقابل نپریدن است. چه با دمپایی چه با پای برهنه! درست است که توصیه شده زبان بدنِمان طوری تنظیم شود که طرف احساس نکند «دارد گِل لگد میکند بلکه حرف میزند»، اما این تنظیمات باید طوری باشد که در زمان مناسب، و هنگامی که سخن گوینده به پایان رسید، یا به قول منطقیون «کلام منعقد شد» بهپاسخ درآییم، نه بیمقدمه و در زمان اوج یا شور سخنان طرف مقابل.
کسی که دارد سخن میگوید، برای زمان حرفزدناش، و اینکه در این زمان با چه سامانی، و چگونه سخن بگوید تا در کمترین زمان، بیشترین محتوی یا پیام را منتقل کند، برنامهریزی «ذهنی» کرده.
یعنی ذهناش را خودکار تنظیم کردهاست که از کجا شروع کند، کدام مطلب را بیان کند، چه زمانی به مطلب بعدی منتقل شود، چهقدر روی آن وقت بگذارد، و کی تغییر فاز داده، و به نتیجهگیری و جمعبندی برسد و آرام سخن خود را پایان دهد.
هرگونه واکنش نابهجا، نامناسب و بدموقع میان سخنان گوینده، این سامان و تنظیمات را بههم میریزد، و خیلی هنر میخواهد تا در زمانی سریع، ذهن خود را دوباره آپدیت کند.
پریشان میشود، اضطراب میگیرد و یادش میرود که چه میخواست بگوید، چگونه میخواست بگوید و چه نتیجهای از آن میخواست بگیرد.
اینها و خیلی از این مدل رفتارها، توصیههای زیسته متفکران و متکلّمان مدرن است.
«دیل کارنگی» مدیر بنیاد فرهنگی کارنگی، طی یک قرن گذشته نقش مهمی در جمعآوری، تدوین و تنظیم این نکات هوشمندانه برای جذابیت، سخنوری خوب، شخصیت خوب، محبوبیت و مقبولیت عمومی و اجتماعی، و در نهایت «تأثیر»گذاری بیشتر و بهتر داشته است.
دو کتاب ارزشمند «آیین سخنوری» و «آیین دوستیابی» او که تقریبا یک قرن از تألیفشان میگذرد، هنوز برای آموختن این آموزهها منابع سودمندی است.
به موازاتِ کار این بنیاد و بعد از آن، هزاران بنیاد و موسسه آموزشی در دنیا و ایران راهافتاده، که این اصول را بهصورت کارگاهی و تعلیماتی به داوطلبان آموزش میدهند.
جدای از این آموزهها، روایتی از پیامبر اسلام هست که با تاکید، پریدن وسط سخنان گوینده را مانند «چنگزدن به صورت او» توصیف کردهاست.
با این وصف چرا جامعه کاربران ایرانی در شبکه اجتماعی کلابهاوس که عموما استاد در دانشگاههای معتبر دنیا هستند، این یکی دو واحد احترام به گوینده و «گوشدادن فعال» و نه «شنونده منفعل» را یا پاس نکردهاند، یا پاس کرده ولی نیاموختهاند، یا از همه اینها بدتر متوجه نمیشوند و نمیخواهند متوجه شوند که حرف و سخن و محتوی و پیامِشان اگر ۱۰۰٪ مطابق حق هم باشد، اما وقتی به شیوهای «باطل» ادا میشود نتیجه و تأثیر معکوس دارد.
البته حواسام هست که در کلابهاوس و تقریبا اکثر شبکههای اجتماعی خیلی از فاکتورهای «گوشدهنده فعال»بودن ـ مثل زبان بدن ـ بهدلیل محدودیتها امکان بروز و ظهور ندارد.
اما وقتی در یک پارامتر محدویت داریم، و ضمنا همه در این محدویت برابر هستیم، برنده آن است که روی دیگر پارامتر، فاکتور و امکانات تمرکز کند تا از وقتی که میگذارد، نتیجه و عایدی بیشتری برداشت کند.
نکته بسیار مهم، کاریزماتیک و مؤدبانه، وسط سخنان طرف مقابل نپریدن است. چه با دمپایی چه با پای برهنه! درست است که توصیه شده زبان بدنِمان طوری تنظیم شود که طرف احساس نکند «دارد گِل لگد میکند بلکه حرف میزند»، اما این تنظیمات باید طوری باشد که در زمان مناسب، و هنگامی که سخن گوینده به پایان رسید، یا به قول منطقیون «کلام منعقد شد» بهپاسخ درآییم، نه بیمقدمه و در زمان اوج یا شور سخنان طرف مقابل.
فروپاشی روشنفکری ایرانی پیش از ایران
چنان در شوک هستم که انگار «آشوری» خودکشی کرده باشد.
۱. حیف از آشوری. حیف. هزار حیف. صدهزار حیف. ما به تو تکیه میکردیم مرد! مُردی و مُردار شدی! آنکه طرف جنگ و تجاوز به وطن بایستد، مرداری بیش نیست.
کاش مرده بودی و به این روز نمیرسیدی. کاش مردهبودم و تو را کنار این مترسک آویزان به خبیثترین موجودات عالم نمیدیدم.
۲. تنها آشوری نیست. او قله کوه یخی است که شکلگرفته. از اینجا و آنجا میشنوم و میبینم که چه کسانی دل به عشوه شازده و شرکا دادهاند.
از جهانبگلو و عبادی و مخملباف تا دیگرانی که هنوز مترصد فرصتاند. بعد آدم میفهمد چهطور میشود که کسی مثل «هایدگر» میرود کنار نازیها میایستد.
۳. نظام قدیم روشنفکری ما زودتر از رژیم در حال فروپاشی است. گفتم که ما از نخبگان خود شکست میخوریم. مگر دلاورانی قدم پیش بگذارند که نماینده تحولات جدید در فکر و فرهنگ ما باشند. از همین نسلی که انقلاب را ندیدهاند.
©️ فیسبوک مهدی جامی
مهدی جامی ایران زندگی نمیکند و از دور دستی بر آتش «وطن» دارد که هم گرماش میکند، و هم نمیسوزاندش. لازم هم نیست هزینهِ هیزمِ روشنماندن این آتش را بپردازد. هزینه را ما میپردازیم که هم جسممان میسوزد، هم حقوقمان و هم انسانیتمان لگدمال شده. هزینه چه؟ اسرائیلستیزی.
۲. مهدی جامی نگران تفکر تمامیتخواه پهلوی نیست. از این بابت به او نقدی ندارد. از اینکه مهمترین مشاوران او بیمایههایی مثل علی کریمی، شاهین نجفی و قاسمینژاد هستند، منتقد او نیست. از اینکه «زن» در فرهنگ سیاسی او جایی ندارد، نقدی ندارد، نقد اصلی او به این است که چرا به اسرائیل سفر، و با نتانیاهو دیدار کردهاست.
از نگاه امثال جامی، اگر «اسرائیل» کودک «فلسطینی» بکشد، «نسلکش» و محکوم است، اما جمهوری اسلامی حق دارد کودکان نوآموزِ خود را بهجرم بیگناهی، یا بهجرم زندگی در جغرافیایی بهنام ایران بکشد و محکوم نیست.
۳. رامین جهانبگلو و پدر همسرش اساسا روشنفکر نیستند. «نورالدین کیانوری» و پدرش «مهدی نوری» روشنفکرتر از اینها بودند. آنها در زمان حیات، از «شیخ فضلالله نوری» که حکم طلاق دختر مظفرالدین شاه را خلاف شرع و اخلاق تنفیذ کرد، یا از روسیه کمونیست وجه گرفت و مجوز تاسیس بانک استقراضی ایران و روس در گورستان مسلمانان را داد، و اسلحه خواست تا با مردمی که از جور شاه به تنگ آمده و «عدالتخوانه» میخواستند بجنگد و دهها بیآبرویی دیگر، برائت جستند.
اما «سید حسین نصر» همین الان از شیخ فضلالله دفاع و رفتار خلاف شأن فقاهت و شأن انسان و اخلاق او را توجیه میکند.
۴. محسن مخملباف به شاهزاده نپیوسته و بعید میدانم بپیوندد. البته هیچ بعید نیست، شاید فردا پیوست. اما شایسته است آقای جامی دقت داشته باشند که مخملباف ـ خلاف نظر متوهمانه شاهزاده که به ترامپ نوشت ایران ونزوئلا نیست و به دخالت شما نیازی ندارد ـ به ترامپ نامه نوشتند و از او برای رهایی زندانیان بزرگترین زندان بدون سقف جهان کمک طلب کردند. اگر اینکار خلاف اصول روشنفکری است، شایسته است آقای جامی توضیح دهد چه چیز در زندگی ارزشمندتر از «جان» انسان است که اگر کسی برای «حفظ» آن از دیگری درخواست کمک کند، خیانتکار است؟
پیشنهاد میکنم فیلم آخرین دفاع صدام را ببیند. صدام سر قاضی دادگاه فریاد میزند که اگر «آمریکا» نبود تو جرأت نمیکردی مرا محاکمه کنی و بعد فریاد مرگ بر مجوس سر میدهد. عین واقعیت است. اگر آمریکا نبود، بزرگترین آرزوی شیعیان ایران برگزاری راهپیمایی شکوهمند اربعین نبود، یک زیارت ساده یک دقیقهای برایشان کفایت میکرد، اما صدام همان را هم اجازه نمیداد.
اگر آمریکا نبود، یلتسین و پوتین هنوز در چچن مسلمان میکشتند، کما اینکه اکنون برادر چین در ترکستان «ایغور» میکشد.
اگر آمریکا نبود، اکنون نوه هیتلر پادشاه آلمان و نوه هیروهیتو امپراطور ژاپن بود. البته هر دو کشور از کرهشمالی عقبماندهتر بودند.
و از همه اینها مهمتر اگر جمهوری اسلامی و خمینی نبود، یاسر عرفات و ابومازن راه بهکارشان میبردند و اینهمه آدم در لبنان و کرانه باختری و غزه و یمن و سوریه و افغانستان و عراق کشته نمیشدند و نتانیاهو هم در بهترین حالت یک عضو ساده حزب راست افراطی اسرائیل بود.
۵. مرگ روشنفکری ایران اکنون اتفاق نیفتاده. مرگ روشنفکری ایران دو سال پیش که در سایه سکوت شاگردان، استاد محمدعلی موحد، تمام اعتبار خود را هزینه رأیآوردن آدم میانمایهای مثل مسعود پزشکیان کرد و از هیچکس صدایی درنیامد و نقدی منتشر نشد، رقم خورد.
۶. ژان پل سارتر یک از پارامترهای اساسی روشنفکری را زیستن در تاریخ و جغرافیا یا زمان و مکان «بحران» میداند. از این نگاه «چهگورا» روشنفکر است، اما چون اسلحه بهدست گرفت و انسان کشت، از روشنفکری ساقط است. مهدی جامی «وداع با اسلحه» کرده، اما حدود سه دهه است از بیرون بحران پیشنهاد لود میدهد و حاضر نیست به مکان «بحران» نزدیک شود، پس روشنفکر نیست. نویسنده و متفکر و حکیمی شایسته شاید باشد. اما کسی که غمِ مردمِ غزه، با غمِ مردمِ ایران برایاش برابر نیست، و هر دو را به یک چشم نمیبیند، یعنی اختلالی در بینایی و بعد روشنفکری او وجود دارد.
گور پدر مردم
ظریفی میگفت: نامزد نمایندگی مجلس با تبختر وارد روستایی شد و از «مردم» پرسید دو مشکل مهم و اولویتدارتان را بگویید تا حل کنم. بیش از دو مشکل توان ندارم.
مردم گفتند: مشکل نخست: آسفالت جاده روستا به شهر. نامزد، فیالفور گفت: صبر کنید، گوشی موبایل بهدست شمارهای را گرفت و با تَحَکم به فرد پشت خط دستور داد که آسفالت جاده روستای فلان به شهر باید ظرف یکماه دیگر حل شود. و وقتی از فرد پشت خط قول مساعد گرفت، تماس را قطع کرد و گفت: خُب، مشکل نخست حل شد، اما مشکل دوم؟
مردم گفتند: مشکل دوم ما ایناست که روستای ما آنتن تلفن همراه یا همان موبایل یا موبیل که دست شماست ندارد.
همه ما این دُشنام را شنیدهایم: «گور پدر مردم». این برساخت، میخواهد بگوید: مردم چه میگویند مهم نیست؛ من بهتر میفهمم؛ و دستپایین حق خطاکردن دارم؛ و باید در جستوجوی آزادِ خوشبختیِ آزاد باشم.
اما در سپهر سیاست، داستان وارونه میشود. هرکس میخواهد بر جامعه سوار شود، از مردم مایه میگذارد. دُشواری آنجاست که مردمسالاری تنها خواست بیشینهها (اکثریتها) نیست.
سهگوش زرین آن چنین است: خواست بیشینهها، حقهای بنیادین کمینهها (اقلیتها)، و قانون که این هر دو را بیمه و استوار میکند.
اگر بیشینهها بتوانند برابری را بردارند، یا حقهای کمینهها را بگیرند، آن دیگر مردمسالاری نیست، چیرهگی شمار و اکثریت است.
ما «مردم» نداریم؛ مردمان داریم. مردمانی رنگارنگ، ناهمسان و گوناگون.
جامعهای که چشم به یک نجاتدهنده یا چوپان دارد، هنوز از فرهنگ شبانرمهگی بیرون نیامده است. در چنین فرهنگی تنها چوپان دیگر میشود، نه سرنوشت رمه.
مردمسالاری با نجاتدهنده ساخته نمیشود. با شهروند ساخته میشود.
گرفتاری ایران کمبود رهبر نیست. کمبود فهم مردمسالاری، شهروند و نهادهای مدنی است. شیخ و شاه در برابر همه آنها ایستادهاند.
شیخوشاه شهروند نمیخواهند، آنها شهربند و خودسپاری میخواهند.
بخش بعد از کاریکاتور از این اینستاگرام
کاریکاتور از محمدعلی رجبی
بهقول احمد شاملو: نجاتدهنده در گور خفته است.
مرتبط:
پایانِ خونین یک توهم
شنبه، اسفند ۰۲، ۱۴۰۴
گر در یمنی، چو با منی، پیش منی
در تجاوز ۱۲روزه اسرائیل به ایران، زندان اوین نیز از این حملات مصؤن نماند و در نتیجهِ شلیک به حوزه قضایی مستقر در این زندان، یک قاضی که بعدا مشخص شد عموما بازجو ـ بازپرس ـ قاضی زندانیان سیاسی بوده، جان خود را از دست داد.
در همان زمان، خیلی از زندانیان سیاسی که سوابق بازداشت در این زندان را داشتند، از برخوردهای غیرمدنی و غیرحقوقی این بازجو ـ بازپرس ـ قاضی که بیش از آنکه برای تصمیمگیری و داوری به اصول آیین دادرسی وفادار باشد، به آنچه باورداشت، یا به او دیکته میشد، تکیه میکرد و وفادار بود، نوشتند و تلویحا و تخفیفا از جانباختن او اظهار شادمانی نهان هم کردند.
در میان این افراد، یک نفر هم که چند روزی «مهمان» اوین بود از جانباختن این بازجو ـ بازپرس ـ قاضی اظهار تاسف و تأثر شدید کرد و رفتار ـ بهاصطلاح ایشان قانونی ـ او در حق زندانیان را ستود.
این زندانی در ستایش خود از یک بازوی جنایت، دو خطا مرتکب شدهبود. یکی اینکه رفتار توأم با احترام این قاضی با خودش را، به رفتار او با همه متهمان سیاسی برابرانگاشته، و تعیم ناروا داده بود.
ظاهرا هم نخواسته بود روایتهای متناقضِ متکثر از ناداوریهای این بازوی سرکوب که از سوی سایر زندانیان روایت، و با روایت خودش تفاوت و تناقض شدید داشت را بخواند، یا خوانده و بهنخواندن زدهبود.
دوم اینکه رفتار آن قاضی ـ اگر روایت این متهم درست باشد ـ بیطرفی داور که یک اصل اساسی آیین داوری است را مخدوش میکرد.
اما نکته دردآورتر، همداستانی این فرد و رسانهاش با «حمید رسایی» نماینده تندرو اصولگرای متعلق به جبهه پایداری بود، که در این داستان با متهم یادشده همداستان بود و جانباختن آن قاضی را «شهادت» تعبیر میکردند.
اما رسانه این متهم ۱۲ سال پیش از آن «حمید رسایی» را به ویژهخواری و رانت متهم، و در آن اتهام، عکسهایی از ایشان منتشر کرده بود که نشان میداد رسایی پرنسیب یا شخصیت یک رجل سیاسی که بتواند جایگاه نمایندگی مجلس را احراز کند باشد را نداشت و البته ندارد.
البته این رفتار سخیف رسایی، تکرار تراژیک رفتار کمدی ابراهیم رئیسی در جایگاه نامزدی ریاستجمهوری بود که به شکست او انجامید.
اما سوگوارانه این رفتارِ دون شأنِ یک رجلِ سیاسی، باعث رد صلاحیت رسایی برای نامزدی مجلس، و رد صلاحیت رئیسی برای ریاست قوهقضاییه و نامزدی ریاستجمهوری در دور بعد نشد.
با این وصف، این جانب، طرف، و هواداری از یک نفر، و مخالفت با نفر، جایگاه و جناح دیگر، بیش و پیش از آنکه مبتنی بر دفاع از حق، و تقابل با باطل باشد، مبتی بر نسبتی است که آن فرد، جایگاه یا جناح با «من» برقرار میکند. اگر «هوای» من را داشته باشد «شهید» و حق و عزیز، وگرنه «به درک واصل شده» است.
سهشنبه، بهمن ۲۸، ۱۴۰۴
بختیار از مرز بازرگان گریخت
با گذشت ۶ روز از پنهانشدن «شاپور بختیار» ـ آخرین نخستوزیر نظام پیشین ایران ـ و با وجود اینکه برخی روزنامهها چند بار شایعه دستگیری او را منتشر کردند، اما هنوز هیچ خبری از سرنوشت «بختیار» بهدست نیامده است.
(رسانهها ۴۷ سال پیش)
بیشترین شایعات دلالت بر این داشت که مهدی بازرگان نخستین نخستوزیر پس از انقلاب در فرار بختیار، آخرین نخستوزیر قبل از انقلاب نقش داشت.
هادی خرسندی در شعری که در هفتهنامه ایرانشهر و روزنامه اطلاعات منتشر شد، در تاریخ ٢٨ بهمن ۱۳۵۷ سرود:
گفت دانی؟ بختیار از دست مسئولان گریخت؟
رادیو ایران خبر میداد از زندان گریخت
گفتماش: اما خمینی مرزها را بسته بود
گفت: شاید بختیار از مرز بازرگان گریخت
اسدی لاری: آقای پزشکیان! بله میشود!
دکتر پزشکیان رئیسجمهور اسلامی ایران در واکنش به فایل صوتی دکتر علی شکوریراد که در آن ادعا کرده بود نیروهای خودی مسجد را آتش زدند گفته: «مگر ممکن است ما خودمان بازار و مسجد و آمبولانس را به آتش بکشیم؟»
محسن اسدیلاری که پیشتر در نظام مستقر جمهوری اسلامی سمت داشت و دو فرزندش در شلیک به هواپیمای اوکراینی کشتهشدند، به این سخنان پزشکیان واکنش نشان دادهاست.
به گزارش کانال تلگرامی کلمه، اسدیلاری نوشته: گرچه اصلاً تمایلی به سخنگفتن با ایشان نداشتم و ندارم، اما این جمله او را در کنار بسیاری از واکنشها و گفتههایش نتوانستم بدون پاسخ بگذارم.
بهرغم تعجب عمیق شما که مگر میشود حاکمیت مردم را به قتل برساند؟ و یا جنایات دیگری انجام دهد؟ تأکید میکنم: بله! مگر یادتان رفت که عامدانه پرواز مسافری عزیزانِمان را با دو موشک سرنگون کردند؟ و علیرغم پافشاری ما خانوادههای داغدار و ثبت شکایات مکرر علیه تعدادی از آمران و عاملان و مباشران این جنایت، هنوز هم آنهایی که ماندهاند را به دادگاه نیاوردند؟
مگر یادتان رفت که عاشورای ۸۸ بر اساس اعترافات خودشان و سپس رئیس دولت وقت، تمام جنایات توسط عناصر امنیتی انجام گرفت؟
مگر یادتان رفت که در حمله وحشیانه به کوی دانشگاه در تیرماه ۷۸ کدام اراذل و اوباش با تدبیر قاتلانه و جبارانه رئیس وقت نیروی انتظامی و دیگر فرماندهان آن جنایت را آفریدند؟
مگر یادتان رفت که قتل دهها روشنفکر و نویسنده مخالف توسط محافل امنیتی در دهه ۷۰ صورت گرفت؟ و اگر مقاومت رئیسجمهور وقت نبود، آنرا هم به پای آمریکا و رژیم صهیونیستی میگذاشتند؟
و بسیاری از جنایات دیگر مثل اسیدپاشیها، مسمومسازی دختران معصوم نوجوان در مدارس در ۱۴۰۱، سرکوب خونین اعتراضات مردمی در ۹۶، ۹۸ و جنبش ۱۴۰۱.
بله! آقای دکتر پزشکیان، همکار قدیمی که البته هیچگاه همدردی شما را در فاجعه سرنگونی پرواز عزیزانم ندیدم، اما اکنون به تبع پست ریاست شعام جنایات را توجیه میکنید.
اما بدانید که همزمان که خواب شما در این یک ماه به هم خورده، دهها هزار خانواده داغدار دیگر به جمع ما داغداران اضافه شدهاند.
داغی که هرگز سرد نمیشود، دلهای افسردهای که هرگز بهبود نمییابد، و خانوادههایی که ستون خیمه مهر و محبتشان را از دست دادند.
پدر همیشه داغدار دکتر محمدحسین و زینب؛ ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۴۰۴
ثروت دیگر زیر و روی زمین نیست
ثروتهای روی زمین و زیرزمین، دیگر «طلا» نیستند، غیر از طلای سبز «محیط زیست» و «طلای بیرنگ» آب.
طلای زرد و سیاه و کثیف و طلا به هر رنگی، دیگر ارزش «طلا»یی خود را از دست دادهاند، و شیب ارزشِشان هم به سمت سقوط و کاهش در افزایش و تندشدن است.
ثروتهای واقعی امروزه دیگر در آسمانهاست. کمتریناش مثلا داشتن «لاین»، «ایرلاین» یا «جاده»های آسمانی است، که البته از یک فرودگاه و صعودگاه (تیکآف) مدرن روی زمین آغاز میشود.
بدون پرانتز عرض کنم اگر طرح فرودگاه بینالمللی تهران که در سال ۵۵ نخسین عملیات اجرایی آن آغاز، و با انقلاب ۵۷ متوقف شد، متوقف نمیشد، الان ثروتی که از قِبَل آن نصیب ایران میشد، با تمام درآمدهای بودجه فعلی بهتنهایی برابری میکرد.
ثروت دیگر «موج» است بر بستر «سایبر». داشتن شبکههای ارتباطی برخط یا آنلاین قوی. همین الان ثروت «اپل» با ثروت چندین کشور با انواع ذخایر غنی رنگین طلا از سیاه و زرد بگیر تا کثیف و تمییز بهتنهایی برابری میکند.
خیلی از شهروندان «ویتنام» در خانه یا کارخانههای کوچک نشسته و رباتهای تولید نرمافزار را هدایت میکنند. تولیدات این کارخانه و باتها، هنوز بستهبندی نشده، در بازار نرمافزار آمریکا مشتری دارد که برایاش دلار نه! جان! میدهند.
ویتنام کشوری که همه «ثروت»های زمینیاش را ناپالم و دیگر بمبهای فرانسوی و آمریکایی از بین برده بود، الان تبدیل به یک قطب «خلق ثروت» مدرن شدهاست.
اسرائیل بخش عمدهای از تولید ناخالص ملیاش را از محل فروش نرمافزار تأمین میکند و این تازه اول بازار است. نرمافزار به فروش که رسید، تا سالها فروشِِ «خدمات پس از فروش» دارد.
همه اینها که عرض کردم، تازه در قبال «هوش مصنوعی» «ثروت بیات» حساب میشود. این روزها نبض بازارِ «ثروت» دست انسان نیست، دست بات، ربات یا هوش مصنوعی است.
هوشهای مصنوعی در بهروزرسانی و رقابت در عرضه ورژن یا نسخه جدید خواب و قرار ندارند.
.
میشود بدون فکرکردن به این «آشفته بازار» تا چند صباحی دیگر مثل «گاندی» با «بز»ی در گوشهای دنج، فارغ از از شهرآشوبی دهکده جهانی، زندگی آرامی داشت، البته معلوم نیست این «چند صباح» کمتر از یک ثانیه، یا کمتر از چند دهه دیگر باشد.
اما اگر بهتنهایی با یک «بز» روزگارمان نمیگذرد و میخواهیم «شهروند مدرن» باشیم، بدانیم با استحضار به پشتیبانی نفت و گاز، طلا، نقره، مس و لیتیوم و ... کلاهمان پس معرکه است، و از همین الان دستانمان را برای گدایی یا خودمان را برای مردن آماده کنیم.
منتشرشده در پایگاه تحلیلی زیتون
پنجاهوهفتی که در کمین است
من هیچ راهی بهنظرم نمیرسد که بتوان جلوی تکرار ۵۷ و بلکه بدترش را گرفت. شاید امروز خیلیها به هر دلیل نمیخواهند وقایع ۵۷ و پس از آنرا بهیاد بیاورند.
من اما بهیاد میآورم. و آن وحشت در برابر چشمانام جان میگیرد. از آنچه به انقلاب ختم شد، در میگذرم و به وقایع بعدش میپردازم.
از فردای ۲۲ بهمن ساواکی بگیری شروع شد. نه فقط ساواکی، هر پاسبان بدبختی را که گیر میآوردند شخصا محاکمه و شکنجه و اعدام میکردند. (صدها نمونه فجیعاش را به چشم دیدم).
دولت موقتی بر سرکار آمده بود که خشن نبود، ولی هیچ قدرتی هم نداشت. کمیتههای انقلاب حزباللهی به کنار، حتی مجاهدین، فداییها، و حتی گروههای کوچک مضحکی مثل فرقان، آرمان مستضعفین، اتحادیه کمونیستها و ... قدرت نظامیشان بیش از دولت بود.
ترورها، دستگیریهای خودسرانه، قتلهای خیابانی شروع شد.
پادگانها غارتشدهبودند و با اندک مبلغی میشد ژ۳ خرید. به شرط چاقو. یک خشاب برایت خالی میکردند در هوا، تا مطمئن شوی توسرخ است!
هنوز یک ماه نگذشته «خلق ترکمن» با سرودی حاضر و آماده پیدا شد.
در دانشگاه دولت هیچکاره بود. دهها گروه بهجان هم افتاده بودند.
فقط بحث نمیکردند، چوب و چماق هم در میان بود. تازه هر گروه از دانشجویان از بیرون هم یار کمکی میآوردند.
بعد نوبت به کردستان رسید که دیگر به پایان نرسید هرگز.
بعد تا نوبت به خط امام برسد، سفارت آمریکا چندبار اشغال و تخلیه شد. قصه طولانی است. حالا این سرنوشت انقلابی از جنس «همه با هم» بود که ارتش هم تسلیم شدهبود.
فکر میکنید پس از این حکومت اسلامی، کدامیک از اینها اتفاق نخواهد افتاد؟
با هر اکثریتی که گروهی مدیریت گذار را در دست بگیرد، هیچ گروه دیگری به انتظامات آن تن نخواهد داد.
حتی بر فرض محال، الان بنشینند و با هم ائتلاف و اتحاد کنند و «همه با هم» شوند.
نفر به نفر اینهایی که میگویند «از دموکراسی بگو» پیش چشمم هستند که چه خشونتها نخواهند کرد، چه برسد به اولتراها و هولیگانهای پادشاهیخواه که همین الانش هم حرف رهبرشان را هم به گوش نمیگیرند.
مشکل ما پادشاهی و جمهوری و دموکراسی نیست. مشکل ما یک ۵۷ حل ناشدنی است!
و یادتان باشد که اینها را اگر هم ترامپ نداند مشاوراناش میدانند.
©️ فیسبوک خشایار دیهیمی
با جاویدشاه مونیح میشود رفت ولی قلهک نه
ایرانیان مهاجر، مردمانِ خستهِ مغروری که در غربت همواره ناچارند تا وطن را در خیال ترسیم کنند، و به خارجیها بگویند ما هم کسی بودیم و جمهوری اسلامی از ما نیست و ما آبرویی داریم که رفته است و شکوهی که بردهاند، حالا غروری یافتند.
سوار بر اتوبوس از همهجای قاره سبز به مونیخ رفتند. در این رؤیای شیرین که انگار این جادهها تا تهران و دربند و توچال برفی میرود.
مسافران مهاجر در این سفر امید، همه تاریخ را پشت سر گذاشتهاند. این ۴۷ سال را کندهاند و دور ریختهاند.
ای کاش این اتوبوسها، ماشینهای زمان بود و پر میکشید و میرفت و میرفت و جایی در دهه پنجاه فرود میآمد.
ای کاش «جاویدشاه» آن ورد جادویی بود که میتوانست همهچیز را به عقب برگرداند.
کسی شعار میدهد: «سلسله پهلوی احیا باید گردد.. کوروش، داریوش، رضاشاه، بلند بگو جاویدشاه».
ای کاش میشد برگشت به تاجگذاری رضاشاه در آن اردیبهشت ۱۳۰۴.
ای کاش میشد برگشت به نبودمان به هزار سال، دو هزار سال پیش، هر زمانی جز این وقت تباه الان.. اما نمیشود!
همانطور که نمیتوان به ۲۰ سالگی برگشت. همانطور که نمیشود همه سالهای پشتسر را دور ریخت، با همه تجربههای بد و خوباش.
همانطور که نمیشود همه آدمهایی که دوست نداریم و مثل ما نیستند، را کنار گذاشت و همانطور که نمیشود تنها با یک شعار جاویدشاه دیگرانی که کمشمارتر از شما نیستند، را به مونیخ آورد.
نمیشود به یک جمهوریخواه گفت: «فقط بگو جاویدشاه.» آهای دختر خانمی که پلاکاردی بالا بردی و نوشتهای: «مشروطیت آخرین ترفند اصلاحطلبان است و ما پادشاه میخواهیم». باور کن در سال ۱۲۸۵ هنوز خاتمی و دارودستهاش زاده نشدهبودند.
باور کن مرحوم «محمدرضا پهلوی» به قرآن قسم خورده بود که حافظ مشروطه باشد. مهاجر خسته پادشاهیخواه ِ هموطن غمگین و امیدوار.
با «جاویدشاه» تا مونیخ میشود رفت، اما تا تهران همه باید با هم برویم.
©️ فیسبوک محمد رهبر
اشتراک در:
نظرات (Atom)







